تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق به سبک من (فصل ششم)



شکوفه در حالیکه میخندید:خب دیگه مینا جون با اجازتون دو تا اتاق این جوونا رو یکی کنیم .....
_هرجور صلاح میدونی شکوفه جان
چه زدوم با هم عیاق شدن ... مینا جون و شکوفه جون ..... دوستی مادر زن و مادر شوهر چه شود؟
شکوفه جون انگار دست بردار نبود این دفعه نوبت بابا بود که ازش اجازه بگیره :اقای کامیاب اجازه میفرمایید؟
بابا هم رضایتشو اعلام کرد و شکوفه جون با گذاشتن شناسنامه ها جلو متصدی تقریبا کل هتل رو خبر کرد.هلهله ای شد بیا و ببین ...... سیل تبریکات از سوی مهمانان و کارکنان هتل سویمان روانه میشد و ما ناگزیر با لبخند جوابشونو میدادیم. کم کم انقدر تعداد مردم زیاد میشد که من و امیر گم شده بودیم بینشون .... بین اون همه ادم داشتم خفه میشدم که متصدی هتل کلید اتاق دونفره ای رو با چشمک تحویلمون داد و برامون ارزوی خوشبختی کرد. با هزار بدبختی راهمونو از بین اون جمعیت کشیدیم و رفتیم.
_خدا خیرش بده ... خوب جیم شدیما !دیگه داشتم خفه میشدم.
در اسانسورو باز کرد: خدا مامان شکوفه ی منم خیر بده ......
تاب تحمل نگاه اتشینشو نداشتم.سرم ناخوداگاه به سمت پایین میرفت ..... با اوردن دستش زیر چونم سرمو بلند کرد ...... حرارتش از دور منو میسوزوند. تپش های قلبش در کنار صدای ناهنجار اسانسور هم به گوش میرسید ......با توقف اسانسور به خودمون اومدیم. در اسانسور باز شد و پیرزنی خیره به صورت های سرخ ما لگان وارد شد و ما خارج..... وسایل اتاقمو به کمک امیر بیرون اوردم و کلیدشو تحویل دادم. وارد اتاق دونفرمون شدیم . زیر سنگینی نگاه امیر وسایلو جا به جا کردم و همه چیزو مرتب گذاشتم سرجاش ...... التهاب نگاه امیر ارسلان منو میسوزوند . میدونستم بیتاب دیدن موهاییه که تا به اون روز ندیده بود اما من مجالی میخواستم که موهامو مرتب کنم. انگار فهمید چون بلند شد و رفت دستشویی تا مهلتی به من بده برای در اوردن چادر و مانتوم. تر و فرز لباسای سفیدمو با یه تی شرت بنفش و شلوار جین برمودا عوض کردم.موهامو مرتب کردم و ارایشمو پررنگ تر. صدای بسته شدن در توالت اومد. جلوی اینه بودم و روی برگشتن نداشتم.قلبم توسینم بالا و پایین میپرید و با هر قدمی که امیرارسلان به سمتم برمیداشت ضربان قلبم تندتر میشد. یک ..... دو ..... سه ..... حالا درست پشت سرم بود و نفس های گرمش گردنمو نوازش میداد. اروم از شونه هام گرفت و برم گردوند . دو چشم میشی فریاد عشق سر داده بودند. : اعتراف میکنم حتی فکرشم نمیکردم که فرشته کوچولوی من انقدر خواستنی باشه ..... با یه حرکت سریع تو اغوشش جا گرفتم .اغوش ستبرش حالا پناهگاه من بود. نفس عمیقی کشیدم و مشاممو پر کردم از عطری که دیوونم میکرد.امیر پیشونیمو با لب هاش نوازش میداد و من به اهنگی که قلب عزیزترینم مینواخت گوش جان سپرده بودم . خدایا امیرمو برام حفظ کن ..... سرشو کرده بود لای موهام ...... اغوشش هر لحظه تنگ تر میشد و من هر لحظه گرمتر ..... :امیرارسلان .... دوستت دارم ...... اولین باری بود که صریح این جمله رو به زبون می اوردم. برای خودمم عجیب بود که این قفل بالاخره شکسته شد. امیر متعجب سرشو بلند کرد و نگاهامون به هم گره خورد. عشق و حیرت تو چشماش موج میزد. سرشو پایین اورد و بوسه ای کوتاه بر لبم زد . جریان برقی که منو میلرزوند اغوش امیرو تنگ تر کرد. بعد یک ثانیه .... یک دقیقه ... یک ساعت راضی شدیم همدیگرو ول کنیم. استخونام تقریبا خرد شده بود و پیراهن امیرم خیس عرق بود. خودشو انداخت روی تخت: دیدی مال خودم شدی خانوم؟!
با عصبانیتی تصنعی:بله بله؟ داشتیم اقا؟
از جا پرید:شرمنده مادمازل ..... غلط کردم ....
حرکتش منو خندوند :امیرارسلان .....!
_به قربونت!
_خدانکنه!
اشاره کرد به تخت:میشه بیای بشینی؟
قلبم از سینه بیرون اومده بود دیگه. از حرکتی که میتونست بکنه و رفتاری که میتونست از خودش نشون بده هراسون بودم دست پاچه گفتم:من ... اخه ...... اینجا؟
خندید:منظورم اون نبود هانی خانومی! کدوم ادم عاقلی ....الان..... نشستم.کشیدم عقب و سرمو رو شونش گذاشت. تو سکوت مطلق ضربان قلب همدیگرو میشمردیم ...... بعد اون همه سختی هر دو نیازمند ذره ای ارامش بودیم ... دور از هیاهو .....

میشه یه نفر فقط یه نفر بیاد نقد کنه ؟لطفا؟!
چشمامو باز کردم .... خجالت کشیدم و دوباره بستمشون .جای بالش دست امیر زیر سرم بود و نفس های گرمش رو صورتم. اون یکی دستشم گرفته بود پشتم و من گیر افتاده بودم تو اغوشش. جام خوب بود تصمیم نداشتم بلند شم. یه کم که گذشت حوصلم سر رفت .چشمامو باز کردم و باخیال راحت دقیق شدم تو چهره اش . چشمای میشیش بسته بود و مژه های بلندش خوابیده بود رو صورتش. پوستش خوشرنگ تر از همیشه به نظر میرسید ..... چقدر دوستداشتنی بود و چقدر من دوستش داشتم ..... قلبم مالامال از عشق شد ... یه لحظه وسوسه شدم ببوسمش .اروم خودمو بالا کشیدم و خیلی اروم گونشو بوسیدم. در همون حال چشماش باز شد. سریع چشمامو بستم و خودمو زدم به خواب .... خندید:من خیلی وقته بیدارم هانی خانومی ..... زیرچشمی داشتم نگاهت میکردم .....
خجالت کشیدم و خون زیر پوستم دوید .
_ قربون خجالتت برم که اونم خواستنیه ..... خیلی چسبید ... نمیخوای یکی محکمتر مهمونم کنی بیشتر بچسبه؟
چشمامو باز کردم.شیطنت از نگاهش میبارید.:نه خیر اقا همون یکی بستت بود ....!
سری به نشونه تاسف تکون داد:عجب کاری کردما.....!اخه همچین یه دفعه ای بوس کردی ذوق کردم پلکام پرید.
اغوششو تنگ تر کرد.:تا بوس ندی نمیذارم بری!
بچه پررو! کی میخواست بره؟ چشمامو بستم و خودمو بیشتر بهش فشردم.بوسه ای بر پیشونیم زد و دستاش رفت سمت موهام:لااقل چشماتو باز کن.
چشمامو باز کردم و باز گره خوردم به نگاه میشیش.نگاهش رو تک تک اعضای صورتم میچرخید. توقف کرد رو لبهام.منظورشو فهمیدم .... سرخ شدم ..... داغ شدم ..... هنوز وقتش نبود ...... سرمو تکون دادم. سرش میومد جلوتر. یه میلی متر مونده بود که تقه ای به در خورد. هردومون با هم از جا پریدیم. بوسه ای کوتاه بر گونه ام نشوند و رفت درو باز کنه . شادی بود.از پشت در خجالتو تو صداش تشخیص میدادم:ببخشید امیر .... شرمنده .... ولی ... چیزه .... نگرانتون شدیم .... چیز .... یعنی .... اونا روشون نشد بیان .... منو فرستادن .....
امیرارسلان خندید:حالا چرا زبونت میگیره؟بیا تو....
شادی با وحشت:بیام تو؟چی؟
از کنار رفت اون طرف تا شادی تو اتاقو ببینه.براش دست تکون دادم. متعجب نگاهم کرد.حتما با خودش فکر کرده بود ......
خندیدم و ازش خواستم بیاد داخل .... تشکری کرد و سریع خداحافظی کرد و رفت.
امیر درو بست و خندید:خودش فهمید بی موقع اومده.خب کجا بودیم؟
_امیر ما از دیروز عصر اینجاییم.برای شام هم که نرفتیم.الن بریم پایین میخوان دستمون بندازن ..... اخ .... گفتم شام معدم صداش دراومد.بدو بریم که حداقل به صبحونه برسیم.
چشم خانومی گفت و رفت سمت دستشویی و من کلی خوشحال شدم که تونستم ذهنشو منحرف کنم.
هردومون حاضر و اماده میخواستیم بریم بیرون که ایستاد جلوی در.:یه چیزیو یادت نرفته هانی خانومی؟
سرمو انداختم پایین و سرخ شدم.
_یه بوس کردن لنقدر سخته؟
سرمو گرفت بالا و صورتشو اورد جلو:بدو که منتظرم.
با بدجنسی بوسه ای کوچک بر گونه اش نشاندم.
لپمو کشید:تو چقدر بدجنسی دختر !گفتم محکم !تا من بیام بفهمم چی شد که تموم شد!صبر کن حالا ....
خندید و شونه به شونه ی هم بیرون رفتیم تا فرصتی بدیم به شکوفه و مینا برای خندیدن و سربه سر گذاشتن.
 
اولین سال تحویلیه که کنار امیرم.اولین سال تحویلی که به جز اسم خودم اسم یکی دیگه هم تو شناسنامم هست. اولین سالی که زندگیم فقط مال خودم نیست.نشستیم رو به حرم و منتظریم سال تحویل بشه.هر کس یه جوری دعا میکنه.ابا نماز میخونه و مامان قران.شکوفه جون دعا میخونه و اقای نامدار هم. امیر مهدی و اتنا هم جفتشون قامت کرفتن واسه نماز.شادی و سهند چسبیدن به هم و گریه میکنن و من و امیر تو سکوت دعا میکنیم.نگاهم رو به گنبد طلایی که من و امیرو به هم پیوند داد.خدارو شکر میکنم بابت همه مهربونیاش و دعا میکنم همیشه هممون سالم باشیم و دلامون خوش باشه.دعا میکنم خوشبخت باشیم.واسه امیر دعا میکنم.واسه خودم .... واسه همه اونایی که تو اون جمعن ... واسه همه مریضا .... واسه همه عاشقا ..... واسه سیمین و مه دخت بی معرفتی که خیلی وقته ازشون خبرندارم. سال تحویل میشه و اشکم درمیاد. همه ی عیدای زندگیم میاد جلو چشمم.این بیست و هشتمیشه .... امسال بیست و هشت سالم تموم میشه و میرم تو بیست و نه ...... امسال خونم عوض میشه و از خونه بابام میرم خونه ای که قراره با عشق بسازیم ..... امسال ...... ازپس زمان نگاهی به هانی گذشته میکنم و نگاهی به هانی که اینجا نشسته ..... به همه اون چیزایی که یه زمان میخواستم رسیدم .... خدایا شکرت ..... گریم شدت میگیره .... امیر پشتمو میگیره و تو گوشم میگه: فکر نمیکردم انقدر زود بفهمی چه کلاهی سرت گذاشتم و گریمو خنده میکنه. بزرگتر ها عیدی میدان.صدای نقاره تو فضا میپیچه و روحمو صفا میده . سال نو رو به هم تبریک میگیم و من به برنامه هایی که تو سال جدید دارم فکر میکنم. به عنوان یک زن متاهل مسئولیت هام دوبرابر شده ..... میریم که نماز بخونیم و من دلمو میدم دست امام رضا ..... کینه هامو فراموش میکنم ....سختی هایی که کشیدمو میذارم تو بقچه هر چی بدیه از دلم جمع میکنم میدم دست امام رضا که همه رو خوبی کنه ...... میدونم راهم روشنه ..... با امیرارسلان ...... وقت رفتنه ... اخرین دیداره ... خداحافظی میکنم ....... راه میفتیم سمت شمال ..... من و امیر تنهاییم تو ماشین. همه خرت و پرتا رو گذاشتن تو ماشین امیر که ما تنها باشیم ......... درختا جوونه زدن و عشق هم تو دل من .....
دریا خروشانه .باد تازیانه میزنه. سردمه . اتیش روشن کردیم نشستیم دورش .خوابم میگیره و سرمو میذارم رو شونه امیر.دستشو حلقه میکنه دورم .....
چشمامو باز میکنم ...... روی کاناپه ام. یه بالش زیر سرم و یه پتو روم. هرکی یه جا ولو شده. تعدادمون زیاده و به هرکی یه اتاق نمیرسه.دلم واسه امیرارسلان تنگ میشه.بدعادت شدم. بالش بهم دهن کجی میکنه و به یادم میاره شبای قبل دست امیر جای اون بوده. شادی خر وپف میکنه و سهند که روی زمین خوابیده تو عالم خواب میگه ای جون!
خندم میگیره. خواب از سرم پریده . پتوی کنارمو میپیچم دورم و اروم میزنم بیرون.دریا میخروشه . اتیش روشنه و یکیم کنارش. میرم جلو .سرشو برمیگردونه :داشتم فکر میکردم چی میشه بیای .....
_چرا تا حالا نخوابیدی؟
جواب نداد.فهمیدم اونم بدعادت شده .بی هیچ حرفی نشستم کنارش و سرمو گذاشتم روشونش ...... دریا میخروشید و قلب من هم ....
اوف ..... یه بار دیگه چمدون لباسی رو که چیدنش کار مامانه زیر و رو میکنم ..... نه خیر ..... یه دونه لباس تمیزم پیدا نمیشه ..... نگاهی به تن حوله پیچ شدم می اندازم. این جوری که نمیشه ...... به ناچار چمدونو خالی میکنم رو زمین ...... یه چیزی پیدا کردم! با خوشحالی تالباسو باز میکنم. یه شلوارک کتون زیر زانو با یه تیشرت جذب! اخه اینا به چه دردم میخوره ....؟ جلو سهند که نمیشه ..... یادم افتاد سهند و شادی رفتن یه گشتی تو شهر بزنن ...... اخه فقط سهند نبود که ..... هنوز با بابای امیر رو در بایستی داشتم ..... موهامم هنوز ندیده بود چه برسه به این پر و پاچه ی ....... رفتم سراغ چمدون شادی ...... اینا که همش لباس خواب بود ..... مثل اینکه چاره ای نداشتم جز پوشیدن همون لباسا ..... لباس کثیفامو برداشتم که بندازم تو ماشین و از پله ها اومدم پایین.سلام!صبح به خیر.
همه داشتن فوتبال نگاه میکردن و کسی حواسش به من نبود . اخیش .... خودمو رسوندم به اشپزخونه و لباسا رو شوتیدم تو ماشین لباس شویی . داشتم فکر میکردم چه جوری برم بشینم که توجه کسی جلب نشه که نگاه خیره ی شکوفه جونو احساس کردم: روز به روز خوشگل تر میشیا ..... این که اینجوری گفت بقیه چی میگن ..... اوف ..... داشتم فکر میکردم همونجا بشینم تا کار ماشین تموم شه که شکوفه جون یه سینی چایی داد دستم:زحمت میکشی عزیزم؟
_رنگ به رنگ شدم: اخه اینجوری شکوفه جون؟ خجالت میکشم ..... لباسام همه کثیف بود مجبوری اینا رو پوشیدم ....
خندید: کسی نیست که دختر .شادی و سهند که نیستن .... بقیه هم که محرمن .... باباته و امیرمهدی ..... اونورم که امیر ارسلان و باباش ...... امیر که شوهرته خجالت نداره ...... نکنه از باباش خجالت میکشی ؟
سرمو انداختم پایین :هر دو .....
خندید و مامانم پشتش ......:حمید مرد چشم پاکیه دخترم ازش خجالت نکش .... اونم جای بابات ..... امیر ارسلان هم که شوهرته دیگه ......
_من ... اخه ....
هلم داد بیرون و یه لحظه توجه همه بهم جلب شد ..... بدتر از این نمیشد ...... درحالیکه سرخ شده بودم احمقانه لبخندی زدم. نامدار بزرگ لبخندی زد و دوباره مشغول شد و امیر یه ان نگاه ماتش موند روم و اونم زود برگشت . رفتم جلو و سینیو اول گرفتم جلو حمید .برداشت و لبخند قشنگی زد :متشکرم عروس گلم. نگاه و لبخندش انقدر به دلم نشست که حس کردم دخترشم و خجالتو گذاشتم کنار. به بابا و امیرمهدی و اتنا هم تعارف کردم و اخر سر سینی رو گرفتم جلو امیر ارسلان . سرشو بلند کرد و با نگاه داغش منو سوزوند: انقدر تودل برویی که هیچ کلمه ای واسه تعریف پیدا نمیکنم . با صورتی سرخ نشستم کنار اتنا . گوشیم زنگ خورد. مه دخت بود.حتما زنگ زده بود عیدو تبریک بگه.
_بله؟
_سلام !خوبی؟
_سلام خانوم!از احوال پرسی های شما؟
_عیدت مبارک بی معرفت ....
_عید شما هم ..... من بی معرفت یا شما بی معرفت؟
_صادقانه میگم من ..... خیلی بد کردم ..... امسال سال تحویل شرمنده خیلیا بودم. هم تو .... هم شادی ..... من یه خریتی کردم ..... تو هم کم بی معرفتی نکردیا ..... عقدم نیومدی ....
_یه عذر خواهی بهت بدهکارم. واقعا حالم جوری نبود که بخوام تویه مجلس عقد شرکت کنم ...... ایشالا واسه عروسیت جبران میکنم ... علی اقا چطوره؟
_خوبه .... سلام میرسونه .جات خالی اومدیم شمال ..... سیمین و نامزدشم هستن ... اقای نامدار خوبن؟مشهدین.؟
جانم؟نامزد؟اینا که تا دوروز پیش دوست بودن چه جوری شدن نامزد؟
_نه اتفاقا ما هم شمالیم .
_پس چه خوب میشه یه وقتی بذاریم همدیگرو ببینیم ..... ویلای خودتونید؟
_نه .... ویلای امیراریناییم .... فاصلمون خیلی زیاد نیست .....
_اخ جون پس قرار برقرار؟
_با امیر حرف بزنم ببینم اگه راضی باشه .....
با سیمین هم حرف زدم و بعد پایان تماس ماجرا رو برای امیرارسلان گفتم. استقبال کرد و قرار گذاشتیم فرداش با شادی اینا بریم ویلای اونا ......
 
با دیدن مه دخت درکنار علی هرچی ناراحتی ازش داشتم از بین رفت .جلو رفتم و محکم در اغوش کشیدمش .دلم براش یه ذره شده بود. دلم برای سیمین بدعنق هم تنگ شده بود. وقتی رومو برگردوندم تا نامزدشو ببینم خشکم زد ..... ذهنم رفت به یک سال قبل :من سعید مرسوم هستم ....... خودش بود؟ اونم رنگش پریده بود. سلام کردم و تبریک گفتم. پس اون بدبختی که قرار بود سیمینو تحمل کنه مرسوم بود؟! حقا که در و تخته خوب با هم جور میشن.دوتا بی احساس خوردن به تور هم ..... همیشه فکر میکردم همسر سیمین باید خدای احساس باشه تا یکم زندگیشون متعادل بشه اما حالا ..... از ته دل ارزو کردم خوشبخت بشن و سعی کردم فراموش کنم مرسوم یه روزی اومده بود خواستگاریم ...... رفتارم کمی محتاط بود . و این احتیاط از چشم امیرارسلان دور نموند :اتفاقی افتاده هانی خانومی؟پکری؟
_پکر نیستم .... فقط .... فقط چیزه
_نمیخوای نگو ....
_نه .... مسئله خاصی نیست ..... مرسوم قبلا اومده بود خواستگاریم .....
انتظار داشتم مثل هر مردی اخم کنه اما عکس العملش یه خنده خوشگل بود: بابا سخت نگیر دنیا رو خانوم ..... خودت داری میگی بود! بعدم مجرد که نیستید معذب باشی . حالا هم اون درشرف ازدواجه هم تو ....
خندیدم و خدا رو شکر کردم .....
چند دقیقه بعد صدای خنده ی شادی و سهند تو خونه پیچیده بود . شادی از خاطرات با هم بودنمون میگفت و ما میخندیدیم.
_نگاه نکنید اینو اینجوری مظلوم نشسته اینجا .... یه اتیشی میسوزوند بیا و ببین ....... یه بار داشتیم جرئت حقیقت بازی میکردیم .....
به اینجای حرفش که رسید ادامه نداد :وای!چرا زودتر به مغز ناقصم نرسید ..... بیاید بریم به یاد قدیما جرئت حقیقت بازی کنیم .... حال میده ها !بهتر از اینکه من این وسط دلقک بشم شما بخندید ......
همه از پیشنهادش استقبال کردند . رفتیم بیرون کنار دریا و اتیشی درست کرده نشستیم کنارش ...... بطری چرخید ..... سهند پرسشگر و سعید پاسخ دهنده :جرئت یا حقیقت؟
_حقیقت ....
_چقدر سیمین خانومو دوست داری؟
سعید مکثی کرد: یه دنیا ...... من در کنار سیمین مفهوم عشقو درک کردم.
نگاهی عاشقانه به سیمین انداخت و سیمین هم .هر دو سرخ شدند و من درحالیکه به چشمام شک کرده بودم با خیال راحت ادامه بازی رو نظاره کردم. باز هم بطری چرخید .شادی و علی .....
شادی_جرئت یا حقیقت؟
سهند :اگه جونتو دوست داری بگو حقیقت و اگه ازش سیری بگو جرئت .....
علی خندید: جرئت ....
سهند:بدکاری کردی علی جون ..... تو شادی ما رو نمیشناسی .....
شادی_اوی! تو شریک دزدی یا رفیق قافله ! مرده و جرئتش !چرا میخوای شجاعت پسر مردمو ببری زیر سوال؟
انگشت اشارشو کرد تو دهنش و ژست ادمای متفکرو گرفت: چی بگم که خدا رو خوش بیاد .....
بعد چند دقیقه قیافه ی ارشمیدسو داشت تو حموم:یافتم یافتم ..... علی اقا پاشو بزن به اب .....
وحشت زده به هم نگاه کردیم :چی؟!
بابدجنسی خندید:واضح بود ! گفتم بزن به اب !
به جای علی صدای سهند دراومد:شادی رحم کن اینجا داریم از سرما میلرزیم اونوقت تو میگی بزن به اب؟حواست هست؟
قیافه ی حق به جانب گرفت ....: اره که حواسم هست .... پاشو دیگه علی اقا .....
قیافه ی علی دیدنی بود: تا کجا؟
_هرچقدر بیشتر مه دختو دوست داری جلو تر برو ....
اسم مه دختو که اورد تردیدشو گذاشت کنار . دولا شد و کفشاشو در اورد و اروم اروم جلو رفت . به جای اون پاهای من تیر کشید .حالا فقط بالاتنش بیرون اب بود. منتظر بودیم برگرده اما اون جلو و جلوتر میرفت ..... فقط گردنش بیرون اب بود ..... سرش هم کم کم میرفت زیر اب و بعد چند دقیقه دیگه هیچی معلوم نبود. جو دوستانمون متشنج شده بود . مه دخت با دلهره ناخوناشو میجوید ..... چند دقیقه گذشت و خبری از علی نشد .... دلم شور میزد ..... مه دخت از جا بلند شد و بی هیچ حرفی با دراوردن کفشاش وارد اب شد ..... چشماشو بسته بود و جلو و جلو تر میرفت .... کم کم اونم محو شد ..... شادی لبشو میگزید:عجب غلطی کردم ..... ولی رمانتیک میشه ها .... دوتایی تو دریا غرق بشن ....
با چشم غره ی سهند ساکت شد ...... نفر بعدی سعید بود که از جا بلند میشد : برم ببینم چی شد .....
کفشاشو در اورد و مثل دو نفر دیگه تو اون سرما وارد اب شد ...... تا زانو توی اب بود که پیکر مه دخت و علی از دور نمایان شد .... دست در دست هم پا به ساحل گذاشتند .خنده بر لب جفتشون بود ...... رفتند داخل تا لباساشونو عوض کنند و سیمین و سعید هم دنبالشون روان شدند . شادی خنده کنان دستاشو مالید به هم: دیدید برگشتن ترسوها! و دوباره بطری رو چرخوند ...... شادی و امیر ارسلان ...... خدا به دات برسه امیر .....
_جرئت یا حقیقت؟
_جرئت ....
_دل داریا اقاامیر .... بعد اون بلایی که سر علی اوردم میگی جرئت ...... ولی چون پسر خوبی هستی برات تخفیف قائل میشم ..... پاشو سهندو ببوس ......
اشاره به لباش کرد :اینجوری ..... میدونم کار چندشیه ولی چه میشه کرد دیگه! شما زیادی شجاعید!
سهند سری بهنشونه تاسف تکون داد: شادی .... مغز تو کله ی تو هست؟ اخه پاشه منو ببوسه؟هانیم که اینجا چغندره دیگه!
شادی زد تو سرش ..... چرا زودتر به فکر خودم نرسید؟ اخه قدیما که شوهر نداشتیم اینجوری بازی میکردیم ...... پاشو اقا امیر .... پاشو که منتظریم ......
به جای امیر من معترض شدم: شادی ..... نداشتیما .....
چشمکی زد ... جز ما که کسی اینجا نیست ..... پاشو امیر خان .... وقتی میگفتی جرئت فکر اینجاشم میکردی دیگه .....
باز ضربان قلبم شدت گرفت ..... تو خلوت خودمون نمیذاشتم .... حالا جلو این دوتا ؟!
_یهنی از علی کمتری دیگه؟
امیرارسلان بلند شد و اومد کنارم ..... دستام عرق کرد ..... منو کشید سمت خودش و نشوند بغلش . سرشو اورد جلو و ثانیه ای بعد لبهامون یکی شد ........ دیگه نه حضور شادی برام مهم بود نه سهند ...... امیرارسلان بود و من و جریان برقی که مارو به هم وصل میکر د .... نگاهایی که به هم گره خورده بود ...... چشمای میشیش پر خواستن بود ...... هوا گرم بود چرا اتیش روشن کرده بودن ؟ این پتو چی بود دورم؟ بوی عطرش نشسته بود تو بینیم ....... بعد چند ثانیه سرامیر عقب رفت ..... نگاهش میسوزوندم ..... تازه حضور شادی و سهند و شاید هم مه دخت و سیمینو به خاطر اوردم. سرمو برگردوندم ..... من و امیر تنها بودیم ..... خورشید داشت غروب میکرد ...... توی چند ثانیه هوا تاریک شده بود! سرمو برگردوندم ...... قدرت حرف زدن نداشتم .....
_چقدر خوبه که انقدر جرئت دارم .....
باز سرش اومد جلو .... قدرت عقب نشینی نداشتم ........
 
 
سیزده روز عیدم به سرعت برق و باد گذشت .... تو اون سیزده روز با امیر نصف ایرانو گشتیم ..... شیراز و کرمان و تبریز و اردبیل ..... یکی از قشنگ ترین سفر های عمرم بود که کلی عکس ازش به یادگار مونده . ادمای تو عکس که من و امیر ارسلان باشیم لبخند عمیقی به لب داریم ..... لبخندی که فقط خدا میدونه عمرش چقدره ...... بعد سیزده روز برگشته بودم تهران و اماده ایستاده بودم جلوی در منتظر امیرارسلان .... مدت زیادی بود که هیچ کدوممون بیمارستان نرفته بودیم و حالا با هم میرفتیم که خبر ازدواجمونو اعلام کنیم . سر راه چند جعبه شیرینی خریدیدم و ب ورود به بیمارستان سیل تبریکات روانه شد سمتمون . از اقای عظیمی نگهبان گرفته تا خانوم کسمایی طبقه نهم همه کامشون شیرین شد و لبخندی به لبشون نشست ..... اخرین نفر دکتر سماوات بود . تقه ای به در اتاقش زدم و یاد اولین روزی که امیرو دیده بودم افتادم .... یکسالی از اون روز میگذشت و حالا شیرینی به دست اومده بودیم خبر ازدواجمونو بدیم . حکمت خدا واقعا ستودنی بود ..... با بفرمایید دکتر سماوات درو باز کردم. دکتر با دیدن ما گل از گلش شکفت ..... :به به! خانوم و اقای دکتر ..... خوش امدید!
_سلام
_سلام به روی ماه جفتتون .... عیدتون مبارک .... پیوندتون مبارک ..... به پای هم پیر شید
_مرسی دکتر .... عید شما هم مبارک ..... سال خوبی داشته باشید ......
_مگه میشه با وجود این پیوند خجسته سال بدی داشته باشم؟
باشیطنت گفتم:دکتر ما ازدواج کردیم شما چرا خوشحالید؟
اومد جلو لپمو کشید:امیر تو هنوز زپبون این وروجکو کوتاه نکردی؟
خندید:دکتر جون منو باهمین زبونش از راه به در کرده ..... بمونه همینجوری که همیشه یادم بمونه .....
_به همین زودی پشیمون شدی پسرم؟
_با اجازتون بله .....
اخمام رفت تو هم
_شما خیلی بی جا کردی پسرم!
خندیدم!
_دخترمو از سر راه نیاوردما .......
_ما کوچیک دختر شمام هستیم دکتر ....
_خب ... اینجور که نشون میده مبانی زن ذلیلی رو با نمره بیست پاس کردی .....!
_دکتر موضعتونو مشخص کنید بالاخره
_من طرف جفتتون با همم. حرفی که جفتتون روش توافق داشته باشیدو قبول دارم ..... من دیگه نه هانی میشناسم نه امیر ..... حالا من یه خونواده میبینم .... یه زوج ..... زوجی که واسه رسوندشون به هم کم زحمت نکشیدم ...... شما
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 106-رمان به خاطر رها , دنیای رمان - رمان ازدواج به سبک کنکوری , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , نگاه دانلود , رمان ایرانی و عاشقانه عشق به سبک من | quixotic کاربر انجمن نودهشتیا ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45277

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا