تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق به سبک من (ادامه ی فصل سوم)



روزها یکی پس از دیگری رفتند و امدند و بالاخره روز عقد شادی هم رسید.روزی که خوشحال تر از شادی و سهند من بودم.احساس مادری رو داشتم که تلاش هاش در حق فرزندش به ثمر نشسته.اون روز صبح زود از خواب بیدار شدم و با قرار قبلی با مامان و مه دخت و سیمین و ماماناشون رفتیم ارایشگاه. ارایش نسبتا ملایم اما سنگینی کردم و موهای فرمو طوری درست کردم که با روسری جلوه داشته باشه. به نظر زیباتر شده بودم. لباسم یه پیراهن ماکسی یاسی بود ،دلیل انتخاب این رنگ خرید امیرارسلان بود، حتما اون رنگو دوست داشت که خریده بود و الحق هم که خیلی بهم می اومد. طوری که ارایشگر بلند شد رفت برام اسپند دود کرد تا چشم نخورم.مه دخت هم خیلی خوشگل شده بود با لباس دکولته ابی کاربنی و ارایش قشنگش.و من بادیدنش ارزو کردم نفر بعدی که از بین ما عروس میشه اون باشه که به عشق چندین و چند سالش برسه.سیمین هم مثل همیشه موهاشو ریخته بود دورش و ارایشش صورتشو بی روح نشون میداد. با اینکه همیشه خدا با هم دعوا داشتیم و خیلی حرصمو در می اورد خیلی دوسش داشتم. همونجا بود که ارزو کردم سیمین هم یه روزی به مراد دلش برسه و خوشبخت بشه . بین ما سه نفر یه شادی و نشاط خاصی جریان داشت، 12-13 سال با هم بودن ما رو خیلی به هم نزدیک کرده بود،انقدر تو عقد یکیمون بقیه تو پوست خود نگنجیم . خصوصا اینکه اون یه نفر شادی باشه ، کسی کهتونسته بود با همه مشکلات زندگیش بجنگه و ما همگی شاهد اون جنگ بودیم،شاید شادی بیشتر از همه ی ما مستحق ارامش بود ،چیزی که امیدوار بودیم با وجود سهند بهش برسه... تو ارایشگاه ما سه تا ورجه ورجه میکردیم و سربه سر هم میذاشتیم نگاه مامانا اما ،پر از افسوس بود و حداقل من میفهمیدم این نگاه یعنی چی....خب هر مادری ارزو داره دخترشو تو لباس سفید عروسی ببینه و مادرای ما هم از این قاعده مستثنی نبودند. یه ان دلم براشون سوخت که بچه های یه دنده ای عین ما دارن.


.......


مراسم عقد تویی باغ پدر سهند برگزار میشد که توی لواسون بود.عروسیشونم قرار بود سه چهار ماه بعد تو هتل استقلال برگزار بشه. گویا مادر و پدر سهند و شادی قصد داشتند تو عروسیشون جبران یه عمر کوتاهی و بی توجهی رو بکنن.خانواده ما جزء اولین کسایی بود که میرسن.شادی و سهند هنوز نیومده بودن و پدر و مادر و ناپدری و نامادری های سهند و شادی در تکاپو بودن تا همه چیزو به بهترین شکل ممکن روبه راه کنن.واقعا صحنه ی جالبی بود!من مونده بودم شادی چه جوری میخواد بگه بله...مثلا میگه با اجازه پدر ها و مادرهام بله!؟واقعا چه ظلمی کردن اینا در حق شادی و سهند. مگه چقدر سخت بود درست انتخاب کردن یا تحمل کردن انتخابشون؟ اون وقت شاید شادی و سهند اونقدر تو زندگی سختی نمیکشیدن و شاید هم هیچوقت شادی و سهند نمیشدن! چه میدونم! خدا خودش عالمه....لابد حکمتی تو کارش بوده دیگه..سعی کردم به جای فکر کردن به 8 مادر و پدری که در تکاپو بودن به کمکشون برم تا کاراشونو زودتر انجام بدن. بعد سلام و احوال پرسی و تشکر فراوان بالاخره دست به کار شدم. تا مهمونا بیان تقریبا کارا تموم شده بود. و من هم مثل مهمونای دیگه یه گوشه نشسته بودم ومنتظر شازده دوماد و عروس خانوم بودم.تا بالاخره اومدن...وای خدایا....چی میدیدم؟شادی ماه شده بود...عالی بود....یه لباس ساده سفید که مطمئن بودم برخلاف خواسته مادرش خریده و ارایشی ساده که زیباتر و معصوم تر از همیشه نشونش میداد. سهند هم توی کت و شلوار عسلی خوشدوختش کنار شادی بهتر از همیشه به نظر میرسید. در میان کف و هلهله جمعیت وارد باغ شدند و سیل تبریکات به طرفشان روانه شد. شادی مثل یک پرنس در کنار سهند راه میررفت و به مهمانان خوشامد میگفتند.اخ که چقدر خوشحال بودم فقط خدا میدونست....باورم نمیشد که شادی...شادی من....بالاخره عروس شد...اخیش...خدایا شکرت.دیدن شادی در لباس عروس از قشنگ ترین اتفاقات زندگیم بود.و انقدر تاثیرگذار که ناخواسته اشکمو دراورد.فقط موقعی به خودم اومدم که قطره ای سیاهرنگ افتاد رو دستم و من تازه فهمیدم هنر دست ارایشگر به باد فنا رفت. یه نگاه به اطراف انداختم: شادی و سهند هنوز مشغول خوشسامد گویی به مهمانان بودند و کسی حواسش به من نبود. پس سعی کردم یه جوری که هیچکس نفهمهجیم شم یرم تو ساختمون تا یه فکری به حال خودم بکنم. خلاصه به هر بدبختی بود وارد ساختمون شدم و کیف لوازم ارایشمو که شانسی همراهم بود دراوردم و مشغول شدم.اما وضعش خراب تر از اون بود که درست بشه.اخه یکی نبود بگه دختر نونت کم بود ابت کم بود،دیگه ابغوره گرفتنت چی بود ؟خیر سرم از بچگی ارایش کردنو یاد گرفته بودم و همیشه کارم تک بود ولی لا مذهب یه جوری خراب شده بود که مونده بودم تو کارش. دستم میلرزید و این باعث میشد بدتر گند بزنم به صورتم.تمام تلاشمو کردم و وقتی دیدم کارساز نیست تصمیم گرفتم قبل از اینکه کسی متوجه نبودنم بشه زنگ بزنم و از مه دخت خواهش کنم بیاد یه فکری واسم بکنه.


مه دخت سریع خودشو رسوند بهم و با دیدنم دودستی زد به صورتتش:وای!خاک برسرم!چیکار کردی هانی؟اخه من بهت چی بگم؟


_مه دخت الان وقتش نیست ...فقط بیا ببین چیکار میتونی واسم بکنی>


_یعنی تو خودت نتونستی کاری کنی؟


_نه.من دستام میلرزه.


_شادی داره عروس میشه این دستاش میلرزه.اینجوریشو ندیده بودیم دیگه.


_مه دخت!خواهش میکنم.


_واقعا فکر میکنی وقتی خودت نتونستی درستش کنی من میتونم کاری از پیش ببرم؟


_حالا سعیتو که میتونی بکنی؟


_خب...


مه دخت هم کلی زور زد و لی نتونست کاری کنه. و وضع صورتم هی بدتر و بدتر میشد.مدت زیادی بود که ما تو ساختمون بودیم و حتما دیگران متوجه نبودمون شده بودند. مه دخت که نتونسته بود کاری کنه زنگ زد سیمین و مامان.اونام بادیدنم شوکه شدن!


_تو با خودت چیار کردی هانی؟؟؟؟


مه دخت مستاصل پاسخ داد: خانوم ذوق زده شده ابغوره گرفته. تورو خدا بیاین ببینین شما میتونین کاری کنین یا نه.


مامان که اب پاکیو ریخت رو دستم: اینی که من میبینم درست بشو نیست.من میگم پاکش کن دوباره ارایش کن.


_میدونی چقدر وقت میگیره؟ الان عاقد میاد.خیر سرم قراره ساقدوش عروس باشم.


_من نمیدونم ...ببین چیکار میکنی...فقط بدو...من سعی میکنم نبودتو یه جوری ماست مالی کنم.شما فقط زود باشید. و رفت.


حالا نوبت سیمین بود که غرغرکنان بیفته به جون صورتم:بچه دوساله بیشتر از تو عقلش میرسه هانی....


صورتم زیر دستش بود و من ترجیح میدادم ساکت باشم و جواب ندم تا صورتمو خرابتر از اونچه هست نکنه.صداهای بیرون نشون میداد که عاقد اومده و دارن مقدمات عقدو فراهم میکنن.مستاصل رو به مه دخت و سیمین کردم: شما برید...حالا منم یه کاریش میکنم..مه دخت تو برو وایسا جای من


_اخه شادی....


_خودم بعدا بهش توضیح میدم...این شکلی که نمیتونم بیام جلو مردم...میخوان فیلم بگیرن...بیام یه عمر بشم مضحکه خاص و عام.


_کاش اون موقع که گریه میکردی فکر اینجاشم میکردی


مه دخت با تشر: سیمین!!!


_هان مگه دروغ میگم؟


ای خدا....همینم کم بود که این دوتا دعوا کنن.اومدم یه چیزی بگم که صدای لطیفی پیشی گرفت: ببخشید


سه تایی ساکت شدیم و برگشتیم. صدای دختر 18-19 ساله ی فوق العاده زیبایی بود . وقتی دید نگاش میکنیم سلام کرد و گفت: ببخشید سها جون گفتن لطف کنید تشریف بیارید عاقد اومده.گویا شما ساقدوش عروس هستید؟


_اگه میتونستم که حتما می اومدم


_مشکلی پیش اموده؟


مه دخت سری تکون داد:گند زده به صورتش...سه تایی افتادیم به جونش درست نشد که نشد.


دختر لبخندی زد: خب اینکه چاره داره.من یکی میشناسم که میتونه در عرض 3دقیقه درستش کنه.اگه بخواید میتونم صداش کنم.


_نیکی و پرسش؟


_اخه شاید دوست نداشته باشید چون فرد مورد نظر خانوم نیست...داداشمه.


_کاری نمیتونم بکنم بگی بیان ممنون میشم


دختر رفت و ما هر سه زدیم زیر خنده. :یه مرد چقدر میتونه بیکار باشه که ارایشگری یاد بگیره؟شایدم مشکل داره حالا ببینیم اقا داشش کی هست؟همینم کم بود صورتمو بدم یه مرد ارایش کنه....


صدای پا نشون از اون داشت که دختره داداششو اورده. خیلی دوست داشتم ببینم کیه. اخه همه ی مهمونا رو دیده بودم.به هیچکدوم نمیومد انقدر بیکار باشه که ارایشگری یاد بگیره.


در اتاق باز شد و دختر اینبار با برادرش اومد .سیمین اهسته سلامی کرد و از اتق خارج شد اما من و مه دخت قدرت حرف زدن هم نداشتیم....چون به جای مرد ظریف و زن شکلی که تصورشو داشتیم یه مرد بلند قد هیکلی با جدیت وارد شد....خدای من....این خواهر امیرارسلان بود؟این دختر موبور چشم ابی خوشگل؟و اون مرد علاف امیرارسلان خودم بود؟شاید اشتباهی شده بود. امیرارسلان هم با تعجب چشم دوخته بود به ما. بینمون سکوت بود و سکوت.هیچکدوم قفدرت حرف زدن نداشتیم.بالاخره این خواهر امیرارسلان بود که سکوتو شکست: ام....ببخشید این داداشم که براتون گفتم!


امیرارسلان که تازه به خودش اومده بود گفت: خانم کامیاب!سلام....


_شما همدیگرو میشناسید؟


اروم سلام کردم و درجواب سوال خواهرش گفتم: همکاریم.من هانی هستم...هانی کامیاب و شما؟


لبخند ملیحی زد: خوشوقتم از اشناییتون. منم اتنا هستم. خواهر امیر.خب حالا که اشنا در اومدید با اجازتون ما بریم و دست مه دختو گرفتو دوتایی رفتند بیرون. امیر ارسلان یه قدم اومد جلو:خب......میدونم معذبید...دستکش همراهتون نیست؟


دستکش های رانندگیمو از تو کیفم دراوردم: چرا اتفاقا.بفرمایید


اروم دستکشارو گرفتو دستش کرد.و باز اومد جلو. باز هم همون عطر همیشگی...دیوونه کننده. جلوم ایستاده بود و اروم لوازم ارایشو رو صورتم حرکت میداد. گرمای دستش حتی از رو دستکش هم قابل لمس بود. خیلی سعی کردم ضربان قلبمو کنترل کنم اما نشد...پس چشمامو بستم تا لا اقل اون راحت کارشو بکنه.اما همچنان گرمای دستش بهم ارامش میداد. جالب بود ...دستام دیگه نمیلرزید. ارامش داشتم. هنوز 5 دقیقه نشده بود که گفت: خب تموم شد....چشماتونو باز کنید


فکر کردم نتونسته درستش کنه چشمامو باز کردم و با دیدن خودم تو اینه ابروهام رفت بالا.از ارایشگره هم قشنگ تر درست کرده بود. :این غیر ممکنه.


خندید: چیش غیرممکنه!


_شما از خود ارایشگر هم قشنگتر درست کدید....خودمو نمیشناسم....کارتون ...حرف نداره....خوابم یا بیدار؟


لبخند شیطنت امیزی زد: اونکه خواب و بیداریدو نمیدونم...اما میدونم کار من عالی نبوده...این خدا بوده که تو افرینش شما سنگ تموم گذاشته.


رو پاشنه پا چرخید و سریع رفت سمت در قبل خروجش برگشت و با یه چشمک گفت: راستی اینا دستمزدم...و به دست کش ها اشاره کرد و قبل از اینکه بتونم اونچه رو که شنیدم تجزی تحلیل کنم از اتاق رفت بیرون.....صداش پیچید تو گوشم....:خدا بوده که تو افرینش شما سنگ تموم گذاشته....این یعنی...یعنی....یعنی اون منو دوست داره....چیز دیگه ای نمیتونم بگم.اروم از ساختمون رفتم بیرونو با چهره خندون نامادری شادی روبه رو شدم: خانوم و اقایون اینم ساقدوش دوم عروس خانوم و اقا داماد....انگار اون بالا خبرای خوبی بوده ....


منظورشو ننفهمیدم.تا موقعی که به شادی و سهند تبریک گفتم و چشمم افتاد به ساقدوش دوم که کسی جز امیرارسلان نبود و تازه دوزاریم افتاد که چه فکری درموردم کردن! تازه حس کردم نگاهای سنگین رو روی خودمو امیر.لابد با خودشون میگفتن دختره همه جاشو پوشونده که هر غلطی خواست بکنه....به جهنم.....نامادری شادی چه فکری کرده با خودش؟همه شادیم از بسین رفت و جاشو به عصبانیت داد.امیر ارسلان هم بهتراز من نبود.و من عصبانیتشو از روی نفسهاش احساس میکردم.خطبه عقد جاری شد و شادی بله رو گفت.حلقه هارو دست هم کردن و باعشق به هم نگاه کردن. و سیل هدایا به سمتشون جاری شد.اخر از همه من بودم که هدیمو دادم. یه گل رز طلا برای شادی و یکی برای سهند به نشونه عشقشون. شادی تشکر کرد و بعد رفتن عاقد صدای موسیقی باغو پر کرد و مهمونا ریختن وسط.منم عصبی دست از پا دراز تر رفتم یه گوشه نشستم. خوبی به این ملت نیومده....هرچند ...حتما از رو حسادت این حرفو زده...هرکس نمیدونست من که خوب میدونستم تمام تلاششو کرده بود که شادی معتاد بشه و باباش از خونه بندازدش بیرون ،حالا معلوم بود چشم نداره خوشبختی شادیو ببینه.توفکر بودم که دیدم یکی اومد کنارم .مامان بود. اونم مثل من عصبی بود: زنیکه بی همه چیز چه فکری کرده در موردت؟چشم نداره شادی چندتا جوونو ببینه. حواست نبود هانی...وقتی این حرفو زد شادی چه بغضی کرد....برو بهش بگو ناراحت نشدی که لااقل این یه شبه رو کوفتش نشه....بدو....حیف. میدونم اخلاق خاصی داری...وگرنه اگه من جای تو بودم بیشتر با امیرارسلان میگشتم چشمش دراد.


_مامان!بی خیال.....


صدایی جفتمونو از جا پروند: نه......بیخیال چی؟ راست میگه مینا جون خب!


دستمو گذاشتم رو قلبم: شادی.....جونم اومد تو دهنم. دختر تو شوهر کردی بازم نمیخوای این کارا رو ول کنی؟


سهند خندون: معلومه که نه!چون شوهرش عاشق همین اخلاقاش شده....ولی منم موافقم....


من و مامان با هم: با چی؟


شادی و سهند نگاهی شیطنت بار به هم انداختن: اینکه تو و امیرارسلان باید باهم برقصین تا جفت چشای اون میمون بیریخت دراد...


مامان با دلخوری: شادی گوش میکردی حرفامونو؟


اروم گونه ی مامانو بوسید: قربونت برم مینا جون...اتفاقی شنیدم باور کنید...


_دختره خیره سر!تو گفتی ومنم باور کردم.چیکار کنم....از تو چه پنهون منم بدم نمیاد تو شاد بشی....


_عاشق همین اخلاقاتونم مینا جون! پس این هانی شما یه امروزو مال ما.وایسا و تماشا کن....بعد رو به سهند کرد: بریم سهند؟ بلریم که جراحی مهمی داری....در اوردن چشم شکیلا جون!


و دو تایی دست در دست هم رفتن. دو دقیقه از رفتنشون نگذشته بود که دوباره برگشتن اینبار امیرم کنارشون بود. اومدن جلو و من تازه متوجه کت و شلوار بادمجونی خوشدوخت امیرارسلان شدم....چقدر امروز خوشگل شده بود ومن نفهمیده بودم.....با صدای شادی به خودم اومدم: الان این میمون میاد میگه چرا وسط نیستید.هانی....قسمت میدم به دوستی چند سالمون....به حقی که به گردنم داری....من تاحالا چیزی ازت نخواستم اما یه امروزو میخوام شاد باشم.....میدونی حاشو نگیرم اروم نمیشم....خودت میگی خوب نیست ادم باتندی یه چیزی رو شروع کنه.من دارم یه زندگی جدیدو شروع میکنم. نمیخوام با تندی باشه هانی...لطفا....هانی لطفا...


_اخه....


سهند تند تند: اخه نداریم هانی...حالا من با تو امیر....خانومم برا اولین بار یه چیزی ازم خواسته....نه نگو ...نذار جلوش رو سیاه شم...


_بچه ها میدونم جفتتون معذبید ولی جان من یه امروزو بترکونید.


رفتند به جمعیت رقصندگان پیوستند و ما رو تنها گذاشتن.اه...خدا خفت نکنه شادی که خوب بلدی منو بندازی گیر این.به اطراف نگاه کردم که مامانو پیدا کنم که منو از مخمصه نجات بده که دیدم امیر نیست...باز چشم گردوندم و دیدم دارن با مامان و بابا و امیر مهدی و یه اقایی که فکر کنم بابای امیر ارسلان بود و اتنا با هم صحبت میکنن. این کی رفت من نفهمیدم؟رفتم جلو و سلام کردم.حدسم درست بود.پدر امیرارسلان بودو قیافش عین اتنا. حسابی تحویلم گرفت. گویا مادرشونم ایران نبود. خواهرش مریض بود و رفته بود اتریش از اون مراقبت کنه.در کمال تعجب با مامان و بابا اشنایی داشتن. مثل اینکه همکار بودن چند سال. گرم صحبت بودیم که صدای شکیلا ساکتمون کرد:ای وای.....هانی جون.....شما که منتظر فرصتید نمیخواید بیاید این وسط هنرنمایی کنین عزیزم؟


میخواستم با پشت دست بکوبم تو صورتش که بابای امیر ارسلان که معلوم بود عصبانیه گفت : اتفاقا داشتم همینو میگفتم به بچه ها....


بابا هم پشت سرش: اره هانی جان...برید دیگه دخترم معطل چی هستید؟ اخه خانم شاهیانی دوم خیلی دوست دارن شما رو کنار هم ببینن که دلشون اروم بگیره ....


با حرف بابا حال کردم. قشنگ زد تو پوز شکیلا ....اروم گفت: اره هانی جان منتظرم و رفت


بعد رفتنش اقای نامدار پرسید: این چه مشکلی داره با شما دخترم؟


_مشکلش اینه که مننذاشتم شادی رو بفرسته سینه قبرستون واسه همین چشم نداره منو ببینه.خیلی تلاش کرده یه جوری به بدبختی بکشوندم. خواستگارای رنگارنگ برام جور کرد که مثلا بدبختم کنه....بنده خدا میترسه ازدواج کنم و دستش بهم نرسه.


_ادم میمونه تو کار خدا دخترم تو تا ادمو میذاره سر راه هم که دقیقامثل همند...شمام یه امروزو افتخار بدید. مشکلی که نیست جناب کامیاب؟


دوست داشتم بگه چرا مشکلی هست اما در کمال خونسردی گفت:نه خواهش میکنم جناب نامدار. امیر ارسلان جان جای پسر ماست.


نامدار گفت:پس با اجازه و با گرفتن دست امیرارسلان به طرف من گفت: جوونا....به خدا دیگه این فرصتا پیش نمیادا...خوش باشید دیگه وناچارا به طرف گرئه رقصندگان رفتیم. دخترا همه لباسای لختی پوشیده و ارایشای انچنانی داشتن .پسرام دست کمی نداشتن. یه جوری لباس پوشیده بودن که شک میکردی دخترن یا پسر. حالا دخترای نیمه لخت و پرای اجق وجق همچین میرقصیدن که .....استغفرا.....من و امیر بینشون یه پدیده ی شگفت بودیم. به جرات میگم من با لباس ماکسی استین بلند و روسری که هنرمندانه بسته شده بود تا جلوی موهامو به نمایش بذاره خانوم ترین بودم و امیر ارسلان با کتو شلوارو کراوات اقاتر از همه اقا ها.نمیدونستم باید چیکار کنم بین اون جمعیت....که امیر اروم دستموو گرفت و عین همیشه جدی گفت: میدونم معذبی و لی یه امروزرو به خاطر شادی ...منم دست کمی از شما ندارم. دستش گرم بود و دست منم گرم شد. اروم نوک انگشتاشو گذاشت رو شونم طوری که تماسش با شونم کمترین مقدار ممکن بود و اون یکی دستشم رو کمرم. بازم همونطوری با کمترین تماس ممکن. اما باز هم هر دومون سرخ شدیم.جریان برقی که به بدنم وصل بودو تو بدن امیر ارسلان هم حس میکردم..نفس عمیقی کشیدم و منم مثل اون یه دستمو گذاشتم رو شونش و دست دیگمو رو کمرش. بازم با کمتربن تماس....و شروع کردیم به رقصیدن. امیرارسلان مهارت زیادی داشت ومنم با اینکه زیاد تانگو نمیرقصیدم تمام تلاشمو برای همراهیش میکردم. انقدر رو رقصم تمرکز کرده بودم که نفسای گرم امیرارسلانو صدای تپش قلبش که از اون فاصله هم احساسش میکردم برام عادی شد. داشتم فکر میکردم که این اهنگ بالاخره کی تموم میشه که تازه متوجه اطرافم شدم....همه دست از رقص کشیده ایستاده بودن دور و رقص ما رو تماشا میکردن. یعنی انقدر تماشایی بود؟اهنگ بالاخره تموم شد و من یه نفس راحت کشیدم. و در کمال تعجب جمعیت شروع کردن به کف زدن. ....فکر کردم اینم یکی از مارمولک بازیای شکیلاست که دیدم شادی و سهند اومئن جلو: وای.....چشمگیر بود....نفسگیر بود....عالی بود....ممنون هانی...یه دنیا ممنون


_یعنی انقد خوب رقصیدیم؟


_مطمئن باش اگه اونقدر خوب نمیرقصیدین این جمعیت دست از گند کاریشون برنمیداشتن که شما رو تماشا کنن.


_من فکر کردم دسته گل شکیلاست...


سهند خندید: ا!شکیلا جونو میگی؟ اونکه یهو نمیدونم چش شد رفت تو ساختمون. بنده خدا خیلی خسته بود اخه....


لب منم به خندهه باز شد.....:حجس میکنم شاخ غولو شیکست...خدا خفت نکنه شادی....


سهند خندید: شاخ غولو شکستید....ما که عروس دومادیم خودمونو کشتیم نرفتپن کنار...اونوقت تا شما اومدین وسط .....


_پس من چرا نفهمیدم؟


_از بس گیجی......


اون روز یه روز به یاد ماندنی بود...برای شادی و برای من که حصار جدیت امیرارسلانو شکستم.
***


اون روز روز به یاد ماندنی برام بود اما مشکلی که برام پیش اورد این بود که دیگه نمیتونستم به چشمای امیرارسلان نگاه کنم.دست خودم نبود. ادم مقیدی بودم. هیچوقت اجازه نمیدادم کسی پاشو از گلیمش درازتر کنه.اما اینبار......فردای عقد برام سخت بود به چشم همکار بهش نگاه کنم. اون روز خیلی سرد برخورد کردمو اونم سرد جوابمو داد. روزها به همین منوال گذشتند و بهار جاشو به تابستون داد.هوا حسابی گرم بود و من که ترم پیش به اصرار دکتر سماوات واحد برنداشته بودم تصمیم داشتم این ترم بترکونم و عوض ترم پیشو در ارم. تصمیممو که به مامان گفتم اخمی کرد و گفت: حالا چی میشه یه ترم دیگه هم به خودت استراحت بدی؟ الان چند ساله داری بی وقفه در میخونی...تابستون. زمستون و صبح و شبم نمیشناسی...بابا تازه داری یه خرده جون میگیری.... این ترمم به خودت استراحت بده از ترم بعد باز خودکشی کن... انتظار داشتم بابا ازم دفاع کنه اما اونم طرف مامانو گرفت و ازم خواهش کرد این ترمم بیخیال درس و دانشگاه بشم .دلم نیومد خواستشونو رد کنم و قبول کردم اما با توجه به اینکه بیش از یک دهه ی زندگی من به اون منوال گذشته بود احساس بیکاری و بیهودگی میکردم.گروه دوستانمون هم با ازدواج شادی اون صفا و صمیمیتشو از دست داده بود. اخه همیشه این شادی بود که به گروه ما شادی و نشاط میبخشید و دعواهای من و سیمینو حل و فصل میکرد . البته اون بنده خدا مشکلی نداشت وقتشو با ما بگذرونه ولی ما انقدرام بی چشم و رو نبودیم که ازش بخوایم از لحظه های قشنگی که میتونه با سهند داشته باشه بگذره و بیاد بشینه ور دل ما که نکنه یه وقت دعوا کنیم.روزها به کندی میگذشتند و من هر روز کلافه تر و آشفته تر میشدم.آشفتگی که به قول مه دخت ناشی از حمله به احساساتم بود.امیرارسلانو کمتر میدیدم. دیر می اومد و زود میرفت.گه گاهی هم که میدیدمش سلام و علیکی میکردیم خشک و میگذشتیم.برعکس امیرارسلان من خودمو غرق کار کرده بودم. یک شب در میون شیفت شب میگرفتم و روزام که میرفتم خونه میخوابیدم. دیگه همه شاکی شده بودن و میدونستن یه چیزیم هست اما از اونجایی که 27 سال عین سنگ زندگی کرده بودم کسی خوابشم نمیدید که عاشق شده باشم و همه پرکای هامو میذاشتن پای ازدواج شادی و ناراحتیم از اینکه کمتر میبینمش.همه به جز مه دخت که دردمو میدونست و مامان که رفتارش زیادی مشکوک میزد.دکتر سماوات هم خیلی کاری به کارم نداشت.تازه انگار بدشم نمی اومد اون همه کار کنم. دائما میخندیدم و با دیگران شوخی میکردم انقدر که با خودشون فکر میکردند خوشی زده زیر دلم. اما چه میدونستن تو دلم چی میگذره.انگار غم دنیا تو دلم جمع شده بود .حس بچه ای رو داشتم که بی اجازه از خونه اومده بیرون و گم شده.نمیدونستم باید چیکار کنم؟عین سزیش بچسبم بهش و بگم دوستت دارم؟ پس غرورم چی؟ مگه نه اینکه یه عمر نذاشتم حتی لکه ی کوچیک بشینه رو
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان - رمان ازدواج به سبک کنکوری , دنیای رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45285

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا