تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آوای بی قراری


مریم – آسمان بگیر اینو بخور . تو چت شد یه دفعه . من فقط یه سوال پرسیدم ازت .
به سختی تونستم زبونم رو بچرخونم .
- مریم...تو...تو ...فکر می کنی خودشه باشه ؟
مریم – نه . من گفتم هر احتمالی رو در نظر بگیریم .
- عکس هایی که ازش دارم با بقیه مدارکم توی صندوق امانات بانکه .
مریم – خیلی خوب نمی خواهد اینقدر هول کنی . فردا با هم میریم و جریان روشن میشه .
- نه من نمی تونم بیام . اگه خودش باشه چی ؟
مریم – خیلی بهتر . انوقت دو نفری می چسبیم از خرخره اش که چرا یه همچین غلطی کرده . تو نگه اش می داری و من می زنمش .
توی سکوت داشتم به حرفهای مریم گوش می کردم . گوش کردن که چه عرض کنم ، تو خودم غرق بودم . اگه واقعا خودش باشه من باید چیکار کنم . ......
مریم – آسمان ، آسمان ....هی خانمی ...حواست به من هست یا نه . یک ساعته دارم خودم رو می کشم که بلکه تو یه لبخند بزنی
- ببخشید مریم من حالم خوش نیست میرم استراحت کنم .
بلند شدم و افتان و خیزان خودم رو به اتاق رسوندم . یه جورهایی داشتم فکر میکردم که قیافه اش تغییر کرده یا نه یا اینکه تا حالا کجا بوده ......
سعی کردم چهره اش رو تجسم کنم . چشم هامو بستم و تنها چیزی که اومد تو ذهنم او صورت زیباش بود با اون لبخند قشنگش . وقتی چشمهامو باز کردم از حرص چراغ خواب کوچیک کنار تختم رو پرت کردم به دیوار . با برخوردش صدای بلندی داد و چراغ خواب تکه تکه شد .
سرم رو گذاشتم روی زانوهام و شروع کردم به گریه . مریم آشفته و سراسیمه وارد اتاق شد .
مریم – آسمان . خوبی تو . ببینمت .
سعی کرد سرم رو بلند کنه و مانع از گریه کردنم بشه .
مریم – خدا منو بکشه . واااای . ببینم با حرف من این همه بهم ریختی . بابا من گفتم شاید .
سرم رو از روی زانوهام بلند کردم و نگاهش کردم . چشماش پر از اشک بود . نمی دونم چه طور شد که خودم رو انداختم توی بغلش .
مریم – آسمان ، تو دختر قوی هستی . بر فرض که خودش باشه . دیگه چیکار میتونه بکنه . اصلا بگو ببینم مشخصات ظاهریش چطوری بود . قد بلند بود یا قد کوتاه . چه می دونم رنگ پوستش و چشماش .
وقتی دید من جوابی بهش نمی دهم ادامه داد .
مریم – قد بلند بود ؟
با سر اشاره کردم که آره
مریم نفسش رو بیرون داد و گفت :
مریم – پس خیالت راحت . اینی که من دیدم قدش کوتاه بود . به زور هم قد من می شد .
با کمک مریم یه آرام بخش خوردم و با هزار تا فکر و خیال جور و ناجور خوابم گرفت .
.
.
.
صبح مریم بیدارم کرد . چشم وا کردم دیدم لباس پوشیده و آماده وایستاده بالای سر من .
مریم – آسمان بلند شو لباس بپوش . صبحانه رو آماده کردم . بخور و بریم .
- کجا ؟
مریم – بریم دانشگاه . این موضوع هر چه زودتر روشن بشه به نفع همه است .
- نمی تونم . اگه واقعا خودش باشه . اصلا آمادگی روبرو شدن باهاش رو ندارم .
مریم – دختر خوب این چه حرفیه . بلند شو بریم ببین این بابا حرف حسابش چیه و برمی گردیم خونه دوباره بگیر بخواب .
- نمی تونم مریم . فردا می یام باشه .
مریم – من بیچاره رو باش . امروز کلاس ندارم اما به خاطر خانم شال و کلاه کردم . ببینم اصلا مگه تو نمی خوای بری سر کلاسات .
- می رم ، اما امروز نه . لطفا .
و این ماجرا روزهای بعد هم ادامه داشت . به هیچ وجه نمی تونستم به خودم بقبلونم که برم و با این شخص روبرو بشم . این مرتیکه هم دست از سر مریم برنمی داشت . هر وقت که می رفت دانشگاه و برمی گشت حسابی کفری می شد . طرف دیگه کم مونده بود بیفته دنبالش و بیاد در خونه .
هر شب به خودم می گفتم فردا می رم و صبح فرداش عاجزتر از روز قبل می چسبیدم به تخت .
جمعه شب قبل از خواب مریم آخرین التیماتوم رو داد .
مریم – آسمان فردا صبح ساعت 9 لباس پوشیده و آماده توی پارکینگ هستی . مفهوم بود ؟؟
- خیلی خوب بابا .
مریم – من دیگه از دست این مرد خسته شدم . انگار ارث باباشو از من طلبکاره . بی شعوره عوضی . آبرو برام نذاشته توی دانشکده . انقدر اومده جلوم سبز شده که همه فکر می کنند طرف خواستگار منه و من هی براش طاقچه بالا می زارم .
- وای مریم چه شود ......
مریم – زهرمار چه شود ، دست منو گذاشتی توی پوست گردو خودت داری از دور تماشا می کنی و می خندی .
- خوب این رسم زمونه است دیگه . هر دختر ترشیده ای بالاخره یه خواستگار قناس گیرش می یاد .

مریم – باشه این حرفتو داشته باش تا فردا جوابتو بدم . مریم نیستم اگه فردا پسره رو یه راست با خودم بر ندارم و بیارم اینجا .
- من با این بلوفها از راه به در نمیشم .
مریم – تو فرض کن بلوف می زنم . فردا که طرف رو توی سالن دیدی ، حالت میاد سر جاش .
- مریم لوس نشو دیگه . گفتم آمادگیش رو ندارم .
مریم –شما آمادگی چی رو داری انوقت ؟؟!! البته بابت اطلاع خودم می پرسم هاااااا.
- مریم باور کن دست خودم نیست . حتی از فکرش هم بدنم یخ میکنه . استرس ضربان قلبم می ره بالا .
مریم – به هر حال از حالا یه فکری برای اینها بکن چون فردا میریم دانشگاه . همین .
مریم این رو گفت و بدون اینکه به من اجازه اعتراض بده رفت توی اتاقش . من موندم و استرس فردا . با وجود آرام بخش هایی که خورده بودم تمام شب نتونستم چشم رو هم بزارم . نمی دونم چرا ولی حس می کنم فردا یه خبری از غلامرضا خواهد شد . یا حالا خودش یا توسط یکی دیگه .
صبح وقتی مریم از اتاقش اومد بیرون من هنوز روی کاناپه دراز کشیده بودم و داشتم با افکارم کشتی می گرفتم .
مریم – آسمان تو شب رو اینجا خوابیدی ؟
- اصلا نتونستم بخوابم که اینجا باشه یا توی اتاقم .
مریم – باشه یه خورده تحمل کن امروز همه چیز تموم میشه . باور کن به نفع خودته . این یک هفته از بس خودت رو خوردی ، پای چشمات گود افتاده .
در سکوت بهش زل زدم . حرفی نداشتم که بزنم . تمام ذهنم و فکرم فقط پر شده وبد از یک کلمه ، غلامرضا ....لعنتی حالا که خودش گم و گور شده فکرش دست از سرم بر نمی داره .
بدون اینکه بتونم لقمه ای بزارم توی دهنم از سر میز بلند شدم و با زور یه لیوان آب دو تا پراپرونول رو فرستادم پایین .
پشت فرمان که نشسته بودم دستام و پاهام می لرزیدن . لرزش پاهام انقدر شدید بود که درست نمی تونستم کلاچ رو بگیرم . دو بار هم کم مونده بود تصادف کنم ولی به خیر گذشت .
ماشین رو که پارک کردم و پیاده شدم دیدم مریم داره این ور و آنور رو نگاه می کنه . منم یه جورهایی چشمم دنبال یه نگاه آشنا می گشت . برخلاف تصورمون که فکر می کردیم تا پامون رو بزاریم توی دانشگاه یه اجل معلق پیدا میشه و جلوی راهمون سبز میشه ، خبری نشد . من با استرس خودم رو کشوندم داخل کلاس . همکلاسهام با دیدن من سلام بلندی کردن و متلک ها شروع شد که یه بارگی برای امتحان های آخر ترم تشریف می آوردید و نمی دونم خوش گذشت و از این جور حرفها .
ولی کاوه سکوت کرده بود و فقط داشت نگاهم می کرد . ردیف آخر نشستم و تا خواستم سرم رو بلند کنم نگاهم با نگاه کاوه گره خورد . حوصله اینو دیگه نداشتم . یه اخمی کردم و چشم غره ای رفتم که یعنی حوصله تو یکی رو ندارم . اون هم سرش رو انداخت پایین .
واااای این استاد چرا امروز اینقدر حرف میزنه ، سرم رفت . فکر کنم فکش درد گرفت بدبخت . بلاخره صدای خسته نباشید گفتن بچه ها رو که شنیدم نفسم رو با صدا بیرون دادم .
مثل اینکه استرس مریم از من بیشتر بود چون تا پامو از کلاس بیرون گذاشتم دیدم که جلوی کلاس وایستاده . رنگش هم پریده بود . با لبخند بی رنگی اومد جلو و دستم رو گرفت .
مریم – وااای خدای من ، دختر تو چرا اینقدر یخی . بیا بریم ببینم . هی می گم یه لقمه بخور میگی نه . زرت و پرت هم که دارو می کنی توی اون شیکمت .
- مریم بهتره بریم توی فضای باز . احتیاج به هوای آزاد دارم .
مریم – نه خیر اول بریم توی بوفه و یه چایی و کیک بخوریم بعد .
- نه مریم الان نمی تونم چیزی بخورم. اول بریم بیرون یه خورده هوا بخوره به کله ام بعد میریم بوفه .
مریم همین طور که داشت دستم رو می کشید منو با خودش برد بیرون . روی نیمکت نشسته بودیم و هر دو سکوت کرده بودیم . شاید مریم هم مثل من داشت به این فکر می کرد که چرا سر و کله این پسره پیداش نیست .
سرم پایین بود و داشتم به جد و آباد این پسره که ما رو اینطوری گذاشته بود سر کار هر فحشی که بلد بودم نثار می کردم که مریم آروم زیر گوشم گفت :
مریم – پروژه جدیدت تشریف آوردن .
سرم رو بلند کردم و مریم رو نگاه کردم .
- پروژه جدیدم ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
مریم با سرش به قسمتی از محوطه اشاره کرد .
مریم – اونهاش ، آقا نیم ساعته که اونجا نشسته و تو رو گذاشته زیر ذره بین . نمی دونم با این همه عجله ای که این بابا داشت چرا حالا جلو نمی یاد .
سرم رو به سمتی که مریم اشاره می کرد برگردوندم . یه پسر با قد متوسط و موهای لخت و براق مشکی که با پوست سبزه اش یه جورهایی اونو با نمک کرده بود .
- کسی که مدام سراغ منو می گرفت اینه ؟؟؟!!!!
مریم – آره خودشه . میشناسیش ؟ یعنی ...منظورم.....
- نه اون نیست . منم نمی شناسمش .ولش کن بره به جهنم .
با حرص این حرف رو زدم . انکار منو از خواب بیدار کرده باشن . اون غلامرضا نبود ولی چرا دلم همچنان شور می زد . خدایااا خودت به دادم برس . چه بلایی داره سرم میاد .
توی یه حرکت غیر ارادی ، دست مریم گرفتم و بلندش کردم .
- مریم پاشو بریم بوفه یه چیزی بخوریم . این مرتیکه هم بره گم شه .


مریم بدون هیچ حرفی کنارم راه افتاد . توی بوفه مریم رفت تا چیزی برای خوردن سفارش بده . منم تنها سر میز نشسته بودم و داشتم با خودم فکر میکردم ، این همه وقت فقط خودم رو گول می زدم که به نبودنش عادت کردم . با یه حدس که ممکنه خودش باشه ببین چطور چند روزه از زندگی افتادم .
-خانم مقدسی ؟
صدای گرم و دلنشینی بود . سرم رو بالا گرفتم .
- می تونم بشینم سر میزتون ؟
با دست بهش تعارف کردم . اونم نشست .
- ببخشید که وقتتون رو می گیرم .اگه امکان داره میخواستم چند تا سوال ازتون بپرسم .
- ولی من شما رو نمی شناسم آقا .
- به زودی با هم آشنا خواهیم شد . اگر اجازه بدید .
عصبانی بودم نمی دونم چرا دلم می خواست صندلی رو بلند کنم و بکوبم توی سرش .
- نه خیر آقا من اجازه نمی دم . شما به چه حقی با آبروی من بازی کردید ؟
- متاسفم اگر چنین برداشتی می کنید . من اصلا چنین قصدی ندارم .
- چنین قصدی ندارید آنوقت تمام دانشکده رو بسیج کردید که منو پیدا کنه ؟ که چی بشه ؟
- مطمئن باشید که من هیچ حرفی به کسی نزدم .
- منظورتون چیه آقا ؟
- خوب من توی این مدت که دنبال شما می گشتم متوجه شدم که شما موضوع ازدواجتون رو از همه مخفی کردید .
رنگم پرید . این از کجا می دونست .
- ببخشید شما کی هستید ؟
- بهتر اول شما به سوالات من پاسخ بدید . من فقط می خواهم مطمئن بشم با فردی صحبت می کنم که مورد نظرمه .
- فرد مورد نظرتون کیه ؟
- یه لحظه به من اجازه بدید . شما خانم آسمان مقدسی هستید ؟
- بله خودم هستم .
- به شماره شناسنامه ..... و متولد ......
با حرص بهش نگاه کردم .
- بله آقا .
- فرزند بهروز مقدسی .
- بلهههههههههه آقا . و شما ؟
- من هادی بهرمند هستم . وکیل دادگستری .
خنده کوتاهی کردم .
- وکیل ؟ کسی از من شکایت کرده ؟
بهرمند – نه خیر خانم مقدسی .
- پس من با شما حرفی ندارم که بزنم آقا .
بلند شدم که برم .بند کیفم رو کشید .
بهرمند – یه لحظه . فقط یه لحظه دیگه به من وقت بدید .
- متاسفم . من الان یک ربعه دارم شما رو تحمل می کنم .
بهرمند – لطفا چند دقیقه دیگه هم تحمل کنید .
دست برد توی کیفش و یه عکس بیرون کشید و به طرف من گرفت .
بهرمند – خانم مقدسی شما این عکس رو می شناسید ؟
همین طور که عکس توی دستش بود زل زدم به عکس . تمام عضلات بدنم منقبض شده بود و قدرت حرکت نداشتم . فقط اون عکس توی ذهنم رژه می رفت .
با یه حرکت خودم رو پرت کردم روی صندلی که هنوز زیاد ازش فاصله نگرفته بودم . مریم که با دو تا ساندویج توی دستش گوشه ای وایستاده بود و ما رو نگاه می کرد با دیدن من توی اون حال وسایل توی دستش رو انداخت زمین و دوید طرف من .
مریم – آسمان ، آسمان .....
فکم منقبض شده بود .فقط زل زده بودم به عکس توی دست بهرمند . مریم سریع از توی کیفش آب معدنی رو در آورد و یه مشت آب پاشید تو صورتم ولی من باز هم نتونستم حرکت کنم .
چند دقیقه بعد به زور از لای دندون های قفل شده ام فقط تونستم بگم .
- مر...ی...م ....م..نو....ب...بر
مریم سریع کیفم رو انداخت روی شونه اش و دست برد زیر بازوم و سعی کرد منو بلند کنه ، ولی من مثل یه تیکه چوب چسبیده بودم به صندلی .
مریم یکی از دوستاش رو که توی بوفه بود صدا کرد و ازش خواست تا به اون کمک کنه . دو نفری منو بلند کردن . بهرمند که حسابی ترسیده بود می خواست کمک کنه ولی مریم با یه اخم محکم بهش نگاه کرد .
آروم آروم به کمک مریم و دوستش رفتیم طرف پارکینگ . کنار ماشین که رسیدیم مریم در ماشین رو باز کرد و کمک کرد تا بشینم صندلی عقب . پاهام از در آویزون بود به سمت بیرون و سرم رو تکیه داده بودم به صندلی .
مریم توی کیفم رو گشت . می دونست همیشه یه چند تا قرص و بقول خودش کوفت و زهرمار توی کیفم پیدا میشه . یه آرام بخش پیدا کرد . سعی کرد دهنم رو باز کنه و قرص رو بزاره توی دهنم .
مریم – آسمان دهنت رو باز کن لطفا . سعی کن .
سعی کردم ، ولی هیچ کدوم از عضلاتم به حرفم گوش نمی دادن . کاملا بی اختیار بودم .
توی این گیر و دار که مریم سعی می کرد منو از اون حال در بیاره ، دوباره سر و کله بهرمند پیدا شد . با دیدنش انکار با پتک کوبیدن توی سرم . چشمام بی اختیار زوم کردن روی بهرمند . اون هم معلوم بود که حسابی از عکس العمل من ترسیده و هول کرده بود . آروم نزدیک شد . مریم وقتی دیدش فریاد کشید .
مریم – چی می خواهی از جون این بیچاره . چیکارش کردی ؟ هان چی گفتی که به این روز افتاد .
بهرمند – متاسفم خانم من هنوز چیزی به ایشون نگفتم . فقط یه عکس نشونشون دادم ، همین .
مریم – هنوز چیزی نگفتی و این بدبخت به این روز افتاده ؟
بهرمند – ببخشید خانم من واقعا متاسفم . این کارت منه . توی هتل ..... ساکن هستم . حتما باید با خانم مقدسی صحبت کنم . به محض اینکه حالشون بهتر شد ازشون خواهش کنید با من تماس بگیرن . من خیلی وقته اینجام و باید تو یکی دو روز آینده برگردم . لطفا .
مریم بدون هیچ حرفی کارت رو گرفت و پرت کرد روی صندلی .
به زور قرص رو گذاشت زیر زبونم و با کمی آب کمکم کرد تا اونو قورت بدهم . خودش رفت نشست پشت فرمون و راه افتاد .
************
اول رفتیم درمانگاه و یه آمپول شل کننده عضلات بهم زدن . بعد هم با چند تا قرص ضد استرس و آرام بخش منو راهی کردن .
نای حرکت نداشتم به کمک مریم از پله ها بالا رفتم و همونجا توی سالن روی مبل ولو شدم .اون دو ، سه تا آمپول حسابی منو کرخت کرده بود . نمی تونم بگم خوابیدم چون هوشیار بودم ولی یه جورهایی لمس بودم .
هوا تازه تاریک شده بود که کمی توی جام جابه جا شدم . چشم رو باز کردم ، فضای سالن نیمه تاریک بود . چراغ آشپزخونه روشن بود و صدای ظرف و ظروف می اومد .
- مریم ....مریم..
آنقدر آروم صداش کردم که فکر می کردم نمی شنوه ، ولی مریم بلافاصله از آشپزخونه اومد بیرون و نشست لبه مبل .
مریم – خوبی ؟ می تونی دست و پاتو حرکت بدی ؟
امتحان کردم ، عضلاتم به حالت عادی برگشته بود .
- خوبم . ببخشید همیشه زحمت من روی دوش توئه .
مریم – این حرفها چیه میزنی . تو دوست منی و من کاری که در توانم باشه انجام می دهم .
لبخند بی رمقی براش زدم و خواستم بلند شم
مریم – دختر خوب ، یهو از جات بلند نشو . اول بشین بعد کمی که گذشت و دیدی سرگیجه نداری بلند شو . برات یه غذای درست و حسابی پختم که حسابی معده ات حال بیاد .
- چشم مامان بزرگ . دیگه ؟
مریم – غلط می کنی ، من سنم از تو هم کمتره .
بلند شدم و رفتم طرف دستشوئی ، توی آینه به خودم نگاه کردم ، این چه سرنوشتیه من دارم خدایا ... این همه مدت صبر کردم که حالا اینطوری پیداش بشه ....
دست و صورتم رو شستم و اومدم بیرون . مریم هنوز توی سالن بود . رفتم کنارش
- مریم .....
مریم – بله
- اون کارت رو چیکار کردی ؟
مریم – کدوم کارت ؟
- می دونم که خوبم منظورم رو می فهمی .
مریم – خواهش می کنم آسمان . ممکنه دوباره حالت بد بشه . ولش کن .
- باید تمومش کنم . باید ...
مریم – می دونی ، از وقتی اومدیم خونه یه چیزی مثل خوره افتاده به جونم ....
پریدم توی حرفش .
- هان چیه ، باز فضولیت گل کرده . حتما می خوای بدونی چرا اونجوری شدم ؟
مریم – نه تقریبا . می خواهم بدونم اون عکس چی بود ؟
با شنیدن این حرف ، چهره ام درهم رفت . توی ذهنم یه تصویر مثل فیلم شروع کرد از جلوی چشمم رژه رفتن .
مریم – آسمان اصلا نمی خواهد بگی . رنگت مثل گچ دیوار شده .
آروم با صدایی گه از ته چاه در میومد گفتم
- بلاخره که چی ؟ تا کی می تونم از واقعیتی که توی عکس دیدم فرار کنم .
مریم – واااای مگه توی اون عکس چی بود ؟
- حسابی دیگه فضولیت زده بالا ها ؟
مریم –تو هم سوءاستفاده نکن . زود باش بگو ببینم . می دونی روانشناسها معتقدا با حرف زدن آدمها آروم تر می شن و تحمل مشکلات براشون راحت تر میشه .
یه تای ابروم رو به حالت تعجب دادم بالا .
- از کی تا حالا ؟
مریم – از همین امروز . ده بگو دیگه . کشتی منو تو . باید با انبر دست از دهنت حرف کشید .
- نمی گم تا جونت در آید .
مریم – خوب نگو ، منم کارت وکیل رو بهت نمی دم خودم بهش زنگ می زنم ازش می پرسم .
- دختر آخه تو چقدر فضولی ؟
مریم – فضول چیه .من فقط کنجکاوم و این کنجکاوی چیز خوبیه چون در طول دوران بشریت باعث کشف چیزهای .......
- واااای مریم تو اگه بخوای سفید رو سیاه کنی چقدر دلیل و منطق میاری .
مریم یه لبخند شیطانی زد
مریم – میگی یا نه ؟ ببین سوییج ماشین عزیزت دست منه ها .....
- دست تو چیکار می کنه ؟ بده ببینمش .
مریم – خوبه این هم عوض دستت درد نکنه است دیگه . اگه نمی رسوندم اورژانس که تا الان باید پیش مرده شور تشریف می داشتید خانم .
- خاک بر سرم . یعنی تو نشستی پشت فرمون ماشین من و رانندگی هم کردی ؟
مریم – خودمونیم ها آسمان ، ماشینت خیلی خوش دسته . یه حالی داد . مخصوصا با اون سرعتی که من داشتم .
- دیگه چرا سرعت میرفتی ؟
مریم – برای اینکه باید ملکه الیزابت رو می رسوندم دکتر . حالا هم حرف رو عوض نکن و بگو ببینم چه خبر بود سر ظهری اونجوری ادا در میاوردی ؟
- مریم باورم نمیشه ، اون عکس مثل یه آوار روی سرم خراب شد .
مریم – بارم میشه . جون بکن دیگه عکس کی بود ؟
قدم زنون رفتم جلوی پنجره بزرگ سالن . دلم بدجوری گرفته بود . نگاهم به اون نقطه زرد رنگ خیره موند.
- مریم میایی بریم حرم .
مریم – چی شده ، تو از این ناپرهیزی ها نمی کردی ؟
- دلم بدجوری گرفته شاید ....
مریم مجال صحبت بهم نداد .
مریم – برم حاضر شوم مثل اینکه تو داری درست و حسابی دیوونه میشی .
رفت سمت اتاقش ، دستش روی دستگیره در بود که برگشت سمت من .
مریم – آسمان مطمئن باش جای خوبی رو انتخاب کردی . تصمیم درستی گرفتی .
لبخند کم رنگی بهش زدم و خودم هم رفتم تا لباس بپوشم .
****************************

تا پامو گذاشتم توی محوطه حرم نمی دونم چی شد که شروع کردم به گریه کردن . اشکام بی صدا روی صورتم روان بودن . هر چی جلوتر می رفتم اون حس قوی تر می شد . یه حس معنوی خاصی بود . انکار که سرامیک های کف حیاط هم به آدم خوش آمد می گفتن و آرامش می دادند . وارد صحن حرم شدیم . مثل همیشه غوغایی بود .
سعی نکردم خودم رو برسونم به ضریح از همون جا هم می شد زیارت کرد . به یکی از ستون های رو به ضریح تکیه دادم و اجازه دادم تا اشکام هر چی که توی دلم هست رو بریزن بیرون . آروم زیر لب زمزمه می کردم .
- یا امام هشتم ، به تو پناه آوردم . تو تقاص این دل شکسته منو بگیر . ...نه نه نمی خواهم نفرینش کنم . نمی خواهم بلایی سرش بیاد فقط همین که بفهمه به من بد کرده برام کافیه . مگه گناه من چی بود . هر بار خودم رو گول می زدم که منتظرش نیستم ولی یه جاهایی ته دلم منتظرش بودم ....... این انصاف نبود ....
آنقدر گریه کرده بودم که پاهام هم توان نداشتن . مریم تمام مدت کنارم بود و اونم پا به پای من اشک می ریخت . با اینکه دختر شاد و شوخی بود ولی می دونست که کی باید سکوت کنه و چه وقت حرف بزنه .
تا دید دارم روی زمین ولو می شوم دستم رو گرفت و منو برد جایی که کمی خلوت تر بود . بدون هیچ حرفی زیارتنامه رو داد دستم و خودش هم شروع کرد به خوندن .
وقتی زیارتنامه رو تموم کردم یه آرامشی توی دلم بود . بدون اینکه مریم بخواهد یا چیزی بگه ، خودم شروع کردم به حرف زدن .
- همیشه توی این سه سال و خورده ای به خودم تلقین می کردم که همه چی بین من و اون تموم شده . حتی اگه برگرده هم دیگه تحویلش نمی گیرم . دیگه غلامرضایی وجود نداره . برای من مرده . ولی امروز فهمیدم که تمام مدت داشتم خودم رو گول می زدم .
هق هق گریه ام بلند شد دستم رو گرفتم جلوی دهنم تا صدام بالا نره .
مریم – اگه اذیتت می کنه نگو . من فقط میخواستم کمی شوخی کرده باشم تا حال و هوات عوض بشه .
سر رو به علامت نه تکون دادم .
- بزار بگم . بزار بگم که اون عکس لعنتی چی بود . یه عکس خیلی قشنگ از غلامرضا بود توی کت و شلوار دامادی و.....
یه نفس عمیق کشیدم ..
- و یه عروس ناز و قشنگ که با عشوه سرش رو خم کرده بود روی شونه های غلامرضا .
مریم با تعجب داشت نگاهم می کرد .
- چیزی که منو می سوزونه میدونی چیه . اینکه که بدجوری رو دست خوردم . اون دختر ... عروس توی عکس می دونی کی بود ؟
مریم – من از کجا باید بدونم .
- مهربانو .... مهربانو بود .
دستم رو محکم فشار دادم روی دهنم و هق هق گریه ام توی سالن پیچید .
مریم – مهربانو دیگه کیه ؟
چند لحظه طول کشید تا تونستم گریه ام رو مهار کنم .
- همون دختر ناز و لوندی که توی مراسم بله برون با خودشون آورده بودن و می گفتن که دختر خواهرشه . همون که آویزون غلامرضا شده بود و با چشماش داشت خفه ام می کرد . همونی که حتی یه دقیقه هم نذاشت منو ،مثلا نامزدم کنار هم بشینیم .
مریم – باور نمی کنم . مطمئنی که درست دیدی ؟
- هیچ وقت اون نگاه رو فراموش نمی کنم . اونقدر خوشگل بود که محاله یکبار ببینیش و فراموشش کنی .
مریم – آخه چرا ؟ یعنی اون همسر غلامرضا بود و هووی تو .
- نمی دونم مریم . ولی هر چی هست اون مرتیکه ، وکیله می دونه . همین طور می دونه غلامرضا رو چطوری میشه پیداش کرد . دیگه نمی خواهم با ضعف و مریضی فرصت ها رو از دست بدم . اگه اون بزاره بره دیگه نمی تونم پیداش کنم و تا آخر عمرم باید توی جهنم چراها بسوزم .
مریم- باهات موافقم . می خوای چیکار کنی ؟ دعوتش میکنی بیاد خونه ؟
- نه ، دوست ندارم مردی رو بیارم توی خونه ام . باهاش تماس می گیرم و توی یه کافی شاپی ، جایی قرار می زارم .
مریم – الان که دیگه دیر وقته . برای فردا قرار بزار .
سرم رو به نشانه تایید حرکت دادم .
با دستهایی لرزان شماره روی کارت رو گرفتم .
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 11- رمان آوای بی قراری , ASOODEROMAN - رمان آوای بی قراری(کامل) , رمان ایرانی و عاشقانه آوای بی قراری | بی کس کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , し Ѻ √ 乇 آوای بی قراری し Ѻ √ 乇 , آوای بیصدا , دل نوشته و دکلمه هایی تنهایی و بی قراری - سایت عاشقانه 98 لاو , آوای انتظار همراه اول | ســه عـلـی ســه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/24 تاریخ
کد :29800

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا