تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان احساس من (ادامه ی فصل دوم)


سفره رو با کمک نیما پهن کردیم سر غذا نیما مدام از بابا و بهرام می پرسید من هم سعی می کردم با جواب های مختصرم هم اونو هم عمو رو بپیچونم بهشون گفتم بابا و بهرام برای یه مدتی رفتن فرانسه و منو فرستادن اصفهان تا تنها نباشم نیما بگی نگی قانع شد ولی نگاه های رسول با زبون بی زبونی بهم می گفت خر خودتی. نیما بعد از ناهار کمی پیش ما موند و بعد رفت تا شب رسول مشغول کتاب خوندن شد من هم از روی ناچاری تلویزیون نگاه کردم البته بیشتر حواسم دور و بر حوادث اون چند ماه می چرخید یاد حرفای ارسان درباره ارتین افتادم اگه اون شب اون اتفاق نیافتاده بود الان چند ماه از زندگی مشترکم با ارتین می گذشت بود حتما تا الان کارخونه ها ادغام کرده بود و کارخونه باباشو از ورشکستگی نجات داده بود و طبیعتا وقتی خرش از پل می گذشت یه جوری از خجالت من در می اومد به ارسان فکر کردم به تموم اون چند ماهی که تو خونش بودم تو اون مدت ارسان حتی نگذاشت تو دلم اب تکون بخوره حقش نبود اونطوری جواب محبتاشو بدم رسول بعد از رفتن نیما دیگه چیزی ازم نپرسید فقط گهگداری سرشو از روی کتاب بلند می کرد و به من نگاه می کرد و سری از روی تاسف تکون می داد شب هم یه غذای مختصر درست کرد باز هم سر سفره سکوت کرد نمی دونم یهو چه مرگش شده بود که اینقدر ساکت شده بود بعد از شام شب به خیری گفت و رفت توی اتاقش من هم بلافاصله بعد از اون رفتم تو اتاقم بعد از چند ساعت غلت خوردن توی رختخواب بالاخره خوابم برد
......
-توروخدا ببخشید به خدا تقصیر من نبود یهویی شد بابا تورو خدا کمکم کن من نمی خوام بمیرم بابا خواهش می کنم به خدا نمی خواستم ارسانو بکشم یهویی شد تورو خدا منو اعدام نکنید به خدا من نمی خواستم اینطوری شده تورو خدا خواهش می کنم
......با ضربه هایی که به صورتم خورد از چشمامو باز کردم
دایی-نترس دایی جون خواب بد می دیدی نترس عزیزم نترس
به گریه افتادم دایی بغلم کرد بالاخره بعد از کلی حرف ارامش بخش خوابم برد
صبح که از خواب بیدار شدم دایی مشغول دم کردن چایی بود با سر سنگینی جواب صبح به خیرمو داد روی کابینت نشستم دوباره صدای اعتراض گونه اش بلند
دایی-برای چی رفتی روی کابینت نشستی بیا پایین دختر
-جام خوبه راحتم
دایی-من ناراحتم
-چته دوباره اول صبحی اخمات تو همه
دایی-نمی خوای بگی
-چی رو ؟؟؟
دایی-ارسان کیه که دیشب انقدر تو خواب صداش می زدی ؟؟؟ببین غزاله به من دروغ نگو راست حسینی به من بگو تو برای چی اومدی اینجا ؟؟؟از چی داری فرار می کنی !!!؟؟؟
از روی کابینت پایین پریدم
-من از هیچی فرار نمی کنم تو هم اگه از بودن من اینجا ناراحتی رک و راست بهم بگو تا برم
خواستم از اشپزخونه بیرون بیام که دستمو گرفت
دایی-بیخودی با این بهونه ها منو نپیچون راستشو بگو بزار کمکت کنم ...ببینم تا با کسی دعوات شده یه وقت خدایی نکرده بلایی سر کسی اوردی راستشو بهم بگو احمق بزار کمکت کنم
-باشه می گم ولی نه الان شاید شاید یه چند روز دیگه بهت بگم ولی الان نه نمی تونم الان بهت بگم حالا هم ولم کن تا برم
دایی-همین الان بگو
-نمی تونم می فهمی نمی تونم
دایی-بهت می گم بگو بگو و خودتو راحت کن
-دست از سرم بردار
دستمو ول کرد
دایی-خیلی خوب داد نزن من باید برم بیمارستان امروز دوتا عمل دارم تو هم برو یه چند دست لباس برای خودت بخر کاری با من نداری
عصبانیتم فروکش کرد و با خنده گفتم
-دایی مگه تو دکتری
دایی-با اجازتون بله
-بیچاره مریض ها باید چه دکتر اخمویی رو تحمل کنن
دایی-مگه من چمه دکتر به این خوش اخلاقی خوشکلی خوشتیپی خیلی هم دلت بخواد
-یه خورده دایی از خودت تعریف کن بابا اخه چقدر تو فروتنی
دایی-خیلی خوب دیگه بسه متلک گویی من رفتم خداحافظ
-خداحافظ
بعد از رفتن دایی رفتم تو حیاط یه خورده واسه خودم گشتم و فکر کردم شاید بهتر بود به دایی همه چیز رو می گفتم اول و اخرش که چی بالاخره دیر یا زود همه چیز معلوم می شد تا اخر عمرمم که نمی شد پنهان شم دایی هم حتما انقدر مرد هست که لوم نده بالاخره من تنها یادگار خواهرشم حتما دلش نمی خواد منو پای چوبه دار ببینه .چند هفته گذشت کابوس های شبونه من ادامه داشت دایی هر دفعه بیشتر از قبل پا پی ماجرا می شد اما من هربار طفره می رفتم تا اون شب که خوابی وحشتانک تر از همیشه دیدم همیشه کابوسم تا وقتی که طناب رو به دور گردنم می انداختن ادامه پیدا می کرد اما اون شب کابوسم طولانی تر شد صحنه ای که صندلی رو از زیر پام کشیدن هنوز هم در خاطرم هست هنوز وقتی یاد اون صحنه می افتم تنم می لرزه .من بالاخره اون شب همه چیز رو از اول برای دایی گفتم دایی مثل همیشه سکوت کرد اولش فکر کردم تا بفهمه سریع می گه باید بری خودتو تحویل بدی ولی دایی هیچی نگفت نه اون روز و نه روز های دیگه رسول خوش اخلاق شده بود می گفت و می خندید انگار هیچ اتفاق خاصی نیافتاده رفت و امد های نیما زیاد شده بود نیما وکیل یه شرکت بازرگانی بود و برای خودش برو و بیایی داشت وقتی می دیدمش ناخود اگاه به یاد دوران کودکی می افتادم و پر شر و شور می شدم نیما مثل قبل بود شوخ و پر طراوت و این حسشو به من هم منتقل می کرد از وقتی همه چیز رو به دایی گفته بودم کابوس هام کمتر شده بود اون روزها با وجود نیما و رسول زندگی دوباره روی خوشش رو به من نشون داده بود 6 ماه گذشت .پنجشنبه بود و اواخر خرداد ماه بود هوا زیادی گرم شده بود با نیما رفته بودیم خرید نزدیک های ظهر بود که منو رسوند خونه در قفل نبود با خودم فکر کردم حتما دایی امروز زودتر از بیمارستان برگشته با خوشحالی درو خونه رو باز کردم رفتم داخل و از توی حیاط با صدای بلند گفتم:من اومدمممممم
بدون اینکه نگاهی به جا کفش بندازم کفشمو دراوردم و رفتم داخل خونه
-سلام بر دایی عزیز تر از.......
با دیدن بهرام خنده روی لبم ماسید با نگاه به دنبال دایی گشتم اما به جای دایی بابا رو دیدم که روی یکی از مبل ها نشسته بود مغزم قفل کرده بود نمی دونستم دور و برم فکر اینکه دایی لوم داده مثل خوره وجودمو می خورد قدمی به عقب گذاشتم باید فرار می کردم خواستم یه قدم دیگه به عقب بردارم که از پشت به چیزی برخورد کردم رومو که برگردوندم دایی رو دیدم با بغض گفتم:دستت درد نکنه دایی خوب از یادگار خواهرت مواظبت کردی
دایی-اروم باش
فریاد زدم
-اروم باشم ...اخه بی انصاف چرا اینا رو خبر کردی حداقل مستقیم به پلیس زنگ می زدی چرا به اینا گفتی ها (گریه ام گرفت)چرا به اینایی که حتی حاضر نشدن به حرفم گوش کنن گفتی اینایی که مثل یه تیکه اشغال از زندگیشون پرتم کردن بیرون گفتی ها واسه چی اینارو خبر کردی چرا حرف نمی زنی .....لعنتی چرا حرف نمی زنی
دستی روی شونه ام قرار گرفت صدای گریه الود بابا تو گوشم پیچید
بابا-دخترم منو ببخش من اشتباه کردم ....من اشتباه کردم به دختر پاک تر از گلم تهمت زدم منو ببخش عزیزم وقتی ارسانو تو اون وضعیت دیدم به پاک بودنت ایمان اوردم
بدون اینکه به عقب برگردم گفتم:خیلی دیره بابا خیلی دیگه نمی شه جبرانش کرد دیگه خیلی دیره شما هم زندگی منو خراب کردید هم زندگی اون بدبخت ارسانو که الان زیر یه خروار خاکه
بابا منو به طرف خودش برگردوند و بغلم کرد صدای گریه هامون تو هم پیچیده بود
بابا-همه چیز درست می شه دخترم درست میشه
-چی درست می شه اصلا مگه چیزی هم مونده که درست شه
بهرام-ارسان زنده است یعنی ...یعنی خدا خیلی بهت رحم کرد ه که زنده مونده
ار بغل بابا بیرون اومدم به بهرام نگاه کردم سرش پایین بود وقتی متوجه نگاهم شد سرشو بلند کرد یه قدم جلوتر اومد خواست بغلم کنه که خودمو کنار کشیدم
-دارید دروغ می گید می خواید اینطوری منو راضی کنید باهاتون بیام تا ببرین تحویلم بدین
دایی-ارسان حالش خوبه غزاله نگران نباش
بابا-باید برگردیم شیراز بهرام برای 3 ساعت دیگه بلیط گرفته باید راه بیافتیم تا به پرواز برسیم
-من هیج جا با شما نمی یام من همین جا پیش دایی می مونم
دایی-من خودمم دارم می یام شیراز برو چیزاتو جمع کن اماده شو
-خیلی خوب من خودم تنها اینجا می مونم
بهرام-مگه حرف حالیت نیست برو چیزاتو جمع کن بریم
-به هرکی ربط داشته باشه به تو یکی هیچ ربطی نداره بار اخرت باشه برای من تعیین تکلیف اقا بهرام
دستی تو موهاش کشید
بهرام-خیلی خوب عصبی نشو غلط کردم حالا لطفا برو حاضر شو باید بریم دیر می شه
-من بر نمی گردم شیراز
دایی-از چی می ترسی غزاله چرا نمی فهمی ارسان حالش خوبه کسی کاری به تو نداره
-از کجا معلوم دروغ نمی گید
بهرام با عصبانیت گوشیشو از توی جیبش دراورد و مشغول شماره گرفتن شد گوشی رو ایفون گذاشت بعد از چند تا زنگ گوشی برداشته شد
(بله؟)
بهرام-الو ارسان خودتی
(بهرام تویی ؟)
بهرام گوشی رو قطع کرد
بهرام-صداشو شناختی ؟؟؟حالا باورت شد زنده است
-اره صدای خودش بود ولی من بر نمی گردم شیراز
بابا-چرا دخترم ؟؟؟مگه دلت نمی خواد برگردیم خونمون و مثل سابق بشیم
پوزخند زدم
-شما که منو از خونتون بیرون کرده بودین
دایی-بس کن غزاله الان وقت سرزنش کردن نیست دیر میشه باید بریم فرودگاه
با حرص گفتم:
-حالا تو چرا انقدر عجله داری !!!؟؟؟
دایی-می خوام امروز قبل از غروب خورشید برم سر خاک مادرت
بابا-دخترم ما اشتباه کردیم تو درست می گی ما تورو تو بد وضعیتی رها کردیم ولی الان وقت گلگی نیست بزار بریم شیراز بعد هر چی خواستی گلگی کن
به چشمای بابا نگاه کردم مثل همیشه در مقابل خواست بابا کوتاه اومدم درست بود در حقم بد کرده بود ولی بالاخره پدرم بود و دوستش داشتم رفتم توی اتاق لباسامو جمع کردم تلفنی با نیما خداحافظی کردم و همراه بابا و دایی و بهرام رفتم فرودگاه هنوز چند دقیقه ای تا پرواز مونده بود بابا و دایی با هم به گوشه ای رفتن و مشغول صحبت کردن شدن بهرام در کنارم نشسته بود خودشو بهم نزدیک کرد
بهرام-دلخوری؟؟؟
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:نباشم؟؟؟
بهرام-غزال ما تو بد شرایطی بودیم به خدا به خدا انگار انگار مغزمون از کار افتاده بود من نمی خواستم باور کنم که خواهرم اون چیزی که فکر می کردم نیست ولی نمی تونستم باور کن اگه تو هم تو شرایط ما بودی همین کار رو می کردی
-هم زندگی منو خراب کردید هم زندگی اون بدبخت ارسانو
بهرام- خیلی اذیتت کرد نه؟؟
-نه به اندازه شما
بهرام-حالا نمی خوای با من اشتی کنی
-نه
بهرام-خوب اگه بگم غلط کردم
-1 سال از زندگیمو خراب کردی اون وقت می خوای با گفتن یه غلط کردم همه چیز رو حل کنی
بهرام-هر کاری بگی می کنم فقط باهام اشتی تحمل سردی هاتو ندارم ابجی کوچولو
از روی صندلی بلند شدم
-بهرام من هیچوقت تورو نمی بخشم از بابا همون لحظه که بغلم کرد گذشتم ولی از تو نمی تونم می فهمی نمی تونم ازت بگذرم
بالاخره بعد از چند دقیقه معطلی سوار هواپیما شدیم و برگشتیم شیراز دایی بلافاصله از فرودگاه رفت بهشت زهرا ما هم رفتیم خونه از دیدن دوباره اتاقم احساس ارامش کردم هیچ وقت نمی کردم یه روز انقدر دلتنگ اتاقم بشم اون شب بابا از ارسان گفت از اینکه اگه چند دقیقه دیرتر ارتین به سراغش رفته بود می مرد بابا می گفت ارتین بهشون زنگ زده و ماجرا رو گفته و اونا هم برگشتن ایرانو وقتی وضع ارسانو دیدن و حرفاشو شنیدن باور کردن که من تقصیر نداشتم .شب موقع خواب گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره ارسان یخ کردم به سختی دکمه سبز رو فشار دادم چند لحظه ای سکوت برقرار شد
ارسان-سلام
اب دهنمو قورت دادم
-سلام
ارسان-زنگ زدم بگم فردا می خوام ببینمت می خوام درباره یه سری چیز ها باهات حرف بزنم میای؟؟

اره ميام

ارسان-فردا ساعت 9 جلوی پارک خونه من منتظرتم
بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد گوشی رو روی میز کنار تختم گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم انقدر به حرفایی که ارسان قرار بود بهم بزنه فکر کردم تا خوابم برد
صبح ساعت 8 صبح بدون اینکه به کسی بگم از خونه بیرون اومدم و تاکسی گرفتم ترافیک سنگینی توی شهر بود یک ساعت و نیم توی راه بودم و ساعت نه و نیم رسیدم بهش زنگ زدم تا ببینم کجای پارکه چند بوق خورد گوشی رو برنداشت با خودم گفتم حتما خواسته سرکارم بزاره داشتم گوشی رو قطع می کردم که صداشو از پشت سرم شنیدم
ارسان-دنبال من می گشتی
با شنیدن صداش دست و پامو گم کرد نفس عمیقی کشیدم دستامو مشت کردم تا مانع از لرزششون بشم به عقب برگشتم با دیدن ارسان توی یه ست ورزشی سفید با مو های بهم ریخته چیزی تو دلم فرو ریخت بهش خیره شدم نمی تونستم حرفی بزنم احساس عجیبی داشتم دیگه از اون نفرت همیشگی خبری نبود
ارسان-پسندیدی؟
با گیجی سرمو تکون دادم
-چی رو ؟
خندید
ارسان-هیچی بی خیال بیا بریم فکر کنم بهتره قدم بزنیم توی راه با هم صحبت کنیم موافقی؟
-باشه
ارسان شروع به قدم زدن کرد من هم درکنارش راه افتادم
ارسان-نمی خوای چیزی بگی؟
-چی بگم؟؟
ارسان-مثلا نمی خوای بپرسی چی شد که زنده موندم ؟؟؟
-بابا بهم گفته
ارسان-بابات بهت نگفته من از شکایت کردم
ایستادم و با تعجب پرسیدم
-شکایت؟؟؟
ارسان هم کمی جلوتر ایستاد به طرف من برگشت
ارسان-اره شکایت
-اون وقت به چه جرمی
ارسان-چیزی مهمی نیست به جرم یه ضرب و جرح مختصر که نزدیک بود به خاطرش یه ادم کشته شه
-حالا که فعلا زنده ای
ارسان-ممکن بود نباشم
قدمی به جلو برداشتم
-مهم اینه که الان هستی ببین ارسان خواهشا اذیتم نکن
ارسان-اذییت نمی کنم فقط می گم اگه می خوای شکایتمو بردارم شرط دارم
-چه شرطی اونوقت
ارسان-من دیه می خوام
-خیلی خوب باشه قبول دیه اش هرچی باشه بابا پرداخت می کنه بهت
ارسان-می بینم که دوباره عزیز دردونه بابات شدی خب خداروشکر ما که بخیل نیستیم
-خیلی خوب اگه فقط مشکلت دیه است که فکر کنم حله کی بریم دادگاه برای تقاضای طلاق
ارسان-هر وقت دیه رو دادی
-خیلی خوب به بابا می گم همین امروز هرچقدر پول می خوای بریزه به حسابت حالا حله؟؟؟
ارسان چند قدم اومد و درست رو به روم ایستاد و زل زد تو چشمام
ارسان-من پول نمی خوام
-مگه نمیگی دیه می خوای!!!؟؟؟
ارسان-چرا دیه که می خوام ولی دیه ام پول نیست
-پس چیه؟؟؟
رنگ نگاهش عوض شد
ارسان-دیه من تویی
با عصبانیت گفتم:هیچ معلوم هست چی می گی تو اصلا معلومه چی می خوای ؟؟؟
ارسان-یک ماه با هم میریم مسافرت در واقع می ریم ماه عسل تو اون یک ماه تو معشوقه من میشی و مثل یه زن و شوهر واقعی زندگی می کنیم بعد از اینکه برگشتیم میریم دادگاه و تقاضای طلاق می دیم بعد تو میری سر زندگیت منم می رم سر زندگیم خب چطوره موافقی؟؟؟مسافرت خوبیه منم نمی ذارم بهت بد بگذره
تموم خشم و عصبانیتمو توی دستام ریختم دستمو بردم بالا تا تا بزنم تو صورتش وتموم دق دلیمو سرش خالی کنم که دستمو تو هوا گرفت و محکم فشار داد
ارسان-ببین غزاله خانم اگه یه بار دیگه دستت خطا بره بد می بینی خیلی بد
-تو چی فکر کردی پسره احمق بیشعور حاضرم صدسال برم زندان ولی با تو نکبت ......
بقیه حرفمو خوردم
ارسان-خب بقیش ... با من نکبت چی؟؟؟
-تو احمق چی درباره من فکر کردی ؟؟؟
ارسان-تو درباره من چی فکر کردی فکر کردی انقدر خرم که بزارم همینطوری بری دادگاه و گواهی پزشک قانونی بگیری و راحت دیگه مهر طلاق هم تو شناسنامت نخوره ؟؟؟نخیر عزیزم کور خوندی اونی که فکر کردی ارسانه خودتی
-دستمو ول کن
ارسان-اگه ول نکنم
-اخه مگه من چه هیزم تری به تو فروختم بی انصاف اصلا اصلا مگه قرار ما این نبود وقتی همه حقیقتو فهمیدن از هم جدا شیم
ارسان-چرا منم قرارمون یادم نرفته ولی تو قرار ما این نبود تا با چاقو بیافتی به جون من و فرار کنی بری 6 ماه بعد پیدات شه
-دستمو ول کن داره دردم میاد
نیشخندی زد و دستمو ول کرد
ارسان-بسیار خوب من حرفامو زدم شرط هامم گذاشتم امروز عصر منتظر جوابتم مطئن باش شرط رضایت من فقط همونیه که گفتم در ضمن بهتره کسی از قرامون خبر دار نشه چون اون وقت به هیچ عنوان رضایت نمی دم


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , رمان آبی به رنگ احساس من(جلد 2) - رمانکده گلها 27 , گنجینه ی رمان های من - روزهای بارونی ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45319

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا