تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق به سبک من (فصل اول)


تو خیابون شانزه لیزه قدم میزدم و ویترین مغازه ها رو تماشا می کردم .دنبال سوغاتی بودم برای مادر جون و مامان . اما هر چی بیشتر میگشتم کمتر پیدا میکردم. تازه سفارشات امیرمهدی و شادی هم مونده بود.به ساعتم نگاه کردم.وای خدای من....فقط یک ساعت به پروازم مونده بود و این یعنی.............
زنگ موبایل بهانه ی خوبی بود برای بیدار شدن و بیرون اومدن از شانزه لیزه.شیرجه زدم به سمت موبایل و نگاهی به نمایشگر انداختم و حالم حسابی گرفته شد.برخلاف انتظارم شادی بود.قبل جواب دادن به سمت پنجره رفتم و بعد کنار زدن پرده ی ضخیم اتاق عصبی شدم. هوا هنوز روشن نشده بود . با عصبانیت گوشی رو برداشتم :شادی خیلی بی شعوری آخه الان چه وقت زنگ زدنه؟بیدارم کردی!آزار داری دختر؟چشم نداری ببینی یه ذره بخوابم؟زهره ترک شدم خب. فکر کردم از بیمارستانه شیرجه زدم سمت گوشی.
صدای خنده ی شادی تو گوشم پیچید و عصابنیتمو بیشتر کرد بعد از اینکه کلی به ریشم خندید و من کلی تو دلم فحشش دادم با شوق و ذوق گفت:عزیزدلم سلام!خوبی؟قربونت برم چرا عصبانی میشی ؟ اتفاقا درست فکر کردی یه نفر حالش بد شده اما نه تو بیمارستان ،تو خونه ی ما.
_معلومه اگه حالت بد نبود که این موقع مزاحمم نمیشدی. ساعت چهارصبحه بی انصاف.تو که دیدی دیشب تا کی تو بیمارستان بودم !
_واه واه.دکتر به این بداخلاقی نوبره به خدا . خب دیوونه دلم برات تنگ شده بود نتونستم تا صبح صبر کنم.
_من که میدونم سلام گرگ بی طمع نیست شادی جان .تو هم لطف کن انقدر چرت و پرت نگو برو سر اصل مطلب . چی کار داری؟
_ا ا ا ا خیلی چشم سفیدی دختر حالا ما گرگ شدیم
_اولا چشمای من عسلیه نه سفید جونم.اصولا چشم آدمای نابینا سفید میشه ثانیا گفتم چی کار داری؟
_خیلی خوب خانم بینا چرا پاچه میگیری؟
_چون از خواب ناز بیدارم کردی.
_خب ببخشید؟!
_نه مثل اینکه واقعا کاری نداری و فقط میخواستی کرم بریزی.خب پس خداحافظ .
_نه بابا !غلط کردم خوبه؟ با این اخلاق سگیت آدمو به گه خوردن میندازی.
_شادی! این موقع زنگ زدی این اراجیفو تحویل من بدی؟
_نه هانی جونم. راستش...راستتش فردا میخوام برم خرید زنگ زدم بپرسم باهام میای یا نه؟
_می مردی اینو فردا بگی؟
_چرا میشد اما میدونی ....سر شب یه فنجون قهوه خوردم خوابم نمی بره....حالا میای یا نه؟
_نه
_نامرد نشو دیگه. بابا غلط کردم بیدارت کردم شیکر خوردم حالا خوب شد؟ راضی شدی خانم خانما؟
_بحث بخشدن و نبخشیدن نیست.مسئله اینه که فردا مهمون داریم.
_کی هست این مهمونتون که به خاطرش میخوای منو تنها بفرستی خرید؟
_اولا مهمون غریبه اس دوما چرا با سیمین یا مه دخت نمیری؟
_آخه خرید بدون تو نمیچسبه .حالا واجبه تو خونه باشی؟
_آره
_خب مگه نمیگی مهمون غریبس پس چه لزومی داره تو خونه باشی؟
_آخه مهمونا دارن به خاطر من میان.
_بازم خواستگار؟
_آره بابا. ول کن نیستن. دیگه دارم عاصی میشم.
_خب حالا بگو ببینیم طرف کی هست؟ از کجا پیداش شده؟
_شادی وقت گیر آوردی ها! حالا واقعا مهمه که کیه و از کجا اومده وقتی جواب من منفیه.
_خیلی کله پوکی .خیلییییییی
_شادی خوابم میاد کاری نداری؟
_نه .برو بمیر .
_لطف داری خدافظ
_خدافظ.
تو دلم شادی رو لعنت کردم و بعد یاد خوابم افتادم. پاریس......نمیدونم این ضمیر ناخود آگاه من کی میخواد بفهمه من یه ساله که واسه همیشه برگشتم ایران ........واقعا برام جالب بود که مدت کوتاه اقامتم در پاریس بیشتر تو ذهنمه تا زندگی 23-4 سالم تو تهران. تازگی ها همش خواب پاریس رو میدیدم......
انقدر به پاریس و خاطراتم فکر کردم که نفهمیدم چطور خوابم برد.

_هانی!هانی ! بیدار شو دیرت شد!مگه نمی خوای بری بیمارستان؟ساعت شیش و نیمه ها!
با شنیدن جمله ی آخر مامان به سرعت از جا پریدم . باید راس ساعت7 تو بیمارتان بودم. یعنی نیم ساعت دیگه. ! با اینکه نیم ساعت بیشتر از همیشه خوابیده بودم خیلی خسته بودم. انگار تازه از زیر تریلی بیرون اومده بودم. چشمام پف کرده بود و بینیمم سه برابر شده بود. همیشه همینطور بود. با یه ذره کمبود خواب میشدم عین دخترای نوجوون .برای اینکه از اون حالت بیرون بیام یه دوش 2 دقیقه ای گرفتم که افاقه نکرد . فقط یه کم باد بینیم خوابید. با عجله لباس پوشیدم و یه کم بیشتر از همیشه آرایش کردم تا قیافم تو ذوق نزنه و زدم بیرون. با کلی لایی کشیدن و فرعی رفتن بالاخره ساعت 7 جلوی در بیمارستان بودم. سلامی سرسری به آقای عظیمی نگهبان بیمارستان کردم و وارد پارکینگ شدم و سر جای همیشگیم پارک کردم. سریع پیاده شدم داشتم دکمه ی دزدگیر و فشار میدادم که یه چیزی پشت سرم حس کردم. و وقتی برگشتم با شادی مواجه شدم. با دیدن من سوتی زد و گفت: به سلام خانم دکتر خودمون!دختر عجب تیپی زدی؟حسابی پسرکش شدی ها!اه اه عجب آرایشیم کرده!
به طعنه گفتم از خودت خبر نداری !در کمال تعجب طعنه ی کلاممو نادیده گرفت بادی به غب غب انداخت و با اشتیاق گفت:چرا اتفاقا خوب خبر دارم چه تیکه ای شدم!از دیشب که باتو حرف زدم تا حالا نشستم جلو ی آینه با دقت هر چه تمام تر آرایش کردم.حسابی به خودم رسیدم!اما اومدم اینجا تو رو دیدم حالم گرفته شد!
به ژستی که گرفته بود خندیدم و پرسیدم:حالا شیطون راستشو بگو چرا میخواستی تیپ بزنی؟خبریه؟
_مگه نمیدونی؟
_چیو؟
_اینکه یه دکتر جدید داره از آمریکا میاد جای دکتر سلطانی؟
_نه تو از کجا میدونی؟
_دیروز وقتی دکتر سماوات به میریان میگفت شنیدم. ظاهرا یارو خیلی جوونه و برو بیایی هم داره با این سن کم.سماوات که خیلی ازش تعریف میکرد!
با تاسف گفتم
_و تو هم تصمیم گرفتی قاپشو بدزدی؟
_مگه با وجود توی احمق میشه؟یارو تو رو که ببینه عقل از سرش میپره بعد هم بادا بادا مبارک بادا و شام عروسی و بعد هم زایشگاه . با لودگی دستاشو به حالت دعا بالا برد و گفت ای خدا یعنی میشه یه فرجی بشه این دختره بره سر خونه زندگیش دست از این بیمارستان بدبخت بکشه؟یعنی میشه؟
5 دقیقه از 7 گذشته بود و من دلم نمیخواست برای اراجیف شادی توبیخ بشم پس با بی حوصلگی سعی کردم بحثو تموم کنم :شادی بس کن! فکر نکنم طرف مالی باشه!احتمالا یکی از اون قزمیت های عینکی خرخونه وگرنه چطور میشه با سن کم سماوات اونطوری ازش تعریف کنه؟بد میگم؟
شادی دهنشو باز کرد که جواب بده که صدای ناآشنا و بمی با آهنگ خاصی گفت:اما من فکر نمیکنم اینطور باشه!
به شادی نگاه کردم ببینم اونه داره ادا درمیاره اما اون بیچاره خودش با تعجب دهنش باز مونده بود. با چشمای گرد برگشتیم پشت سرمونو نگاه کردیم. یه مرد جوون بود. شادی با خشم پرسید:جنابعالی؟ که پسره بلند خندید و با تمسخر گفت: همون قزمیت عینکی خرخون هستم که قراره شما دو تا خانم محترم قاپشو بدزدید. نامدار!
حرفاش چند بار تو سرم تکرار شد.....خدای من....چه آبرو ریزی........ای شادی خدا لعنتت کنه که عامل همه بدبختیامی. حالا چه جوری جمعش کنم؟یعنی همه حرفامونو شنیده؟وای!خدا نکنه!زایشگاه! ای شادی خدا خفت کنه ببین چی کار کردی؟نکنه بره همه چی رو به دکتر سماوات بگه؟داشتم از خجالت ذوب میشدم با این حال سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم:من واقعا متاسفم جناب نامدار....ما منظوری نداشتیم ...فقط...فقط....
نذاشت ادامه بدم و خیلی جدی و رسمی گفت :مهم نیست خانم .. در هر حال ...گذشته ها گذشته...خوب شد فهمیدید که قزمیت و عینکی نیستم..
به خودم مسلط شدم و با همون جذبه و جدیت همیشگی گفتم:در هر حال واقعا شرمنده ام.
_فکر نمیکنم افسوس خوردن برای گذشته،هر چند خیلی نزدیک دردی رو دوا کنه.به فکر زمان حال باشید تا به گذشته نپیوسته!با اجازه.
رفت و من و شادی مات و مبهوت به هم نگاه کردیم.شادی متعجب پرسید:این یارو کی اومد ما نفمیدیم؟ نگاهی به اطراف انداخت و به خیره شد به نقطه ای در پشت سرم. و گفت:هانی....اونجارو ببین......
برگشتم ببینم چی شادی رو انقدر متعجب کرده که دهنم باز موند.....یه ماشین هیوندا ی قرمز درست مثل ماشین خودم و در کنارش پارک شده بود....+شادی سوالی رو که تو ذهنم بود مطرح کرد: یعنی این ماشین نامداره؟ _احتمالا! همون طور متعجب به سمت ساختمان بیمارستان قدم برداشتیم.
جلوی پذیرش خانم عبدی با دیدنم ما سلامی کرد و رو به من گفت: خانم دکتر دکتر سماوات گفتند قبل از رفتن به اتاقتون یه سر برین اتاق ایشون.
وا رفتم.یعنی به همین زودی قضیه رو شنیده بود؟وای...آبروی چندین و چند سالم به باد رفت.....مردک احمق چغول.....شادی احمق.....بیشعور......نگاهی خصمانه به شادی کردم.اون بیچاره هم دست کمی از من نداشت. رنگ و روش پریده بود و لبهاش میلرزید. لبخندی تلخ به خانم عبدی که ما رو با تعجب نگاه میکرد زدم ،دست شادی رو فشردم و و رفتم سمت آسانسور.....دفتر دکتر سماوات طبقه آخر بود... جلوی آسانسور با مش سلام نگهبان و در کمال تعجب نامدار !روبه رو شدم. اون که هنوز اینجا بود پس سماوات چی کارم داشت؟البته چیز عجیبی نبود.و سماوات هم از اون رئیس های هیولا صفت نبود ،در واقع خیلی هم مهربون و دوست داشتنی بود. ده سالی میشد که میشناختمش.یعنی درست از اولین روزای دانشجوییم که 17 سال بیشتر نداشتم.اون موقع ها استادمون بود و من سوگولیش بودم.بعد گرفتن مدرک عمومیم هم خیلی کمکم کرد تا بورسیه گرفتم . بعد هم در مقابل لجبازیم برای برگشتن و گرفتن فوق تخصص تو ایران سکوت کرد.و طوری همه چی رو رو به راه کرد که بتونم همزمان با گرفتن فوق تخصص کار هم بکنم.اما توی اون شرایط مزخرف واقعا از برخوردش میترسیدم چون خودش همیشه میگفت عاشق شعور بالا و حیا و تربیتمه که منو از بقیه جدا میکنه! دیگه خبر نداشت چه اعجوبه ایم من!
انقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم کی آسانسور رسید پایین. با صدای مش سلام که میگفت خانم بفرمائید به خودم اومدم و سوار آسانسور شدم. نامدار قبل از من سوار شده بود. و دکمه10 رو زده بود. حتما اون هم با دکتر سماوات کار داشت. خیلی دوست داشتم ازش بپرسم به دکتر سماوات چیزی گفته یا نه اما غرورم اجازه نداد حرفی بزنم. آسانسور توی هر طبقه توقفی داشت و پر و خالی میشد تا بالاخره رسید طبقه دهم و من و نامدار ازش بیرون اومدیم. و هردو بدون هیچ حرفی راه افتادیم سمت اتاق دکتر سماواتj.با وجود گام های بلند نامدار هر دو همزمان رسیدیم.جلوی در اتاق نگاهی به من انداخت و همونطور جدی و خشک پرسید :شما هم با دکتر سماوات کار دارید؟
_نه.یعنی بله.ایشون با من کار دارن.
با تمسخر نگاهم کرد حتما فکر کرده بود راه افتادم دنبالش واسه دلبری یا معذرت خواهی .شایدم فکر کرده اومدم خواهش کنم به دکتر سماوات چیزی نگه.اما نه کور خونده بود.من غد تر از این حرفا بودم.تو دلم شاید میترسیدم اما غرور و شخصیتم اجازه نمیداد حرفی بهش بزنم. دلبری هم که کلا به گروه خونیم نمیخورد حالم از هرچی مرد بود به هم میخورد. اصلا فکر کرده کیه که اینجوری به من نگاه میکنه.؟از خود راضی. حالا همچین مالی هم نیستا....یادم افتاد از هولم اصلا به قدوقوارش نگاه نکردم.حتی به صورتشم نگاه نکرده بودم ببینم چه شکلیه؟
صداش که میگفت:خانم محترم کجائید ؟منو به خودم آورد. اصلا نمیدونستم چم شده؟ حتما اثر بیخوابی دیشبه.....خدا رو شکر عمل ندارم ......قبل از اینکه من فرصت جواب پیدا کنم یا اون فرصت اعتراض به سکوت بیجام ،در اتاق باز شد و دکتر سماوات بیرون اومد و من و نامدار به موقع خودمونو عقب کشیدیم .دکتر سماوات هم که از دیدن ما تعجب کرده بود همونجوری زل زد بهمون. نمیدونم چرا اما احساس میکردم داره با لذت نگاهمون میکنه. بعد 2 دقیقه به خودش اومد لبخندی به پهنای صورت زد و رفت جلو نامدارو به زحمت در آغوش کشید. میگم به زحمت چون قد دکتر سماوات تا حدودی کوتاه بود و من تازه پی بردم که قد نامدار چقدر بلنده. کم کم 190 سانت قدش بود هیکلشم که نگو....4شونه.....خصوصا کنار دکتر سماوات خیلی به چشم می اومد. دکتر سماوات قد کوتاه و تپلی با شیکم گنده و لباس های تیره از یه طرف و نامدار با قد بلند و هیکل 4شونه و تاحدودی لاغر یه طرف دیگه....دقیقا مثل فیل و فنجون بودن. با این فکر لبخندی زدم. که از چشم نامدار دور نموند.....خودمو جمع و جور کردم .از هم جدا شدند. و دکتر سماوات در حالیکه چشم هاش پر اشک بود گفت: بالاخره اومدی امیرارسلان؟خیلی دلم برات تنگ شده بود پسرم. و باز نامدارو در آغوش کشید....و من باز خنده ام گرفت....چه اسمی داشت.....امیرارسلان نامدار....اگه شادی اینجا بود نمیتونست جلوی خودشو بگیره و میگفت پس کو فرخ لقا؟باز هم نامدار لبخندمو دید. حتما فهمیده اسمش چه مسخره اس! بالاخره دکتر سماوات نامدارو ول کرد و به من فرصت سلام داد.با لبخند جواب سلامم رو داد و گفت چه دیر اومدی دخترم که با پوزخند نامدار مواجه شد.با بی تفاوتی جواب دادم شرمنده دکتر دیشب یه کم بدخواب شدم و صبح خواب موندم.باید ببخشید. با لبخند جواب داد:دشمنت شرمنده باشه دخترم...راستش یه کاری باهات داشتم منتظرت بودم... صدای موبایلش بلند شد و بقیه ی حرفشو خورد..و گوشیشو جواب داد. بعد از اینکه صحبتش تموم شد رو به نامدار کرد و گفت:ببخش امیر جان.بعد رو به من گفت: هانی جان این آقا امیرارسلان نامدار همکار جدید توئه. قراره به امید خدا توی یه اتاق کار کنید.جای دکتر سلطانی. میخوام قبل از رفتن به اتاقت امیرارسلانو با بیمارستان آشنا کنی و خلاصه بگم همه ی سوراخ سمبه های بیمارستانو بهش نشون بدی. میدونم کلی کار داری دخترم . راستش قصد داشتم خودم این کارو بکنم و گپی هم با امیر بزنم اما الان سعیده زنگ زد و گفت گویا امروز جلسه دارم با وزیر...و خلاصه زحمتش افتاد گردن تو
بعد هم رو نامدار کرد و گفت:امیر جان پسرم معرفی میکنم.خانم هانی کامیاب یکی از بهترین دانشجوهای من و همکار شما. با این سن کمش نمیدونی ه مهارتی داره...خب به هر حال من باید برم بچه ها. شرمنده هر دوتون شدم. خداحافظ و بدون اینکه به ما فرصت بده جوابشو بدیم تقریبا به حالت دو رفت سمت پله ها.و ما رو تنها گذاشت....نامدار با تعجب گفت مثل اینکه خیلی عجله داشتند!
_مثل اینکه! خب مثل اینکه بنده مامور شدم بیمارستانو به شما نشون بدم....
-متاسفانه!
بالاخره اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد و عصبی شدم و گفتم:مثل اینکه شما فکر کردید فرد مهمی هستید و میتونید ..نذاشت حرفمو ادامه بدم و با تمسخر گفت:حالا واقعا پزشک هستید یا خودتونو پزشک جا زدید؟ بیچاره دکتر سماوات چطوری از مهارتتون تعریف میکرد!بنده خدا خبر نداشت چه ماری تو آستین پرورش میده!
داشتم از عصبانیت منفجر میشدم. اما سعی کردم خونسرد به نظر برسم تا لجش دربیاد. خونسرد و جدی گفتم:حد و اندازه ی خودتونو نگه دارید آقای ظاهرا محترم. واقعا فکر میکنید در حد و اندازه ای هستید که با من اینطوری صحبت کنید . فکر کردید کی هستید؟ شاه پریون؟ یا فکر کردید من میخوام بیوفتم دنبالتون موس موس کنم؟ نه خیر.اشتباه گرفتید. واسه اینکه روشنتون کنم میگم شما با این اخلاق سگیتون حتی لیاقت ندارید بهتون نگاه کنم چه برسه به دلبری.لطف کنید حد و حدودتونو رعایت کنید.نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:برای دیدن بیمارستان هم صبر کنید دکتر سماوات بیان.... بد جور جا خورده بود. داشت با دهن باز نگام میکرد.خودمم از رفتار خودم تعجب کرده بودم.!احتمالا این هم از اثرات بی خوابی دیشبه. پوزخندی زدم و راهمو گرفتم برم که دوید دنبالم: خانم کامیاب. ایستادم و برگشتم :بفرمائید ؟عرضتون؟
_امری نداشتم فقط میخواستم بگم این قضیه بین من و شماست و من هیچ دوست ندارم موجبات ناراحتی دکتر سماوات رو فراهم کنم چون احترام زیادی براشون قائلم. مطمئن باشید تمایل ندارم حتی برای ثانیه ای همراهیتون کنم. اما همونطور که گفتم
_بله همونطور که گفتید احترام زیادی برای دکتر سماوات قائلید درست؟
_(بله
بدون هیچ حرفی راه افتاد و او دنبالم . کل10طبقه رو درعرض نیم ساعت بهش نشون دادم و به همه معرفیش کردم. دخترای مجرد با دیدنش چشماشون4 تا میشد و میخواستن قورتش بدن. من به جای اون چندشم شد از اون نگاها.حتما فکر کرده بود من و شادی هم از همون دختراییم. بنده خدا خبر نداشت هر جفتمون از اون فمینیست های متعصب و از مرد بیزاریم. آخرین جایی که نشونش دادم اتاق خودم و خودش بود. بیمارستان ما یکی از بهترین و بزرگ ترین بیمارستان های قلب تهران بود و به بزرگیش به قدری بود که هر اتاق به 4-5 پزشک میرسید و شیفتها هم بین همونا میچرخید . اینطوری هم ما راحت بودیم هم بیمارا. وقتی اتاق رو نشونش دادم و کلید کمدشو تحویل دادم انتظار داشتم بره تا من به کارم برسم همینطور منتظر نگاهش میکردم. که گفت: اممم...خانم دکتر اگه مشکلی نیست من اینجا باشم تا دکتر سماوات بیان. اینطوری هم حوصلم سر نمیره هم با خلق و خوی بیمارای اینجا آشنا میشم.
_هر طور دوست دارید.
رفتم قسمتی که پرده کشیده شده بود و لباسمو با مانتوی سفید عوض کردم و نشستم پشت میز. و زنگ زدم خانم عیوضی اولین بیمارو بفرسته داخل. چند ثانیه بعد صدای تقه ی در اومد و با بفرمائید من خانم رحمتی وارد شد. به احترامش بلند شدم و با خوشرویی سلام کردم و حالشو پرسیدم و وقتی پرسید این آقا کیه موذیانه جواب دادم:ایشون از دانشجوها هستن اومدن اینجا با محیط کار آشنا شن.
بیمارا یکی پس از دیگری می اومدن و میرفتن و نامدار هم عین مجسمه نشسته بود روی صندلی و بروبر نگاه میکرد و حرصمو درمیاورد انگار میخواست بفهمه واقعا پزشکم یا نه. مردک پررو. وقتی آخرین بیمارم هم از اتاق خارج شد نفس راحتی کشیدم و بدون هیچ حرفی ازا تاق خارج شدم. و از لجم بدون خداحافظی از شادی از بیمارستان زدم بیرون . در رو باز کردم و بلند گفتم:سلام بر همگی!صدای امیراومد:سلام بر خواهر ترشیده.!
بعد درآوردن کفشهام وارد خونه شدم و درو پشت سرم بستم.امیر نشسته بود رو کاناپه پیتزا میخورد.حتما مامان دوباره به افتخار اومدن خواستگار افتاده بود به جون خونه و وقت نکرده بو دغذا درست کنه. امیرمهدی که دید دارم خیره نگاش میکنم گفت: چی شد خواهرجون؟ میترسی آقا داماد همین امشب برداره ببردت ؟میخوای سیر نگام کنی؟ گازی به پیتزاش زد و ادامه داد: نه خواهر من....از این فکرا نکن یارو باید احمق باشه که شرایط تو رو قبول کنه!
_آره خب ...راست میگی ...کی حاضره بشه شوهرخواهرتو؟
انگار نه انگار شنیده صداشو نازک کرد و ادامه داد: شوهر باید خوشگل باشه،خوش تیپ باشه،متشخص باشه،دکتر باشه،من کار خونه بلد نیستم. کار های خونه باید بین زن و مرد تقسیم بشه،مرد نباید غیرت داشته باشه،باید آشپزی ،خیاطی،و کهنه شوری بلد باشه
_خفه شووو!
مامان از اتاق خوااب بیرون اومد و گفت: وایییییی!بسه دیگه!چه خبرتونه عین سگ و گربه افتادید به جون هم؟
شکلکی برای امیر درآوردم و مامانو بوسیدم و رفتم لباسامو عوض کنم
_مامان! من حاضر شدم! بیا ببین خوبه؟
مامان وارد اتاق شد و دقیق سرتاپامو برانداز کرد.و گفت:عالیه! نکشی پسر مردمو!
صدای زنگ بلند شد و صدای مامان:بله بفرمائید. خوش اومدید!
دقایقی بعد هر4نفر جلوی در منتظر بودیم. بالاخره رسیدن. اول از همه مادر و پدرش وارد شدن و آخر سر خودش و خواهرش که یه دسته گل بزرگ و یه جعبه شیرینی دستش بود. سلام و احوالپرسی و تعارفات معمول انجام شد و بالاخره افتخار دادن بنشینند.باز هم تعارفات شروع شد. پسره مهندس عمران بود. دکتری داشت. پولدار و خوش قیافه هم بود شاید هرکی جای من بود جواب مثبت میداد اما من یکدنده تر از این حرفا بودم و مخالف سرسخت ازدواج سنتی و بدون عشق. به قول امیرمنتظر شاهزاده سوار بر اسب سفید بودم که بیاد قلبمو بدزده. اما بعد 27 سال عمری که از خدا گرفتم چنین اتفاقی هرگز نیفتاد و روز به روز بر سختگیری من و نفرتم نسبت به مردها افزوده میشد.به نظرم موجودات چندش آوری بودن که مزاحم زندگی ما دخترا بودن.مامان و با با هم انتخابو سپرده بودن به خودم اما هر بار که خواستگار میومد نگرانی رو تو چشماشون میدیدم. غرق افکارم بودم که با صدای بابا به خودم اومدم.:هانی جان بابا نمیخوای آقای مهندسو راهنمایی کنی اتاقت؟ با بی میلی از جا بلند شدم و راهنماییش کردم سمت اتاقم. روی تخت نشست و من روی صندلی.نگاهی به چیدمان اتاق انداخت و گفت:اتاق زیبایی دارید!
_متشکرم
_ای کاش اتاق هم درک و شعور داشت.اون وقت بهش میگفتم اتاق! چه صاحب زیبایی داری!
_ممنون!
_اهل مقدمه چینی نیستم. یعنی اصلا بلد نیستم مقدمه چینی کنم. راستش...راستش از همون روزی که دیدمتون احساس کردم نیمه ی گم شده ی منید.چشماتون آدمو میگیره . راستی چه رنگیه؟
_چی چه رنگیه؟
_چشماتونو میگم دیگه!
_خب عسلیه!
_اما به نظر من چیزی فرا تره. یه ÷ جورایی یه جورایی به مشکی میزنه....یا شایدم سبز لجنی... یه رنگ خاصه .خیلی خاص. انقدر خاص که هنوز اسمی براش نگذاشته اند!
_ببینید آقای مرسوم!شما لطف دارید اما به نظر شما زندگی مشترک و عشق و عاشقی در چهره و صورت آدمها خلاصه شده؟
_همش نه! اما خب چهره هم خیلی مهمه
_از اونجایی که شما اهل مقدمه چینی نیستید پس من هم میرم سراغ اصل مطلب.... ببینید من معتقدم زندگی مشترک بدون عشق معنای خودشو از دست میده .من قبول دارم که شما میتونید چویس خوبی برای من یا هر دختر دیگه ای باشید اما من هیچ حس خاصی نسبت به شما ندارم. و اگر هم احساسی باشه بی تفاوتی مطلقه. و من فکر میکنم شروع زندگی مشترک با بی تفاوتی مطلق عاقلانه نباشه. به نظر من شما از هر نظر چویس مناسبی هستید و میتونید هر دختری رو خوشبخت کنید جز من. آقای مرسوم من دنبال چیزی فرا تر از چهره و تیپ خوب و پول و خانواده و موقعیت شغلیم و اون عشقه.هر آدمی نیاز داره از همسرش عشق ببینه و قطعا من و شما هم از این قائده مستثنی نیستیم. شاید شما بتونید به من عشق بورزید اما من واقعا توان اینو در خودم نمیبینم که به فردی که عاشقش نیستم عشق بورزم. به نظرم یه جور تظاهره.و من دوست ندارم تا آخر عمر با تظاهر زندگی کنم .
_حرفتون متین.پس جوابتون منفیه؟
_متاسفانه بله!
_حرفاتون منطقیه. نمیخوام نطق کنم که من عاشقتون میکنم و بهتون یاد میدم عاشق شید و اینجور حرفا چون اینطور که معلومه خانم سرسختی هستیئد و راستشو بخواید من هم به عشق اعتقادی ندارم. درحال امیدوارم خوشبخت بشید. اگر نظرتون حالا به هر دلیلی تغییر کرد من در خدمتتون هستم. کارتی از جیب کتش بیرون آورد و روی میزم گذاشت. و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.باورم نمیشد انقدر باشعور باشه که بدون دردسر بره. خدا رو شکر کردم و از اتاق بیرون رفتم. خانواده مرسوم هم بعد 10دقیقه خداحافظی کردند و رفتند.بعد رفتنشون مامان شروع کرد به تعریف کردن و برشمردن محسنات پسره. و آخر سری هم ن
برچسب ها: دنیای رمان - رمان ازدواج به سبک کنکوری , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 106-رمان به خاطر رها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , نگاه دانلود , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان ایرانی و عاشقانه عشق به سبک من | quixotic کاربر انجمن نودهشتیا ... , ر..مثل رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45290

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا