تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق به سبک من (ادامه ی فصل دوم)


مه دخت با هیجان خاصی پرسید: خب! خانم ها کسی نمیخواد بگه چه خبره؟
شادی شادمانه پاسخ داد: خب معلومه دلتنگتون بودیم گفتیم قراری بذاریم ببینیمتون . بده؟
_آهان...آره دیگه...تو راست میگی...ماهم که گو شامون مخملی....اصلا نفهمیدیم که یه خبرایی هست و شادی خانوم دوباره شاد شدن...
_تو چه باهوش بودی و ما نفهمیدیم مه دخت....خب در کمال مسرت به اطلاع می رسانم شادی خانوم هم دیگه داره از دستمون میره.
اخم های مه دخت در هم رفت»: یعنی چی؟
_یعنی شادی خانم کم کم داره قاطی مرغا میشه...
_و این یعنی.....
_بعله دیگه..یعنی دوران مجردی به سر رسید و باید شادی جونو بفرستیم خونه ی بخت بدبخت!
سیمین با شادی فراوان گفت: وای....شادی مبارکه....خیلی مبارکه...حالا این بخت بدبخت کی هست/
_جناب سهند خان کیانی!
هر دو دهنشون از تعجب باز موند: چی؟؟؟؟؟؟؟؟
_بله جناب سهند خان کیانی....
و شادی با آب و تاب شروع به تعریف کردن ماجرا کرد...اما من اصلا حواسم پیش اونا نبود.داشتم به امیرارسلان فکر میکردم.و اصلا متوجه نشدم حرف های شادی کی تموم شد یا اینکه سیمین چی پرسید.با نیشگون مه دخت به خودم اومدم و با لحن اعتراض ۀآمیزی گفتم: هان؟چی میگی؟
مه دخت شانه بالا انداخت و به سیمین اشاره کرد که می گفت: گفتم! بفرما....
_چیو؟
_هیچی داشتم میگفتم بسوزه پدر عاشقی که جوون های مردمو یکی پس از دیگری اسیر خود کرده.
_سیمین! چرا چرت و پرت میگی؟ عاشقی کدومه؟
_آهان عاشقی؟....خب معلومه عاشقی همونه که شادی و بعضیا رو گرفتار خودش کرده....
_سیمین خفه شووووو!
شادی پرید وسط: ای بابا بسه دیگه! من میرم دستشویی کسی نمیاد/
مه دخت _نه جونم تو برو
بعد از رفتن شادی مه دخت گفت: هانی خون از دست سیمین دلگیرنشو منظور بدی نداره.میخواستیم بهت بگیم اگه چیزی هست بگو...
از کوره در رفتم: چی میگید چیزی هست چیزی هست؟نه! خیالتون راحت چیزی نیست.
از جا بلند شدم و بعد از برداشتن کیفم به حالت قهر ازشون جدا شدم.
مه دخت هم بلند شد دنبالم راه افتاد.: هانی! خر نشو کجا داری میری؟برگرد به خدا منظوری نداشتم.هانییی!
اصلا حوصله نداشتم و سعی میکردم با کفش های پاشنه بلندم از مه دخت فرار کنم.اما غیر ممکن بود مه دخت کتونی پوشیده بود و سرعتش در دویدن قابل تحسین بود.خسته شده بودم و به نفس نفس افتاده بودم و مه دخت هم حسابی بهم نزدیک شده بود.سرمو برگردوندم ببینم مه دخت کجاست که پام روی یه چیز لیز سر خورد و ......با شدت افتادم روی زمین. تا چند دقیقه مات بودم اما با دیدن چهره ی نگران مه دخت به خودم اومدم و از درد پا نالیدم.مه دخت خواست کمک کنه از جام بلند شم که به دلیل فریاد بی جای من نتونست. فریاد من هم دلیلی نداشت جز درد کشنده ی پام.مه دخت یک بار دیگه سعی کرد بلندم کنه که نتونست . جلوم زانو زد و با نگرانی گفت: وای هانی چی شد؟ کدوم پات؟ نکنه شکسته باشه؟
پاچه شلوارمو داد بالا و شروع به بررسی پام کرد. بد جور ورم کرده بود و از حالتش مشخص بود شیکسته. اونم چه شیکستنی!
مه دخت سریع زنگ زد به سیمین بیاد و دوتایی به زحمت تونستن بلندم کنن .سوار ماشین شدیم و راهی بیمارستانی که مه دخت توش کار میکرد.
دکتر با معاینه ی پام به این نتیجه رسید که شکستگی طوریه که برای بهبودی کامل باید عمل جراحی روش انجام بشهع. با شنیدن این خبر برق از سرم پرید: یعنی من باید برم اتاق عمل؟
دکتر شاملو که از پزشکان حاذق و صدالبته جوون بیمارستان بود لبخندی زد و گفت: خانم محترم خوبه خودتون پزشکید و چنین واکنشی نسبت به شنیدن این خبر دارید!
از خودم خجالت کشیدم و با تته پته گفتم: نه! یعنی بله....چه جوری بگم آخه...
مه دخت نیشگونی از بازوم گرفت و رو به شاملو گفت: خب اامروز باید جراحی بشه دیگه؟
شاملو از سوال مسخره مه دخت خندش گرفت و با لبخند مضحکی بر لب گفت: بله اگه اجازه بدن..
و من دلم هری ریخت........

تازه می فهمم مریضا چه حالی بهشون دست میده وقتی با گریه و زاری جلو در اتاق عمل از عزیزانشون خداحافظی میکنن و تو اتاق عمل منتظر دکتر که بیاد وصله پینشون کنه.خیلی عجیبه...من همیشه اون دکتره بودم و وظیفم نجات بود..اما اون روز روی تخت بیمار حال بد بیمارا رو تجربه میکردم. ثانیه های قشنگی بود وقتی همه در تکاپو بودن و منو به هم نشون میدان که خیاط در کوزه افتاد و من یه جا دیگه بودم...دور از اونا.... با یه آدم از جنس خودم...همون که بالاخره داشت به قلبم راه پیدا میکرد....همون رسوایی عشقش منو رو تخت اون بیمارستان خوابوند. همون که چشمای میشی اش یه لحظه هم رهام نمیکرد....
داشتم به چشمای میشی اش فکر میکردم که.......
نه!× غیر ممکن بود...اصلا امکان نداشت...اون؟اینجا؟ چشمامو بستم و وباز کردم ....اما دیگه فرصتی برای نگاه کردن نبود....همه جا تاریکی بود....و تاریکی...
همهمه بود.صدای گریه بود و پچ پچ .با چشم بسته هم میشد سنگینی فضا رو حس کرد. صدایی گفت: حالا چه جور میشه؟ و من با چشم های بسته صدای مامان رو تشخیص دادم. و با کمی دقت بیشتر صدای دکتر سماوات و بابا و شادی و سهند رو.سعی کردم به خودم فشار بیارم تا شاید یادم بیاد اونجا کجاست که همه جمعن و منم خواب.اما ذهنم خالی خالی بود. تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که مردم وهمه جمع شدن دور جنازم...حس میکردم ریه هام سنگینه و این بر تررسم می افزود. نکنه واقعا مرده بودم؟ دلمو زدم به دریا و چشمامو باز کردم : زنده بودم...روی تخت سفیدی خواب بودم و علاوه بر اونایی که صداشونو تشخیص دادم دکتر شاملو و مادرجونم دیدم. و تازه همه چیز یادم اومد. لبخندی بر لب نشاندم و آهسته گفتم : سلام! صدام آروم بود اما باعث شد همهمه ها بخوابه و همه ساکت و متعجب بهم خیره بشن!
بالاخره سهند سکوتو شکست: خوبین هانی خانوم؟ میشناسید ما رو؟
باز هم لبخند بی رمقی زدم و گفتم: بله که میشناسم .حالم خوبه. خیالتون راحت.
دکتر سماوات اومد جلو: مطمئنی دختر گلم؟
_بله دکتر. ببخشید ترسوندمتون.
_نه دخترم. این چه حرفیه. خدا رو شکر بهتری.
بله.فقط پام...پام خیلی درد داره.
دکتر شاملو به زبون اومد: الان میگم بیان یه مسکن بزنن.
مسکن و باز هم خواب.....
سه روز به همین منوال گذشت.پام درد شدیدی داشت و خودم حسابی ضعف داشتم. دائم بهم مسکن میزدن و منم همش خواب بودم.
روز چهارم که یکم حالم بهتر شده بود سیمین و مه دخت و شادی همراه سهند اومدن ملاقاتم. دیدن سهند درکنار شادی برام لذت بخش بود. باید به بودنش عادت میکردم. احتمالا اونم پای جدید گردش هامون بود. مه دخت با دین من اشک به چشم هاش نشست و مغموم گفت: خدا بکشه منو که تو رو به این روز انداختم!
دست هامو باز کردم در اغوشش بگیرم و گفتم: خدا بکشه بی فرهنگی مردمو که موز میخورن پوستشو میندازن زمین.وگرنه این جدل های من و شما که عادیه.
_از اون روز نمیدونی چه عذاب وجدانی دارم که هانی! چند بار اومدم بهت سربزنم. هربار خواب بودی.
_مه دخت میشه بس کنی عزیزم؟ بابا طوری نشده که اینطور گریه میکنی!
شانه ای بالا انداخت و اشک هاشو پاک کرد. وقت ملاقات که تموم شد به اصرار مامانو فرستادن خونه و مه دخت موند پیشم تا باز با سیل عذر خواهی هاش کلافم کنه.آخر سر کلافه گفتم: مه دخت نمیخوای بس کنی؟ به خدا دیگه خستم کردی.
باز اشک تو چشماش حلقه زد. :وقتی میبینم غمگینی و من نمیتونم از غمت کم کنم که هیچ ،به غمت اضافه هم میکنم اعصابم میریزه به هم.
_کی گفته من غمگینم؟ لبخند عمیقی زدم که چال های روی گونمو نمایان کرد و گفتم: خیلی خوب مه دخت خانم.بسه دیگه. انقدر ننه من غریبم بازی در نیار.خب؟
با دیدن خنده ی من اون هم خندید: پس بخشیدی؟
_باید فکر کنم.
باز خندید:پس خوب خوب فکراتو بکن که بعدا یه وقت پشیمون نشی!
-مه دخت ! داشتیم این حرفا رو؟
اینو گفتم و بعد یکدفعه از دهنم پرید: بخشیدمت به خدا ولی دوریشو چیکار کنم؟
مه دخت با شنیدن حرفم از تعجب دهنش باز موند و من تازه فهمیدم چه فاجعه ای به بار آوردم. تا چند دقیقه فقط همینجوری زل زل همدیگرو نگاه میکردیم.تا بالاخره مه دخت سکوتو شکست: درست شنیدم هانی؟
_چیو؟این که بخشیدمت؟ گفتم که حالا باید فکرامو بکنم بعد.
لبخند عمیقی زد: باشه هانی خانوم!دیوار حاشا بلنده و کوچه علی شب طویل و عریض.باشه ....ولی
_ولی چی؟مه دخت
_ولی کاش یه بار هم که شده دست از غد بازیات برداری و به یه نفر اعتماد کنی. نمیگم اون یه نفر منم. ولی حس میکنم یه چیزی تو دلت سنگینی میکنه.بگو و خودتو خلاص کن.
آخ که چقدر حرف تو دلم داشتم و آخ که چقدر سنگین بودن.مه دخت راست میگفت.با این که اون همه سال با هم بودیم نشده بود به یکیشون درست حسابی اعتماد کنم و حرف دلمو راحت بهش بزنم . از بس مغرور بودم.اما اون موقع جدا نیاز به حرف زدن داشتم.نیاز به اینکه خودمو خالی کنم. هنوز هم شک داشتم اما خب شروع کردم به تعریف کردن. از همون روز اول و جریانات مزخرفش تا سفر فرانسه و بعدش و اون احساسی که بهش شک داشتم.گفتم و گفتم و مه دخت فقط شنید. به آخرش که رسیدم حس کردم یه بار سنگین از رو دوشم بر داشته شد.نگاهی به مه دخت انداختم. داشت با لذت نگاهم میکرد: خب خانوم خانوما! همه ی اینایی که شما گفتی نشونه یه درد بی درمونه به نام:عشق.تبریک میگم خانوم!
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم: نه مه دخت .من هنوز به احساسم شک دارم. با عشق فاصله زیادی دارم. عشق مقدس تر از اونه که من بخوام به خودم نسبتش بدم. من نمیخوامش. تحملشوئو ندارم. عمریه عدات کردم به تنهایی!
_باز تو رفتی تو فضای انکار؟بابا جون عشق که خواستنی نیست.مثل سرطان میمونه.یه درد بی درمونه. باید قبول کنی بهش مبتلا شدی و روز به روز حالت وخیم تر میشه. باید باهاش کنار بیای. 2 راه بیشتر جلو روت نیست: یا با خودت و روح و روانت بجنگ تا فراموشش کنی انقدر استوار باش که این بیماریو بیرون کنی از قلبت.برای سرطان این راه خیلی خوبیه هانی.ولی برای عشق ....تلخه..تلخ.اراده پولادین میخواد. من به اراده و همت تو ایمان دارم اما هانی عشق منطق نمیشناسه. با احساس کار داره. خردت میکنه.
_اونوقت دومین راهش چیه؟
_میتونی باهاش کنار بیای و بپذیریش.بپذیریش و بذاری پیشروی کنه و بیاد جلو. بذاری به اوج خودش برسه.سرطان بود میشد مرگ اما این عشقه....میشه وصل....
نالان گفتم: اما هیچکدوم کار من نیست؟
_پس میخوای چیکار کنی؟
_دست رو دست بذارم.اولین باره که تو یه کاری موندم.
_میدونی چرا؟ تو ادم منطقی هستی. تو این سالابه منطقت زیاد حمله شده و منطقتو قوی کرده.حالا که یکی پیدا شده احساستو درگیر کنه کم آوردی.
_آره شاید.ولی بهتره بگی چیزی. اون بنده خدا روحشم خبر نداره . پوزخندی زدم: شوخیا چه قشنگ جدی میشن مه دخت؟ بگیرم این شادی سق سیاه رو بکشم از دستش خلاص شم.
_دلت میاد؟ تازه به جرگه مرغا پیوسته.

***
صبح با صدای مه دخت بیدار شدم.دکتر برای معاینه اومده بود و من وقتی برای هزارمین بار دیدمش تازه فهمیدم از همکلاسی های قدیمیه. وقتی اینو به مه دخت گفتم خندید و گفت: قربون حواس جمع!و من راحت لرزش صداشو حس کردم. شاید توهم بود اما فکر میکردم باید یه چیزی بین این دکتر شاملو و مه دخت باشه آخه بدجوری همدیگرو نگاه میکردن. سعی کردم این فکرا رو از خودم دور کنم و پرسیدم: دکتر !کی مرخص میشم؟
_اگه قول میدید احتیاط کنید و موقع راه رفتن حواستون به اطراف باشه همین حالا!
از فرط شادی جیغی کشیدم و گفتم: ممنون دکتر.
قرار شد مه دخت حساب کنه بیمارستانو و کارای ترخیصو انجام بده و بعد با هم بریم خونه تا به قول معروف سورپریز کنیم مامان اینا رو. لباسامو پوشیده و منتظر مه دخت نشسته بودم که بوی آشنایی نظرمو به خودش جلب کرد:چشمامو باز کردم و .....جیغ بنفشی کشیدم.
_شما اینجا چیکار میکنید؟
لبخندی زد و آهسته گفت: سلام!
خجالت کشیدم: سلام!
_ببخشید ترسوندمتون. امروز اینجا عمل داشتم گفتم قبلش بیام بهتون یه سری بزنم.خوبید خانم دکتر؟ بهتر شدید؟
_متشکر.بهترم خدا رو شکر.دیگه مرخصم به امید خدا.
_خب خدا رو شکر که بهترید. چند روز پیشم اومدم ملاقات منتها خواب بودید.
_لطف کردید
میخواست ادامه بده که صدای جیغ زنی مانع شد:خدایا! خدایا! خدایا! حالا چه خاکی بر سرم کنم؟ بچم! جگر گوشم داره میمیره. میگن پول بریز بعد عملش میکنیم!خدایا! ندارم....به کی بگم چون پول ندارم باید شاهد پر پر شدن بچم باشم! زن همینطور ادامه میداد ومن به امیر ارسلان نگاه میکردم. تو نگاهش همون چیزی رو خوندم که تو ذهنم بود.و بعد هردو هم زمان: خانوم! خانوم! یه لحظه تشریف بیارید داخل! و هر دو از این هماهنگی خندمون گرفت. خندمونو خوردیم چون زن که با پرستارا در گیر شده بود در حالیکه پرستارا دو تا دستشو گرفته بودن. وارد اتاق شد: و باز امیر ارسلان شروع کرد:من نامدار هستم. پزشک متخصص قلب هستم و مایلم شما رو کمک کنم.
زن یه کم آروم شد رو به بالا نگاه کرد و گفت: خدایا میدونستم تنهام نمیذاری!پرستارا بالاخره زن رو رها کردند و جای اون من یهنفس راحت کشیدم.. در ادامه ی صحبت امیرارسلان گفتم» و من کامیاب هستم همکار ایشون. بچتون دقیقا بیماریش چیه؟
_بیماری قلبی.خدا شما رو جلو راهم قرار داد. در مورد بیماری بچش توضیح داد و قرار شد فعلا ببردش پیش امیر تا زمان عمل معلوم بشه و هر دو به یاری هم لبخندی رو لب این زن بنشونیم.موقع رفتن زن کلی تشکر کرد و من تنها جمله ای که از اون همه تشکر یادم مونده اینه.جمله ای که خیلی به دلم نشست و یک آن آرزو کردم مرغ آمین رو شونه اش باشه و صداشو بشنوه. : الهی خیر از جوونیتون ببینین. الهی که باهم خوشبخت بشید و رفت.
دقایقی بعد مه دخت وارد اتاق شد و با دیدن امیر ارسلان متعجب سلامی داد . احوال پرسی کردند.و مه دخت رو به من گفت: خب! کارای ترخیص هم تموم شد.پاشو بریم هانی خانوم که خیلی زحمت دادی؟
امیرارسلان متعجب نگاه کرد: خانواده محترم تشریف نمیارن؟
_خیر اصلا اطلاع ندارن. میخوامم غافلگیرشون کنم.
_جدا؟به نظرتون بهتر نیست اطلاع بدید آخه اون روز مادر میگفتن میخوان گوسفند قربونی کنن؟
_نه. ترجیح میدم بی سر و صدا برم خونه. حالا گوسفند هم میمونه براای بعد. میدیم کهریزک.
_صحیح! پس اجازه بدید برسونمتون!
مه دخت_متشکرم جناب دکتر. مزاحم شما نمیشیم. وسیله هست.
_خواهش میکنم مزاحمت چیه؟ اجازه بدید من میرسونمتون مشخصه خسته اید
_خسته که هستم. اما خب عادت دارم به اینطور رانندگی.متشکر از لطفتون شما بفرمایید به عملتون برسید.
_اوه.عملم سه ساعت دیگس من آدم تعارفی نیستم. و دوستم ندارم کسی باهام تعارف داشته باشه. پایین تو ماشین منتظرم.اینو گفت و با اشاره به وسایل ادامه داد: پس بااجازتون ایسن وسایلم میبرم.و با برداشتن وسایل رفت.
با رفتنش مه دخت متعجب گفت:اون اینجا چیکار میکرد؟گفت اومده قبل عملش منو ببینه یه سری بهم بزنه.
_چه دسته گل قشنگی آورده!
متعجب فتم: دسته گل؟؟؟کو؟؟؟؟؟
و با اشاره مه دخت توجهم به دسته گل قشنگی که روی میز بود جلب شد:کی اورد که من نفهمیدم؟
_لابد انقدر تو نخ خودش بودی نفهمیدی!
_مه دخت!
_جانمممممممم؟
_خیلی بد جنسی. حالا میخوای رسوای دو عالمم کنی؟
_عاشقا همیشه رسوان خانم خانما!
تو هوا یه چیزی پروندوم:آره .مثلا تابلوئه که جناب شاملو عاشق شماست.
انتظار داشتم نیشگونی از دستم بگیره یا سرم فریاد بزنه و بعد دو تایی با هم بخندیم. اما در کمال تعجب دیدم که رنگش پرید و دستاش شروع به لرزیدن کرد.معنی این عکس العملشو نمیفهمیدم! قادر به تجزیه و تحلیلش نبودم. هیچ وقت ندیده بودم مه دخت اینطور عنان از کف بده.رفتارش تنها منو یاد یه چیز می انداخت و اون عکس العمل خودم موقعی که شادی گفت من و امیر به هم میایم....یعنی.....یعنی......:مه دخت یعنی تو هم آره؟
انتظار داشتم بگه نه و منو از شر اون احساس مزخرف خلاص کنه.دوست داشتم بگه نه وهمه چیز شوخیه.اما در کمال تعجب در برابر دیدگان هراسانم لب به سخن گشود: آره. مه دخت هم آره. چرا فکر میکنی فقط خودت دل داری هانی؟ همه میتونن عاشق بشن.
زبونم بند اومده بود. چی باید میگفتم؟
سکوت بود و بهت تا بالاخره تمام توانمو جمع کردم تا بپرسم: چند وقته؟
مه دخت چشماشو بست و زیر لب گفت: بالاخره وادادم! و بلندتر ادامه داد: خیلی وقته. خیلی وقته هانی. از همون زمان دانشگاه!
خدای من! این مه دخت چی داشت میگفت؟ از زمان دانشگاه؟ یعنی 12 سال قبل؟ یعنی این همه مدت عشقو تو دلش مدفون کرده بود؟ چطور؟ چطور میشه آدم عشق بزرگی تو سینش باشه و انقدر بیخیال باشه؟همه ی اینا رو از خودش پرسیدم. جواب داد: یادته گفتم عشق عین سرطانه و تو دو راه بیشتر نداری؟ یا بری جلو یا ....من همون یا رو انتخاب کردم هانی. دلیلشم نپرس لطفا. فقط بدون غیر ممکنه نظرم عوش بشه .
باز هم موندم چی بگم. انقدر تعجب کرده بودم که ذهنم از کار افتاده بود.تازه وقتی شماره امیرارسلانو رو نمایشگر دیدم فهمیدم نیم ساعته دارم بر و بر مه دخت رو نگاه میکنم و اونم انگار نه انگار غرق افکار خودشه. گوشی رو جواب دادم: بله؟
_خانم کامیاب مشکلی پیش اومده؟ میخواین بیام کمکم؟
خدای من! جای اعتراض کردنش بود! عاشق همین چیزاش بودم دیگه.با کمک مه دخت سریع راه افتادیم .
باز هم بوی عطر ملایمش تو دماغم پیچید. با حرف های شب قبل مه دخت کمی آرومتر شده بودم و صد البته تصمیم داشتم نامحسوس شانس خودمو امتحان کنم. تا مقصد درباره کار و چند روزی که نبودم صحبت کردیم. به خونه که رسیدیم سریع ما رو پیاده کرد و خودش پاشو گذاشت رو گاز و عین جت رفت. چقدر بی فکر بودم من!
زنگ خونه رو زدم و بعد چند دقیقه ایستادن جلوی در با مه دخت به این نتیجه رسیدیم که کسی خونه نیست و حالمون حسابی گرفته شد.با کلید درو باز کردم و بعد گرفتن یه دوش با آب گرم به کمک مه دخت و جابه جایی وسایلم روی تخت لو شدم. مه دخت هم خیلی زود خداحافظی کرد و رفت تا به شیفت بیمارستانش برسه و منو با افکاری مغشوش تنها گذاشت!


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان ازدواج به سبک کنکوری , دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45287

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا