تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق به سبک من (ادامه ی فصل پنجم)



توی هواپیما نشسته بودم و به اتفاقاتی که افتاده بود و قرار بود بیفته فکر میکردم.تو یه سال چه طوفانی شد زندگیمون.....شادی ازدواج کرد رفت سر خونه زندگی خودش......مه دخت بعد دوازده سال به کسی که دوستش داشت رسید......دووهفته قبل اومد دعوتم کرد برای مراسم عقدش اما حال و حوصله ی درستی نداشتم برم و دعوتشو در کمال پررویی رد کردم.سیمین هم میگفتن با یکی دوست شده!!عجیب بود ...از سیمین همچین کاری بعید بود ولی خوشحالم کردبالاخره اونم باید سروسامون میگرفت دیگه.....من و امیرم که.....نگاهم رو حلقه ی روی دستم ثابت موند.باید لجبازیوکنار میذاشتیم....همه ی اتفاقات رو خوب و بد فراموش میکردیم تا بتونیم شروعی دوباره داشته باشیم.هرچند کم سختی نکشیده بودیم.هم من هم امیر و شاید همه ی این سختی ها نتیجه ی یک تفکر کودکانه،یک لحظه غرور بود......این غرورو باید کنار میذاشتیم.....دو تامن باید میشد ما....وجودم پر از هیجان بود.هیجان غرق شدن تو دو تا چشم میشی....سرمو انداختم پایین و باز نگاهم خورد به حلقه ی توی دستام.....یاد خانوم فرهادی افتادم و یه لبخند نشست رو لبام......گفته بود دیگه شاگردم نیستی که بگی خانوم فرهادی!حالا عروسمی و منم شکوفه ام.....مثل مادر خودت.....بازم یه لبخند دیگه نشست گوشه ی لبم و فکر کردم مردم پیش خودشون میگن دختره زده به سرش.....دیگه نمیدونستن زده به قلبم.......اینه ی جیبیمو در اوردم تایه نگاه به خودم بندازم.....متعجب از اینکه همه چیز مثل قبله لبخندی زدم تا چال های روی گونمم چک کنم!خب...همه چیز عادی بود جز اینکه ارایشی به صورت نداشتم و لباسهام یکدست مشکی بود و چادر سیاهی هم انداخته بودم سرم.....زیر چشمام هم گود افتاده بود و چشمامو درشت تر از قبل نشون میداد.برعکس مسافرای دیگه جز یه کیف هیچی همراهم نبود.....بالاخره صدای مهماندار هواپیما بهم فهموند که هر لحظه بهش نزدیکتر میشم.:خانوم ها و اقایان.....


بالاخره فرود اومد و مردم هجوم بردن که پیاده بشن....اوف....تو هواپیما هم دست از این کاراشون برنمیدارن.....صبر کردم تا همه پیاده شن و من اخرین نفری بودم که پامو روی زمین مشهد گذاشتم....باد سردی به صورتم میخورد و چادرو به اهتزاز در می اورد.ریه هامو پر از هوا کردم واندیشیدم این همون هواییه که وارد ریه های امیر هم شده.سوار دومین اتوبوس شدم و در حالیکه ایستاده بودم گوشیمو روشن کردم تا خبر رسیدنمو به مامان اینا بدم.اونا همه بیدار بودن و منتظر نتیجه.خانواده ی امیر هم هنوز خونه ی ما بودن.به مامان اطمینان دادم که سالم رسیدم و بعد با شکوفه جون حرف زدم تا از موقعیت امیر خبر بگیرم.اخه اون تنها کسی بود که امیر به تماسش جواب میداد.با توجه به حرفی که به شکوفه جون زده بود مبنی بر اینکه تا بعد اذان صبح هم توی حرمه بعد از خروج از فرودگاه یه تاکسی گرفتم برای حرم.گنبد طلایی توی تاریکی از دور نمایان میشد و حس غریبی به من میداد.اومده بودم امیرمو از امام رضا بگیرم.زیرلب زمزمه کردم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا و سرمو پایین انداختم.....امیر من حالا اینجا بود امامرضا....من اینجا از تو حاجت های زیادی گرفتم....وقتی سردرگم بودم وقتی از خدایی که به من نشون میدادن هراسون بودم پناه اوردم به تو و تو خدای خودتو بهم نشون دادی که مهربون ترینه.....خدایی که مهربونیش از خشمش پیشی میگیره و وجودش عشقه....سردرگمی هامو ازم گرفتی و بهم اطمینان دادی....موقعی که من خودمو گم کرده بودم کمکم کردی وجود حقیقیمو پیدا کنم و راهمو انتخاب......تو اون بحبوحه ای که مردم از ترس جهنم نماز میخوندن بهم یاد دادی که باعشق نماز بخونم......اون موقعی که بچه ها به زور مادر پدراشون روسری سر میکردن یه کاری کردی حکمتشو پیدا کنم و روسری رو زمانیکه منطقم بهم دستور میده سر کنم.....تو کمکم کردی خدامو پیدا کنم....اعتقاداتمو خودم پایه ریزی کنم.....خیلی مدیونتم.........امروز بازم سردرگمم.....نیمی از وجودمو گم کردم ...اعتقاداتم باز زیر سوال رفته.....بازم تو حقیقت وجودم شک دارم....بازم موندم کدوم راهو انتخاب کنم....اومدم کمکم کنی......اومدم نیمه ی دیگه ی وجودمو ازت بگیرم......کمکم میکنی؟



به حرم نزدیک و نزدیکتر میشدیم و ضربان قلب من تندتر و تندتر میشد.از ماشین پیاده شدم و قدم های لرزونم سمت حرم روون شد.......ایستادم مقابل گنبد طلاییش و باز سلام دادم......باید کل اون حرم به اون بزرگی رو زیر پا میذاشتم تا پیداش میکردم...تشویش و دلهره وجودمو لبریز کرده بود.قدم به قدم حرم رو زیر پا میذاشتم و دونه دونهزائرا رو از نظر میگذروندم تا گمشده ی خودمو پیدا کنم.پاهام میلرزید و اظطرابم بیشتر میشد.....این پسره پس کجا بود؟؟؟نکنه رفته بود توی خود حرم؟؟؟دوساعتی میشد که توی حرم میگشتم و پیداش نمیکردم........اذان صبح نزدیک بود و مردم دسته دسته وارد میشدن.....خسته بودم.....همه جا رو تار میدیدم ....باید یه کم مینشستم.نیاز مبرمی به خواب داشتم.....نشستم روی یه سکو ی خلوت و سرمو گذاشتم رو زانوهام و چشمامو بستم تا ارامش بگیرم...



00000



یه مرد نورانی اومد جلو.....دخترم.....دخترم.....چرا نرفتی زیارت اقا؟مگه دنبال گمشدت نیستی؟؟برو زیارت اقا...برو دست بکش به ضریح....پیداش میکنی.....برو دخترم....تردید به دلت راه نده....راهت روشنه......



برق سه فاز بهم وصل شد و از خواب بیدار شدم......صداش تو گوشم زنگ میزد...راهت روشنه....راهت روشنه.....تردید به دلت راه نده.....اون مرد نورانی کی بود که ارامشو بهم هدیه کرد؟باید میرفتم اون کاریو که گفته بود میکردم.....پاهام دیگه نمیلرزید....ارامش داشتم....نه دلهره بود و نه اضطراب.....به کارم اطمینان داشتم.به حلقه ی تو دستم ایمان داشتم.....وارد حرم شدم و نمازمو اونجا خوندم.....حالا باید به ضریح دست میزدم......برخلاف انتظارم کارسختی نبود....یه نیرویی منو جلو میبرد...دستم رسید به ضریحش و گفتم خودت کمکمون کن اقا........نشستم و زیارتنامه خوندم.....اون یه ذره تشویشی که تو دلم مونده بودم پاک شد......اروم تر از هر وقت دیگه ای تو زندگیم وارد صحن شدم و کفشامو پوشیدم......صدای فریاد مردی توجهمو به خودش جلب کرد:خدایا.....خدایا ......چرا انقدر سختش کردی؟خدایا طاقتم تموم شده...دارم دیوونه میشم.....خدایا برس به دادم.....و متعاقب اون صدای هق هق دردناکش.......چقدر این صدا برام اشنا بود.....انگار سالها میشناختمش.....قلبم لرزید.....ایم امیر من بودکه اینطور زانو زده بود؟جلوتر رفتم........چقدر لاغر شده بود.....ته ریش چندروزش جذاب ترش میکرد.....دلم براش ضعف رفت.....هق هق گریش نظر همه رو به خودش جلب کرده بود....رفتم جلو و ایستادم بالای سرش...یه بولیز سفید تنش بود و یه شلوار سورمه ای که کتش کنارش تا شده بود.استینای پیراهنشو تا کرده بود.....از اون امیر صاف و اتو کشیده خبری نبود......امیر درمونده بود....صدای هق هق گریش خنجری بود به قلبم.....میدونم نگاهم سنگین بود که سرشو اورد بالا....گریش قطع شد و مات زل زد بهم.انگار باورش نشده بود چون زود سرشو انداخت پایین....خدایا گفتم دیوونه ام.....نگفتم دیوونه ترم کنی که.......

لبخند زدم و اروم گفتم: امیر ...... .امیرارسلان.... .بلندشو ........

نگاه ماتشو دوخت به:بسم الله الرحمن الرحیم!

خندم گرفت:دستت درد نکنه دیگه.... حالا ما شدیم جن ....

با صدایی که بی شباهت به ناله نبود:هانیی!خودتی؟؟تو...؟

سرمو انداختم پایین:اره خودم.........

_من... .تو.... .اینجا؟اینجا چیکار میکنی؟کی؟خدایا...

حرفشو خورد و خیره شد تو چشمام.... و من هم......غرق شدن تو اون چشمای میشی.گرم بود..... چشماش پر حیرت بود.نگاهامون به هم گره خورده بود.گره ای گور..... به سختی خودمو از دنیای اون چشمای میشی کشیدم بیرون.امیرم به خودش اومد و باز سوالشو تکرار کرد:تو اینجا..؟

سرمو به نشانه ی تایید تکون دادم: میگفتی باهام حرف داری....

از جا بلند شد و کتشو برداشت..... :واسه همین اومدی؟

نگاه میشیش منتظر بود.... حیرت زده بود.... :کی بهت گفت؟کی گفت من اینجام؟

پوزخندی زدم:بو کشیدم پیدات کردم...!

حرفی نزد.هر دو به سمت خروجی حرم راه افتادیم....قبل از بیرون رفتن ایستاد:هانی.....چشماش میشی نبود...رنگ عشق بود.....هزار رنگ!

تلاش کردم غرق اون هزاررنگی نشم و گفتم:الان وقتش نیست امیر....بیا بریم یه جای دیگه.....

هوا گرگ و میش بود.....قلبم لبریز از ارامش....امیر جلو میرفت و من پشتش.....هر از چندگاهی برمیگشت نگاهی ناباورانه بهم مینداخت و من سرمو به زیر می انداختم.سعی داشتم نفس های عمیقی رو که بوی عطر امیرو به مشام میفرستاد ازش پنهان کنم......مطمئن بودم هوا سرده اما من جز گرما احساس نمیکردم.....مونده بودم امیر کجا داره میره که جلوی هتل.....توقف کرد.از سلام و علیکی با نگهبان کرد فهمیدم 20روزو اینجا بوده و با خودم فکر کردم کم کم یک و نیم میلیون خرج این بیست روزش شده با این هتل شیکی که اومده!با دست به سمت پله ها اشاره کرد.میخواستم بگم نریم تو اتاق که پیشدستی کرد:این بالا یه لابی داره که خلوته....

یه لابی بزرگ که اون موقع همه ی چراغ هاش خاموش بودو تنها روشناشییش مربوط به نوری بود که از پایین می اومد.یه میز چهار نفره انتخاب کرد و مقابل هم نشستیم.چونشو گرفت بین دستاش و نگاه منتظرشو دوخت به من...:نگفتی ....
دستپاچه از اون نگاه و اون همه نزدیکی گفتم: من اومدم بشنوم....
غمگین گفت:یعنی حرفام انقدر ارزش داشت که پاشی این همه راهو تنها بیای؟
_اگه ارزش نداشت ،اگه سنگین نبود شما نگفتنشو تحمل میکردی....نمی اومدی اینجا که از بار سنگینیش کم کنی....
_هنوزم میگی شما؟هنوزم غریبه ام برات؟
_غریبه نبودی که غریبگی نمیکردی.....حرفتو میزدی....
_گذاشتی اخه؟
_نیومدم گله هاتو بشنوم امیر ارسلان....
_امیرارسلان؟
با همه کششی که اون میز برام داشت نیم خیز شدم
_صبر کن لعنتی.....بعد 20روز اومدی....حالا...
نشستم:باید می اومدم؟کجا؟بهم گفتی کجا میری که بیام دنبالت؟
_پس اومدی گله کنی؟
_نه اومدم حرفاتو بشنوم.....همون حرفایی که انقدر سنگین بوده که کشوندتت اینجا......اومدم یه باری از رو دوشت بردارم.....باید برگردی...بهت نیاز دارن.
_نیاز دارن؟دارن؟نیاز داشتن خودشون می اومدن دنبالم.چی بودم جز یه دکتر معمولی؟واسشون چه فرقی میکرد؟من نشد یکی دیگه......کاش به اندازه ای که به فکر اونایی به منم توجه میکردی هانی.....
_لعنتی اگه بهت اهمیت نمی دادم که الان اینجا نبودم....
_باور کنم؟کار دکتر سماوات نیست؟
_انقدر احمقی که حال زار منو بنویسی به پای دکتر سماوات؟
سرشو انداخت پایین:ببخشید.....این بیست روز تنهایی دیوونم کرده....بیست روزه دارم با رویای تو تو ذهنم حرف میزنم حالا که جلومی مغزم قفل کرده.......دوست دارم فقط نگاهت کنم
و خیره شد بهم....نمیتونستم زیر اون نگاه دووم بیارم.....:پس من میرم یه موقع دیگه...
_نه....صبر کن.....حوصله داری از اول بشنوی؟ خسته نیستی؟
_من اومدم بشنوم امیر...میتونستم فردا صبح بیام ولی الان اومدم .....الان اومدم که الان بشنوم........
_میخوام زیر و بم زندگیمو برات تعریف کنم....بچه ی اول خانواده بودم.مامانم معلم بود و بابام الکترنیک خونده بود. زندگیشونو از صفر شروع کردن ومن که تنها کمی بعد از ازدواجشون به دنیا اومده بودم به واسطه همین موضوع و مسائل دیگه با خیلی از مسائل زندگی زودتر از اونچه فکرشو بکنی اشنا شدم.همینا باعث شد دلخوشیام با دلخوشیای هم سن و سالانم متفاوت باشه.یه کم منطقی تر برخورد کنم با مسائل و به توانایی های خودم تکیه کنم.با تکیه به همین توانایی ها به اینجایی که الان هستم رسیدم.همیشه از سبک زندگی روزمره متنفر بودم.مامان و بابام هر دو صبح زود میرفتن سرکار و عصر برمیگشتن.سنی نداشتم شاید 2-3 سال ولی خوب یادمه بابام وقتی میرسید خونه استراحت میکرد و مامانم تازه کار اصلیشو شروع میکرد.غذا درست میکرد ،خونه رو جمع میکرد با من بازی میکرد و اخر شب درحالیکه بابام با خیال راحت روزنامشو میخوند مامانم از فرط خستگی همونجا توی اشپزخونه خوابش میبرد.اون موقع ها از بابام بدم میومد که انقدر راحت از این مسئله میگذره.بچه بودم...نمیفهمیدم....فقط فشار زیادی که روی مامانم بودو میدیدم و سعی میکردم با بچگی نکردنم از این فشار کم کنم....ود این بین بچگی نکردنمو نوشتم پای بابام .....بزرگتر که شدم فهمیدم بابام بی تقصیره.جامعه ای که ما توش زندگی میکنیم اینطور حکم میکنه و زنها هم با اطاعت همیشگیشون تو این حکم کردن کم دخالت ندارند.با خودم فکر میکردم اگه مادرم یه بار اعتراض میکرد و از پدرم میخواست تو کار خونه کمکش کنه امروز موهاش انقدر سفید نبود در کنار موهای جوگندمی پدرم.....مادر و پدرم پابه پای هم کار کرده بودن تا ما به رفاه و اون زندگی مرفه برسیم اما هرکی میدیدمیگفت حمید چه جربزه ای داشت که تونست تو چهار پنج سال همچین دم و دستگاهی به هم بزنه.کسی به زحمتای مادر بیچارم توجه نداشت و اونم براش مهم نبود.همین که میدید پدرم راضیه لبخند رو لبش بود.....این وسط تنها کسی که راضی نبود من بودم......تو اون دنیای قشنگ کودکی از روال زندگی بدم اومد....به جای اینکه به پسر بودنم توجه کنم سعی کردم دخترا رو درک کنم که فردا منم عین پدرم فشار زندگیمو نندازم رو شونه ی همسرم.....زن داییم ارایشگر بود و تو خونشون اموزشگاه ارایشگری داشت.هر روز به بهانه بازی با دختر داییم میرفتم اونجا و بادقت نگاه میکردم ببینم چیکار میکنه.ارایشگری رو هم همونجا یاد گرفتم.کسی این موضوعو نمیدونست تا اتنا بزرگ شد!توی ارایشگاه از صبحت خانومایی که اونجا بودن خیلی چیزا فهمیدم.اینکه یه خانوم بدش نمیاد از اینکه فشار زندگی رو اونجور که مادر من به دوش کشید تحمل کنه....فقط به خاطر اینکه همسرش بهش توجه کنه.....از همه ی زنا بدم اومد.....اطاعت به خاطر توجه....همیشه فکر میکردم زنا انقدر بدبختند؟تو اون جریانا اشپزی و خیلی کارای دیگه رو هم یاد گرفتم. یه زمانی رسید که همه هم سن و سالام رسیدن به جایی که درمورد جنس مخالفشون کنجکاوی کنن.....من اما همه چیزو میدونستم.تجربم از هر پسر دیگه ای تو اون سن و سال بیشتر بود.به جای اینکه جذب بشم دفع میشدم....یه جورایی از همشون بیزار بودم...از دخترایی که انقدر کمبود دارن که غرورشونو میذارن زیر پاشون و میفتن دنبال یه پسر......بیخیال هم سن و سالام شدم و چسبیدم به درس....با بهترین رتبه پزشکی قبول شدم و بعد گذروندن 7سال دوره عمومیمم بورسیه گرفتم رفتم امریکا...تقریبا جایی برای فکر کردن به جنس مخالف نگذاشته بودم.....برعکس همه پسرا من از ظرافت متنفر بودم....اولین روز کاریم تو ایران با دختری روبه رو شدم که به نظرم ملکه هرچی دختر اوایی بود.ارایش کامل ولباسای مد روزش اولین چیزی بود که به چشمم اومد.....اون دختر داشت درمورد من حرف میزد و من با انزجار نگاهش میکردم.....با خودم گفتم چنین دختری یا از بیماراییه که مجبوره هر دقیقه بیاد بیمارستان یا از پرستارایی که به زحمت کار گیر اوردن......نمونه ی بارزی از دخترای جلفی که تا یه پسر میبینن میفتن دنبالش.....اول از ارایشگاه شروع میکنن تا برسن به زایشگاه......مثلا خوشحال بودم که ترسیده و ماجرا همونجا کات میشه که دیدم پشت سرم راه افتاده.....حرصم گرفت.....وقتی دکتر سماوات گفت دانشجوش بوده و الان دکتره دهنم باز موند....دکتر سماوات الکی از کسی تعریف نمیکرد.با خودم فکر کردم حتما با همون ناز و اداش از استادا نمره گرفته....وقتی دکتر سماوات رفت و گفت کار داره انتظار هر عکس العملیو ازش داشتم جز خشم.....خشمش حرصمو دراورد.....با خودم گفتم پته شو میریزم رو اب........وقتی احترام کارکنان بیمارستانو دیدم بهش فهمیدم یه جای کار میلنگه......با عشوه و ناز که نمیتونست یه بیمارستانو جذب خودش کنه.....از همون لحظه برام شد یه معما.....دلم خواست کشفش کنم.....به بهانه ی اشنایی با بیمارستان رفتم نشستم تو اتاق ....میخواستم ببینم واقعا دکتره و کارش تعریفیه یا نه....رفتارش با مریضا برام غریب بود.یه جوری برخورد میکرد انگار کس و کار خودشه که خوابیده روی اون تخت.....میتونستم قسم بخورم که حتی ناراحتم میشه....با خودم گفتم این روحیه و پزشکی؟وباز منتظر شدم این احساساتش که برای یک پزشک احمقانست تو تشخیص مانع بشه اما میدیدم تا چندتا از علائم رو میشنید تشخیص میداد.....حتی زودتر از منی که تجربم ازش بیشتر بود....انقدر سریع ودقیق تشخیص میداد که یکی نمیدونست فکر میکرد قبلا بهش گفتن.......چنین ادمی تو مخیله من هم جا نداشت.....برام عجیب بود....رفتارش با یه پیرزن و رفتارش بامن.....بدون خداحافظی رفت و منو گذاشت تو فکر......تو فکر بودم که در اتاق باز شد و دوستش اومد.....منو پشت پرده دید و با اون دختر اشتباه گرفت......حرفای اون و مکالماتی که بعد اون با هم داشتیم زندگی هممونو عوض کرد.......اولین باری که مجبور شدم کنارش توی اتاق عمل بایستم تحسینمو برانگیخت.....یه دانشجو و اون همه مهارت....همین بود که دکتر سماوات اونقدر بهش پا داده بود....اولین باری بود که یه دختر پاشو از معادلات من فراتر میذاشت....با خودم فکر کردم لابد خدا زیادی بهش لطف کرده و هوش سرشار بهش داده وگرنه اونم یکی عین بقیه.....سعی میکردم به هر طریقیه فراموش کنم برای اولین بار یه دختر توجهمو به خودش جلب کرده.....سعی میکردم پشت صحنه ی زندگیشو تجسم کنم و به خودم بقبولونم که اینا همش ظاهرسازیه......تقریبا پذیرفته بودم که تو هواپیما حرفاش ذهنمو درگیر کرد......سالها کتاب هایی رو میخوندم که اون نوشته بود.....سالها طرز فکر یه دختر نوجوونو تحسین میکردم....مونده بودم تو کارش.....منتظر بودم تو فرودگاه فرانسه مانتو و روسریش از تنش دربیاد...یه دختر جوون چی میخواست جز ازادی.....انتظارم ولی هرگز به سر نیومد.....چند روز گذشت و روسری همچنان جای خودش بود......حالا من بودم و اون....تو فرانسه تنها....با خودم گفتم روسری سرکردنش به خاطر حفظ ظاهر بوده و الانه که بذاره کنار....ولی زهی خیال باطل.....کفم بریده بود.....سعی میکردم تفاوت هاشو یه جوری هضم کنم که با یه صحنه عجیب رو به رو شدم.....عده ای که مزاحمش شده بودن و اون ماده بببری بود که اونا رو میدرید.....یه لحظه مادرم اومد جلو چشمم.....تو.......ازخودم بدم اومد بابت اون همه قضاوت نابه جا......رفتم جلو کمکش کنم و حالا این من بودم که مورد اصابت مشت و لگد قرار میگرفتم.....اون مشت و لگد ها برام شیرین ترین اتفاق بود....بهم فهموند یه دخترم میتونه از خودش دفاع کنه...یه دختر همیشه نیازمند نیست...یه لحظه وجود خودمو اونجا اضافی دیدم و دلم گرفت.....وقتی برگشتم با نگاه حیرت زده ی دختر مواجه شدم......خدای من...قشنگترین نگاهی که دیده بودم....قشنگ ترین رنگی که خدا میتونست به تصویر بکشه....قشنگ ترین نقاشی خلقت چشمای همین دختر بود....نیمی از صورتش توی تاریکی بود و نیمی دیگه در روشنایی.....یکی از چشمها رنگ شب بود.....و اون یکی عسلی .....اون انقدر حیرت زده بود که متوجه نگاه خیره ی من نشد.....دوباره برگشت و به کارش ادامه داد....انگار نه انگار که منم هستم....اون شب از ترس اون نگاه خیره واینکه فهمیده باشه باهاش تندی کردم......انتظار هرچیزیو داشتم جز اینکه چند روز منو از دیدن خدش محروم کنه و به قولی قهر کنه.....گفتم لوسه ولش کن.....اون لحظه ای که ضعفشو دیدم دلم لرزید...این دختر نباید ضعف میکرد.....وقتی چشماشو باز کرد غرورو توش خوندم...فهمیدم قهرش به خاطر همین غرور بوده.....پا گذاشتم رو بی اعتناییام و سوالایی رو که مدتها ذهنمو به خودش مشغول کرده بود ازش پرسیدم...مغزم باز ارور داد.....اون حرفایی که شنیده بودم حرفای اون دختر ظزیف بود؟اون داشت از منطق باهام حرف میزد؟ ....از فرداش بیشتر باهاش اشنا شدم.....دیدن دوستای دختر و پسری که رفتارشون باهاش یکی بود و احترام زیادی براش قایل بودن بهم فهموند این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست....حاضر بودم همونجا به پاکیش قسم بخورم....اون چندروز طلایی تموم شد و من وقتی به خودم اومدم که زیر بارون دو تا جام عسل منو تو خودش گم کرد.......تازه فهمیدم اون چند روز چیزی داشتم که هیچوقت تو زندگیم اونجور تجربش نکرده بودم.....ارامش...اون دختر به من ارامش میداد....دوست داشتم زمان بایسته و من تا ابد باهاش زیر بارون قدم بزنم.....بعد لحظه هایی بود که نزدیکتر از هروقت دیگه ای کنارم بود....بوی تنش داشت دیوونم میکرد...خودمم نمیدونستم چمه که میخوام بزنم زیر گریه....


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان - رمان ازدواج به سبک کنکوری , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45279

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا