تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
دانلود رمان روزهای شیرین نیما


کلی اصرار کردم تا بهم گفت .
سعید:با نسترن دعوام شده و باهام قهر کرده .
نیما:نسترن؟نسترن کیه؟
سعید:خانومم.
نیما: اهان همون عزیز دلت!

که سعید دوباره اه از ته اعماقش کشید.
نیما : حالاچرا دعوات شده؟شما که رابطتون خوب بود و کلی لاو می ترکوندین چیزی بهش گفتی؟
سعید :نه چیزی بهش نگفتم
نیما: پس الکی قهر کرده؟
سعید:داشتیم راجع به باباش حرف می زدیم به شوخی گفتم بابات خیلی خره. اونم بهش برخورد و گفت اگه خر نبود من رو به تو نمی داد و تا الان گوشیش رو خاموش کرده .
خندم گرفت و شروع کردم خندیدن تمام خنده هایی که توی خونه خوشبخت جلوی خودم رو گرفته بودم اینجا خالی کردم...
سعید: من بهت نگفتم که بخندی گفتم تا کمکم کنی !
نیما:اخه تا حالا از این قهرا ندیده بودم قهر به خاطر کلمه خر !
ولی زود خودم رو جمع و جور کردم و شروع کردم سعید رو دلداری دادن و گفتم هر کمکی از دستم بر بیاد انجام می دم تو می تونی روی من حساب کنی. بهش گفتم ولی حق داشته هر قدر هم پدرش دیکتاتور و مستبد باشه بازم پدرشه. الان هم زنگ بزن خونشون

سعید:باباش گفته تا کار پیدا نکردی حق نداری زنگ بزنی خونه من.
نیما: حالا اون یه چیزی گفت تو باید گوش کنی؟
سعید: اگه بفهمه گیر میده. میشه تو بزنی؟
نیما:من؟من بزنم چی بگم؟
سعید:تو بزن اگه نسترن بود بگو من پشیمونم.خیلی پشیمونم.دیگه تکرار نمی کنم.
نیما:من اینا رو بگم؟ باشه من می گم ولی اگه کار خراب تر شد با من نیستا من این کارا بلد نیستم.
سعید شماره رو گرفت و داشت بقیه سفارشات رو به من کرد.
دیدم یکی با صدای کلفت داره می گه بفرمایید منم زود قطع کردم. سعید:چی شد؟چرا قطع کردی؟
نیما:خودش بود...من قطع کردم.
سعید:کی نسترن؟
نیما:نه اقا خره.
و دوتایی با سعید زدیم زیر خنده.
ده دقیقه بعد دوباره زنگ زدم و بازم اقا خره یعنی پدر خانوم سعید گوشی رو برداشت که قطع کردم.
انگار همونجا خوابیده بود با یه دونه زنگ بر می داشت.
دیدیم اینجوری نمیشه به سعید گفتم حمید تجربش بیشتره با اون مشورت کنیم سعید هم با اینکه ته دلش راضی نبود ولی قبول کرد.
خدا به خیر کنه کاری که بخواد با مشورت حمید صورت بگیره.
زنگ زدم به حمید
نیما:الو سلام حمید بیداری؟
حمید:تو چی فکر می کنی؟
نیما:بیداری دیگه.
حمید: حالا چی کار داری؟دلت واسم تنگ شده بود؟
بگو دوسم داری بگو طاقت دوریم و نداری منم قول میدم لوس نشم بگوو بگووو
نیما:بچه بازی در نیار کار داشتم باهات
حمید:خوب وقت ندارم..برو فردا بیاا..
نیما: فحشت می دمااا
حمید:نمی خواد فرهنگ درخشان خاندانت ت رو به رخ بکشی کارت رو بگو.
نیما:پسر عمم سعید با زنش مشکل داره از تو مشورت می خوام.
حمید:مرتیکه قاز قلنگ نصف شب زنگ زدی می گی پسر عمم با زنش مشکل داره؟
مگه من مشاوره ازدواجم؟ زنگ بزن این برنامه های تلویزیون مشکلت رو در میون بزار ترجیحا شبکه سه برنامه گلبرگ.
نیما:ادم یه کاری از تو نخواد .شب بخیر.
حمید: حالا نمی خواد قهر کنی چون راجع به جوونا و مشکلاتشونه الان کمکتون می کنم.دقیق واسم تعریف کن چی شده
منم دقیق تعریف کردم. شروع کرد خندیدن..و گفت این خر چه قدر کاربرد داره ما نمی دونستیم!
خندیدناش تموم شد یکم تفکر کرد و گفت بپرس سعید پیام داده بهش یا فقط زنگ زده؟
سعید گفت که فقط زنگ می زده.
حمید هم مثل دانشمندا گفت خوب پسرم یه پیام بهش بده ببین به دستش می رسه یا نه.
سعید پیام رو داد و در کمال تعجب به دستش رسید و سعید کلی خوشحالی از خودش نشون داد.
و از حمید کلی تشکر کرد از بس خوشحال بود گفتم الان بلایی سر خودش میاره.
حمید هم که از تعریفای سعید به خودش مغرور شده بود فکر کرده بود دانای کله و شروع کرده بود
سفارشات لازم رو به سعید دادن که چه طور با خانومش حرف بزنه و بعد هم به من گفت فردا صبح باید بریم یه شرکت خارجی واسه استخدام خودت رو اماده کن.
و بعد هم من از حمید تشکر کردم که گفت باید تشکر ویژه بکنی ازم
نیما:یعنی چی؟چه طوری؟
حمید:یعنی یه بوس بده تا بخوابم.
نیما:بر و گم شو .شب بخیر...
و بعد سعید با خانومش تا خود صبح داشتند اس ام اس بازی می کردند.
اعصاب من به هم ریخته بود شیطونه می گفت برو باز دو تا سوسک بیار بنداز رو تنش . یه حس دیگه هم می گفت گوشی رو ازش بگیر بنداز تو دستشویی اگه جرات داره بره بیاره .
به سعید گفتم حد اقل اون صداش رو قطع کن تا واسش پیام می اومد یه صدای بوس مانند از توش می اومد
که گوش نداد و سرش گرم بود معلوم نبود چی می گفتن...
منم اعصابم خورد شد. رفتم یکم فیلم ببینم اعصابم اروم بشه که همونجا جلوی تلویزیون خوابم برد.
صبح خواب بودم که احساس کردم داره زلزله میاد تمام تنم داشت به طرز وحشتناکی می لرزید.چشمام رو باز کردم..دیدم عمه خانووم بالا سرمه و ماهی تابه تو دستشه و داره تکون می ده.
از چشماش داشت خشم می بارید...
با خودم گفتم الان می خواد بکوبه تو فرق سر من.شانس که نداریم زودی بلند شدم..و گارد دفاعی گرفتم
و گفتم صبح بخیر عمه خانوم.
عمه خانوم گاردش رو هجومی تر کرد و ماهی تابه رو از دست چپش داد توی دست راستش.
از سعید شنیده بودم دست راست عمه خیلی سنگینه...
گفت دیشب ساعت چند اومدی؟
من در حالی که منتظر حمله عمه خانوم بودم اب دهنم رو قورت دادم و گفتم زود اومدم ...عمه خانوم:اگه زود اومدی پس من چرا خواب بودم؟
نیما:خوب شما زیادی زود خوابیدی و گرنه من زود اومدم.
عمه خانوم:شب دیر میای؟ صبح دیر بیدار میشی؟ جلو تلویزوین هم می خوابی؟معلوم هست چیکار می کنی؟
نیما:عمه خانوم من همش دنبال کار بودم..هر کس این قدر دنبال کار باشه خسته میشه و هر جا که دید می خوابه تازه تقصیر سعید هم بود
عمه خانوم:به سعید چه؟ اون چی کارت کرده؟اون که سرش با زن خودش گرمه دنبال الافی و ولگردی هم نیست.
نیما:بله و لی دیشب صدای عشق بازیش نمی ذاشت من بخوابم...
عمه با حالت تعجب و خشم و اخم من رو نگاه کرد گفتم الانه که ماهی تابه رو پرت کنه طرف من.
عمه خانوم: بی تربیت عشق بازی یعنی چی؟
نیما:نه نه.منظورم همون اس ام اس بازی بود.
ای تو روحت حمید که این کلمه عشق بازی رو انداختی تو دهن من.
عمه خانوم:ببین نیما اگه چیزی شده به منم بگو من عمتم.می تونم کمکت کنم..تو با سعید هیچ فرقی نداری واسه من.نیما:نه عمه خانوم چیزی نشده.
عمه خانوم:چرا از من خجالت می کشی؟دلت پیش کسی گیر کرده بهم بگو؟
یه لحظه فکر کردم بعد گفتم نه عمه خانوم این حرفا به من نمی یاد.
عمه خانوم:حالا یکم بیشتر فکر کن شاید گیر کرده خودت حواست نبوده...
این دفعه بدون فکر کردن گفتم نه عمه خانوم.من اهل این چیزا نیستم.
عمه خانوم:پس این عسل خانوم کیه؟
نیما: عسل؟ چی؟ کی؟ من نمی شناسم.من عسل نمی شناسم.عسل کیه عسل چیه...عمه خانوم:نمی شناسی؟زنگ زده به گوشی تو میگه با اقا نیما کار دارم. می گم شما میگه دوستش .دوستته؟
نیما: نه نمی شناسم.حتما حمید بوده خواسته شوخی کنه همیشه از این دیوونه بازی ها در میاره.عقل نداره!
عمه خانوم:یعنی من صدای پسر تا دختر نمی فهمم؟
نیما:خوب حمید خیلی خوب تقلید می کنه.ازش هر کاری بر میاد!
عمه خانوم: دوسش داری؟
نیما:کی؟حمید رو؟
عمه خانوم:نه عسل خانم رو.
نیما:نه...ندارم.عمه خانوم:ولی اون دوستت داره!
نیما:کی عسل؟ نه بابا فکر نکنم.عمه خانوم:دیدی می شناسیس..تو که گفتی نمی شناسیش تو امدی سر من رو شیره بمالی بچه؟
با همین ماهی تابه بزنم تو فرق سرت؟
من که می دونستم از اول هم نیت عمه این بود که با ماهی تابه بکوبونه تو سرم!
خدایا کی من از دست عسل و خاندانشون راحت میشم.کاش پام می شکست و اون جشن تولد نمی رفتم
بعد هم خیلی مظلومانه گفتم: اهان اون عسل.همکلاسیمه .
عمه خانوم:پس چرا گفتی نمی شناسم???
نیما:خوب من همکلاسی هام رو با اسم فامیلی می شناسم
عمه خانوم:پس چرا عسل خانوم اسمش رو می دونی؟ حتما دوسش داری و یه رابطه خاصی بینتون هست
ببین نیما خجالت نکش بهم بگو منم هر کمکی از دستم بر بیاد واست انجام می دم
نیما:نه عمه خانوم.من هیچ احساسی نسبت به کسی ندارم.
عمه خانوم:تو بیجا کردی..تو الان تو سنی هستی باید ازدواج کنی..این دوستی ها و روابط اخر عاقبت خوبی نداره!
نیما:عمه خانوم شما اشتباه می کنید من اهل این چیزا نیستم.
عمه خانوم:نیما عسل کیه؟ تو داری چی کار می کنی؟شبا چرا دیر میای؟کجا میری؟
نیما:عسل هیچ کی نیست من هیچ جا نمی رم یعنی شما راجع به من این طور فکر می کنید؟
عمه خانوم: ببین نیما من خودم همه چیز رو می دونم.
نیما:عمه خانوم کسی چیزی گفته؟
عمه خانوم هم مثل این پلیسا که نمی خوان منبع اطلاعاتیشون رو لو بدن گفت نه. ولی همین دوستت زنگ زد و گفت یاد اور ی کنم بری شرکت واسه استخدام و خواب نمونی.
نیما:کی حمید؟
عمه خانوم: نه عسل خانوم.
مگه اینکه این عسل کاری کنه تو بری دنبال کار از بس بهت علاقه داره اینده تو واسش مهمه!
عجب!! دختره پر روی وقیح گرفته دو ساعت با عمه حرف زده و هر چی امار و اطلاعاته داده به عمه... اینجا باید بگم دختر علاوه بر سنگین بودن پررو هم نباید باشه!مگه اینکه دستم به حمید نرسه همش تقصیر اونه.
عمه خانوم رو خیلی حرفه ای ولی با زحمات بسیار بسیار زیاد پیچوندم و با عصبانیت رفتم شماره حمید رو گرفتم..
می دونستم اون به عسل گفته .مرتیکه دهن لق .نمی تونه جلوی خودش رو بگیره یه چیزی بفهمه کل کشور خبردار می شن از خبر گذاری های رسمی هم سریع تر عمل می کنه!
حمید: الو...
نیما: درد ...کوفت
حمید :توی دلت.توی ملاجت.جای صبح بخیر گفتنته؟تازه من باید به تو بگم درد و کوفت و مرض و چند تا فحش دیگه. شب می خوام بخوابم تو زنگ می زنی صبح می خوام پا بشم تو زنگ می زنی. چرا هی تو زنگ می زنی؟مگه کلبه امال و ارزوهاته هی زنگ می زنی؟ من گفتم قصد ازدواج دارم نگفتم قصد ازدواج با تو دارم که هی زنگ می زنی؟ پس چرا ساکتی؟
نیما:منتظرم اراجیفت تموم بشه.
حمید:پس صبر کن یکم دیگه مونده. شب با صدای تو خوابم برد همش کابوس دیدم هر چی هیولای زشت و بد ترکیب شبیه تو بود اومد تو خوابم. اه روزی که با صدای تو شروع بشه معلومه اون روز. روز بدبختی و فلاکته. من چه قدر بد شانسم من چه قدر مظلومم... حالا تموم شد تو بفرما.
نیما:چی رو؟
حمید:همون چیزی که به خاطرش مزاحم وقت گران بهای من شدی. نیما:عسل زنگ زده بود .

حمید: بله دیگه واسه بعضیها عسل زنگ می زنه واسه ما توی نحس و ضد حال!خدا شانس بده. نیما:عسل از کجا خبر داره؟

حمید:از چی.؟من چه بدونم نامزد توئه.
نیما:ببین حمید چیزی ازم پنهون نکن زود باش بگو.
حمید:خوب چی باید بگم.نامزد توئه حلقه رو تو توی دستات می کنی من باید حرف بزنم؟من کجای پیازم؟
نیما:اگه یه بار دیگه بگی نامزد توئه هر چی از دهنم در بیاد بهت می گم.
حمید:نمی خواد اون تالار اندیشه و تفکراتت رو باز کنی. چی باید بگم؟
نیما:عسل از کجا خبر داره؟
حمید: نا... اومدم تو حرفش و گفتم باز که داری می گی.
حمید:ای بابا می خواستم بگم نازی نازی چه قدر صدات قشنگ شده ادم لذت می بره به صدات گوش می ده. حالا بفرما ببینم ن چیکار کرده.

نیما:ن کیه؟
حمید:همون که نمی خوام اسمش رو بیاارم دیگه همون که چیز تو میشه. نیما:یعنی چی؟
حمید:ای بابا خنگ بازی در نیار دیگه.همون عسل خانوم.بگو عسل خانوم که چیز تو میشه چی کار کرده؟
نیما : عسل زنگ زده به گوشی من. من خواب بودم. بعد عمه خانوم بر داشته دو ساعت حرف زدن بعد هم گفته به نیما بگید بره شرکت واسه استخدام.
حمید:ایول دمش گرم چه دختر خوبیه!
نیما:یعنی از نظر تو اشکال نداره؟
حمید: نه چه اشکالی می تونی داشته باشه؟ یه پسر بیکار رو از خواب بیدار کرده تا بره دنبال کار .کارش

خیلی اخلاقی بوده ...کاش یکی جز تو من رو بیدار می کرد من کشته مرده کارهای اخلاقی هستم این جامعه ما به این کارهای اخلاقی خیلی نیاز داره !

نیما: میشه بگی عسل از کجا خبر داره؟
حمید:خوب گفتم که خیلی کارش اخلاقی بوده خواسته زیادی اخلاق نشون بده این جا رو عسل پیشنهاد داده.
نیما:یعنی چی؟
حمید: یعنی همین که شنیدی .
نیما:یعنی ما باید جایی بریم که عسل پیدا کرده؟
حمید :اره... نیما:به اون چه؟
حمید:خوب اون چیز توئه دیگه .

نیما :این قدر چیز چیز نکن حالم داره بد میشه.

حمید:خوب خودت گفتی نگم که چیزته!!!

نیما:اه.لعنت به تو...بگو بابا هر چی می خوای بگی بگو فقط چیز چیز نکن!
حمید:ای شیطون خوشت اومده می گم نامزدته...
کی میشه علم پیشرفت کنه از تو تلفن هم بشه ادما رو خفه کرد یا با لگد زد پس گردنشون!
نیما:اگه عسل پیدا کرده من نمی یام.
حمید:خوب تو فکر کن عسل نبوده مربا بوده پشمک بوده قند بوده شکلات بوده باقلوا بوده.
این باقلوا رو با یه لحن خاصی گفت...
نیما:از این فکرا نمی خوام بکنم. نمی خوام زیر دین عسل و خاندانشون باشم.
حمید:ای بابا زن و شوهر که این حرفارو ندارن با هم. هر کمکی که به هم می کنن واسه اینده بهتره.
نیما:نه من نمی یام.میگن سلام گرگ بی طمع نیست.
حمید:والا به عسل خانوم با این کمالات و جمالات نمی خوره گرگ باشن. ولی به تو خیلی می خوره گرگ باشی.
نیما:پس عسل خانوم با همه کمالاتش و جمالاتش واسه خودت ایشالاه استخدام بشی من که نمی یام.
حمید:من جنس دست دوم نمی خوام مال خودت باشه. الان هم میخوای بیا می خوای نیا من سر ساعت میرم اونجا. در ضمن کار کاره دیگه چه عسل پیدا کرده باشه چه ثریا چه شیرین چه هر کس دیگه!
طوری ناز می کنی انگار ادم مهمی هستی و بدون تو کل کارا لنگ می مونه خوبه هنوز استخدام نشدی!
نیما:هر کسی قواعد خودش رو داره.
و بعد حمید یه حرف زشت بی تربیتی زد و از هم خداحافظی کردیم.
من دوست نداشتم برم.ولی خوب اگه نمی رفتم مورد اتهام قرار می گرفتم که خودم دوست ندارم کار پیدا کنم
و تمام تقصیرا می افتاد گردن خودم .در حالی که من مقصر نبودم.
به خودم گفتم نیما برو تا نگن خودش نمی خواد بره از کجا معلوم تو رو استخدام کردن.
یه حسی می گفت نه نیما نرو از کجا معلوم اینا نقشه نباشه؟ اینا خانواده خطر ناکی هستن...
تو نباید وارد این بازی ها بشی.
بعد یه حس دیگه گفت تو اگه نری حمید تنها می مونه و ممکن وارد بازی های خطر ناک بشه تو باید اونجا باشی تا نجاتش بدی.
با اینکه راضی نبودم ولی به خاطر حمید تصمیم گرفتم که برم.
لباس پوشیدم یه صبحانه مفصل که عمه خانوم اماده کرده بود خوردم یکم هم به خودم رسیدم.
بعد هم کیفم رو برداشتم می خواستم خونه رو ترک کنم که عمه خانوم بهم گفت:
نیما حواست به کارات باشه از این لحظه به بعد من تمام حرکاتت رو زیر نظر می گیرم تا دست از پا خطا نکنی. وای به حالت اگه کار خطایی ازت سر بزنه!
نیما:چشم عمه خانوم.ولی من که اهل خطا کردن نیستم.
بعد عمه خانوم واسم ارزوی موفقیت کرد و من از خونه اومدم بیرون.
بعد از دو بار سوار تاکسی شدن و پیاده شدن رسیدم به شرکت.
دیدم حمید خیلی ریلکس و اروم.مثل بچه های دبستانی در حال لیسیدن بستنیه و تا من رو دید شروع کرد سخنرانی کردن.
حمید:تو که واسه استخدامی جونت در میره و تمام سلول های بدنت به تکاپو می افته چرا الکی قمپز میای ؟
از همون اولم می دونستم میای. بیکار تر از اونی که از پیشنهادات کاری بگذری! خوبه کل شهر کل کشور کل جهان می دونن تو بیکاری و تا کار پیدا نکنی قصد ازدواج نداری!!! البته هر چند با این اخلاق گند تو کسی زنت نمیشه.
نیما:جای این حرفا یه تعارف کنی بد نیست.
حمید:به من چه خودت بخر...من که مسئول خرید و تعارف بستنی واسه بیکارا نیستم.
نیما:خیلی گدایی خسیس بدبخت.
حمید: خدایا ببین کی به کی میگه خسیس .من حد اقل واسه خودم چیز می خرم تو که واسه خودتم نمی خری!
نیما:ببین من اعصاب معصاب ندارما می زنم داغونت می کنما.زد زیر خنده و بعد با یه حالت جدی گفت از دست چیزت اعصابت خورده ؟به من چه؟ من چی کارم؟من خودمم یه کارجویی بیش نیستم و دنبال کارم چیز تو از روی خیر خواهی به منم زنگ زد.
نیما:من مشکوکم به این رفتارش .فکر کنم یه نقشه باشه.احساس خوبی ندارم...
حمید:واسه من کار اگاه بازی در نیار. اصلا تو خودت تا حالا از عسل چیز بدی دیدی؟خودش کار خطایی کرده؟واسه اینکه دختر خاله ثریاست که نباید اون تاوان بده!
انصافا هم راست می گفت خودش رفتار معقولی داشت البته فقط یکم سنگین نبود و یکم زیادی می خندید و زود هم با همه فامیل می شد.
نیما:ولی چرا به من زنگ نزد؟
حمید: خوب چون فهمید تو اخلاق نداری اگه بهت بگه بر خورد بدی می کنی. به من گفت چون خیلی خوش برخورد و خوش اخلاق هستم اخلاقم هم گند نیست.کسی ازم فرار نمی کنه همه جذب می شن و از هم کلام بودن با من لذت می برن...
نیما: می خوای بازم بگو؟ کم نگفتی؟
حمید:اینا حقیقته اقا نیما کور شود هر انکه نتواند محبوبیت مرا ببیند. اگه کسی این وسط باید مشکوک بشه اون منم.. من به تو مشکوکم.چرا همه می خوان به تو کمک کنن؟ چرا هرکی از راه می رسه میگه باید به نیما کمک بشه؟ جوون خوبیه؟پس حمید چی؟ اون از شیرین خانوم که گفت به خاطر تو پول نمی گیره این از عسل که واست کار پیدا می کنه اونم یه جای با کلاس... می گن یه بنده خدایی می خواسته تو زندگی جلو بی افته می ره یه زن حامله می گیره. حالا اون ثریا هم می خواد به تو کمک کنه و تو توی زندگی جلو بی افتی و بدون کاشت و داشت برسی به مرحله برداشت.چرا من این قدر مظلوم و تنها هستم؟چرا کسی به فکر من نیست؟
نیما:تو بستنیت رو بخور نمی خواد به این چیزها فکر کنی.
قبلا که گفته بودم حمید همزمان هم می تونه بخوره و هم حرف بزنه.
بستنیش که تموم شد رفت کاغذش و چوبش رو انداخت توی سطل اشغال.
نیما: چه عجب من یه کار فرهنگی از تو دیدم.
حمید: من که گفته بودم پرم از کارهای فرهنگی. من و کارهای فرهنگی به هم گره خوردیم من اگه یه روز نرم سراغ کارهای فرهنگی احساس پوچی می کنم.
اینم واسه تاثیر بیشتر میگم تا بدونی چه قدر فرهنگی هستم : شهر ما خانه ماست در حفظ نظافت و پاکیزگی شهر خود کوشا باشید.
نیما: تو امروز خیلی دچار خود شیفتگی شدی ها.خوبه یه تیکه اشغال انداختی توی سطل اشغال.
حمید: همین یه تیکه یه تیکه جمع میشه وانگهی دریا شود.
باز حمید شروع کرد دستکاری و خرابکاری ادبیات بی توجه به حمید رفتم توی شرکت و اونم پشت سرم اومد.
یه شرکت خارجی با کلاس و کاملا مدرن و به روز که یه فضای عطر اگینی هم داشت!
از در و دیوارش بوی عطر و ادکلن می اومد انگار به جای شیشه پا ک کن از ادکلن استفاده کرده بودند. چند تا کارمند خارجی و ایرانی هم داشت که همه رنگی بودند سیاه و سفید زرد و خاکستری و غیره
ما رو راهنمایی کردن توی یه اتاق که چند تا خانوم اونجا بودند.
حمید تا فضای اتاق رو دید چشماش برق عجیبی زد برق که چه عرض کنم بیشتر شبیه رعد و برق بود...
حمید نگاهش رفت سمت یکی از منشی ها و گفت خودشه!
نیما:چی خودشه؟
حمید:سر دسته منشی ها و امین رییس .همه کاره شرکت اچار فرانسه...
نیما:از کجا می دونی؟
حمید:خوب دقت کن جذبه رو می بینی دیگه.به عمق نگاهش توجه کن با بقیه فرق داره...
نیما:من که فرقی ندیدم.
حمید بلند شد رفت پیش خانوم منشی و شروع کرد حرف زدن توی 3 سوت با هم صمیمی شدن.
و خنده خانوم منشی در اومد! بعد هم یه فرم به ما داد که ده صفحه بود و گفت پر کنید
حمید همون اول کار گفت دستم درد می کنه نمی تونم بنویسم .
گفتم الانه که می گه دوستت واست بنویسه منم حوصله نداشتم مال خودم رو بنویسم چه برسه مال حمید.
من از اول راضی نبودم بیام اینجا حالا بیام فرمای حمید هم پر کنم .عمراا...
ولی در کمال تعجب و ناباوری من .منشی به حمید گفت همراهم بیا .حمید داشت می رفت یه چشمکی به من زد ...
معنی چشمکش این بود پر کن تا جونت در بیاد یه معنی دیگه هم داشت که معنی خوبی نبود...
مشغول پر کردن فرما شدم یه حسی می گفت الکی پر کن تا قبول نشی.
ولی نه یه بیکار واقعی همیشه توی پر کردن فرم صداقت داره به خاطر یه کار صداقتش رو زیر پا نمی ذاره.
فرمایی که جلو من بود چند صفحش به زبان انگلیسی بود که یکم گیج کننده بود.
گفتم منم یکم از روش های حمید استفاده کنم تا زودتر فرمها رو پر کنم.
سرم رو اوردم بالا دیدم فقط یکی از منشی ها اونجاست.
رفتم پیشش و خواستم ارتباط برقرار کنم..هر چی تلاش می کردم هیچ نتیجه ای نمی گرفتم.
چشماش تو صفحه مانیتور بود و نسبت به اطرافش هیچ واکنشی نشون نمی داد.
زشت هم بود داد بزنم یا کار دیگه ای انجام بودم.
زدم روی میز تق تق تق..ولی اصلا تاثیری نداشت محکم تر زدم تتتتق تتتتتتتق تتتتتتق ولی انگار نه انگار!
تو همین حال و هوا که دنبال یه راهی واسه برقرای ارتباط بودم یه نفر دست گذاشت رو شونم.پریدم هوا و بعد پشت سرم رو نگاه کردم.
مسئول حراست بود با سیبیل های کلفت و هیکلی تنومند
پرسید کاری داشتین؟
منم که هول شده بودم یه هو گفتم می خواستم ساعت بپرسم!
- همین؟
نیما:همین هم که نه این فرما یکم سخته می خواستم کمک هم بگیرم.
- مطمئنی؟
بدون معطلی و قاطع و محکم گفتم اره.
و بعد جناب اقای حراستی یه نعره ای زد که پرده گوش من و پرده گوش اون خانوم و هر چی پرده گوش اون نزدیکی ها بود اسیب شدید دید...
بعد هم اون خانوم چیزایی که تو گوشش کرده بود رو از زیر مقنعش در اورد و با حالت طلبکارانه به من گفت:
چه تونه اقا؟اینجا که چاله میدون نیست داد می زنید؟بدم مسئول حراست حسابتون رو برسه؟
یعنی مسئول حراست به اون گندگی رو اونجا نمی دید؟ یا شاید من توهم زده بودم و حراستی در کار نبود؟
شت سرم رو نگاه کردم دیدم مسئول حراست نیست فکر کنم در رفته بود. ای نامرد.از هیکل گندش خجالت نمی کشید. حراستی هم این قدر نا مرد؟!
منشی:خوب کارتون؟ نیما:هیچی!
منشی: شما هیچ کاری نداشتید این طور داد می زدید؟ اگه کار داشتید چی کار می کردید؟ نیما:ولی من نبودم.
منشی:حتما من بودم؟ نه بگید دیگه من بودم؟چه رویی دارین شما پسرا!!!
حالا من چه طور از حق خودم دفاع کنم؟خانوم منشی معلوم نبود با خودش چند چنده احتمالا تو وقت اضافه بود! این جور مواقع بهتره بحث رو عوض کرد:
نیما:ما قرار شده اینجا بیایم واسه استخدام و اگه قسمت بود مشغول کار بشیم!
یه نگاه به من کرد تو نگاهش حرفای بدی بود انگار ما از پشت کوه اومدیم!
منم گفتم لیسانس داریم تا بدونه تحصیل کرده ایم و در کلاس های دانشگاه علم اندوزی کردیم!
منشی: ما اینجا هممون فوق لیسانس داریم!
خوب بعضی مواقع بحث که عوض میشه تغییری در شرایط ایجاد نمی کنه بهتره
برچسب ها: رمانی ها - 183-رمان روزهای شیرین نیما , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 10- رمان روزهای شیرین نیما , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان روزهای شیرین نیما (فصل هفتم) , رمـــــــان خــانــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 11- رمان آوای بی قراری , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 59-رمان دنیای این روزای من , کندو | دنیای رمان برای اندروید , دانلود رمان روزهای شیرین نیما , رمان روزهای شیرین نیما , کتاب رمان روزهای شیرین نیما ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/24 تاریخ
کد :29799

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا