تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق به سبک من (فصل دوم)


با صدای جیغی از خواب پریدم. بی رمق چشمامو باز کردم و با امیرارسلان مواجه شدم که به شکل غریبی به من خیره شده بود.تا دید چشمامو باز کردم حالت عادی به خودش گرفت طوری که فکر کردم اشتباه دیدم و نگاهی در کار نبوده و حسابی خودمو بابت افکارم سرزنش کردم. خمیازه ای کشیدم که گفت: امان از این بچه ها !بیدارتون کردن ها!
صاف نشستم و با نگاهی به اطراف فهمیدم کم کم10-12ساعت خوابیدم و در جوابش گفتم: خوب شد حداقل با صدای جیغ بچه بیدار شدم. وگرنه شما انگار قصد بیدار کردن منو نداشتین.
_به خدا دلم نیومد بیدارتون کنم. بدجور خوابیده بودین .گفتم حتما خسته اید
_هنوزم همون وضعیته؟
_بله متاسفانه. البته هوا کمی بهتره .احتمالا عصر پرواز داریم.
پاشدم برم دستشویی دست و صورتمو بشورم که تازه متوجه ریخت و قیافه ی امیرارسلان شدم. کت و شلوار و کراواتش چروک چروک بود و موهاش تا حدودی اشفته و کفش هاشم وا رفته بود. خیلی خیلی صحنه ی جالبی بود دیدن همچین مردی با این سر و وضع. نتونستم جلو خندمو بگیرم و زدم زیر خنده. حالا بخند و کی نخند. تازه زمانی به خودم اومدم که امیرارسلان هم با من میخندید و صدای قهقهمون سالن فرودگاهو پر کرده بود و 100جفت چشم زل زده بود بهمون.خودمو جمع و جور کردم ئو سری تکون دادم و رفتم دستشویی.
خندش حالمو بد کرد. دست و صورتمو شستم و نگاهی به اینه انداختم. اما به جای خودم چهره ی امیرارسلان اومد جلو چشمم. چشمامو بستم و باز کردم و اینبار دیگه چهره ی خودمو دیدم و توش دقیق شدم.و از بالا به پایین اجزاشو دونه دونه بررسی کدم. موهام قهوه ای تیره بود و فر . صورتم تقریبا گرد بود و ظریف. پوستم گندمیخوشرنگی بود و چشمام عسلی که با یه عالمه رنگ دیگه مخلوط شده بود.ددرواقع چشمام قشنگ ترین عضو صورتم بود.بینیم قلمی بود و لبهام متوسط. گاهی بزرگ و گاهی کوچولو. در کل قشنگ و جذاب بودم. البته این حرف خودم نبود. دیگران میگفتند.چهره ام از اون چهره های خاص بود تقریبا تو مایه ایتالیایی ها.
خیلی دوست داشتم نظر امیرارسلانو هم راجع به چهرم بدونم. ......ای خدا من دیوونه شده بودم.....27سال....27سال تمام یه نگاه هم به پسرای دور و برم نکردم....اون وقت این مردک چی داره این فکرا رو راجع بهش میکنم؟ عادلانه که فکر کردم دیدم این به اصطلاح مردک خیلی چیزا داره که بقیه ندارن....صداقت، مهربونی،چشم پاکی، عقل،و خیلی چیزای دیگه که در هیچ مردی ندیده بودم. احساس میکردم جنس حرفاش مثل جنس حرفای منه.و تو دلش همونه که تو دل منه. میگن ادم طرفشو در سفر میشناسه....من 20 روز تمام ثانیه هامو باهاش تقسیم کردم......شناختمش و کشفش کردم....فقط خدا خودش شاهد بود که تو اون20 روز بدی ازش ندیدم و هرچی دیدم خوبی بود و بس.هرچند گاهی زبونش خیلی ادمو میسوزوند اما در کل مرد خوبی بود. مردی که ناخوداگاه پا به حریم قلبم گذاشته بود. جایی که کمتر کسی بهش راه می یافت .و او تازه در ورودی قلبم قرار داشت.......هنوز تا رسیدن به مرکز و پمپاّژ شدن با خون خیلی راه داشت. راهی که مطمئن بودذم هرگز قادر به پیمودنش نخواهد بود-----

نیم ساعتی میشد که روی صندلی هواپیما جاخوش کرده بودیم.که یادم افتاد حرکتمو به مامان اینا خبر ندادم و حسابی حالم گرفته شد. و وقتی موضوعو با امیرارسلان در میون گذاشتم زد به پیشونیش و تازه یادش افتاد اون هم به خانوادش خبر نداده. درواقع هیچکس از ساعت پروازمون خبر نداشت .و از اونجایی که دو صبح میرسیدیم تهران من مونده بودم باید چیکار کنم. ! اخه شبها تلفن خونه رو از برق میکشیدن و گوشی ها رو هم خاموش میکردن.و من هم کلید نداشتم....
کلی ناراحت بودم اما سعی کردم به روی خودم نیارم و اصلا بهش فکر نکنم. تا تهران با امیر ارسلان راجع به کار و سفرمون صحبت کردیم. و تلاش مذبوحانه من برای کتمان کردن احساساتم همچنان ادامه داشت.....اخه چه کسی میتونست باور کنه؟20 روز زمان زیادی نبود!
بالاخره رسیدیم تهران . و من با یه نفس عمیق هوای الوده و پر دود تهران رو به ریه فرستادم و بلافاصله به سرفه افتادم که باعث خنده ی مسافرین هواپیما شد .کار های خسته کننده ی گمرک و بازرسی گذرنامه هم 2 ساعت طول کشید. و من مونده بودم چیکار کنم. بدون هیچ حرفی از سالن فرودگاه بیرون اومدیم . شونه به شونه هم قدم میزدیم و به سمت تاکسی سرویس میرفتیم که یه نفر با گذاشتن دستش روی چشمم شوکه ام کرد و باعث شد جیغ بزنم. دست زنونه ای بود که نمیتونست متعلق به کس دیگری باشه جز.......
_شادی!
دستاشو برداشت و منو به سمت خودش کشید و با شدت همدیگرو در اغوش کشیدیم.و بوسیدیم. دلم واسش یه ذره شده بود. دروغ نگفتم اگه بگم ده دقیقه در اغوش هم بودیم. و من در این ده دقیقه احساس کردم شادی اب رفته. و وقتی از اغوش هم بیرون اومدیم تازه فهمیدم احساسم بهم دروغ نگفته. کم کم 6کیلو لاغر شده بود و من خودمو مقصر میدونستم. بعد اینکه سیر نگاهش کردم تازه متوجه امیر ارسلان شدم که کنار دکتر کیانی ایستاده بود و دوتایی بالبخند ما رو تماشا میکردن.به کیانی سلام کردم و جواب گرفتم و بعدش تازه یادم افتاد بپرسم: شما اینجا چیکار میکنید
کیانی جواب داد : والا بیمارستان بودم که امیرارسلان بهم پیامک داد و گفت بیام فرودگاه. من هم که میدونستم شادی خانم بیمارستانند ،بهشون قضیه رو گفتم و دوتایی را افتادیم.
سوار ماشین کیانی که یک پرشیای سفید بود شدیم . و چمدون ها رو هم به زور جادادیم توی صندوق عقب. توی ماشین احساس کردم شادی خیلی ناراحته پرسدم: چی شده شادی جونم. چرا پکری؟ از دوری من؟
_به زور لبخندی زد و گفت: از دوری تو که نه.....از کنجکاوی اینکه ببینم سوغاتی چی اوردی داشتم میمردم!
_منظورت از سوغاتی چیه شادی جون؟ این یه سفر کاری بود....نرفته بودم تفریح که واست سوغاتی بیارم....
اومد جلو و در گوشم گفت: پس این نره غول چیه؟
و باعث شد با بلندترین صدای ممکن بزنم زیر خنده...حالا بخند و کی نخند.....کلی خندیدیم و بعد یه دونه زدم تو سر شادی : خاک بر سرت با این حرف زدنت!
یه دونه زد تو سرم و گفت: خاک تو سر خودت.
من هم یه دونه دیگه زدم و او یکی دیگه. همینطوری تو سر و کله هم میکوبیدیم که صدای خنده امیرارسلان و کیانی بلند شد.....و من تازه فهمیدم سه کردم و کلی خجالت کشیدم. کمتر مردی این روی منو دیده بود......تا صبح تو خیابونا گشت زدیم و صبح به خونه ه!رفتم و ساعتها در اغوش گرم مامان و بابا نشستم تا دلتنگیم برطرف شه.!
یه هفته به سرعت برق و باد گذشت . توی اون یه هفته حسابی سرم شلوغ بود. سرزدن به اقا جون و خانم جون و خاله ها و دایی ها و دادن سوغاتی ها و دادن گزارش کار به دکتر سماوات و بیماران قدیمی و جدید و سرزدن به دوستان و انجام کار ها حسابی سرمو شلوغ کرده بود. اما نه انقدر شلوغ که متوجه ناراحتی و حالت افسرده ی شادی نشم. چند بار خواستم باهاش صحبت کنم و ماجرا رو بپرسم . اما هر بار یه طوری از حرف زدن طفره رفت و من سرم شلوغ تر اون بود که بتونم سریش شم و ته توشو در ارم.
دقیقا یه هفته از برگشتنمون گذشته بود که دکتر سماوات منو احضار کرد به اتاقش. البته اون هفته رو نصفشو تو دفتر دکتر سماوات گذرونده بودم و برام عادی بود. اما اینکه به چندین نفر سفارش کرده بود بهم بگن حتما قبل شروع کارم برم پیشش واقعا عجیب بود. سریع خودمو به طبقه دهم رسوندم و و وقتی وارد اتاق دکتر سماوات شدم با خنده ی او مواجه شدم و وقتی دلیل خندشو پرسیدم گفت : دخترم یه نگاه بندازی به اینه متوجه میشی چرا میخندم . اخه این چه وضعیه؟ ده طبقه رو دویدی؟
_باور کنید خیلی ترسیدم دکتر . فکر کردم خدای نکرده تفاقی افتاده که اونجوری...بگذریم.
خندشو خورد و قیافه ی نگرانی به خود گرفت و گفت: نگذر چون فکر میکنم اتفاقاتی افتاده؟
_چه اتفاقاتی دکتر؟
_نترس هانی جان بشین تا واست بگم....
نشستم و نگاه منتظرمو دوختم به دکتر سماوات .تا بالاخره لب گشود: میخواستم راجع به شادی باهات صحبت کنم.
_دکتر میگید چی شده یا نه؟ برای شادی اتفاقی افتاده؟خواهش میکنم بگید.
_نه دخترم اتفاق خاصی نیفتاده. راستش از وقتی رفتی پاریس احساس کردم حال شادی روز به روز بد تر میشه و گذاشتم به حساب دلتنگیش واسه تو. اما الان یه هفته از اومدنت میگذره و حال شادی بهتر که نشده هیچ بدتر هم شده. دیروز هم که استعفا نوشته داده به من که چی؟ میخوام برم و به زندگیم برسم و یه سری مزخرفات . شادی پرستار خوبیه. دختر خانم و باشخصیتیه. مهم تر از همه اینکه انرژی زیادی برای سر و کله زدن با بیمارا داره و من نمیخوام چنین پرستاری رو از دست بدم. جدا از این شادی هم مثل دختر خودم. تحمل دیدن ناراحتیشو ندارم . این شد که گفتم مزاحم هانی خانم بشم و ازش درخواست کنم به مشکل دوست عزیزش رسیدگی کنه!
_دکتر شما واقعا شکه ام کردید. من متوجه حال بد شادی بودم. اما اصلا فکرشم نمیکردم مسئله انقدر جدی باشه. شادی عاشق کارشه. نمیدونم چه مسوله ای ذهنشو مشغول کرده که به همین راحتی ازش میگذره. ببینم شما که قبول نکردید؟
_نه دخترم. گفتم اول با تو درمیون بذارم بعد.
تند تند گفتم: پس لطف کنید فعلا حرفی به شادی نزنید . اگه اشکالی نداشته باشه من امروز کارو تعطیل کنم و به شادی برسم.
_نه دخترم . توی این هفته به اندازه کافی کار کردی. بعد هم چه کاری واجب تر از حل مشکل یه ادم؟ مگه ما اینجا نیستیم واسه حل گره زندگی مردم؟ پس چه کسی واجب تر از عزیزانمون . برو دخترم. برو
و منو به طرف در راهنمایی کرد.
با ش
ادی توی ماشین نشسته بودیم. سکوت مطلق برقرار بود که حسابی کلافه ام میکرد. بالاخره به حرف اومد: نمیخوای بگی چرا منو با اون عجله از بیمارستان اوردی بیرون و کجا داری میبری؟
یه گوشه پارک کردم و گفتم: داریم میریم جایی که تو به من بگی چته؟ چه مرگته این چند وقته!
_و اگه نخوام بگم؟
تقریبا هر دو فریاد میزدیم
ادامه داد: ببین هانی...من چیزیم نیست. خب! میفهمی ؟
اروم شدم و باغم گفتم: نه نمیفهمم شادی جون.!شادی خانم! شادی خانمم! اخه چته دختر؟ چند سال بود با این حال ندیده بودمت. نگرانتم به خدا. نمیخوای به من بگی چته اخه؟ من!هانی! تا حالا شده بهم چیزی بگی و پشیمون بشی شادی؟ عزیزم بگو بذار خالی شی. بگو گلم بگو و خودتو خلاص کن.
فریاد زد: چی میخوای بشنوی؟ چی ؟ هان؟ که من دوباره خریتم گل کرد افسارمو دادم دست یه مرد؟ میخواستی همینو بشنوی؟ هنوز تو کف حرفاش بودم که با صدای بلند زد زیر گریه و بهتمو بیشتر کرد! بدون اینکه چیزی بپرسم ادامه داد: میخوای از بدبختیام واست بگم که تمومی نداره؟ که باز قلبمو دادم دست یکی که لایقش نبود. که احساسمو ندیده گرفت! که بازیم داد! میخوای همینا روو بدونی!؟
بغلش کردم و گفتم: شادی جونم! بگو ببینم ی شده عزیزم.
سرشو گذاشت رو شونم و شروع کرد به تعریف کردن: از همون روزی که تو رفتی ماجرا شروع شد....نه یه روز قبل ترش....همون روزی که تو بهم گفتی نرو پیش کیانی و من عین احمقا حرفتو گوش نکردم. رفتم پیشش و قضیه رو گفتم. درجریانی که اولش هیچ عکس العملی ننشون نداد....تا فرداش که تو فرودگاه دیدمش...شماها که رفتید ازم خواهش کرد باهاش یه فنجون قهوه بخورم و منم عین احمقا قبول کردم. اونجا ازم بابت رفتار دیروزش عذر خواهی کرد و ازم علت بدبینیم نسبت به خودشو پرسید و وقتی جوابشو دادم کلی خندید و گفت که اصلا اونطور که من فکر میکنم نیست...بعد هم بهم گفت واسه اثباتش ازم خواست چند روزی باهاش معاشرت داشته باشم . اول قبول نکردم...اما انقدر اصرار کرد که مجبور شدم و پذیرفتم. و از اون روز بیرون رفتن های ما هم شروع شد. تقریبا هر روز با هم بیرون میرفتیم. ....................
نفسی تازه کرد و ادامه داد: نمیدونم کی....چطور.....فقط میدونم بعد یه مدت به خودم اومدم دیدم شده همه کارم....دیدم یه روز نبینمش میمیرم. نفهمیدم کی قلبمو بهش دادم....هق هقش شدت گرفت........
در همون حال گفتم: مردک پست! حتما بعدش ولت کرد به امون خدا؟ هنوز دهنمو نبسته بودم که سیلی شادی غافلگیرم کرد . دستمو روی گونم گذاشتم و باتعجب به شادی خیره شدم که هق هقش قطع شده بود و خشمگین به من نگاه میکرد .گفت: تو حق نداری در مورد سهند اینطوری صحبت کنی...... اون خیلی مرد خوبیه...پاکه....خیلی با پست فاصله داره.....فکر میکنم اون هم به من علاقه داره...اما این منم که ازش فرار میکنم. به خاطر گندکاریام...به خاطر گذشتم...به خاطر سابقم... به خاطر اینکه اون لیاقتش خیلی بیشتر از منه و امثال من. لیاقتش یه زن پاک و معصوم مثل خودشه...نه یه لجن مثل من....
دوباره سرشو گذاشت رو شونم و هق هقش بلند شد: واسم خیلی سخت بود قبول از دست دادنش.....اما رفتار های دوگانه و پرتردید اون و ذهن اشفتم بهم کمک کرد تصمیم درستو بگیرم و پامو از زندگیش بکشم بیرون.....اون باید خوشبخت بشه......خوشبخت.... و سرشو در اغوشم پنهان کرد و یک ساعت تمون تو بغلم گریه کرد تا اروم گرفت
اون شب همش به فکر شادی بودم و گذشته ای که قادر به پاک کردنش نبود. تا دم دمای صبح فکر کردم تا به نتیجه رسیدم. رفتار سهند یه سری داشت و من باید این سر رو پیدا میکردم.........
جلوی شادی نشسته بودم و چشمام پر اشک بود.اشکی که مثل حرفام مصنوعی نبود.الکی نبود. بیانگر احساساتم بود. برای اولین بار در برابر مردی عاجز بودم. و نزدیک بود پرچم سفید تسلیم رو بالا ببرم و بگم : من تسلیم.......اما نه...تسلیم شدن در مرام من نبود. باید می ایستادم و با احساس احمقانم که هنوز اسمی براش پیدا نکرده بودم میجنگیدم....میخواستم با سلاح منطق به جنگ احساس برم....جنگی که همیشه درش موفق بودم....اما بدبختیم این بود که حرف دلم و منطقم یکی بود....
اشک میریختم و تو دلم زجه میزدم ......جلوی شادی نمیشد. حرفا و اشکام بس بود واسه شوکه کردنش....به پهنای صورتش اشک میریخت و رنگش لحظه به لحظه سفید و سفیدوسفیدتر میشد تا اونجایی که فکر کردم بهتره همونجا حرفمو قطع کنم و بگم دروغ گفتم!اما به زور جلوی خودمو گرفتم و ادامه دادم...شاید با بی رحمی......شایدم با دلسوزی. حرفام که تموم شد همدیگرو در اغوش گرفتیم و پا به پای هم اشک ریختیم....نمیدونم چقدر.....فقط زمانی به خودم اومدم که شادی خودشو ازم جدا کرد و بعد پاک کردن اشکاش گفت: میخوام با سهند تماس بگیرم و باهاش قرار بذارم.....دیگه بسه...بسه دوری.....بینیشو کشید بالا: میخوام تا لحظه اخر پیشش باشم.....
مصمم گوشیشو برداشت و شماره گرفت: اه لعنتی.....این که اشغاله!
وقطع کرد که بلافاصله گوشیش زنگ زد و مشغول صحبت شد. از طرز حرف زدنش معلوم بود سهنده....
چند دقیقه ای با هم صحبت کردند و من بعد اتمام حرف هاشون شادی گفت:
قرار گذاشتیم همین امروز همدیگرو ببینیم..... هانی...نمیدونی صداش چه غمگین بود.....
به سختی ارومش کردم و کمک کردم اثار اشک رو از صورتش پاک کنه و لباسی مناسب بپوشه. خودمم اثار اشک رو از چهره ام زدودم .هرچند هر کاری کردم باد چشمام نخوابید که نخوابید. زدیم بیرون و من نشستم پشت رل. قرارشون پارک ساعی بود. خیابونا خلوت بود و خیلی سریع رسیدیم. جلوی در پارک بغلش کردم و ازش خواستم ارامش خودشو حفظ کنه و سپردمش به خدا. خودمم نشستم تو ماشین..که صدای زنگ گوشیم بلند شد. شماره نااشنا بود. برداشتم: بله؟
صدای اشنایی با همون اهنگ خاص پیچید تو گوشم. :الو...سلام خانم کامیاب....
با اولین کلمه ای که شنیدم شناختم.....شماره منو از کجا اورده بود؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: سلام. معذرت میخوام شما؟
_نامدار هستم خانم....
_اهان!خوب هستین جناب نامدار؟ نقشتون چطور پیش رفت؟
_عالی! سهند باورش شد. خانم شاهیانی چطور باور کردن؟
_اه بله....
_شما الان کجایید؟
_جلوی پارک ...
_من داخل پارک نزدیک زمین بازی ام. اگه لطف کنید شما هم تشریف بیارید ممنونتون میشم.
خداحافظی کردیم و من راه افتادم سمت زمین بازی.....
نشسته بود روی نیمکت پارک و لبخند به لب بچه ها رو نگاه میکرد که ورجه ورجه میکنند. رفتم جلو سلام کردم. بالخبند جواب سلاممو داد و خواهش کرد بشینم کنارش....و بعد اینکه نشستم پرسید: به خاطر شادی خانم گریه کردید خانم کامیاب؟
تعجب کردم ...اخه سرش همش پایین بود و امکان نداشت منو دیده باشه. تازه صورتمم یه جوری بود که با کلی دقت میشد فهمید گریه کردم.جواب ندادم و اون هم پاپی نشد. و من با لذت غرق تماشای بچه هایی شدم که توی زمین بازی درحال بازی بودند. و در همون حال ذهنم حول امیرارسلان میچرخید.چقدر به من نزدیک بود....و چقثدر دور....فاصله ای با هم نداشتیم ...شاید یک متر....روحیاتمون هم خیلی شبیه بود...هر دو غد و یکدنده و مغرور.....
صدای پسرکی گل فروش که به زحمت تعداد زیادی دسته گل رز در دست داشت رشته افکارمو پاره کرد.نگاه خیرمو بهش دوختم و فکر کردم چقدر حیفه چنین دسته گل هایی ،جای درس خوندن گل فروشی کنن....با التماس کت خشدوخت امیرارسلانو گرفته بود و میگفت: آقا ،آقا تو رو خدا...تو رو به پیغمبر...یه گل بخر ....بعد لحن صحبتشو تغییر داد و ادامه داد:آقا میگن گل رز نشانه ی عشقه....یه دونه بخر به خانمت ثابت بشه چقدر دوستش داری..آقا تو رو خدا....
من مثل یه گلوله آتیش امیر ارسلانو نگاه میکردم که چطور پسرکو به ارومی از خودش جدا میکنه و کل دسته گلها رو ازش میگیره و یه تراول بهش میده....حرف پسرک هنوز تو گوشم زنگ میزد....و برای بار هزارم تو ذهنم دنبال مفهومی برای تبیین معنای عشق میگشتم....از طرفی رفتار امیرارسلان برام عجیب بود و آرامش بخش.....صداشو میشنیدم که چه مهربون دستی به سر پسرک میکشه و نصیحتش میکنه...اما هیچی از حرفاش نمیفهمیدم...تو یه سردرگمی مطلق شناور بودم...خدای من!این مرد چی بود؟ فرشته ی نجات آدما؟ یا فرشته ی عذاب من؟ اه...داشتیم زندگیمونو میکردیم دیگه...عین عجل معلق ظاهر جلوم و تمام زنگیمو به هم ریخت....اونم چه وقتی؟ وقتی که عادت کرده بودم به تنهایی...وقتی عاشق تنهاییم بودم.....وقتی درد و دلامو فقط خدا میشنید ...چیکار داشت میکرد؟ نمیتونستم هیچ احساسی بهش داشته باشم وقتی مدتها بود قلبم سنگی شده بود....نمیتونستم.....بعد رفتن پسرک ناخود آگاه برگشتم و ازش پرسیدم: میتونم دلیل اینکارتونو بپرسم؟
نفس عمیقی کشید و لبخند زیبایی زد و پاسخ داد: استنباط شما چیه؟
سکوت کردم و او ادامه داد:دلیل خاصی نداشت....جز اینکه من عاشق گل رز هستم...خصوصا رز سرخ.....و هیچوقت هم ازش نمیگذرم....لطافت گلبرگ های رز منو به وجد میاره...
تو دلم تواضعشو تحسین کردم و پرسیدم: شما چطور با این روحیه ی لطیف پزشک شدید؟؟
باز نفسی عمیق و باز لبخندی زیبا: من عاشق پزشکی بودم ....از بچگی...میدونید خانم کامیاب........
صداش تو صدای فریاد ی.زنی جوان دستش را به سمت ما گرفته بود و بر سر مرد جوانی که ظاهرا همسرش بود فریاد میزد:نگاه کن......یاد بگیر.....از اول ازدواجمون یه شاخه گل هم ازم دریغ کردی.....
مرد با صدای بلندتری فریاد زد:لابد لیاقت نداشتی که ازت دریغ کردم....آره..اگه لیاقت داشتی که جلو مردم اینجوری نمیکردی
جلوتر اومد و دستشو بلند کرد که به زن سیلی بزنه که امیرارسلان سریع بلند شد و با گرفتن دست مرد مانع شد. مرد فریادی بر سر امیرارسلان کشید و گفت: هان؟چیه؟چی میگی یارو؟
و امیرارسلان برخلاف انتظارم ،مثل همیشه آرام و با طمانینه گفت:آقای محترم،لطفا آروم باشید.درست نیست جلوی مردم
مرد با عصبانیت جواب داد:شما چیکاره باشید؟
و امیر در برابر چشمان حیرت زده ی من پاسخ داد: من و (اشاره ای به من کرد و ادامه داد: خانمم هر دو روانشناس هستیم...خوشحال میشیم بتونیم کمکی هرچند کوچیک بکنیم.
مرد با شنیدن این حرف آرام شد و در عوض من آتیش گرفتم.امیر ارسلان از زوج جوان خواهش کرد به جای خلوت تری بروند و من هم ناگزیر به دنبالشان روان شدم.جای دنجی پیدا کردیم و همگی نشستیم. تا زن سفره ی دلشو باز کنه: 18 سالم بود که احمدو برای اولین بار دیدم .پسر صاحب خونمون بود.اون موقع شهرستان زندگی میکردیم.از همون اول متوجه نگاهای احمد به خودم بودم و میفهمیدم پشت این نگاها یه منظوری هست...تا یه روز خودش مستقیم بهم ابراز علاقه کرد...راستش منت هم بی میل نبودم...همون جا بو که صحبت های پنهانیمون شروع شد.و ما هر روز علاقمون به هم بیشتر میشد.تا اینکه 9 ماه بعدش احمد مسئله رو با مادرش درمیون گذاشت تا برای خواستگاری پا پیش بذاره و با مخالفت شدید مادرش مواجه شد.
مرد ادامه داد: اون موقع ها خیلی دوستش داشتم.یه دنیا وقار و متانت و معصومیت داشت که دیوونم میکرد.اما مادرم تا فهمید یکی زد تو دهنم و گفت پسر این خانواده وصله ما نیست.اون اصرار داشت دختر خالمو بگیرم...خلاصه از من اصرار بود و از مادرم انکار تا مادرم تصمیم گرفت خانواده سولمازو از خونمون بیرون کنه و اینجوری بود که خانواده سولمازم فهمیدند و بدتر از خانواده ی من مخالفت کردند.
نمیخوام بگم چه جوری ...اما دو سال تمام تلاش کردیم و خودمونو به هر دری کوبیدیم تا بالاخره خانواده ها راضی شدند به شرط اینکه از اون شهر بیایم بیرون.با دل خوش ازدواج کردیم و با صد امید و آرزو اومدیم تهران تا زندگیمونو کنار هم بسازیم....دو سه سال اول زندگی خوب بود و همه چیز باب میل...اما از سال سوم به بعد...نه من روی خوشبختی رو دیدم نه سولماز....دیگه از هم بریدیم.میخوایم طلاق بگیریم اما روی برگشت نداریم.مجبوریم بسوزیم و بسازیم.
_میتونم لبپرسم مشکلتون چیه؟
زن با چشمانی گریان جواب داد:مشکل.......هی...اصلا همدیگرو میبینیم که مشکل هم داشته باشیم....احمد 25 ساعت از شبانه روزو کار میکنه......و من تو خونه تنهام.....حتی جمعه ها هم نمیبینمش.......
_دلیلش چیه که انقدر کار میکنی آقا احمد؟نیاز داری؟
_دلم میخواد بهترین زندگی رو واسه سولماز درست کنم.....اما اون نمیفهمه
_من نمیفهمم یا تو که شدی یه تیکه آهن...یه تیکه سنگ....؟
_حرف دهنتو بفهما...نذار اینجا جلو مردم یه بادمجون بکارم پای چشمت تا بفهمی سنگ یعنی چی؟
_بدبخت...سنگ نبودی که اینجوری حرف نمیزدی
احمد به سمت سولماز یورش برد و سیلی بهش زد که داد امیرارسلانو در آورد.احمدو بلند کرد تا کمی راه برن و حرف بزنن.نگاه پراندوهی به من انداخت و با همون نگاه سولمازو بهم سپرد.دستی یخ سولمازو در دسست گرفتم و اشک رو از روی گونش پاک کردم:خیلی دردت اومد سولماز جان؟
با هق هق جواب داد: نه!به قول شاعر ندارم هراسی ز نیروی مشت...مرا ناجوانمردی خلق کشت! سیلیش بیشتر از اونکه صورتمو درد بیاره قلبمو به درد آورد.ناجوونمردیش.....ای خدا...خسته شدم از این همه بدبختی و فلاکت...
یک ساعت و نیم تمام با سولماز صحبت کردم تا لبخند مهمون لباش شد.و به این نتیجه رسید که زندگی قشنگه و با یه کم تلاش میتونه دوباره سولماز و احمد خوشبخت رو پیدا کنه.سولماز داشت ازم تشکر میکرد که امیر ارسلان و احمد هم از راه رسیدن. احمد نادم و پشیمان. و امیرارسلان شاد و خندان.سولماز و احمدو با ه
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 106-رمان به خاطر رها , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دنیای رمان - رمان ازدواج به سبک کنکوری , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان سرنوشت و جریان زندگی من - رمان ...... رمان ...... رمان , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ایرانی و عاشقانه عشق به سبک من | quixotic کاربر انجمن نودهشتیا ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45289

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا