تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق به سبک من (ادامه ی فصل چهارم)


نشستم روی صندلی کنار تخت و زوم کردم رو چهره ی مردی که مطمئنا جاش اونجا نبود .تو ذهنم خودمو سرزنش میکردم.من عامل این اتفاق بودم .هنوز هم شوکه بودم و باورش برام سخت بود.سال ها روی خودم کار کرده بودم که در هر موقعیتی منطقم بر عقلم غلبه کنه و همیشه با درصد کمی خطا موفق میشدم اما اینبار.......زندگی یه نفرو به بازی گرفته بودم......هنوزم نمیدونستم چی شد....پاش لیز خورد روی برفا؟به همین سادگی؟یه لغزش کوچیک....حالا چی؟بیخبر از اطرافش اروم خوابیده بود رو یه تخت فلزی و کلی دستگاه بهش وصل بود تا بتونه نفس بکشه!مردی که تادیروز جون ادما رو میگرفت دستش و بهشون جون دوباره میداد حالا اینجا بود و جون خودش افتاده بود دست کسایی که میگفتن کاری از دستمون بر نمیاد به خدا توکل کنید......مردی که همیشه کنارم بود و بارها جونمو نجات داده بود حالا به خاطر ندونم کاری من افتاده بود اینجا و من هیچ کاری از دستم بر نمی اومد جز دعا و التماس به خدا......مردی که هیچوقت نتونستم حرف دلممو بهش بگم حالا اینجا خوابیده بود......مردی که از نگاهش شرم داشتم....نگاهی که گرمم میکرد ....حالا چشمای میشیش بسته بودن و من محروم غرق شدن توشون.او در دنیای بی خبری سیر میکرد و من هم! هنوز نتونسته بودم معنی رفتارشو درک کنم...یه روز میگفت عاشق شدم،تو خواهرمی،بیا بریم واسه عشقم حلقه انتخاب کنیم،فرداش میومد همون حلقه رو میگرفت جلوم میگفت این برای تو شایسته تره......خب من چه فکری باید میکردم؟هر چقدرم دوستش داشتم،چه برخوردی شایسته این رفتار پر رمز و راز بود؟می نشستم تماشا میکردم که چطور به ریشم میخنده؟که چه جوری مچلم میکنه؟خب چیکار باید میکردم؟ذهنم پر از سوال بود و دوگانگی....حق با من بود یا امیر؟اصلا حقی وجود داشت که مال من باشه یا امیر؟ دکتر سماوات چرا سکوت کرده بود؟چرا کسی چیزی نمیگفت؟چرا پدر امیر یه سیلی نذاشت تو گوشم که پسرشو خوابوندم رو این تخت؟چرا اتنا فقط لبخند زد؟چرا ؟چرا؟چرا؟و ذهنم تنها چرا بود.چرا هیی که شاید زمان جوابشونو برام مشخص میکرد.حالا خودمم گنجایششو نداشتم.همون چرا ها و خوابیدن عزیز ترین کسم شاید برای همیشه جایی برای جواب اون چرا ها نذاشته بود.......نگاهی دوباره به چشمای بستش انداختم و باخودم گفتم یعنی الان منو میبینه؟میتونه فکرمو بخونه؟میفهمه چقدر ناراحتم؟میدونه شوکه ام؟میدونه چقدر نیاز دارم صداشو بشنوم و غرق بشم تو چشمای میشیش؟میدونه و ازم دریغ میکنه؟به دستای کشیدش نگاه کردم...جای یه حلقه خالی بود.....چقدر این دستا رو دوست داشتم و چقدر به گرماشون نیاز داشتم.مردد دستمو بردم جلو......دستاش گرم نبود....محکم نبود....نه مثل اون روز که تو پارک دستمو گرفته بود و ول نمیکرد.نه مثل اون روز که سوزن بخیه رو با دقت فرو میکرد تو دستم و من از گرمای دستاش مور مور میشدم......نه مثل اون روز که......اخه هانی...مرور اینا چه دردی ازت دوا میکنه؟ !
قطره ی اشک صورتمو خیس کرد و ناخود اگاه شروع کردم به صحبت کردن با اولین مردی که موفق شده بود به احساساتم جوری حمله کنه که توان مبارزه رو از دست بدم.چشماش هنوز بسته بود اما مگه مهم بود: میبینی اقا امیر،بالاخه کوزه گرم تو کوزه افتاد.......ازت شکایتی ندارم ولی خیلی دلگیرم.....از مبهم بودنت.....از اینکه معلوم نمیکنی چی میخوای.....ولی میخوام فراموش کنم.....فراموش کنم و این چند روزو ازت مراقبت کنم.خب؟تو هم فراموش کن...اصلا من یه پرستار و تو هم مریضم...دوست داری پرستارت باشم؟هان؟هر چند بخوای نخوای هستم....40 روز تو رو سپردن به من...
بغض گلومو میفشرد:...اره چهل روز....میگن اگه تا چهل روز دیگه برنگشتی این دستگاها رو قطع میکنن و......
صورتم حالا خیس اشک شده بود: ولی من مطمئنم تو خوب میشی.....باید خوب بشی...
از خیالات خودم لبخندی بر لبم نشست.مثلا میخواستم با این لبخند اون جسم نیمه جونیو که رو تخت افتاده بود رو از غم و غصه های خودم دور کنم.
_خب....از حالا تا چهل روز من و تو تنهاییم.چیکار کنیم؟حوصلمون سر میره که....میخوای برات شعر بخونم؟
به من امشب ای ساقی بده می دریا دریا
اونقدر امشب مستم کن که بشم دور از دنیا
بده جامی ای ساقی که بسازم با دردام

ساقی ساقی ای ساقی باز مستم و دیوونه

هنوز دیوونشم من اسیر دل تو دستاش
عزیزم اونه اما غریبم من تو دنیاش
آخ که دیگه یادش نیست که میگفت دلدارم باش

ساقی ساقی ای ساقی باز مستم و دیوونه
غم عشق و رسواییم دیگه از کی پنهونه
فریدون مشیری دوست داری؟
هزار سال به سوی تو آمدم
افسوس
هنوز دوری دور از من ای امید محال
هنوز دوری آه از همیشه دورتری
همیشه اما در من کسی نوید دهد
که می
رسم به تو
شاید هزارسال دگر
صدای قلب ترا
پشت آن حصار بلند
همیشه می شنوم
همیشه سوی تو می آیم
همیشه در راهم
همیشه می خواهم
همیشه با توام ای جان
همیشه با من باش
همیشه اما
هرگز مباش چشم به راه
همیشه پای بسی آرزو رسیده
به سنگ
همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه
میشنوی؟با تواما...مخاطبم تویی ها......
****
دو روز از رفتنت میگذره.نه لب به غذا زدم نه اب.....روز و شبم شده دعا....دو روزه چشم رو هم نذاشتم.....شدم چشم و به تو نکاه میکنم که چه جوری اروم خوابیدی و زیر لب زمزمه میکنم:
اگر تو بازنگردی
قناریان قفس قاریان غمگین را
که آب خواهد داد
که دانه خواهد داد ؟
اگر تو باز نگردی
بهار رفته در این دشت برنمی
گردد
به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد
و آن درخت خزان دیده تور سبزش را به سر نمی بندد
اگر تو بازنگردی
کبوتران محبت را
شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد
شکوفه های درختان باغ حیران را
تگرگ خواهد زد
اگر تو بازنگردی
به طفل ساده خواهر که نام خوب تو
را
ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگ.نه با چه زبانی به او توانم گفت
که برنمی گردی
و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش
دگر برای همیشه تو رانخواهد دید
و نام خوب تو در زهن کودک معصوم
تصوری ست همیشه
همیشه بی تصویر
همیشه بی تعبیر
اگر تو
بازنگردی
نهالهای جوان اسیر گلدان را
کدام دست نوازشگر آب خواهد داد
چه کس به جای تو آن پرده های توری را
به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد
اگر تو بازنگردی
امید آمدنت را به گور خواهم برد
و کس نمی داند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد
فکرای مزاحمو به هر سختی هست میزنم کنار و فقط به اون لحظه ای فکر میکنم که تو چشماتو باز میکنی.....همه تو بیمارستان با تعجب بهم نگاه میکنن......فکر میکنن دیوونه ام...دیوونه ای که صبح تا شب میشینه بالا سر یه مرد نیمه جون و براش شعر میخونه،دعا میکنه و نماز میخونه،اما اونا که نمیدونن....اونا که نمیفهمن......نه؟مثل همیشه از بیرون همه چیو زیر نظر میگیرن و فکرم نمیکنن که شاید یک درصد فقط یک درصد درون ادمها هم چیزی باشه...ازشون متنفرم امیر ارسلان.....چون به نظرم فقط خودشونو میبینن....فکر میکنن فقط خودشون دل دارن،خودشون مجازن هر جور که میخوان قضاوت کنن.....سالهاست عادت کردم به این ادما......الان اما نگاهاشون وقعا ازار دهندست.خودم به اندازه ی کافی داغون نیستم انگار...اینام با نگاهاشون داغون ترم میکنن.کاش الان چشمات باز بود ،بهم ارامش میدادی...فقط خدا میدونه چه خبره تو دلم.چه اشوبیه وجودم،چه دلهره ای دارم....اگه بر نگردی جواب مامانتو چی بدم؟به بابات چی بگم؟چه جورب یه صورت اتنا نگاه کنم؟چه جوری زنده بمونم و زندگی کنم؟سنگینم...یه بار سنگین رو دوشمه.....همیشه هر کی ازم میپرسید چرا میخوای دکتر بشی میگفتم چون بیمارستان محل دیدار خدا و بنده هاشه.....هر وقت میخواد یه حرفیو فرو کنه تو مخ یه بنده ی کله خرش میاردش اینجا....حالام که دکتر شدم رو حرفم وایسادم.ولی نمیدونم کجای کارم لنگه،چیو میخواد بهم بفهمونه که اوردتم اینجا......نمیدونم چیو میخواد بهم نشون بده امیر ارسلان.نمیدونم ولی به حکمتش ایمان دارم،میدونم کارش بی دلیل نیست......فقط ازش میخوام بهم صبر بده.صبری که بتونم اینم تحمل کنم......
_سومین روزیه که تو چشماتو بستی......سومین روزی که مامانت صداتو نشنیده و بعد اصرار های فراوون از زیر زبون اتنا کشیده که چه بلایی سرت اومده.من تاحالا مامانتو ندیدم.به مهربونی بابات هست؟یا باید ازش بترسم؟اون سیلی که بابات بهم نزدو میزنه؟اه....قرار بود در اون مرد حرف نزنیما...نمیشه....خلاصه بگم برات مامانت سوار هواپیما خالتو ول کرده داره میاد اینجا.نمیدونم کی میرسه...ولی میدونم روی نگاه کردن بهشو ندارم.هرچند دکتر سماوات میگه نباید انقدر خودمو سرزنش کنم.چون من تنها مقصر این ماجرا نبودم.تو هم مقصر بودی.....راستی نگفتم دکتر سماوات تنها کسیه که این مدت از حال من و تو خبر داره و تنها کسیه که همه چیزو براش تعریف کردم.اونم بقیه رو متقاعد کرده که بهم زیاد گیر ندن.بی نهایت ممنونشم.و بی نهایت شرمنده ی مامانت.دارم میرم پایین که منو نبینه.خیلی ازش خجالت میکشم امیر....فعلا خداحافظ...
بعد از سه روز از زندانی که برای خودم ساخته بودم زدم بیرون و تمام تلاشمو کردم که بدون کوچکترین جلب توجه وارد حیاط بشم.حس کسیو داشتم که از زندان فرار کرده.از طرفی هم دلم نمیومد امیرو همونجوری ول کنم.میترسیدم از غیبتم استفاده کرده و دستگاها رو ازش جدا کنن.پرت ترین گوشه ی حیاطو برای نشستن انتخاب کردم.نمیخواستم کسی منو ببینه.حتی اتفاقی برای همین به جای نشستن روی صندلی روی زمین خاک گرفته نشستم و سرمو گذاشتم رو زانوهام.تازه سه روز گذشته بود و من قوام رو به ضعف بود.چه طور میخواستم چهل روز صبر کنم؟تازه گیرم چهل روز صبر کردم...اگه...اگه.....نه...من حتی اجازه ندارم بهش فکر کنم.....نه...نه...نه....
_چی نه هانی؟
جیغ کشیدم.فکر نمیکردم کسی اون اطراف باشه...سرمو برگردوندم و با شادی رو دیدم....این نمیخواست دست از سر من برداره؟
_هانی.ببخش مزاحم خلوتت شدم.اومدم حالتو بپرسم.میدونم حوصله ی هیچکسو نداری.دکتر سماوات نگفت چی شده ولی....ولش کن اصلا این ولیش مهم نیست.دلم برات تنگ شده بود دختر.منو عادت دادی به دیدن هر روزت حالا سه روزه رفتی اونجا...
حرفشو یک دفعه قطع کرد:امیرارسلان چطوره؟
_همونجوری. از سردی صدای خودم تعجب کردم.
شادی هم شادی همیشگی نبود.غمگین بود :خدا خودش کمک کنه.
لبخند تلخی زدم:در حال حاضر زندگی خیلیا مختل شده نه؟شادی این مسئله تاثیری در روند زندگی تو نداره پس لطفا شادی باش.مثل همیشه شاد
_اشتباه میکنی هانی.اره.درست میگی زندگی خیلیا روند عادی نداره.تو بیمارستان یه جورایی جو سنگینه.اتاق شما خالیه.....باورت نمیشه اگه بگم حتی شکیلا هم ناراحته.میدونی چی میگفت هانی؟اتفاقی شنیدم به بابام میگفت هانی خیلی دماغشو تو کفش من کرده ولی خدا وکیلی حقش نبود اینجوری شه.میگفت ببین یکی عین شادی هرجایی بوده الان راحت داره زندگیشو میکنه یکیم عین این بدبخت تا حالا یه نگاهم به جنس مخالف ننداخته اینجوری...
پوزخندی زدم:پس رسوای خاص و عام شدم؟
_نه.اون از جریان عقد من این ذهنیتو درباره تو و امیرارسلان داره.
_دیگه برام مهم نیست شادی.الان فقط امیره که مهمه.....از مامان اینا خبر داری؟
_هی...چی بگم...مامانتم روز و شب حرص میخوره دعا میکنه.خونتون یه وضعیه.اگه از مامان تو بود پا به پای تو میموند بیمارستان.....دکتر سماوات باهاش حرف زد...نمیدونم چی گفت که راضی شد کاری به کارت نداشته باشه.بد وضعیه.این طرف خونه ی شما،اون طرف خونه ی امیر اینا.اتنا نصف شده.باباش سکوت کرده.مامانشم که خاله ی مریضشو ول کرده به امون خدا اومده ایران. سهند داره دیوونه میشه.میگه تقصیر منه.این وسط اینم جوگیر شده!منم که....ولی طرف مه دخت اینا خبرای خوب هست!
_چه عجب یه خبر خوبم پیدا شد!
_اره دیگه.از صدقه سری شما دوتا.اون روز علی زنگ میزنه به مه دخت قضیه ی شما رو میگه و اونم سریع خودشو میرسونه بیمارستان...اونم بعد چند ماه.خلاصه اینکه بعد عمل امیر مه دختو تنها گیر میاره و حرفاشونو با هم میزنن....
_خب به سلامتی.....
_اره دیگه.یه عروسی افتادیم.
تا باشه شادی باشه!
***
_داریم وارد چهارمین روز میشیم و تو هنوز به هوش نیومدی!عیب نداره!تو هی ناز کن من نازتو میخرم...راستی مامانتو دیدی؟بعد چند وقت؟دوست داشتی بلند شی بغلش کنی نه؟چقدر فحشم دادی؟عیب نداره...هر چه از دوست رسد نیکوست!میگم از این حوصله و انرژیم استفاده کنا.....همیشه اینجوری نمیمونما!شادیو دیدم یه کم شارژشدم.میگفت مه دخت بالاخره از خر شیطون اومده پایین ....من نمیدونم ما ادما حما باید یه اتفاقی واسه خودمون و دور و بریامون بیفته تا دست از لجبازیمون برداریم.....منو باش...خودم کم لجبازم انگار....تو هم لنگه ی من....ببین...داره اذان میده...بذار برم نماز بخونم بیام....
ده روزه جلو چشممی و ارزوم شده باز شدن اون چشما....فکر نکنی خسته اما...نه.....فقط....فقط...اصلا ولش کن...هرجور تو راحتی...هر جور عشقت میکشه منم راحتم......دیروز وقت ملاقات که رفتم بیرون با مامان و بابا روبه رو شدم.اونام کلی غصه میخورن..اخه من یه خریتی کردم...تو حواست کجا بود؟اره..داشتم میگفتما.....خلاصه اینکه به زور بردنم خونه که برم حموم و لباسامو عوض کنم.فکر من رو که روزی 2بار میرفتم حموم رو به زور بعد ده روز انداختن تو حموم.!حالا ترگل ورگل رسیدم خدمت شما.....دلم نیومد عطر بزنم.میدونی چرا؟دلم نمیخواست بوی عطر تو کمرنگ بشه.اما وقتی وارد اتاق شدم بوی الکل خورد به مشامم......خسته نشدی امیر؟از بس نشستم اینجا برای جسم نیمه جونت قصه گفتم و شعر خوندم و خاطره تعریف کردم و دعا و نماز خوندم؟خسته نشدی ؟امروز دکتر سماوات برنامه ی امتحانیمو اورد.این ترم کلی واحد برداشته بودم که زودتر تمومش کنم ....کلی هم درس خونده بودم.ولی نمیتونم تو رو ول کنم به امون خدا برم پی کارم که.....نمیتونم…
_پونزده روز..یه چشم به هم زدن.....گذشت...گذشت.........یعنی الان کجایی ؟کدوم دنیا؟ هپروت؟نمیدونم.....ولی پونزده روزه که جسم و روحمو یه جا نگاه دااشتم پیش تو.....هه!کی باورش میشه پونزده روزه که تو چشماتو باز نکردی؟که من پونزده روز تو این اتاق طاقت اوردم.....کی بتورش میشه امیرارسلان نامدار صبح زود از خواب بیدار نشه ،نره بیمارستان،مریضا رو خوب نکنه،دل هانیو اب نکنه......کی باورش میشه هانی بدون قر و فر،نیاد از خونه بیرون.......کی؟این ادمایی که اینجان؟همینایی که تا چشم باز میکنم پوزخن میشینه رو لباشون؟امیر...یاورم نمیشه...یعنی تو 15 روزه منو با این ادما تنها گذاشتی؟تو که اینجوری نبودی امیر.....امیر....امیر...میشنوی صدامو؟من...خس....نه...خسته نشدم....قول دادم که خسته نشم....قول دادم چهل روز با تو و خدای خودم اینجا باشم.....چهل روز....هنوز نصف هم نشده،من حق ندارم گریه کنم نه؟من باید مقاوم باشم...من تو رو دارم...تو رو امیر....تو هنوز نفس میکشی،قلبت هنوز میتپه،کلیه هات،کبدت کار میکنن....پس من نباید نگران باشم....نباید غصه بخورم....نباید گریه کنم.نباید....نبایددددد....ولی نمیدونم چرا صورتم خیسه....اشک نیستا.....!فکر کنم صورتمو شستم و یادم نیست!
_بیست روز.....امیر نصفش گذشتا...نمیخوای برگردی؟دلت واسه سبزی درختا تنگ نشده؟یا مثلا ابی اسمون؟نور قشنگ خورشید که 20 روزه با کنار زدن پرده سعی میکنم بهت برسونمش؟امیرررر....برگرد
_بیست روز شد بیست و پنج روز.....کتابای حمید مصدق و فریدون مشیری و حافظ و سعدی و سهراب و فروغ رو فکر کنم از بر شدی!خدا هم فکر کنم کرکره ها رو کشید پایین از دست من......دیگه داره یادم میره صداتو،رنگ چشاتو،حرکاتتتو.....تا بهت فکر میکنم تصویر یه مرد میاد تو ذهنم که روی تخت خوابیده!یاد اون مرد خوشتیپ شق و رق نمی افتم ....این فراموشی منو میترسونه امیر!بیا باهم خاطراتمونو مرور کنیم......بیا یاد امیری بیفتیم که 6ماه پیش با لب خندون به دو تا دختر میگفت اشکال نداره...گذشته ها گذشته......یاد بارونی بیفتیم که خیسمون میکرد.....یاد نگاهایی که به هم گره میخورد.....یاد دستایی که کنار هم قرار میگرفت تا بشه وسیله ی نجات یه ادم....بیا با هم مرور کنیم امیر....بیا....نکنه منواز یاد ببری.....نکنه امیر؟
_یه ماه گذشت......ده روز موند.....!صدام چرا میلرزه؟قلبم چرا میکوبه؟خون چرا تو رگام منجمد شده؟مغزم چرا کار نمیکنه؟چرا مغزم هنگ کرده؟چرا گیر کرده رو یه ....یه چی؟یه اتفاقی که وقوعش نا ممکن نیست؟من خوابم؟بیدارم؟اینجا کجاست؟اصلا من اینجا چیکار میکنم؟این کیه چنگ میزنه به دل من؟کی داره ته قابلمشو تو قلب من میسابه؟کی داره رختاشو تو معده ی من میشوره؟تو میدونی؟
غم امده غم امده انگشت بر در میزند
هر ضربه ی انگشت او بر سینه خنجر میزند
ای دل بکش یا کشته شو
غم را بدین جا ره مده
نه روز....عقربه های ساعت با هم مسابقه گذاشتن؟
هشت روز.....من حتما الن خوابم...بیدار شم اینجا نیستم....
هفت روز.....کی گفته هفته باید هفت روز داشته باشه؟
شش روز.....شش یهنی سه به علاوه ی سه...یعنی دو تا سه روز باقی مونده....
پنج روز.....پنج منو یاد پنج تن ال عبا میندازه...خدایا تو رو همون پنج تنت کمک کن
چهار روز......اعداد و ارقام برام بی معنیه....درواقع همه چی برام بی معنیه.....امروز از بس رنگم پریده بود و یخ بودم پرستاره تو خواب فکر کرده بود مردم!
سه روز.....چرا در و دیوار راه میرن؟یعنی تکنولوژی تو این سی و هفت روز انقدر پیشرفت کرده؟
دو روز......خدایا صدامو میشنوی؟
یه روز.......دیگه طاقت ندارم....


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , دنیای رمان - رمان ازدواج به سبک کنکوری , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45282

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا