تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق به سبک من (فصل پنجم)


_من نمیفهمم شما دوتا چرا انقدر لجبازید؟کی میخواید بس کنید این کاراتونو
_با منی؟
_تازه میپرسه با منی!پ نه پ با عممم!تو به خودت نگیریا یه وقت.....این وصله ها به تو نمیچسبه...
_جای همدردیته؟تیکه میندازی؟
_همدردی؟واقعا فکر میکنی جایی برای همدردی هم گذاشتی؟
_چرا میخوای ازارم بدی شادی؟
لحنش عوض شد:من ازارت میدم یا تو کمر همت به ازار خودت بستی؟به خدا گناهه....اینجوریشو هیچکس ندیده...چرا لج میکنی؟
_من یا اون؟چی گناهه؟اینکه یه حرفی میزنه بعد میزنه زیرش؟اینکه با روح و روانم بازی میکنه؟اینکه چهل روز میشینم بالاسرش خودمو رسوای دوعالم میکنم مسخره ی خاص و عام میکنم از غصه اش میرم زیر ماشین تموم تنم کبود میشه یه ترم عقب میفتم چندتا صفر ناقابل میره تو پرونده ی تحصیلیم. ابرو برام نمیمونه سرمو نمیتونم بگیرم بالا روحیم اینه .....چهل روز زندگیو کنار گذاشتم مامانمو بابامو ندیدم.....اخرش چی.......خانومم!بیدار شو جون مادرت من برم به کارم برسم.....شادی نمیگم حق با منه....نمیگم من اشتباه نکردم.....ولی تاوانشو پس دادم.نمیگم کم بلا سرش اومد.نمیگم.....قبول دارم اینا رو ولی انتظار دارم اونم قبول داشته باشه اشتباهاتشو......شادی من غرورمو گذاشتم زمین اون چی؟یه بیمارستان شنیدن که من گفتم میمیرم برات.....اونوقت...
_اره....یه بیمارستان شنیدن که گفتی عاشقشی ولی چرا نمیگی همون بیمارستان شنیدن که گفتی از رو ترحم اینو گفتی که خدا دلش به رحم بیاد!هان؟
_اون....اون حرفای منو شنید.....اون خیلی خوبه...نمیخوام بهم ترحم کنه....نمیخوام چون یکی دیگه پسش زده بیاد سراغم......میفهمی؟نمیخوام.....� �میخوام فکر کنه بهش نیاز دارم....نمیخوام طفیلی باشم.....میفهمی؟



نمیخوام فکر کنه بهش نیاز دارم....نمیخوام طفیلی باشم.....میفهمی؟میخوام عین ادم بشینه باهام حرف بزنه....روشنم کنه....مفهوم کارا و رفتاراشو بهم بگه.....نه اینکه با سکوتش دیوونم کنه.
_واسه جفتتون متاسفم.از اون امیر و از توی احمق که حتما باید یه چیزیو بهت بگن تا باور کنی....واقعا نمیبینی و خری یا خودتو زدی به خریت؟حالا که فکر میکنم میبینم این چند سال اصلا خوب نشناختمت...شنیده بودم عشق کسی رو کور کنه ولی ندیده بودم غرور چشمای یکی رو به تاراج ببره......هانی کور شدی...کر شدی...اون غرور کوفتیت داره لهت میکنه.....نمیفهمی؟!نمیخوای بس کنی؟وقتی اینجوری میبینمت از خودم بدم میاد فکر میکنم من و امثال من بودیم که باعث به وجود اومدن غرور تو شدیم.
حرفای شادی خیلی برام سنگین اومد...... کسی در هر حال ساپورتم میکرد داره دیپورتم میکنه......به لطف تو.....امیرارسلان....
_حالا بغ نکن.حقیقت تلخه.پاشو بریم خونه ی ما......
_ممنون.....
_بیا بریم شام مهمون من
_صرف شد
_همین چیزاته ادمو فراری میده دیگه.وقتی کسی اینجور رفتاراتو میبینه هر چی حسن و کمال داریو از یاد میبره و فرار میکنه.
_میشه بس کنی؟میخوام برم خونه...
_نه.....چون باید بیای خونه ی ما.زنگ زدم به مامانت گفتم پس نه نمیتونی بیاری.
_کم بارم کردی؟
_خفه شو.سهند داره میاد
_من نمیام.....
_اه...اصلا کی تو رو خواست....عاشق چشم و ابروت که نیستم.تلوزیونمون خراب شده بود گفتم بیای یه نگاه بهش بندازی
_مگه من مهندسم؟الکتریکی ام؟
_نه.ولی هر کی ندونه من خوب میدونم تا حالا چند صد هزار بار تلوزیونتونو باز کردی!بیا جون مادرت.نمیتونم ببیرم نمایندگی....مامان بفهمه هیچی نشده تلوزیون 42اینچمو خراب کردم دمار از روزگارم در میاره.
به ناچار راه افتادم دنبالش.
_به به.هانی خانم.....ستاره ی سهیل شدید.کم پیدایید.
_باشه.تو هم تیکه بنداز.خیالتم نباشه...
_تیکه است؟چند وقته نیومدی؟
_تفریح نمیکردم که....
_بله مطلعم....
_تلوزیونتون کو؟
_تلوزیونو میخوای چیکار؟
_رو اب بخندی!شادی میگفت خراب شده میخوام یه نگاه بهش بندازم.
خندش قهقهه شد:تو هم دکتر ادمایی هم دکتر ماشینا؟بیا اینجاست.
_جعبه ابزا ر فراموش نشه.
_چشم !
بی سر و صدا تلوزیونشونو باز کرده بودم جلوم و با کنجکاوی دنبال عامل خرابی میگشتم که یه بویی اومد!هه!الحمدلله دیوونه هم شده بودم! داشتم به بویی که هر لحظه بیشتر میشد فکر میکردم که با دیدن سایه ای که روی دل و روده ی بیرون ریخته ی تلوزیون افتاده بود نگاه کردم.برگشتم.دیوونه نشده بودم خودش بود.:حالا از دست من درمیری؟
سرمو انداختم پایین.
_تو از همه چی باید سردر بیاری دیگه؟دل و روده ی مردم بس نیست میریزی بیرون که افتادی به جون دل و روده ی این بدبخت!من با این هیکلم بلد نیستم از اینکارا بکنم.....
تو دلم گفتم ولی خوب بلدی ارایش کنی!این به اون در!
_چرا ساکتی؟میخوام باهات حرف بزنم....
انگار نه انگار که صداشوم میشنوم به کارم ادامه دادم.تلوزیونو بستم و گذاشتم سر جاش:شادی.....بیا تحویل بگیر...نمیدونم چی شد
خندون اومد تو:کارت درسته تو.....حتما کار میکنه
رو به امیر کرد: این قدیما هر وقت حوصلش سر میرفت می افتاد به جون لوازم برقی خونشون اینه که سردر میاره!البته اینم بگم تا حالا یه 3-4تا تلوزیون و 7-8تا اتو و چندتا کامپیوتر سوزونده !یادش به خیر!مامانش همیشه از دستش مینالید.میگفت این دختره له له میزنه واسه دکتر شدن اون وقت تا یه ثانیه تنهاش میذاری میفته به جون لوازم برقی!یه مدتم میخواستن مخشو بزنن رشتشو عوض کنه بره ریاضی فیزیک که موفق نشدن!
امیرارسلان داشت میخندید:این خانوم ما هم پسریه در قالب یه دختر....
اه...این باز گفت خانوم من!
_اره بابا کلش عین پسرا خرابه!شیشه خرده داره!به جاش تو یه خانمی در قالب اقا!هرچقدر تو لطیفی و احساس سرت میشه هانی بی احساسه....
میدونستم میخواد لج منو در بیاره و مصر بودم سکوتمو نشکنم.مطمئن بودم شادی از قصد منو کشونده خونشون که با امیر رو به روم کنه...از دستش عصبانی بودم.شریک دزد بود یا دشمن قافله؟تو شرایطی که تکلیف خودم با خودم معلوم نبود چیکار میخواست بکنه؟همینطور وراجی میکرد و اعصاب منو به هم میریخت.امیر هم انگار اصلا تو این دنیا نبود.ساکت تر از من به حرفای شادی گوش میکرد و لبخند کمرنگی رو لباش مینشست که تو شیشه ی تلوزیون نمایان میشد.بعد ده دقیقه شادی تازه فهمید که باید ساکت شه.حرفشو خورد و اروم گفت:عجب خریم من و از اتاق بیرون رفت
_نمیخوای سکوتتو بشکنی؟دلم واسه صدات تنگ شده!
کاش میپرسیدم مگه تو دلم داری....
_نه به اون فریادت...نه به این سکوتت....
انقدر جنبه نداری ضعف ادمو ببینی؟
_هانی.....اشتباه از من بود...نباید
نذاشتم ادامه بده.گنجایش شنیدن نداشتم.از جام بلند شدم.
_کجا؟وایسا بذار حرفمو بزنم...
جلوی در ایستاد.:تا من حرفمو نزنم از این اتاق بیرون نمیری.
هه!فکر کردی.الان نشونت میدم.!رفتم جلو.بوی عطرش باز پاهامو سست کرد.جلوتر....نفس های گرمشو احساس میکردم.جلوتر.بدنشم گرم بود.گر گرفته بودم.دستگیره ی درو گرفتم و با یه حرکت درو باز کردم.
_خواستی بگی انقدر کوچیکم که نمیبینیم؟از نقطه ضعفم سواستفاده میکنی؟
حرفی نزدم.رفتم سمت در.حالا شادی و سهند هم دنبالم بودن.
شادی تظاهر میکرد اتفاقی نیفتاده:هانی....چی شد؟دستت طلا.بیا ببین چه شامی درست کردم و تو هم بگو دستت طلا!
_شادی جان متشکرم.به اندازه ی کافی دادی به خوردم!مثلا من خرم و هیچیم حالیم نیست دیگه!رفع زحمت میکنم عزیزم.مهمون ناخونده داری گویا!
سهند_دست بردار هانی....شادی اگه حرفی میزنه و کاری میکنه به خاطر خودته
_تو که خوب زبونشو میفهمی بهش بگو دست از سر کچل من برداره.خب؟
درو باز کردم.شادی و سهند تو چارچوب در خشک شدنو امیر دنبالم سرازیر شد:هانی صبر کن....بابا مجال بده بهم دختر....بذار حرف بزنم بعد قضاوت کن....
قدم هامو تند تر کردم.حالا رسیده بودم به در خروجی ساختمون.باز کردم و صدای صحبت شادی به گوشم خورد.حتما ایفونو بد گذاشته بودن: وای....بدبختیم سهند....این بد سگ میشه.....هیچجوره نمیشه رامش کرد.بیچاره امیر!
_حقشه اونم.....با این احمق بازیاش.انگار نه انگار 32 سالشه.
عصبی سوار ماشین شدم و بقیه ی مکالمشونو نشنیدم.


_مگه قرار نبود شام بمونی؟
_چرا.ولی حوصله نداشتم برگشتم.
_واقعا چنین رفتار هایی در شان تو هست؟فکر کنم 27 سالت باشه!نه 7سال!
بیا....این از شادی اینم از مامانم.....چرا یکی درست حسابی نمیشینه پای صحبتم ببینه دردم چیه...چی میخوام،حرف حسابم چیه.همه فقط دعوا دارن...به قول خودشون 27سالمه ولی دارن عین بچه ها باهام رفتار میکنن.داشتم میرفتم تو اتاقم که جلومو گرفت.:باهات حرف دارم.
با اینکه میدونستم حرفش چیه نشستم روی مبل.
_هانی یه مادر همیشه صلاح بچشو میخواد.خودت میدونی.اینم میدونی که مادر همیشه حواسش به بچش هست.همه ی جوانبو میسنجه.منم خیلی وقته به رفتارت دقیق شدم.میدونم دردت چیه.میدونم دوستش داری.اینم میدونم که دوستت داره.نمیدونم بعد اون همه قضایا چرا لجبازی میکنید؟هر کس دیگه ای جای شما بود از این لحظات استفاده ی دیگری میکرد دخترم ولی شما ها با لجبازی از هم دوری میکنید.
بغض از خونه ی شادی اینا تو گلوم بود:مامان ...خیلی سخته....خیلی سخت.حاضرم خودمو از این پنجره پرت کنم پایین ولی من کسی نباشم که پا جلو میذارم.من هنوز تردید دارم.به اینکه اونم منو دوست داشته باشه و اصلا اینکه مقدار دوست داشتنش انقدری باشه که بتونم بهش تکیه کنم واسه شروع یه زندگی.من حتی به علاقه ی خودمم تردید دارم.هزار تا اگه و اما میاد تو سرم.اگه نتونم خوشبختش کنم...اگه نتونه....اگه...اگه...اگه...از یه طرفم ذهنم پرسواله که چرا اینکارو کرد.که چرا اونجوری برخورد کرد.از یه طرف وقتی میبینمش یه چیزی تو دلم سنگینی میکنه.دوست ندارم ببینمش دیگه!احساسات ضد و نقیضم روانیم میکنه مامان.از یه طرف دوستش دارم از یه طرف دوستش ندارم.این یعنی چی؟تو درک احساسات خودمم موندم!
مامان خندید.:میدونی مشکل تو چیه؟بارها گفتم بازم میگ تو بیش از اندازه مغروری.
_اما اینا از سر غرور نیست.
_میدونم.چون اینا نتایج غروره.بعدم تو مدتها از احساسات دخترونت فرار کردی.هر چی کنجکاوی و غریزه و مقتضیات سنتو گذاشتی کنار ،کاری که هر کسی نمیتونه بکنه.دختر بودنتو فراموش کردی و گفتی من فقط ادمم.یادته تو مدرسه مسخرت میکردن،تو دانشگاه چقدر مشکل داشتی؟سرگگرمی همه دوستات وقت گذرونی با پسرا بود و سرگرمی تو خانوادت،درست.هیچوقت نخواستی با یه سری از واقعیت های زندگی مواجه بشی.تو عالم بچگی گفتی ازدواج نمیکنم،خواستگاراتو خوب و بد به خاطر همون حرف بچگانه رد کردی. حالا یکی پیدا شده از همونایی که مدتها نقضشون میکردی که بتونی دوستش بداری.که براش احترام زیادی قائلی که سلامتیش برات مهمه.که احساساتیو که مدتها سعی در پنهان کردنش داشتی به یادت اورده.حالا تو موندی و احساسات ضد و نقیضت.یک طرف این احساس جدید که میترسی اسم عشقو روش بذاری.یک طرف هم احساساتی که بعد از بلوغت در تو شکل گرفت.الان که باید منطقی باشی منطقت از کار افتاده.به مغزت اجازه بده فعالیت کنه هانی.شاید قلب بکوبه اما شدتش دست اون مغزته دخترم.حواستو جمع کن.
***
حرفای مامان منو به فکر فرو برد.خیلی وقت بود گذشتمو فراموش کرده بودم.روزهایی که تفاوت هایی که قانون و عرف بین زن و مرد میذاشتن رو میدیدم و از این همه ظلمی که به زنا میشد منزجر میشدم و ظاهرا من تنها دختری بودم که چنین افکاری داشت.تنها دختری که از غیرت و اطاعت و تکیه کردن بدش میومد.تنها کسی که دوست داشت اگه یه روزی تشکیل زندگی مسقل داد شونه به شونه ی همسرش تو مسیر زندگی قدم برداره نه پشت سرش.افکار من برای دیگران غیر قابل قبول بود.همیشه مایه ی تمسخرشون بود.به امید پیدا کردن یه همفکر هر جا یه ادم درست حسابی پیدا میکردم که سرش به تنش می ارزید شروع میکردم به بحث کردن در این موارد.هزار جور فلسفه و منطق و دلیل میاوردم که ما میتونیم سهمی برابر از زندگی داشته باشیم ولی همیشه تو این بحثا من بازنده بودم چون وقتی دلیل و منطقم طرفمو به یه جایی میرسوند که تسلیمو بپذیره یه احساس رضایت از زندگی که داره تو چهرش هویدا میشد و به من نشون میداد همه چیزو با منطق نمیشه توضیح داد و من خسته از همه ی این بحثا و تفاوت ها در اوج جوانی به خودم قول میدم هرکگز ازدواج نکنم.!و حالابعد از 14-15سال من دوباره با واقعیاتی که سالها ازشون فرار کردم روبه رو میشم.چه غافل بودم من که فکر میکردم دارم فرار میکنم ازشون در حالیکه درست در مقابلم قرار داشتند و من به سمتشان روان بودم.و باز بعد 15 سال ذهنم رفت سمت تفاوت ها....اگر ازدواج میکردم امیرارسلان حق طلاق داشت اما من نه!اون حق داشت منو پس بزنه،حق داشت منو نخواد ولی من نه!اون میتونست تشخیص بده که من مناسبش نیستم ولی من نه!اون سه سوت میتونست طلاقم بده ومن برای طلاق باید ثابت میکردم امیر مناسبم نیست،انگار خودم عقل نداشتم!طبق قانون من برای رفتن به خانه ی پدرم هم باید از او اجازه میگرفتم اما او حق داشت هرجا که میخواست بره!طبق عرف من موظف بودم خونه تمیز کنم،ظرف بشورم،لباس بشورم،غذا بپزم و همیشه در مقابل همسرم اراسته باشم ،کار بیرون هم مشروط به اجازه ی همسر بود.او اما میتونست هرچقدر دلش میخواد به بهانه ی کار بیرون بمونه و وقتیم میاد خونه بوی عرقش همه جا رو برداره.کسی هم ایرادی بهش نمیگرفت.من باید به او توجه میکردم...وظیفم بود که اگر درش کوتاهی میکردم مردم بی توجه به من اونو مجازز به سراغ زن دیگری رفتن میکردند.اما اگر او به من توجهی نداشت میباید صبر میکردم و انقدر بهش محبت میکردم تا منو ببینه و در ضمن حتی حق شکایت هم نداشتم.!من....من تفاوت هایی که خداوند هدفمند بین زن و مرد قرار داده بود ناراضی نبودم.خدا هر کدوم از مارو جوری افریده بود که همدیگرو کامل کنیم ،برتری وجود نداشت.سواستفاده ی برخی از این تفاوت ها بود که من رو از هر دوجنس بیزار میکرد.از جنس مرد که به خاطر نیازش خودشو مالک زن میدونست و از جنس زن که به خاطر نیازش این اجازه رو به مردش میداد! هر دو به خاطر نیاز روندی رو به وجود اورده بودند که بعد از میلیون ها سال تقریبا غیر قابل تغییر باشه!نیاز.....سالها نیاز عامل شکل گیری زندگی اجتماعی بود!و حالا من منزجر از نیازها و نیازمند اونها در یک دوراهی گیر افتاده بودم.ایا امیر حاضر میشد به من حق طلاق بده.؟استقلال تام بده؟نیازو کنار بذاره و به جای اینکه جلوتر از من بره قدماشو لا من یکی کنه؟عشقش انقدر ی بود که اینا رو تحمل کنه و دم نزنه و ایا عشق من اونقدری بود که بتونم خواسته های اونو بپذیرم؟میدونستم تو زندگی مشترک یه کم من باید کوتاه میومدم یه کم اون.اما نمیدونستم میتونیم بین این کوتاه اومدنامون تعادل برقرار کنیم یا نه! نیاز به زمان داشتم و فکر کردن.....
ماه رخشان و دل شیدا
دیرگاه است و مجال گام زدن بیشتر نیست.
روح،دل را بی قرار
وتیغ،نیام را میدرد
عشق ارام
و دل بی قرار را مجال ارمیدن نیست.
صبح زود که وارد اتاقم شدم چشمم خورد به کاغذی که این قطعه ی لرد بایرون(شاعر رمانتیسم انگلیسی) با خط زیبای امیر روش نوشته شده بود.و من همون ان وسوسه شدم شعری از ابولخیرو پشت برگه بنویسم.زود بر وسوسه ی نوشتن غلبه کردم و به زمزمه ی شعر بسنده:وافریادا زعشق وافریادا*کارم به یکی طرفه نگار افتادا*گر داد من شکسته دادا دادا*ورنه من و عشق هر چه بادا بادا
لبخندی زدم و مشغول کار شدم.
دردا که نیستت خبر از روزگار ما
جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
کارم تموم شده بود و میخواست برم بیرون که امیر پیداش شد:سلام.
اه...من چه مرگم بود که صدای اینو میشنیدم پا میذاشتم به فرار؟
_صبر کن .....هانی....بذار حرفمو بزنم لعنتی..مگه نمیخواستی بشنوی.؟
ضربان قلبم بیشتر از 200تا بود.منو ببخش امیر ولی هنوز سردرگمم.بذار یه موقعی حرفاتو بشنوم که از خودم مطمئنم.غرور من که شکست ولی نمیذارم غرور تو هم بشکنه.لااقل جلوی خودم.
***
آزادی و عشق چون همی نامد راست* بنده شدم و نهادم از یکسو خواست* زین پس چونان که داردم دوست رواست* گفتار و خصومت از میانه برخاست
دیروز قطعه ی لرد بایرون از اشفتگیش گفت و امروز رباعی ابولخیر داره اعلام صلح میکنه؟مگه خصومت داشتیم که از میانه برخیزه؟یعنی اون رفتار های منو خصومت میدونه یا رفتر خودش ناشی از خصومته؟اوف!خدایا خودت عاقبتمونو به خیر کن.
سوار ماشینم شده بودم که برم خونه که صدای خش خشی از عقب به گوشم خورد.برگشتم و جیغ بنفشی کشیدم.امیرارسلان نشسته بود روی صندلی عقب!زبونم از ترس بند اومده بود:اخه تو اینجا چیکار میکنی؟
با ارامشی که ارامشو ازم میگرفت گفت:اومدم باهات حرف بزنم.
یه نگاه به امیر انداختم یه نگاه به ماشینم.:اخه چه جوری؟
_چه جوریشو بعدا هم میشه توضیح داد.حرف من الان چیز دیگه ایه
_ولی حرف من الان فقط یه چیزه.برو بیرون.برو بیرون.نمیخوان ریختتو ببینم.
__دست بردار.ده روزه داری طفره میری.....حرفاتو زدی سبک شدی بذار منم حرفامو بزنم دیگه.
از ماشین پیاده شدم و رفتم در عقبو باز کردم:بفرمایید پیاده شید جناب نامدار.
برخلاف انتظارم پیاده شد زل زد به چشمام داشتم اب میشدم زیر نگاهش:حرف اخرت همینه؟
قدمی به جلو برداشت و دوباره برگشت:میرم ولی یادت باشه......دل شکستن هنر نیست.
خدای من.....اون....اون...اونی که تو چشماش بود اشک بود؟خدایا من چیکار کردم؟چیکار دارم میکنم؟؟؟؟؟فردا باید برم سراغش.....بسه .....

برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , دنیای رمان - رمان ازدواج به سبک کنکوری , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , نگاه دانلود , رمان ایرانی و عاشقانه عشق به سبک من | quixotic کاربر انجمن نودهشتیا ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45280

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا