تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق به سبک من (ادامه ی فصل پنجم)


_خوابیده بود روی صندلی.....من چشم شده بودم و نگاهش میکردم......صورت بی عیب و نقصی داشت....قیافه ی خاصی که به دل مینشست....ظریف بود و من به یاد اوردم رفتارش خشن هم میتونه باشه.....پر احساس بود و من به یاد اوردم منطقی هم برخورد میکنه.....گیجم کرده بود...انقدر ناگهانی تغییر موضع میداد که من فکر میکردم یه ادم دیگست.....سردرگم بودم....دلم نمیخواست پام برسه تهران....اونجا که رسیدیم و شیطنت هاشو دیدم دلم ضعف رفت براش....بعد یاد مامان شکوفه افتادم و همه ی لحظه هایی که تو ذهنم ثبت شده بود......باید هرجوری که بود از ذهنم بیرونش میکردم.....یه هفته تمام تلاش خودمو کردم که نرم سراغش .یه هفته ندیدمش ولی بوی عطرش باهام بود.یه هفته زجر کشیدم.طاقتم داشت تموم میشد که خودش با پای خودش اومد.....نمیدونستم نگاش کنم یا به حرفاش گوش بدم....صداش قشنگ ترین موسیقی بود به گوشم....احساساتم برام غیر قابل درک بود.این دختر چی داشت که منو به اون حال دچار کرده بود؟ درمورد سهند میگفت و من لحظه به لحظه خجالتم بیتشر میشد.....حواسم فقط به این دختر بود.....نباید میفهمید....با یه پوزخند سروتهشو هم اوردم.....دیدن چشمای به خون نشستش یه تیر بود تو قلبم.....فکر نمیکردم بلد باشه گریه کنه....اون لحظه دلم میخواست سهندو خفه کنم که باعث اشک ریختن این موجود خواستنی شده......خواستنی.....همونجا به خودم اعتراف کردم خواستنی ترین دختریه که تابه حال دیدم.دختری که چشمای عسلیش منو خواه ناخواه به سمت خودش میکشید.....اون گل سرخ ها همش برای اون بود......دلم میخواست دونه دونشو تقدیمش کنم ولی اخه چطوری......تا اون موقع فکر میکردم خوب بلدم با یه خانوم چطور تا کنم ولی اون دختری بود که همه معادلات منو به هم ریخته بود.....وجودش هنوز یه معما بود.معمایی که هرروز سخت و سخت تر میشد و من بیشتر توش غرق میشدم ....وقتی اون زن دستشو گذاشت تو دستم گرم شدم،ارامش گرفتم....برای اولین بار تماس دست دختری حالمو دگرگون کرد.اون تقلا میکرد دستشو بیاره از دستم بیرون و من محکم گرفته بودمش......اون لحظه نیازمندترین نیازمند روی زمین بودم.نیازمند گرمای دست دختری که هنوز خوب نمیشناختمش و منو گریبانگیر احساسی کرده بود که هنوز خوب نمیدونستم چیه........ظاهرا اروم بودم اما درونم غوغایی به پا بود........توی بیمارستان دیگه ای که اون دختر نبود جراحی داشتم....کارم که تموم شد چشمم خورد به چشمای دلواپسی که داشت هشیاریشو از دست میداد.....نه....هانی من که دیروز سالم بود.!تیغ جراحی پاشو برش میداد و من برای اولین بار تو اون چند سال با دیدن خون احساس تهوع کردم....سریع خودمو رسوندم بیرون و همونجا بود که رازم واسه سهند برملا شد....سهند میگفت عشقه...عشقه که باعث میشه تو ذهنت بگی هانی من،یه چیزی ته دلم بهم میگفت راست میگه.اما نمیتونستم قبولش کنم.یه دختر با اون همه ظرافت منو دیوونه ی خودش کرده بود!اون چند روزی که اون توی بیمارستان بود بدترین روزای عمرم بود.به هر بهانه ای میرفتم و می اومدم که شاید یکبار اون نگاه عسلی به نگاهم گره بخوره.....ولی اون هربار که میرفتم خواب بود و دیوونه ترم میکرد.اخرسر وقتی رسیدم که داشت مرخص میشد....وقتی که نگاهش باز رنگ شیطنت داشت.........من تحمل اون نگاهو نداشتم.باید باور میکردم عاشقشم و اون نگاهو تا ابد مال خودم میکردم....مال خودم؟حالا منم داشتم مثل پدرم فکر میکردم.مثل هزاران مرد دیگه......اون راضی میشد نگاهشو به من بسپره؟همونجا با رفتارش بهم فهموند ادمی نیست که مالکیت بپذیره....خودمختاره.... همون شب مریضی که قرار بود به کمک هم جراحیش کنیم حاش بد شد و اوردنش بیمارستان......مطمئن بودم با اون حالش رختخوابو ول نمیکنه بیاد پی مریضی که قرار نیست ازش پولی بگیره...اما در کمال تعجب اون جلوتر از من تو اتاق عمل حاضر بود! وقتی من حواسم تو اتاق عمل پرت بود که اون چطور با اون پا کار میکنه بهم تذکر میداد که جون یه ادم زیردستمه و حواسمو بیشتر جمع کنم.....اون شب دیوونه تر از هر وقت دیگه بودم.....بعد عمل میخواستم باهاش حرف بزنم اما اون رفته بود.توی حیاط به این ناکامی فکر میکردم که صدای جیغش بند بند وجودمو لرزوند.........دوان دوان خودمو رسوندم بهش.تو اون وضع گیر دوتا عوضی افتاده بود و عاجزانه کمک میخواست...جلو رفتم و اغوشمو برای جسم ضعیفی که در حال سقوط بود باز کردم.گرم گرم بود و خونی...بوی عطرش دیوونه ترم میکرد....موقع برگشتن به بیمارستان او در اغوش من بود و من کمی از احساس ضعفی که دربرار او داشتم رو ازد دست داده بودم....ازش خون میرفت و من خوشحال بودم که این خون روی پیراهن من میچکه....حالا من بودم و زخمی که بخیه میخواست....اول خودمو اماده کرده بودم که تو اون حال هرچی تنشه دربیاره ،باید احساساتمو کنار میذاشتم و به چشم یک پزشک بهش نگاه میکردم.......درکمال تعجب وقتی برگشتم دیدم مثل همیشه همه جاش پوشیدس...تنها زخمش بیرونه....این دیگه کی بود خدایا...با اون همه خونی که ازش رفته بود بازم رو اعتقادش مونده بود.....اون لحظه احترامم بیشتر از عشقم بود.جلو رفتم و با نهایت احترام بخیه ها رو روی زخمش نشوندم......قلبم تو سینه اروم نداشت و اون بیخیال احساسی که قلب منو به بند کشیده بود راحت خوابید.....اون لباس خونی رو دور ننداختم....اویزون کردم تو کمدم....وقتی دیدم با ماشین داره برمیگرده خونه روح و روانم به هم ریخت.....با خودم گفتم جدی جدی این دیگه کیه؟جون خودشو ول میکنه به جون یکی دیگه برسه.....اون روز وقتی رسیدم خونه از قیافه ی پریشونم مامان شکوفه همه چیزو فهمید.....مجبور بود بره اتریش و اخرینروزایی بود که ایران بود...کلی نصیحتم کرد گفت امیر عشق غرور نمیشناسه....غرورتو بذار زمین و من احمق مثلا گفتم چشم......منتظر بودم بیاد از اون عوضی هایی که تیکه پارش کرده بودن بپرسه...بره شکایت...این با شناختی که ازش داشتم بیشتر میخوند......اما اون اومد و راحت گفت میگذره.....من باز اشتباه کرده بودم....این دختر اصلا معادله نمیشناخت.....باید معادله و فرمولو کنار میذاشتم و با دلم میرفتم جلو...این درست تر بود....روز عقد سهند وقتی با چشمام کل باغو از نظر گذروندم و پیداش نکردم اتنا بهم خبر داد یه دختره ارایشش به هم خورده .ازم خواست بیام کمک....خدا میدونه چقدر تو دلم لعن و نفرین کردم اون دختره رو که با ورود به اتاق با حوری خودم زیبا تر از هر وقت دیگه ای روبه رو شدم......تازه فهمیدم اون مدت همش با طرز فکر اون زندگی کردم و تا حالا یه بارم به چهرش دقیق نشدم.....حالا اون چهره ی بی نظیر تو ذهنم حک میشد تا مونس همه تنهاییام باشه.....چهره ای که زیر دستم نقش میگرفت....و بعد تن ظریفش که در اغوشم پیچ و تاب میخورد....به یادماندنی ترین عروسی عمرم بود......اولین دختری رو که باهاش رقصیده بودم رو عاشقانه دوست داشتم. .......نمیخواستم عشقم با هوس قاطی بشه...واسه همین گفتم یه مدت با هم سرد برخورد کنیم تا دوباره طرز فکرش برام اسطوره بشه نه چهره ای که یه لحظه هم از جلوی چشمم دور نمیشد....اون هم انگار همین تصمیمو داشت....سردی اون دوباره تردید ها رو به دلم برمیگردوند......من رو از دیدنش محروم میکرد و من به تصویری که تو ذهنم بود دلمو خوش کرده بودم.......سهند بهم لقب بی عرضه رو میداد و من فکر میکردم راست میگه....بعد این همه مدت دل و دینمو بهش باخته بودم اما نتونسته بودم ذره ای از توجهشو هم به خودم جلب کنم.......به لطف سهند بیشتر میشناختمش و هر روز دیوونه تر از روز قبل میشدم....سردی اون هم بیشتر میشد......سهند از دستم کلافه شده بود....نمیتونست ذره ذره اب شدنمو ببینه....مثلا میخواست همه چی رو تموم کنه که گند زد به همه چی....سهند میگفت زنا حسودن...حسادتشونو باید تحریک کرد...اگه بفهمه کس دیگه ای رودوست داری دیوونه میشه.....من ابلهم گفتم از اینستون به اون ستون فرجه و عقلمو دادم دست سهند...چهرشو وقتی میشنید کسیو دوست دارم هرگز ازیاد نمیبرم.....سرد و سردتر میشد و به اتیشم میکشید.....نتونستم تحمل بیارم..رفتم بیرون و ایستادم بالای پله ها....وقتی فریادشو شنیدم اشکم دراومد.....من ساده دل فکر میکردم اونم یکی مثل بقیه میخواد بیفته دنبالم گدایی محبت کنه اما اینبار برعکس شده بود.....دوماه تموم خودمو تنبیه کردم که نبینمش...با خودم میگفتم از دیده رود انکه ز دلها برود.....زهی خیال باطل.....بعد دوماه دیدمش.....وقتی داشت گریه میکرد....اتیشم زد...چطور تونسته بودم دوری فرشته کوچولومو تحمل کنم؟ سرشو بلند کرد.....لاغر شده بود....چشماش طلای ناب بود.....تحمل گریشو نداشتم....تحمل دوریشم....ده روز صبر کردم به احترام همکار متوفی و دلمو زدم به دریا....نمیدونستم چطور باید ابراز علاقه کنم...چطوری بگم که مدتهاست با نور چشمای اون راه بیمارستانو پیدا میکنم.......گفتم بذار از خودش بپرسم......خواهرانه جوابمو داد...و من در پس اون چهره ی خواهرانه ای به خودش گرفته بود حسادتو پیدا کردم...عشقو دیدم...فرداش وقتی اومدم حرف دلمو بزنم زبونم گرفت...در مقابل یه دختر.....چقدر عصبانی شد.....اصلا فرشم نمیکردم.....حالا پشت سرش میدویدم و خواهش میکردم بایسته....انقدر هول بودم که پام لیز خورد.....از اغما چیز زیادی یادم نمیاد.....وقتی چشمامو بعد چهل روز باز کردم فریادشو شنیدم که بیمارستانو میلرزوند.....حرفایی رومیزد که مدتها حسرت شنیدنشو داشتم...چقدر تودار بود که اون همه وقت عشقشو پنهون کرده بود......اون لحظه ارزوم بود جوابشو بدم...دراغوش بکشمش و بگممنم دوستت دارم.....خیلی وقته ولی اون بدون اینکه چشمای باز منو ببینه رفت.....وقتی از جام بلند شدم که بهش همه چیزو بگم با چهره ی مغبون اطرافیانم مواجه شدم....میگفتن خودکشی کرده ولی من باور نداشتم...حداقل انقدر شناخته بودمش که بدونم اهل خودکشی نیست....وقتی فهمیدم چهل روز از بالاسرم تکون نخورده کلی به خدا شکایت کردم.....چشماشو باز کزد....و قبل اینکه حرفی بزنم منو از خودش روند......وقتی گفتم دوستش دارم خندید و گفت چه زود باوری...اونجوری گفتم که خدا دلش بسوزه.....کتمانشم دوست داشتم.....تحملم کم شده بود....حرفام تو دلم باد کرده بود....فرصت حرف زدن بهم نمیداد......به عشقش تردید داشتم.....طاقت نیاوردم....زدم به جاده..گفتم بیام پیش امام رضا.....قبلا زیاد کمکم کرده بود....بیست روزه زار زدم و خواستم خودش عشقمو بهم بده...هانیمو بهم بده...خودش راهو هموار کنه....
به اینجاش که رسید حرفشو قطع کرد....اشک تو چشماش حلقه زده بود.صورت من هم خیس خیس بود.....حالا هیچ تردیدی برام نمونده بود....من بودم و امیر....با یه زندگی......در حالیکه میلرزیدم همه چیزو براش گفتم...مثل خودش از همه احساساتم پرده برداشتم.....حرفم که تموم شد سرمو بالا گرفتم....صورتش خیس بود مثل صورت من.....:هانی.....هانی من...دوستت دارم....بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی......خندیدم و او هم......با لبخند جعبه ی قرمز اشنا رو از جیبش در اورد:این خیلی وقته تو جیب منه.....فکر کنم حالا وقت گفتن اون جمله ی معروف رسیده.....با من ازدواج میکنید مادمازل؟
سرمو انداختم پایین.....از من بود حلقه رو میگرفتم و بی تامل میگفتم بله...نوکرتونم هستیم اقا.....
ولی اون ته مونده ی منطقی که برام مونده بود قلقلکم میداد...بهتر بود همه سنگامونو وا میکندیم بعد......
_امیر میخوام عشقمون همیشه بمونه...حتی اگه ازدواج نکردیم....امیر ازت میخوام حرفامو بشنوی بعد دوباره پیشنهادتو تکرار کنی....من برای این ازدواج شرایطی قائلم.....شرایطی که بتونم همسر خوبی برات باشم و میخوام همه این شرایط پشت قباله عقد ذکر بشه.....امیر من اقابالاسر نمیخوام،همسر میخوام.....همراه میخوام...میخوام زندگیمکو با همسرم شریک بشم....پابه پاش کار کنم بیرون و اونم پا به پای من تو خونه......من حق طلاق میخوام........امیر من بی توجهی و خیانت نمیتونم تحمل کنم....من...
لبخند زد:همین؟
سرمو انداختم پایین.دستمو گرفت...از تماس دستش گرم شدم.....:منم شرطایی دارم هانی....
سرمو اوردم بالا:من ازت میخوام همسرم باشی...خانوم خونم باشی نه کلفت..... میخوام خانومی کنی...میخوام اگه یه وقت ظلمی بهت کردم خانومی نکنی و بهم بگی......هانی....خانومم میشی؟سرورم میشی؟
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستشو اروم فشار بدم.....لبخندی زد و با بالا اوردن دستم دونه دونه سرانگشتامو بوسید....تماس لبهاش جریان برق 220ولتی بود که به من وارد میشد.....به انگشت حلقه ی چپم که رسید مکثی کرد.پشت حلقه رو میدید و نگین فیروزه انگشتر رو به من بود.اخمی کرد و گفت :یادمه این انگشتت همیشه خالی بود...
دستمو از دستش بیرون کشیدم و با شیطنت بردم پشت سرم:اخ...دیدی چی شد؟حواسم به همه جا بود جز اینکه قبلا به کسی قول ازدواج دادم...شرمنده....
یه لحظه رنگش پرید....دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم: حلقه ی نشون مامان شکوفست...و روشو به سمت امیر گرفتم تا نگین فیروزشو ببینه.خندید و گفت: جانم؟مامان شکوفه؟!پس بگو.....
خندیدم: میدونستی قبل از اینکه بره اتریش اومده خواستگاری من و مامان اینام تقریبا بله رو بهش دادن! یعنی این همه حرص زدن ما الکی بود!
خندید.:عجب اعجوبه ایه این مامان من!
_امیرارسلان!
_ببین چیکار کرده یه روزه.....من یه سال زور زدم ا دل خانومو بدست بیارم اونوقت.....
داشتم براش توضیح میدادم که مامانش معلمم بوده و اون نگاهش رو دست من ثابت بود.حرصم گرفت.:گوش میدی امیر؟
_هان؟میگم دستم خشک شدا!ندادی اخر اون دستو !
دستمو گرفتم جلوش.حلقه ی فیروزه رو در اورد و بوسه ای به جای حلقه زد.باز برق سه فاز و قرمز شدن !خدا رو شکر کردمتتاریکه و این رنگ به رنگ شدنمو نمیبینه که گفت:میدونستی قرمز میشی خوشگل تر میشی و منو قرمز تر کرد......حلقه ای که با سلیقه انتخاب کرده بودم در دستم جای گرفت.:هیچ عروسیو دیده بودی که حلقه نشونشو خودش انتخاب کرده باشه؟ و باز با بوسه ای بر دستم دیوانه ام کرد......چه شب قشنگی که سبکتراز هر وقت دیگه ای با لالایی امیر ارسلان از پشت تلفن به خواب رفتم......فردایی زیبا در انتظار بود....
چشمامو باز میکنم و نور چشممو میزنه.سرخوش یاد اتفاقات شب قبل میفتم و کش و قوسی به بدنم داده و از تخت میپرم پایین.گوشیمو نگاه میکنم.5تا میس همش از امیر.لبخندی میزنم و دکمه ی سبزو فشار میدم.صدای امیر ارسلان خوش اهنگ تر از هروقت دیگه ای تو گوشم میپیچه.:سلام خانوم من....ساعت خواب؟
_سلام امیر....مگه ساعت چنده؟
_دوازده.
از جا پریدم:راست میگی؟
_دروغم چیه هانی خانومی....چه خواب سنگینیم داری ماشالا.یه ساعت تمام وایساده بودم جلو در اتاقت در میزدم!اخر گفتم برم تا زنگ نزدی به نگهبانی بگی مزاحم اومده.
_امیر!!!!!!
با محبت گفت:جانم؟
حرفی که میخواستم بزنمو خوردم و به جاش گفتم:من تازه دلمو صابون زده بودم که یه صبحونه مفصل بخورم.....
خندید:عیب نداره هانی خانومم.....به جاش یه ناهار مفصل بخور.....چطوره؟اینم بگم مامان اینامون دارن توشه سفر میبندن و تا فردا اینجان.خلاصه اینکه اولین و اخرین نهاریه که میتونیم دو نفره بخوریم.پس زودی حاضر شو بیا پایین که منتظرم....
با شوق تنها لباسی که با خودم اورده بودم پوشیدم و بدو خودمو رسوندم پایین.توی لابی نشسته بود.مثل همیشه شسته رفته.با این تفاوت که از کراوات خبری نبود.با نگاهم برگشت سمتم:سلام.....لا مصب خیلی سنگینه
سلام کردم و با تعجب پرسیدم چی؟
با شیطنت گفت:دو جام عسل....
_امیر!!!!!
_جانم هانی خانومم؟به نظرت کجا بریم؟نظرت درمورد شاندیز چیه؟
_بدم نمیاد یه شیشلیک بزنم تو رگ.....
_پس بزن بریم....
اروم دستشو اورد جلو.دستمو پشتم قایم کردم و سرمو به نشونه مخالفت تکون دادم.
اهی کشید و گفت :ای خدا کی میشه اسم این خانوم خوشگل بیاد تو شناسنامه من تا ببینم بعدش بهونش چیه....
خندیدم:بعدش میگم پیف پیف بو میدی....برو اونور!
او هم خندید:پس خدا به دادم برسه.....
_هنوز دیر نشده ها اگه پشیمونی....
_حرفا میزنید خانوم...کار ما از این حرفا گذشته.....
جلو رفت و در ماشینو باز کرد:بفرمایید هانی خانومم
_مرسی.
نشستم و با خودم فکر کردم این منم کنار امیرارسلان؟خواب نیستم؟انگار اونم به همین فکر میکرد که گفت:هانی باورم نمیشه این من و توییم که بی بهونه کنار همیم....
_منم....خیلی سختی کشیدیم تا به اینجا رسیدیم امیر....
_همهاین سختیا به خاطر غرور من و تو بود خانومی.....بیا همینجا بهم قول بدیم این غرورو کنار بذاریم و دو تا منی رو سربه فلک میکشه بکنیم ما....
و همونجا بهم قول دادیم غرورمونو بذاریم کنار.....امام رضام شاهدمون بود.....
عجیب ترین خواستگاری که دیده بودم همین خواستگار خودم بود.توی لابی هتل نشسته بودیم و صد جفت چشم بهمون خیره شده بود.برخلاف معمول که عروس خانوم میشینه توی اتاق تا صداش کنن و چایی بیاره نشسته بودم روبروی امیر و گارسون سینی رو پر و خالی میکرد.بزرگترا حرف میزدن و قول و قراراشونو میذاشتن و من تو دنیای خودم پیش امیر بودم.....اصلا نفهمیدم کی بریدن و کی دوختن....صدای کف جمعیت بود که مارو تو شادیمون همراهی میکردند و من و امیر که تو دنیای خودمون غرق بودیم.....
شادی با خوشحالی دستاشو به هم مالید و سوتی زد:اوه اوه...کی میره این همه راهو....وای خدا جونم...چه خوشگل شدی هانیییی!دل من که ضعف رفت....بیچاره امیرارسلان......
با تردید نگاهی به دخترکی که در قاب ایینه جا خوش کرده بود انداختم: مطمئنی خوبه همینجوری؟
شادی خندید:میترسی نپسندتت عروس خانوم؟
جوابمو تو چشمام خوند:به خدا خیلی خوشگل شدی....
صداشو اورد پایین:بین خودمون باشه اگه صاحاب نداشتی همینجا یه لقمه چپت میکردم...
با همه دلهره ای که داشتم خندیدم:برو بابا توام! پاشم برم تا درسه قورتم ندادی....
_اهان این شد...عروس باید شاد باشه....هه هه!تو هم به جرگه مرغا میپیوندی عشقم.....عشق میکنم.....عشق....!
_زده به سرت ؟
خندید.:به خدا خوشحالم.....و شیطنت امیز ادامه داد:و هم اکنون هانی و امیرارسلان و شکلکی در اورد
_شادییییی!
_جون؟
از حرص سری تکون دادم و مشغول پوشیدن لباسای سفیدی شدم که با امیر خریده بودیم.موهامو که شادی به طرز بسیار زیبایی درست کرده بود رو با روسری سفید حریرم طوری پوشوندم که خراب نشه.چادرمو سر کردم و رو به شادی گفتم:حاضرم...
شادی برگشت و باحیرت نگاهم کرد.اشک جای شیطنت تو چشماش جا گرفت: خوشبخت بشی هانی!
ااشکاشو با پشت دست پاک کرد و بوسه ای بر گونه ام زد.تقه ای که به در میخورد نشون از اومدن امیرارسلان داشت.ضربان قلبم شدت گرفت.درو باز کردم :سلام.شادی با یه ببخشید از کنار امیر گذشت و بیرون رفت و مجالی داد تا تو چشمای میشیش گم شم.امروز میرفتیم که عشقمونو تو شناسناممون ثبت کنیم و بگیم نیمه دیگه وجودمونو پیدا کردیم ... میرفتیم که کامل بشیم.امیر جلو اومد و بوسه بر پیشونیم زد.حرفایی که تو کلمات جا نمیشدو ریخت تو چشماش و وجودمو پر عشق کرد......
وحالا این عاقد بود که میپرسید ایا وکیلم؟
از ایینه مقابلم نگاهی به خود انداختم.راه درازی در پیش داشتم.امیرارسلان....کنارم منتظر بود و گنبدی طلایی که درقاب اینه جا خوش کرده بود ...... یاد مرد نورانی افتادم. راهت روشنه .... همه دلهه هامو گذاشتم کنار و با توکل به خدا بله رو گفتم.دست های امیرارسلان بود که دستمو مثل بلور در دست گرفته بود تا حلقه ساده ازدواجمونو توش بندازه و حلقه ای که من در دستش جای دادم.عسلی که در دهانم گذاشت شیرین ترین عسلی بود که میچشیدم ..... حس خاصی داشتم ..... یک شروع دوباره ... یه ادم جدید با مسئولیت های جدید ...... پیوند دو تا قلب ...... یکی شدن دو روح .... به هم پیوستن دو جسم.... چشمامو بستم تا گرمای دست امیرو که دورم حلقه شده بود با تمام وجود احساس کنم ..... این امیر من بو د که نجوا میکرد : بیا قول بدیم تو همه سختیا کنار هم باشیم .....
و باز پیمانی که قلب هامونو نزدیکتر میکرد توی اون فضای معنوی .......
دنیا در دستان ما بود......


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان - رمان ازدواج به سبک کنکوری , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45278

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا