رمان وقتي براي تو وقتي براي من
تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


1. بسیار آسان و همه گیر(بیکار - خانم - آقا - دانشجو -کارمند و هر شغلی که باشد)
2. کار در منزل ( نه به مکان نیاز هست و نه به وسیله خاص .. )
3. بدون نیاز سرمایه ( حتی 1 ریال و مثل مدیریت یک وبلاگ ساده )
4. دارای پشتیبانی همیشگی در پنل شرکت (سوال ارسال کن چند دقیقه بعد پشتیبانان پاسخ بدن)

5. واریز درآمد ( حتی 5 هزار تومان هم شد سریع درخواست بدید )

درآمد

در آمد ها تخمین زده شده و چیزی حدودی هست و ممکنه مقداری بیشتر و یا کمتر باشد

مثلا

سرعت ارسال فایل به صورت متوسط روزی 50 الی 100 تا می تواند باشد

روش ارسال تکراری هست و فقط 1 بار که یاد گرفتید همیشه به حالت تقریبا تکراری انجام میدهید و سرعت کارتان رفته رفته بالا میره 

اگر 170 فایل ارسال کرده باشید ( مثلا طی یک هفته ) روزی 1 الی 2 فایل می فروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 3500تومان  و درآمد ماهانه ی شما 105.000 تومان خواهد بود

اگر 10575 فایل ارسال کرده باشید روزی 20 الی 25 فایل میفروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 80.000 تومان  و درآمد ماهانه ی شما 2.400.000 تومان خواهد بود

آموزش کسب درآمد

http://parspa.com/pic/icon32/parspa%20(2).png

:: دارای نماد اعتماد الکترونیک 1 ستاره ی دائم به شماره ی سند 50185
:: ثبت شده در سازمان ثبت شرکت ها
:: دارای پروانه کسب به شماره ی مسلسل 1689/16 2128
:: ثبت شده در سایت ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
:: بیش از 3000 واریز وجه به حساب فعالان در سایت

جهت دانلود به سایت www.Ebays.ir مراجعه کنید

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتي براي تو وقتي براي من


همه چیز همونطور پیش رفت که خونواده هامون می خواستن. گاهی اوقات اعتراضات کم جونی از طرف من اعلام می شد که با چشم غره های بابا و سرزنش های اطرافیان از بین می رفت... اما برعکس من، کورش صبورانه در مقابل آرزوهای رنگینی که برامون در نظر گرفته شده بود سکوت می کرد و گاهی حتا همراهشون هم بود.
شخصیتی که تو این مدت از کورش درک کردم بسیار متفاوته با مردی که روز خواستگاری و توی بار دیدم. در عین داشتن رفتار گرم و صمیمی خیلی خوب و با احترام باهام برخورد می کنه تا جایی که از در کنارش بودن حس خیلی خوبی بهم دست میده، حسی که برای اولین باره تجربه می کنم.
در مقابل هر کسی به اندازه ی درک و شعور مخاطبش رفتار میکنه. همون قدر که میتونه در مقابل بزرگترها با تجربه و دنیا دیده باشه به همون اندازه در مواجهه با بچه ها یه پسر بچه ی پر شر و شیطون.
خیلی خوب و البته خیلی زود فهمید، رمز عبور از فیلتر محبوبیت حاج خانوم احترامات و پایبندی به ارزشهای خانوادگیه. برای زنی که آرزو داشت اولین نوه ش پسر باشه به قدری نقش یه نوه ی عزیز رو خوب ایفا می کنه که همه به نوعی باور کردیم کورش یه داماد نیست بلکه نوه ی بزرگ فامیله... برق چشمای بابا با دیدنش و ماشاالله گفتناش بعد از هر بار مشورت کاری گرفتن ازش بهم ثابت کرده که این مرد در عین بی قیدی میتونه امین و مشاور خوبی هم باشه، تا جایی که بابا همه جا به عنوان دست راستش ازش یاد میکنه...
وقتی مامان بزرگ با اون تجربه و بابا با اون اقتدار این چنین تحت تأثیر شخصیت کورش قرار گرفتن دیگه در مورد مامان، روشنک و بقیه چی میتونم بگم. رابطه اش با روشنک به قدری صمیمی شده که خواهر خودشیرینم یکی دو بار به بهانه ی آشنایی کورش و سیاوش، اونو تادم دانشگاهشون کشونده تا پز شوهرخواهر جذاب و پولدارشو به دوستاش بده...
شور و شوقی که از دورو بریام میدیدم باعث می شد منم به وجد بیام و بخوام گوشه ای از کارا رو بگیرم یا لااقل تو خرید بعضی از لوازم جهیزیم نظر بدم... اما با وجود آبجی رعنا که به مدت یه ماه از کیش به همراه پسراش اومدن و رویا و چند تا از دخترای عمه و خاله و حضور روشنک و دوستای طراحش دیگه جایی برای من وجود نداشت.
بیشتر از پیش احساس تنهایی می کردم... فقط این بین گاهی تلفنی با کورش که حالا کمی با هم صمیمی شدیم صحبت می کردم و اونم با آرامش تمام به حرفام گوش میداد و بهم اطمینان میداد که مراقب همه چیز هست و هیچ جای نگرانی وجود نداره....
با اینکه از حضورش تو زندگیم راضیم، خیلی راضی، اما حس می کنم با اومدنش، بقیه سعی دارن رد پای منو از خونه ی پدری کمرنگ و کمرنگ تر کنن و در مقابلش این کورشه که با تمام سیاستش سعی در محکم کردن جای پاش داره....
و حالا با تمام این حرفا من اینجام... توی آرایشگاه، با چهره ای از یه آرایش محو اروپایی و لباسی سفید و ساده همراه با حسی از ترس و خجالت در انتظارِ مردی که تا ساعاتی دیگر برای همیشه کنارم خواهد بود.

***
بعد از یه جشن عقد که به خواست من و البته به دستور کورش ساده برگزار شد، حالا مقابل در ورودیه سرپناه جدیدم هستیم، با باز شدن در کنار می ایسته تا داخل شم.
_ ریحان؟
با صداش برمی گردم، هنوز کنار در ایستاده:
_ بله؟ چرا نمیای تو؟
_ رفیقام یه جشن خصوصی برام ترتیب دادن، اگه از اینکه تنها بمونی نمی ترسی، میخوام برم اونجا.
مثل تمام این مدت خیلی خوب درکم میکنه، واقعا دلم می خواد تو این لحظات تنها باشم. لبخند میزنم:
_ نه نمی ترسم.
_ باشه، پس اگه کاری داشتی با گوشیم...
_ حتما.
_ خب فعلا...
قبل از اینکه درو ببنده صداش میزنم:
_ کورش؟
از لای در سرشو میاره داخل:
_ جونم؟
_ مرسی از بابت همه چیز.
زل میزنه بهم ولی بعد با خنده بینیشو چین میده و میگه:
_ لوس... خداحافظ.
کفشامو درمیارم، دامن لباسمو یه خرده بالا میگیرمو رو پنجه هام میدوام سمت پذیرایی. همه ی این کارا رو با یه لبخند بزرگ انجام میدم... یه نگاه به دور تا دور خونه میندازم و یه نفس عمیق:
_ هوم... خداجونم مرسی. مرسی از این سکوت، از این آرامش، از این آزادی...
همینطور که دور خودم میچرخم چشمم میخوره به پلکان کنار آشپزخونه:
_ وای این جا چه خبره... خدایا!
یکی در میون رو پله ها شمع استوانه ای شکل سفید و گل سرخ گذاشته شده، آروم آروم از پله ها بالا میرم، از کنار هر شمعی که رد میشم با سرخوشی فوتش می کنم... بالای پله ها دیگه شمعی نیست اما دو تا مسیر از گلای پر پر شده روبه رومه که هر دو به در بسته ختم میشن. تصمیم میگیرم برم سمت راست، سعی می کنم آروم باشم، درو باز میکنم، از چیزی که می بینم یه جیغ کوچولو میکشم؛ یه وان پر از قلبای تپل قرمز و چند تا گل آفتاب گردون. گوشه گوشه ی حمام پر از شمعای عطریه که با بوی خوش لیمو هر آن برای تو آب رفتن وسوسم میکنن. به سختی از این جای رویایی دل میکنم ولی قول میدم بعد از کشف اتاق دوم به اولین جایی که سر میزنم این جا باشه...
از راه اومده برمی گردم و مسیر دومو طی میکنم. دستگیره های در کشویی اتاقو در حالیکه چشمامو میبندم به طرفین هل میدم... هنوز جرأت باز کردن چشمام رو ندارم، طولی نمی کشه که بوی گرم شکلات و عطر خوش گلا این جرأتو بهم میده... از چیزی که روبه رومه نفسم حبس میشه و سرجام میخکوب. یه اتاق خواب با دکوراسیونی از سایه روشن های نقره ای. قدرت پلک زدن ندارم، از همین جایی که هستم تو آستانه ی در کل اتاقو از نظر میگذرونم. روی تخت پر از گله، گلایی که به شکل دو تا قلب داخل هم تزیین شدن. دور تا دور اتاق کوسنای توری و قلبای رنگی پخش شده، روی کنسول یه ظرف شیشه ای پر از رزای قرمزه، دوباره نگاه میکنم چشمام روی دیوار بالای تخت ثابت می مونه؛ چهار تا قاب عکس با تصاویری از چشمایی که از زاویه های متفاوت گرفته شده. میرم جلوتر:
_ خدای من!... این که چشمای منه! پس اون همه معطلی تو آتلیه و ژستای جورواجور به خاطر اینا بود...
پر از شور و شوق میشم، باور نکردنیه، یعنی همه ی اینا کار کورشه، یعنی انقدر براش مهمم... چقدر از داشتنش راضیم، دیگه تنها نیستم حالا دیگه یکی رو تو این دنیا دارم که بدون چشمداشت قراره برای همیشه باهام باشه..
آروم روی تخت وسط گلا دراز میکشم، به پرنده های کاغذی و شکوفه هایی که از سقف آویزونن دست میزنم، مست از عطر پیچیده تو اتاق چشمام رو میبندم و فکر میکنم اگه کورش الان اینجا بود با وجود این همه احساس واقعا می تونست به قول و قرارمون پایبند بمونه؟
دو فصل از زندگیه مشترکم با کورش میگذره. تو این مدت هیچ اتفاق خاصی رخ نداده. کورش برنامه های خاص خودش رو داره: شب نشینی ها، مهمونی ها، مسافرت ها و... منم از وضعیت موجود خیلی راضیم، وقت خودمو با کار خونه، آشپزی و دوره های زنونه می گذرونم. کماکان هر کدوم تنهایی هامون رو تو اُتاقای خودمون می گذرونیم و اتاق ویترین، همون اتاق نقره ای، دست نخورده پابرجاست.
فقط... مدتیه احساس می کنم آرامش زندگیم داره کمرنگ میشه... البته رفتارای اخیر کورش این شک رو به دلم انداخته. اخلاق و رفتارش تغییر کرده، عصبیه، با تحکم حرف می زنه، مرتب ایراد می گیره و از همه مهمتر نگاهش سرد و خشن شده. فکر می کنم همه ی اینا به من مربوط میشه اما با این تفکر که حتما تو کار یا روابطش مشکلی ایجاد شده، خودمو دلداری میدم...
امشب حتما دیگه باهاش صحبت می کنم. چندین بار خواستم این کارو بکنم اما با این جمله که «خسته ام» بهم اجازه نداده...
دارم غذای مورد علاقه شو درست می کنم؛ باقالی پلو با ماهیچه...
از صبح بیشتر از صد دفعه به غذا سر زدم، این اواخر مرتب از دست پختم ایراد می گیره: سوپ مزه ی ته گرفته گی میده... برنج خشکه... خورشت زیادی چربه... نتونستی ماهی رو خوب مزه دار کنی و یه عالمه ایراد اینچنینی.
یه تونیک شلوار صورتی می پوشم، صندلای سفیدمو انتخاب می کنم، قسمت جلوی موهامو آرایش می کنم و بقیه رو با یه گیره ی سفید بالای سرم جمع می کنم...
یه نگاه دیگه به میز شام میندازم، دسته گلی رو که سفارش داده بودم رو هم میذارم و در آخر دو تا شمعدون... در حالیکه تو دلم هرچی دعا و آیه بلدم می خونم، منتظرم دوش گرفتنش تموم شه و بیاد سر میز...
با یه نگاه کشدار به میز و بعد به من می پرسه:
_ خبریه؟
_ چی؟ نه بابا؟ چه خبری...
یه لبخند میزنه و همون طور که میشینه پشت میز میگه:
_ مشکوک می زنی؟ چرا انقدر مضطربی؟
به خودم لعنت می فرستم، حتی نمی تونم استرسمو پنهون کنم...دلم می خواد بگم رفتارای اخیر تو باعث این حالتم شده، اما بهتر می بینم سکوت کنم...
وقتی اولین قاشق سوپ رو می بره سمت دهنش چشمام رو می بندم، حتما الان میگه تنده، زیادی ترشه، خدایا میشه چیزی نگه:
_ اوم، عالیه....
با تعجب بهش نگاه می کنم، باور نمیشه این کورشه که داره از غذا تعریف می کنه؟!
نوبت غذای اصلی می رسه، چند قاشق که می خوره از سر میز بلند میشه... وای چی شد؟ می دونستم خوشش نمیاد، حتما خوب نشده... با گیلاسی که می ذاره رو میز از افکارم دست می کشم. دوباره میشینه و میگه:
_ این مزه های خوب یه مکمل هم می خوان...
حالم گرفته میشه. اولین باریه که سر غذا و تو این خونه مشروب میاره، سکوتو می شکنم:
_ این همه نوشیدنی رو میزه؛ دوغ، نوشابه، شربت شیره، آبمیوه... واقعا به وجود همچین چیزی نیاز داری؟
بدون اینکه چیزی بگه یا حتا نگام کنه به خوردنش اون هم با لذت ادامه میده.
تمام شوقم از بین میره. دیگه میلی به غذا ندارم، بعد از اینکه یه خرده با دسرم ور میرم بلند میشم و خودمو با کارای آشپزخونه مشغول می کنم...
خودمو مرتب می کنم، سینی قهوه رو برمی دارم و میرم سمتش... می شینم رو مبل روبه روش... یه خرده به افکارم نظم میدم و میگم:
_ کورش؟ راستش یه چند وقتیه احساس می کنم مثل همیشه نیستی، اتفاقی افتاده؟
پاشو میندازه رو پاش و نگاهش رو همزمان میندازه روم... همچنان زل زده بهم با چهره ای جدی و چشمانی ریز شده... دارم کم کم از نگاهش می ترسم.
_ چه حسی نسبت به من داری؟
گیج می شم، من چی پرسیدم و این چی جواب میده... دوباره می گه:
_ راحت باش حسی رو که بهم داری بگو.
واقعا چه حسی بهش دارم... چند بار این سوالو تو ذهنم تکرار می کنم. دوستش دارم؟ خب معلومه... چقدر؟ نمی دونم... فقط این دوست داشتن یه خرده متفاوته یعنی با احترام بیشتری همراهه، یه جور رودربایستی مثل حسی که به بزرگتر از خودت داری... آره، همینه دوباره می شنوم:
_ نگفتی؟
_ خب کورش، چطور بگم... یه علاقه همراه با احترام... مثل حسی که به براد...
با صدای بلندش حرفمو قطع می کنم:
_ بسه... متوجه شدم.
دست می کشه پشت گردنش و ادامه میده:
_ دیگه نمی خوام این حسو نسبت بهم داشته باشی... باید احساستو عوض کنی.
_ متوجه منظورت نمی شم... باید چی کار کنم؟
میاد و کنارم میشینه... خودمو یکم میکشم عقب، پوزخند میزنه و میاد جلو... می خوام بلند شم که دستمو می گیره و با تحکم می شونتم:
_ واقعا از رفتارت متعجبم... بهت فرصت دادم تا شاید خودت از یه جایی شروع کنی، اما هر روز که میگذره بیشتر ازم دوری می کنی... یه نگاه به خودت بنداز، لباسات پوشیده تر از قبل شدن، ریحانه! تو، تو این چند ماه حتا نخواستی یه کم برام ناز و عشوه بیای، آخه لعنتی تو چرا اینجوری هستی؟ هر کی جای تو بود به سه روز نکشیده...
حرفشو می خوره، با کمی مکث دوباره میگه:
_ تو دختر بی احساسی نیستی، مطمئنم، اینو از رفتاری که با اطرافیانت داری متوجه شدم... این که راحت می گی و می خندی و بحث می کنی، پس از مردا بدت نمیاد ولی نمی دونم تو این یه مورد چرا این رفتار رو داری... می ترسی؟

حس می کنم بهم برق وصل شده، نمی تونم باور کنم، دارم به چیزی که ازش فرار می کردم می رسم. هیچ حرفی به ذهنم نمی رسه.
_ خوب گوش کن، می خوام مثل دیگرون باشیم، دیگه باید با اتاق مشترکمون آشنا بشی... ریحانه؟ متوجه ای؟... دیگه حق استفاده از اون اتاق لعنتی رو نداری... فهمیدی؟
بلند می شم، کلافه ام، مرتب می رم این ور اون ور... با صدایی عصبی و تقریبا بلند می گم:
_ نه نمی فهمم... ما باهم قرار گذاشتیم... یادت رفته...
_ قرار؟ چه قراری؟
_ به این زودی زدی زیرش؟ اون روز تو اون بار لعنتی، تو گفتی به اصرار مامان مهتاج داری ازدواج می کنی، منم گفتم به زور خونوادم... حالا یادت اومد؟
_ آره، همه ی اینا یادمه ولی خب ما قراری با هم نذاشتیم.
_ اما تو از حد و مرز و قانون حرف زدی...
_ گیریم که اینطوره، اما حالا می خوام بزنم زیرش، حرفی داری؟ کاری می تونی بکنی
_ اما من بهت اعتماد کردم...
صدام دیگه به فریاد شبیه... میاد سمتم و دستشو به طرفم دراز می کنه، با جیغ ازش می خوام بهم دست نزنه که همین باعث میشه اولین سیلی رو ازش بخورم:
_ دیگه جیغ نمی زنی...
و بلافاصله سوزش کشیده ی بعدی رو حس می کنم:
_ اینم برای اینکه بفهمی من کیم و اینجا کجاست.
با بهت و ناباوری چند قدم میرم عقب، در حالیکه اشکام سرازیره و هق هقم به راه می گم:
_ خیلی نامردی، خیلی...
دوباره میاد سمتم، از ترس سیلی بعدی می رم عقب تر که می خورم به کاناپه و میوفتم زمین، می شینه روبه روم و صورتش رو میاره جلو، با صدایی آهسته جواب میده:
_ نامردم ولی زمانی که راحت از کنار تو رد شم.
_ اما من بهت اجازه نمی دم.
در حالیکه لباشو جمع می کنه با تمسخر جواب میده:
_ می خوای جلومو بگیری؟ چه جوری؟ یا می خوای طلاق بگیریو از اینجا بری؟ تو خونه ی پدرت جایی برای یه زنه مطلقه هست؟
این جاست که صدای شکسته شدن غرورمو برای اولین بار می شنوم، نگاهم بین چشماش مرتب سر می خوره، دنبال یه نگاه آشنا، یه نشونه از مردی که تو این مدت شناختم، اما افسوس... یهو یه چیزی یادم میوفته:
_ ولی خودت چی؟ تو گفتی پایبند زندگی نیستی و برنامه های خودتو داری... منم قبول کردم ولی الان... الان مثل خودت میزنم زیرش... تو هم باید دور کارات خط بکشی...
می خنده ... با صدای بلند...
_ دختر تو چه اصراری داری که قدرتم رو به رخت بکشم...
چونمو میگیره و صورتمو میکشه جلو، از بین دندونای کلید شده اش میگه:
_ ما باهم فرق داریم... تو زنی و من یه مردم... فهمیدی؟
حس می کنم استخونای فکم دارن خرد میشن... با چشماش ازم دوباره سوال می کنه... سرم رو تکون میدم، یعنی ... آره، فهمیدم...
از زمین جدام می کنه و می برتم سمت اتاق، اتاق ویترین، البته دیگه ویترین نمی تونه باشه... اشکام سرازیره... سعی دارم خودمو ازش جدا کنم:
_ کورش ترو خدا... کورش؟... خواهش می کنم... آخه... تو که دورو برت پرُه... دیگه منو می خوای چیکار...
رو راه پله ها وایمیسته و بر میگرده سمتم، با نگاه به چشمای عصبانی و سرخش دهنمو می بندم.
_ دیگه این حرفو ازت نشنوم... خب؟ وای به حالت اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی...
هلم میده تو اتاق... چشای خیسم اجازه نمی ده درست و حسابی ببینمش... می دونم فایده ای نداره ولی می خوام آخرین سعیم رو بکنم...
_ کورش؟ میشه یه فرصت بهم بدی؟
دلم نمی خواد این همه التماس کنم ولی چاره ی دیگه ای ندارم:
_ خواهش می کنم...
_ عزیزکم، ما تقریبا شیش ماهه با هم زندگی می کنیم، این مدت برات کافی نبود؟ اگه مطمئن بودم فایده ای داره شیش ماهه دیگه ام صبر می کردم ولی میدونم اگه من حرکتی نکنم تو هیچ تکونی نمی خوری.
_ فقط یه هفته؟
_ می دونی چرا تا حالا کاری بهت نداشتم؟، می خواستم خودت پیش قدم بشی... به دست آوردن جسمت برای من سخت نیست من همراهیه خودتو می خوام... ولی تو این مدت خوب متوجه شدم تو احتیاج به تلنگر داری... باشه سه روز دیگه ام ... هنوز حرفش تموم نشده که به سمت اتاقم پرواز می کنم... می ترسم پشیمون بشه... صدای خنده شو می شنوم:
_ ریحان خانوم... فقط سه روزا!
برای اولین بار در اتاقم رو از داخل قفل می کنم... همین جا پشت در چمباتمه می زنم و فکر می کنم چقدر زود دوباره گریه شد همدم تنهاییم...
_ خدایا چرا اینطوری شد؟ یعنی از اول قصدش همین بود؟ پس اون حرفایی که روز اول زد چی؟ اینکه نمی تونه پایبند باشه... وای من چقدر احمقم... خدایا به خاطر این ترس لعنتی گیر کی افتادم...
تمام طول شب رو تو خواب و بیداری می گذرونم... بعد از نماز صبح میشینم درست و حسابی به فکر کردن؛ حالا باید چی کار کنم؟ چاره ای جز پذیرفتن هم دارم؟ وای یعنی بعد از این مدت باید به چشم یه شوهر واقعی بهش نگاه کنم؟... حتی فکرش هم عذابم میده...
جرأت خارج شدن از اتاق رو ندارم... با این وضعیت و با وجود کورش تو این خونه نمی تونم به جایی برسم، بهتر می بینم این سه روز رو برم خونه ی بابا... یه ساک کوچیک آماده می کنم، همراه یه یادداشت برای کورش:
_ فرار نکردم، مهلتی رو که بهم دادی می رم خونه ی بابا...
بعد از اینکه صدای در ورودی رو می شنوم و مطمئن می شم که رفته از قلمرو ام بیرون میام.


7.

مامان وقتی ساک دستیم رو می بینه با سوءظن می پرسه:
_ اتفاقی افتاده ریحانه؟... پس شوهرت کو؟
_ وا مامان... دلتنگتون بودم، اومدم چند روزی بمونم پیشتون... البته اگه ایرادی نداره.
می دونم راضی نشده، دوباره می پرسه:
_ شوهرت می دونه؟
_ شما که بهتر می شناسینش... بدون اجازه ی اون می تونم جایی برم؟ این چند روز سرش خیلی شلوغ بود ازش خواستم بیام اینجا.
با اینکه از روی خدا شرم دارم ولی تصمیم می گیرم این جوابو به بقیه هم بدم.
***
دو روز از اومدنم می گذره... فردا باید برگردم... تو این مدت یه چیزی رو خوب فهمیدم، اگه تا قبل از ازدواج تو خونه ی پدری یه جای کوچیک داشتم، الان اونم ندارم..
هر کی تو این مدت دیدتم، اولین سوالش این بوده: «شوهرت چطوره؟ کجاست؟» یا یه سری از این سوالات مسخره... یاد حرف مامان بزرگ می افتم: «زن رو با شوهرش می شناسن»
کورش خیلی خوب فهمیده من دیگه تو این خونه جایی ندارم...
***
تا شب باید برگردم... مامان بزرگ ازم می خواد برم داروهاشو بگیرم... از روبه روی آرایشگاه رویا رد می شم... خیلی وقته سری به بچه های سالن نزدم، در واقع از بعد ازدواجم... میرم داخل با دیدنم همه مشتاقانه میان به استقبالم... بچه ها با شیطنت از زندگیم و کورش می پرسن... نمی دونم چرا مثل سوالای بقیه بهم بر نمی خوره... رویا جون ازم می خواد یه خرده موهامو کوتاه کنه و یه رنگی هم بهش بزنه... اما من اجازه نمی دم... نمی خوام کورش فکر کنه به خاطر اونه که این کارو کردم... ولی حریف بچه ها نمی شم... با زور می شوننم رو صندلی...
زیر دستگاه کلیمازونم که گوشیم زنگ می خوره، از ملودیش معلومه که کورش خانِ... نمی خوام جواب بدم ولی بالاخره که چی...
_ بله؟
_ زنگ زدم خونه، مامان گفت رفتی بیرون... کجایی؟
_ سلام، یه خرده کار داشتم اومدم بیرون... چیزی شده؟
_ شب میام دنبالت... نگفتی کجایی؟
_ احتیاجی نیست، خودم بعد از ناهار میام... من کار دارم نمی تونم صحبت کنم... خداحافظ.
بلافاصله گوشی رو قطع می کنم، خودمم از جسارتی که به خرج دادم در عجبم... می دونم عصبانیش کردم ولی اهمیتی نمیدم..
دوباره زنگ میزنه... جواب نمی دم... جرأت خاموش کردنش رو هم ندارم... برام این اس میاد:
«آخرین بارت باشه تا من نگفتم قطع می کنی، آخرین بارت باشه بدون اطلاع جایی می ری، آخرین بارت باشه یادداشت میذاری»... دوباره ترس میاد سراغم... همین ترس باعث کلافه گیم میشه، بچه ها هم حالتم رو درک می کنن، چون دارن سعی می کنن کارشونو زودتر تموم کنن...
بالاخره روبه روی آینه می ایستم، با تمام دلواپسی هام، حس خیلی خوبی میاد سراغم، موهام فقط مرتب شده و رنگش، یه هایلایت شنی ماسه ای... خودم که خیلی خوشم اومده... فریبا یکی از بچه های سالن پایین موهام رو تاب داده... به نظرم با نمک شده... چقدر بعد از این چند روز حالم با دیدن دوستام بهتر میشه...

***
در باز میشه و داخل میشم. اول از همه تو جاکفشی رو نگاه می کنم، خیالم راحت میشه خونه نیست... رو یخچال یه یادداشتِ: «شام از بیرون میگرم، نمی خوام خسته باشی». با حرص کاغذو ریز ریز می کنم، چقدر راحت روح و روان منو حتا زمانیکه کنارم نیست به بازی می گیره.
نماز مغرب و عشام رو می خونم، اینروزا خیلی بیشتر از قبل با نمازام به آرامش می رسم. از خدا می خوام کمکم کنه، مثل همیشه کنارم باشه و بهم قدرت بده، ترسو ازم دور کنه. می خوام خودمو بسپرم به تقدیر، می خوام اونی باشم که کورش می خواد، جز اون دیگه کیو دارم، می دونم برام سخته ولی می پذیرم و با قدرت بلند میشم.
یه دامن مشکی تا روی زانو و یه بلوز سفید انتخاب می کنم. یه خط چشم و یه رنگ صورتی مثل همیشه برای لبام... ظروف شام رو روی میز چیدم و روبه روی تلوزیون منتظر... مرتب با خودم تکرار می کنم من قوی ام، قوی ام، اما واقعا هستم؟
بالاخره میاد، بلند میشم و بدون اینکه بهش نگاه کنم سلام میدم... با لحنی که انگار هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاده جواب میده:
_ سلام... بیا اینا رو ازم بگیر..
وقتی دستم رو برای گرفتن پلاستیکا جلو می برم، میذارتشون زمین و بلافاصله دستامو میگیره:
_ ببینمت!
سرمو بلند می کنم، هنوز از نگاه کردن مستقیم به چشماش گریزونم.
_ به به! چه بهت میاد... پس وقتی گوشی رو قطع کردی تو آرایشگاه بودی، آره؟
متوجه اخطار کلامش می شم. با یه فشار کوچیک به دستام ادامه میده:
_ خب فکر کنم این خوشگلی ارزش یه گذشت کوچولو رو داشته باشه... ولی دفعه ی بعد، البته دفعه ی بعدی وجود نداره درسته؟
آب دهنمو قورت میدم و یه لبخند مسخره میشه جواب من.
این فکر لعنتی که قرار تا چند ساعت دیگه چی به سرم بیاد راحتم نمی ذاره. دلم می خواد همون طور که کورش شاد و بی خیالِ منم باشم، ولی مگه میشه. برعکس این چند روز اخیر امشب خیلی شارژ و سرحاله، مرتب شوخی می کنه و سربه سرم میذاره، تو هر فرصتی به غذام ناخونک میزنه
_ اِاِ کورش نکن دیگه... بابا دو پرس خوردی هنوزم سیر نشدی؟
_ خب چی کار کنم، غذای تو خوشمزه تره...
_ وا، لوس، مگه چه فرقی داره، همشون که از یه نوعِ...
_ اِاِ من لوسم؟ پس بیا...
جای بشقاب غذاهامون رو عوض می کنه، با ابروهاش به غذای مقابلم اشاره می کنه:
_ حالا بخور...
_ اذیت نکن دیگه، تو که میدونی بدم میاد... غذامو بده یخ کرد...
_ اصلا بیا دو تایی بخوریم...
قاشقش رو پر می کنه، میگیره جلوی روم. نگاهم از قاشق به سمت چشماش کشیده می شه، حس می کنم چشماش یه جوریه، رنگ نگاهش تازه ست، برای اولین باریه که می بینم، خاص و مسخ کننده... ناخودآگاه دهنم باز میشه و صورتم میره جلو... با تغییر رنگ نگاهش از دنیای توی چشماش پرت میشم بیرون... تازه می فهمم چی کار کردم، بلند می شم و میدواَم سمت دستشویی...
***
به صورت کاملا احمقانه ای وسط اتاق نقره ای ایستادم. هیچ چیز شبیه روز اول نیست، دیگه از اون گلا و قلبای تپل رنگی خبری نیست، حتا حس خوش اون روز هم دیگه باهام نیست... جای همه ی اینا رو یه ترس گنده پر کرده... حالا باید چی کار کنم؟ لباسمو عوض کنم؟ چی بپو
برچسب ها: رمان ایرانی وقتی برای تو ، وقتی برای من | maryam1 کاربر انجمن ... , دانلود رمان وقتی برای تو ،وقتی برای من(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , رمـــــــان خــانــه , دنیای رمان - رمان وقتی که بد بودمmahtabi22 , نگاه دانلود نگاه دانلود » مرجع دانلودرمان باانواع فرمت ها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان عاشقانه وقتی تو باشی برای کامپیوتر - Ehsass.IR , رمان وقتي براي تو وقتي براي من , کتاب رمان وقتي براي تو وقتي براي من , دانلود رمان وقتي براي تو وقتي براي من , دانلود کتاب رمان وقتي براي تو وقتي براي من ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/22 تاریخ
کد :29171

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

گرافیک قالب توسط : تم دیزاین
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

شامپو ضد شپش لیپوماتیک دانلود قالب وبلاگ خانه شریفی ها دانلود مقاله و تحقیق همکاری در فروش فایل کسب درآمد آموزش بازاریابی و فروش آموزش درآمد اینترنتی مترجم سخنگوی همراه اسکریپت درگاه پرداخت بانک ملت آموزش برنامه نویسی اندروید کد قالب وبلاگ کد قالب وبلاگ بهترین سیستم وبلاگدهی کسب درآمد از وبلاگ نویسی آموزش طراحی سایت وردپرس کد قالب وبلاگ قیمت بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران بلیط چارتری مشهد خرید تردمیل دانلود مقاله دانلود رایگان مقاله ============= سرویس خواب سامانه پیام کوتاه تبلیغات کلیکی گوگل اس ام اس رایگان نمونه سوال ریاضی بازی ویندوزفون لیست سیسمونی کودک بدلیجات ارزان درب اتوماتیک در تبریز فروش لوله اسپیرال فروش ریتم و سمپل کرگ کسب در امد از لینک کوتاه سیستم کسب درآمد بدون سرمایه و صد در صد تضمینی خرید اینترنتی مانتو سنتی اندازه گیری قندخون دانلود انیمیشن رایگان بازی pes 2017 دانلود فيلم با لينك مستقيم فروشگاه فایل و قالب سایت داستانهای مذهبی امیر دل عکسهای جدید خبری سئو سایت شیرینی چرم وب نگین | سامانه بهینه سازی محتوا فروشگاه ساعت سیسمونی نوزاد خرید دستبند چرم دانلود فایل فروشگاه ساز فروشگاه ساز رایگان و همکاری در فروش لینک فروش گوشی طرح اصلی دانلود پروژه و پايان نامه خرید اینترنتی کسب درآمد آنلاین اخبار ، تکنولوژی ، جهان طراحی سایت مانیتورینگ هایپ ( HYIP ) دانلود پروژه و مقاله فروش فایل پایه ششم ابتدایی دانلود نمونه سوال نهم ابتدایی عکس جدید بازیگران زیرنویس فارسی کتاب دفینه یابی تخم نطفه دار طوطی خرید تخم نطفه دار تعبیر خواب کانال تلگرام