تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل یازدهم)


پیمان و پریسا هنوز داشتن کلنجار میرفتن اما نادیا دیگه هیچی نمیشنید. شایدم دیگه حوصله شنیدن نداشت. شاید در تمام زندگیش انقدر صدای مامانش رو نشنیده بود و انقدر حرف از زبونش در نیومده بود که تو اون چند ساعت در اومده بود. مغزش کنجایش اون حجم اطلاعات رو نداشت و حالا فقط یه سکوت ممتد میخواست تا این حرفها رو کلمه به کلمه با خودش تکرار کنه تا شاید از بین تمام این کلمات بتونه صمیمیت و نزدیکی بیشتری با واژه ای به اسم مامان برقرار کنه. نمیتونست خیلی از حرفهای پریسا رو اصلا درک کنه چون عشق پیمان انقدر پر رنگ بود که جایی برای درک این چیزها نمیذاشت ولی بعضی حرفها و حس هاش رو میتونست کاملا درک کنه. میتونست اون لذت هایی که تا قبل پیمان براش زندگیش رو ساخته بود و با اومدن پیمان کم کم فراموش شده بودن رو به یاد بیاره. اون خنده های از سر بی خیالی، اون سر به سر گذاشتن ها، رو ابرا سیر کردن، بی فکر و خیال بودن.... همه اینا رو درک میکرد میفهمید ولی نمیدونست چرا هیچکدوم اونا بعد پیمان براش جذابیتی نداشتن و حتی اهمیتی هم نداشتن. حالا میتونست کمی به پریسا حق بده. قطعا اگر به اونم میگفتن تو سن 18 سالگی بچه داری کنه زیر بار نمیرفت. قطعا حاضر نمیشد دست و پاش رو ببنده و ادای مامان ها رو در بیاره.
هنوز تو افکار خودش بود که صدای پریسا و متعاقب اون حضورش روی پاگرد به خودش میارتش.
بالاخره پیمان بله رو گرفته بود. باید پرواز میکرد ولی واقعا تو اون شرایط مغزش پر تر از اون بود که بخواد پرواز کنه. انقدر علامت سوال تو ذهنش بود که دیگه مغزش گنجایشی نداشت. پریسا حرف میزد و پیمان بهش با آرامش لبخند میزد اما نادیا داشت به این فکر میکرد که پس شناسنامه بابا چی میگفت؟ شناسنامه ای که توش تنها 2 سال فاصله سنی بین پریسا و رامین رو نشون میداد. نمیدونست واقعا مامان راست میگه یا نه. نمیتونست زیر بار بره. اونم در مورد رامین. پدری که آریانا عکسای زیادی باهاش توی پارک و کوه و در و دشت داشت. عکسایی که مامان جوون توشون نبود ولی رامین با قدرت و سرزندگی بود. پدری که نمیتونست باور کنه الان یه مرد هفتاد ساله ست. سوالای زیادی داشت ولی حوصله پرسیدن نداشت.
با بوسه سرد پریسا روی گونه اش از فکر بیرون میاد و تازه صدای پریسا رو میشنوه.
- امیدوارم هیچوقت هیچ کدومتون از انتخابتون پشیمون نشین. امیدوارم عشقتون انقدر پر رنگ باشه که تیرگی ها و سختی های زندگی رو تو چشمتون بی رنگ کنه.
.....
و حالا توی محضر نشسته بود. درست کنار عزیزترین کسش. میخواست جیغ بزنه. انگار صندلی به معنی واقعی زیرش میخ پیدا کرده بود و مانع از نشستنش میشد. دلش میخواست دست پیمان رو بگیره و فقط بدوه. بره یه جایی که با صدای بلند بخنده و دستاش رو باز کنه و چرخ بزنه. دلش میخواست همه قید و بندا رو پاره کنه و با همون لباس تنش بره تو خونه پیمان و همون لحظه زندگی رویایی ای که آرزوش رو داشت شروع کنه.
با فشار دست پیمان از زیر قران اجبارا خنده شو به لبخند تبدیل میکنه و آروم دوباره روی صندلی میشینه. صدای پیمان پر از عشق و خنده تو گوشش میپیچه
- نادیا جون من دو دیقه آروم بشین. فقط دو دیقه.
- اوف خسته شدم. دو ساعته سیخ نشستم رو این صندلی های سفت. اه دیگه یه خطبه خوندن مگه چند ساعت میشه. خسته شدم بابا. نخواستم. بریم یه جا دیگه. این آخونده این کاره نیست.
- هیس. آروم تر. دو دیقه تحمل کنی تموم میشه. باید بنویسه قباله رو.
- اوف مگه میخواد طومار بنویسه.
- خوب عروس خانوم، آقا داماد حاضرید؟
- اوف. ما که دو ساعته حاضریم. دیگه کم کم آرایشمونم داره میماسه رو صورتمون حاجی.
پیمان با خنده محکم تر دست نادیا رو فشار میده و زمزمه میکنه
- شیش نادیا. شیطونی رو دو دیقه تعطیل کن.
- خوب مگه دروغ میگم؟ ببین اگه تا دو دیقه دیگه بله رو گرفتی ازم که هیچ اگه نه پا میشم میرم. دیگه حوصله ام سر رفت و کم کم دارم پشیمون میشم از عروسی کردن.
......


طعم خیس گریه

چشماش برق میزد. نگاهش انقدر خواستنی بود که دلم میخواست همون موقع بقلش کنم و چشماشو ببوسم. لباش انقدر سرخ و خواستنی بود که تاب نگاه کردنه بهشونم نداشتم. خودم صندلیم پر میخ بود و به زور نشسته بودم رو صندلی و فحش بود که پشت هم نثار آخونده میکردم که با آرامش تمام داشت معلوم نیست چی مینوشت. مامان با لبخند نگامون میکرد. پریسا تو خودش بود و رامین اشک تو چشماش جمع شده بود. آریانا واقعا داشت گریه میکرد. میفهمیدمش. درکش میکردم. میدونستم نادیا براش چقدر عزیز بود. مانی با لبخند تماشامون میکرد. نمیدونم تو ذهنش کجا بود ولی لبخندش تماما مال ما نبود. اما اون لحظه نمیخواستم جز به نادیا به کسی نگاه کنم. بابا کنارم ایستاده بود و دست مامان تو دستش بود. نگاهش هنوزم عاشقانه بود.
اما نادیا واقعا مثه بچه های دو ساله رو صندلی بند نمیشد. مطمئنم اون لحظه دلش میخواست میتونست و میرفت یه دو دور دور سالن میدوید. به زور رو صندلی نگهش داشته بودم. از اینهمه ذوق و خوشیش منم دلم میخواست پرواز کنم. جونمون رو آخونده گرفت تا بالاخره نادیا شد زن عقدی من. تا بالاخره اون بله معروف رو گفت. بماند که یه ناهار آبعلی ازم زیر لفظی گرفت. به چشمش اون انگشتر پر نگین و برق برق یک هزارم اون ناهار هم نیومد.
مدام زیر لب پرم میکرد که ناهار باید ببریم آبعلی اونم تنهایی. به من ربطی نداره چیکار میکنی ولی سر همه رو زیر آب میکنی و دو تایی میریم. هر چی گفتم زیر بار نرفت که نرفت. انگار اصلا دلایلم رو نمیشنید. خودم رو کشتم که الان وقتش نیست. شب بله برونمونه. همه بزرگای فامیل میخوان بیان. باید حاضر بشیم..... اما بازم ول کن نبود. میگفت نبری بله مو پس میگیرم.
مامان از چشماش خوند چی میخواد. پریسا مطمئنم میدونست نادیا دو ساعته زیر لب چی داره زمزمه میکنه.
دفتر جلوش بود و هر یه امضایی که میخواست بکنه دو ساعت کلنجار میرفت و تا نه میاوردم میگفت دیگه امضا نمیکنم.
دروغ چرا خودمم دلم میخواست با هم تنها باشیم. برا یه ثانیه با هم تنها شدنمون ثانیه شماری میکردم.
آخرش مجبور شدم بگم ما ناهار میریم بیرون و بعد از کلی کلنجار پریسا با نادیا و قول گرفتن که سر ساعت 5 خونه اید راهی شدیم.
تو ماشین دستش تو دستم بود و اون بلند بلند میگفت و میخندید. اون دلش میخواست بره یه جا تو چمن ها غلت بزنه و من دلم میخواست ببرمش یه جایی که دل سیر تماشاش کنم. هر بار سرم رو بر میگردندم رو صورتش دلم عجیب هوس طعم لبهاش رو میکرد. آخرشم نتونستم طاقت بیارم و تو جاده آبعلی که افتادیم ماشین رو یه گوشه نگه داشتم.
اون با شیطنت و به هوای اینکه نگه داشتم بره یه کم بازی گوشی دستش رو دستگیره ماشین بود که دستش رو گرفتم و برش گردوندم. از نگام حرف دلم رو خوند. رنگ نگاش سرخ شد. یهو اونهمه حرف به سکوت بدل شد. سرش آروم آروم به سینه اش چسبید.
دستم و که زیر چونه اش بردم به وضوح لرزش صورتش و دندوناشو حس کردم. نگاش تو نگاهم سر خورد و اشک تو چشمش پر شد.
از نگاهش لرزیدم. خواستن و لرزیدن قشنگ ترین حس اون لحظه بود. و لبهاش. طعم لبهاش نمیدونم چی بود ولی لطیف بود. گرم بود. مثل برگ گل میموند. لبام رو لباش بود و اون میلرزید. طعم شور اشک رو صورتش با طعم شیرین و گرم لبهاش یکی شد. نمیدونم چند ثانیه یا دیقه یا لحظه بود ولی انقدر بود که چیزی تو وجودم جوونه زد و رشد کرد و همه وجودم رو پر کرد.
بقیه راه اون لرزید و سکوت کرد و من دستای سردش رو محکم تر فشار دادم.
کم کم لرزشش کم و کمتر شد و بعد آروم شد. بعد شد همون نادیای همیشگی و پر از انرژی. نگاهش همون نگاه دوست داشتنی شد. ولی هنوز ازم خجالت میکشید.
تمام مدت ناهار سر به سرش گذاشتم ولی اون همش سرخ و سفید شد. فکر نمیکردم یعنی حتی باور نمیکردم اون نادیا اینجوری با یه بوسه بزرگ بشه و چنین حس های قشنگی توش جوونه بزنه. لبخنداش شرمگین بود.
نمیدونم کی تاب دیدن اون لبخند رو نیاورد. نمیدونم یهو چی شد. نفهمیدم وقتی سوییچ رو از دستم کشید که میخواد دست فرمونش رو بهم نشون بده و رومو کم کنه کی حرفاشو شنید که حسرت به دلش گذاشت. نمیدونم تو کدوم باغ سیر میکردم وقتی اون داشت به طرف ماشین میدوید. نمیدونم اون صدای بوق کر کننده کامیون برای هشدار به کی بود.
نمیدونم فقط اینو میدونم که حالا 5 روزه که رو این تخت خوابیده. چشماش بسته بود. راضی بودم که بالاخره باز میشه. ولی هر روز یه دکتر از این در اومد تو و یه چیز بهم گفت. هر روز یه درد اضافه شد. چشمم خشک شد بس که به اینهمه مانیتور دور و برش چشم دوختم و هر لحظه با صدای سوت یکیشون در این اتاق باز شد و یه دسته دکتر ریختن سرش و باز یه جا دیگه اش رو سوراخ کردن و بعد رفتن.
نمیدونم چرا هیچکس جز من نمیخواد که اون بر گرده. یعنی من انقدر خودخواهم؟ یعنی عشق انقدر چشم آدم رو کور میکنه؟ نمیدونم. هر چی هست من میخوام چشماشو باز کنه. من میخوام بمونه.
اما نه نگاه مانی هم میخواد که نادیا بمونه. پس شاید اونم خودخواهه. درست مثل من.
پریسا از یه مرده هم بدتره حال و روزش. برام عجیبه. شایدم باور نکردنی. اما خوب اون مادره. یه مادر که تو وجودش مهر به بچه اش همیشه بوده و هست. حالا یه شبه پیر شده. حتی پیر تر از رامین. شاید چون عذاب وجدان داره. نمیدونم. هر چی هست تو اینهمه فکر و خیال خنده داره که مدام پریسا و رامین رو با هم مقایسه میکنم و میبینم پریسا خیلی بیشتر از رامین نشون میده سنش.
کلافه ام. خسته ام. میدونم نادیا که چشم باز کنه کلافه ترم میشم. تازه جنگ اصلی شروع میشه. میدونم نمیبخشتم به خاطر اینهمه نذر و نیازی که کردم تا زنده بمونه. ولی لازم باشه هزار برابر اینم نذر و نیاز میکنم. چون میخوام زنده بمونه. آره دیوونه شدم. زده به سرم. احمق شدم. ولی هیشگی جای من نیست تا درکم کنه. هیچکس درست به فاصله.... نادیا گفت چقدر؟ آره الان که فکر میکنم یادم میاد با خنده داشت میگفت الان 3 ساعت و 45 دیقه و گفت چند ثانیه؟ نمیدونم یادم نیست. درست عمر خوشبختی و خنده رو لبام و داشتن نادیا همونقدر بود. اما به جاش دقیقا 5 روز و 8 ساعت و 34 دقیقه ست که دارم صورتش رو تماشا میکنم و امیدم اینه که ثانیه بعدی همون ثانیه ای باشه که چشماش رو باز میکنه و لبخند میزنه بهم. یعنی لبخند میزنه بهم؟
با فشار دست مانی از روی زمین بلند میشه و دوباره همون سوال همیشگی رو میپرسه
- مانی تو هم موافقی که باید بر گرده. مگه نه؟
و دوباره همون جواب همیشگی رو میشنوه. همون جوابی که فقط یه سر تکون دادنه با دنیایی حرف تو دلش.
و دوباره لبخند رو لبش میشینه.


هنوز همون کت شلوار تنمه. حالا دیگه اتو کشیده نیست تا نادیا بخنده و بگه مگه داشتی میومدی عروسی و من بلند بخندم و بگم مگه نیومدم؟ اومدم زنم رو بگیرم و ببرم.
دیگه از اون صورت سه تیغه خبری نیست. دیگه اون بوی ادوکلن نه نه چی گفت؟؟؟؟؟ .... آها از اون بوی گس خبری نیست.
نکنه به هوش بیاد و نشناستم؟ نکنه بوی گس نیاد و باور نکنه من پیششم؟ پس مانی کجا رفته؟ گفت میره چیکار؟ آها بازم سوت این دستگاه ها بلند شده بود. رفت چیکار؟ چرا من نرفتم؟ چرا انقدر گیجم؟ نادیا خسته نشدی از اینهمه بی هوشی؟ نمیخوای پاشی ببینی چند روز و ساعت و دیقه ست که زنم شدی؟ همه میگن عمر دوران عقد کوتاهه پس چرا به چشم من این 5 روز انگار 5 ساله؟ نادیا امروز یه دکتر دیگه اومد و یه چرت و پرت های دیگه گفت. اما تو باور نکن. این دکترا حرف زیاد میزنن انگار نظر ندن میگن لالین. نادیا اه پاشو دیگه. تو اون اتاق کوفتی به زور رام میدن وقتی هم تو رو نبینم دق میکنم. پاشو بریم دیگه....
مانی قدم هاش رو تند تر میکنه و خودش رو به پیمان میرسونه که روی زمین تو راه پله های اضطراری بیمارستان تو خودش مچاله شده. به زور جلوی اشکاش رو میگیره و با یه لبخند به طرف پیمان میره.
حالا نوبت پیمانه. اون باید انقدر قوی باشه که نادیا بهش تکیه کنه و کمکش کنه تا بلند شه. حالا تنها اسم ورد زبون نادیا پیمانه. نادیایی که تو ناله های بی جونش پیمان رو داره فریاد میزنه.
- پیمان اینجا چیکار میکنی؟ همه دو ساعته دارن دنبالت میگردن. پاشو پسر. نادیا اینجوری ببینتت که سکته میکنه. پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن.
- حوصله ندارم. بی خیال. کی منو میخواد تماشا کنه؟
مانی تنها لبهاش کمی کشیده میشه جای لبخند و زمزمه میکنه
- کی مهمتر از نادیا؟ چشماشو باز کرده و مدام پیمانش رو صدا میزنه. نمیخوای با این قیافه ببینتت که؟ قرارمون به همین زودی یادت رفت؟
اون شب که زنجیر رو انداختی گردنش قول دادی خنده رو از لباش نگیری، قول دادی خوشبختش کنی.... همیشه کنارش باشی. پس چی شد اون حرفا؟ فقط حرف بود؟ پاشو مرد. الان وقت شکستن نیست.
رنگم پرید. پاهام لرزید. نه. نمیتونستم. نمیتونستم ببینمش. من انقدر قوی نبودم. میخواستم تو روی همه زندگیم نگاه کنم و چی بگم بهش؟ نه. نه.....
.....
پیمان خم شد. لرز تمام بدنش رو گرفت. سست شد. تو یه ثانیه فرو ریخت. و من ترسیدم. تو اون شرایط وقت سقوط نبود. اون باید کنار نادیا میبود. نادیا الان تو بدترین شرایط بود. نه. فعلا قرار نبود خودش چیزی بفهمه پس پیمان نباید همه چیز رو خراب میکرد. دستم رو زیر بازوش گرفتم و با خشم بلندش کردم.
- پیمان به قران الان بخوای وا بدی خودم میکشمت. نمیخوام جز خنده رو لبش ببینم پس خوب گوشات رو باز کن. عین آدم پا میشی و میای باهاش حرف میزنی. سر به سرش میذاری. میخندونیش. نباید بذاری اون درد وحشتناک پر رنگ بشه. باید الان روحیه اش رو قوی کنیم تا بعد بتونیم مشکل رو بهش بگیم. اما الان باید کمک کنیم تا روند بهبودی سریع پیش بره. منم حال و روزم بهتر از شماها نیست. اون از آریانا که ولش کنی معلوم نیست چه گندی بزنه با این حال و روزی که درست کرده اینم از تو. من واقعا بیش از این کشش ندارم. پس خودت رو جمع کن.
- نمی تونم. نمیتونم. بفهم.
صداش به فریاد تبدیل میشه. تموم فشار روش ناگهانی و تو اون فریاد سرازیر میشه.
- تو غلط میکنی نمیتونی. مرتیکه خجالت نمیکشه گریه میکنه. خودت رو جمع کن پیمان. برو تو اون دستشویی هر چقدر دلت میخواد داد بزن گریه کن هر غلطی میخوای بکن ولی از اون در بیرون اومدی همون پیمان همیشگی باش.
بعد پیمان رو داخل دستشویی هل میده و خودش پشت در کنار دیوار سر میخوره و با نگاه سالن رو پشت سر میگذاره و روی آریانا که گوشه دیگه سالن رو زمین نشسته و اشک میریزه نگاه میکنه و با خودش فکر میکنه ببین کی ها میخوان به کی روحیه بدن. اون از آریانا که سن و سالشم یادش رفته و کف زمین زار میزنه. اون از پریسا که دو ثانیه یه بار تو بغل رامین در حال غش کردن و فشار بالا پایین شدنه. مامان بابای خودشم که دیگه کم مونده مراسم چهلم راه بندازن. بازم به شیرین و شوهرش.
بیچاره نادیا که تو این شرایط هم مامان باباش بالا سرش نیستن و حالا برادرش هم با مرده فرقی نداره.
با باز شدن در از فکر و خیال بیرون میاد و مانی کمی آرامش ظاهری رو تو وجود پیمان میبینه و دستش رو پشت شونه پیمان میگذاره و تند تند حرفای دکتر رو تکرار میکنه براش.
- ببین پیمان به هوش اومده همه چی رو چک کردن. دیدش یه مقدار تار هست ولی دکتر گفته هیچ مشکلی نیست و تا چند روز آینده حل میشه. فعلا بدنش نیمه لمسه ولی اونم موقته و تو همین چند روز نهایتا یه هفته حل میشه. دو تا از مهره ها کمی جابجا شده و هنوز نمیگم چی میشه. دو تا از دنده هاش شکسته ولی مشکلی نیست و ظرف یه ماه دو ماه خوب میشه. پاش هنوز تو گچه و فعلا چیزی نمیفهمه تا زمانیکه پا از گچ و باند در بیاد پس لال میشی و هیچ حرفی نمیزنی. فعلا باید فکر کنه یه شکستگی ساده ست.
گوشت با منه پیمان؟ این قیافه ماتم رو نگیری براش. نادیا خیلی تیزه. شک کنه همه چی خراب میشه.
پیمان تنها سرش رو تکون میده و آروم با خودش زمزمه میکنه خوب یه باره میگفتی کجاهاش سالمم که سریعتر اطلاعات رو داده بودی. و پوزخند پر دردی به مانی میزنه و آروم اشک گوشه چشمش رو پاک میکنه و همزمان با اجازه دکتر وارد اتاق میشه و شیرین با کمری خم شده و در عین حال نگاهی محکم و مصمم ثانیه ای دست پیمان رو فشار میده و بعد محکم رو به پیمان
- مرد باش و پشتت رو صاف کن و محکم پات رو بذار تو اتاق. از این در که رفتی تو، زندگی زناشوییت شروع میشه و میخوام ثابت کنی که عشقت حرف نبوده. پسر من مثه کوه میمونه و کمرش خم نمیشه. حرفشم حرفه.
بعد با فشار دستش تقریبا پیمان رو هل میده داخل اتاق و در رو میبنده و اینبار با همه وجود خم میشه و تکیه و تمام سنگینیش رو رو شونه های پیام شوهرش میندازه و نقاب صلابتش رو از صورت بر میداره و اشک آروم آروم روی صورتش رو پر میکنه و تنها دستش به سمت آسمون میره و زمزمه میکنه
- خدایا ناشکری نمیکنم. بازم شکرت. دست دعات پشت سر عروسم.

داشت از درد به خودش میپیچید. نمیدونم میزان درد چقدر بود ولی مطمئن بودم کم نیست. از اخمای عمیقی که هر چند ثانیه ابروهاش رو به هم نزدیک میکرد و بعد با سماجت عقبشون میزد و سعی میکرد بخنده میفهمیدم. تازه فهمیدنش با توصیفاتی که دکترا کرده بودن خیلی هم سخت نبود. یه دستت میبره تا دو ساعت تمام جونت درد میکنه وای به حال نادیا که تقریبا هیچ جای سالمی تو بدنش نداشت.
لبخندش با ورودم پر رنگ تر شد. انقدر پر رنگ که بعد از 5 روز زندگی رو یادم انداخت. اینکه میشه با تمام دردها ثانیه ای خندید.
آروم بود. انقدر آروم که داشتم شک میکردم نادیای من باشه. دستش رو آروم به طرفم دراز کرد. شاید نیم سانت هم به زور دستش حرکت کرد ولی همون برا من به اندازه یه دنیا حرکت بود. انقدر بی حرکت دیده بودمش این چند روز که اون ثانیه ها و لحظه ها واقعا حس میکردم خدا داره دوباره تک تک اعضاش رو میسازه و به کار میندازه.
نگاهم روی دستش که حالا پر از کبودی هایی بود که بعضی به زردی میزد ثابت شد و اشک داشت راهش رو باز میکرد که با زمزمه های نادیا ناخوداگاه خنده جاش رو گرفت
- ها چیه؟ فکر کردی میمیرم خلاص میشی؟ نه قربونت برم تازه میخوام جونت رو بگیرم. بالا بری پایین بیای آش کشک خاله ست. تا جون تو رو نگیرم رفتنی نیستم.
ببینم این قیافه چیه برا خودت درست کردی؟ اه گفتم الان شوهر اتو کشیده ام میاد تو یه کم دست میندازمش.
خندیدم. نمیدونم تلخ بود خنده ام یا شیرین ولی از ته دل بود. چشماش باز شده بود و کم کم زبونشم داشت باز میشد. داشت همون نادیای خودم میشد که به زور بهت دو دیقه مهلت جواب دادن بده.
آروم کنارش روی صندلی نشستم و دست ظریفش رو تو دستم گرفتم. بعد نگاهم تو صورتش و چشمای سبزش قفل شد. چشمایی که حالا سبز پاییزی بودن. نگاهم روی صورتش و زخم های رویه بسته روی صورتش و کبودی هاش سر خورد. دستم رو آروم بالا بردم و روی صورتش کشیدم. سرش رو آروم پس کشید. فکر کنم درد گرفته بود. احتمالا روی یکی از جاهای ضرب دیده فشار دستم اذیت کرده بودش.
ولی دوباره لبخند زد و حرف زدن رو از سر گرفت
- روی گونه ام درد میکنه یه کم.
فقط سرم رو تکون دادم و بهش فهموندم که میدونم. نمیتونستم حرف بزنم. بغض تو گلوم آماده شکستن بود و دلم نمی یومد غصه بخوره. دوباره حرفش رو ادامه داد.
- پیمان همه جام کوفته ست. بی حسه انگار. درد دارم. چرا تار میبینمت؟ من چم شده؟
باید حرف میزدم حالا منتظر جواب بود و سکوت جایز نبود. خیلی سعی کردم ولی بازم وقتی شروع به حرف زدن کردم صدام از بغض میلرزید
- نگران نباش قشنگم. هیچ مشکلی نیست. تازه به هوش اومدی و یکی دو روز دیگه این تاری هم از بین میره. دردت هم کمتر میشه. تقریبا همه جات درب و داغون شده یا شکسته ولی نگران نباش همه شون نهایت تا یه ماه دیگه جوش خوردن و درست شدن.
- اوهوم. شیرین جون برام گفت. خواستم مطمئن شم هیچیم نیست.
اه دیدی چی شد؟ میخواستم دست فرمون بهت نشون بدم به چی میگن ها. هی هی هی. خدا خیلی هواتو داره که نذاشت خیط شی. ولی خیالت تخت تا روی تو رو کم نکنم نادیا نیستم.
- منتظر اون روزم. اونم بی صبرانه.
- بله بله بابا بزرگ. چرا انقدر قلمبه سلمبه حرف میزنی. اوف خسته شدم از این قیافه ماتم. بس کن دیگه. حالا یه اتفاقی افتاد و تموم شد. من گریه کنم که همه جام داغونه و درد میکنه یه چیزی تو چی میگی دیگه. حالگیری ای ها. ببینم از این آق دادش ما چه خبر؟ نامرد نکرد بیاد ملاقاتم. حالا گل و نون خامه ای جهنم. حیف که نمیتونم راه برم وگرنه میرفتم حالشو میگرفتم. گوشیتو میدی؟
میدونستم میخواد آریانا رو بگیره. میدونستمم آریانا وضعش بدتر از این حرفاست که چیزی رو تابلو نکنه. باید دست به سرش میکردم.
- نه بابا. بیچاره همین پشت دره. راش نمیدن بیاد تو. منم با بدبختی راه دادن و باید سریع برم بیرون. وگرنه پریسا جون و باباتم بیرونن. مانی هم بیرونه. ولی راشون نمیدن.
بهم خندید. نمیدونم معنی خنده اش چی بود ولی با حرف بعدیش فقط تمسخر معنیش کردم اون خنده رو.
- هه. مهم شدم یهو. میدونستم هر روز یه بلایی سر خودم میاوردم. پیمان خسته ام دیگه همه انرژیم تموم شد. یه کم میخوام بخوابم. عیبی نداره؟
- نه فدات شم. چه عیبی داشته باشه.
میدونستم اثر مسکن هاست. کم کم چشماشم داشت گیج میشد و منم باید از پیشش میرفتم. صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و بوسه آرومی رو گونه اش گذاشتم که غر غرش رفت هوا
- اه نکن. نکن.... ریشات صورتمو اذیت کرد. اه. دوست ندارم ریش. برو بزنشون وگرنه نمیذارم دیگه بوسم کنی. پوست برگ گلم رو ببین چیکار کرد.
بعد خندید. یه خنده بی خیال و شیطون. برام دست گرفته بود. با اونهمه درد بازم شر و شیطونیش به راه بود.
کم کم غر غر هاش کمرنگ و کمرنگ تر شد و چشماش آروم بسته شدن. دروغ چرا ترسیدم. وحشت کردم. میدونستم مسکن زدن بهش. میدونستم این خواب چیز غیر عادی ای نیست ولی دست خودم نبود. دیگه میترسیدم چشماش رو ببنده. همش فکر میکردم اگه دوباره مثل این چند روز بازش نکنه چی.
پرستاری که تو اتاق اومده بود انگار از نگاهم ترسم رو خوند. بهم لبخند زد و آروم گفت
- نگران نباشین. دیگه خطری نیست. مسکن ها خواب آورن. فقط خوابیده و به زودی بیدار میشه. شما هم برین یه کم استراحت کنین که دکتر هم از من ایراد نگیره. چون اینجا بیش از یه ربع نباید پیش مریض باشید.
از روی صندلی بلند شدم و یه بار دیگه به صورت نادیا نگاه کردم که حالا باز اون اخم روی صورتش بود. دستم رو جلو بردم و آروم روی پیشونیش دست کشیدم و کمی اخمش رو باز کردم و بی هیچ حرفی از اتاق اومدم بیرون.


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , سیبیل , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 17- رمان شاید وقتی دیگر , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45320

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا