تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان احساس من (ادامه ی فصل چهارم)


بعد از اینکه از دفتر بیرون اومدم رفتم هتل و چمدونامو برداشتم و برای گرفتن ادرس به نیما زنگ زدم
نیما-به به سلام عرض شد خانم مهندس
-علیک سلام خوبی ؟
نیما-خدارو شکر تو چه خبر تعریف کن ببینم بالاخره پسندیدی؟
-چی رو ؟
نیما- اولا چیو نه کیو ثانیا جناب احتشام رو عرض کردم
-از کارش که اره خیلی خوشم اومده از خودشم اگه اون چشم های ابی وحشیشو فاکتور بگیریم ای بدک نیست
نیما-خب پس فکر کنم به توافق رسیدید دیگه نه؟
-اره قراره از فردا برم سرکار فقط یه چیزی نیما تو چرا به من نگفته بودی احتشام رقیبه ارسانه؟
نیما-خب تو نپرسیده بودی
-من نپرسم تو هم نباید بگی
نیما-اووووه حالا انگار چی شده
-ببین بعدا یه وقت واسم دردسر نشه ها
نیما-نه بابا نترس اتفاقی نمی افته
-امیدوارم......خیلی خوب حالا اگه زحمتی نیست ادرس اپارتمانو بهم بده
نیما-یادداشت کن.....
بعد از گرفتن ادرس دوباره تاکسی گرفتم به سمت اپارتمان رفتم.
.................................................. ..
در دفتر باز بود وارد شدم نگاهم به سمت میز منشی کشیده شد خبری از منشی نبود با صدای زنگ تلفن روی میز از جا پریدم منتظر بودم تا کسی بیاد و گوشی رو برداره اما خبری از کسی نبود هنوز چشمم به تلفن بود که در اتاق احتشام باز شد به طرفش برگشتم
احتشام-خانم اون تلفن سوخت چرا برش نمی داری
- با من هستید ؟؟؟؟
احتشام-مگه غیر از شما کسی دیگه ای اینجاست بردار خانمو گوشیو الان قطع میشه
با اکراه به طرف تلفن رفتم و گوشیو برداشتم
-بفرمایید؟؟؟
(چرا دوساعته گوشیو برنمی دارید بابا الان احتشام بزرگ سر میرسه زود برو به سامیار بگو خودشو اماده کنه )
تلفن قطع شد گوشیو گذاشتم سرجاش احتشام هنوز سرجاش ایستاده بود
سامیار-کی بود؟؟
-یه اقایی بود گفت به شما بگم احتشام بزرگ داره میاد خودتونو اماده کنید
چشماش چهارتا شد با ترس و فریاد گفت:چی گفتی بابا داره میاد ؟؟
شانه ای بالا انداختم
-نمی دونم
محکم با دست زد تو پیشونیش
سامیار-وای بدبخت شدم
بعد هم به سرعت برگشت توی اتاقش من همچنان گیج و منگ سرجام وایساده بودم سامیار از توی اتاقش بلند گفت:سازگار بیا تو کارت دارم
با قدم هایی اهسته رفتم توی اتاقش سامیار داشت با دست روی موهاش می کشید و موهاشو روی سرش صاف می کرد
سامیار-خانم اون کمد رو باز کن اون تسبیح منو بردار بیار
-بله؟؟
دستشو از روی موهاش برداشت و مشغول بستن دکمه های بالای پیراهنش شد
سامیار-بله و بلا مگه نمی شنوی چی می گم زودباش الان حاجی میاد پرتم می کنه بیرون
به سمت کمدی که اشاره کرد رفتم درشو باز کردم و تسبیحشو برداشتم
سامیار کتشو از روی صندلیش برداشت و تنش کرد و به سمت من اومد و تسبیح رو از دستم گرفت
سامیار-ببینمت
صورتمو به طرفش برگردوندم
-چیزی شده؟؟؟
سامیار-نه نه خوبه فقط یه خورده مقنعتو بکش جلوتر
-ببخشید من اصلا نمی فهمم اینجا چه خبره
سامیار-خبری نیست خانم محترم شما چرا امروز انقدر گیج می زنید
زنگ در به صدا در اومد
سامیار-وای بسم ا... اومد خانم شما پشت سر من بیا
بار دیگه یقشو مرتب کرد و از در بیرون رفت من چند لحظه ای ایستادم صدای سلام احوالپرسی سامیار با مردی می اومد د از در بیرون اومدم
سامیار در کنار پیرمردی که یه تسبیح زیتونی رو توی دستاش می چرخوند و چند تا انگشتر عقیق تو انگشتاش بود ایستاده بود پیرمرد با دیدن من با جدیت رو به سامیار گفت:خانم کی باشن؟
سامیار-حاجی خودتون گفته بودید مشاور استخدام کنم خب ایشونم مشاورن دیگه
(پدر سوخته من منظورم مشاور مرد بود نه زن ...حالا ببینم دختر زبونتو موش خورده یا سلام کردن بلد نیستی )
اب دهنمو قورت دادم
-سلام
(علیک سلام دخترم )
دوباره رو به سامیار گفت :ببین پسر امروز اومدم باهات اتمام حجت کنم تکلیف منو معلوم کن یا این نامزدی رو که هی ازش دم میزنی نشونم میدی یا اینکه همین امشب میریم خواستگاری دختر حاج مرادی نه هم نیار که مناینبار دیگه کوتاه بیا نیستم
سامیار-اخه حاجی...
احتشام بزرگ -دیگه حاجی ماجی نداریم ببین مناصلا دیگه دلم نمی خواد تو هوش و حواست پی دختر بابایی باشه حالیته یا نه؟؟
سامیار با کلافگی گفت:بله فهمیدنی که می فهمم ولی اخه....
احتشام بزرگ-د نشد دیگه ببین اخر این هفته عقد پسر بابایی هستش همه هم منتظرن ببین این نامزدی که هی جنابعالی ازش دم می زنی کیه خلاصش اینه که اگه اون شب با نامزدت نیای پشت سرت حرف در میاد که چی ؟ که تنها پسر احتشام بزرگ اون شب برای اینکه جلوی دختر بابایی کم نیاره یه لافی زده .....
سامیار-دست شما درد نکنه حاجی لاف کدومه اصلا به من میاد اهل دروغ و ریا باشم
احتشام بزرگ-اگه واقعا دروغ نمی گی و چیزی تو کلات نیست این نامزدتو به ما نشون بده
سامیار-اخه...
احتشام-ببین پسر منو نپیچون من خودم اند پیچوندنم راست و حسینی بگو ببینم این نامزد تو کیه
سامیار-خب درواقع ....در واقع ...در واقع ...اصلا می دونی چیه (با دست به من اشاره کرد)بفرما ایشون خانم غزاله سازگار هستن همون که من قصد دارم باهاشون ازدواج کنم
به سرفه افتادم با تعجب و چشمایی از حدقه بیرون اومده به سامیار نگاه کردم هر لحظه منتظر بودم بگه شوخی کردم ولی نه انگار نه انگار
احتشام بزرگ-نفهمیدم نفهیدم چی شد تو که می گفتی ایشون مشاورته
سامیار-خب اون که اره یعنی می دونی حاجی .....
احتشام بزرگ-فعلا برو یه لیوان برای این دختر بیا الان پس میافته......د بجنب پسر
چند لحظه بعد سامیار با یه لیوان اب جلوم ظاهر شد دلم می خواستم با دوتادستام خفش کنم پسره پررو لیوانو به طرفم گرفت و زمزمه وار گفت :خواهش می کنم خواهش می کنم ضایعم نکنید
لیوانو ازش گرفتم و یه نفس سر کشیدم

اقای احتشام چند دقیقه ای بیشتر نموند و از دفتر رفت بلافاصله بعد از رفتن احتشام بزرگ با عصبانیت کیفمو از روی میز برداشتم و به طرف در رفتم که سامیار اومد جلوم ایستاد مانع از رفتنم شد
سامیار-خانم سازگار خواهش می کنم
-چیو خواهش می کنی اقای محترم برو خداروشکر کن جلوی بابات ابروتو نبردم برو کنار اقای محترم اینجا دیگه جای من نیست
سامیار-باور کنید به کمکتون احتیاج داریم
-برید کنار اقای محترم
سامیار-بابا من یه غلطی کردم حالا عین خر توش موندم
-مسائل و مشکلات شما به خودتون ربط داره نه به من حالا لطفا برید کنار
سامیار-چیه حالا هی قرص برو کنار برو کنار خوردی بزار یه لحظه من حرفمو بزنم.....
-لازم نیست بگید من خودم می دونم چی می خواید بگید حالا لطفا برید کنار
سامیار-ای بابا چیه حالا هی قرص برو کنار برو کنار خوردی بزار می خوام حرف بزنم فقط 5 دقیقه می خوام وقتتونو بگیرم خواهش می کنم
-خیلی خوب می شنوم
سامیار-شما تا حالا تو زندگیتون دروغ نگفتید
-منظورتونو نمی فهمم ؟؟؟
سامیار-منظورم اینه که تا حالا نشده یه دروغی بگید توش بمونید
-چرا شدنی که شده ولی بعدش برای جبرانش از خودم مایه گذاشتم نه از بقیه
سامیار-باور کنید نمی خواستم اینطوری یعنی اصلا فکر نمی کردم اینطوری بشه
یعد یه طوری که انگار داره با خودش حرف می زنه زمزمه وار گفت:ای خدا لعنتت کنه ارسان شریف ببین چه گندی به زندگی من زدی
کنجکاو شدم بدونم این قضیه چه ربطی به ارسان داره
-ببخشید ها ولی این خرابکاری جنابعالی چه ربطی به ارسان شریف داره
سامیار- خانمو تازه می گه چه ربطی به شریف داره ...... خانم همه این اتیش ها از گور اون عوضی بلند میشه از وقتی پا تو زندگی من گذاشته من یه روز خوش ندیدم
-ببخشید ها ولی هنوز متوجه نمی شم .....
سامیار-ببین خانم ارسان شریف شده داماد احمد بابایی شوهر خاله من
با تعجب گفتم:چی ؟؟؟
سامیار - اون لعنتی با دختر خالم تینا تنها عشق زندگی من ازدواج کرده هفته پیش عقدشون بود و منم برای اینکه یه جورایی به اون تینای بی معرفت حالی کنم که برام مهم نیست بلند جلوی همه اعلام کردم نامزد کردم
-و حالا حتما می خواید من نقش نامزد قلابیتونو بازی کنم بله؟
سامیار- درسته
-متاسفم کاری از من بر نمی اد
سامیار-خواهش می کنم واقعا به کمکتون احتیاج دارم
-نمی تونم واقعا نمی تونم
سامیار-چرا نمی تونید دلیلشو بهم بگید شاید بشه یا راه حلی براش پیدا کرد
-گفتم که نمیشه حالا هم لطفا برید کنار می خوام برم دیگه موندن من تو این دفتر جایز نیست
سامیار-تا دلیل مخالفتتو نگی نمی ذارم بری
-متاسفم ولی دلیلشم نمی تونم بگم
سامیار-ببینم پای نامزدی دوستی چیزی درمیونه
-نه خیر شازده صحبت این چیز ها نیست
با عصبانیت گفت:پس صحبت چیه ؟؟؟چرا رک حرفتونو نمی زنید
-لطفا برید کنار
با صدایی بلند گفت :گقتم که تا دلیلشو نگی نمی ذارم بری
-خیلی دوست داری بدونی ؟؟؟
سامیار-اره خیلی زیاد
نفسمو پر صدا بیرون دادم
- خیلی خوب حالا که قراره برم شاید بهتر باشه شما هم یه چیزایی بدونی ببین اقای احتشام من و ارسان شریف کسی که انقدر ازش متنفری قبلا زن و شوهر بودیم به خاطر همینه که نمی تونم بهت کمکی کنم
زل زد بهم
سامیار-پس درست حدس زده بودم تو دختر اقای سازگاری کارخونه دار معروف
-بله درست حدس زده بودید ....فکر کنم دیگه حرفی نمونده و.....
سامیار- نه اتفاقا بدم نشد اینطوری حال ارسان هم اساسی گرفته می شه چی بهتر از این ...خب دیگه فکر کنم مشکلی نباشه مگه نه ؟؟؟
-منظورتون از اینکه فکر می کنید مشکلی نباشه چیه
سامیار-خب دیگه خانم سازگار اوخ ببخشید غزاله جان موافقی امشب بریم با خانواده من اشنا شی؟؟
-ببخشید من منظورتونو .......
از جلوی در کنار رفت و با دست به طرف اتاقم اشاره کرد
سامیار -خب عزیزم می تونی بری به کارات برسی
-تو دیوونه ای مگه نه؟؟؟؟
سامیار-اره دیوونه ی تو
-مسخره
تا خواستم از در بیرون برم پرید جلوم
سامیار-د نشد دیگه ما الان حرف زدیم تو قول دادی کمکم کنی
-ببخشید میشه بفرمایید من کی قول دادم که خودم یادم نیست
سامیار-مهم اینه که من یادمه
-لطفا برید کنار
سامیار-نچچچ
-ببین تنها پسر احتشام بزرگ دیگه داری کلافم می کنی یه بار بهت گفتم نمی تونم بهت کمک کنم
سامیار-خواهش می کنم
-نمی تونم
سامیار-ترو خدا نذار من جلوی ارسان کم بیارم
سکوت کردم
سامیار-خواهش می کنم
-خیلی خوب باشه فقط فقط دلم نمی خواد این بازی زیاد کش پیدا کنه
سامیار-باشه قول می دم
.................................................. ..
-من می ترسم اقای احتشام....
سامیار-اقای احتشام دیگه کدوم خریه مگه ما این همه تمرین نکردیم که به من بگی سامیار
-اخ اخ راست می گی ها
سامیار-خیلی خوب حالا ارامشتو حفظ کن که اونجا گند نزنیم یه وقت
یه نفس عمیق کشیدم تا یه خورده اروم شم سامیار دستشو روی زنگ گذاشت بعد از چند لحظه در باز شد وقتی پامو داخل خونه گذاشتم مثل ندید بدید ها به اطراف نگاه کردم
-وای خونتون چقدر خوشکله مثل قصر می مونه
سامیار-اره خب بد نیست
-اینجا عالیه اون وقت تو تازه می گی بد نیست به عمارت رسیدیم سامیار درو باز کرد و وارد سالن شدیم اقای احتشام بزرگ در کنار یه خانم فوق العاده خوشکل و خوشتیپ که تضاد زیادی با احتشام بزرگ داشت ایستاده بود من و سامیار سلام کردیم اون زن با دیدن من با خوشحالی به سمتمون اومد و منو بغل کرد
(سلام به روی ماهت عزیزم ماشاا... ماشاا... چقدر نازی تو دختر )
سامیار-معرفی می کنم سارا مادرم ایشونم غزاله جان نامزدم
-خوش بختم
سارا-منم همینطور عزیزم
احتشام بزرگ-یکی هم مارو تحویل بگیره
سامیار با خنده به طرف پدرش رفت و پدرشو در اغوش گرفت
احتشام-چه عجب اقا محمد از اون اپارتمانتدل کندی و یادت افتاد یه پدر و مادری هم داری
سامیار-ما چاکر شما هم هستیم حاجی جون
-من درست شنیدم شما به سامیار گفتین محمد
سامیار-اخ یادم رفته بود بهت بگم من دوتا اسم دارم
احتشام بزرگ- دخترم تو قضاوت کن محمدی که من انتخاب کردم قشنگ تره یا سامیاری که مامانش انتخاب کرده
سارا-معلومه که سامیار قشنگ تره مگه نه غزاله جون
-خب ....خب به نظر من هردوش قشنگه
سامیار-ای بابا شما زن و شوهر بعد از 33 سال هنوز سر اسم من به توافق نرسیدید؟؟
احتشام-تقصیر مادرته بابا جان
سارا-تقصیر منه یا تقصیر تو با اون افکار پوسیده ات
احتشام-افکار پوسیده من خیلی بهتر از افکار تجدد زده شماست خانم
-ای بابا حالا واسه چی بحث می کنید اتفاقی نیافتاده که
سارا-اره عزیزم تو راست می گی وا... بعد از 34 سال زندگی با این مرد نه من تونستم متقاعدش کنم نه اون تونست منو متقاعد کنم بیا بیا بریم عزیزم تو اتاق لباستو عوض کن
سارا جون منو برای تعویض لباس برد تو یه اتاق بعد از اینکه لباسمو دید با خوشحالی گفت:از همون اولش می دونستم سلیقه سامیارم حرف نداره
از اتاق بیرون اومدیم سامیار و پدرش تو سالن روی مبل کنار هم نشسته بودن من و سارا جون هم درکنارشون نشستیم
احتشام بزرگ-خب نگفتید چه جوری با هم اشنا شدید ببینم خدایی نکرده با دوست و رفیق که نبودید
سارا-به فرض هم که دوست بوده باشن عیبش چیه
احتشام-سر تا پاش عیبه خانم
سارا-تو باز شروع کردی
احتشام-من یا تو
تا سارا جون خواست چیزی بگه خودمو انداختم وسط و برای اینکه مسئله ختم به خیر بشه گفتم:نه بابا دوست چیه ما همکار بودیم
سامیار-اره غزاله راست می گه ما همکار بودیم همین
احتشام بزرگ-اگه فقط همکار بودین پس چرا الان انقدر با هم راحتین و به اسم کوچیک همدیگرو صدا می زنید
سارا-خب بزنن بابا ناسلامتی نامزدن
احتشام بزرگ-با کدوم صیغه محرمیت نامزد شدن که ما نمی دونیم
سارا-ای بابا مرد حتما به توافق رسیدن
احتشام بزرگ-من این چیز ها حالیم نمیشه هرچه سریعتر باید بینتون یه صیغه محرمیت خونده شه
سامیار-خیلی خوب حالا شما فعلا بزارید من برم تو اتاقم لباسامو عوض کنم بیام بعد مفصلا درباره این مسئله حرف می زنیم
سارا-برو مادر
سامیار از سالن بیرون رفت و اقای احتشام و سارا خانوم هم توی سکوت زل زده بودن بهم و داشتن با نگاه برای همدیگه خط و نشون می کشیدن بعد از چند لحظه سکوتو شکستم و گفتم:ببخشید من یه خورده سرم گیج میره می تونم برم تو حیاط
سارا-اره عزیزم راحت باش
-پس فعلا با اجازتون
از روی مبل بلند شدم و از سالن بیرون اومدم چشمم به پله گوشه خونه افتاد کنجکاو شدم بدونم طبقه دوم این قصر چه شکلیه برای همین اروم از پله ها بالا رفتم طبقه دوم هم مثل طبقه اول زیبا و پر از مجسمه و تابلو بود مشغول تماشای تابلو ها شدم که یهو چشمم به در باز یکی از اتاق ها افتاد به ارومی به طرف اتاق حرکت کردم و وقتی رسیدم درو به ارومی باز کردم و وارد اتاق شدم چشمم به گوشه اتاق افتاد سامیار مشغول خوندن نماز بود پوزخندی زدم و با خودم گفتم حتما اینم مثل تسبیح دست گرفتنش جلوی باباشه بعد از چند دقیقه نمازش به اتمام رسید
-قبول باشه
به عقب برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد
سامیار-قبول حق.... تو کی اومدی من نفهمیدم
-چند دقیقه ای هست اینجام.......می تونم یه سووال بپرسم
سامیار-اره بپرس راحت باش
-تو چرا انقدر ریا کاری پسر
سامیار-منظورتو نمی فهمم
-منظورم اینه که نگه داشتن اون شرکت به این همه ریاکاری نمی ارزه این نماز خوندتم که حتما مثل تسبیح دست دست گرفتنته مگه نه ؟؟
سامیار-نه اینطوریا هم که فکر می کنی نیست می دونی من بین یه پدر مادری بزرگ شدم که اندیشه هاشون زمین تا اسمون با هم فرق داشته و داره نمی دونستم باید شکل بابا شم یا مامان اوایل که یه خورده جوون تر بودم دائم دنبال این بودم بدونم کدومشون درست می گن ولی راستش بعد ها فهمیدم هردوشون اشتباه فکر می کنن اگه تیپ و قیافم جلوی حاجی از روی اجباره ولی نمازمو با شعف دل می خونم نماز به من ارامش میده اگه هرچیزیم ریا باشه این نیست الان هم تو می تونی باور کنی میتونی هم باور نکنی.....حالا هم پاشو پاشو تا مامان و بابا دعواشون نشده بریم پیششون


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , گنجینه ی رمان های من - روزهای بارونی ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45312

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا