تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق به سبک من (فصل هفتم)


شادی با دیدنم سوتی کشید: خوش به حال امیر خان ....... اشک تو چشمای شکوفه جون و مامان حلقه زده بود ....... جفتشون اومدن جلو و بغلم کردن ..... زنگ در به صدا در اومد:داماد اومد ...... قلبم تو سینه اروم نداشت ...... نگاهی توی اینه انداختم ..... خوشش میومد؟ تو اون موقعیت شادی شیطنتش گل کرده بود : خانوما چارقدا رو بندازید رو سرتون یه کم این دو تا رو اذیت کنیم و اقا دامادو بچاپیم .... به زور منو فرستاد توی اتاقی که مخصوص استراحت ارایشگرا بود ..... صدای سلام امیر اومد و قلبم تندتر زد ..... هرقدمی که برمیداشت دلهره من بیشتر میشد ....... شادی جلوشو گرفت ...... :همینجوری که نمیشه امیر خان ...... صدای شمردن اسکناس اومد :این که خیلی زیاده امیر خان ..... ما یه چی گفتیم .... _ شادی خانوم با من چونه نزن دیگه ..... صداش نشون از بیقراریش داشت ..... منم بی قرار دیدنش بودم .... بالاخره در باز شد .... با دیدنش نفسم بند اومد ..... کت و شلواری مشکی با بولیز سفید و کراوات قرمز .... بدجور برازندش بود ..... چشماش خیره مونده بود روم .... اومد نزدیک ... از جا بلند شدم .... گرمی نفس هاشو احساس میکردم: این پرنس خوشگل هانی خانوم خودمه ...؟ سرم رفت پایین ..... گرمی لبهاشو روی گردنم احساس کردم .... نگاهش به نگاهم گره خورد .... نگاه تبدار که میگفتن این بود؟ بی هیچ حرفی لبهاش نشست رو لبهام ..... دلم نمیخواست از اون اتاق کوچیک بریم بیرون .... _من نمیدونم این مراسم واقعا ضروریه؟ نمیشه از همینجا مستقیم بریم خونمون که من یه دل سیر نگات کنم؟ دستمو گرفت و بین کل کشیدن جمعیت رفتیم بیرون .... نمیدونم چرا همشون سعی داشتن خندشونو بخورن .... حالا نوبت فیلم برداری بود ... هزار بار بالا پایین کردیم پله های ارایشگاهو تا رضایت دادند .... ماشین عروسمون با گل رز سرخ تزیین شده بود .... قرار بود برای فیلم برداری اول بریم باغ ... از باغ که بیرون اومدیم هردومون کلافه بودیم .از بس که این فیلم بردار ها گفتند اینکارو بکن ... اون کارو بکن ..... اینوری بچرخ .... حالا اونوری .... دومین تانگویی که با امیر رقصیدم همونجا بود ...... برعکس اون دفعه که دستشم به زور بهم میخورد اینبار تمام قد تو بغلش بودم .... با ادا و اطوار وارد سالن شدیم ..... جمعیت دست میزدند و کل میکشیدند .... بعد تشکر احوالپرسی باهاشون بازم با هم رقصیدیم و بعد امیر رفت قسمت مردونه ....... شادی نشست کنارم و کلی سربه سرم گذاشت ...... شوخیاش اصلا به دلم نمینشست .برای فرار بلند شدم و رقصیدم .... بالاخره اعلام کردن برای شام داماد میاد و منو از دست شادی نجات دادند.... نشسته بودیم کنار هم و تویه بشقاب غذا میخوردیم .... _امیر غذا این پایینه ها .... اینی که داری بهش نگاه میکنی منم! _انقدر امشب خوشگل شدی که میترسم با غذا اشتباه بگیرمت .... _امیرارسلان! _به فدات! بالاخره مراسمم تمم شد و وقت خداحافظی رسید .....مامان بابا رو محکم در اغوش کشیده بودم و ول نمیکردم ..... گریه امونمو بریده بود ..... خدا رو شکر ارایشم جوری نبود که خراب شه ...... امیر به زور از اغوش مامان و بابا جدام کرد و اشکای روصورتمو پاک کرد.اروم در گوشم گفت:اگه خواستی شب میبرمت خونه مامانت اینا ... فعلا بذار از شر این فیلم بردار و این همه ادم خلاص شیم ..... خدایا این ادم بود یا فرشته؟ همین یه جمله باعث شد گریمو قطع کنم و خداحافظی رو اسونتر ...... در خونه که باز شد یکه خوردم .... تموم حیاط با گل های رز پرپر شده سنگفرش شده بود ..........دست به دست امیر وارد خونه میشدیم ...... سنگفرش گلهای رز تا خونه امتداد یافته بود ..... راه پله ی مرمرینی که به اتاق خوابها منتهی میشد قرمز قرمز بود .دست در دست هم بالا میرفتیم ..... پله پنجم بود که گلبرگ های رز زیر پام لیز خورد و اگه دست امیر پشتم نبود مغزم متلاشی شده بود ..... دست امیر اومد پشتم و در کسری از ثانیه در هوا معلق شدم و در اغوش امیر جا گرفتم.بوسه ای بر گونم زد و راهشو ادامه داد . از ترس فیلمبردر جیغمو خوردم .گویا از این این اتفاق ناگهانی بدش نیومده بود ... سنگفرش گل های رز تا روی تختمون ادامه داشت .... امیر منو گذاشت روی تخت و خودشم نشست ..... با ادا و اطوار با دوربین بای بای کردیم و فیلم بردار که اخرین نفری بود که تنهایی من و امیرو به هم میزد رفت ...... نامردی نکرد درو هم پشت سرش بست ..... حالا من بودم ونگاه تبدار امیر ..... دستام دوباره یخ کرده بود و دلشوره عجیبی داشتم . بعد اینکه حسابی نگام کرد اومد پشت سرم. گرمی نفس هاش موهای تنمو سیخ میکرد ..... امیر نه ...... تو قول دادی ...... قول دادی .... امیره و قولش ..... بوسه ی گرمش نشست رو شونه های عریانم .... قلبم داشت از جا کنده میشد .... دستاش رفت سمت موهام و سنجاق هاشو دونه دونه از سرم در اورد ....... احساس سبکی میکردم .... رفت از روی میز یه چیزی برداشت و اینبار نشست جلوم .... شیر پاک کن بود ..... با ملایمت ارایشمو پاک کرد ... بوسه ای بر پیشونیم زد: اینجوری خوشگل تری ...... برو یه دوش بگیر که سبک تر شی هانی خانومم ...... حموم توی اتاق خوابمون بود .... خجالت میکشیدم .... گفتم: نه ... حالا فردا صبح میرم .... لبخند قشنگی زد و پشتشو کرد بهم .....:حالا میری؟ بازم از خودم خجالت کشیدم ..... لباسامو دراوردم و وارد حموم شدم .... یه دوش اب گرم همه خستگیامو از بین برد . میخواستم بیام بیرون که یادم افتاد بازم حوله نیاوردم ..... :امر ارسلان ... امیر جان! حوله ی منو میدی ؟ باز خودمو پشت در قایم کردم و دستمو دراز کردم و حوله رو گرفتم ..... بد نبود لباسامم همونجا میپوشیدم ..... دوباره صداش کردم و خواستم بهم لباس بده .... با یه بولیز و شلوار بلند اومد جلوی در: اینا خوبه؟ خدای من .... این دیگه کی بود؟ حق طبیعیشو میداد که من راضی باشم .... از خودم دلخور شدم ... لیاقتشو داشتم؟ یه لحظا تصمیممو گرفتم .... : امیر! این دیگه چیه؟ لباس خوابا تو کشوی چهارمه ... بهت تو چهرش بیداد میکرد ..... پوشیده ترین لباس خوابو اورده بود ! از داشتنش به خودم بالیدم . لباسمو پوشیدم و حالا نوبت اون بود بره حموم ... تو فاصله ای که از حموم بیاد ارایش مختصری کردم و کلی عطر زدم ... قلبم هنوز ضربانش عادی نشده بود ..... از حموم اومد بیرون و کمی عطر به خودش زد: با این موها بخوابی سرما میخوریا.... سشوار به دست اومد پشت سرم .... موهامو با حوصله شونه کرد و سشوار کشید. بعدم نوبت موهای خودش بود ....... خوابیده بودیم روی تخت .... من این سر تخت و امیر اون سر تخت .... سرقولش بود ..... رفتم جلو :مگه قرار نبود مثل همیشه باشیم؟ خندید و اغوششو باز کرد .... سرمو فرو کردم تو سینش :دوستت دارم ..... تصمیممو گرفته بودم ..... سرمو اوردم بالا و در مقابل نگاه تبدار امیر بوسه ای طولانی بر لبش نشاندم ..... انقدر تعجب کرده بود که تا چند دقیقه همینجور بی حرکت مونده بود .... اولین بوسه ی من بود .....سرمو گرفت بین دستاش : این مثل هر شب بود؟ شیطونی کنی یهو دیدی قولمو یادم رفتا ..... خندیدم:عیب نداره ... انسان جایز الخطاست ...... _بله؟ _بله! تا صبح امیر بود و امیر و امیر و نجواهای عاشقانه اش .... امیر بود و نگاه تبدار میشیش .... امیر بود و گرمای تنش ...... گرمی لبهاش .... و دوجسمی که یکی میشد .... چشمامو باز کردم ..... خورشید از پنجره به خونه عشق ما سرک میکشید . نگاهی به اطراف انداختم . امیر نبود ..... ساعت روی دیوار 12رو نشونه رفته بود ..... چقدر خوابیده بودم .... میخواستم از جام بلندشم که در باز شد : سلام هانی خانومم .... صبح به خیر ..... یاد شب قبل افتادم و با خجالت سرمو انداختم پایین .... _تو کی میخوای دست از خجالت کشیدن برداری قربون چشمای عسلیت؟ نگام افتاد به سینی تو دستش: مامان شکوفه کله سحر زنگ زده حال تو رو بپرسه ...... کلی سفارشتو کرده .... اینم به دستور ایشون پختم .... خودمونیم بعضی موقعا بهت حسودیم میشه ها ...... _امیر! _به فدات .... بیا بخور ببین چی از اب دراومده ..... اومد نشست لبه تخت .خودمو جمع و جور کردم.خندید: شوهرتما .....! نیم خیز شدم .... دردی تو دلم پیچید .... اخی گفتم .... با نگرانی بهم نگاه کرد:چی شد؟ _هیچی .... میشه قبلش یه دوش بگیرم؟ _اره ..... میخواست پتو و بزنه کنار که مانع شدم .... خودم پا میشم .... بدون اینکه مجال عکس العملی بده اومد پتو رو کنار زد و بغلم کرد برد حموم ...... یه دوش اب داغ حالمو جا اورد ....... لباسامو تنم کرد و در حالیکه موهامو سشوار میکشید سینی رو گذاشت رو پام :بخور که از دهن افتاد .... یه قاشق خوردم ....:ای .... این چیه دیگه امیر؟من نمیخورم ..... موهامو جمع کرد: میدونم بدمزس ولی بخوری بهتره هانی خانومم . قاشقو از دستم گرفت و پرش کرد و اورد سمت دهنم:این چه کاریه امیر ... خودم میخورم .... قاشقو اورد جلو:حرف نباشه ... خودم غذاتو بهت میدم ..... به زور غذای مزخرفیو که میگفت مقویه و دستور شکوفه جون بود به خوردم داد . کاسه خالی شده بود که چشمم خورد به جعبه کوچیکی که تو سینی بود ...:این چیه دیگه؟ _ناقابل هدیه هانی خانومم .... باز کردم:یه انگشتر عقیق فوقالعاده زیبا ... به چه مناسبت؟ _هدیه شب زفاف ..... خندیدم:مگه شب زفافم هدیه میدن؟ خندید و انگشتر کرد تودستم ... اندازه بود .... :مرسی امیر ... خیلی قشنگه ..... _چون رو دستای گلم نشسته .... _اینجوری لوسم میکنی بدعادت میشما .....! _یعنی من بدم و تو به من بد عادت میکنی؟ _نه خیر شما خوبی .... _پس چرا میگی بدعادت؟ دماغشو گرفتم: تو اخرشم به من نگفتی ماه عسل کجا میریما! _حدس بزن ....! _کجا؟ _یه شهر پر خاطره! _فرانسه ؟ _هویج خوردی؟ _بیمزه! جدی جدی داریم میریم فرانسه؟ سرشو تکون داد. پریدم و گونه اشو بوسیدم:اخ جوووووون!
چشمامو باز میکنم ..... بازم افتاب چشمامو میزنه . نیم تنه ی عریان امیر ارسلان میاد جلوی چشمم ..... از سر خوشی لبخندی میزنم و اروم بوسه ای بر لبش مینشونم ..... چشماش باز میشه و محکم دراغوشم میکشه ..... باصدای دورگه از خوابم درگوشش میگم: امییییر!صبح شده ها نمیخوای پاشی؟ اروم از اغوشش جدام میکنه و از جا بلند میشه .....: ما هم بدعادت شدیم این دوماه .سرکار رفتن به کل یادمون رفته! _به جای این حرفا برو میز صبحانه رو بچین اقای خواب الود! چشماشو جمع کرد: میشه امروزه رو تو بچینی؟ جون امیر بدنم کوفتس! _روز اولی اومدی نسازیا! _جون امیر کوتاه بیا .... اخمی مصنوعی کردم:مگه جون شوهر من نخودچی کیشمیشه که بهش قسم میخوری؟ خندید: میگم اصلا امروز کار و بارمونو تعطیل کنیم؟چطوره؟ _دیوونه شدی؟ بعد یه سال میخوایم بریم بیمارستان اونوقت میگی بیخیال شیم؟ خندید: دیوونم کردن ..... اومد جلو: یه خانوم دکتر خوشگلللللل! با این چشماش ...... دستش رفت سمت شلوارش _امیییییییییییییییییر! خندید:چیه بابا میخوام برم حموم! سرمو به نشونه تاسف تکون دادم. شکوفه جون راست میگفت بعضی موقع ها واقعا بچه میشد و گاهی اوقات هم زیادی بزرگ و من عاشق همین تناقض بودم. هیچوقت نمیتونستم عکس العملشو پیش بینی کنم و این برام جذاب بود. وارد آشپزخونه شدم ..... دوماه بود زندگی مشترک من و امیر اغاز شده بود . دوماهی که ماه عسلمون بود . واقعا هم که اسمش برازندش بود ... ماه عسل ! به کام جفتمون شیرین بود ...... تو خیابون شانزه لیزه قدم میزدیم و ثانیه ثانیه سفر کاریمونو مرور میکردیم ...... تو خیابون راه میرفتیم دقایق با هم بودنمونو به یاد می اوردیم ..... بدتر از همه توی فرودگاه بود .... توی اون دو ماه امیرو خیلی خوب شناختم ...... عاشق تر شدم ..... وابسته تر شدم ..... جونم به جونش بسته شد ..... حالا من بدون امیر معنی نداشتم ...... و امیر هم بدون من ...... تخم مرغی برداشتم و شکستم ...... این تخم مرغه چقدر شبیه زندگی ما بود ..... اولش سخت بودیم .... مثل پوستش ...... شکستیم رسیدیم به سفیدش ..... به هم ایمان اوردیم...... بعدم نوبت زردش بود ...... عمق عشقمون ..... زرده و سفیده رو با هم قاطی کردم ..... من و امیر با هم یکی شدیم ..... مایع زرد رنگ ریخته شد توی تابه و جیلیزش دراومد ........ ما هم قرار بود جیلیز ویلیز کنیم؟ قرار بود بسوزیم تا عشقمون پخته بشه و ثمره بده؟ ...... بعد این سوختن چی ازمون میموند؟ یه ان متوجه افکار احمقانه خودم شدم و خندیدم ...... اخه این تخم مرغ گرد و تپل چه جوری عشق ما رو تو خودش جا داده بود؟گرمای دستی رو رو شونم احساس کردم:کجایی خانومی؟ تخم مرغ بیچاره سوخت! زمزمه کردم:سوخت؟ حس بدی چنگ زد به دلم ...... عشقمون نسوزه؟ .... اه ..... چته تو امروز دختر ؟ چه مرگته؟ مگه عشقم میسوزه؟ _هانی خانومی خوبی ؟ بوی تخم مرغ سوخته حالمو به هم میزد. برگشتم سمتش: امیر!عشقمون نسوزه! خندید : بابا یه بار اومدیم از زیرکار در بریما ! بغلم کرد: سوختن چیه هانی خانومم ؟ عشقمون میپزه ..... به اوج میرسه ..... میوه میده ولی نمیسوزه ...... عشقه خانومی ..... کشک که نیست! سرمو اوردم بالا ...... بوی تخم مرغ سوخته بیشتر شده بود ....... برگشتم ..... گاز هنوز روشن بود . اومدم خاموشش کنم که دستم لرزید و مچم چسبید به تابه ....::اخخخخخ! دستم . _چی شد هانی خانومم ؟ چی شد دستت؟ چقدر داغ بود ...... دستم زق زق میکرد در حالیکه دستمو بالا و پایین میکردم: سوختم امیر !سوختم ..... به دادم برس! هراسون نشندم رو صندلی و بدو رفت پماد سوختگی اورد.درحالیکه پمادو روی دستم میمالید: اخه من قربون شکل ماهت چرا با خودت اینجوری میکنی؟ تازه عروسیا .... نکنه من شوهر خوبی نبودم برات که این فکرای مزخرف اومده تو سرت؟نکنه پشیمون شدی؟ چشمام پر اشک شد: نه امیر!من فقط میترسم ...... تو مرد خیلی خوبی هستی ...... من میترسم ..... سرمو گذاشتم رو سینش ...... صدای قلبش بهم ارامش میداد ...... سیستول ..... دیاستول ..... سیستول .... دیاستول ....... حالا ضربان قلب خودم بود که احساسش میکردم ....... ضربان قلبمون با هم هماهنگ بود ..... از چی میترسیدم؟ همه چی رو به راه بود . زندگی دست ما بود . این ما بودیم که زندگیمونو میساختیم ...... دست من و امیر بود که تار و پود زندگیو کنار هم میچید ..... دو دستی که از دو روح در هم امیخته دستور میگرفت .... جای نگرانی نبود ..... سرمو بلند کردم.چشمای امیر نگران بود . لبخند زدم. متعجب نگاهم کرد و من بلند زدم زیر خنده ....... واقعا نگرانم شده بود . سرمو گذاشتم همونجایی که بود: تغییرات هورمونیه .... زیاد جدیش نگیر امیر جونم ...... همیشه این موقع اینجوری میشم ! چشماش رنگ عشق به خودش گرفت: بعضی موقع ها ادمو بدجور میترسونی! بوسه ای روی گونم نشوند و باز خندید: تو هنوزم قرمز میشی هانی خانومم! سرشو کرد توی موهام:پاشو که الان دکتر سماوات شاکی میشه ! پاشو خانومم .... دیگه هم فکرای بد بد نکن .... باشه؟ _باشه! وقتی وارد بیمارستان شدم نزدیک بود از ذوق جوون مرگ بشم ...... بوی الکل پیچید تو دماغم ...... صدای خانوم فلاح تو بلندگو پیچید ...... تمام وجودم پر از شادی و هیجان شد ...... همه عشقم این ساختمون ده طبقه بود ! ساختمونی که توش بزرگ شدم ..... دکتر شدم ..... عاشق شدم ....... یه لبخند پهنای صورتمو پوشونده بود ..... دست خودم نبود ..... این محیط بهم ارامش میداد . خندون وارد اتاقم شدم تا اولین روز کاریمو به عنوان یه پزشک زن شروع کنم ....... چه حس خوبی بود با شوق کار کردن و انتظار شب رو کشیدن که شوهرت بیاد دنبالت و با هم پا بذارید تو خونه گرمتون زندگیمون کم کم روال عادی به خودش میگیره . صبح زود با بوسه ی امیرارسلان از خواب بیدار میشم و تا امیر دوش بگیره میز صبحونه رو میچینم . کنار هم صبحونه میخوریم و تا امیر میزو جمع کنه من میرم حموم. با هم از خونه میزنیم بیرون .ظهرا با هم میریم خونه و هول هولکی به کمک هم یه غذایی سر هم میکنیم و میخوریم امیر برمیگرده بیمارستان و من تو خونه یه کم استراحت میکنم و بعد مشغول غذا پختن میشم. خیلی تو این کار وارد نیستم. یه ربع طول میکشه یه سیب زمینی پوست بکنم و یه ربع هم طول میکشه خردش کنم. . اخر سرم شست دستم قرمز میشه و تا یه ربع نمیتونم تکونش بدم. !سختمه ولی با عشق این کارو انجام میدم که امیر اومد خونه بوی غذا به دماغش بخوره و حال کنه! بعدشم میرم یه دوش میگیرم که بوی پیاز داغ ندم و یه لباس خوشگل تنم میکنم و اونجوری که امیر دوست داره ارایش میکنم تا وقتی اومد خونه خستتگیش در بره . بعدم میرم یه دستی به خونه میکشم که تمیز باشه . امیر هم ساعت 8-9شب پیداش میشه .همیشه اومدنی یه شاخه رز سرخ دستشه .با اینکه خسته است با روی خوش و دست پر میاد خونه و قبل اینکه پاش برسه تو خونه یه بوسه مینشونه روی گونم . تا من میز غذا رو بچینم امیر دوششو گرفته و لباساشم عوض کرده و داره سس سالادو درست میکنه . دسپختم احتمالا خوب نیست . گاهی زیادی شوره گاهی بی نمک بی نمک . برنجام بعضی موقع ها اش میشه و خورشتام میچسبه ته دیگ !ولی با همه ی این ها امیر با اشتها کلی غذا میکشه و با به به و چه چه همه رو تا ته میخوره و منم کلی کیف میکنم و شست دستم دوباره به کار میفته و خستگی روزم در میره . دو تایی دست به دست هم میدیم و میز شامم جمع میشه . یکی ظرفا رو میشوره یکی ته مونده غذا رو میذاره تو یخچال .بعدشم میشینیم جلوی تلوزیون . امیر بغلم میکنه و با هم فیلم یا اخبار نگاه میکنیم و در همون حین از محل کار تعریف میکنیم و گپی با هم میزنیم . گاهی من پای تلوزیون تو بغل امیر خوابم میبره و گاهی اون . در حالت اول امیر بغلم میکنه و اون همه پله رو میبره بالا و میذاردم رو تخت و یه بوسه به موهام میزنه و خودشم کنارم میخوابه ولی در حالت دوم که من زورم نمیرسه امیرو بلند کنم میرم یه پتو و بالش میارم و خودمم روی زمین کنارش میخوابم . بدنم تا صبح خشک میشه ولی حس کردن امیر در کنارم ارزششو داره . البته این اتفاق گاهی اوقات میفته . بقیه روزا بعد اینکه غذامون پایین رفت لباس ورزشی میپوشیم و میریم قدم زنی . بعضی موقع ها با هم مسابقه میذاریم و بعضی موقع ها هم دست تو دست هم انقدر میدویم که میرسیم به خونه مامان اینا یا شکوفه جون اینا و اون موقع است که اونا رو هم بیخواب میکنیم ! با تن خیس میرسیم خونه و اززور خواب دوتایی میچپیم تو حموم و با کلی دعوا سر اینکه کی اول موهاشو شامپو بزنه یه دوش 5 دقیقه ای پر سر و صدا میگیریم . بعدشم مسابقه میذاریم که کی زودتر مسواک میزنه و لباس میپوشه و وقتی همزمان برای برنده شدن پریدیم رو تخت همدیگرو بغل میکنیم و میخندیم و همونجا هم خوابمون میبره. روزای زوج برناممون اینه و روزای فرد وظایف من و امیر عوض میشه . یعنی اون میمونه خونه غذا درست میکنه و من تا 8-9 بیمارستانم . بعضی موقع ها فکر میکنمم خیلی اقاست که منو با همه شرطام و عیبایی که دارم قبول کرده .وقتی بهش میگم دستشو اروم میذاره جلو دهنم و میگه هر که طاووس خواهر جور هندوستان هم کشد و من فکر میکنم کجام به طاووس شباهت داره؟ جمعه ها برناممون فرق میکنه . بعد نماز صبح میزنیم به دل کوه و صبحونمونو هم همونجا میخوریم . ظهرا نهار مهمون مامانیم شبا هم مهمون شکوفه جون .البته گاهیم ما اونا رو دعوت میکنیم . بعضی موقعا هم فامیلا هوس میکنن دعوتمون کنن و خلاصه برنامه هامون یه کم بهم میریزه . شبای جمعه هم به مطالعه میگذره و از پیاده روی خبری نیست . میشینیم روتخت کنار هم و با هم کتاب میخونیم . شیفتامون همیشه با هم هماهنگه . نشده یه شب رو بدون هم سر کنیم .همه برنامه هامونو جوری تنظیم میکنم که شیفت شب رو با هم تو بیمارستان باشیم . بعضیا میگن خوب نیست انقدر ور دل هم باشید . یه کمم مجردی این ور اون ور برید ولی قطعا اون بعضیا هنوز مزه عشقو نچشیدن . گاهی به خاطر شادی و سهند یا دوستای دیگمون برناممون به هم میریزه ..... غیر از اون هیچی نمیتونه برناممونو به هم بزنه جز دل درد و کمر درد ماهیانه من که گاهی جز خودم امیروهم خونه نشین میکنه . امیر گاهی به شوخی میگه سالی یه بچه بیاریم که از این دردا راحت شی و من هم نامردی نمیکنم یه نیشگون ریز از بازوش میگیرم که نیم ساعت جاش بسوزه و یادش بمونه من کم کم تا 5 سال دیگه بچه نمیخوام! زندگی من و امیر همش عشق نیست ،همش بوسه نیست،هم اغوشی و لذت نیست، عزیزم و جونم و دلم و عشقم ورد زبونمون نیست ..... نمیگم خوشبخت نیستیم نه! برعکس ما تو اوج قله خوشبختی هستیم چون از هم راضییم ولی این به این معنا نیستش که هیچ اختلافی با هم نداریم . گاهی بعضی برخوردای امیر به نظرم توهین بزرگی میاد و گاهی هم رفتار های من به چشم امیر . هر چی نباشه تو دو تا خانواده مختلف با فرهنگ مختلف بزرگ شدیم و خودمونم هر چقدر عاشق و هر چقدر مجنون دو تا ادم کاملا مستقلیم با طرز فکر خاص و یکتا ی خودمون که البته به هم نزدیکه . اینجور موقع ها سعی میکنیم در کمال احترام به هم بفهمونیم که رفتار اون یکی به مذاقمون خوش نیومده و احساسمونو کنار میذاریم و از موضعمون میایم پایین تا اون یکی دلیل رفتارشو توضیح بده و سوتفاهما برطرف بشه اینجوری هم دلخوری بینموننمیمونه و هم با روحیات طرف مقابل و جزئیات شخصیتش بیشتر اشنا مبیشیم. امیر ادم فوق العاده منطقیه و با همین منطقش خوب مجابم میکنه . منطقش خشک نیست و به موقعش احساسم چاشنیش میکنه . حتی بعضی نیاز ها هم باعث نمیشه منطقشو کنار بذاره . در اوج نیاز بهم دست نمیزنه مگر زمانیکه خودم بخوام و شرایط مساعد باشه . منم سعی میکنم همیشه در مقابلش منطقی برخورد کنم و از طرف دیگه هم همه احسامو براش خرج کنم . اگه امیر خیلی نیازاشو بروز نمیده من که تشخیص میدم . حالا من و امیر زن و شوهریم . نیاز های امیر نیاز های منم محسوب میشه پس نباید کوتاهی کنم. خوبی دیگه امیر اینه که به خانواده من به اندازه خانواده خودش احترام میذاره و فکر کنم همون اندازه هم دوستشون داره . رابطه ی دوستانه ای رو که من هیچوقت نتونستم با امیرمهدی برقرار کنم امیرارسلان باهاش برقرار کرده .شدن عین دو تا داداش و من گاهی اوقات به اون همه صمیمیت امیر ارسلان با برادرم حسادت میکنم . منم خانواده اونو مثل خانواده خودم دوست دارم . مامان شکوفه و بابا حمید واقعا در حقم مادری و پدری میکنن . اتنا هم مثل خواهرم میمونه ! من و امیر دوتایی دست به دست هم میدیم و زندگیمونو میسازیم. پس انداز ماهانمون به میزان قابل توجهی بالا رفته و صد البته خرج های دیگمون . پولام بیشتر از همیشه صرف لوازم ارایش و لباس و عطر و ادوکلن میشه . دوست دارم همیشه تو چشم امیر باشم. همه تلاشم بر اینه که در هر شرایطی یه چیز جدید داشته باشم واسه نشون دادن. این چیز جدید گاهی یه لباسه و گاهی یه ایده جالب .توجه بی اندازه امیر هم منو به ادامه کارم ترغیب میکنه . بعضی موقع ها دوست دارم فریاد بزنم: من خیلی خوشبختم چون امبرارسلانو دارم ..... خدایا شکرت!  با خوشحالی دستی به شکمش کشیدم:وای خدا جونم مبارکه مبارکه! اخم کرد: من دارم میزام به خدا تبریک میگی؟ لپشو کشیدم: سهند که نتونست ادمت کنه ببینیم این نی نیه ناز تپلی میتونه یا نه! سهند خندید: حالا از کجا فهمیدی ناز و تپله! _مامان باباش که شما باشید هم ناز میشه هم تپل!وای خدااااا!دارم خاله میشم! دست کشسدم رو شیکمش: نی نی !نی نی جونم پاشو از جات ببین کی اومده؟ خاله اومده!چی چی اورده! وای خدا از شادی تو پوست خودم نمیگنجم ......! سهند:امیر این خانومتو بگیر ! جو اینجا بدجوری گرفتتش. !ببینم تو که انقدر بچه دوست داری چرا خودت دست به کار نمیشی! خنده ام به اخم تبدیل شد: اه!مگه چند وقته عروسی کردیم ؟ شما هم زیادی هول بودید. بچه چیه؟ دست و پای ادمو میگیره! همشون زدن زیر خ
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 106-رمان به خاطر رها , دنیای رمان - رمان ازدواج به سبک کنکوری , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , نگاه دانلود , گنج رمان , رمان ایرانی و عاشقانه عشق به سبک من | quixotic کاربر انجمن نودهشتیا ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45276

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا