تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق به سبک من (فصل هشتم)


همیشه وقتی میشنیدم که میگفتن یکی از دلایلی که بزرگان ما رو سفارش به ازدواج میکنن اینه که زن و مرد با وجود هم ارامش بگیرن حرصم میگرفت و در مقابل گوینده جبهه میگرفتم که چرا فقط به یه جنبه ی موضوع توجه میکنن و در نظر نمیگیرن که این اعتماد متقابل و عشقه که میتونه موجب این ارامش بشه نه صرفا جسم ...... اما اون لحظات عمیقا به حرف بیشمار گوینده هایی که بارها با جواب های دندان شکنم دهنشونو بسته بودم اعتقاد پیدا کردم ...... تنها چیزی که میتونست اونجور ارومم کنه امیر بود ..... اون لحظات دوست نداشتم توجیهم کنه .... دوست نداشتم باهام حرف بزنه .... تنها در پی ارامشی بودم که گرمای تنش بهم میداد ...... حالا نشسته بودم روی مبل و دنبال منطقی ترین راه ممکن بودم ...... زندگیم روهوا بود ..... باید یه کاری میکردم ..... تصمیمی میگرفتم که بعد ها با به یاد اوردنش پشیمون نشم ..... تصمیمی که شرمندم نکنه ..... اولین مشکل توی زندگی مشترکمون بود که قصد داشتم به تنهایی حلش کنم ..... گفتنش به امیر حس خوبی بهم نمیداد ..... دوست نداشتم قضاوتم عجولانه و از روی احساس باشه و امیر ازم ناامید باشه ..... دوست نداشتم مثل هر زن دیگه ای برخورد کنم ..... مگه زندگیم مثل زنای دیگه دیگه بود که برخوردامم مثل اونا باشه؟ مگه امیر گذاشته بود اب تو دلم تکون بخوره؟ .... اخه یکی نبود بگه مگه تو واسش کم گذاشتی که .... که .... نه هانی .... فعلا گریه جایز نیست .... اول مطمئن شو بعد .... امیر مردی نیست که .... تو هم زنی نیستی که ...... چرا نباید زنی باشم که ..... چرا همش که که میکنم ..... خدایا خودت بهم صبر بده . خودت راه درستو نشونم بده . موندم تو یه چند راهی ...
بی هدف پا میشم میرم اتاق خوابمون ..... دونه دونه کشوها رو باز میکنم ..... همش لباسه ..... دنبال چی میگردم؟ میرم اتاق کار مون ...... کل کتابخونه ها و کشو ها رو میگردم ..... دریغ از یه برگ کاغذ نا اشنا .... مجبورمیشم همه رو از نو بچینم. فعلا امیر نباید بویی ببره. میخوام از اتاق برم بیرون که چشمم میخوره به میز .... یادم می افته کشوی میزو نگاه نکردم. میرم سمتش .... لعنتی ! اینکه قفله! یعنی چی توشه .... من که یادم نمیاد چیزی توش گذاشته باشم ... حتما کار امیره! حتما .... نه! من نباید بد فکر کنم. من نباید زود قضاوت کنم .من نباید .... همش که شد نباید! پس باید چیکار کنم؟ یه ان هوس میکنم برم بیمارستان ..... جایی که بهم انرژی میده .... موهای در هم گوریدمو به سختی شونه میکنم و اولین لباسی که میاد جلو دستمو میپوشم و بدون ارایش میزنم بیرون.حال و حوصله رانندگی ندارم پس یه تاکسی دربست میگیرم. بهار صورتمو نوازش میکنه. باید ملایم باشم. تندی ممنوع! میرسیم جلوی بیمارستان. درست زمانیکه که درحال دراوردن پول از کیفم بودم چشمم خورد به ماشین امیر که داشت از پارکینگ بیرون میومد .... حتما میخواست بیاد خونه ناهارو با هم بخوریم ..... با این فکر از ماشین پیاده شدم ..... اما ..... اگر ..... اگر ها قلبمو پر کرد ..... در یک تصمیم ناگهانی دوباره نشستم توی ماشین: اقا اون ماشین سیاهه رو دنبال کن .....
  تصمیممو گرفته بودم. همه جوانبو سنجیده بودم و میخواستم تصمیممو عملی کنم .مثل همیشه لباس قشنگی پوشیدمو ارایش ملایمی هم کردم.میخواستم نشون بدم من همون هانی همیشگیم فقط این امیره که در نظرم تغییر کرده .... بالاخره انتظار تموم شد و در خونه باز شد. مثل همیشه خسته بود ..... شایدم خسته تر از همیشه اما لبخند به لب سلام کرد ..... میخواستم سرد جوابشو بدم ولی مگه میشد عادت چند ساله رو یک شبه ترک کرد؟ ناخوداگاه لبخندی به لبم نشست و گرم سلامشو دادم . با دیدنش همه چیز از یادم رفته بود .... پاهام سست شده بود .... مگه میتونستم؟ مگه میشد؟
_میبینم هانی خانومم بهتره و خبری از اون کسالت این چند روزش نیست!
این حرفش منو برد به چند روز قبل ..... اب شدم و دم نزدم ..... کسالت؟ واقعا اون حال بدم با این کلمه توجیه میشد؟وجودمو خشم گرفته بود ولی لبخند زدم ..... بذار چند ساعت خوش باشیم ......
مثل همیشه خم شد و گونمو بوسید ...... چندشم شد ...... تو دلم به احوال خودم خندیدم ..... یه شبه موضعم تغییر کرد .... یه شبه .....
رفت لباساشو عوض کنه و منم رفتم میز شامو بچینم. از بوی غذا داشت حالم به هم میخورد ..... بوش تلخ بود .... تلخ .... مثل احساس من ..... به هر زحمتی بود میزو چیدم ..... قشنگ تر از همیشه .... دسته گل زردیم که خریده بودمو گذاشتم توی گلدون روی میز ..... خوشحال وارد اشپزخونه شد ..... سرتا پا سفید پوشیده بود ..... به رنگ پوستش خیلی میومد ...... میخواستم بپرم بوسش کنم بگم چهقدر بهت میاد .... نگامو ازش گرفتم .... نه نباید اینکارو میکردم ..... نباید ..... انگار فهمید ..... اومد جلو .... بوی عطر مردونش جای بوی قرمه سبزی رو توی مشامم پر کرد ...... سرمو بلند نکردم ..... دستاش صورتمو قاب کرد و بالا اورد: چیزی شده؟
از عصبانیت سرخ شدم: نه چی میخواستی بشه؟
سرخ شدنمو گذاشت پای نزدیکیش: میدونستی قرمز میشی خوشگل تر میشی؟ امروز میشینم کنارت که هی قرمز بشی و هی قند تو دل من اب بشه!
پر رو!چه فکری با خودش کرده بود؟ مگه دختر مجرد بودم که با نشستن کنارم سرخ بشم!
نشست کنارم و بغلم کرد ..... سرمای تنم جاشو به گرما داد ..... نه .... من نباید گرم بشم .... نباید ... نباید .... اما مگه دل نباید حالیش میشه؟ مگه اون وقتی که رفت سمت امیر باید بالاسرش بود؟ ..... این لعنتیم انگار میدونه کی باید چیکار کنه ..... امروز که میخواستم یه دل سیر نگاش کنم میاد میشینه ور دلم .....
اشاره میکنه به غذا: عجب رنگ و بویی داره! دستت طلا!
راست میگه غذام بهتر از هر وقت دیگه شده ..... انگار غذا رو نباید با عشق پخت .... عشق یا شفتش میکنه یا میسوزوندش .....
_نبینم اه بکشی ..... نکنه غذا پختنو دوست نداری .....
میخوام داد بزنم بگم تو رو دوست ندارم ........ ازت متنفرم ..... ولی نمیشه .... الان وقتش نیست .... دست و پاهام یخ میکنه .....
_هانی ! خوبی؟ چرا یه دفعه ای یخ کردی؟
_حتما فشارم افتاده ......از ظهر که اومدم خونه هیچی نخوردم.
_از دست تو!
قاشقشو پر کرد و گرفت جلوی دهنم .... از دهنم پرید: دهنی بخورم؟
چشماش چهارتا شد ..... عجب سوتی دادم ...... : هانی خانومی من شوهرتم .... دهنی معنی داره؟
نه ..... معنی نداشت .... لااقل تا هفته پیش معنی نداشت .... مثل خیلی چیزای دیگه ولی الان همه چی فرق داره ..... کلمات زیادی به فرهنگ لغتم اضافه شده ......
مجبوری دهنمو باز میکنم ...... یه جورایی بدم میاد .... انگار تازه یادم افتاده این مردی که کنارمه یه ادم مستقل از منه .... یه ادم جدا ..... جدا .... چه کلمه ی زشتی ..... باید بهش عادت کنم .... به زشتی ها و این کلمه ..... راه سختی در پیشه .... کاش فردا کارو تموم کنم ..... حداقل یه شب خوش دیگه داشته باشیم ..... ولی میدونم اگه الان نگم هیچوقت دیگه نمیتونم تصمیممو به زبون بیارم ..... واسه اینکه وسوسمو سرکوب کنم بهش میگم بعد شام باهات کار دارم ..... یا لحظه میمونه و بعد چشماش میخنده .... نمیدونم چه فکری با خودش کرده ..... بقیه غذام با فکرحرفایی که میخوام بهش بزنم کوفتم میشه ..... حالم از زندگی بهم میخوره ..... و از غذایی که درست کردم. حالم بد میشه ..... محتویات معدم توی سینک خالی میشه ..... امیر میدوه طرفم: چی شد هانی؟
نفس کشیدن برام سخته.:هیچی .....
_حالت خوبه؟ چی شد یه دفعه؟
_خوبم ..... نگران نباش .... چیزی نیست ......
_اگه چیزی نبود پس چرا ......
حرفشو میخوره و رنگ شادی رو صورتش پررنگ تر میشه ...... معلوم نیست چشه و فکرش کجاست که اینجوری لبخند میزنه .... جواب لبخندش زهرخندیه که عضلات صورتمو منقبض میکنه ..... رو دستاش بلندم میکنه و از اشپزخونه میره بیرون ..... در حال تلاش برای نادیده گرفتن کوبش بی امان قلبش میگم: امیر ..... کجا داری میری؟ شامت مونده ....
_اشتهام کور شد هانی خانومم. ادم مگه با این وضع غذا از گلوش پایین میره ....
ناراحت از اینکه همه معادلاتم برای داشتن شبی خوب به هم ریخته سرمو میندازم پایین: ببخشید . تقصیر من شد ..... متاسفم ....
ناباورانه نگام میکنه ....: چی میگی هانی من؟ اتفاقا اینا همه تقصیر منه ..... هرکی ندونه من که خوب میدونم چه زجری میکشی .... میدونم خودت میخواستی بهم بگی ..... ولی انقدر تابلو بازی دراوردی که فهمیدم ..... بیا بریم که حرفها با هم داریم ......
یه لحظه شادی ته دلم جوونه میزنه ..... یعنی امیر میدونه چمه؟ از همه چی خبرداره؟ همه ی اینا سو تفاهمه ؟ یعنی همه حرکات این چندروزمو زیر نظر داره؟ لبخندی عمیق میشینه رو لبم که منشاش قلب پر تردیدمه ...... از خوشحالی سرمو میکنم تو سینه امیر و عطرش مشاممو پر میکنه ..... تردیدام جاشو به اطمینان میده ..... سرمو بلند میکنم و گونشو میبوسم : میدونستی این رنگی خیلی بهت میاد؟
میخنده . از ته دل .... اه ... خاک تو سر ندیدم کنن که اخرشم نتونستم تو دلم نگه دارم و حرفمو زدم!  میشینه رو صندلی و منو میذاره رو پاش ...... یه جورایی معذبم ولی خوشحال که بالاخره تردیدام جاشو به اطمینان میده . نگاه منتظرمو میدوزم بهش ..... سکوته و نگاه منتظر اون ..... تعجب میکنم ..... مگه نمیخواست حرف بزنه؟ همین سوالو ازش میپرسم ..... میخنده و میگه ای بابا ! خودت گفتی میخوای باهام حرف بزنی ..... بازم اطمینانم جای خودشو به تردید میده ولی ته دلم یه جورایی قرصه ..... امیر همه چیو درست میکنه ..... امشب بازم با گرمی دستای امیر به خواب میرم ..... در حالیکه تو دلم به خودم امیدواری میدم امیر سکوتو میشکنه : من ممنونتم ...... با دل اشوب صبر میکنم بقیشو بشنوم .... نتیجه صبرم سکوته ..... میشکنمش :نمیخوای بگی بابت چی؟ _بابت عشقت ..... صبرت ..... _مقدمه چینی نکن . برو سر اصل مطلب ..... میخوام بشنوم. مشتاقم بدونم . اخماش میره تو هم : من متوجه منظورت نمیشم ...... _منم همینطور ..... تو یه توضیح به من بدهکاری ..... _توضیح؟ نمیفهمم .... نکنه ..... یعنی خواسته خودت نبوده؟ گیج شده بودم: چی خواسته من نبوده؟ _بچه دیگه! _منظورت از بچه چیه؟ _مگه حال بدت به خاطر بچه نیست ..... تازه فهمیدم چه فکری پیش خودشکرده و دلیل لبخندش چی بوده ..... عمر اطمینانی که تو دلم جا خوش کرده بود به سر رسید ..... خودمو از اغوشش بیرون کشیدم: چه خوش خیالی! از لحن کلامم تعجب کرد: منظورت چیه؟ _منظورم اینه که چه فکری با خودت کردی؟ به تته پته افتاد: من .... من .... هیچی .... اما ..... خودشو جمع و جور کرد: پس چی میخواستی بگی؟ جلوی خودمو گرفتم که سرش داد نزنم ..... نمیخواستم اونجوری پیش بره ..... خودمو بهش نزدیک کردم: امیر ...... چقدر دوستم داری؟ _پرسیدن داره خانومی؟ خیلی زیاد ... بیشتر از اونچه فکرشو بکنی ..... _حاضری به خاطر من ا خودت بگذری ؟ سکوت کرد ...... _من ازت یه خواهشی دارم ..... رومو زمین نمیندازی ؟ دستاشو حلقه کرد دور شونم.میخواستم سرمو بذارم رو شونش و گریه کنم ..... بهش نیاز داشتم اما ...... _ شما جون بخواه خانوم ..... دریغ نمیکنم ..... بغض گلومو گرفت و حرف زدنو برام سخت تر کرد. _نگفتی چی میخوای هانی خانومی؟ گلوم میسوخت ....: طلاق ! نفسش تو سینه حبس شد .:طلا میخوای؟ _نه امیر .... طلاق میخوام ...... _شوخی قشنگی نیست.تکرارش نکن دیگه خانومی! لحنش عصبانی بود. تاحالا اونجورب باهام حرف نزده بود. تنم لرزید . ترسیدم ..... کارم سخت تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم! سرمو چسبوند به سینش و منو تو بغلش فشرد.صدای خرد شدن اسنخونامو هم میشنیدم. یاد اولین باری افتادم که بغلم کرده بود ..... قلبم پر اندوه بود .... نیاز داشتم اندوهشو با امیر قسمت کنم ..... نیاز داشتم سفره دلمو پیشش باز کنم و اون غمو از سفره دلم پاک کنه اما میترسیدم .... میترسیدم از لحظه ای که امیر خردم کنه ..... از لحظه ای که قلبم شیکسته بیفته جلوی پاشو و اون لهش کنه ...... میخواستم خودمو بشکنم جلوش ..... خرد بشم جلوش ولی نذارم طعم خرد کردنمو بچشه ..... نمیخواستم بده اون باشه و من ادم خوبه قصمون بشم. سرمو اورد بالا ..... نگاهش گنگ بود ..... با خشونت بغلم کرد برد اتاق خوابمون ..... گذاشتم روی تخت و سرشو گذاشت روسینم ...... دلم سوخت .... اتیش گرفتم وقتی یاد مرخصی صبحم افتادم و ...... کاریش نمیشد کرد ..... خدا خودش بهم رحم کنه فردا ..... یادم باشه یه بیبی چک هم بگیرم برای اطمینان ..... هرچند مطمئنم به خودم ....  برگه رو جلوی چشمم تکون میداد ..... فریادش خونه رو پر کرده بود ..... تا حالا ندیده بودم انقدر عصبانی بشه ..... دستام یخ کرده بود .... _بهت میگم این چیه؟ هان؟ سعی کردم شجاع باشم و لرزش صدامو ازش پنهون کنم: فکر کنم سواد داشته باشی ..... روش نوشته ! _یه زمان فکر میکردم دارم! ولی انگار اشتباه میکردم! دارم ازت میپرسم این چیه؟ _احضاریه دادگاه! _ کار کیه؟ _من! خون چشماشو گرفته بود . اومد جلو . ترسیدم ولی همونجوری با قامت راست بهش پوزخند زدم! انتظار داشتم یکی بزنه تو گوشم یا بازم داد و بیداد کنه .برخلاف انتظارم نگاه میشیشو گره زد به صورتم و اروم گفت: فقط بگو چرا؟ نمیخواستم جلوش کم بیارم .... نمیخواستم مثل همیشه تسلیم اون دوتا چشم میشی باشم .... نگاهمو ازش گرفتم: چون دوستت ندارم ..... سرمو چرخوند طرف خودش : دروغ میگی! _مطمئن باش دارم حقیقتو میگم .... اره مرگ خودت حقیقت .... حقیقتی که با واقعیت زمین تا اسمون فرق داره ..... _اگه راست میگی تو چشمام نگاه کن و حرفتو تکرار کن! نقطه ضعفمو میدونست.میدونست جلوی اون چشما کم میارم و چه بسا میرم جلو و میگم غلط کردم .... ولی نه .... نباید کار به اونجا بکشه .... نباید .... دل مگه باید و نباید سرش میشه؟ نگاهمو دوختم به چشماش ..... زبونم نچرخید بگم دوستت ندارم ..... تو چشماش غرق شدم: دوستت دارم ! با شنیدن صدای خودم تازه فهمیدم سوتی دادم . دستمو گرفتم جلوی دهنم: لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود! خندید.خندش شد قهقهه ..... عصبی بود ..... خیلی ..... احضاریه رو اورد بالا و جلوی چشمم پاره کرد :از نظر من همه چی تموم شده .... هیچ اتفاقی نیفتاده .... تو هم بهتره فراموش کنی ..... رفت سمت پله ها .... ایستادم جلوش: اون چیزی که میخوام فراموش کنم تویی لعنتی .... تو .... تو .......! خندید: اگه تونستی فراموشم کن .... باشه! خواستی منم کمکت میکنم. لحنش پر تمسخر بود ..... پاشو یه پله گذاشت بالا .... بازم رفتم جلوش: کجا میری لعنتی! اگه مردی وایسا و بشنو! ایستاد .... قلب من هم! _چیو بشنوم عوضی؟ چرند و پرندی که به هم میبافیو؟ من وقت واسه چرت و پرتای تو ندارم . قلبم شیکست ..... پس پرده احترام همینی بود که جلوی چشمم پاره شد؟ له میشم ولی نه زیر پای تو .... _عوضی منم یا تو؟ دستامو گرفت: بس کن هانی!بس کن!چه مرگته تو؟ _طلاق میخوام!طلاااااااق! _حق من نیست بدونم چرا؟چرا میخوای مردی که دوست داریو رها کنی بری؟ چرا میخوای خونتو ول کنی؟ _صداتو بیار پایین کر شدم! چه اعتماد به نفسی داری جناب نامدار! _اره ..... اصلا حق با توئه ... اعتماد به نفس من بالاست ..... با اعتماد به نفس بالام فقط یه چیزی ازت میخوام .... میخوام بدونم چرا ..... چرا داری این بلا رو سر خودم و خودت میاری .... مگه چی کم داری ..؟ _نه ابم کمه ... نه نونم ..... میخوای بدونی چرا؟ چون یکی دیگه رو دوست دارم ..... چون از گرمای تنت خسته شدم ..... چون میخوام شب بغل سی بخوابم که جز عشق بهم اطمینانم بده ...... صورتم سوخت ..... دوباره و سه باره ...... این امیر من بود؟ چه خوب شناختمش!اون یه ذره تردیدیم که مونده بود تو دلم از بین رفت ..... قلبم پاره پاره شد ...... اومدم بسوزونمش خودم سوختم ..... بغض گلومو گرفته بود ..... نه .... حداقل گریه نکن .... نذار از حال زارت با خبر شه .... قلب پاره پارت از این به بعد مال خودته ..... خودت باید باهاش کنار بیای ..... خودت .... _کثافت! کثافت ! کثافت ! منو باش که فکر میکردم روشنفکری .... با همه مردای دیگه فرق داری .... اشغال ..... باز صورتم سوخت .... دهنم پر خون شد و من باز با قامت راست خرد شدم ...... _کثافت منم یا تو؟ منم یاتو عوضی؟ راست گفتی .... خوش خیال بودم که فکر میکردم میشه بهت اعتماد کرد ... خوش خیال بودم که فکر میکردم باید به زنا فرصت داد .... خوش خیال بودم که فکر میکردم زن و مرد عقلشون یه اندازس ..... خوش خیال بودم فکر میکردم بایه مرد هیچ تفاوتی نداری .... خوش خیال بودم .... ولی الان چشمام باز شده ..... میفهمم تو هم عین اون اشغالای دیگه .... همتون مثل هم .... همتون ..... فکر میکردم با همه فرق داری .... ولی تازه میفهمم با یه زن خیابونی هیچ فرقی نداری .... هیچ فرقی ..... حرفاش خنجری بود که هر لحظه بیشتر در قلبم فرو میرفت . شاید هر کس دیگه ای جای من بود دهنشو باز میکرد و همه اون چیزایی که دیده بودو به زبون میاورد ..... به زبون میاورد و امیرو شرمنده میکرد .... ولی من هر کسی نبودم ..... من عاشق بودم و مغرور ..... نه حاضر بودم غرورمو جلوی دیگران از دست بدم و نه عشقمو ..... حرفاش هر چند تلخ بود اما به یادم اورد کیم ..... هانی ..... دستم رفت بالا و رو صورت امیر فرود اومد ...... تودلم کلی خودمو سرزنش کردم ...... دستشو گذاشت جای سیلی روی صورتش و ناباورانه نگاهم کرد ...... انگار تازه جون گرفته بودم : من خیابونیم یا تو که ..... که ..... با یاد اوریش بغضم ترکید ..... به هق هق افتاده بودم ..... :حرفی نداری بزنی میری سراغ ترفند زنونت؟ دلم گرفت ...... ایم امیر من بود؟ نه!نبود ..... نبود ... نبود ..... این ها همش خواب بود ..... خونه خوشبختی من هنوز سرجاش بود ...... دستش رفت زیر زانوم و تو یه حرکت افتادم تو بغلش.داشت میرفت سمت اتاق خواب: مگه نمیگی با یه خیابونی هیچ فرقی ندارم؟ چه جوری رغبت میکنی به یه خیابونی دست بزنی؟ سرشو اورد جلو و نفس های گرمش صورتمو نوازش داد: هیششششششششش!فکر کنم سهمم از این زندگی خیلی بیشتر از یک شب باشه ..... از امشب نمیگذرم .بهتره تقلا نکنی چون خودت اذیت میشی ...... تسلیم شدم. میخواستم اخرین لحظه های با هم بودنمون خوش باشه  صدای زنگ موبایل میگه باید بیدار بشم.کش و قوسی به بدنم میدم و از جام بلند میشم.به خاطر حمله افکار تا صبح نتونستم بخوابم. امروز دادگاه داریم و دل تو دلم نیست.هنوزم نمیدونم کارم درسته یا نه ..... شاید میتونستم منطقی تر برخورد کنم ولی ...... اون حرفایی که من شنیدم و اون چیزایی که من دیدم انقدر احساساتمو به بازی گرفته بود که دیگه جایی برای منطق نمیذاشت ...... لباسامو عوض میکردم که نگاهم خورد به جای خالی امیر .... ناخوداگاه یاد دعوامون و اون چند روز کذایی افتادم و دلم گرفت. یاد سیلی امیر افتادم و دستم ناخوداگاه رفت سمت گونم ...... صورتمو نوازش کردم ... قرمزی صورتم رفته بود اما قلبم هنوز خونی بود ...... از حرفاش .... از حرکاتش ..... از اون سکوت و بی تفاوتی کذاییش ...... از سیلیش ناراحت نیستم ..... وقتی خودمو میذارم جای امیر بهش حق میدم ..... خیلی زیاده روی کردم ..... اگه من جای امیر بودم و زنم این حرفا رو بهم میزد جونشو میگرفتم ...... ولی اون حرفاش واقعا حق من نبود ..... منی که با تمام وجود بهش عشق میورزیدم ......... فردای دعوامون ،صبح اخرین شبی که با هم بودیم میخواستم باهاش حرف بزنم ...... دلم نرم شده بود ...... محبتش هنوزم بی الایش بود ..... نمیخواستم از دستش بدم ...... میخواستم صبح که از خواب پاشدم همونجا تو تخت سفره دلمو براش باز کنم و بگم چی دیدم و چی شنیدم اما چشم که باز کردم امیر نبود ....... گفتم حتما رفته پایین صبحانه درست کنه اما زهی خیال باطل! رفته بود بیرون ...... دلم گرفت ..... هیچوقت بدون خداحافظی نمیرفت ..... حاضر شدم و با تاکسی خودمو رسوندم بیمارستان ...... گفتن یه مرخصی 2روزه گرفته ...... اب شدم وقتی خانم اولیایی ابروهاشو داد بالا و گفت یعنی شما نمیدونستید؟ و پرستارا زدن زیر خنده ...... چه زود زندگیمون به هیچ رسید ..... خودمو رسوندم به اتاقم و زنگ زدم به موبایلش ..... یه بوق نخورده ریجکتش کرد ....... چند دقیقه بعد اس داد: یه چند روزی میرم شمال .برای دادگاه میام . خیالت راحت.لطفا زنگ نزن . میخوام یه کم ارامش داشته باشم. چشمام پر اشک شد.میخوام ارامش داشته باشم!یعنی صدای من ارامششو به هم میریزه؟ باید باهاش حرف میزدم ..... حتی به قیمت از دست رفتن ارامشش ..... حتی به قیمت خرد شدنم. انگار تازه یادم افتاده بود زندگیه .... شوخی نیست ...!طلاق بازی نیست ...... باید مشکلمونو حل میکردیم ....... اره .... منطقی ..... ای لعنت به این احساسات زنونه که منطقو میزنه زمین ..... حالا داشته باش ببین چه جوری جمعش میکنم ...... اصلا جمع شدنی هست؟ امیرو تو شادیا همراه بود ..... تو غم و غصه همراه بود ...... تو اشتباه چی همراهیم میکرد؟ اصلا اشتباه از من بود یا اون ..... باز اون صحنه اومد جلوی چشمم ..... برق چشمای سبز از روزن زمان چشممو زد ..... خب اگه چشمای سبزو بیشتر دوست داشتی ...... اه ..... قرار بود بهش فکر نکنم .... قرار بود فراموشش کنم ..... قرار بود ...... قرارمون خیلی چیزا بود .....قرار نبود ...... اه ..... بسه دیگه ..... قرار بود و قرار نبود ..... اشک چشمامو پاک کردم و گفتم اولین بیمارو بفرستن داخل ..... مثلا میخواستم خودمو سرگرم کنم و ذهنمو به کارم معطوف کنم تا شاید افکار دیگرم در گوشه ی ذهنم بی حضور من سر و سامون پیدا کنند ...... ساعت 5به عادت همیشه میخواستم برم خونه که یادم افتاد دیگه امیری نیست که برم براش شام درست کنم ..... قلبم فشرده شد ..... شام میخواستم چیکار؟ تا شب موندم توی بیمارستان .... قطره ای ابم از گلوم پایین نمیرفت .... تازه اخر شب بود که یادم افتاد ماشین با خودم نیاوردم .... حالا چه جوری جلوی این ملت فضول اژانش بگیرم؟ پرسیدن امیر کجاست چی بگم؟ اگه کسی مزاحمم شد چیکار کنم؟ مثل همیشه همچین جدی و سرسنگین خداحافظی کردم که کسی جرئت نکرد چیزی بپرسه هرچند نگاهاشون پر سوال بود ...... بعد از ازدواجم سابقه نداشت اون همه بمونم بیمارستان ..... اونم وقتی که امیر مرخصی بود ....... جلوی نگهبانی از اقای عظیمی خواهش کردم برام اژانس بگیره . بدون اینکه چیزی بپرسه کاریو که گفته بودم انجام داد . چه خوبه که مردا فضول نیستن! با ترس و لرز سوار ماشین شدم .... احساس امنیت نداشتم ..... شبو باید بدون امیر صبح میکردم ... تنها .... تو اون خونه درندشت .... اخه چه جوری؟ از ترسم چند تا خونه اونور تر که میدونستم سگ دارن پیاده شدم ...... درو که باز کردم خوف برم داشت ..... خونه تو تاریکی مطلق فرو رفته بود ...... با ترس و لرز خودمو به کلید برق رسوندم و چراغو روشن کردم ..... خونه سرد بود و ساکت ..... بدون اینکه چیزی بخورم یا لباسامو دربیارم خودمو رسوندم به اتاق خواب و ولو شدم روی تخت ...... یععنی باید تنها میخوابیدم؟ بدون امیر؟ دلم میخواست امیر اونجا بود و یه دل سیر نگاهش میکردم و بعد تو اغوشش به خواب میرفتم .... یادم افتاد بهش زنگ نزدم ...... گوشیمو برداشتم و درحالیکه دستم میلرزید شماره امیرو گرفتم.بوق .... بوق ... بوق ..... چه صدای ازار دهنده ای .... چه انتظار کشنده ای ... درست وقتی که دستم دااشت میرفت سمت دکمه ی قرمز صداش تو گوشم پیچید .... ضربان قلبم تند شد ... بازم شدم یه بچه دبیرستانی بی تجربه ..... _الو ... بله؟ سکوت ...... _کاری داری بگو .... اونقدر ارامش گرفتم که صدات اذیتم نکنه ...... لعنتی! _سلام! تنها کلمه ای که از دههنم دراومد همون بود .... _خوبی؟ طاقت نیاوردی حالمو نپرسی؟ بی تو خوب میتونم باشم؟ _اره ممنون ..... تو خوبی؟ زهرخندی زد ..... تلخیشو از پشت تلفنم احساس میکردم ......: زنگ زدی حالمو بپرسی؟ _نه .... من .... چیزه .... میخواستم باهات حرف بزنم . _حرفیم مونده که نزده باشی؟ لحنش اصلا دوستانه نبود ..... _امیر؟ _هان؟ چرا نگفت جان؟ چرا نگفت به فدات؟ چرااااااااااا؟ صدایی اومد ..... ترسیدم و جیغی زدم _چی شد هانی؟ هانی .... چه بداهنگ گفت؟ مگه این امیر نیست؟ نکنه یکی دیگه گوشیشو برداشته؟
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دنیای رمان - رمان ازدواج به سبک کنکوری , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان سرنوشت و جریان زندگی من - رمان ...... رمان ...... رمان , رمان دختری به نام مروارید - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , نگاه دانلود ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45275

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا