تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آوای بی قراری-3


توی اون جمع فقط مهتاب خانم رو می شناختم . نمی دونم به این خاطر بود یا نه ولی ناخودآگاه نگاهم کشیده شد طرفش . همین باعث شد که اون شروع کنه به حرف زدن . مهتاب – خیلی خوش اومدی آسمان . - متشکرم . مهتاب – اینها خواهرهام هستند . و ایشون هم عمه خانم ، بزرگ فامیلمون . با پوزخندی به عمه خانم نگاه کردم و رو به مهتاب گفتم : - همون عمه خانمی که مریض بودند و بلافاصله بعد از عقد فوت کردند دیگه ؟ با این حرف من عمه خانم یه تکون عصبی به خودش داد و غضبناک نگاهم کرد . خواهرها هم با چشمهایی از حدقه در اومده داشتند نگاهم می کردند . مهتاب – می دونم که بهت بد کردیم . شاید نشه جبران کرد ولی من هر کاری که از دستم بربیاد می کنم . - من نیاز به جبران شما ندارم . در واقع کاری که برادرتون کرد غیر قابل جبرانه . با این حرف من و با بردن اسم برادر ، مهتاب که انکار آماده گریه بود شروع کرد به هق هق کردن . جالب بود حتی گریه اش هم با کلاس و اعیانی بود .نمی دونم چرا اون لحظه این فکر اومد به ذهنم . مهتاب – می دونم ، باور کن که این چند سال منم یه خواب خوش نداشتم . یه آب خوش از گلوم پایین نرفت . هر اتفاقی که می افتاد با خودم می گفتم از آه و نفرین اون دختر بی گناهه . نمی دونم چرا اون لحظه اینقدر بی احساس و سنگ دل شده بودم . - شما و برادرتون حتی لایق لعن و نفرین هم نبودید . عمه خانم مثل شیر غرید . عمه – بسه دیگه . هر چی دوست داشتی بارمون کردی . از دیوار مردم که بالا نرفتیم ، قتل که نکردیم . پسرمون یه زن دیگه هم گرفته . - بله راست می گید . حق با شماست . ولی این پسرتون بعد از گرفتن یه زن دیگه کدوم جهنمی گم و گور شد ؟ میشه بگید ؟ عمه خانم از چشماش آتیش می زد بیرون . خواست حرفی بزنه که مهتاب پیش دستی کرد . مهتاب – عمه خانم ببخشید که من میام وسط حرفتون . اگه میشه به من اجازه بدید . عمه خانم هم با افاده تمام سرش رو به علامت مثبت تکون داد . مهتاب – آسمان به دل نگیر نه عمه خانم و نه کس دیگه ای اصل ماجرا رو نمی دونند . به خاطر اینه که این حرفها زده میشه . - میشه به من بگید چرا ؟ فقط جوابم رو بدید دیگه چیزی نمی خواهم . مهتاب – جوابش آسون نیست . - من چطور باور کنم که دختری که با خودتون آورده بودید همسر غلامرضا بود . چرا اینکار رو کردید ؟ بیشتر از این امکان نداشت خردم کنید . مهتاب – قضاوت رو بزار برای وقتی که همه حرفهام رو شنیدی . شاید دلایلم تو رو قانع نکنه ولی حداقل خودم از این عذاب وجدان راحت می شوم . توی سکوت زل زدم بهش . نتونست نگاهم رو تحمل کنه و سرش انداخت پایین و شروع کرد به تعریف ماجرا . مهتاب – پدرم تنها فرزند خانواده اش بود . خانواده ثروتمندی داشت وقتی که 19 سالش بود عاشق دختری شد .ولی خانواده اش به بهانه اینکه اون دختر سن پایینی داره بهش اجازه ندادند باهاش ازدواج کنه و با اجبار خواهر بزرگتر اون دختر رو براش عقد کردند . پدر ، مادرم رو دوست نداشت ، همیشه چشمش دنبال خاله ام بود . مادرم موقع تولد من از دنیا رفت . بعد از یکسال پدرم مجدد ازدواج کرد و 5 تا خواهرم ثمره این ازدواج هستند . متاسفانه همسر دوم پدرم هم به علت ناراحتی قلبی فوت کرد . و این همزمان شد با بیوه شدن خاله ام . اینبار برخلاف دفعه های قبل و با داد و هواری که مادربزرگم راه انداخت بازم نتونست پدرم رو منصرف کنه . با خاله ام ازدواج کرد و تنها پسرش ثمره عشق بزرگی بود که به همسرش داشت . اسمش رو غلامرضا گذاشتند چون با نذر و نیاز از امام هشتم گرفته بودنش . اون پسر شد همه چیز پدرم . تنها فرزند ذکور پدرم و خانواده بزرگ و اصیل دریانی ها . از اولین روزی که به دنیا اومد توی ناز و نعمت بود ، همه احترامش رو نگه می داشتند و هیچ کس بهش نمی گفت بالای چشمش ابروست . چند سال پیش با دختری آشنا شد به اسم مهربانو . همه از مهربانو بد می گفتند و اونو به فساد اخلاقی متهم می کردند ولی اون دختر ، برادرم رو جادو کرده بود . چشمش به غیر از مهربانو چیز دیگه ای نمی دید .پدرم وقتی فهمید که داداش اون دختر رو صیغه کرده ، سکته کرد . هر کاری که می شد کرد اول با نصیحت و وعده وعید و بعد با توپ و تشر و تهدید اون دختره . ولی مهربانو زرنگتر از این حرفها بود به تهدیدهای پدرم اهمیتی نداد و همچنان مثل کنه چسبید به داداش . برای اینکه جای خودش رو محکم کنه چند بار هم باردار شد ولی هر بار بچه رو از دست داد . وقتی پدرم دید که نمی تونه داداش رو از مهربانو جدا کنه تصمیم دیگه ای گرفت . توی وصیت نامه اش شرط رسیدن اموال به پسرش رو ازدواج با شما گذاشت . - پدرتون شرط کردند که با شخص دیگه ای به غیر از مهربانو ازدواج کنه و این وسط قرعه به نام من افتاد ؟؟ مهتاب – نه ، پدرم شرط کرده بود که بعد از ازدواج داداش با شخص شما می تونه صاحب سه چهارم از اموال پدرم بشه . و یک چهارم اموالش رو هم به شما داده بود . در غیر اینصورت سه چهارم سهم داداش به خیریه ها و بهزیستی می رسید تا صرف کودکان بی سرپرست بشه . اگه کارد می زدی خون عمه خانم در نمی اومد . از خشم داشت به خودش می پیچید . عمه – پس چرا کسی در مورد این موضوع به من چیزی نگفته ؟ هااان ؟ جواب بدید ؟ مهتاب – عمه خانم کسی نمی دانست. من هم چون می خواستن بهشون کمک کنم در جریان قرار گرفتم . بعد از چهلم پدر ، آقای بهرمند موضوع وصیتنامه رو به داداش گفت .اون هم به تحریک مهربانو قضیه رو مخفی کرد . خیلی سعی کردند که با پول یه جوری این وصیت نامه رو دور بزنند ولی نشد . داداش و مهربانو رفتند خارج از کشور تا با وکیل بابا توی فرانسه ملاقات کنند . داداش امیدوار بود که این وصیت نامه فقط شامل اموال داخل ایران باشه .وقتی هر دو تا عصبانی و بی حوصله برگشتند ایران ، همه فکر کردند که با هم دعواشون شده . ولی این طور نبود . وکیل فرانسوی پدر که مسئول اداره اموال خارج از کشور بود هم یه وصیت نامه درست بامضمون همون وصیت نامه داخل ایران بهشون داده بود . یه دو ماهی با هم کلنجار رفتند . اول داداش می خواست بیخیال بشه و با چیزهایی که داره بسازه ولی مهربانو راضی نشد و وقتی تهدید کرد که ترکش میکنه ، داداش قبول کرد به حرفش گوش بده . رو کرد به من و ادامه داد : مهتاب - این نقشه مهربانو بود که داداش به ظاهر اتفاقی شما رو ببینه و خودش رو به شما نزدیک کنه .بعد هم که منو با خودش آورد خواستگاری . همسرم با این موضوع مخالف بود ولی من هر کاری کردم نتونستم در مقابل درخواست داداش بگم نه . اون برام خیلی عزیز بود یه جورهایی بوی مادرم رو می داد . هم برادرم بود هم پسر خاله ام بود ...... مهربانو کلی زبون بازی کرد و منو متقاعد کرد که مشکلی برای شما پیش نخواهد اومد . این وسط یه پولی هم گیرتون خواهد اومد که می تونه به شما و خانواده تون کمک کنه . پوزخندی زدم - در واقع با یک میلیارد منو خرید نه ؟ اون کاغذها که منو مجبور کرد توی محضر امضا کنم چی بودند ؟ مهتاب –یکی رضایت نامه محضری برای ازدواج مجدد بود و یکی انصراف شما از ارثیه ای که پدرم براتون در نظر گرفته بود و آخری هم تاییده شما برای دریافت مهریه اتون . - کثافت .... مهتاب – داداش یه وکالت نامه طلاق برای شما فرستاده بود و ما فکر می کردیم شما حتما تا حالا ازش جدا شدید . وقتی بهرمند گفت که شما هنوز طلاق نگرفتید فهمیدم که ما چقدر اشتباه کرده بودیم . - بهرمند ؟ من از ایشون سوال کردم ولی گفتند اطلاعی در مورد این ازدواج و علتش ندارند . مهتاب – بله ، در زمان فوت پدرم ، سالها بود که پدر ایشون وکیل ما بودند . ایشون تازه دو سالی هست که جای پدرشون رو گرفته اند . - مهتاب خانم ، پدر شما منو از کجا می شناخته که .... مهتاب – بر می گرده به سالهای دور . وقتی پدرتون اینجا خدمت می کردند . داداش یه نوجوان ده دوازده ساله بود . همیشه با راننده و دو تا محافظ مسلح این ور و اون ور می رفت . یه روز چند نفر می ریزند سرشون و محافظ ها رو به رگبار می بندند. داداش رو برای اخاذی از پدرم می دزدند . پدرم همیشه این جریان رو تعریف می کرد و می گفت که پدر شما افسر بسیار با وجدان و وظیفه شناسی بوده . پدرتون اون موقع فرمانده این منطقه بود و کمک بزرگی در پیدا شدن و زنده برگشتن برادرم کرد . در واقع جون برادرم رو نجات داد . پدرم می گفت ایشون زندگی منو بهم برگردوندند و من تا آخر عمرم مدیونش هستم . تا اونجایی که یادم میاد حتی یه عکس از شما در اغوش پدرتون در کنار پدرم و داداش توی آلبومم بود . اون زمان شما دختر بچه حدودا یکسال و نیم ، دو ساله ای بودید . - به خاطر اینکه مدیون پدرم بودند با زندگی دخترش بازی کردند ؟ مهتاب توی یه خیز خودش رو به من رسوند و روی پاهام افتاد . مهتاب – تو رو خدا ببخشش . بزار توی آرامش بخوابه .اون دستش از دنیا کوتاهه . اون داره عذاب میکشه . مدام میاد توی خوابم و التماس میکنه تا براش حلالیت بطلبم . مهتاب گریه می کرد و زانوهام رو چنگ می زد . توی یک چشم بهم زدن ، بقیه خواهرها هم کنارش نشسته بودند و گریه می کردند . مهتاب با هق هق گفت: مهتاب – باور کن اون توی زندگیش خوشبخت نبود . مدام با زنش توی جنگ و دعوا بودند . زنش یه عفریته بود یه شیطان به تمام معنا . خیلی کم می اومدند ایران . وقتی هم که اینجا بودند حتی یک دقیقه هم تحمل کنار هم بودن رو نداشتند . مدام بهم می پریدند . من مسخ شده از شنیدن واقعیت های تلخ زندگیم چسبیده بودم به مبل و قادر به حرکتی نبودم . اینبار هم مریم بود که به دادم رسید . بلند شد و مهتاب رو از من جدا کرد و نشوند روی یه صندلی . براش آب قند آوردن و خواهرهاش کمک کردند تا بخوره . عمه خانم بغض کرده بود و با چشمای نمناکش به من خیره شده بود . مریم اومد و کنارم گوشم گفت : مریم – اگه مایلی ، می تونید برگردیم . همین الان . سرم رو به سمت پایین تکون دادم . سعی کردم بلند شم ولی زانوهام توان نداشت . دستم رو به سمت مریم دراز کردم تا کمکم کنه . حالا که همه چیز رو فهمیده بودم دلم می خواست برم و یه گوشه بشینم و زار زار گریه کنم . با کمک مریم سر پا ایستادم .مهتاب با دیدن من گه قصد رفتن داشتم گفت : مهتاب – لطفا بمونید . ما خیلی دوست داریم نهار رو با شما باشیم . - ممنون . کمی احساس کسالت می کنم .بهتره هر چه زودتر برگردم . مهتاب – چیز زیادی تا وقت نهار نمونده . تا اونجایی هم که من اطلاع دارم بلیط برگشتتون برای شبه . خدمتکار شما رو راهنمایی میکنه تا توی اتاق کمی استارحت کنید . بعد یه لبخند زورکی چاشنی صورتش کرد و ادامه داد : مهتاب – اینجا خونه خودتونه . نه اینکه تعارف کنم ، واقعا این ساختمون مال شماست . این طبقه رو داداش برای مهمانهای احتمالی مبله کرده بود . واااای پس این ساختمون هم مال من بود یعنی .....البته اگه قبول می کردم ...... نگاهی به مریم انداختم و اون هم با سرش تایید کرد و من دوباره نشستم سر جام . عمه خانم انکاری یه چیزیش میشه ها . طوری منو برانداز میکنه که آدم فکر میکنه تشریف آوردن برای خواستگاری من . سکوت سنگینی توی سالن حاکم شده . نفس کشیدن هم برام مشکل شده . انکار گذاشتنم زیر منگنه . آخه بابا رحم کنید همه تون با هم زل زدید به من که چی بشه . نهار هم زیر همون نگاه ها زهر مارم شد . ولی مریم همچین از خودش پذیرایی کرد که نگو . بعد از نهار دوباره برگشتیم سالن اصلی . خدمتکار یه جعبه کوچیک آورد و گذاشت جلوی مهتاب . مهتاب هم اشاره کرد که بده به من . خدمتکار جعبه کوچیک رو که یه صندوقچه بود گذاشت جلوی من . مهتاب – آسمان این مال توئه . - چی هست ؟ مهتاب – یه سری جواهرات که جواهرات خانوادگی به حساب میاد . و همیشه از مادرشوهر به عروس می رسیده . حالا هم مال توئه . - من نمی تونم این رو قبول کنم . مهتاب – چرا ؟ مگه تو عروس این خانواده نیستی ؟ راستی از بهرمند شنیدم که هنوز در مورد قبول یا رد ارثیه تصمیمی نگرفتی . - چیزی که من بهش احتیاج دارم آرامشه نه پول . پول نمی تونه آرامش رو به زندگی من بیاره .
************ عمه خانم برای اولین بار از وقتی که اومده بودیم ، یه نگاه مهربون به من انداخت و گفت : عمه – تو دختر با کمالاتی هستی . هر کس دیگه ای بود بدون معطلی قبول می کرد و کلی هم خودش رو می گرفت . قبول کنم دخترم . هیچ کس بیشتر از تو لایق این ثروت نیست . این جعبه هم حق توئه نه کس دیگه ای . در ضمن یه امانتی هم پیش من داری . با گفتن این حرف دستش رو برد سمت سینه ریز روی گردنش . باید اعتراف کنم که حسابی دلم قیلی ویلی رفت برای اون سینه ریز . اونطوری نگاه نکنید دیگه . آخه خیلی خوشگل بود . بعدش توی دلتون نگید این دختر چه بی جنبه است این همه داره باز چشمش دنبال مال این و اونه ...... عمه – این گردنبد یادگاری مادر خدابیامرزمه . قبل از مرگش بهم گفت این رو بنداز گردن عروس بردارم . ولی من به اون دختره چش سفید ندادمش . ازش خوشم نمی اومد . ولی الان میبینم که تو لیاقت داشتن این یادگاری رو داری . - لطفا عمه خانم . این کار رو نکنید . من نمی تونم قبول کنم . این یادگاری مادرتونه و باید پیش شما بمونه . ( توی دلم داشت قند آب می شد . فکر کنم دیگه چیزی نمونده مرض قند بگیرم ولی داشتم با دست پس می زدم و با .....) عمه – درسته یادگاری مادرمه ولی امانته دست من . من یه پام لب گوره نمی خواهم مادرم اون دنیا یقه ام رو بگیره که چرا امانتی رو ندادی دست صاحبش . عمه خانم با وقار تمام مثل یه شاهزاده از جاش بلند شد و اومد سمت من . خودش سینه ریز رو بست گردن من و گوشواره هاش رو گذاشت روی میز کنار اون جعبه . اونقدر قشنگ بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بی اختیار دستم رو کشیدم روش . مهتاب – برازنده شماست . - ممنون . مهتاب – آسمان یه چند تایی ماشین پایین توی پارکینگه . یه نگاه بهشون بنداز ، هر کدوم رو که خواستی برات می فرستم مشهد تا فعلا زیر دستت باشه تا خودت کارها دست بگیری . - ممنون من نیازی به ماشین ندارم . مهتاب – داری تعارف می کنی . هییی داداش علاقه خاصی به پورشه و بی ام وی داشت . اون پایین یه کلکسیون واسه خودش درست کرده بود . - من تعارف نمی کنم . خودم ماشین دارم . من یه دانشجوم که توی یه آپارتمان اجاره ای زندگی می کنم هر چند که منطقه بالا نشین شهر هستم ولی به نظر شما کمی توی چشم نمی خوره که مثلا یه پورشه که کم کمش یه سیصد میلیونی قیمت داره جلوی ساختمونی که اجاره نشین هستم پارک کنم . مهتاب – بسیار خوب .بمونه برای بعد . با اشاره من مریم بلند شد و قصد رفتن کردیم . این مریم هم خوب جا خوش کرده ها اگه چیزی بهش نگی شبم می مونه . با بلند شدن ما ، اینبار همه خواهر ها بلند شدن و یکی یکی با من دست دست دادند و خداحافظی کردند . برای رعایت ادب خودم رفتم جلوی عمه خانم تا باهاش خداحافظی کنم . عمه خانم همین طور که دستم رو توی دستش محکم گرفته بود منو کشید سمت خودش و آروم توی گوشم گفت : عمه – دخترم ، برادرم رو حلالش کن . اون قصد بدی نداشته . حتی توی خواب هم نمی تونست تصور کنه ، پسری که تربیت کرده اینطوری از آب در میاد که بتونه سر یکی رو کلاه بزاره . منم آروم فقط طوری که خودش بشنوه گفتم : - من حتی غلامرضا رو هم که اینقدر عذابم داد ، بخشیدمش . پدرش که بدی به من نکرده . وقتی سرم رو از گوشش بلند کردم توی چشمهاش یه مهربونی قشنگی رو دیدم . با لبخند بدرقه ام کرد . جلوی در مهتاب کارتی رو گرفت سمت من . مهتاب – این شماره تماس منه . هر وقت کاری داشتی با من تماس بگیر . منم کارت رو گرفتم و گذاشتم توی کیف کوچیکی که دستم گرفته بودم و به قول مریم فقط جنبه تزیینی داشت . حق داشت بنده خدا به جز یه گوشی چیز دیگه ای توش جا نمی گرفت . - حتما . مهتاب جعبه جواهرات رو از دست خدمتکار که پشت سرش وایستاده بود گرفت و داد دست من . مهتاب – آسمان این رو فراموش کردی . یه نگاه به جعبه و یه نگاه به صورت مهتاب کردم و با تردید دستم رو جلو بردم . مهتاب – آسمان لطفا سراغی از ما بگیر . دوست دارم این رابطه ادامه داشته باشه . لبخندی بهش زدم و از در آپارتمان اومدم بیرون . توی هواپیما آروم در جعبه رو باز کردم و یه نگاهی توش انداختم . دیدن ان همه سنگ های درخشان ، هیچ تاثیری روم نذاشت . در جعبه رو بستم و انداختمش تو بغل مریم . مریم – وااای مرسی عزیزم . می دونستم که روح دست و دلبازی داری .این وجود زمینی تو بود که تو رو به خسیس بودن ترغیب می کرد . - چی داری می گی برای خودت . مواظب این جعبه باش . مبادا درش رو باز کنی هااا مریم – مگه من حمال توئم که هر چی دستت می رسه بار من می کنی . این بار رو چون تویی قبول می کنم ولی قول نمی دهم بهش دست نزنم . جواب مریم رو ندادم و سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمهام رو بستم . ********* یک هفته ای میشه از تهران برگشتیم . تمام مدت مثل کسی که هیچ اتفاقی توی زندگیش نیفتاده رفتار کردم . رفتم دانشگاه و برگشتم . حتی یه کلمه هم در مورد اون روز و یا اتفاقات دور و برش باهم صحبت نکردیم .مریم میگه رفتارم هیچ عادی نیست . ولی خودم فکر می کنم از کابوس غلامرضا خلاص شدم که اینطوری زدم به سیم بی قیدی و احساس سبکی می کنم . وقتی با مریم داشتیم بر می گشتیم خونه ، تو فکر بودم مریم – امروز اتفاقی افتاده ؟ تو فکری ؟ - چیز خاصی نیست . کمی خسته ام . این جواب من باعث شد مریم سکوت کنه . شب بعد از اینکه شام رو که یه املت خوشمزه بود خوردیم ، مریم اومد نشست روی مبل و خیلی جدی گفت : مریم – آسمان لطفا بشین . می خواهم باهات صحبت کنم . - بزار یه چایی بیارم و بیام . مریم – مال من کم رنگ باشه لطفا . - خیلی خوب اومدم بفرما اینم چایی کم رنگ . خوب حالا چی می خواستی به من بگی ؟ مریم – توی ماشین ازت پرسیدم چرا تو فکری ، خستگی رو بهونه کردی .سر شام که دیگه خسته نبودی .آسمان نمی تونی به من دروغ بگی من از چشمات زود می فههم . - راستش امروز امیر بهم زنگ زد . می گفت بهرمند کپی مدارک رو خیلی وقته براش فرستاده و هر روز هم تماس می گیره تا ببینه بلاخره چیکار کنه . مریم – هنوز تصمیم نگرفتی ؟ - من که همون اول گفتم نمی خواهم . نمی دونم چرا اینقدر دست دست می کنند . منتظرن تا نظر من عوض بشه . مریم – چرا قبول نمی کنی ؟ - دوست ندارم . یه جورهایی این ثروت باعث شد من اینهمه زجر بکشم . به خاطر اون پولها بود که غلامرضا و مهربانو اونطوری منو گذاشتن سر کار و به ریشم خندیدند . مریم – فکر نمی کنی داری خودخواهانه تصمیم می گیری ؟ - یعنی چه مریم ؟ مریم – هیچ به دور و برت نگاه کردی ؟ می دونی چند نفر هستند که به نون شبشون محتاجن ؟ - ولی این چه ربطی به قبول کردن یا نکردن من داره ؟ مریم – بزار اینطوری بگم برات . تو داری به این قضیه از دید خودت نگاه می کنی . ولی بهتره بیای و از دید من هم به قضیه نگاه کنی . بلند شدم رفتم نشستم کنار مریم و گردنم رو اینور و انور دراز کردم . - کو پس . من قضیه ای نمی بینم . مریم مثل اینکه خیلی جدی بود چون حتی یه نیم خنده هم نکرد . مریم – آسمان تو خواهرهای غلامرضا رو دیدی . اونها از کوچیکی توی پول بزرگ شدن و هیچ وقت نمی تونن مثل منو و تو به جامعه و دور و برشون نگاه کنند . - چی میخواهی بگی مریم ؟ مریم – اجازه بده ... فرض کنیم تو این ارثیه رو رد کردی ، آنوقت چه اتفاقی می افته ؟ شونه ام رو بالا انداختم و مریم ادامه داد مریم – از طرف تو اگه بررسی کنیم اتفاق خاصی نمی افته . انقدر داری که دستت جلوی نامرد دراز نشه و تا آخر عمرت یه زندگی راحت داشته باشی . از اون طرف چی . فکر می کنی با این پول ها چی کار می کنند . مطمئنا تو سطل آشغال که نمی اندازنشون . به وراث غلامرضا می رسه و طبق قانون بینشون تقسیم میشه .می دونی وراث غلامرضا چه کسایی خواهند بود ؟ سرم رو نه نشونه نه تکون دادم . مریم – خواهرهاش . اونها عین گوشت قربونی این ثروت رو بین خودشون تقسیم می کنند . - خوب بکنند . نوش جونشون . به من چه ربطی داره ؟ مریم – ده وقتی میگم خودخواهانه داری تصمیم می گیری ، ناراحت میشی . اونها توی تمام عمرش یکبار هم حس نکردن که نداشتن یعنی چه . ندیدی حتی برای مرگ برادرشون هم با احتیاط اشک می ریختن و زودی با گوشه دستمال پاک می کردند تا بتونه کاری و صافکاری صورتشون بهم نریزه . اونها نمی تونن درک کنند که یه بچه یتیم چی میکشه . یا دختری که مادرش جلوی چشمش مثل شمع داره آب میشه و نمی تونن خرج درمانش رو بدن چه حسی داره . چشم های مریم پر از اشک شده بود . مریم – آسمان این هم یه امتحانه . سعی کن سربلند ازش بیرون بیایی . می دونی تو با اون پول می تونی چه کارها بکنی ؟ چند ماه دیگه که هوا سرد میشه می دونی چند تا بچه بدون لباس گرم باید برن مدرسه چون خانواده هاشون توان مالی خریدن یه کاپشن معمولی رو هم برای بچه شون ندارن . می دونی چند تا انسان مریض به خاطر نداشتن پول درمان می میرند . چند تا بچه توی دست پدر و مادرشون فوت می کنند چون پدر بیچاره نمی تونسته خرج هزینه سنگین درمان رو بپردازه . آسمان سعی کن از این امتحان سر بلند بیرون بیایی . حرفهای مریم کلا خواب خرگوشی که توش بودم رو بهم ریخت . دور سالن می چرخیدم و فکر می کردم . مریم – بسه دیگه سرم گیج رفت . بیا بگیر بشین . - مریم من باید فکر کنم . مریم – خوب بکن . نمیشه این فکرها را نشسته بکنی . بازم راه می رفتم و ناگهانی هوس کردم برم سراغ قران توی قفسه ام . مریم مثل اینکه خیلی خوب می دونست چیکار می خواهم بکنم . مریم – آسمان بهتریم مشاور خداست . باهاش درد دل کن تا آورم بشی . هیچ چیز مثل صحبت کردن با خدا آدم رو آروم نمی کنه . وضو گرفتم و بعد از سالها رفتم سر سجاده . از وقتی غلامرضا رفته بود منم نماز رو کنار گذاشته بودم . وقتی چشم باز کردم هوا روشن شده بود . نفهمیدم کی سر سجاده خوابم برده بود . دیشب یه خواب خوب دیدم که اونو به فال نیک گرفتم . یه آرامش عمیقی احساس می کردم توی وجودم . مریم که از خواب بیدار شد دید من برخلاف هر روز دارم صبحانه اماده می کنم . مریم – دیشب خوب خوابیدی ؟ خیلی سرحال می زنی ؟ - مریم من تصمیم گرفتم این ارثیه رو قبول کنم . مریم بلند شد و بغلم کرد . مریم – می دونستم تصمیم درستی می گیری . به امیر زنگ می زنم و برای بعد از تموم شدن کلاسم باهاش قرار می زارم . مریم با لبخندش کارم رو تایید کرد . وقتی وارد ورودی ساختمان شدم دلم شور می زد . تا حالا دفتر امیر رو ندیده بودم . رسیدم دم در دفترش . زنگ رو زدم و خانمی جوان در رو باز کرد . - ببخشید من با آقای حقیقت قرار ملاقات دارم . - خانم ؟ - مقدسی هستم . - بله بفرمایید بشینید تا بهشون اطلاع بدم . چند دقیقه بعد امیر خودش از اتاقش اومد بیرون و با یه لبخند اومد به سمتم . امیر – خوشحالم که می بینمت . بفرما بریم داخل . اتاقش خیلی بزرگ و دلباز بود . دکوراسیون شیکی داشت ولی با این حال یه جورهایی از تنها بودن باهاش ضربان قلبم می رفت بالا . امیر – چی میل داری ؟ - چیزی میل ندارم ممنون . بهرمند هنوز نرسیده ؟ امیر – نمیشه که . خسته از سر کلاس اومدی بزار یه قهوه بگم بیارن برات بیارن . بهرمند هم همین الان تماس گرفت و گفت تا چند دقیقه دیگه می رسه . من دور و برم رو بررسی میکردم که منشی برام ق
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 11- رمان آوای بی قراری , ASOODEROMAN - رمان آوای بی قراری(کامل) , رمان ایرانی و عاشقانه آوای بی قراری | بی کس کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , し Ѻ √ 乇 آوای بی قراری し Ѻ √ 乇 , آوای بیصدا , دل نوشته و دکلمه هایی تنهایی و بی قراری - سایت عاشقانه 98 لاو , آوای انتظار همراه اول | ســه عـلـی ســه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/24 تاریخ
کد :29804

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا