تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان روزهای شیرین نیما-2


خوب یه دخترباید منطقی باشه.حجب و حیا داشته باشه..توی جمع جدی باشه .همیشه شان و جایگاه خودش رو حفظ کنه به قانون هم اهمیت بده!حمید:اره این نیما زیادی قانون منده..واسه هر چیزی قانون درست می کنه
بقیش رو من می گم چون نیما خجالت می کشه بگه
زن نیما باید قد بلند باشه. موهاش طلایی و بور باشه.چون نیما بیسکوییت ساقه طلایی خیلی دوست داره.ادامس فقط ادامس موزی می خوره. میوه هم باید هر روز موز بخوره..اصلا اینجوری بگم نیما طرفدار رنگ زرده
هر چیزی رنگ زرد توش باشه نیما دوست داره واسه همین عضو سازمان حمایت از زرده تخم مرغه! زن انتخابی نیما نباید موهاش بیرون باشه.ارایشش زیادی باشه.لباسش تو دید باشه.
حمید بیخیال حرف زدن نمی شد و همچنان داشت پر حرفی می کرد و از جانب خودش ولی با اسم من داشت حرف می زد که گوشی عسل زنگ خورد.
و عسل رفت بیرون با گوشی حرف بزنه
نیما:این حرفا چی بود می زدی؟.
حمید:مگه دروغ می گفتم؟ همش حقیقت دروغ بود دیگه
نیما:حقیقت دروغ دیگه چیه؟
حمید:یعنی حقیقتی که به دروغ نزدیکه ولی دروغ نیست.یعنی دروغی که حقیقت هم داره
نیما:واجب بود این حرفا رو اینجا بزنی؟
حمید:مگه نمی خواستی انتقام بگیری.این بهترین شیوه انتقامه..
نیما:گفتم انتقام.نگفتم بیای حرفای بی ربط بزنی..
حمید:بی ربط نبود.حقیقت دروغ بود
نیما:کشتی ما رو با این حقیقت دروغت.حتما باز از تلویزیون شنیدی
حمید:از تلویزیون می بینن اون رادیو می باشد که ازش می شنون بی سوااااد..لیسانس داری ولی فرق رادیو تا تلویزیون رو نمی دونی
نیما:حالا هر چی من دوست نداشتم این حرفارو بزنی جلو عسل.
حمید نگاهش افتاد به کیف عسل که روی میز بودانگار نیروی دوباره گرفته باشه گفت:
به تو چه اصلا خودمم پول دادم می خوام از طرف خودم و جیب بابام انتقام بگیررم.حالا هم حرف زیادی نزن و در اون کیف رو باز کن
نیما: چرا؟ می خوای از کیفش پول در بیاری؟زشته حمید خجالت بکش.تو دیگه داری شورش رو در می آری
حمید:میگم باز کن چی کار داری
نیما:تا نفهمم نقشت چیه هیچ کاری انجام نمی دم.
یه حسی به من می گفت حمید نقشه بدی داره و می خواد اثر انگشت من رو کیف بمونه.و بعد من رو بگیرن.من خودم کلی فیلم پلیسی دیده بودم این چیزا رو بلد بودم
حمید:اه سوسول..یه مرد باید همیشه بدونه نامزدش چه چیزایی حمل می کنه..باید نامزدش رو کنترل کنه.تا بعدا بتونه بهترین انتخاب رو انجام بده.و بهترین تصمیم رو بگیره
نیما:من با کیف مردم هیج کاری ندارم از این فضول بازی ها هم خوشم نمی یاد
حمید:همین مردایی مثل تو هستن که نامزداشون رو کنترل نمی کنن بعد فردا روز به دلیل عدم تفاهم از هم جدا میشن.باید از اون اول دقت کرد..
خودش در کیف رو باز کرد و داشت دنبال چیزی می گشت
حمید:اوه اوه ببین چه چیزایی داره.چاقو اسپری فلفل.و تعدادی کارت بانکی که به نظرم که اگه پول یه سال من و تورو جمع کنیم به اندازه پول یکی از این کارتها نمیشه
چه قدر هم مداد رنگی داره..معلومه خیلی اهل نقاشیه..
نیما:حق نداری به کارت ها دست بزنی.این کار دزدیه
حمید:برو بابا ..من بخوام بردارم منتظر اجازه تو نمی مونم
و بعد یه چیزی از تو کیف پیدا کرد مثل جای قرص بود گذاشت تو جیبش ودر کیف رو بست
و گوشی خودش رو در اورد و به یه نفر اس ام اس داد
خواستم حرف بزنم..و حمید رو مورد باز خواست قرار بدم..چون کارش جوان مردانه نبود.و کاملا غیر اخلاقی بود
با ابروهاش اشاره کرد هیچی نگو.
یکم تعجب کردم از این رفتارش توی سرم کلی علامت سوال ایجاد شدنکنه این چیزی که حمید برداشت مواد بود؟ نکنه حمید معتاد شده؟ نکنه افتاده تو کار مواد مخدر؟
به خودم گفتم نیما تو چه رفیقی هستی.که حواست به رفیقت نیست اصلا تو رفیق هستی؟ روت میشه به خودت بگی رفیق؟
نه خدااا حمید نباید این جور بشه من باید نجاتش بدم.باید دستش رو بگیرم و از جهالت و نادانی و فساد درش بیارم
نیما:اون چیزی که گذاشتی تو جیبت بده به من
حمید:تو دخالت نکن..این ماجرا به تو ربطی نداره
نیما:من به عنوان دوستت حق دارم جلوی انحراف تو رو بگیرم.من باید کمکت کنم.
حمید:بابات انحراف داره..
نیما:بی تربیت..بی ادبببین حمید با زبون خوش می گم بدش به من و گرنه دوستیم رو با تو قطع می کنم
حمید:اه برو بمیر بابا فردین بازی واسه من در میااره.
چرا متوجه نشده بودم حمید تازگی ها خیلی بی ادب شده بود؟ بی ادبی یکی از نشانه های اعتیاده..عسل داشت می اومد واسه همین حمید گفت:
ببین نیما عسل داره میاد..فعلا سوتی نده بعدا من همه چیز رو واست میگم.یه چیزایی هست که تو ازش خبر ندارییعنی چیه که من ازش خبر ندارم؟ نکنه حمید به عسل علاقه مند شده
و بعد با هم معتاد شدند و من نفهمیدم؟
محلش ندادم..ادم های بی ادب رو نباید محل داد تا خودشون ضایع بشن..
عسل اومد و معذرت خواهی کرد.گفت که مامیش ازفرانسه زنگ زده بودهبه اونم محل ندادم..عسل رو باعث بی ادبی حمید می دونستم.اصلا به هر بی ادب و عامل بی ادبی نباید محل داد
گارسون با دفترچه و خودکارش اومد بالاسرمون و بعد از خوش آمد گویی گفت .چی میل دارید ؟ حمید هم منوی روی میز رو برداشت و با خود شیرینی کامل داد دست عسل ..گفت اول شما ..خانما مقدم ترن
عسل هم از این حرکت حمید خوشش اومد و گفت میسی حمید
چه قدر کار دو تاشون لوس بود..همین باعث شد که شک کنم بین حمید و عسل یه رابطه ای وجود داره
عسل غذا رو انتخاب کرد و منو رو داد به حمید ...حمید هم گفت هر چی شما بخورین من و نیما هم میخوریم ..خانوما توی غذا سلیقشون خوبه
عسل:فقط توی غذا؟
حمید:نه خوب توی چیزای دیگه هم سلیقه دارن هنوز قسمت ما نشده استفاده کنیم..ایشااله قسمت ما هم میشه
واقعا این همون حمید بود؟ اعتیاد و عشق چه بلایی سرش اورده بود.
غذا رو اوردن من مشغول خوردن شدم.خیلی هم خوشمزه بود هر چی از خوشمزه گیش بگم کم گفتم
.البته نباید زیاد از خوشمزه گیش بگم چون دلتون می خواد
و شاید نتونید برید رستوران با کلاس اون وقت من رو نفرین می کنید و دیگه هیچ وقت کار گیرم نمی یاد
موقع غذا خوردن حمید و عسل رو محل نمی دادم.تا به لوس بازیشون ادامه بدن.فقط واسه اینکه تابلو نشه گاهی یه لبخندی هم می زدم.
همین موقع گوشی حمید زنگ خورد و رفت بیرون و من همچنان مشغول خوردن بودم.. به عسل هم کاری نداشتم همین که کاری بهش نداشتم باید از خداش باشهدو دقیقه بعد یه پیام واسه گوشیم اومد.عادت نداشتم موقع غذا خوردن دست به گوشی ببرم. موقع غذا خوردن باید همه حواست به خوردن باشه و گرنه غذا خوب هضم نمیشه
دست به گوشی نبردم به خوردنم ادامه دادم..یه نیم نگاهی هم به عسل می کردم..انگار زیاد میل غذا خوردن نداشتشاید هم چون حمید نبود غذا از گلوش پایین نمی رفت .خیلی مشکوک شده بودند این دو تا..حتما یه چیزی بود که من ازش بی خبر بودم.باید کشفش می کردم البته بعد از خوردن غذا
یکی از گارسون های رستوران اومد دم گوشم گفت: یه دختر خانوم گفت گوشیتون رو روشن کنیدگفتم کی؟ گفت دختر عمتون
دختر عمه؟ من که دختر عمه نداشتم.زود گوشی رو از جیبم در اوردم
حمید بود که طبق معمول اولش یه حرف زشت زده بود.و بعد هم.گفته بود الان بهت زنگ می زنم اصلا به روی خودت نیار که منم!و خیلی زود زنگ زد.. و گفت: شام رو که خوردیم.به یه بهانه ای عسل رو بکش بیرون.فقط حواست باشه.کیفش رو با خودش نیاره بیرون
نیما:واسه چی؟
حمید:تو به این کارا کار نداشته باش فقط کاری که می گم انجام بده.به بهانه حرف زدن بکشش بیروننیما:چی بگم؟
حمید:چه می دونم مثلا در مورد دختر عمت حرف بزن
نیما:علاقه ای ندارم.حمید:نیما خنگ بازی در نیار.کاری که بهت می گم درست انجام بده..خیلی مهمه.
الان هم اگه عسل گفت کی بود..بگو دختر عمت بوده زنگ زده ببینه کجایی
تا حالا هیچ وقت کارای حمید رو این قدر مشکوک ندیده بودم.شاید هم مشکوک بوده من این قدر شک نکرده بودم بهش
بعد هم با لبخند به عسل گفتم دختر عمم بود..زنگ زده بود ببینه کجام تا اونم بیاد
عسل هم سرش رو برد پایین و مشغول بازی با قاشق شد
.احساس کردم رفتار عسل یه جورایی تغییر کرده.
انگاردلش می خواد با مشت بکوبونه تو دهن من ولی روش نمیشه
حمید اومد تو با لب خندوون ونیش همیشه باز.اصلا هم به روی خودش نمی اورد چی شده.. همش نگاهش به کیف عسل بود
.ولی بازم داشت حسابی می خورد.و از خوردن غافل نمی شد.نه از شیکم کم می اورد نه ازحرف زدن
بعد از خوردن شام..من به عسل گفتم می تونم یه چند دقیقه خصوصی باهاتون حرف بزنم
که حمید در کمال پر رویی گفت ببین اینجا حرف خصوصی مصوصی نداریم.
همه چیز باید عمومی باشه
منم با دهن باز داشتم نگاه می کردم ادم به پر رویی حمید ندیده بودم.خودش گفته بود عسل رو بکش بیرون اما حالا داره اینجور می گه
گاهی اوقات ادم نمی دونه در مقابل این بشر چه رفتاری انجام بده
یکم از دستش عصبانی شدم وبا اخم بهش نگاه کردم.حمید هم فهمید امکان داره بلایی سرش بیارم.واسه همین نیشش رو تا اخرین درجه باز کرد و گفت.من شوخی کردم
بابا برید خوش باشید هر قدر حرف خصوصی دارید بزنید.منم می گردم اینجا یه نفر رو پیدا می کنم تا باهاش حرف خصوصی بزنم اصلا نگران من نباشید
عسل هم یکم مشکوک شده بود و با خودش می گفت این چه حرفیه که باید خصوصی زده بشه حتما پیشنهاد ازدواجه.(البته این رو من از نگاهش فهمیدم).
رفتیم بیرون رستوران که یه محوطه پارک مانند داشت. روی یکی از نیمکتا نشستیم.
نمی دونستم چی بگم.ضربان قلبم الکی الکی بالا رفته بود..نه الکی هم بود. می ترسیدم هر لحظه یکی بیاد اونجا من رو ببینه.اخه همه من رو می شناختن
عسل:خوب من منتظرم نیما خان بفرماییدنمی دونم چرا به حمید می گفت حمید به من می گفت نیما خان.
یکم من من کردم.سرم هم پایین گرفته بودم..چون شاعر گفته هر چی دیده بیند دل کند یاد.
یه لحظه به خودم گفتم نیما قوی باش.محکم باش..به خودت مسلط باش.لولو که جلوت نیست داری می ترسی
حلقه رو از تو جیبم در اوردم و خیلی محکم و با صلابت گرفتم سمتش
یه نگاه به من کرد انگار انتظار این حرکت رو نداشت و بعد گفت: حرفتون این بود؟این رو که می شد جلو حمید هم بگید.
نیما: حمید ممکن بود باز مسخره بازی در بیاره.زشت بود.محیط اونجا محیط مسخره بازی نبود
عسل:حالا اشکال نداره بزار پیشتون باشه.من لازمش ندارم
نیما: من بهش نیاز نداارم..جز ساعت عادت ندارم چیزی تو دستم باشه
یه حسی می گفت برداراا..خوبه ها حالا که تعارف می کنه دلش رو نشکن..یه بیکار نباید دل کسی رو بشکونهاصلا اینکه کار گیرت نیومده واسه اینه دل ادما رو شکوندی
عسل: من دوست دارم یه یادگاری از من داشته باشید
بازم یه حسی می گفت این عسل می خواد تو رو حلقه گیر کنه..یه چیزی تو مایه های نمک گیرر
نیما:خیلی ممنون شما لطف دارید.از شما به ما رسیده.(.منظورم شامی بود که خوردیم).
عسل:میشه یه سوال ازتون بپرسم؟
نیما:بله خواهش می کنم
عسل:دختر عمتون رو دوست دارید؟
خدا بگم این حمید رو چی کار کنه..باعث میشه ادم در طول شبانه روز چندین بار دروغ بگه.اصل اگه من رفتم جهنم همه بدونید تقصیر حمید بوده


با خودم گفتم بزار یه بار هم که شده جدی باشم..جدی با یه نفر در مورد اینده حرف بزنم.با همه چیز که نباید شوخی کردشوخی شوخی با اینده هم شوخی؟.همین کارا رو می کنی هیچکی تورو جدی نمی گیره!
نیما: نمی دونم.زیاد به این موضوع فکر نکردم.
و تا شرایطم جور نشه نمی خوام بهش فکر کنم.اخه یه بیکار رو چه به ازدواج.
عسل: خوب کار هم یه روزی پیدا می کنید اون وقت چی؟
نیما:اون وقت باید از لحاظ مالی به یه جایگاهی برسم که بتونم تشکیل خانواده بدم و دست یه دختر رو بگیرم بیارم تو زندگی خودم
عسل:اگه دختری خودش بخواد چی؟
نیما:فعلا که پیدا نشده.ولی بازم تا همه چیز جفت و جور نشده من هیچ اقدامی نمی کنم.
به قولی می گن پیشگیری بهتر از درمانه.این قدر هم زندگی سخت شده که خواستن طرف مقابل نمی تونه شرط موفقیت باشه
عسل:اره شما راست می گین.ولی اگه دختری همه شرایط رو قبول داشته باشه چی؟
نیما:گفتم که قبول داشتن دختر خوبه ولی چیزهای جانبی زیادی وجود داره.که اون رو تحت تاثیر قرار می ده.
عسل:یعنی شما علاقه دختر رو نادیده می گیرید؟
نیما:من سعی می کنم همیشه واقعیات رو ببینم..اون چیزی که واقعیه و عقلی باشه رو نادیده نمی گیرم.باید به این علاقه شک کرد
عسل:شاید رفتار شما باعث بشه اون دختر لطمه بوخوره؟
نیما:خوب اون دختر اگه خودش رو دوست داشته باشه.این جور که شما می گی نمیشه..
تو همین صحبت ها بودیم که دیدم سعید اون طرف وایساده و دااره با دهن باز به من نگاه می کنه.زود هول شدم.دوست نداشتم سعید من رو ببینه.عسل فهمید..پرسید چیزیتون شد اقا نیما؟حرفای من ناراحتون کرد؟
نیما:نه. پسر عمم داره ما رو نگاه می کنه..
عسل: راست می گین اقا نیما؟ کجا؟
نیما:اون گوشه پارک. همونی که کنار موتور وایساده .
یه لحظه یه فکری زد به سرم و گفتم میشه الان انتقام رو گرفت..بهترین موقعست انتقام بگیرم..
نیما:بهتره زودتر بریم توی رستوران چون ممکنه اتفاقی بی افته .پسر عمم خیلی خطر ناکه.چاقو کش و جنایتکاره.چند بار سابقه زورگیری و شرارت داره
عسل هم ترسید..و مثل اینکه حرفهای من رو باور کررد.زود راه افتادیم.
نزدیک در که رسیدیم من وایسادم گفتم به حمید بگید بیاد..می خوام برم تکلیفم رو با پسر عمم یکسره کنم
می خوام ببینم حرف حسابش چیه که هی راه می افته دنبال من.مگه من نباید ازادی داشته باشم؟
عسل:نه اقا نیما خطر ناکه.وایسین من برم ماشین رو بیارم.بعد بزاااریم بریم..
نیما:نه عسل خانوم..نیاز به فرار نیست..من باید مثل یه مرد باهاش حرف بزنم..یه بیکار نمی زاره چیزی رو بهش تحمیل کنن.اصلا تو مرار ما بیکارا فرار کردن جایی نداره
شما همونجا بمونید و هر اتفاقی هم افتاد بیرون نیاید.فقط حمید رو صدا کنید
یه حسی می گفت عسل می خواست همونجا گریه کنه ولی جلو خودش رو گرفت.و با چشماش داشت مثل تو فیلما به من می گفت من منتظر می مونم تا بر گردی تو باید زنده بمونی.
بعد هم بدو بدو رفت به حمید گفت بیاد. و حمید بدو بدو با قیافه گرفته و ناراحت اومد..دستش رو گرفتم رفتیم طرف سعید
حمید: نیما چی شده؟ کی می خواد تورو بزنه؟ بگو برم کمکش
منم قیافه حمید رو نگاه کردم وشروع کردم خندیدن..
نیما: منتظر بودی در بری اره؟می شناسمت می دونم موقع دعوا وقتی به نفعت نباشه فرار می کنیحمید:نکنه انتظار داری وایسم به خاطر تو کتک بوخورم؟پدر مادرم هزینه کردند بچه بزرگ نکردند که تو دعوا جون خودم رو از دست بدم
روی من کلی سرمایه گزاری شده باید به بهره برداری برسم.بعد هم از خودم سود تولید کنم.
نیما: تو شر و ضرر نرسون کسی نمی خواد تو سود تولید کنی
منم می دونم خیلی نامردی اصلا ازت همچین انتظاری ندارم که به خاطر من کتک بخوری
حمید:حالا جریان چیه؟ چرا عسل اون قدر هول بود؟اخه کی می خواد تورو بزنه؟قحط ادم بود؟
نیما:هیچی بابا این نقشه ی من بود..یه نقشه کشیدم تا انتقام رو بگیرم..و به یه کلکی از اونجا در بریم.بهش گفتم می خوام برم با پسر عمم دعوا کنم.و باهاش اتمام حجت کنم.اونم زود باور کرد
حمید:الان این نقشه ی تو بود؟ مثلا الان خوشحالی؟خیلی کار مهمی کردی؟واست اسپند دود کنیم؟
نیما:اره دیگه.کلی شام خوردیم پول ندادیم.اومدیم بیرون.عسل هم شک نمی کنه
حمید: به کاهدون زدی نیما..
نیما: چرا؟ نکنه تو پول رو حساب کردی؟
حمید:برو بابا من پولم کجا بود...رییس رستوران بعد از سالها صاحب بچه شده بود گفتن همه امشب مهمون رییس هستین
و نیاز نیست کسی پول بده اون وقت توی خنگ ما رو از رستوران کشوندی بیرون و گرنه هنوزم می تونستم کلی چیز بخورم
ای مرده شور خودت و اون نقشت رو ببرن.توی کل سال اون دوگولش تعطیله ها همین امشب که شانس به ما رو کرده
واسه ما نقشه می کشه..مگه تو نقشه کشی و طراحی اخه؟
روحیه خودم هم خراب شد هر چی که خورده بودم از دماغم اومد بیرون.چرا من باید حسرت یه انتقام گرفتن به دلم بمونه؟
از حمید یکم فاصله گرفتم چون می دونستم این جور مواقع خطر ناکه.و هر کاری از ازش بر میاد
رسیدیم پیش سعید تا من رو دید با نیش باز و لبای خندون گفت:
. نیما عجب سلیقه ای داری ایول
منم که اعصابم خراب شده بود.حوصله نیش باز کسی رو نداشتم.می خواستم با مشت بکوبونم تو نیشش تا دندوناش خورد بشه
نیما:سلیقه چی ؟واسه چی؟
سعید:همون دختره دیگه.همون که باهاش داشتی حرف می زدی
می خواستم یکی بزنم پس گردنش با لگد بیام تو شکمش بعدا بگم اخه به تو چه که دخالت می کنی.
نیما:همکلاسیمونه.
سعید:همکلاسی؟؟ولی داشتی یه چیزی مثل حلقه می دادی بهش
نیما:حلقه؟من؟اون جزوه بود بهش می دادم.گفتم که تحقیقات می کنیم.
سعید:شبیه جزوه نبود.
یه نگاه به حمید کردم یعنی بیا من رو از دست این نجات بده.حمید محل نداد..باز یه نگاه دیگه کردم بهش.یعنی ببخشید.اونم زود بخشید.
اومد زد پشت کمر سعید و گفت
سعید جون تو خودت زن داری عاشقی همه چیز رو شبیه حلقه می بینی.منم وقتی گشنمه همه چیز رو شبیه غذا می بینم
اخه به این نیما فلک زده میاد بتونه واسه کسی حلقه بخره؟ اصلا این نیما گورش کجا بود که کفنش باشه؟
سعید: اینا نقشتونه می خواید من رو بپیچونید
حمید: اخه نیما عرضه نقشه کشیدن داره؟ اصلا عقل داره بخواد نقشه بکشه؟ اگه از این چیزا داشت که این قدر ضد حال نبود
من حاضرم از یه دختر سیلی بخورم.نه نه سیلی نه فحش بخورم..نه نه اونم نه .اصلا چرا من طوریم بشه؟
من حاضرم نیما رو بکشم ولی نزارم نیما نقشه بکشه اگه هم نقشه بکشه عمرا من همراهیش کنم.
سعید:خوب اگه چیزی هست به منم بگید من که خوشحال میشم نیما بخواد ازدواج کنه.
حمید:ببین سعید ما بیکارا چند دسته ایم که دو دسته اصلیمون یا میریم زن می گیریم تا وضعمون بهتر بشه..یا تا وضعمون بهتر نشه زن نمی گیریم
سعید:ولی حمید تو اون موقع یه چیزی دیگه به من گفته بودی
حمید از پشت سر سعید شروع کرد شکلک در اوردن یعنی اینکه پیچووندمش..ضایع نکنی
ولی شک داشتم چون نمی دونستم واقعا چی گفته.تو این جور مواقع اصلا به حمید اعتماد نداشتم..ولی دل سپردم به رفاقت چند ساله با حمید
و با کمک حمید دوباره سعید رو پیچوندیم یعنی حمید بهش وعده داد سه تایی سوار موتور بشیم و سعید هم موتور رو برونه
من دوست نداشتم ولی حمید نامرد بهم گفت: خوشت میاد پول کرایه بدی؟ تو مگه نمی خواستی گوجه بخری؟پولدار بشی؟
خوب باید از الان شروع کنی دیگه.وقتی وسیله نقلیه هست چرا پول بدی به تاکسی ها؟
نیما:اخه موتور خطر ناکه.کلاه ایمنی هم به اندازه کافی نیست.
حمید:چند دقیقه راه که بیشتر نیست کلاه ایمنی نمی خواد که.به این فکر کن اگه عمت بفهمه تو با یه دختر قرار داشتی چه بلایی سرت میاره.وای وای با دخترا قرار می زاری؟ تو رستوران؟ خجالت نمی کشی؟فردا روز هم حتما یه جا دیگه قرار می ذاری
نیما: چه طور بگم ..این سعید بلد نیست برونه.می زنه داغونمون می کنه.من حس خوبی ندارم
حمید:نکنه بازم داری نقشه می کشی؟می خوای با ماشین بیای؟ با ماشین عسل هااان؟اره خوب منم اگه نامزدم ماشین داشت سوار موتور نمی شدم.
نیما:نه خیر..من کاری به ماشین دیگران ندارم.حرفای بیخود نزن.الان سعید می شنوه فکر می کنه خبریه
حمید:اگه کاری نداری به عسل و می خوای چیزی نگم به سعید پس غر غر نکن و سوار شو...
چاره ای نداشتم جز اینکه سوار بشم..ولی نمی دونم چرا یه حسی می گفت سوار موتور نشو.عاقبت خوبی نداره
سعید کلی ذوق زده شده بود از اینکه جلوی ما قراره اون موتور سواری کنه و به نوعی راننده ما باشه.
سعید وقتی داشت موتور رو می روند غرق در موتور و موتور سواری شده بود اصلا حواسش به دنیای اطراف نبود.فقط داشت به جلو نگاه می کرد
من داشتم اون پشت می لرزیدم..و همش دعا می کردم.سالم به مقصد برسیم.لحظات عذاب اوری بود.تمام صورت مرا عرق پوشانده بود..اگر کسی مرا نگاه می کرد
فکرهای بدی در مورد من در نظرش می امد.
تو همین حس وحال بودم که یه گربه پرید جلو موتور و سعید هول شد خواست به گربه نزنه رفت کوبوند به یه ماشین دیگه
و بعد از اون تنها چیزی که یادم میاد این بود که دو دور رو هوا چرخیدیم و سعید و موتور افتادن رو کمر من بد شانس من بد بخت...

دیگه چی شد چی نشد نمی دونم تا اینکه توی بیمارستان چشمام رو باز کردم به شیکم خوابیده بودم و یه مرد هیکلی سیاه کنارم دیدم. گفتم تموم دیییگه من مردم. این اقا سیاهه هم از عوامل جهنه داره من رو واسه شکنجه اماده می کنه خواستم تکون بخورم و از اونجا فرار کنم کمررم درد گررفت و این درد تو کل تنم پیچید با خودم گفتم حتما از بس توی جهنم شکنجه شدم..کمرم درد گرفته.
.پس حمید کو؟ ای نامرد حتما به قول خودش مخ فرشته ها رو زده رفته بهشت.
کاش منم ازش مخ زنی یاد گرفته بودم.چه قدر می گفت یاد بگیر و از تجربیاتم استفاده کن
من می گفتم خوشم نمی یاد
از مسئول جهنم پرسیدم اقا ببخشید من کی مردم؟
مسئول جهنم گفت:هنوز نمردی.یعنی قرار بود بمیری.ولی شانس اوردی .فقط کمرت از چند جا شکسته بود که با فوتوشاپ درستش کردم و بعد زد زیر خنده.
یعنی الان من زندم؟ و اینجا جهنم نیست؟شما هم پرستاری؟
پرستار:نه که نیست.اسم ماها بد در رفته.و گرنه اینجا خود بهشته.تو خود بهشت هم این قدر که ما به شما رسیدگی می کنیم بهتون نمی رسن!
نیما:دوستم چی؟ پسرم عمم اونا چی شدن؟
پرستار:نمی دونم من خبر ندارم.
این حرف رو یه جوری زد شک به دلم انداخت.
با زحمت فراوان تونستم یکم از جام بلند بشم یه تخت دیدم که یه نفر ملافه رو سرشه نگاه به مسئول سابق جهنم و پرستار الان کردم.اونم هیچی نگفت..
از چشماش خوندم می خواد یه چیزی رو از من مخفی کنه اخه من از طریق چشم همه چیز رو می فهمم
با خودم گفتم:سعید که افتاد رو کمر من پس طبیعتا هیچیش نشده..می مونه حمید!یعنی اون حمید؟ وای نه حمید مرررده.خدا نکنه حمید مرده باشه!
سعی کردم از تخت بیام پایین ولی خیلی سختم بود فشار زیادی به خودم وارد کرردم درد رو داشتم تحمل می کردم تا به جنازه حمید برسم....
پرستار:وایسا بیام کمکت کنم..تا نزدی یه جا دیگت رو خورد نکردی!
پاهام بی حس شده بود نمی تونستم درست حرکت کنم.انگار یه چیزی هم داشت مانع من می شد ولی پرستار من رو کشون کشون برد کنار تخت!
نیما:کی مرد؟
پرستار:نمی دونم باید از عزراییل بپرسی.
پرستار هم این قدر
برچسب ها: رمانی ها - 183-رمان روزهای شیرین نیما , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 10- رمان روزهای شیرین نیما , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان روزهای شیرین نیما (فصل هفتم) , Yek Rooze Shirin - یک روز شیرین - YouTube , هوا شیرین است , "خانه ام ابري است" - اشعار نیما یوشیج , نیما , کندو | دنیای رمان برای اندروید ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/24 تاریخ
کد :29803

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا