تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان احساس من (فصل سوم)


از اتا ق بیرون اومدم و رفتم پایین چراغ ها روشن شده بود ارسان و مش صفر بالای سر ملوک خانم نشسته بودن ارسان با دیدن من سراسیمه بلند شد
ارسان-حالش خوب نیست باید سریع برسونمیش بیمارستان منو و مش صفر می بریمش تو برو بالا بخواب مش صفر بلندش کن تا بریم
-می خوای منم بیام
ارسان-فکر نکنم لازم باشه تو برو استحرات کن
ارسان و مش صفر از ویلا بیرون رفتن منم که حسابی خواب از سرم پریده بود برای اولین بار وارد محوطه خارجی وسلا شدم و رفتم کنار دریا به موج های بلند دریا خیره شدم چند ساعتی گذشت و من همچنان روبه روی دریا نشسته بودم و به کلاف سردرگم زندگیم فکر می کردم صدای پایی رو از پشت سرم شنیدم رومو که برگردوندم ارسانو دیدم نور ماه توی صورتش افتاده بود چهره اش خسته به نظر می اومد برای اولین بار با دقت اجزای صورتشو تجزیه و تحلیل کردم پیشونی بلند بینی قلمی چشم های به شدت مشکی و موهای پرپشت که اغلب نامرتب به نظر می اومد هنوز هم نمی تونستم نسبتی رو که با این پسر داشتم درک کنم با صداش از فکر بیرون اومدم
ارسان-تو چرا اینجایی ؟؟چرا نخوابیدی؟؟؟
اومد و درکنارم نشست
ارسان-نکنه منتظر من بودی ؟؟؟
-نه خوابم نمی اومد اومدم اینجا ...ارسان یه سوال بپرسم
ارسان-شما دوتا سوال بپرس
-ارسان نسبت من و توچیه
با گیچی سری تکون داد
ارسان-چی!!؟؟
-منظورم اینه که ارتباط من و تو چیه اصلا اصلا تو از کج یهو تو زندگی من پیدات شد؟؟؟
ارسان-نمی دونم
-نمی دونی؟؟؟
ارسان-نه واقعا نمی دونم من تنها چیزی رو که می دونم اینه که بعد از مرگ امی دوست دخترمو می گم خیلی عوض شدم امی هیچ فرقی با بقیه دوست دخترام نداشت اما وقتی به خاطر سهل انگاری من جونشو از دست داد خیلی عذب وجدن گرفتم دیگه حوصله هیچکسو و هیچ چیز رو نداشتم همه فکر می کردن به خاطر عشق امیه که من اینطوری شدم ولی حقیقتش این بود که عذاب وجدان داشت منو داغون می کرد نه عشق وقتی برگشتیم ایران و تورو دیدم برام زیاد با بقیه فرقی نداشتی از نظر من تو یه دختر ساده بودی که با دوتا دوست دارم گفتانای داداشم عاشقش شدی بودی من فقط به تو به چشم زن ارتین گاه می کردم همین تا اون اتفاق افتاد تا اومدم به خودم بیام دیدم اون دختر ساده به خاطر من از خانوادش طرد شده تا اومدم بفهم چی به چیه دیدم اسمش تو شناسناممه نمی دونم چرا ولی وقتی به هوش اومدی و دیدی تو خونه منی وحمله کردی بهم ازت خوشم اومد شاید برای اینکه تازه داشتم می فهمیدم همچینم دختر دست پاچلفتی نیستی وقتی سرتو کوبوندی تو دیوار و من 1 روز تمام بالای سرت بودم تازه فهمیدم یه جورایی داری به دلم میشینی رفتار های تو با من خیلی بد بود ولی من هرچقدر بیشتر کم محلی می کردی بیشتر جذبت می شدم دیگه نمی خواستم از دستت بدم باید یه کاری می کردم تا تورو پابند خودم کنم اون شب تا اونجایی که جا داشتم مشروب خوردم انقدر که دیگه اختیار هیچی دستم نبود چیز زیادی از اون شب یادم نمی یاد راستش اصلا یادم نمی یاد چی بینمون اتفاق افتاد روز بعدش وقتی چشمامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم و ارتین و بابا بالای سرمن کم کم همه چی مثل یه فیلم از جلوی چشمام گذشت وقتی پرسیدم کجایی گفتن زدی و در رفتی تازه اون موقع بود که همه باور کردن هیچ بین من و تو نبوده و نیست باباتو و بهرام برگشتن ایران با بابات حرف زدم قسم خوردم حتی گریه کردم و گفتم که تو بی گناهی حالا نگرانی همه این شده بود که تو کجا رفتی من دائم با خودم می گفتم تو بالاخره پیدات میشه وقتی دو سه ماه گذشت و نیومدی حسابی بهم ریختم حوصله هیچکسو نداشتم جای خالی تو تو خونه بدجور منو عذاب می داد رفتم و ازت شکایت کردم با خودم گفتم شاید اینطوری زودتر پیدا شی هر روز منتظر بودم خبر دستگیرتو بدن تا دوباره دیدمتو و برای رضایت شرط مسافرت رو گذاشتم غزال من بهت علاقه پیدا کردم و دلم نمی خواد به هیچ قیمتی تورو از دست بدم
-تو قرارمون عشق و عاشقی نداشتیم اقا ارسان مگه نه؟
ارسان-منظورتو نمی فهمم
-منظورم خیلی واضحه اگه تو به من علاقه داری اگه تو به من وابسته شدی من نشدم متاسفم ارسان من هنوزم مثل روز اول ازت متنفرم اگه الانم اینجام به خاطر اینه که زودتر از این وضعیت خلاص شم یا درست ترش اینه که زودتر از دست تو خلاص شم
بلند شدم و به طرف ویلا رفتم دیگه نمی خواستم به حرفاش گوش کنم
ارسان-صبر کن ببینم.....
اومد و روبه روم ایستاد مانع حرکتم شد
ارسان-کجا سرتو انداختی پایین داری میری
-چرا دست از سرم بر نمی داری؟؟؟
ارسان-تو منو دوست داری مگه نه؟؟؟
-نه من تنها حسی که بهت دارم تنفره می فهمی تنفر تو 1 سال از بهترین سال های زندگی منو خراب کردی بابا دوست داشتن که اجباری نیست !!!
دستی تو موهاش کشید
ارسان-به خاطر ارتینه نگو هنوز دوستش داری که خندم می گیره!!!
-نه مطمئن باش من همون قدری که از تو متنفرم از خان داداشتم متنفرم حالا برو کنار می خوام رد شم
ارسان-داری دروغ می گی تو هم از من خوشت می یاد مطئنم
پوزخند زدم
-ببیین سعی کن بفهمی من....ازت....متنفرم می فهمی متنفر
ارسان-مهم نیست از الان به بعد تمرین کن دوستم داشته باشی
-دیوونه شدی نه!!؟؟
ارسان-اره از دست تو از دست کارات از دست کلاف سردرگم احساساتت دارم دیوونه شدم تو تکلیفت با خودتم معلوم نیست
-چرا درباره تو تکلیفم با خودم معلومه من ازت متنفرم می فهی متنفر حالا هم دارم روزشماری می کنم تا زودتر این مسخره بازیات تموم شه و برگردم و طلاق بگیرم
ارسان-اگه نخوام طلاقت بدم چی؟؟؟
با عصبانیت گفتم :لعنتی قرارمون این نبود
ارسان-از حالا به بعد هست
-چه تو بخوای چه نخوای من ازت جدا می شم
ارسان-تا من نخوام نمی تونی
-نترس می تونم
ارسان-نمی تونی
-اره تو راست می گی نمی تونم برو کنار می خوام رد بشم می خوام برم بخوابم خیلی خستمه
ارسان-اره راست می گی منم خسته ام با هم میریم می خوابیم
-من با تو هیج جا نمی یام
ارسان-چرا اگه من بخوام میای
مچ دستمو گرفت و منو به طرف داخل خونه کشید تقلا می کردم تا دستمو از توی دستش بیرون بکشم ولی نمی تونستم قدرتش خیلی بیشتر از من بود منو برد داخل اتاق و پرتم کرد روی تخت تا به خودم بیام دیدم افتاده روم
ارسان-از امشب به بعد باید سعی کنی منو دوست داشته باشی
فریاد زدم
-ازت متنفرم می فهمی متنفر.....
فریادم تو گلو خفه شد هرچی دست و پا زدم و تقلا کردم نتونستم جلوشو بگیرم و بالاخره تسلیم شدم

نزدیک های ظهر از خوب بلند شدم اصلا موقعیت خودمو به یاد نداشتم سرمو به چپ و راست چرخوندم نگام به لباس هام که گوشه ای از اتاق روی صندلی قرار داشت افتاد کم کم همه چیز رو به خاطر اوردم ....ارسان....من.... لب دریا....ابراز عشقش .....از روی تخت بلند شدم سرم گیج می رفت لباسامو به سختی پوشیدم باید عصبانی می بودم ولی نبودم ارسان فوق العاده مهربون و با احساس بود اما دیشب من به هیچ کدوم از ابراز احساساتش جواب ندادم نمی دونم چرا چرا نمی تونستم به خودم بقبولونم منم کم کم دارم بهش علاقمند می شدم از پله ها پایین اومدم بوی چایی و نون داغ بدجوری اشتهامو تحریک می کرد رفتم داخل اشپزخونه نگاهش به من افتاد با مهربونی و لبخند گفت:سلام عزیزم ....صبحت به خیر
یه احساسس بهم می گفت نزنم تو ذوقش و مثل خودش مهربون جوابشو بدم اما یه حس دیگه بهم می گفت بهش کم محلی کنم و حالشو بگیرم
با بی تفاوتی گفتم:علیک سلام ظهر شما هم به خیر
دست از کار کشید و با تعجب به من نگاه کرد
ارسان-خوبی؟؟؟
-نه خوب نیستم شما هم بهتره به جای بازجویی یه چیزی بدی من بخورم
روی صندلی نشستم به سرعت همه چیز رو روی میز چید و خودش هم روبه روم نشست
-کی برمیگردیم؟؟
زل زد بهم به چشماش نگاه کردم خستگی و بی خوابی از چشماش می بارید
ارسان-کجا برگردیم؟؟؟
-شیراز می خوام زودتر مقدمات طلاق رو فراهم کنی
تکه ای نون برداشت و کمی پنیر و گردو روش گذاشت و به طرف من گرفت
ارسان-من که نمی فهمم تو چی می گی ؟؟؟حالا بیا فعلا اینو بخور تا بعد
-من خودم دست دارم و می تونم واسه خودم لقمه بگیرم جواب منو بده
لقمه رو جلوی من گذاشت
ارسان-عزیزم من که دیشب بهت گفتم نمی خوام طلاقت بدم
-تو که به اون چیزی که می خواستی رسیدی دیگه چرا این مسخره بازی هارو تموم نمی کنی
ارسان-نه من به اون چیزی که می خواستم نرسیدم
-لعنتی تو چی از جون می خوای می خواستی جسممو تصرف کنی که کردی دیگه چیرا دست از سرم برنمی داری
ارسان-من هدفم تصرف جسم تو نبوده و نیست چون خودتم خوب می دونی اگه واقعا قصدم این بود همون موقع که تو خونم بودی به هدفم میرسیدم من قصدم تصرف قلب و احساسته ...خواهشا سعی کن بفهمی
-ببین اگه صد سال هم بگذره من هیچ علاقه ای به تو پیدا نمی کنم سعی کن اینو ملکه ذهنت کنی
از روی صندلی بلند شدم دستمو گرفت
ارسان-بشین صبحونتو بخور بعدا برو
-نمی خوام دستمو ول کن
از روی صندلیش بلند شد و بدون اینکه دستمو ول کنه اومد سمتم و نشوندم روی صندلی
ارسان-تو چرا فقط زبون زور و اجبار سرت می شه
لقمه ای رو که از قبل گرفته بود از روی میز برداشت و به طرفم گرفت
ارسان-بگیر بخور
-مگه زبون حالیت نمی شه می گم نمی خوام
لقمه جلوی دهنم گرفت
ارسان-دهنتو باز کن
-گفتم که نمی خوا....
لقمه رو به زور تو دهنم گذاشت زیادی بزرگ بود لپام باد شدن ارسان خنده اش گرفته بود به زور لقمه رو قورت دادم
-مرض چرا میخندی ؟؟؟
ارسان-تو کی می خوای بزرگ شی بابا دیگه نزدیک 20 سالته هنوز باید به زور بهت غذا بدن ...خیلی خوب حالا خودت عین بچه ادم صبحونتو می خوری یا دوباره به زور متوسل شم
-لازم نکرده خودم می خورم
ارسان-خیلی خوب پس من دیگه برم
از کنارم بلند شد
-کجا مگه خودت گرسنه ات نیست؟؟بیا یه چیزی بخور
ارسان-مگه واست مهمه!!!؟؟؟
شونه ای بالا انداختم
-نه همینطوری گفتم هرجور راحتی
ارسان-من باید برم بیمارستان پیش مش صفر و زنش تو هم صبحونتو خوردی برو تو اتاق استراحت کن خداحافظ
-خداحافظ
................................

ارسان از ویلا بیرون رفت منم برگشتم تو اتاق بی حوصله و کسل بودم گوشیمو برداشتم دایی چند بار زنگ زده بود شمارشو گرفتم
دایی-بله ؟
-به به سلام عرض شد حاج اقا
دایی-علیک سلام هیچ معلومه دختر تو کجایی می دونی چند بار زنگ زدم چرا گوشیتو بر نمی داشتی؟؟؟
-داشتم صبحونه می خوردم ببخشید
دایی-خدا ببخشه خب چه خبر خوش می گذره شمال
-ای بدک نیست تو چیکار می کنی ؟؟؟
دایی-غزال من بهش زنگ زدم
صاف سرجام نشستم
-به کی زنگ زدی؟؟؟
دایی-به انا خانم
-به به چشم و دلم روشن می بینم که مزاحم دختر مردم هم میشی ... خب حالا چی بهش گفتی ؟؟؟
دایی-هیچی...یعنی ...یعنی نمی دوستم باید چی بگم فقط سلام و احوالپرسی کردم و....
-خب بقیش؟؟
دایی-قرار گذاشتم بریم امروز با هم رستوران ناهار بخوریم ؟؟؟
-به به پس اقا رسول جنابعالی هم بله؟؟؟
دایی-اتفاقا بنده نخیر من نیتم پاکه دختر جون
-دایی ولمون کن بعنی من باید باورم بشه جنابعالی با اون همه ادعا و اون انگشتر عقیق و اون دکمه یقه تا اخر بسته شده عاشق یه دختری مثل انا شدی ؟؟؟
دایی-اشکالش چیه؟؟؟
-سرتا پا اشکاله حاج اقا تو و انا یه دنیا با هم فاصله دارید
دایی-عشق که این چیزا سرش نمی شه
با خنده گفتم:دایی می بینم حسابی راه افتادی !!!
دایی-مسخره می کنی؟؟؟
-من غلط بکنم اقااااا....من فقط می خوام بهت بگم اگه واقعا عشقی هم هست همین الان جلوش بگیر تو و انا خیلی با هم فرق دارید
دایی- تو نگران نباش وقتی ازدواج کردیم تیپ و قیافشم عوض میشه
-خیلی خوب بابا اصلا هرکاری می خوای بکنی بکن فقط خوب فکراتو کن که بعد پشیمون نشی کاری بامن نداری
دایی-نه به ارسان هم سلام برسون خداحافظ
قبل از اینکه گوشی رو قطع کنم چیزی به خاطرم اومد
-راستی رسول تو شماره انا رو از کجا اوردی ؟؟؟
خندید
دایی-هیچ وقت منو دست کم نگیر
گوشی رو قطع کرد خواستم گوشی رو روی میز بذارم که دوباره زنگ خورد شماره انا روی نمایشگر افتاده بود جواب دادم
انا-السلام علیک یا زنداداش
-علیک سلام شیطون شدی دختر
انا-کجای کاری شیطون بودم
-یه چیزایی درمورد تو و دایی شنیدم
انا-اوه ه ه منو باش می خواستم بهت خبر دست اول بدم
-قبل از تو دایی بهم زنگ زد گفت ببینم نکنه یه وقت دایی چشم و گوش بسته منو سرکار بزاریا
انا-حالا هم چی می گی چشم و گوش بسته هرکی فکر نکنه می گه چه دایی افتاب مهتاب ندیده ای داری !!!!
-مگه نیست؟؟؟
انا-از قدیم گفتن نترس از ان که های و هوی دارد...
-خیلی خوب حالا این حرفا رو ول کن ببین انا نمی خوام اذیتش کنی اگه نمی خوایش همین امروز بپیچونش
انا-حالا تو از کجا مطمئنی من از داییت خوشم نمی یاد؟؟؟
-مشکوک می زنی !!!
انا-نه مشکوک نمی زنم فقط راستش یه جورایی از داییت خوشم می یاد شاید باورت نشه ولی از ظاهرش خیلی خوشم اومده می دونی یه جوری با تمام پسرایی که تو اقوام و دور و بری ها هستن فرق داره راستش بدم نمی یاد شانسمو باهاش امتحان کنم
-ببین انا بزار خیالتو راحت کنم دایی به قصد ازدواج داره بهت نزدیک میشه نه به قصد دوستی که تو بخوای شانستو باهاش امتحان کنی
با دلخوری گفت:منم منظورم دوستی نبود غزال جون که تو اینطوری باهام حرف می زنی تو درمورد من چی فکر کردی ؟؟؟فکر کردی من چه جور دختریم ؟؟؟واقعا ازت انتظار نداشتم
-خیلی خوب بابا ببخشید چه زود بهت برمی خوره حالا...اصلا این دایی بد عنق من پیشکش تو راحت شدی حالا
خندید
انا-راستی ارسان کجاست؟؟؟
-رفته بیرون
انا-رابطتون چطوره ؟؟؟ با هم کنار اومدید
نفسمو پر صدا بیرون دادم
-نمی دونم ...واقعا نمی دونم
انا-خیلی خوب دیگه مزاحمت نشم
-برو به سلامت امروز ظهر هم بهت خوش بگذره خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و اومدم پایین بی هدف شروع به طی کردن عرض سالن کردم باید یه فکر اساسی میکردم هنوز باورم نمی شد ارسان بهم علاقه داره پسری که هر روز با یه دختر بود اصلا قابل اعتماد نبود باید راضیش می کردم همه چیز رو تموم کنه دیگه بیشتر از این نمی تونستم ادامه بدم ظرفیتم پر شده بود هنوز احساسی رو که به ارسان داشتم درک نمی کردم یه وقت هایی تنفر یه وقتایی دوست داشتن خودمم نمی دونستم چم شده بعد از چند ساعت صدای ماشین اومد از سالن بیرون اومدم ارسان ماشینو اورده بود داخل مش صفر زیر بغل ملوک خانمو گرفته بود به طرفشون رفتم ملوک خانم با دیدن من لبخند روی لبش اورد
-خوبی ملوک خانم
ملوک-الهی شکر خانم بهترم ببخش توروخدا شما رو هم نگران کردم
-این حرفا چیه می زنی ملوک خانم
ارسان اومد جلوم نگام بهش افتاد
ارسان-مش صفر ملوک خانمو ببر تو اتاقتون استراحت کنه خودتم بمون پیشش استراحت کن دیشب تا حالا بیدار بودی
صفر-اخه ناهار اقا....
ارسان-نگران نباش بالاخره از گشنگی که نمی میریم برو مش صفر برو
مش صفر ملوک خانمو برد داخل اتاقشون گوشه ی ویلا تا وقتی که برن داخل اتاق من و ارسان با نگاهمون بدرقشون کردیم بعد هم رفتیم داخل روی مبل نشستم ارسان هم رو به روم نشست باید یه جوری از یه جایی شروع می کردم دنبال یه جمله مناسب بودم که راحتم کرد
ارسان-چیزی می خوای بگی؟؟؟
ناخود اگاه باعصبانیت گفتم:نمی خوای این بازی مضحکی رو که راه انداختی تموم کنی
ارسان-چی شده دوباره چرا انقدر ناراحتی ؟؟؟
-من خسته شدم
ارسان-دوباره از چی؟؟؟
از جام بلند شدم
داد زدم
-از تو از این زندگی از خودم از همه چی چرا دست از سر من بر نمی داری لعنتی
اونم از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد
ارسان-دست از سرت برنمیدارم چون زنمی چون دوست دارم می فهمی دوست دارم ....بهت که گفتم تو هم باید منو دوست داشته باشی می فهمی (فریاد زد )می فهمی
بغضم ترکید
-د اخه لعنتی دوست داشتن که اجباری نیست چرا نمی فهمی دوست ندارم بابا باید به کی بگم از هرچی عشقه تو دنیا متنفرم می فهمی متنفر چرا نمی ذاری به حال خودم بمیرم
به ارومی جلو اومد و بغلم کرد اختیار اشکام از دستم در رفته بود ارسان سعی می کرد منو اروم کنه ولی من با خشم به سینش مشت می زدم نمی دونم چقدر گذشت که منو از خودش جدا کرد و نشوندم روی مبل خودش هم رفت تو اشپزخونه و با یه لیوان شربت برگشت کنارم نشست و شربتو داد دستم چند قلپ خوردم کمی اروم تر شده بودم
ارسان-ببین هرچی بگی قبول می کنم ولی طلاق نه ؟؟؟نمیذارم ازم جدا شی فقط در یه صورت می تونی ازم جدا شی می دونی اون چیه؟؟؟
با استفهام بهش نگاه کردم
ارسان-درصورتی که من بمیرم اون وقت راحت ازم جدا میشی
رومو برگردوندم
-تو قول دادی قول دادی طلاقم بدی
ارسان-نمی تونم نمی تونم به قولم عمل کنم تو مال منی می فهمی مال من نیم ذارم دست هیچکس بهت برسه هیچکس بهتره اینو بفهمی از من نمی تونی فرار کنی بهتره قبول کنی الان زنمی
 


برچسب ها: دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان عشق و احساس من(جلد 1) - رمانکده گلها 27 , رمان خوانها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید , *شهـــــر رمـــــــــان* ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45292

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا