تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل یازدهم)


نادیا با خنده ای بر لب قدم هاش رو تند تر میکنه و خودش رو به بابک و سارا که حالا آروم در حال بالا رفتن از پله های دانشکده بودن میرسونه. تقریبا پشت سرشون ناگهانی و با صدایی بلند و کمی کلفت شده
- خواهرم دانشگاه که جای این کارا نیست. شما با این آقا چه نسبتی دارین که تو محیط دانشگاه نیشتون رو براش باز کردین و.....
سارا با وحشت دستش رو روی سینه اش میگذاره و بابک هم تقریبا از جا میپره. ثانیه ای نادیا به قیافه هاشون با صدای بلند میخنده که اخم سارا و صداش لبخندش رو ثابت میکنه
- ای مرگ. دختره خل و چل. زهره ترک شدم. دیوونه. یهو میپری با این صدای نخراشیده فکر حال ما هم باش. بیچاره اون شوهرت. خبر نداره با چه خل و چلی طرفه که اگه خبر داشت عمرا کلاشم اینوری می افتاد رد میشد.
- هوی هوی هوی شوخی شوخی با آقامونم شوخی؟ پررو. خوب تقصیر خودتونه. میبینم که چشم بهاره جون رو دور دیدین و ....
بابک با لبخند به نادیا نگاه میکنه و :
- میبینم که انگار همه چی بر وفق مراده و ایشالا همیشه بخندی خانوم خانوما.
- نه بابا مراد کجا بود؟ دیدیم مرغ مامان خانوم که فعلا یه پا بیشتر نداره و انگار شرکته هم داره ورشکست میشه از شانس ما و صبح تا شب ور دل ما چسبیده گفتیم ما بیایم بیرون یه نفسی بکشیم.
احوالات چطوره؟ ما رو نمیبینین خوشین؟ میدونم نیستین. مگه میشه من نباشم خوش باشین شماها.
میگم بابک کوفتت بشه یعنی ها.
- دقیقا چی کوفتم بشه دختر خوب؟
- ا ا ا میبینی تو رو خدا کشکی کشکی بی کنکور رات دادن فوق اونوقت من بدبخت جونم بالا اومد آخرشم اون صندلی نا قابلم رو اون گوشه موشه های کلاس نذاشتن. میبینی تو رو قران.
سارا با خنده رو به نادیا میکنه و:
- میگم فعلا با شوهر گرامیتون کلاش داریم تا نیومده و پرتمون نکرده محترمانه بیرون بذار بریم سر کلاسمون.
- ا؟؟؟؟؟ مگه شاگرد زرنگا رم از کلاس پرت میکنن بیرون؟
- این شوهر گرامیتون هر کی بعد خودش بیاد سر کلاس رو از کلاس پرت میکنه بیرون.
- خوب فعلا که شوهرم نیست بذار بیام یه حال اساسی بدم بهش امروز.
بابک با خنده ادامه میده:
- ببین این راستین با اون پیمانی که دیدی فرق داره ها. زمین تا آسمون. زهره ات میریزه سر کلاس ببینیش. به شوخی خنده و مسخره بازی هم هیچ جوره پا نمیده. یه چیزی بهت میگه ها. اصلا ما امروز رو بی خیال کلاس میشیم. بیاین بریم یه قهوه ای چیزی بخوریم. چطوره؟
نادیا ثانیه ای با تعجب به بابک خیره میشه و بعد میزنه زیر خنده و کمی بعد دوباره رو به بابک:
- یعنی من کشته مرده این جذبه دکتر راستینم که تو حاضر شدی از کلاس رفتن بزنی و ..... من الان لال شدم. نه به جان تو اصلا نمیشه دیگه. باید بیام سر کلاس این ببینم چه خبره. کدوم کلاسه ها؟
- امان از دست تو و این شیطنت هات. پس بدویین تا نرفته سر کلاس. ولی نادیا جدا سر کلاسش شوخی خنده کنی مثه سگ پاچه میگیره ها. حواست رو جمع کن.
- بی خیال بابا. تو نترس.
به ثانیه نکشیده پیمان وارد کلاس میشه و نادیا در حال شمارش تعداد نفرات روی صندلی های کنفرانس مانند داخل کلاس و باز بی توجه به نگاه خیره پیمان روی خودش از زیر ضربه ای با دست به سارا میزنه و زمزمه میکنه
- میگم ظرفیت پذیرش اینجا که تو کنکور 17 نفر بوده. پس این 4 نفر دیگه از کجا در اومدن.
سارا هم با زمزمه در جوابش تنها زمزمه میکنه: از تو لپ لپ.
- نمکدون. نمیدونستم جام رو به این خوبی داری پر میکنی. میبینی. این خواهران و برادران جای منو گرفتن ها. والا من الان رو این صندلی نشسته بودم. ای امان از این پارتی های کلفت.
با ضربه خودکار روی میز و صدای عصبی پیمان هر دو لال میشن.
- خانوم ها اگر صحبتی دارید بیرون از کلاس وگرنه سکوت کلاس رو حفظ کنید.
نادیا کفری زیر لب شروع به غر غر میکنه که با تنه آروم بابک ساکت میشه و با خنده ای شیطانی ثانیه ای به پیمان نگاه میکنه و زیر لب زمزمه میکنه دارم برات استاد.
پیمان روی صندلی درست در قسمت سر میز کنفرانس نشسته و صندلی های دو طرف توسط دانشجوها اشغال شده. نادیا نگاهش رو به بهاره میدوزه که درست صندلی کناری پیمان رو اشغال کرده و ثانیه ای از اینکه اون میتونه سر این کلاس بشینه اما خودش نه ناراحت میشه. اما سریع افکار ناراحت کننده رو از ذهنش پس میزنه. اون روز بعد از یه بحث مفصل با پریسا فقط از خونه زده بود بیرون که چند ساعتی بگه و بخنده با دوستاش و حاضر نبود به هیچ وجه ثانیه ای خوشیش رو کمرنگ کنه.
آروم موبایلش رو از جیبش در میاره و لای کتاب قانون بابک که جلوش گذاشته میذاره و سریع شماره پیمان رو میگیره و مردم آزاری رو شروع میکنه.
صدای ویبره تلفن ثانیه ای سکوت کلاس رو میشکنه که با همون سرعت هم دست پیمان جلو میره و تلفن رو قطع میکنه و نگاه پر اخمش رو به نادیا میدوزه.
نادیا در جواب آروم لبخند میزنه و این بار شروع به اس ام اس بازی میکنه
- میگم آقا اجازه میشه یه کم مهربون تر باشین؟ استادم به این بد اخلاقی میشه آخه؟
دوباره سکوت ثانیه ای میشکنه و بعد آروم دست پیمان به طرفش میره و ثانیه ای بعد بحثش رو ادامه میده.
چند دیقه ای میگذره که دوباره
- اجازه؟ خسته شدیم. استراحت نمیدین؟
اینبار تنها چراغ صفحه تلفن خاموش روشن میشه و ثانیه ای بعد پیمان با اخمی غلیظ رو به نادیا:
- خانوم راد؟
نادیا تقریبا از روی صندلی میپره و بعد سریع خودش رو جمع و جور میکنه و رو به پیمان
- بله استاد؟
- متن ماده رو از روش بخونید.
ای تو روحت بی شعور. حالا حال منو میگیری؟ تو که میبینی من اصلا تو باغ نیستم پس چرا ضایع میکنیم. در حال غر غر کردنه که صدای پیمان از فکر و خیال بیرونش میاره
- سرکار خانوم منتظریم.
دهن باز میکنه که بگه بابا من اصلا دانشجوت نیستم که بابک سریع با انگشت ماده رو نشونش میده و نادیا لبخندی پیروزمندانه گوشه لبش میشینه و شروع به خوندن میکنه.
بعد از چند دیقه برا تلافی دوباره اس ام اس بعدی رو میزنه
- خیلی نا مردی. میخواستی منو ضایع کنی؟
به ثانیه نمیکشه که پیمان رو به جمع:
- خوب روی مسئله عنوان شده چند دیقه ای مطالعه کنید و مواد قانونیش رو هم مطالعه کنید و دو تا دو تا نظرتون رو بنویسید تا بعد نتیجه گیری کنیم.
سرها همه به سمت پایین و روی ورق و کتاب خم میشه و مشغول کار میشن. نادیا هم دوباره موبایلش رو لای کتاب میبره و مشغول اس ام اس بازی میشه که بوی گش همیشگی رو نزدیک خودش حس میکنه و ثانیه ای بعد دست پیمان آروم جلو میره و همزمان کتاب و موبایل لاش رو از زیر دست نادیا بیرون میکشه و ثانیه ای بعد کتاب رو مقابل نادیا قرار میده و با آرامش رو به نادیا:
- خانومه راد با آقای نیکنام و خانوم مجد کار کنید.
بعد آروم از کنارش رد میشه و سر صندلی دیگه ای قرار میگیره و نادیا با حرص به جای جالی موبایلش و برجستگیش تو جیب پیمان خیره میشه و ناچار سرخرده رو به بابک میکنه که بابک با خنده زمزمه میکنه
- نبینم حالت رو بگیرن بعضی ها نادیا خانوم. تقصیر خودته. بهت گفتم راستین سر کلاس شوخی پذیر نیست.
- اوف بابک بی خیال. مامور حال گیریه بی جنبه. حیف من که میخواستم سر کلاس به این خشکی یه کم سر حالش بیارم. اه حوصله ام سر رفت دیگه. مسئله هاش هم مسخره ست. خوب این سوال که جوابش تابلوست. دو ساعت بحث کردن نداره.
دوباره صدای پیمان همراه با سرش که آروم بین شون پایین میاد ساکتش میکنه:
- خوب اینجوری که بهتره خانوم راد. اگر انقدر سوال ساده ست پس سریعتر جوابش رو در بیارید تا ما هم استفاده کنیم از نظرتون. البته نظر مکتوب و قانونی. خودتون که میدونید.
و با لبخندی آروم از کنارشون رد میشه.
نادیا چشم میدوزه بهش و با حرص با نگاه دنبالش میکنه و زیر لب زمزمه میکنه آی حالت رو بگیرم من.
و پیمان لبخند آرومی میزنه و زیر لب زمزمه میکنه عاشق این روحیه مبارزه طلبت هستم. اسمم رو عوض میکنم اگه سال دیگه تو رو روی این صندلی و سر این کلاس نبینم.
[2 40] [2 40] [2 40] [2 40] [2 40] [2 40]

نادیا کش و قوسی به خودش میده و با غر غر رو به سارا و بابک:
- اوف چه عجب بالاخره رضایت داد. آخه اینم شد استاد؟ عین دو ساعت رو ور زد. من که دیگه اگر تمومش نمیکرد خودم پا میشدم خفه اش میکردم. آخه یکی نیست بگه بابا مغز فقط یک ساعت حالا جهنم یه ساعت و نیم کشش داره. د آخه دو ساعت پشت هم.... ببینم راستش رو بگین نکنه چون من اومده بودم این نا مرد دو ساعت سرمونو خورد؟
پیمان از همون فاصله و با صدای کمی بلند رو به بابک میکنه و
- آقای نیکنام چند لحظه تو کلاس تشریف داشته باشین کارتون دارم.
- چشم استاد.
- اوف نخیر ول کنم نیست. چی چی و چشم. بهش بگو میخوام برم یه چیزی کوفت کنم و برم سر کلاس بعدی. دو ساعت بس نبوده بازم میخواد سرمون رو بخوره.
- دختر تو خسته نشدی انقدر غر زدی؟ خوب تو با سارا برین تا یه چیزی بگیرین منم اومدم.
- عمرا. از فضولی دق میکنم تا تو بیای که. باید ببینم چیکارت داره. اه سارا یعنی کشته مرده این حس کنجکاویتم من ها. کجا شال کلاه کردی. وایسا بینیم چی کارش داره.
- بی خیال نادیا. با من و تو که کار نداره. بیا بریم.
- ببینم یعنی الان اگه اون بهاره بگم چی هم میومد که بابک جون باهات کار دارم تو بازم راتو میکشیدی میرفتی؟
- خلی تو هم ها.
پیمان ثانیه ای به حرفهای نادیا و سر و کله زدن هاش با سارا و بابک گوش میده و بعد آهسته بهشون نزدیک میشه و بابک هم قدمی به طرفش بر میداره و مقابلش می ایسته
- بله استاد؟ با من کار داشتید؟
- نه با نادیا کار داشتم و از اونجاییکه میدونستم کنجکاوی امون نمیده بهش و همین جا میمونه ببینه من چیکارت دارم گفتم بمونی.
بعد گوشی نادیا رو از جیبش در میاره و مقابلش میگیره.
- بیا خانوم. ولی کارت درست نبود. امیدوارم دیگه تکرارش نکنی.
- میگم مثکه واقعا فکر کردی من شاگردتم ها. ببین یادت رفته نامردا صندلیم رو اون ته نذاشتن؟
- یعنی باور کنم که به همین زودی جا زدی؟ کلی برنامه ریزی کرده بودم که چطوری از این خانومه راد کار بکشم و باهاش در بیفتم. نا امیدم کردی.
- تو با من در بیفتی؟ عمرا. خواب دیدی خیره. تو کم نیاری باید بری کلاتو بندازی هوا. دارم لحظه شماری میکنم اون روزی که تو استادم بشی و حالیت کنم هیچی بارت نیست.
- بی صبرانه منتظر اون روزم. خوب گویا میخواستین برین چیزی بخورین. مزاحمتون نمیشم.
نادیا بی توجه به سمت پیمان که در حال خروج از کلاسه بر میگرده و بلند صداش میکنه
- پیمان؟
پیمان سرش رو بر میگردونه و لبخند محوی میزنه و رو به نادیا
- راستین خانومه راد. در خدمتم؟
- آخ ببخشید. هیچی زنگ میزنم.
- خواهش میکنم.
.....
روی نیمکت های پشت ساختمون و در حالیکه هر کدوم یه لیوان چای دستشونه میشینن و نادیا سریع گوشیش رو در میاره و پیمان رو میگیره.
پیمان با لبخند نگاهی به صفحه گوشی میکنه و سریع جواب میده
- جانم؟
- الو الو منم جوجو....
- جونم جوجو؟
- ا نخند به من. پر رو. میگم منو ناهار میبری بیرون؟
- مگه ناهار نخوردی؟ ساعت 3 بعد از ظهره.
- خوب نخوردم دیگه.
- نادیا من ناهار خوردم و برا 4 هم قرار دارم. اگه بخوای میتونم برات ساندویچ بگیرم تو راه بخوری. ها؟
- نمیخوام. مسخره. خوب قرارت رو به هم بزنم. اصلا ببینم با کی قرار داری؟
- با مامانت.
نادیا ناگهان ساکت میشه و بهت زده چند ثانیه سکوت پشت تلفن بر قرار میشه. پیمان با خنده سکوت رو میشکنه
- چی شد رفتی؟
- نه نه هستم. اما تو با مامان من چیکار داری؟ چیزی شده؟
- چیز مهمتر از اینکه عاشق دختر گلش شدم و حالا باید به هر دری بزنم تا راضیش کنم؟
- ها؟؟؟؟؟؟ یعنی میخوای بری با مامان کلنجار بری؟ بی خیال. من خودم رو خفه کردم. زیر بار نمیره.
- آخه تو راهش رو بلد نبودی وگرنه زیر بار میره. پیمان نیستم اگه امروز بله رو از مامانت نگیرم.
نادیا میزنه زیر خنده. خنده ای بی خیال و رها. یه خنده با یه دنیا خوشی و بعد زمزمه میکنه
- اونی که باید ازش بله رو بگیری منم آقاهه.
بعد ناگهانی و به همون سرعت خنده از رو لبش میره و زمزمه میکنه
- پیمان مامان کوتا نمیاد. نرو. دلم نمیخواد با حرفاش ناراحتت کنه.
- نادیا نگران نباش. گفتم که راضیش میکنم.
- پس منم میام باهات.
- میخوام تنها باهاش حرف بزنم. نمیگم نیا ولی به شرط اینکه نیای پایین پیش من و مامانت. باشه؟
- باشه. پس من الان میرم خونه.
- باشه فدات شم. کاری نداری؟
- نه دیگه.
- پس فعلا خدافظ.
نادیا ناگهان بلند پیمان رو صدا میزنه
- پیمان... پیمان؟؟؟؟؟؟؟
- جانم.... جانم.... چی شد؟
- هیچی فکر کردم قطع کردی. پیمان از حرفای مامان دلخور نشو. باشه؟
- مگه بچه ام که دلخور شم. میدونم هر چی میگه برا خیر و صلاح تو ست.
نادیا تنها ناباورانه پوزخندی میزنه و زیر لب خداحافظی میکنه و ثانیه ای بعد تو دنیایی فکر و خیال و استرس فرو میره که با صدای بابک به حال بر میگرده.
- نبینم تو فکر باشی نادیا خانوم.
- ها؟؟؟؟ ببخشید. باید برم خونه. پیمان میخواد بیاد با مامان حرف بزنه.
- خیالت راحت. اگه پیمانه بلده چطور مامانت رو راضی کنه. برو به سلامت.
- بابک آرامش تو چشمات همیشه آدم رو آروم میکنه. خوشحالم که دوستی مثه تو دارم. سارا قدر بابک رو بدون.
- باشه مامان بزرگ. حالا برو تا شاعر نشدی. چون اصلا بهت نمی یاد.
- اوف. حیفه بابک که بیاد تو رو بگیره. بابک دیوونه نشی اینو بگیری ها.
- نه خیالت راحت. دیوونه تر از این نمیشم.
- حقا که خدا در و تخته رو خوب جور کرده. بی خیال. خوش باشین.

آروم روی پله ها میشینه و سرش رو به نرده کنار پله تکیه میده و گوشاش رو دوباره تیز میکنه تا ببینه نتیجه چی میشه. دیگه استرسی نداره ولی انتظار براش کشنده شده. از اینهمه پافشاری پیمان و سرسختی پریسا کلافه شده.
- آخه پریسا جون دو ساعت من و شما داریم سر این بحث میکنیم که من بگم چرا شما یک کلام بگین نه. خوب یه دلیلی برام بیارین. به خدا بی منطق نیستم. اگه دلیلتون واقعا به خیر و صلاح نادیا باشه به جون نادیا که برام از هر چیزی عزیز تره میرم و دیگه پامم اینوری نمیذارم.
ناگهان کلافه میشه. پسره عوضی این اون عشقی بود که ازش دم میزدی/ میرم و پشت سرمم نگا نمیکنم؟ هه. واقعا که.
- نمیگم برا نادیا مادری کردم. نه. نکردم. نه برا اون نه برا آریانا. ولی بالا برم پایین بیام بچه هامم. نمیتونم چشمم رو ببندم و بذارم مصیبتی که من کشیدم رو بکشن. میدونی من چند سالمه؟ میدونی رامین چند سالشه؟ میدونی چرا دارم خودم رو خفه میکنم تا نذارم زن تو بشه؟ تا حالا شده پیش خودت فکر کنی که چقدر نادیا شبیه منه؟
- از همون لحظه اول. این انکار ناپذیره. نادیا از نظر خیلی از خصوصیات اخلاقی شبیه خود شماست. خوب البته یه تفاوت هایی هم داره با شما. مثلا این سر زندگی و شیطنت هاش و....
- اشتباهت همین جاست. منم یه روزی درست همین جا بودم. منم از دیوار راست بالا میرفتم و خدا رو بنده نبودم. رو لبم جز خنده هیچی نبود. بی خیال عالم و آدم چشمامو بسته بودم رو ابرا سیر میکردم. منم روزی که رامین اومد خواستگاریم همون بلایی رو سرش آوردم که نادیا سر تو آورد.
پیمان لبخندش پر رنگ میشه و رو به پریسا
- با اینکه خیلی برام عجیب بود ولی میدونستم اینم. همین بهم جسارت و جرات حرف زدن باهاتون رو داد. تو خنده مهندس راد همه اینا رو دیدم. باور کردم که پریسا جون هم با عشق ازدواج کرده و میتونه درکم کنه.
- آره. برا همینم دارم میگم نه. یه دختر هفده ساله بودم که وارد دانشگاه شدم. اون موقع ها هر دانشگاه خودش جدا امتحان میگرفت. منم امتحان داده بودم و دو تا دانشگاه قبول شده بودم. یکی دانشگاه ملی که همون شهید بهشتی الانه و یکی هم مدرسه عالی دختران که حالا شده الزهرا.
- خوب زمان من خیلی دانشگاه رفتن خانم ها مرسوم نبود. منم اگه رفتم دلیل اصلیش این بود که پدرم هم تو دوره خودش دانشگاه رفته بود. اولین ورودی های دانشگاه تهران بودن. خودش همیشه تعریف میکرد که با شهریار شاعر هم دوره ای بودن. خلاصه این دو تا دانشگاه قبول شدم و تازه ماجرا از همون جا شروع شد. بابام با همه تحصیل کرده بودنش و روشن فکر بودنش گفت دانشگاه مخطلط حق نداری بری. یا مدرسه عالی یا شوهر میکنی. منم که یه دنده و سرتق مگه زیر بار میرفتم. خلاصه خونه میدون جنگ شده بود. اما خوب بالاخره وقتی دیدم بابا زیر بار نمیره و پای خواستگارا دوباره باز شده مجبور شدم از رشته مهندسی بگذرم و برم مدرسه عالی دختران رشته حسابداری. متنفر بودم از این رشته و چاره نداشتم.
خلاصه یه چند روز اول واقعا دانشگاه رو به زور تحمل میکردم. خوب چون دنبال همون مخطلط بودن دانشگاه و یه کم آزادی بودم. تا اینکه اواخر هفته یه استاد اومد سر کلاسمون که راد بود. مهندس راه و ساختمان بود. حالا چطور شده بود از دانشگاه ما سر در آورده بود و این حرفا بماند ولی شر و شیطونی های من شروع شد. خدایی خوش تیپ بود و محترم و یه استاد جدی. خوب حقم داشت تو دانشگاهی که همه دختر بودن اگه یه کم وا میداد دیگه از پس کسی بر نمی اومد. بهترین روزام وقتایی بود که با راد کلاس داشتیم. سر به سرش میذاشتم و تا حد مرگ عاصیش میکردم. دو بار از کلاس بیرونم کرد و بهم اخطار داد دفعه بعد میندازتم. ولی کو گوش شنوا. بازم سر به سرش میذاشتم و تو دلمم کلی ذوق میکردم که حال باباهه رو دارم میگیرم که فکر میکرد فرستادتم دانشگاه دخترونه و خبری از پسری نیست.
خوب یادمه یه بار با تاخیر اومد سر کلاس. تا پاش رو گذاشت تو کلاس خنده های خفه شده بالا گرفت. معلمو بود بیچاره خواب مونده بوده و انقدر هول هولی حاضر شده بوده که خمیر ریشش کنار صورتش مونده بود و این سوژه شده بود برا کلاس. نمیدونم چرا برای اولین بار از اینکه مورد تمسخر کسی قرار گرفته بود داشتم دیوونه میشدم. البته آخه هیچوقت هیچکس آتویی ازش نمیتونست بگیره و کسی جرات دست گرفتن براش رو نداشت جز منه کله خراب. برا همینم عصبی شده بودم از اینکه حالا یه کلاس دختر روش زوم شده بودن و بهش میخندیدن.
خلاصه یه تمرین داده بود برا حل کردن. همه سرا پایین بود که دستم رو بلند کردم و اومد سر میزم. با همه شر و شیطونیم زیادی ساده و رک بودم. صاف چشم دوختم بهش و با خنده گفتم صبح انقدر عجله داشتین که خمیر ریشتون رو صورتتون مونده.
بماند که چقدر سرخ و سفید شد ولی انگار فکر کرد برا دست انداختنش دوباره کمر همت بستم و نا مردی نکرد. بلند و عصبی گفت از کلاس برین بیرون و دیگه هم سر کلاس من نیاین.
خوب راستش یه کم هم شرارت تو لحنم بود و حق داشت اینجوری باهام برخورد کنه اونم وقتی حتی سعی نکرده بودم با صدای آروم بگم بهش.
خوب منم که اهل کم آوردن نبودم خلاصه رفتم بعد کلاس خرش رو گرفتم و خوب حرصم رو سرش خالی کردم. قافل از اینکه خودم تو تله عشقش افتادم.
خلاصه به سال نکشیده اومد خواستگاریم. حالا رامین شوهرم بود. شوهری که بیست سال بزرگتر از خودم بود. یهو نفهمیدم چی شد که انقدر عاشقش شدم. اون موقع ها هم که کسی اهمیت نمیداد به این اختلاف سن و این حرفا. بله رو گفتم و قید دانشگاه رو زدم تا سال بعد برم مهندسی امتحان بدم. اوایل زندگی همش عسل بود و شیرین. رو ابرا بودم. به شیش ماه نکشید که از رو ابرا پرت شدم پایین. شدم یه زن شوهر دار. دختری که میخواست تازه بچگی کنه و مینی ژوپ بپوشه و تو خیابون بلند بلند بخنده و بره سینما و رقص و کلوپ یهو شده بود زن. یهو از دنیای بی مسئولیتی پرت شد تو دنیای مشکلات زندگی. رامین تفریح هاش رو کرده بود و حالا دیگه براش جذابیتی نداشت. آدمای دور و برش همه بزرگ بودن و منم باید بزرگ میشدم. باید کت دامن و لباس شب میپوشیدم. موقع خندیدن قهقهه هام رو به یه لبخند تبدیل میکردم. به جای حرف از سینما و لباس فلان هنر پیشه باید حرف از چیزایی میزدم که اصلا باهاشون مانوس نبودم. به سال نکشیده زمزمه های بچه دار شدن شروع شد. مادر شوهرم چپ میرفت راست میومد میگفت پس بچه چی شد. تو 18 سالگی حامله شدم و آریانا رو دنیا آوردم. کم کم زندگی یادم رفت. شدم زن خونه که بشورم و بسابم و غذا بپزم و بچه داری کنم. رامین فقط دنبال آرامش خونه و استراحت بود و من اونهه انرژی رو نمیدونستم چطور بریزم بیرون. کم کم خسته شدم. باید یا زیر آریانا رو عوض میکردم یا شیر میدادم بهش یا صداش رو خفه میکردم که رامین خسته کوفته رسید خونه مبادا آسایشش از بین بره. به چهار سال نکشید که بریدم. زدم به سیم آخر. دنبال چی بودم و چی شده بود. گفتم بچه ات مال خودت. میخوام برم زندگی کنم. شدم یه بی سواد و کهنه شور. دلم میخواد برم دانشگاه، درس بخونم کار کنم. متنفرم که بگم آریانا بچه منه. من خودم هنوز بچه ام. وقتی میگم آریانا بچه امه حس یه زن 40 ساله پیر بهم دست میده.
کم جنجال نداشتیم. شاید رامین خیلی مخالفت نمیکرد ولی مامانش و مامان خودم جای صد تای رامین رو پر میکردن. اما بالاخره رامین کوتا اومد و رفتم دنبال خواسته ها و رویاهام. ولی بازم خنده رو لبم نیومد. روند زندگیم به کل عوض شده بود. اون موقع که میخواستم بچگی کنم بچه بقل شده بود و شوهر دار و وقتی خواستم برم بچگی کنم دیگه با اون دنیا مانوس نبودم. همون شد که وقتی تو سی سالگی رامین فکر کرد دیگه به همه چیزایی که میخواستم رسیدم و ازم یه بچه دیگه خواست زدم به سیم آخر. همه محبت هاش یادم رفت. اونو باعث اینهمه کلافگی و سر در گمی تو زندگیم دونستم. سر ناسازگاری گذاشتم و وقتی بچه دنیا اومد نتونستم قبولش کنم. نمیدونم ولی هر وقت فکر کردم دیدم همه مشکلاتم از اون اختلاف سنی زیاد شروع شد. از اونهمه تفاوت که مجبورم کرد در شان شوهر بیست سال بزرگتر از خودم رفتار کنم و .... نمیخوام نادیا هم یکی مثل خودم بشه.
- قبول کنید که نادیا تو سن شما نیست و شرایط و وضع ما با زمان شما خیلی فرق میکنه. نمیدونم چقدر عاشق شوهرتون بودین اما میتونین ما رو درک کنین. نادیا همه زندگی منه. واقعا برام بدون اون زندگی معنیش رو از دست میده. میدونم نادیا هم همین حس رو داره. مطمئنم حس مادر بودنتون نمیذاره که غم نادیا رو ببینین و آب شدنش و از پا در اومدنش رو تماشا کنین.
- بیاین صادق باشیم با هم. اشکان پسر مورد پسندتونه. با یه اختلاف سنی دو ساله با نادیا. اما حاضرین همین الان اگه اومد خواستگاریش بدینش بهش؟
- نه.
- میدونین چرا؟ چون اونم به نظرتون بچه ست هنوز. باید درسش تموم شه. باید دستش تو جیبش بره تا خیالتون راحت شه. خوب همه اینا رو جمع کنین شاید دو سه سال از من کوچیکتر بشه داماد انتخابیتون. یعنی واقعا دو سه سال انقدر تعیین کننده ست براتون که چشمتون رو رو همه چیز بخواین ببندین؟


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , سیبیل , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 17- رمان شاید وقتی دیگر , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45321

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا