تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
کتاب رمان وقتی برای تو وقتی برای من


یه ساعتی از رفتنش می گذره و من یک ساعتی هست تو سکوت خونه توی رختوابم از این پهلو به اون پهلو میشم... نگاهی به ساعت می ندازم، دو و نیمه... بلند میشم لباسمو عوض می کنم، شالمو میندازم رو سرم میرم سمت باغ، با چراغایی که روشنه خیلی زیباتر به نظر میرسه، روی نیمکت زیر درخت بید مجنون میشینم... به فردا فکر می کنم، به دیدار بعدی که با کورش خواهم داشت، به رفتاری که تو این مدت باهام داشته، تقریبا ده روزی از شرطی که برام گذاشته می گذره، تو این مدت یه روزِ بدون دلهره هم نداشتم، خیلی خوب درک کردم زمانیکه کنارم نیست پر از استرس بودنش هستم و وقتی که کنارمه پُرِ ترس از برخوردش... کورش جسمم رو تنیبه نکرده چون خیلی خوب تونسته با تنبیه روحم منو به سیاهی که قولش رو داده بود برسونه... دیگه توانی برام نمونده، می خوام شرطش رو عملی کنم... من همین الانشم دارم تحقیر میشم پس بهتره لااقل جلوی تنبیه شدنم رو بگیرم... با صدایی که میاد رومو برمی گردونم سمت جاده ی سنگ فرش شده ی ویلا... مهرادِ، فکر می کردم امشبو با عسل می گذرونه، در مورد روابطشون کتایون یه چیزایی بهم گفته، البته از زبون مادرجونم شنیدم یه خونه ی مجردی داره... به هر حال بلند میشم و میرم طرفش...
ماشینو نگه میداره و میاد پایین... به نظر بهم ریخته میاد... هنوز متوجه من نشده برای همین خیلی آروم سلام می کنم، برمی گرده، متعجبه ولی کم کم این تعجب جاشو با برق یه لبخند عوض می کنه:_ اِاِ... ریحانه تو اینجایی؟ چرا تو حیاط؟ با شیطنت در حالیکه چشماشو ریز کرده ادامه میده: _ نکنه منتظر من بودی؟رفتارش به نظرم غیرعادیه ، مثل همیشه نیست، یه جوری خطرناک به نظر می رسه... نکنه مسته؟ نه، نیست... یادمه کورش می گفت همیشه برای حفظ ظاهر لب تر می کنه... یاد پیشنهاد رقصش میوفتم، این امشب کلا رفتارش عوض شده بود... به حرفش اهمیتی نمیدم و می پرسم:_ عسلو رسوندی؟_ آره، حال خوبی نداشت، منم زیاد خوب نبودم!_ خب، من میرم تو دیگه، شب بخیر...هنوز چند قدم بیشتر برنداشتم که صداش متوقفم می کنه._ هنوزم اذیتت می کنه؟جا می خورم، از چی حرف می زنه؟ اجازه نمیده زیاد تو شک بمونم:_ دایی رو می گم، کورش خان، آمارشو خوب دارم... ریحانه؟ تو هر چقدرم بخوای رفتارشو حاشا کنی، چشمات نشون میده چه زجری می کشی... تو حیفی... به پاش نسوز... اونو من می شناسم، نمی تونی تغییرش بدی... صداش لحظه به لحظه نزدیک تر میشه، هنوز پشتم بهشه، اینبار کنار گوشم میشنوم:_ ریحان؟ تو حیفی براش...یه قدم میرم جلو:_ عزیزم، خیلی وقته اسیر چشمات شدم...من این لحنو می شناسم، اما آخرین بار کی شنیدم؟، تپشای قلبم کل وجودمو می لرزونه، یهو حس می کنم بازوهام دارن لمس میشن، تمام قدرت زنونه ام رو جمع می کنم میریزم تو دستم و با نفرت تمام برمی گردم می کوبم تو صورتش، در حالیکه صدام از شدت خشم و هیجان می لرزه جواب میدم: _ شاید بچه ی زرنگی باشی، اما احمقی، یه احمق تمام عیار... نگاه زجر کشیدمو دیدی اما نفهمیدی برای چی زجر می کشم، چون تنها یه مرد برای همیشه تو زندگیه منه اونم کورشه، فهمیدی عوضی؟ کورش، داییت... بلافاصله میدوام سمت خونه... سریع از تو کیفم گوشیمو درمیارم و یه پیام برای کورش می فرستم:_ میشه بیای دنبالمطولی نمی کشه که جواب میده:_ تا یه ربع دیگه جلوی در باش با احتیاط طوری که کسی متوجه نشه، از ویلا خارج میشم... به ماشینش تکیه داده و سیگار میکشه، میرسم بهش آروم سلام میدم، با سر جوابمو میده و بدون هیچ حرف دیگه ای سوار میشیم...هیچی ازم نمی پرسه، نمی دونم چرا؟ ولی به هر دلیلی که هست الان ازش واقعا ممنونم... سرمو تکیه میدم به صندلی و نگاهش می کنم، بر خلاف این مدت چهره و بوی حضورش آرومم می کنه، شاید به این خاطر که از سَر بی پناهی مجبورم به خودش پناه ببرم، با این حال یه نفس عمیق می کشم و اجازه میدم چشمام با بوی عطرش بسته شن... وارد خونه میشیم و من مثل همه ی این چند وقت میرم سمت اتاقم، اما اینبار نه برای تنهایی... انتهای کمد لباسام یه چمدون کوچیک براقه، درش میارم و میذارمش رو تخت، بازش می کنم، چند دست لباس خواب، با لباس خوابایی که تو اتاق مشترک مونه خیلی متفاوته... اولیش یه پیرهن ساتن قرمز با روبدوشامبری حریر، هدیه ی مامان مهتاجِ، چقدر موقع نشون دادنش کتایون و روشنک اذیتم کردن... لباس بعدی رو کتایون برام گرفته، تقریبا شبیه همون قرمزه ست فقط این رنگش نباتیه... لباس بعدی یه پیرهن حریر صورتیِ، اینو خودم تو دوره ی مجردیم وقتی با فاطی بیرون رفته بودیم خریدم، چقدر برام خاطره انگیزه، هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز مجبور بشم بپوشمش... حس می کنم لباس بهم لبخند میزنه، همینو برش می دارم... صورتمو می شورم، لباسامو با پیرهن صورتی عوض می کنم، موهامو شونه می زنم و بعد از اینکه یه برق لب با عطر توت فرنگی چاشنی لبام میکنم به سمت اتاق نقره ای حرکت می کنم...چرا این کارا رو می کنم؟ فقط یه جواب دارم، اینکه دیگه تحمل تلافی کردناشو ندارم... سرمو میندازم پایین تا نگام به آینه قدی اتاقم نیوفته، می دونم اگه خودمو با این وضع ببینم پا پس می کشم... وارد میشم، مقابل پنجره ایستاده و پشتش به منه، خیلی آروم رو تخت دراز می کشم، ساعد دستمو میذارم رو چشمام و با لحنی که خیلی تلاش دارم محکم باشه میگم:
_ من آماده ام!!! من آماده ام!!! بعد از دقایقی حضورش رو نشسته کنارم حس می کنم، منتظرم چیزی بگه یا کاری بکنه اما ساکت و بی حرکته، مثل من... هنوز دستم رو چشمامه... متوجه حرکتش رو تخت میشم، با صدای آرومی کنار گوشم نجوا می کنه: _ این یه آمادگی از سر نیاز یا اجبار؟ هیچ جوابی براش ندارم. _ اما من الان آماده نیستم! با این حرفش بسرعت دستمو از رو صورتم برمی دارم، با دیدن حالت قرار گرفتنش، تلاطم وجودم بیشتر از قبل میشه، دست و پاهاش رو دو طرف بدنم با فاصله قرار داده، با لبخندش غرورم به حرف میاد: _ خب، پس برو کنار می خوام برم تو اتاقم... هیچ حرکتی نمی کنه و من مجبور میشم خودمو از بین دست و پاش سُر بدم و سعی کنم که رد شم، _ چرا رقصیدی؟ صداش سعی ام رو برای خلاصی بی نتیجه میذاره و تو حالتی که هستم متوقف می کنه، بازم هیچ جوابی براش ندارم... چرا فکر می کردم با این کارم موضوع رو فراموش می کنه؟ _ چی باعث شد بخوای انقدر زود برگردی؟ دیگه موندن جایز نیست، تلاش می کنم به جای اینکه مثل احمقا سر جام ساکن بمونم از دستش فرار کنم، اما گویا مثل همیشه فکرمو میخونه و جلومو می گیره، خودشو کمی به سمت پایین می کشه با این کارش باعث میشه چهره شو ببینم. همچنان با یه لبخند عمیق نگام می کنه، ولی لبخند برای من معنی خوبی نداره... با دیدن این نشونه ی بد چشمام رو می بندم. _ نمی خوای جوابمو بدی؟ فکر اینجاشو نکرده بودم، هیچ جوابی آماده ندارم که حتا اگر هم داشتم واقعا به جایی میرسیدم؟ دوباره نجوا میکنه: _ به من نگاه کن. تن پایین صداش ترسمو دو چندان می کنه و منو برای بسته نگه داشتن چشمام مصمم تر... تو دلهره ی حدس زدن عکس العملشم که ناگهان حس می کنم از درون خالی میشم، کمی طول میکشه تا بفهمم چی شده، با نفسی که بیرون میدم حس گرمی جای خالیه وجودمو پُر می کنه... دوباره همونطور کوتاه و سریع می بوستم و ازم فاصله میگیره، چند بار این کارو تکرار می کنه و منم هر بار فشار دندونام رو هم رو بیشتر می کنم، نمی خوام حالا که گفته آماده نیست در برابرش کم بیارم... اما وقتی سرانگشتش رو بدنم حرکت می کنه دیگه نمی تونم مقاومت کنم، چشمامو باز می کنم و به بازوهاش چنگ میندازم... در مقابل نگاه مشتاق من، دستامو میگیره و از خودش جدام می کنه: _ یادت می مونه دیگه چادرتو فراموش نکنی، دیگه دست به دست یه مرد ندی و دیگه وقتی ازت سوال می کنم چشماتو نبندی! و در حالیکه من با تمام وجود برای بودنش نفس می زنم ولم می کنه و از اتاق خارج میشه... میشینم زیر دوش و تن خسته م از نبردی ناجوانمردانه رو به دست آب می سپرم، برای روح رنجورم کاری نمی تونم بکنم، حتا گریه! با تکونهایی که می خورم، هوشیار میشم، کورش در حالیکه سعی داره بند حوله ام رو باز کنه، کنارم قرار گرفته، خودمو به شدت عقب می کشم: _ به من دست نزن عوضی... دیگه هیچی برام مهم نیست، انقدر روحم داغون هست که قید همه چی رو بزنم: _ گمشو کنار، اجازه نمیدم هر کاری که دلت می خواد باهام بکنی... در مقابل اشک و فریادم بر خلاف همیشه آروم و ساکته، همین جسارتمو بیشتر می کنه: _ حالم ازت بهم می خوره، می فهمی، از دست خسته شدم... بذار به حال خودم بمیرم... دوباره بهم نزدیک میشه، دستامو می گیره، با تمام توانی که دارم خودمو تکون میدم، به هیچی نمی خوام فکر کنم جز خلاصی، تمام موهام رو صورتم پخش شده، فحش میدمو و تقلا می کنم، نمی دونم بعد از این همه مدت این نیرو رو از کجا آوردم... همچنان در حال تقلا کردنم که صداهایی باعث میشه کمی آروم شم: _ عشق من! ریحان من! دوباره گوش میدم، این صدا، این لحن، چقدر دوست داشتنیه: _ عزیز دلم... ریحانم... تو مال منی، همیشه مال من بودی و مال من می مونی... مگه نه عشق من... با تکون دادن سرم موهامو از رو صورتم کنار میزنم، چیزی که روبه رومه شکه م می کنه، باورم نمی شه این چشمای پر از عشق مال کورش باشه... دیگه کاملا دست از تقلا کردن میکشم و فقط گوش میدم: شب از مهتاب سر میره تمام ماه تو آبهشبیه عکس یک رویاست تو خوابیدی جهان خوابهزمین دور تو می گرده، زمان دست تو افتاده، تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب دادهتو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو می بندیبا هر کلمه ای که کنار گوشم میشنوم، خودمو بیشتر تو آغوشش رها می کنم، اون می خونه و من تو حسی ناب و شعف ناک غرق میشم:تو رو آغوش می گیرم تنم سر ریز رویا شهجهان قد یه لالایی توی آغوش من جاشه تو رو آغوش می گیرم هوا تاریک تر میشه خدا از دستهای تو به من نزدیک تر میشهزمین دور تو می گرده زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده تموم خونه پر میشه از این تصویر رویاییتماشا کن تماشاکن چه بی رحمانه زیبایی... من بیدارم، بیشتر از همیشه، همچون کودکی تازه متولد شده، در کنار مَردَم از نو متولد میشم و وارد دنیایی جدید، تو حضور همین گرما از خدا می خوام کمکم کنه که این مرد رو برای همیشه مال خود کنم، درست مثل هر... هر زنی... به چشمان بسته ی همسرم نگاه می کنم، بوسه ای کوچیک روشون می نشونم و در حالیکه پلکامو روهم میذارم زیر لب زمزمه می کنم:   وقتی که من عاشق شدم دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربودمن بودمو چشمان تو، نه عقل بود و نه دلیچیزی نمی دانم از این دیوانگی و ... عاقلی.... از هر دری وارد میشم به بن بست میرسم. جواب ناز و عشوه هام بی تفاوتیه و پاسخ غرورم، نگاهی خشمگین و رفتاری عصبی... هر احساس و هر رفتاری که داشته باشم، بی تفاوت نمی تونم باشم... نمی خوام و نمی تونم احساس و عشقم رو با کسی شریک شم... من باز هم تلاش می کنم، چون هنوز یه عاشق حسودم... هوای زندگیم گاهی آفتابی میشه، اما من این روشنایی اندک رو نمی خوام، تلخیه سرما رو برام ملموس تر می کنه...اگرچه هنوزم منم و تنهایی و دلتنگی اما هنوز هم در تلاشم.. امشب قرار اولین یلدای زندگی مشترکم رو توی همین خونه و در کنار همسرم و مهموناش بگذرونم... قاعدتا باید مهمون بزرگترها باشیم اما کورش برخلاف این مدت برای اولین بار دو تا از دوستانش رو به همراه همسرانشون دعوت کرده... از این بابت راضیم، لاافل مجبور نیستم این شب رو میزبان تنهایی باشم... پا به پای من مشغول رسیدگی به کاراست، این وجه شخصیتیش رو برای اولین بار که می بینم، خیلی تمیز و دقیقه... مثل همین الان که روبه روی میز پایه کوتاهی رو زانو ایستاده و سبزی خرد می کنه... با این رکابی و شلوارک و دستای بزرگ سبز، فکری وجودمو قلقلک میده: _ کوروووش؟ تا سرشو برمی گردونه سریع یه عکس ازش میندازمو با شیطنت لبخند میزنم، با چشای گشاد شده زل زده بهم: _ تو چی کار کردی؟ _ وای کورش نمی دونی چه بامزه شدی... و با چشو ابرو ادامه میدم: _ می خوام این عکسو به همه نشون بدم... بدونن چه هنرایی داری... یا چطوره بزرگش کنم و بزنمش تو پذیرایی... با خنده بلند میشه: _ تو این کارو نمی کنی؟ در حالیکه ازش فاصله می گیرم جواب میدم: _ چرا... من این کارو می کنم... وای فرض کن کورش، کارگرات تو این وضع ببیننت...._ خیلی نامردی ریحانه... در حالیکه خودمو برای فرار از دستش آماده می کنمِ، با خنده میگم: _ اِاِاِ... پس خوش به حال تو... و با یه جیغ میدوام سمت آشپزخونه... دور میز می چرخیم..._ زود پاکش کن خودمو لوس می کنم: _ دلت میاد... باور کن به خاطرش بهم جایزه میدن... شکار لحظه ها..._ با زبون خوش پاکش می کنی وگرنه... صورتمو میدم جلو و باخنده حرفشو قطع می کنم: _ وگرنه؟ _ وگرنه هیچی دیگه تا شب اینجا وایمیستیم... آفرین دختر خوب، پاکش کن. ابروهامو میندازم بالا، فکر کنم حرصشو درآوردم: _ پاکش نکنی بد می بینیا! _ وای کورش گیر نده دیگه... برو کنار کلی کار دارم، هنوز انار دون نکردم... _ با اخم نگام می کنه _ خب باشه بابا، بیا پاکش کردم با همون اخم اشاره می کنه رد شم و برم دنبال کارم. _ کاریم نداری؟ میذاری برم؟ برو عقب... یه خرده از میز فاصله میگیره، برای بیرون رفتن باید تقریبا از کنارش رد شم... _ یه خرده دیگه هم برو عقب... با خنده و هیجان قدم برمی دارم: _ کورش نیای جلوها... باشه... همین طور وایسا... می خوام مسیر باقی مونده تا درو بدوام، با یه خیز میپره دستای سبزی ایشو می کشه رو صورتم... تا به خودم بیام بیرون آشپزخونه هست و داره می خنده، با ناله داد می زنم: _ کورش خیلی بدجنسی صدای خندون و شیطونشو می شنوم: _ می خوای خلافشو ثابت کنم... در حالیکه حسابی حرصی میشم جیغ میزنم: _ کورررررررش؟ _ جونننننننننن... *** جو صمیمی و راحت ایجاد شده توسط دوستان کورش کمی از خجالت اولیه ام رو کاهش داده... تا جایی که سعی می کنم کم و بیش تو بحثاشون شرکت کنم... چیزی که از ابتدای مهمونی توجه ام رو جلب کرده نوع نگاه فرامرز به همسرشه، یه نگاه عاشقانه که رگه هایی از یه دلواپسی شیرین توش دیده میشه، خیلی برام مهیجه شاید چون مرد من هیچ وقت اینطور مثل فرامرز بهم توجه ای نشون نداده... با نگاهی دوباره به میز مهمونا رو برای شام دعوت می کنم... در حین اینکه مراقبم کسی به چیزی احتیاج نداشته باشه نگام به سمیرا میوفته، با حالتی خاص مشغول خوردن ترشیاست آروم می پرسم: _ خبریه؟ مات و خندون نگام می کنه، با دیدن برق چشماش دیگه مطمئن میشم حامله ست، دستشو میگیرم و اشاره می کنم دنبالم بیاد، از هر ترشی که تو خونه هست براش تو ظرف میریزم و اونم با ولع مشغول خوردن میشه... با حسرت نگاش می کنم، نمی دونم چه حسی داره اما دلم می خواد می تونستم تجربه ش کنم... با صدای کورش نگاهمو ازش می گیرم، هر چهار نفرشون پشت کانتر ایستادن و با لبخند نگاهمون می کنن.... دوباره برمی گردیم سر میز، سمیرا دستمو می گیره: _ ما هنوز به هیچ کی نگفتیم حتا به خونواده هامون، تو از کجا فهمیدی شیطون؟ _ راستش از نگاه نگرون آقا فرامرز شک کردمو... با دیدن ظرفای خالیه ترشی... ادامه نمیدمو می خندم..._ ریحانه جان؟ میشه نگاه منم معنی کنی؟ با صدای مسعود برمی گردم سمتش، چنان به فرزانه زل زده که هر آن احتمال میدم قورتش بده، صدای کورش مانع جواب دادنم میشه:_ نگاه شما نه تنها نگران نیست بلکه کم کم داره خطرناکم میشه... با این حرف کورش دوباره صدای خنده ها بلند میشه، فرامرز ضربه ی کوچیکی به سر مسعود میزنه:_ خدا این چشمای نجیبو از تو نگیره... خلاصه با شوخی و خنده شاممون رو می خوریم، تو همین حین فرزانه بهم اشاره می کنه: _ ریحانه؟ به نظر میرسه خیلی بچه دوست داشته باشی، نه؟ لبخند میزنم، چه جوری می تونم بگم تو فامیل به بچه دوستی معروفم، نگام رو چشای کورش ثابت می مونه... بعد از مدتها دوباره یه دلهره ی بزرگ میپیچه تو وجودم... دعا می کنم این بار این لبخند معنی بدی نداشته باشه... *** رو به کورش در حالیکه پذیرایی رو جمع و جور می کنم می پرسم: _ چه دوستای خوبی داری کورش... چرا تا به حال آشنامون نکرده بودی؟ _ آره... ریحان؟ بیا بشین کارت دارم. رو پله ی پذیرایی میشینم و زل می زنم بهش. _ نگفته بودی عاشق بچه ای؟ _ کی گفته من عاشق بچه ام؟ _ چشمات... نمی خواد طفره بری. _ خب، آره، ولی... _ پس دلت می خواد یه کوچولو داشته باشیم، نه؟ نه، نمی خوام... لااقل نه تا وفتی که از جانب تو مطمئن نیستم، یه موجود دیگرو شریک دلهره و استرسام کنم... اینا حرفاییه که با دیدن برق چشاش تو خودم میگم... _ ریحان؟ _ نه، نمی خوام... تکیه میده به پشتیه مبلو دستاشو به طرفین باز می کنه: _ خب اینطوری کارمون سخت میشه چون من دلم می خواد یه بچه داشته باشم...تن صداش، حرکات بدنش، و مهمتر از همه نگاهش، همه بهم هشدار میدن... با همه ی اینا این مسئله چیزی نیست که بتونم در برابرش کوتاه بیام... اینبار دیگه اجازه نمیدم... حتا اگه برای داشتن یه همدم کوچولو له له بزنم، پس سعی می کنم خونسرد باشم، لبخند میزنم: _ بچه دوست دارم اما دلیل نمیشه بخوام داشته باشم و تا وقتی که من نخوام... خیره بهم در حالیکه سرشو تکون میده بلند میشه، موقع عبور از کنارم لحظاتی می ایسته و شونه م رو فشار میده، لرزی شدید تو تنم میپیچه، خم میشه رو صورتم، فکر می کنم چیزی می خواد بگه اما با یه لبخند حرفشو می خوره... برمی گردمو رفتنشو تماشا می کنم، در نهایت حماقت متوجه میشم که بازم رو دست خوردم... ر نهایت حماقت متوجه میشم که باز هم رو دست خوردم... با اینکه می دونم در مقابلش نباید رو موضوعی پافشاری کنم، بخصوص در مورد علائق و خواسته هام، پس چرا دوباره بدون فکر و عجولانه رفتار کردم؟ دستمو رو شونم جایی که دقایقی پیش لمس شد میذارم، خدایا! من همه ی تلاشم رو برای نداشتن موجودی که همیشه حسرت داشتنش رو می خوردم می کشم ولی تو هم منو جزء هزاران زنی که قادر به بچه دار شدن نیستن قرار بده، سرمو تکیه میدم به ستون و در حالیکه یه پوزخند رو لبم می نشونم چشمامو می بندم و فکر می کنم؛ چه دعایی! یه دعا از سر ضعف و نادونی! منتظرم! و چون در انتظار، خوب میدونم دقیقا چند روز از موضوع بچه گذشته... تو این چهار روز نه حرفی در این مورد زده و نه رفتاری که بخواد نگاه اون شبش رو معنی کنه. البته فکر می کنم دلیل این تأخیر مشغله ی زیادش باشه، توی خونه مدام با تلفن صحبت می کنه و اکثر وقتش رو تو اتاق کارش می گذرونه، منم از این فرصت استفاده می کنم و تا جایی که حواسش نیست دورو برش آفتابی نمیشم. دلم می خواد اینو یه نشونه ی خوب بدونم اما کورش کسی نیست که چیزی رو فراموش کنه پس مجبورم همچنان در انتظار باشم، انتظاری که طولانی شدنش خبر از ضربه ی عمیق تری میده...خودمو برای مهمونی خانوادگی و البته زنونه ای که کتایون برپاکرده آماده می کنم، دقیقا از جشن مهراد به این ور به بهونه های مختلف با رفتن به خونه ی محمد و کتایون مخالفت کردم ولی دیشب در حضور کورش که خودشم اصرار به شرکت تو مهمونی داشت نتونستم مخالفت کنم، یه چیزی برام کمی عجیبه، فکر می کردم حالا که مهمونی زنونه ست و کورش نمی تونه حضور داشته باشه با رفتنم مخالفت کنه اما بی چون و چرا پذیرفت... _ ریحانه؟ کجا موندی؟ زود باش امروز کلی کار دارم...با صدای کورش وسایلمو برمی دارمو سریع از اتاق خارج میشم... از اینکه بر خلاف همیشه بدون توجه به ظاهرم و اینکه قرار تو مهمونی چی بپوشم سوار ماشین میشیم یه شک کوچیک میوفته به جونم، دیگه مطمئنم خبراییه. مدام با موبایلش صحبت می کنه، چیزی از حرفاش سردر نمیارم، فکر می کنم در مورد کارو خرید دستگاه و این جور چیزا باشه... _ می مونی شب میام دنبالت._ یعنی تا شب باید اینجا بمونم؟_ زودتر از این نمی شه، کلی کار دارم.در حالیکه زیرلب غرغر می کنم از ماشین پیاده میشم:_ خب میگم روشنک برسونتم...با دیدن چشماش درو می بندمو میدوام سمت خونه ی کتایون... زمزمه هایی شنیده میشه، زمزمه هایی از تولد یه نوزاد... متوجه تغییر رفتار اطرافیانم هستم، تغییری که از طرف خونواده ی کورش به صورت نگاه های پرامید و خواهشیه و از طرف خانواده ی خودم دستوری و طلبکارانه... مامان و روشنک مدام از علاقه ی من به بچه ها حرف می زنن، مهتاج خانوم مرتب از آرزوی دیدن نوه ی پسریش میگه، کتایون از خاطرات جوونیش و تولد مهراد صحبت می کنه... خندم می گیره از کورش بعیده واقعا فکر کرده اگه تو همچین جمعی که دیگه حالا مطمئنم به دستور اون برپا شده باشم، نظرم در مورد بچه دار شدن عوض میشه؟ اهمیتی نمیدم و مثل همیشه خودمو با یه چیزی سرگرم می کنم... تو راه برگشت به خونه ایم، خیلی ساکته و البته خسته... به چهره اش نگاه می کنم، می خوام یه خرده در مورد مهمونی و تیرش که به سنگ خورده بگم اما با دیدن خستگیش سکوت می کنم..._ خوش گذشت؟_ جای شما خالی!برمی گرده و با شیطنت نگام می کنه، یه نیشگون کوچیک از گونه ام می گیره:_ پس چرا اینقدر ساکتی؟ تعریف کن، چی کارا کردین؟... کمی مکث می کنه با نگاهی به لباسام ادامه میده:_ راستی انقدر صب سرم شلوغ بودو عجله داشتم فرصت نکردم بپرسم، چی پوشیده بودی؟خودمو لوس می کنمو رومو برمی گردونم سمت شیشه ی روبه رو:_ تو چند روزه سرت شلوغه و منو نمی بینی..._ آهان... تو هم چقدر از این بابت ناراحت بودی، فکر نکن حواسم نبود از فرصت استفاده می کردیو مرتب جیم می زدی...پس حواسش به همه چی بوده فقط فرصت نمی کرده... با خنده جواب میدم:_ خب نمی خواستم مزاحمت باشم...با نگاهی که یعنی خر خودتی دوباره سوالشو تکرار می کنه._ خب اون کت سفیده که یقه ی چین چینی داره و شلوارک مشکیه که روش یه دامن حریر مشکی میاد... _ نرقصیدی که؟_ کتایون خیلی اصرار کرد یه دور کوچیک با روشنک...بعد از چند لحظه دوباره سوال می کنه:_ عکس؟ فیلم؟_ نه، ننداختم... چیزی نمیگه و به یه لبخند کوچیک بسنده می کنه... حس می کنم فکرش مشغوله، آخه هیچ عکس العملی از جوابایی که میدم نشون نمیده... خدایا خودت بخیر بگذرون... لباسامو عوض می کنمو میرم سمت آشپزخونه:_ کورش چایی بریزم برات؟جوابی نمیشنوم... دوباره صداش می زنم:_ کورش؟ کجایی؟در تک تک اتاقا رو باز می کنم... تو پذیرایی هم که نیست... میرم سمت اتاقای بالا... _ کورشیییی..._ اینجام...صداشو از تو اتاق انتهایی میشنوم... در حالیکه درو باز می کنم می پرسم:_ اینجا چی کار...نفسم بند میاد، چیزی که می بینم فراتر از تمام تصوراتمه... قدرت هر فکر و حرکتی ازم گرفته شده... فقط چشم شده م و با تمام وجود تصاویر روبه رومو می بلعم... آروم قدم برمی دارمو با هیجان یا شاید هم ترس لمسشون می کنم... با هر تماس تمام لذت دنیا رو میریزم تو وجودم... _ چه حسی داری؟با نجوای کنار گوشم حواسم برمی گردن... تازه می فهمم کجا ایستادم... وسط یه اتاق نوزاد... دوباره به دورو برم نگاه می
برچسب ها: دانلود رمان وقتی برای تو - دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf , وقتی تو هستی | *ZOHAL* کاربر انجمن - نودهشتیا - دانلود کتاب , رمان ایرانی وقتی برای تو ، وقتی برای من | maryam1 ... - دانلود کتاب , دانلود رمان وقتی تو باشی | soratyrooz و shafagh69 ... - دانلود کتاب , رمان مخصوص موبایل وقتی تو هستی | *zohal* کاربر انجمن ... - دانلود کتاب , رمان ایرانی و عاشقانه وقتی تو هستی | *ZOHAL* کاربر ... - دانلود کتاب , دانلود رمان موبایل وقتی تو باشی | soratyrooz و ... - دانلود کتاب , دنیای رمان - رمان وقتی که بد بودمmahtabi22 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/24 تاریخ
کد :29801

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا