تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
دانلود رمان برادر ناتنی


هر چه به آرنيكا اصرار كرد او قبول نكرد و ازش خواست كه بخوابه . ولي تا صبح خواب به چشمان رايكا نيومد .
***
ـ رادين ....
برگشت و نگاهش كرد .
ـ تا ساعت چند سر كاري ؟
ـ هوووووم ؟ چرا مي پرسي ؟
ـ آرنيكا امروز پرواز داره ، خواستم همه گي براي بدرقه ش بريم .
نگاهي به چشمان نگران رايكا دوخت و گفت : باشه ميام .
رايكا سرش رو پايين گرفت و آهي كشيد . رادين در رو باز كرد و خارج شد . داشت با خودش فكر مي كرد يعني جدي رايكا ، آرنيكا رو دوست داره ؟ پس چرا آرنيكا داره مي ره ؟
سوار ماشينش شد و راه افتاد . بين راه ، لينا بهش زنگ زد ، جواب داد :
ـ الو ؟
ـ سلام ، خوبي ؟
ـ اوهوم .
لينا خنديد و گفت : الان خوش اخلاقي يا بد اخلاق ؟ نمي شه از پشت تلفن فهميد .
ـ هر دوش .
ـ باز خوبه .
ـ چيه ؟
ـ همين طوري زنگ زدم . شركتي ؟
ـ تازه دارم مي رم .
ـ نمي يايي ديدنم ؟
ـ براي بدرقه بايد برم فرودگاه .
ـ بدرقه ي كي ؟
ـ يكي از آشناها ...
ـ آها ...
ـ خب من ديگه رسيدم ، بعداً خودم بهت زنگ مي زنم .
ـ باشه . سعي كن خوش اخلاق باشي . براي اون كه داره بدرقه مي شه خوبه .
رادين لبخندي زد و خداحافظي كرد .
***

سرش رو بالا گرفت و نگاه آبي شو به چشماي سبز او دوخت . رايكا آهي كشيد و گفت :
ـ اين كه مي خواهي بري منصفانه نيست .
آرنيكا دستشو رو دست او كه روي ميز بود گذاشت و گفت :
ـ رايكا من مي خوام يه مدت زندگي آرومي داشته باشم . هيچ وقت هم تنها زندگي نكرده بودم ، خيلي سخته .
رايكا سرش رو پايين گرفت و گفت :
ـ مي تونيم ازدواج كنيم .
آرنيكا لبخندي زد . رايكا سرش رو بالا گرفت ، به اين فكر كرد كه چه قدر دلش براي لبخند او تنگ خواهد شد . نگاهش بغض داشت و تمنا توش موج مي زد . كاش آرنيكا نگاهش رو درك مي كرد .
آرنيكا با انگشتان قلمي اش روي دست او كشيد و گفت :
ـ منم دلم برات تنگ مي شه رايكا ، خودت مي دوني .
رايكا دوست نداشت با بغض حرف بزنه ولي سكوت هم هيچ كمكي بهش نمي كرد.
ـ پس نرو .
ـ من بر مي گردم ، رايكا بهت قول مي دم ....
ـ برام سخته . كي بر مي گردي ؟ دلم رو تا كي خوش كنم ؟
آرنيكا دستانش را پس كشيد و گفت :
ـ بايد فكر كنم .
ـ از همين مي ترسم ، تو خودت هم مطمئن نيستي كه بر مي گردي يا نه ، فقط قول مي دي ...
فقط نگاهش كرد . رايكا باز گفت :
ـ تو فقط براي تنهايي مي ري يا اينكه مهبد سر به سرت گذاشته ؟
آرنيكا كه تمام مدت خونسرد بود كم كم سنگيني بغض رو در گلويش حس مي كرد . سري تكان داد . رايكا گفت :
ـ اگر با هم ازدواج كنيم ، مهبد دست از سرت بر مي داره ، اون وقت ديگه نمي تونه كاري كنه ....
آرنيكا با نگاه شفافش به او خيره شد و گفت :
ـ رايكا خواهش مي كنم يه كم به من فرصت بده .
رايكا دستي ميان موهايش كشيد . ديگه چي مي گفت ؟ آرنيكا تصميم خودش رو گرفته بود . هر چند او فكر مي كرد اين تصميمش به اون شبي بر مي گرده كه مهبد قصد داشت شبانه وارد خونه ي آرنيكا بشه و او را اذيت كنه و يكي از همسايه ها به پليس خبر داده بود .
بيش از پيش از مهبد بدش اومد . نگاهي به او انداخت . آرنيكا به ساعت مچي نقره اي رنگش نگاهي انداخت و گفت :
ـ پروازم دير مي شه ، بريم ؟
رايكا حس كرد اين بي رحمانه ترين خواسته اي بود كه شنيده بود . به همين سادگي ؟ بريم ؟ نه قرار بود فقط او بره ...رايكا مي موند ، تنها ....
بلند شدند و در حالي كه فنجون هاي قهوه شون دست نخورده باقي مونده بود ، كافه رو ترك كردند .

آرنيكا موقع خداحافظي مريم و اردشير حتي رايكا و رادين رو بغل كرد و بابت كمك هاشون تشكر كرد . بعد هم رفت . رايكا فكر نمي كرد به همين سادگي ...
وقتي هواپيما از زمين بلند شد ، رايكا فهميد ديگه هيچ انگيره اي براي زندگي كردن نداره . ديگه مثل گذشته نبود . اون به اميد ديدن آرنيكا زندگي مي كرد ، نفس مي كشيد ...دوست داشت تنها باشه ....تنهاي تنها ...ديگر آرنيكا نبود ...به نظرش زندگي بي معني و بي رنگ شده بود .
رادين وارد شكلات فروشي شد . ديگه بعد اين همه مدت مي دونست لينا چه شكلات هايي دوست داره . دو جعبه از شكلات هاي مورد علاقه ي لينا رو برداشت ، روي پيشخوان گذاشت و رو به فروشنده لبخند زنان گفت :
ـ اينها رو مي برم .
فروشنده كه پسري خوش اخلاق بود لبخندي زد و شكلات ها رو در ساك مقوايي دسته دار گذاشت و گفت :
ـ بفرماييد .
ـ چه قدر مي شه ؟
ـ اصلاً قابلتون رو نداره .
رادين سري تكون داد و گفت : خواهش مي كنم .
بعد پرداخت پول ، سمت ماشينش رفت . شكلاتو روي صندلي گذاشت و ماشين رو روشن كرد . لبخند زد و سمت خونه ي لينا راه افتاد . يه هفته مي شد كه ازش خبري نداشت . فقط لينا دو بار تماس گرفته و گفته بود كه سخت مشغول تمرين هست . رادين هم اونقدر سرش شلوغ شده بود كه نتونست به او سر بزنه . از يه طرف مي رفت سر كار بعدش هم يا دانشگاه بود يا براي بچه ها كلاس جبراني مي گذاشت . موقع امتحانات اونقدر سرش شلوغ شده بود كه درست و حسابي به درس هاي خودش هم نمي رسيد . اون قدر تعداد شاگردانش زياد شده بود كه نمي تونست چه طوري كلاس هاش رو زمانبندي كنه .
ولي توي كلاس ها هميشه از دست دخترهايي كه سعي مي كردند آويزون بشن ، بدش ميومد . فكر مي كرد بعضي ها درس و كلاس رو بهونه كردند . او خيلي جدي باهاشون رفتار مي كرد . از طرفي دلش براي ترانه همكلاسي اش مي سوخت . مي دونست اون هم مثل خيلي از هم دانشگاهي هاش از او خوشش اومده اما او با همه ي دخترهاي دانشگاه فرق مي كرد . خيلي نجيب و آروم بود . هيچ وقت سعي نكرد اونو ضايع كنه يا سر به سرش بگذاره .
ترانه با اينكه از رفتارهاي سرد او نا اميد شده بود ولي باز به بهانه ي سوال پرسيدن نزد او مي رفت و رادين با حوصله براش تمام سوال هاشو توضيح مي داد . ولي هيچ رفتار اميدوار كننده ي ديگري از خودش نشون نمي داد كه ترانه رو اميدوار كنه .
ديگه به خونه ي لينا رسيده بود . جلوي در پارك كرد . شكات ها رو برداشت و پياده شد . در رو با كليدي كه داشت باز كرد . از حياط گذشت . رو ايوان كفشش رو در آورد . دستش رو دستگيره بود كه يه لحظه از شنيدن صداي گفتگو بي حركت موند .
ـ لينا بيا بشين .
صداي يه پسر بود . بعدش هم صداي لينا . به نظر خوشحال ميومد .
ـ الان ميام . بمون يه چيزي بيارم بخوريم .
با حرص دندون هاشو روي هم فشرد . خون جلوي چشم هاشو گرفته بود .
ـ لينا مي گم ها ، پنج شنبه هستي ؟
لينا از توي آشپزخونه با صداي بلند گفت : بايد فكر كنم .
خون جلوي چشماش رو گرفته بود . عصبي دستگيره رو كه بين دستش فشرده مي شد رو پايين كشيد . وارد شد . پسري كه روي مبل نشسته بود متوجه ي در شد و برگشت . رادين با تنفر نگاهش كرد و پسر با تعجب .
لينا لبخند زنون از آشپزخونه خارج شد و در همون حال گفت :
ـ چيه ساكت شدي ؟
ولي به محض اينكه رادين رو ديد دهانش از تعجب باز مونده بود . پسر بلند شد كنار لينا رفت . كم كم اخم هايش در هم مي رفت . رو به لينا گفت :
ـ لينا اين كيه ؟ چه طوري اومد تو خونه ت ؟
لينا موهايش رو پشت گوشش گذاشت خواست چيزي بگه كه رادين با تنفر نگاهش كرد . با تاسف سري تكان داد . جعبه ي شكلات ها روي زمين افتاد و بدون بستن در رفت

از گل فروشي لبخند زنون خارج شد . يه رز شاخه بلند سفيد خريده بود . در كوله اش گذاشت و سر گل رو طوري گذاشت كه از كوله اش بيرون بمونه . بعد كوله رو روي دوشش انداخت و راه افتاد .
سمت دانشگاه رادين رفت . تمام راه پسرها بابت گلي كه در كوله اش گذاشته بود بهش متلك گفتند ، ولي او اهميتي نداد . نزديك دانشگاه سه پسري كه پشت سرش راه مي رفتند شروع كردن متلك گفتن . يكي از اونها كه از سكوت لينا خوشش اومده بود ، كنار او قرار گرفت و گفت :
ـ چرا جواب نمي دي خوشگله ؟
لينا نگاهي به او انداخت . از اون پسر هاي پولداري كه تمام كارهاشون تو سر به سر گذاشتن دخترها و دوست دختر گرفتن خلاصه مي شد . نگاشو گرفت و به راهش ادامه داد . پسر لبخند كجي زد و گفت :
ـ مي دوني ازت خيلي خوشم اومد . حالا تو يه چيزي بگو چون در اين صورت فكر مي كنم موش زبونت رو خورده .
اخم هاي لينا تو هم رفت . پسر نگاهي به كوله ي او انداخت و گفت :
ـ براي كي گل گرفتي ؟ نگو دوست پسر داري ...ها ؟
لينا باز چيزي نگفت . پسر با پررويي نگاش كرد و گفت :
ـ اگر داري بايد باهاش به هم بزني ، چون مي خوام دوست دختر من باشي .
لينا پوزخندي زد و يه دستشو روي بند كوله اش گذاشت .
پسر نگاهي به دوستانش كه پشت سر آنها راه مي افتادند انداخت و بعد رو به لينا گفت :
ـ عزيزم چرا چيزي نمي گي ؟
يكي از دوستانش گفت :
ـ شايد واقعاً لال باشه .
آن دو براي خودشون خنديدند . پسر براشون چشم غره رفت و به نيمرخ لينا چشم دوخت .
ـ حرف نمي زني نه ؟
دستش رو سمت صورت او برد با انگشت اشاره صورت لينا رو نوازش كرد كه لينا عصبي ايستاد ، دست او را گرفت و پيچ داد .
پسر گفت :
ـ آخ ...آخ ولم كن ...باشه بهت دست نمي زنم .
لينا با تنفر دست او را ول كرد . سمت دوستان او چرخيد و كج كج نگاهشون كرد . پاي راستش رو محكم به جلو كوبيد و آن دو از ترس عقب رفتند . لينا پوزخندي زد و بعد از ضربه اي كه به ساق پاي همون پسر زد ، سمت دانشگاه راه افتاد .
ـ ببين آيدا دست از سرم بردار . چرا اومدي اينجا ؟
آيدا اخم كرد و گفت : تو كه خونه پيدات نيست . از كي تا به حال مي خواستم باهات برم بيرون .
رادين عصبي دستي ميان موهايش كشيد ، سري براي يكي از شاگردانش كه در محوطه بود تكان داد و رو به آيدا گفت :
ـ اين همه آدم . با دوستات برو بيرون . چرا به من پيله كردي ؟
ـ رادين خيلي بدجنسي ...خب چي مي شه با هم بريم بيرون ؟
ـ من كه نمي فهمم چي از جونم مي خواهي ...من خسته م مي خوام برم خونه استراحت كنم .
ـ قول مي دم زود برگرديم .
آن دو با هم سمت در مي رفتند و لينا جلوي در با يه پوزخند نگاهشون مي كرد.
آيدا دست رادين رو گرفت ولي رادين عصبي دستش رو بيرون كشيد و گفت :
ـ اينجا خونه ي خاله نيست ها . چرا آبروريزي مي كني ؟
آيدا در جواب فقط لبخند زد .
لينا نفس عميقي كشيد و به آن دو كه كم كم به در نزديك مي شدند نگاه كرد . سري از تاسف تكان داد . فكرش رو هم نمي كرد رادين به اين زودي بخواد تلافي كنه .
با يه حركت بدون اينكه كوله شو از روي شونه برداره ، گل رو ازش خارج كرد . با تنفر نگاهي به رادين و آيدا انداخت و گل رو رو زمين انداخت و لگد زد .

وقتي برگشت نگاهش به سه پسري افتاد كه مزاحمش شده بودند . با چشم غره نگاهش رو گرفت و راه افتاد . ولي سه پسر هم دنبالش راه افتادند .
ـ واي خانمي دوست پسرت چي كار كرده كه عصبي هستي ؟
ـ گل قشنگي بود ، حيف ...باور كن به من مي دادي لياقتش رو داشتم .
ـ حالا كه قضيه حل شد ، با ما دوست مي شي ؟

رادين در حالي كه با آيدا از دانشگاه خارج مي شد گفت :
ـ فقط نيم ساعت .
آيدا با ذوق لبخند زد و گفت : باشه .
سوار ماشين رادين شدند . رادين بعد بستن كمربند ، ماشين رو روشن كرد . سرش رو كه بالا گرفت ، لينا رو ديد كه سه پسر دورش كرده بودند . عصبي فرمون رو فشرد .
اخم هايش در هم رفت .
آيدا لبخند زد و گفت : چرا راه نمي افتي ؟
رادين سري تكان داد . نگاهش رو از لينا گرفت . متوجه شد كه سه پسر مزاحمش شدند ولي سعي كرد بي تفاوت باشه . هنوز از دستش عصبي بود . راه افتاد .
لينا نگاه حسرت بارش رو ماشين او كه از كنارش رد مي شد و صورت آيدا دوخت .
رادين بدون اينكه نگاهي به او بياندازه ، رد شد . لينا لب پاييني اش رو با دندان فشرد نمي خواست گريه كنه . نگاهي به سه پسر انداخت . مطمئناً اگر شمشيرش همراهش بود شكم هر سه نفرشون رو سفره مي كرد . آن قدر عصبي بود كه مي تونست آن ها رو تكه تكه كنه .
همون پسر اولي گفت :
ـ آخي نازي ، غصه نخور ، من باهات دوست مي شم .
لينا عصبي شد و گفت :
ـ خفه شيد ، بريد گم شيد ، وگرنه همچين مي زنمتون كه خرد بشيد ها !
يكي از پسرها خنديد و ديگري گفت :
ـ ديدي بالاخره به حرف اومد .
پسر اولي كه خيلي از لينا خوشش اومده بود گفت :
ـ حيف اين صدا نيست كه با خشونت حرف مي زني ؟ چرا عصبي هستي عزيزم .
لينا سري تكون داد و گفت : خودت خواستي .
يه قدم عقب رفت ، محكم پاي چپش رو بالا برد و به زير چانه ي پسر لگد زد .
سر از درد افتاد و چانه شو نگه داشت . لينا نگاهي به آن دو انداخت و گفت :
ـ شما هم چوب مي خواهيد ؟
يكي از پسر ها به سمتش يورش برد ولي دوستش از پشت سر گرفتش و گفت :
ـ بيخيال دردسر درست نكن .
ـ ولش كن ببينم چه غلطي مي خواد بكنه .
نگاه تحقير آميزي به پسر عصباني انداخت و گفت : برو به دوستت برس تا نمرده .
و راهش رو كج كرد و رفت .
به خونه كه رسيد كوله اش رو پرت كرد . چند تا احتمال مي داد . ممكن بود رادين قصد تلافي كردن داشته باشه . شايد دختر يكي از آشناهاشون بوده و يا اينكه واقعاً خبريه ...ولي هر چه كه بود لينا رو عصبي مي كرد . اينكه بي تفاوت از كنارش رد شده بود .
اون روز كه مسيح رو تو خونه ش ديد مي خواست توضيح بده ، ولي خودش گذاشت و رفت . جواب تلفنش رو هم نمي داد . خودش اين طوري خواست .
مسيح پسر عموي ناتني اش بود . از وقتي كه لينا رو به فرزند خواندگي قبول كرده بودند هميشه مسيح هم بازي اش بود و از اول لينا رو دوست داشت . سال پيش هم از پدرش او را خواستگاري كرده بود ولي لينا جواب منفي داده بود . ولي باز مسيح او را دوست داشت و هر از گاهي بهش سر مي زد . حتي دفعه ي آخري كه اومده بود هم به لينا گفت كه بيشتر رو پيشنهادش فكر كنه ولي اينها دليل نمي شد . لينا هيچ اشتباهي نكرده بود . نمي دونست اگر اينها رو به رادين بگه چه قدر باورش مي شد .
حرف زدن با رادين و عكس العمل او را پيش بيني كرد . از اينكه بايد مي رفت منت كشي و سر آخر هم رادين حرفش رو باور نمي كرد ، لجش در اومد . يه لحظه ي از روي عصبانيت تصميم گرفت كه به مسيح زنگ بزنه .
با خودش گفت "اين همه آدم هاي خوب دور و برم ، من چرا بايد به رادين بچسبم ؟ "
تلفن به دست شد . اول مشغول مي زد ولي وقتي دوباره تماس گرفت ، مسيح جواب داد :
ـ سلام .
ـ سلام لينا جان خوبي ؟
ـ مرسي مسيح ، تو چه طوري ؟
ـ منم خوبم ، چيزي مي خواهي ؟ چون يادم نمياد دلت برام تنگ شده باشه و زنگ بزني .
لينا لبخند زد . چه مي گفت ؟ مجبور شده بود همون روز به مسيح توضيح بده كه رادين رو دوست داره ، حالا اگر مي گفت كه درباره ي پيشنهاد او تغيير عقيده داده حتماً مسيح فكر مي كرد كه داره او را گير مياره و از روي لج بازي اين كار رو مي كنه . از طرفي دلش بهش اجازه نمي داد . اون هنوز رادين رو دوست داشت .
ـ الو لينا چرا ساكتي ؟
ـ مسيح ببخش ...من بعداً بهت زنگ مي زنم .
ـ چيزي شده ؟
ـ نه ...نه ...
***

آيدا با تعجب نگاهش كرد و گفت : چي كار مي كني ؟
ـ مي برمت خونه تون .
دهان آيدا با اعتراض باز شد و گفت : ولي تو قول دادي مي ريم بيرون .
ـ آيدا خواهش مي كنم بگذار براي يه روز ديگه ، من امروز حوصله ندارم .
ـ اما آخه چرا مي زني زير حرفت ؟ جلوي دانشگاه گفتي مي ريم بيرون .
رادين عصبي جلوي در خونه پاشو روي ترمز گذاشت و گفت :
ـ برو پايين .
ـ رادين ...خيلي ...خيلي مسخره اي .
رادين با چشم غره نگاهشو گرفت و منتظر موند . آيدا با ناراحتي پياده شد و در ماشين رو به هم كوبيد . رادين قبل از اينكه آيدا به در برسه ماشين رو راه انداخت و با صداي گوشخراشي كه لاستيك ها توليد كردند ، ماشين از جا كنده شد .
آيدا برگشت نگاهش كرد و بعد لگدي به در زد و زنگ رو فشرد .
رادين به خونه برگشت . از پله ها بالا رفت . صداي مريم رو از اتاق رايكا مي شنيد كه داشت دلداري اش مي داد . ديگه همه مي دونستند رايكا از رفتن آرنيكا غمگينه و بيشتر ساعات رو تو اتاقش در سكوت سپري مي كنه .
اهميتي نداد و به اتاق خودش رفت . چشم هاي عسلي لينا به يكباره جلوي چشماش جون گرفت . با تنفر سرش رو تكون داد . نگاهش به عكس مادرش افتاد كه قاب گرفته بود .
همه چيز به نظرش بد اومد . دوباره همه چيز شروع شد . ديگه تحملش رو نداشت . با سر درد روي تخت دراز كشيد و سرش رو با دست هاش گرفت . از درون تمايل داشت به لينا فكر كنه اما مدام غرورش افكارش رو پس مي زد .
***

پشت سيستم نشسته بود و سعي مي كرد برنامه اي رو كه تحويل گرفته و پروژه ي يكي از دانشجويان بود رو بنويسه .
لينا آرام وارد شركت شد . فقط صداي چيك چيك كيبرد مي اومد . نزديك تر رفت . به رادين كه نگاه كرد . دلش براش تنگ شده بود . طاقت نداشت كه رادين او نو پس بزنه . دوست داشت حرف هاشو باور كنه .
رادين با ديدنش تعجب كرد . لينا لبخند زد ولي رادين اخم كرد و جدي گفت :
ـ اينجا چي كار مي كني ؟
ـ اومدم باهات حرف بزنم .
با نفرت نگاشو گرفتم و در حالي كه سعي مي كرد روي برنامه اش تمركز كنه گفت :
ـ برو من حرفي باهات ندارم .
لينا دستشو روي ميز گذاشت و گفت :
ـ رادين ، بايد باهات حرف بزنم .
رادين مصرانه سر تكون داد . يعني نه . لينا به اتاق بغلي رفت بعد از سلام و احوالپرسي اجازه گرفت كه تو يكي از سايت ها بره . نزد رادين برگشت و گفت :
ـ سايت A خاليه ، بيا با هم حرف بزنيم .
رادين عرق كرده بود . حس مي كرد حالش خوب نيست . نمي دونست حالش واقعاً بد بود يا نه براي وجود لينا اين قدر دگرگون شده بود . با دستمال عرق پيشاني اش رو پاك كرد و گفت :
ـ برو .
لينا با نگراني نگاهش كرد و گفت :
ـ چه قدر كار مي كني ؟ خسته شدي ، پاشو بيا كارت دارم .
سرش رو بالا گرفت ، جدي نگاهش كرد و گفت : حرفي هم براي گفتن مونده؟
لينا سري تكون داد و گفت :
ـ آره ، اگر نمونده بود من اينجا نبودم .
بعد به چشماش خيره شد و گفت : حالت خوب نيست ؟
ـ نه ، وقتي تو رو مي بينم حالم بد مي شه .
ـ از من بدت مياد ؟
در مقابل لحن آروم اون داشت نرم مي شد ولي از دست خودش حرصش گرفت و گفت :
ـ آره ازت بدم مياد .
لينا آهي كشيد و گفت :
ـ دروغ مي گي . دروغگوي خوبي هم نيستي .
در حالي كه از ميز فاصله مي گرفت گفت :
ـ تو سايت منتظرتم .

وقتي لينا رفت رادين دست از كار كشيد . تمركز نداشت . برنامه رو اجرا گرفت ولي Error داد . عصبي ماوس رو رها كرد . بهتر بود كه مي رفت و با لينا حرف مي زد . نمي تونست رو كارش تمركز كنه . از پشت سيستم بلند شد و آرام به سمت سايت A رفت .
لينا با ورود او لبخند زد و گفت : بيا بشين .
رادين صندلي اي عقب كشيد و نشست . لينا گفت :
ـ رادين مي دوني كه درباره ي چي مي خوام صحبت كنم ...
بين حرفش گفت :
ـ آره خوب مي دونم ، اومدي كه خودت رو تبرئه كني .
ـ باشه . من تو رو با افكارت آزاد مي گذارم ، ولي وظيفه دارم سوء تفاهمي كه پيش اومده رو برطرف كنم . باور كردن يا نكردن پاي خودت . اين طوري خوبه ؟ من حرف هامو مي زنم و بعدش هيچ توقع و اصراري ندارم كه باورشون كني ..
لينا منتظر نگاهش كرد . رادين سري تكان داد و گفت :
ـ خوبه .
لينا لبخند محوي زد و گفت :
ـ اون روز كه اومدي ، راستش از ديدنت تعجب كردم ، نگفته بودي ميايي ولي تا خواستم برات توضيح بدم ديگه تو رفته بودي ...
ـ چرا مي خواستي برام توضيح بدي ؟
ـ چون فهميدم كه پيش خودت چي فكر كردي ...
رادين نگاهش كرد . لينا در حالي كه با لبه ي مانتو اش بازي مي كرد ادامه داد:
ـ مسيح ، همون پسري كه اون روز ديدي ، پسر عمومه ...
ـ تو كه گفتي فاميل نداري ...گفتي ...
ـ آره گفتم از پرورشگاه منو آوردند ، پسر عموي ناتني منه . برادرزاده ي پدرم ، پدري كه بزرگم كرده .
ـ هر كي باشه ، تو خونه ي تو چي كار مي كنه ؟
ـ پدرم ازش خواسته . چون خودش شيرازه و ماه به ماه نمي تونه به ديدنم بياد ، از طرفي هم به مسيح اطمينان داره ، ازش خواسته كه هر چند وقت يه بار بياد و به من سر بزنه .
رادين سري تكون داد و پوزخند زد .
لينا متاسف نگاهش كرد و رادين گفت :
ـ تموم شد ؟
ـ اگر خودت سوالي نداشته باشي .
ـ قبلاً بهم درباره ش نگفته بودي .
ـ آره . ولي فكر نمي كردم چيز مهمي باشه .
رادين با تمسخر گفت :
ـ فكر نمي كردي مچت رو بگيرم نه ؟
مژه هاي بلند لينا روي هم افتاد . با ناراحتي پلك هاشو باز كرد و گفت :
ـ باور نكردي ؟
رادين فقط نگاهش كرد . لينا پوزخندي زد . بلند شد كوله شو روي يه شونه اش انداخت و گفت :
ـ اميدوار بودم كه باور كني ، چون منم يه چند تا سوال داشتم ازت .
رادين سرش رو سمت صورت او بالا گرفت و گفت :
ـ تو هم سوال داري ؟ بپرس .
ـ اون روز كه اومدم دانشگاه تون ، مي خوام بدونم اون دختر كه سوار ماشينت شد كي بود؟
ـ اينكه اون كي بود به خودم مربوطه .
لينا پوزخندي زد و گفت :
ـ حداقل يكي بهتر رو پيدا مي كردي ، از هول حليم افتادي تو ديگ حليم . دختره خيلي بچه بود .
رادين پوزخندي زد . و لينا گفت : يه سوال ديگه ...يعني اون قدر برات بي ارزشم ؟ هيچ وقت فكر نمي كردم ...ولي وقتي ديدم كه متوجه ي مزاحمت اون پسرا شدي و بي خيال گذشتي حس كردم كه از چشات افتادم .
ـ شايد افتاده باشي .
لينا روشو برگردوند . بغضش گرفته بود ولي بغضش رو نگه داشت براي خلوت تنهايي هاش ...صداش رو صاف كرد و گفت :
ـ آدم ها عادت كردند كه دروغ بشنوند ...ديگه صداقت باور كردني نيست ...
بعد سكوتي گفت : خداحافظ
و سمت در رفت . رادين وقتي او از سايت خارج مي شد نگاهش كرد . بلند شد . وقتي از سايت خارج شد ، نگاهش لينا رو كه از شركت بيرون مي رفت ، بدرقه كرد.
ته دلش به صداقت لينا باور داشت ، ولي هنوز هم ترديد داشت . دوباره پشت سيستم نشست . به مانيتور نگاه كرد . اصلاً تمركز نداشت . اونجا نشسته بود ولي در ذهنش ، داخل سايت نشسته و به حرف هاي او گوش مي كرد . به چشمان عسلي اش خيره مي شد و با بي رحمي پسش مي زد ...
زياد تو افكارش محو نشد ، گوشي رو برداشت . پيامي نوشت . بعد سه بار پاك كردن و دوباره نوشتن ، آخر سر پيام رو فرستاد .
لينا قدم زنون مي رفت . از پياده رو از كنار درخت ها مي رفت و در تاريكي شب بي دغدغه و آرام اشك مي ريخت . حس مي كرد به آخر خط رسيده . وقتي براي اولين بار رادين رو ديده بود ، يه حسي بهش اطمينان داده بود كه مي تونه دوستش داشته باشه و شايد هم رادين هم ...
صداي زنگ پيامش رو خيلي وقته شنيده بود ولي ديگر هيچ چيز برايش اهميتي نداشت . رادين منتظر جواب به گوشي اش خيره مانده بود
لينا با خودش فكر مي كرد . بايد چي كار مي كرد ؟ رادين رو باور داشت ، به اميد اينكه او هم باورش كنه ، اومد ، حرف هاش رو زد ولي باور نكردن رادين برايش گرون تموم شد . خيلي گرون ...ديگه حالش از هرچه صداقته به هم مي خورد . دختر نوجواني جلوي راهش ايستاد. ترسيده و پر اضطراب گفت :
ـ خانم شما گوشي داريد ؟
لينا به او نگاه كرد . مثل خودش اشك مي ريخت . پرسيد :
ـ چيزي شده ؟
ـ راستش من گم شدم ، مي تونم زنگ بزنم به گوشي مامانم ؟ پول هم ندارم كارت تلفن بخرم ، خانم خواهش مي كنم . ما مال اينجا نيستيم ، من گم شدم .
لينا لبخند عميقي زد و گفت :
ـ باشه عزيزم ، صبر كن .
گوشي شو از كوله اش خارج كرد . با تعجب به اسم رادين روي صفحه نگاه كرد . باورش نمي شد كه او پيام داده باشد . اميدي ته دلش سو سو زد . مي تونست يه حرف تلخ تو پيامش باشه ولي دوست داشت خوش بين باشه . پيام رو باز كرد و خوند . با خوندنش از نه دل لبخند زد .
"باورت مي كنم ."

واي رادين مگر دستم بهت نرسه ...
رادين خندي
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه برادر ناتنی | #negar# کاربر انجمن ... - دانلود کتاب , رمان مخصوص موبایل برادر ناتنی | #negar# کاربر انجمن ... - دانلود کتاب , رمانی ها - 182-رمان برادر ناتنی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 9- رمان برادر ناتنی , ღ ســــــرای دل ღ - دانلود رمان , ღ ســــــرای دل ღ , دانلود رمان برای موبایل - دانلود و نقد کتاب , رمانخونه , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان برادر ناتنی , کتاب رمان برادر ناتنی , رمان عاشقانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/24 تاریخ
کد :29798

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا