تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
دانلود رمان آوای بی قراری


وقتی نتایج اولیه اعلام شد ، من بی سر و صدا انتخاب رشته کردم و تا می تونستم جاهای دور رو انتخاب کردم . برام مهم نبود چه رشته ای قبول بشم ، مهم این بود که از اون خونه دور بشم .
همه چیز داشت آروم و خوب پیش می رفت ، خوشبختانه نتیجه عملم عالی بود و هر کس منو می دید می گفت واقعا باعث شده قیافه ام خیلی تغییر کنه . بابا تقریبا با من حرف نمی زد ....................تا اینکه ...نتایج اعلام شد و فهمیدیم من مشهد قبول شدم . از خوشحالی روی پام بند نبودم .دلم می خواست داد بزنم و بالا و پایین بپرم ولی ........این خودش تازه شروع دعوای منو و بابا بود .
بابا وقتی فهمید خیلی عادی و خونسرد گفت که امکان نداره بزاره من برم . یه چند روزی صبر کردم بلکه مامان بتونه راضیش کنه ولی اونم نتونست . بابا حسابی توی این مدت از دستم عصبانی بود و حالا داشت تلافی می کرد . محلت زیادی نداشتم باید راضیش می کردم تا برای ثبت نام بیام . شب بود و طبق معمول بابا داشت کانالها رو بالا و پایین می کرد تا یه وقت خدای نکرده اخباری رو از دست نده . من نمی دونم این مردها چی توی این اخبار دیدن که هر شب چند بار ، چند بار ، می شینن پای این اخبار .
رفتم و روبروی بابا نشستم . حتی بهم نگاه هم نکرد .
_ بابا ، میشه خواهش کنم چند دقیقه به حرفهام گوش کنی .
بابا _ بفرما گوش می کنم . ولی از اول گفته باشم من اجازه نمی دهم دخترم بره یه شهر دیگه درس بخونه .
_ آخه چرا بابا . این همه دختر می رن و درسشون رو میخونن اونوقت فقط من نمی تونم برم .
بابا _ من کاری به بقیه ندارم . من دوست ندارم دخترم از جلوی چشمم دور بشه .
_ می دونم از بس که دوستش دارین . اگه یه روز باهاش دعوا نکنن ، اون روز احساس کسالت می کنین .
بابا نیم خیز شد و با عصبانیت فریاد کشید .
بابا _ چیکارت کردم مگه . بابا ندیدی ، تا قدر منو بدونی .
دیگه اشکم در اومده بود . دیگه چیکار میخواستن بکنن . زندگی ام رو به بازی گرفته بودن .
_ بابا ، من نمی خواهم بهتون بی احترامی کنم . ولی این موضوع برام خیلی مهمه . می دونین چند ماه خودم رو توی اون اتاق لعنتی حبس کردم و درس خوندم . اصلا فهمیدین من چقدر تلاش کردم . تنها چیزی که برای شما اهمیت نداره منم .
بابا _ چی برات گم گذاشتم . تمام عمرم رو جون کندم ، فقط برای شما دو تا . انوقت اینه جواب زحمات من .
_ بابا چه شما اجازه بدین چه ندین من می روم . فقط می خواهم شما هم راضی باشین .
تا به خودم بجنبم توی کسری از ثانیه ، سیلی سنگینی توی صورتم فرود اومد . دستم روی گذاشتم جای سیلی بابا و اشکم سرازیر شد .
بابا _ دختره بی آبرو ، واسه من دم در آورده . برو ببینم چطوری می خواهی بری . مگه از روی نعش من رد بشی . هر چی هیچی بهش نمی گم پر رو تر می شه .
_ بابا من اصلا نیازی به اجازه گرفتن از شما ندارم . من دیگه دختر این خونه نیستم . مثل اینکه یادتون رفته من ازدواج کردم و تابع شوهرم هستم . درسته الان نیست ولی هر وقت اومد و گفت نرو ، اونوقت یه فکری میکنم .
بابا از عصبانیت صورتش کبود شده بود
بابا _ کدوم شوهر ، اون که معلوم نیست کدوم گوریه . تو هم زیاد دلتو به اون خوش نکن .
_ مهم نیست که کدوم جهنمه رفته ، مهم اینه که الان اجازه من دست اونه نه شما .
بابا _ کور خوندی ، فکر کردی می زارم همین طوری سر رو بندازی پایین و بری .من پدرتم و اجازه نمی دهم ، فهمیدی اجازه نمی دهم .
_ بابا نزارین بیشتر از این پرده ها دریده بشه . نمی خواهم تو روی شما وایستم . لطفا ، ازتون خواهش می کنم اجازه بدین برم .
بابا سکوت کرده بود و آتیش عصبانیت چشمهایش داشت منو می سوزوندو
_ بابا ، دیگه بیشتر از این زندگی مو به باد ندین . اجازه بدین برم ، به پاتون می افتم .التماستون می کنم برازین برم .
بابا با صدای گرفته ای که از ته چاه در می اومد گفت :
بابا _ ما زندگیت رو به باد دادیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چطوریه که خودمون خبر نداریم . چیکارت کردیم ؟ منو مادرت فقط صلاح شما رو می خواهیم .
_ صلاح ما رو می خواهید ؟!!!!!شما به تنها چیزی که فکر می کنید پسرتونه و بس . من اصلا براتون وجود ندارم . من روحم توی این خونه .
بابا _ آره راست می گی ، تو همین جوری بزرگ شدی و به این قد و هیکل رسیدی . توی کوه بزرگ شدی . ما که اصلا توجهی به نکردیم . تقصیر خودمه ، آره تقصیر منه . اگه مثل پدرهای مردم باهاتون رفتار می کردم انوقت بابای خوبی می شدم . اگه بزور می شوندمت پای سفره عقد و با تو سری ازت بله می گرفتم آنوقت به من نمی گفتی که زندگیت رو به باد دادم . زورت کردم ، کتکت زدم یا خودم برات انتخاب کردم . فکر کردی نمی دیدم چطور با اومدن و رفتنش از این رو به اون رو می شدی .
اشکهام از روی گونه هام یکی یکی می افتادن پایین .
_ شما مجبورم نکردین . اون نامرد انتخاب خودم بود ولی نمی دونستم اینطوری از آب در می یاد . علم غیب که نداشتم . مگه من چقدر می شناختمش هان ؟ چقدر ؟ فکر می کنید نمی دونم چرا دارید پیشنهاد عمه خانم رو رد می کنید . من همه چی رو می دونم بابا . اگه پای آینده سامان در میون نبود الان به زور هم که شده منو نشونده بودیدن پای سفره عقد با شهرام . حتی اگه شده بود برام یه شناسنامه دیگه جور کنید و به زور منو ببندیدن به ریش پسر خواهرتون . ولی مثل اینکه خواهرتون یه خورده زیادی طمع کرده ، مطمئنم اگه یه کم توقعش رو پایین بیاره همین کار رو می کنید بابا .
بابا داد زد
بابا _ ببند اون دهنتو .
_ چرا بابا ، چرا باید خفه شم . چون دارم حقیقت رو می گم . چون دارم از حق خودم دفاع می کنم . نه بابا دیگه ساکت نمی شم . شما و مامان فقط دارید به سامان فکر می کنید ، بزارین برم و یه زندگی تازه شروع کنم . خیالتون راحت باشه ، انقدر از جنس مردها متنفرم که امکان نداره تو روی یکیشون هم نگاه کنم .
آهی کشیدم و به مریم که داشت با دهن باز نگاهم می کرد لبخند تلخی زدم .
_ مریم چرا داری اونطوری نگاهم می کنی .
مریم _ واقعا تو اینکار رو کردی ؟ تو چطور تونستی همچین حرفهایی به پدرت بزنی ؟
_ باور کن خودم هم از اون وقت تا حالا عذاب وجدان دارم .بابا اون شب بدجوری شکست . به چشم خودم دیدم که ده سال پیرتر شد . دیگه سرش رو بالا نیاورد تا به من نگاه کنه یا با من حرف بزنه . هنوزم که هنوزه بعضی شبها کابوس اون شب رو میبینم و گریه می کنم . فردای اون شب به مامان گفته بود که آماده بشین می خواهیم بریم مشهد هم زیارت هم ثبت نام آسمان . حتی وقتی بعد از یکماه بهشون زنگ زدم و گفتم با یکی از دوستام خونه گرفتم و از خوابگاه اومدم بیرون باز هم نخواست باهام صحبت کنه و حتی نگفت که موافقه یا مخالف . اصلا دیگه من براش مردم . گاه گاه مامان بهم زنگ می زنه و حالم رو می پرسه . اونهم بیشتر وقتی که بخواد از من پول بگیره . منم بی هیچ حرفی براش می فرستم . تا حالا حتی یکبار هم از من نپرسیدن که چطوری روزگارم رو می گذرونم . پولم کافی هست یا نه .مشکلی برای پرداخت اجاره خونه دارم یا نه .
مریم _ آسمان بهشون حق بده . تو کار خیلی بدی کردی . نباید اونطوری تو روی بابات وامیستادی .مطمئنا راه دیگه ای هم برای راضی کردن بابات وجود داشت .
_ نه راه دیگه ای نبود . بابا به حرف هیچ کس گوش نمی ده . فقط مامان می تونه اونو راضی کنه . پس وقتی مامان هم نتونست نتیجه ای بگیره ، یعنی دیگه نمی شه اونو راضی کرد .
مریم _به هر حال این راهش نبود .
_ تو هیچ وقت جای من نبودی . هیچ وقت توی خانواده ات نادیده گرفته نشدی . حداقل از هر دو سه بار یه بارش رو از خودت نظر خواستم . من اگه اونجا مونده بودم الان باید عذاب وجدانی بالاتر از این می داشتم . چون مطمئنم که منو به اجبار به عقد یکی دیگه در می اوردم در صورتی که هنوز در عقد غلامرضا بودم . این می دونی یعنی چی . اگه بفهمن که من وکالت نامه طلاق داشتم و رو نکردم ، تیکه بزرگم ، گوشمه . بابا می کشتم بی برو برگرد . بابا هنوزم که هنوزه داره تلاش می کنه تا طلاق منو بگیره ولی دستش به جایی بند نیست . قانون کشور ما به نفع مردهاست .
مریم _ بلند شو برو یه آبی به صورتت بزن . اتفاقیه که افتاده ، می شه درستش کرد . اوضاع همین جوری نمی مونه . به خدا توکل کن . حالا هم بلند شو برو بگیر بخواب که فردا صبح دوتامون هم باید بریم دانشگاه . می دونی که هفته آخره و باید سر کلاس باشیم .
********
ساعت 4 بود و من و مریم توی بوفه دانشگاه داشتیم ساندویج گاز می زدیم .روز خیلی خسته کننده ای داشتم . از صبح یه نفس کلاس بودم و همه استادها تلاش می کردن سر و ته جزوه شون رو هم بیارن و کلاسها رو تعطیل کنن. تا ده دقیقه دیگه کلاس فوق برنامه ام شروع می شد و من عجله داشتم تا هر چه زودتر خودم رو برسونم سر کلاس .
با مریم از بوفه خارج شدیم که کاوه مبین سر راهمون سبز شد .
کاوه _ به به ، ببین کی اینجاست . خانم شما که آسمانی بودین از کی روی زمین تشریف آوردین . کم پیدا شدین .دیگه تحویل نمی گیرین ما رو .
_ کاوه الان اصلا وقت ندارم که با تو دهن به دهن بدهم . بعدا انشالله ...
کاوه _ نکنه بازم با اون پسره سوسول قرار داری که اینطوری داری پر پر می زنی ؟
_ سر تو بنداز پایین و به کار خودت برس آقا گاوه .
کاوه _ من سرم پایینه ، شما خیلی داری سر بالا می ری . برات زیاد خوب نیست .
_ تا اونجایی که من می دونم ، گاوها سرشون رو می اندازن پایین و علفشون رو می خورن ، شما چرا این کار رو نمی کنی آقا گاوه ....
به مریم سلقمه ای زدم که بریم . تا خواستم از کنارش رد بشم ، سریع مچ دستم رو گرفت با عصبانیت یه نگاه به دستم کردم و یه نگاه به کاوه . متوجه شد و انگشتانش روی مچ دستم شل شدن .
کاوه _ آسمان خیلی بد می بینی . یه کاری می کنم که به التماس کردن بیفتی .
_ تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی . هر کاری از دستت بر می اید دریغ نکن .
کاوه _ این همه مدت دنبالت بودم ولی تو حتی یکبار هم بهم توجه نکردی . مگه من چه ایرادی دارم هان . منتظر انتقام من باش .
دستم رو با حرص کشیدم و با عجله از اونجا دور شدم .
*******
از سر جلسه امتحان بیرون اومده بودم و منتظر بودم تا یکی از همکلاسیهایم که جزوه امتحان دو روز بعد رو بهش داده بودم بیاد بیرون و جزوه ام رو ازش بگیرم . این امتحان آخریه رو هم اگه می دادم ، یه نفس راحت می کشیدم .دیدم کاوه داره میاد سمت من .اول خواستم محلش نزارم ولی دیدم خودش اومد سمت من .
کاوه _ آسمان بیخود منتظر نباش . جزوه ات دست منه بیا بریم بهت بدم .
تعجب کردم .
_ جزوه من دست تو چیکار می کنه ؟
کاوه _ من جزوه نداشتم وقتی جزوه تو رو دست بچه ها دیدم ازشون گرفتم و دادم کتابفروشی خیابان بالایی برام کپی بگیره . بیا بریم ، جزوه رو از کتابفروشی بگیرم و بدم بهت .
_ من همین جا منتظر می مونم برو بیار .
کاوه _ ادا در نیار . مثلا می ترسی سوار ماشین من بشی . تو که هر روز سوار یه ماشین می شی برات چه فرقی میکنه . موقع اومدن دیدم که ماشین نیاوردی و با آژانس اومدی .حالا هم نمی خواهد برای من لوس بازی در بیاری .
حرفهاش بهم برخورد .
_ از تو بترسم . تو مگه ترس داری . صد تا مثل تو رو روی انگشت کوچیکم بازی می دهم .
کاوه _ پس زودتر راه بیفت تا کتابفروشیه برای نهار نبسته .
دنبالش راه افتادم . نمی دونم چرا دلم شور می زد .سوار ماشین که شدم بوی عطرش خفم کرد . انقدر تند بود که نگو . نمی دونم از چی این بو خوشش می اومد بی سلیقه ....
تا به خودم بیام کاوه حرکت کرد . خیلی خسته بودم چند لحظه سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم . هر چی منتظر شدم که برسیم دیدم کاوه همین طور داره می ره .چشمم رو باز کردم ، تا دید من چشمم رو باز کردم سرعتش رو بیشتر کرد . مسیر برام نا آشنا بود.
_ کاوه داری کدوم جهنمی می ری هان ؟
کاوه همچنان ساکت بود و چیزی نمی گفت . پاشو یه سره روی پدال گاز فشار می داد . دستم رو بردم طرف در ولی متاسفانه قفل مرکزی رو زده بود . دلم داشت از توی حلقم بیرون می اومد . تنها چیزی که بهش فکر نمی کرد همین بود . از فکری که به مغزم خطور کرد ، تمام بدنم لرزید ، نکنه می خواهد بلایی سرم بیاره ........
باید آروم باشم ، سعی کن خونسرد باشی . خونسرد باش ، خونسرد باش . اگه بفهمه ازش ترسیدی ، همه چیزت رو باختی .... به خودم تلقین می کردم که آروم باشم .
کم کم از شهر داشتیم خارج می شدیم .
_ کاوه ، مثل آدم می گی این کارهات یعنی چه یا نه ؟
کاوه _ گفته بودم که کاری می کنم به التماس کردن بیفتی ، حالا وقتشه . امروز باید تاوان تمام بی توجهی ها و بددهنی هایی که به من کردی رو پس بدی .
_ که چی بشه ؟
کاوه _ که بفهمی منم آدمم و احساس دارم . وقتی برای عذاب دادن من ، جلوی چشم من با این و اون می چرخیدی باید فکر این روزها رو هم می کردی .
_ فکر کردی کی هستی ؟ هان ....هه هه هه ، خندیدم ...برای عذاب دادن تو ، من چیکار به کار تو دارم . من اگه از تو خوشم می اومد از همون اول با تو لج نمی افتادم که . تو اصلا آدم هستی آقا گاوه ؟
کاوه _ باشه هر چی دوست داری توهین کن . وقتی کار از کار گذشت و مجبور شدی بهم التماس کنی ، آنوقت حالت رو می پرسم .
_ من به تو التماس کنم ، عمرا
کاوه پوزخندی زد و سرعتش رو بیشتر کرد . یواش یواش داشتیم از شهر خارج می شدیم . خدایا کمک کن ، نباید این جوری تموم بشه . نه .....
تا دیر نشده باید یه کاری می کردم وگرنه کاوه کار خودش رو می کرد . تمام جراتم و جسارتم رو جمع کردم ، باید نقش بازی می کردم ..
_ کاوه ، می خواهی چیکار کنی که مثلا ، هیچ کاری باعث نمیشه من بهت التماس کنم . این رو مطمئن باش . می خواهی بهم دست درازی کنی که چی بشه . فکر کردی برام مهمه ، نه اصلا مهم نیست .
خودم هم نمی دونستم این حرفها رو چه جوری جمع جور کردم .... کاوه داشت نگاهم می کرد ،
_ نه واقعا خودت رو بزار جای من . گیریم که تو ، کاری رو که می خواهی کردی . حتما هم بعدش من باید بیفتم دنبالت که ، وای تو رو خدا برای اینکه آبروم نره منو عقد کن ...... آقا دزده به کاهدون زدی . چیزی که میشه با پول و یه عمل کوچولو درستش کرد ، ارزش التماس کردن نداره .
کاوه با دهنی باز داشت نگاهم می کرد . دل می خواست با دستهای خودم خفه اش کنم ، وای که منو مجبور کرده بود چه حرفهایی بزنم .
کاوه _ مثل اینکه توی این کارها خیلی با تجربه ای ؟
لبخند ملیحی بهش تحویل دادم .
_ به تو ربطی نداره . ولی این رو بدون که با اینکارت نمی تونی منو وابسته خودت بکنی . خدا رو شکر این روزها همه چی رو می شه با پول درست کرد . اتفاقا یه سوژه خیلی خوب هم دارم برای اینکه تا مدتها برای دوستام تعریف کنم و بخندیم . آقا گاوه در نهایت تلاشش ، بی حال یه طرف افتاده و داره با نگاهش التماس می کنه که تو رو خدا ، پیشم بمون ، بازم بهم حال بده ....
حالم داشت از خودم و حرفهام بهم می خورد . واقعا حس بدیه ، حس یه کالا بودن توی دستهای یه عوضی . حرص رو توی چشمهای کاوه می دیدم باید ادامه بدم ، داره نتیجه می ده . خنده بلندی کردم که بیشتر عصبی بود ...
_ حالا فکرش رو بکن ، چه ماجرای جالبی میشه برای یه مهمونی دخترانه .
کاوه _ ببند دهنت رو کثافت ، من فکر می کردم تو آدم هستی . فقط یه خورده داری با من لجبازی میکنی . ولی نگو خانم خودش اینکاره هست . خدا می دونه تا حالا چند بار این کار رو کرده که اصلا براش مهم نیست که قرار چه بلایی سرش بیاد .
واقعا داشتم از درون نابود می شدم . اگه دست خودم بود همون جا زار زار گریه می کردم ولی باید مقاومت می کردم . نباید اجازه می دادم که این آشغال به من دست بزنه .
کاوه _ تو لیاقتت همون پسرهای آس و پاس و بی عرضه است . تو لیاقت نداری که من دوستت داشته باشم . تو خودت رو توی لجن غرق کردی . اقم می گیره حتی دیگه به تو فکر کنم .
این رو گفت و زد روی ترمز .توی یه چشم بهم زدن دور زد و برگشت سمت شهر . چشمهامو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم . اگه یه خورده دیگه طول می کشید اشکم سرازیر می شد . با توقف ماشین چشمهامو باز کردم . کنار خیابونی که نمی شناختم ماشین رو نگه داشته بود .
کاوه _ پیاده شو . دیگه نمی خواهم چشمم بهت بیفته .
فوری در رو باز کردم و پیاده شدم .قبل از اینکه در رو رها کنم خم شدم سمت کاوه و با تمام عصبانیت و نفرتی که داشتم توی چشمهاش زل زدم و گفتم :
_ کاوه هیچ وقت تو رو به خاطر اینکه منو مجبور کردی حرفهایی بزنم که حتی از به خاطر آوردنشون خجالت می کشم ، نمی بخشم . منتظر یه بلای ناگهانی باش . انتقام من سخت خواهد بود . بهتره دیگه به من نزدیک نشی ، حتی اگه توی دانشگاه هم ببینم که داری از کنارم رد می شی ، بلایی سرت میارم که مرغهای آسمون به حالت گریه کنم .
با تمام قدرتی که برام مونده بود ، در ماشین رو کوبیدم و خودم رو توی پیاده رو پرت کردم . اولین مغازه ای که دیدم یه بوتیک بود ، سریع وارد شدم ، خوشبختانه فروشنده اش خانم بود . ازش خواهش کردم یه آژانس برام خبر کنه .
وقتی برای سوار شدن به آژانس از مغازه خارج شدم ، در کمال تعجب کاوه رو دیدم که همچنان سر جایش وایستاده و داره به من نگاه می کنه . راستش رو بخوایید کمی ازش ترسیدم برای همین هم فوری سوار ماشین شدم و آدرس خونه رو دادم .
وقتی پامو گذاشتم توی خونه ، مثل اینکه تازه فهمیده باشم چه اتفاقی قرار بود بیفته ، تمام تنم شروع کرد به لرزیدن . دندانهام داشتم بهم می خوردن . هیچ کنترلی روی بدنم نداشتم .حتی نمی تونستم گریه کنم . نمی دونم چقدر توی این حالت بودم که خنکی آب رو روی صورتم احساس کردم . مثل کسی که از خواب پریده باشه ، هاج و واج دور و برم رو نگاه می کردم که چشمم به مریم افتاد ، با یه لیوان خالی کنارم نشسته بود و داشت صدام می کرد
مریم _ آسمان ، آسمان ، تو رو خدا یه چیزی بگو . چی شده ، خواهش می کنم . چه بلایی سرت اومده ...
با گیجی به دور و اطرافم نگاه میکردم و بعد مثل اینکه جرقه ای توی مغزم زده باشن همه چیز ریخت توی مغزم و آنوقت بود که شروع کردم به زار زدن . گریه می کردم و خودم رو می زدم . مریم بیچاره نمی دونست چیکار کنه . هی دور خودش می چرخید و مدام سعی می کرد آرومم کنه .مریم به زور یه آرامبخش رو چپوند توی دهنم و آب رو ریخت توی حلقم . داشتم خفه می شدم . بیچاره گناهی نداشت بدجوری هول کرده بود . همین طور که داشتم زار می زدم ، مریم دستم رو گرفت و به زور منو کشوند توی اتاق و کمکم کرد مانتوم رو دربیارم . کنارم نشست و آروم آروم سعی کرد باهام حرف بزنه . ولی من انکار زبونم قفل شده باشه چیزی نمی تونستم بگم و بعدش هم دیگه چشمهام سنگین شدن و چیزی نفهمیدم .
صبح که از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعت انداختم ، ساعت 9 بود یعنی من از دیروز ظهر تا حالا خوابیده بودم . واقعا که دیگه داشتم شبیه خرس های قطبی می شدم . رفتم آشپزخونه صبحانه روی میز اماده بود و یه یادداشت هم از مریم روی میز بود .گفته بود که یه سر میره دانشگاه و زود بر می گرده .
وای خدا ، من فردا صبح امتحان دارم . حالا اینو چیکارش کنم . جزوه هم که ندارم . به درک اصلا نمی روم سر جلسه امتحان ، همون بهتر که فعلا چشمم توی چشمش نیفته ، پسره کثافت عوضی .
همین جور یه ریز داشتم غز میزدم و صبحانه می خوردم . آخرش هم نفهمیدم چی خوردم .
جلوی تلویزیون پلاس بودم و داشتم از بیکاری فوتبال می دیدم . که مریم اومد .
مریم _ سلام . بیدار شدی بلاخره . خوبی الان ؟
_ خوبم .ببخشید دیشب خیلی ترسوندمت .
مریم _ غلط کردی ، ترسیدن چیه ، مردم و زنده شدم . چت شده بود تو ؟
_ چیز مهمی نبود . گذشت و رفت .
مریم _ بیا بگیر ، فقط پستچی خانم نشده بودیم که اونم شدیم .
_ این چیه ؟
مریم _ چی می دونم . تا پامو گذاشتم داخل محوطه دانشگاه ، انگار که موی این کاوه مبین رو آتیش زده باشن ها جلوی روم سبز شد . اینو داد بدم بهت و گفت که جزوه ات دستش جا مونده و دیروز نتونسته بده .
_ خیلی غلط بیجا کرد این گاوه . مگه من بهش نگفتم دیگه دور و بر من نپلکه .
مریم _ خوب گفتی دور و بر تو نپلکه . منو که نگفته بودی .
_ مگه من و تو داریم . من یعنی تو
مریم _ نه بابا !!!!!!!! . تو امروز یه چیزیت هست ها . ببینم تب نداری . پاشو پاشو عزیز مامان ، پاشو برو بشین سر درست که همین جوریش هم به اندازه کافی از درس و مشق تعطیل هستی .
تا دید من دستم رو بردم طرف دمپایی ام بدو رفت توی اتاقش و در و بست .
پاکت رو باز کردم ، اصلا از پاکت باز کردن خاطره خوبی ندارم . هیچ خوشم نمی یاد چیزی رو اینطوری بپیچن بدن دستم چه معنی داره آخه .
آخیش جزوه ناز و ملوس خودم .
مریم _ خوبه ، خوبه . کم قربون صدقه این خط کج و معوجت برو . چه معنی داره . من به این خوبی ، نازی ، ملوسی .....اینجا وایستادم اونوقت تو داری برای یه جزوه ایکبیری و قناس خودتو تیکه پاره می کنی ؟
_ مریم!!!! دست از سر کچل من بردار . لطفا هم نگو کی کچل شدی که دیگه این تیکه از مد افتاده .
مریم _ اااا.....کی از مد افتاد ؟ من تازه دارم باخبر می شوم . انوقت چی مد شده حالا ؟
_ با لنگه دمپایی زیر چش مریم خانم بادمجون کاشتن مد شده .
مریم _ واااااااااای چه جالب . منم می تونم اینکار رو بکنم ؟
_ چیکار رو ؟
مریم _ همین که زیر چش آسمان بادمجون بکارم . من خیلی به سبزی کاری علاقه دارم . لطفا اجازه بده .
خنده ام گرفته بود .
_ تو دیگه کی هستی مریم ؟
مریم _ ا بعد از دو سال هنوز منو نمی شناسی . من مریم نوری ، دانشجوی علوم تربیتی و همچنین مسئول بزرگ کردن نی نی که شما باشید هستم .
همین طور که با مریم صحبت می کردم . جزوه ام رو هم نگاه می کردم .
_ ا......این چیه لای جزوه ام؟
مریم _ بده ببینم . شبیه نامه است .بزار بخونم ببینم .
تا خواستم کاغذ رو از دست مریم بیرون بکشم . مریم پرید و کمی دورتر از من نشست و شروع کرد با صدای بلند به خواندن .

به نام آنکه عشق را آفرید

عشق تنها میهانی است که بدون اجازه وارد قلب انسان می شود و بیرون کردنش غیر ممکن است .اوایل فکر می کردم دیدنت عادتی شده برای من . ولی به مرور فهمیدم که این عادت نیست . علاقه ای است ریشه دار . ولی تو موجود سنگ دل و بی رحمی بودی که حتی یکبار هم مرا جدی نگرفتی . تو حتی احتمال اینکه من هم دلی داشته باشم را صفر فرض کردی . ولی آسمان من واقعا به بودنت و به دیدنت احتیاج دارم . می دانم روش ابراز احساساتم زیاد مناسب نبود ولی باور کن من اصلا قصد نداشتم آسیبی به تو برسانم . فقط می خواستم کمی تحت فشار قرار بگیری و شاید تو هم به من علاقه مند باشی و همه این لجبازی ها و کل کل کردنها به خاطر علاقه باشد و بس . لطفا مرا ببخش . و دیروز را برای همیشه از ذهنت پاک کن .

با حرص کاغذ رو از دست مریم بیرون کشیدم و پرتش کردم روی میز .

مریم _ آسمان جریان چیه ؟ این مزخرفات چیه این پسره ردیف کرده ؟ دیروز چی شد بود که تو اونطوری داغون اومده بودی خونه ؟

_ مریم خواهش می کنم . نمی خواهم در این مورد چیزی بگم .

مریم _ مطمئن باش اجازه نمی دهم سکوت کنی و بشینی خودخوری کنی .

_ چیز زیاد مهمی نبود یه بحث همیشگی همین .

مریم _ آره جون خودت منم باور کردم . زودتر بگو ببینم جریان چی بود . دارم از فضولی خفه می شم .

این جمله آخر با ا
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه آوای بی قراری | بی کس کاربر انجمن ... - دانلود کتاب , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , ASOODEROMAN - رمان آوای بی قراری(کامل) , دل نوشته و دکلمه هایی تنهایی و بی قراری - سایت عاشقانه 98 لاو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , 125-رمان آوای بی قراری - همه چیز در باره قصه و داستان , 55-دانلود رمان برای موبایل - همه چیز در باره قصه و داستان - بلاگفا , سـه علی سـه | اس ام اس و سرگرمی , دانلود رمان آوای بی قراری , دانلودکتاب رمان آوای بی قراری , دانلود کتاب رمان آوای بی قراری , کتاب رمان آوای بی قراری ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/22 تاریخ
کد :29170

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا