تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
دانلود رمان مسافر عشق


مادرم که با دیدن مادر رامتین گریه می کرد، گفت: خانم از شما عذرخواهی می کنیم. باور کنید دست خودمان نیست. باز هم از شما پوزش می خواهیم.
خانم پرستار دیگر حرفی نزد و رفت. سپس چند پزشک به همراه آرمان به اتاق او رفتند و شروع به معاینه نمودند. خانم سپهر حالش اینقدر بد بود که نتوانست روی پاهایش بایستد. مادرم او را به اصرار به اتاق پزشک عمومی برد و بعد ازخوراندن چند آرامبخش او را به منزلش رساند.
در آنجا با خانم حسینی خواهرزاده اش تماس گرفت و حال خاله اش را به او گفت و قرار شد که او برای پرستاری به منزل ما برود. مادرم هم دوباره به بیمارستان بازگشت ولی ماندن همه ی ما در آنجا بی تأثیر بود. چون رامتین هیچ عکس العملی نشان نمی داد.
آرمان با دادن چند قرص آرامبخش با اصرار مرا به همراه پدر و مادرم روانه ی منزل کرد و قول داد اگر هر اتفاقی بیفتد ما را در جریان بگذارد.
بعد از رسیدن به منزل با آوا تماس گرفتم تا حال یگانه را جویا شوم. او هم گفت که حال یگانه خوب است. با آرمین مشغول بازی است. بعد از قطع تلفن به خوابی عمیق فرو رفتم.
وقتی از خواب برخاستم ساعت دو بعدازظهر بود. با عجله با تلفن همراه آرمان تماس گرفتم و حال رامتین را جویا شدم. او هم گفت که هنوز هیچ تغییری در او مشاهده نشده است. سپس ادامه داد که بهترین پزشکان و پرفسوران را به بالین وی آورده ولی آنها نیز همه با هم هم عقیده بودند که او باید به هوش بیاید تا علایم حیاتی او تحت کنترل قرار گیرد.
بعد از خداحافظی با او نشستم به بخت سیاهم گریستم. در آن وقت مادرم به کنارم آمد و گفت: تو رو خدا اینگونه اشک نریز. دلم را ریش کردی. پاشو بیا یه چیزی بخور. از صبح تا حالا چیزی نخوردی. تو باید قوی باشی. یک دختر داری که به تو احتیاج داره. بیا یه چیزی بخور. شماره ی تلفن آوا را نیز بگیر با یگانه صحبت کن. بگو برات کاری پیش آمده که مجبوری اونو چند روزی تنها بگذاری. البته اگر گریه نکنی و اشک نریزی می تونی او را به اینجا بیاری. ولی با گریه هات این بچه رو دیوانه می کنی.
سپس دستانم را گرفت و مرا از جا بلند کرد و به دستشویی برد. درست مثل بچگی هایم دستانم را زیر آب یخ گرفت و گفت: زود باش صورتت را بشوی.
چشمانم از بس گریه کرده بودم، متورم شده بود. بعد از شستن دست و رویم مرا به آشپزخانه برد و گفت: بیا یه چیزی بخور وگرنه از پا می افتی.
من دوباره با صدای بلند گریه کردم و گفتم: آخر مادر من به درگاه خدا چه گناهی کرده بودم که باید اینگونه تقاص پس می دادم. اگر خدا می خواست رامتین را از من بگیره، چرا مهر او را به دلم انداخت. چرا میوه ی زندگیم باید اینگونه علیل باشه. آخر چرا من؟ تمام رنج های دنیا را باید به تنهایی به دوش بکشم. کاش به جای رامتین من روی آن تخت خوابیده بودم و از هیچ چیز خبر نداشتم. اگر من می مردم شما دو فرزند داشتید، مادر آوا هم بود که موقع پیریتان دستتان را بگیره، ولی مادر بیچاره ی رامتین جز او کسی را نداره.
سرم را به سمت آسمان بلند کردم و گفتم: خدایا این چه عدالتی است؟ تو که بندگانت را خیلی دوست داری،حتی بیشتر از پدر و مادر، تو که عشق و مهرت وصف ناپذیر است، چرا سرنوشتم را اینگونه رقم زدی؟
مادرم به طرفم آمد و دستش را روی دهانم نهاد و گفت: عزیزم این حرفها چیه که می زنی؟ به درگاه خدای بزرگ دعا کن و شفای اونو از خدا بخواه. مطمئن باش که خدای بزرگ تو رو آزمایش می کنه چون دوستت داره. به او توکل کن که تنها با یاد او دلت آرام می گیره.
صحبت های مادرم کمی آرامم کرد. از جایم برخاستم و وضو گرفتم و به اتاقم رفتم. از کمد اتاقم که همان طور دست نخورده مانده بود، سجاده ام را بیرون آوردم. وقتی آن را باز نمودم، هنوز هم عطر گل یاس خشک شده به مشام می رسید. یاس های امین الدوله حیاط منزلمان همیشه پر از گل بود و عطر آن هر رهگذری را به وجد می آورد. باز هم آن عطر و بو در فضا پراکنده شده بود.
از جا برخاستم و نماز خواندم و به درگاهش دعا نمودم تا پدر فرزندم را از مرگ رهایی بخشد و بعد از نماز، شماره ی تلفن آوا را گرفتم. تا گوشی را برداشت و صدای یکدیگر را شنیدیم، من گریستم، او هم با من گریه کرد و گفت: نگران یگانه نباش. تا هر وقت که بخواهی اینجا نگهش می دارم. الان هم اونو حمام کردم و حالا خوابه. البته خیلی بهانه تو و پدرش را می گیره. اونو قانع کردم که برات کاری پیش آمده و مجبور شدی اونو پیش من بگذاری. رها دختر فهمیده ای داری، بهت تبریک می گم.
بعد از قطع تلفن با منزل خانم سپهر تماس گرفتم. خانم حسینی گوشی را برداشت. بعد از احوالپرسی و جویا شدن حال رامتین گفت: خاله جان هم اصلاً حالش خوب نیست. یک ساعت پیش یک پزشک را به بالینش آوردم، سرم به او وصل کرد و آرامبخش هم تزریق نمود و رفت. به کوکب هم تلفن کردم، قراره خودش را برسونه. تا آمدن او اینجا می مانم.
از او تشکر و خداحافظی کردم.

بعد از یک ساعت پدرم از محل کارش به منزل آمد و هر دو با هم به دیدن رامتین رفتیم. حال او هیچ گونه تغییری نکرده بود و هنوز در کما به سر می برد.
تا پاسی از شب آنجا بودم. سپس همراه پدر راهی منزل شدیم. تا صبح به درگاه خدا دعا کردم و گریستم و خواب لحظه ای چشمانم را در برگرفت. دل شوره امانم را بریده بود، ولی کورسویی از امید هنوز دلم را روشن نموده بود و من درمانده به آن ذره از امید چشم داشتم.
هشت روز و هشت شب گذشت. روزها و شبهای طاقت فرسا و دردآلود سپری شد و بالاخره رامیتن عزیزم در نهمین شب پس از بیهوشی بدون آنکه لحظه ای چشمش را باز کند، از دنیا رفت و دار فانی را وداع گفت.
یادم می آید وقتی آن شب نماز گزارم و به بیمارستان رفتم، باران به شدت می بارید. وقتی به همراه پدرم وارد بخش شدیم، دیدم که کنار درب اتاق او شلوغ است. به سرعت خودم را به آنجا رساندم. آرمان و چند پزشک دیگر مشغول صحبت بودند. قلبم از شدت طپش، داشت از سینه ام بیرون می زد.
وقتی پزشکان سری به تأسف تکان دادند، مو بر تنم راست شد. ناگهان چشمم در اتاق به پزشکانی افتاد که تجهیزات وصل شده به رامیتن را باز می کردند.
به آرمان نگریستم و از او پاسخ خواستم. با بغضی که در گلو داشت، گفت: رها متأسفم. ما هر کاری که می توانستیم کردیم، ولی فایده ای نداشت. خواست خدا چنین بود.
سرم را روی دیوار نهادم و بر خلاف همیشه با صدای بلند گریستم و نام او را بر زبان جاری ساختم. سپس به سوی آرمان که در حال گریستن بود رفتم و گفتم: ازت خواهشی دارم، بگذار برای آخرین بار صورتش را از نزدیک ببینم و برای همیشه با او وداع نمایم. سرش را به علامت مثبت تکان داد و مرا به داخل اتاق برد.
به عشقم، به کسی که بعد از پروردگار بزرگ او را می پرستیدم نزدیک شدم. چه آرام خفته بود. دستانش هنوز گرم بود و گرمی آن را میان دستهایم حس کردم. چقدر چهره اش رنگ پریده بود. به او سلام کردم و گفتم: عزیزم چه زود قول و قرارهایمان را از یاد بردی و مرا تنها گذاشتی. بگو جواب گیانه را چی بدم! جواب مادرت، پیرزن بیچاره انتظارت را می کشه. رامتین از جا برخیز مگه به یگانه قول نداده بودی براش جشن تولد بگیری و هدیه بخری؟ او منتظره عزیزم به من بگو جواب دل زخم خورده ام را چی بدم؟ تو با من پیمان بستی،بدون تو چه کنم؟ فرزندت منتظره هنوز اول راهه، مگه همیشه به من نمی گفتی غصه ی پاهاش را نخور، اونو به کشورهای خارج می برم و معالجه می کنم. حالا راحت خوابیده ای و مرا با کوهی از مشکلات تنها گذاشتی. نمی تونم دوریت را تحمل کنم. به خدا نمی تونم. فراقت من و یگانه را از پا درخواهد آورد.
با رامتین حرف می زدم و می گریستم که دیگر هیچ نفهمیدم.
وقتی به هوش آمدم دیدم روی تخت بیمارستان خوابیده ام. سرم به شدت درد می کرد. با یادآوری همه ی خاطراتم دلم به درد آمد و غمگین و افسرده به اطرافم نگریستم. شاید آشنایی را پیدا کنم.
سرنگ سرم را از دستانم جدا ساختم که دستم شروع به خونریزی کرد. دست دیگرم را روی محل خونریزی نهادم. از جایم برخاستم. تا چشم پرستار به من افتاد. به طرفم آمد و گفت: عزیزم چرا از جات بلند شدی. هنوز حالت خوب نیست، فشار خونت نوسان داره.
به حرفهایش توجهی نکردم و گفتم: خواهش می کنم یکی از اقوام را خبر کنید. باید حتماً یگی از آنها را ببینم.
پرستار در حالی که مرا به سوی تخت اتاقم می برد، گفت: خواهرتان تا همین الان اینجا بود. سه چهار دقیقه ای می شه که رفته. فکر می کنم همین حالا بازگرده.
وقتی مرا روی تخت خواباند، سرم را دوباره وصل کرد. در همین اثنا، آوا از راه رسید. به طرف تخت آمد و دستانم را گرفت و گفت: رها جان حالت چطوره؟
گفتم: خوبم، چند روزه اینجا خوابیده ام؟ یگانه کجاست؟
به صورتم لبخند زد و گفت: حال یگانه خوبه. اونو به خواهرشوهرم سپرده ام. تو هم اکنون سه روزه که اینجایی.
با تعجب گفتم: سه روزه که اینجام. آخر چرا؟
آوا گفت: حالت اصلاً خوب نبود. در اتاق رامتین با او حرف می زدی که از هوش رفتی. مرتب نام رامتین را فریاد می زدی و اونو می خواستی. آرمان مجبور شد که آرامبخش های قوی تجویز کنه. به همین علت در بیهوشی بودی ولی حالا الحمدلله حالت بهتره.
من که صورتم را از آوا برگردانده بودم و به پنجره ی اتاقم می نگریستم، گفتم: ای بی انصاف ها حتماً رامتین را نیز دفن کرده اید و نگذاشتید برای آخرین بار صورتش را ببینم.
آوا با گریه گفت: عزیزم حالت خیلی بد بود. پزشکا متفق القول بودند که اگر برای تو آرامبخش قوی تجویز نشه، به مرز جنون خواهی رسید. من می دونم که برات خیلی سخته. تو عزیزترین کسی را که داشتی از دست دادی ولی تو کسانی را داری که انتظار بهبودیت را می کشند. یگانه طفلک کوچولو به تو احتیاج داره. به من قول بده از اینجا که می ری، دیگه داد و فریاد راه نیندازی.
آوا اشک هایم را پاک کرد، پیشانیم را بوسید و گفت: بهت قول می دم تا سرمت تمام شد ما هم از اینجا می ریم.
سپس به سوی پرستار رفت و با او صحبتی کرد تا وقتی که آوا بیاید آرام آرام اشک ریختم و نام رامتین را به زبان آوردم. به یاد آن روزی افتادم که می خواست برود. چشمانش جوری به من و یگانه می نگریست که از نگاهش ترسیدم.
ای کاش نمی گذاشتم برود یا حداقل من و یگانه هم با او می رفتیم تا همگی با هم بمیریم. ای خدای بزرگ بی او چه کنم؟
در حال گریستن بودم که آوا از راه رسید. لباسهایم را از داخل کمد بیرون آورد و گفت: دکتر اجازه ی مرخصی را داد. حاضر شو می خوایم بریم.
سپس کمک کرد و لباسهایم را پوشیدم و گفت: یادت نرود قول دادی که جلوی یگانه خودت را کنترل کنی. او به تو محتاجه. تو به وجودش آوردی و مسئولیتش هم با توست. تو در برابر او مسئولی.
اشکهایم را پاک کردم و گفتم: اصلاً به خاطر اوست که زنده ام. فقط به خاطر او وگرنه زندگی بدون رامتین برام پشیزی ارزش نداره. حالا از این به بعد باید با خیال او نفس بکشم و با یاد او زندگی کنم.
لباسهایم را پوشیدم و به اتفاق او از بیمارستان خارج شدیم و به منزل رفتیم. منزلمان شلوغ بود. در خانه ای که هیچ گاه رنگ مهمان به خود نمی دید، حال پذیرای مهمانان بسیاری شده بود. مرگ عزیزی که هرگز نبودش در مخیله ام نمی گنجید.
وقتی وارد سالن شدم، عکس بزرگ رامتین روی میز خودنمایی می کرد. در آن خانه ی پر از خاطرات تلخ و شیرین به او نگریستم. آنچنان با نگاه نافذش مرا می نگریست. درست مثل همیشه، همانند آن استادی که به شاگردش می نگرد، استادی که من شیفته اش بودم. هنوز هم عاشقانه او را دوست داشتم.
با آمدن من به منزل بلوایی به پا شد. همه به طرفم آمدند و تسلیت گفتند. ولی من هیچ چیز جز او نمی دیدم. وقتی همه ی مهمانها رفتند مادرم از من خواست که به منزلشان بروم، قبول نکردم. دوست داشتم در اتاق خاطراتم با او خلوت کنم.
خانم سپهر همچنان بیمار بود و به دستانش سرمی وصل بود. کوکب هم این چند روز مسئول نگهداری از او بود. به اتاقم رفتم. شمیم عطر دلپذیر او هنوز در اتاق پیچیده بود. به هر طرف که نگاه می کردم او را می دیدم. روی تخت، کنار کمد، لباسها، جلوی میز ارایشم، حتی بخار نفس هایش روی شیشه ی اتاق نقش بسته بود.
با صدای بلند نامش را صدا زدم و گریستم. کوکب بیچاره که از ترس دستانش به لرزه افتاده بود، خودش را به اتاق رساند و گفت: خانم چه اتفاقی افتاده؟
گریستم و گفتم: حالم خوبه.
کوکب دستانم را گرفت و مرا روی تخت نشاند و گفت: خانم جان شما، تنها عزیزتان را از دست نداده اید. او برای ما نیز عزیز بود. نمی دانید که چقدر به فرزندان یتیمم کمک می کرد. این آخری ها پسر بزرگم بیکار بود. خدابیامرز برای او کار پیدا کرد. وقتی می خواستم دختر شوهر بدم، جهیزیه ی آبرومندانه ای براش جفت و جور کرد. با اینکه هفته ای یکبار این جا می آمدم، ولی حقوق خیلی خوبی به من می داد. البته این کارها را طوری انجام می داد که کسی نفهیده. اوایل که شما همسر آقا شده بودید، پیش خودم می گفتم آقا دیگه مثل سابق به ما نمی رسه چون ازدواج کرده و خودش خرج داره اما آقا با گرفتن همسر نیز ما را از یاد نبرد. به همین خاطر آن موقع ها روی خوش به شما نشان نمی دادم، ولی وقتی با شما بیشتر آشنا شدم فهمیدم که خود شما هم مثل آقا یک فرشته اید. حالا فهمیدید که چرا می گم شما تنها کسی نیستید که عزیزتان را از دست داده اید. ما را نیز در غم خود شریک بدانید. من و فرزندانم کسی را از دست دادیم که از همه لحاظ یار و یاور ما بود. این آخری ها خیلی دلم می خواست به زیارت کربلا برم. به من قول داده بود در اولین فرصت مرا راهی کنه، ولی عمرش کوتاه بود. از خدا می خوام که به روح بزرگش رحمت فرسته چون یتیمانم را به ثمر رسانید و نگذاشت کسی بفهمه.
کوکب حرف می زد و می گریست و من متعجب به او می نگریستم. چون هیچ کدام از این کارهایی را که او کرده بود را نمی دانستم. خدیا بزرگ او چه روح بزرگی داشت و من خبر نداشتم. راست می گویند که خدا باغبان است و گل ها را می چیند.
صحبت های کوکب به پایان رسید. از جایش بلند شد و رفت.
شب هفت رامتین وقتی همه ی مهمان ها رفتند، خانم سپهر به دیدنم آمد. وارد اتاق شد، اول فکر کردم کوکب است ولی وقتی خانم سپهر را دیدم، از جایم بلند شدم و به او تعارف کردم که بنشیند.
عصازنان خود را روی یکی از صندلی های اتاق نشاند. سپس گفت: رها از تو خواهشی دارم که می خوام نه نیاری.
من سکوت کرده بودم و به او می نگریستم. او ادامه داد که، بعد از مرگ رامتین دیگه نمی تونم در این خانه زندگی کنم. یاد او و خاطراتش منو عذاب می ده. من می خوام این خانه را بفروشم و به زادگاهم شهر شیراز بازگردم. نمی دونم خبر داری یا نه. من در آنجا یک خانه موروثی دارم که خالی از سکنه است. می خوام به همراه کوکب به آنجا برم. خواستم به تو بگم اگه دوست داری میی تونی به همراه یگانه با من بیایید، اگر هم دوست نداشتید خودت می دونی.

سپس یک دستش را داخل جیشب کرد و یک دفترچه ی حساب پس انداز درآورد و به من داد و گفت: این را بگیر و برای خودت و یگانه یه آپارتمان بخر. این همه ی پس انداز منه. آن را برای یگانه کنار گذاشته بودم و حالا این را به تو می دم. اگر این خونه را هم فروختم باز هم مبلغی به همین حساب واریز می کنم. از تو هم می خوام به دنبال زندگیت بری. تو هنوز جوان و شادابی. هزاران آرزو در دل داری.
سپس از جایش بلند شد، خواست برود. پشت سر او قرار گرفتم و گفتم: مرا از اینجا بیرون می کنید؟
با صورتی غمزده به چهره ام نگریست و گفت: هرگز این فکر را نکن، بهت که گفتم تو در عنفوان جوانی به سر می بری. به دنبال زندگیت برو. دیگه هم سوال نکن، فقط خوب فکرهایت را بکن. راستی قبل از اینکه از اینجا بری، از تو خواهشی دارم. یگانه را بیار این جا تا یک بار دیگه اونو ببینم. شاید دیگه عمرم کفاف نده تا بتونم شماها رو دوباره ببینم.
اشکهایش را که روی گونه هایش غلطان بود، پاک کرد و از اتاق خارج شد. همان موقع با منزل آوا تماس گرفتم و از او خواستم که یگانه را به منزل بازگرداند. او هم وقتی لحن صدایم را شنید، اصرار نکرد.
او را پس از نیم ساعت به منزل آورد. او را در آغوش گرفتم. بوسیدم و بوییدم. او هم مرا تنگ در آغوش گرفته بود و فکر می کرد باز هم می خواهند ما را از یکدیگر جدا کنند.
او را بوسییدم و خاطرجمعش کردم که دیگر از او جدا نخواهم شد. از آوا و شوهرش سپاسگذاری کردم و آنان را روانه ساختم.
وقتی داخل خانه شدیم با فریادی بلند رامتین را صدا زد. وقتی جوابی نشنید، گفت: ماما جون، بابایی کجاست؟ دلم براش تنگ شده. قول داده بود که خیلی زود بیاد و برام جشن تولد بگیره.
او را به آغوش خود چسباندم و گفتم: عزیزم بابایی رفته پیش خدا. نمی تونه بیاد.
دستان کوچکش را روی صورتم کشید و گفت: اگر او نمی تونه بیاد، ما پیش او بریم. دلم براش خیلی تنگ شده.
سرش را روی شانه هایم نهادم و برایش لالایی خواندم:

لالا لالا گل پونه
بابات رفته، نگیر بونه
لالا لالا گل پسته
بابت رفته، نخور غصه

برایش لالایی می گفتم و می گریستم. سپس او را به اتاق مادربزرگش بردم.
خانم سپهر نیز تا چشمش به یگانه افتاد، او را در آغوش گرفت و با صدای بلند گریست. می گفت: دختر قشنگم این مدت کجا بودی؟ دلم برات خیلی تنگ شده بود.
سپس او را در آغوش خود خواباند و برایش قصه گفت. من هم برای جمع آوری وسایلم به اتاقم رفتم. وقتی یگانه به خواب رفت، به اتاق خانم سپهر رفتم. او روی صندلی اتاقش نشسته بود و به یادگار تنها فرزندش چشم دوخته بود.
وقتی مرا دید، گفت: بگذار همینجابخوابه، مثل فرشته ها می مونه. زیبا و قشنگ. فقط دو بال کم داره.
به سویش رفتم و گفتم: اجازه بدید همین حالا از اینجا بریم. نمی خوام یگانه در بیداری با شما وداع کنه، اینطوری بهتره.
خانم سپهر با گریه از جایش بلند شد و گفت: متأسفم. برای همه چیز. اگرچه امروز برای تأسف خوردن دیره، ولی دیگه نمی تونم کاری انجام بدم.
قبلاً به کوکب گفته بودم آژانس بگیره. او به اتاق آمد و گفت: خانم جان ماشین دم در منتظره. عجله کنید. یگانه را در آغوش گرفتم. کوکب هم چمدان هایم را به دست گرفت و در آن شب سرد، من و کودکم با آنان و خانه ی آرزوهایم وداع کردیم.
مادر و پدرم با دیدن من و یگانه در آن موقع شب، متعجب شدند. از آن شب به بعد، من و دخترم ساکن منزل پدرم شدیم. مادرم نیز اتاق خودم را که همانگونه دست نخورده باقی مانده بود در اختیارم نهاد. فردای آن روز خانم سپهر وسایل یگانه را به آنجا فرستاد و مادرم اتاق قدیمی آوا را برای یگانه در نظر گرفت و آن را به بهترین شکل آراست.
مادرم از بودن من و یگانه در کنارش خیلی خوشحال بود. وقتی یگانه از من پرسید که چرا دیگر به منزلمان نمی رویم، پاسخ دادم: مادربزرگ به مسافرت طولانی رفت. ما هم چون تنها بودیم به اینجا آمدیم.
یگانه روزهای اول خیلی بهانه ی رامتین را می گرفت ولی بالاخره او هم عادت نمود. این خصلت بشر است که مجبور است به همه چیز خو بگیرد.
یک سال از تاریخی که من منزل شوهر مرحومم را ترک نموده بودم گذشته بود. یگانه وارد چهار سالگی شده بود و من امیدوار بودم که پزشکان او را مورد عمل جراحی قرار دهند. وقتی بعد از یکسال به مطب دکتر سازگار فتم، دل تو دلم نبود که دکتر اجازه ی عمل جراحی را بدهد.
پزشک معالج وقتی پرونده ی پزشکی یگانه را خواند همه چیز را به یاد آورد. بعد از معاینه ی کاملی که روی پای او انجام داد، گفت: خانم سپهر اگه بخواید این عمل جراحی رو در ایران انجام بدید، عامل موفقیت پنجاه درصد خواهد بود. ولی اگه اونو به خارج از کشور روانه سازید، شانس موفقیت بیشتره. من نظرم اینه که چون او خیلی بچه است این عمل جراحی خارج از کشور انجام بگیره.
از دکتر تشکر کردم و از مطب خارج شدم. خوشحال بودم که پزشک این بار اجازه ی عمل جراحی را داده، ولی باز هم به نوعی هیجان داشتم.
وقتی به منزل رسیدم و ماجرا را برای مادرم تعریف کردم، مادرم گفت بهتره به اردلان تلفن کنیم. پرونده ی پزشکی یگانه هنوز اونجاست، از او می خواهیم که یک بار دیگه با پزشکان آنجا مشورت کنه.
توصیه ی مادرم را قبول نموده و شب با دایی اردلان تماس گرفتم. وقتی صدایم را شنید، خیلی خوشحال شد و قبول کرد که از فردا پرونده ی پزشکی یگانه را به چند پزشک کارآزموده و ماهر نشان دهد و نتیجه را خیلی زود خبر دهد.
بعد از دو روز انتظار، بالاخره دایی خبر داد که پزشکان عقیده دارند که اگر پای یگانه را در آنجا مورد عمل جراحی قرار دهیم، حتماً با موفقیت روبرو خواهیم شد.
از خوشحالی جیغی کشیدم که او خندید وگفت: رها جان گوش من با تو چندان فاصله ای نداره.
از او عذرخواهی کردم و گفتم: در اولین فرصت منتظر من و یگانه باشید.
او هم گفت: برای اینکه زودتر بیایی، وکیل بگیر و روی پرونده ی پزشکی یگانه اقدام کن. مطمئن باش که نتیجه خواهی گرفت.
از زحمات بی دریغش تشکر نموده و خداحافظی کردم. خوشبختانه در دفترچه حسابی که خانم سپهر به من داده بود،مبلغ قابل توجهی پول بود. من با آن پول می توانستم بهترین آپارتمان را تهیه کنم ولی پدر و مادرم اجازه ندادند و گفتند باید کنار آنها بمانم و تا آن روز من از آن دفترچه برداشت نکرده بودم. حالا می توانستم با آن پول، پای دخترم را معالجه کنم.
بعد از دو روز با یکی از زبده ترین وکیلان تماس گرفته و از او وقت گرفتم. وقتی با او صحبت کردم او هم با من هم عقیده بود که از طریق پرونده ی پزشکی خیلی زود می توانم ویزای سفر به آمریکا را بگیرم. در این مدت بلیط پرواز به استامبول را خریداری کردم تا از طریق آن کشور بتوانم ویزا بگیرم.
پس از یک هفته مراحل قانونی پرونده ی پزشکی یگانه آماده شد و همه ی آنها به زبان انگلیسی ترجمه شده بود. پرونده ی او را برداشتم و یگانه را به مادرم سپردم و پس از خداحافظی با آنان به سوی استانبول پرواز کردم. وقتی در سفارت نوبت به من رسید، آنقدر هیجان داشتم که نمی دانستم چه جوابی به کنسول بدهم. خودم را کنترل نموده و پرونده را روی میز نهادم.
او هم پس از کمی سوال و دیدن پرونده ی پزشکی گفت که شما می تونید فردا برای گرفتن پاسخ مراجعه نمایید.
آن شب در هتل محل اقامتم دلشوره ی عجیبی داشتم و خوابم نمی برد. مرتب صلوات می فرستادم و با خدا راز و نیاز می کردم. صبح خیلی زود از جایم بلند شدم. وضو گرفتم و نماز خواندم.
چشمانم بر اثر نخوابیدن می سوخت و حسابی قرمز شده بود. بالاخره خودم را کمی در خیابان ها معطل کردم تا سفارت باز شد و بی معطلی روانه ی آنجا شدم و خیلی سریع به اتاق مربوطه رفتم.
همان شخص که دیروز پشت میز نشسته بود، باز هم آنجا بود. وقتی مرا دید، به صورتم نگریست و پرونده را جلوی رویم قرار داد و مهر رفتن به آمریکا را روی پاسپورتم نهاد.
از خوشحالی و شعف دستانم را به هم زدم و با انگلیسی دست و پا شکسته ای از او قدردانی نمودم. آن روز آنقدر خوشحال بودم که به هیچ کس
برچسب ها: رمانی ها - 176-رمان مسافر عشق , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان مسافر کوچه های عاشقی , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان اکسیر عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 5- رمان مسافر عشق , هیچکس همراه نیست "تنهای اول" (داستان) , نگاه دانلود نگاه دانلود » مرجع دانلودرمان باانواع فرمت ها , مــعتــــــــــادان رمـــــــــــــان - 57 - رمان مسافر کوچه های عاشقی , دانلود رایگان کتاب با فرمت pdf | دانلود آهنگ جدید | دانلود فیلم و سریال ... , دانلود رمان مسافر عشق , رمان مسافر عشق , کتاب رمان مسافر عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/22 تاریخ
کد :29167

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا