تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتی برای تو وقتی برای من


دفتر اول: ترس، عشق، تو


صدای آوازش از بین دیوارهای شیشه ایِ حمام عبور می کنه و گوشهام رو نوازش میده. مثل همیشه پر شور و حال. انگار هیچ چیز، حتی برای لحظه ای، نمی تونه این مرد رو نگران یا غمگین کنه.
در حالیکه کت و شلوار سفیدِ اسپرتش رو از کمد خارج می کنم، نگاهم به سمت کابین دوش گوشه ی اتاق کشیده میشه. سایه ی مرد پشتِ شیشه های بخارگرفته تلنگریه بر احساساتم تا چشمانم رو ببندم و چهره ی جذابش رو زیر دوش آب تصور کنم. همین یه تصویر برای از بین رفتن تمام خودداریهام و هوایی شدنم کافیه. با لرزش بدنم چشمانم رو باز می کنم و روبه روی آینه ی قدی اتاق می ایستم... نگاهی به خودم میندازم... یه شلوارک جین کوتاه و یه بلوز سفید... چند تا از دکمه های بالای بلوزم رو باز می کنم، گیره ی موهام رو درمیارم و با یه نفس عمیق می رم سمت حمام...
در می زنم؛ اگه جوابمو نده یعنی بیا تو ولی... با صدای کشیده شدن در کابین سرمو میندازم پایین و همزمان می پرسم:
_ لباساتو گذاشتم رو تخت، چیزه دیگه ای نمی خوای؟
جوابمو نمیده، مثل همیشه می خواد به چشماش نگاه کنم و منم می دونم چی تو نگاهش در انتظارمه. بالاجبار سرمو بلند می کنم، چشمام یه جمله می بینن «برو پی کارت» و گوشهام می شنون: «پیرهن مشکی طرح دارَ رو برام بذار».
برمی گردم و موهام رو جمع می کنم. بعد از آماده کردن وسایلش با حس آشنای حقارت که مدتهاست همراهمه از اتاق خارج می شم. نگاهم میوفته پایین پله ها... خدای من... با شوق می رم سمتش و شروع می کنم با دختر سه سالم بازی کردن... فقط حضور مه گل می تونه کمی روح درد کشیدم رو التیام بده... البته فقط برای لحظاتی اندک... بعد از دقایقی همبازی شدن با این فرشته کوچولو بلند میشم تا برای شام دونفره مون فکری بکنم؛ دو نفره یعنی من و مه گل، مثل خیلی وقتا یا مثل همیشه.
صفحه ی روشن موبایلش روی کانتر توجه ام رو جلب می کنه... شماره ناشناسه... یه حسی بهم میگه پشت خط یه زنه... سریع با گوشیم همون شماره رو می گیرم... دعا می کنم لااقل یک بار اون طور نباشه که حدس می زنم، ولی... یه صدای پر عشوه می گه جانم و منم با تمام دلشکستگی میگم اشتباه گرفتم و قطع می کنم.
دیگه هیچ کنترلی به رفتارم ندارم... یادم میره برای چی تو آشپزخونه ام...
صدای قدمهای پر غرورش بهم می فهمونه که داره از پله ها میاد پایین... نگاهش می کنم... بازم آه... آه خدایا چقدر سهم من از این مرد کمه. با خنده و بازیگوشی میره سمت مه گل، بغلش می کنه، میندازتش بالا، چند بار می بوستش... دلم می خواد جای مه گل باشم...
میاد سمت آشپرخونه، گوشیش رو بر می داره، یه نگاه همراه با یه چشمک به من یعنی من رفتم...
رو به مه گل می گم:
_ مامانی وسایلتو ببر تو اتاقت، دیگه وقت شامه. بدون هیچ اعتراضی اسباب بازیاشو برمی داره و میره... وقتی مطمئن شدم که صدای ما رو نمی شنوه برمی گردم سمتش تمام قدرتمو جمع می کنم و می گم:
_ کجا؟
پشتش به منه... تقریبا رسیده به در... یه لحظه می ایسته ولی برنمی گرده... می خواد درو باز کنه که دوباره می گم:
_ کجا داری می ری؟
با ابروهای بالا رفته و نگاهه، نگاهش این بار یعنی «بازم هوس کردی»، می آد سمتم. بر عکس دفعات پیش که یه قدم می رم عقب اینبار سرجام محکمم. با این حالتم تعجبش بیشتر می شه و یه لبخند نصفه و نیمه میاد کنج لباش:
_ چیزی گفتی؟
_ کجا می ری؟
جدی می شه و اخم می کنه:
_ برای چی می پرسی؟
_ می پرسم چون می خوام یه بارم این من باشم که در مورد رفت و آمدای تو سوال می کنم، مثل خودت.
_ آهان! و اگه نگم؟
_ البته نیازی به گفتن نداری. چون کاملا از وجناتت پیداست چه جور جایی داری می ری و قرار شبو با کیا بگذرونی. اگه پرسیدم فقط به خاطر این بود که متوجه بشی به عنوان زن و شوهر حقوقی ...
برای لحظاتی کوتاه و عمیق، سنگینی دستش رو رو دهنم حس می کنم. به قدری قدرت ضربه بالاست که می خورم به کابینت و می افتم زمین. خم میشه به جلو روبه روی صورتم:
_ یادت رفته حقوق این خونه رو کی تعیین می کنه؟! من! چون قوی ترم، چون من مَردم.
تو مغزم تکرار میشه «چون من مَردم». دستشو میاره سمت صورتم، برعکس چند لحظه پیش دیگه بی حرکت نیستم، یعنی دیگه محکم نیستم. خودمو جمع می کنم و بیشتر به کابینت پشت سرم فشار میارم. یه لبخند می زنه، اینبار عمیق:
_ آهان، حالا شد.
چونه مو می گیره تو دستش و در حالیکه سرشو خم کرده با لحن بچه گونه ای می گه:
_ حالا یه لبخند برام می زنی، دلم نمی خواد خانومم با یه چهره ی غمگین بدرقم کنه.
منتظره... با فشاری که به چونم میاد لبامو کش می دم. دست آزادش رو چند بار به آرومی میکشه رو پامو میره.
با حالتی رقت آور روی زمین مچاله میشم. با وجود چراغای روشن خونه بیشتر از همیشه تاریکی رو حس می کنم و تو همین تاریکی و سکوت، بغض گلمو می شکنم و همزمان صدای شکسته شدن خودم رو برای چندمین بار می شنوم. تنها کاری که بلدمو می تونم همینه؛ گریه کردن.

یاد مه گل میوفتم... با یه آه سینه سوز بلند میشم و میرم سمت اتاقش... بدون شام کنار عروسکاش خوابش برده... بلندش می کنم و می ذارمش سرجاش... کنارش جوری که جا بشم دراز می کشمو به صورت معصومش خیره. ناخودآگاه پلک هام روی هم میوفته... یه صداهایی تو گوشم می پیچه... صدای طعنه ها و سرزنشهای اطرافیان... می رم به گذشته ها، البته نه خیلی دور، نه به دوریه یکی بود، یکی نبود... به چند سال پیش...
در حالیکه نگاهم به روی ترمه ی سرمه دوزی شده ی روی میزه، روبه روی حاج خانوم _ مامان بزرگم _ نشستم. این برنامه ایه که بعد از رد کردن هر خواستگار اجرا می شه، اینکه روبه روی حاج خانوم بشینم و بازخواست بشم.
اوایل خیلی ناراحت می شدم ولی دیگه برام عادی شده. البته نگاه دلسوزانه ی حاج خانوم تحمل نیش کلامش رو برام ساده تر کرده:
_ آخه دختر جون تا کِی؟ زن باید یه مرد بالا سرش باشه. زنو با مردش می شناسن. یه نگاهی به زندگیه اطرافیانت بنداز. دختر عموهات از تو کوچکترن؛ سمیه چند روز دیگه بچه ش به دنیا میاد و زهرا تا چند ماه دیگه عروس میشه. همین لیلا رو ببین بیست و یک سالشه پسردار شده.
با شنیدن اسم لیلا یاد روز قبل میوفتم. با مامان برای دیدن لیلا و پسر ده روزش رفتیم خونه شون. مامان لیلا در حالیکه داشت موضوع ازدواج دختر فامیلشون رو تعریف می کرد یه نگاهی به من انداختو ادامه داد:
_ تو این دوره و زمونه که دیگه شوهر پیدا نمیشه.

بازم یه طعنه ی دیگه. دلم می خواست می تونستم و بهش می گفتم همین دامادتون خواستگارم بوده و الان باید یه جورایی ازم تشکر کنی ولی بازم مثل همیشه با یه لبخند خودمو به نشنیدن زدم.
دوباره صدای حاج خانوم می پیچه تو گوشم:
_ معصومه، دختر عمه ت، یه سال از تو بزرگتره فردا پس فردا دخترش رو عروس می کنه!
چی؟ این دیگه خیلی خنده داره. دختر معصومه فقط یازده سالشه. یهویی با صدایی که سعی می کنم آروم باشه می خندم که مامان بزرگ با تعجب می گه:
_ بایدم بخندی. اگه همون سیزده سالگی شوهرت داده بودیم الان تو هم باید پسرت رو داماد می کردی!
سیزده سالم بود. برای تعطیلات تابستونی رفته بودیم ویلای حاج خانوم. یکی از اقوام پدر که تو همون حوالی ویلا داشتن زنگ زده بود و می خواست برای تجدید دیدار یه سر به حاج خانوم بزنه.
نزدیک غروب حاج آقا به اتفاق خانومش اومدن... من و روشنک در حال پذیرایی کردن بودیم که حاج آقا جوادی رو به رویا پرسید:
_ خواهرتون چند سالشه؟
رویا یه نگاه به من کرد و با تعجب گفت:
_ سیزده.
اینبار رو به بابا گفت:
_ غرض از مزاحمت هم تازه کردن دیدارِ و هم امر خیر.
همه ساکت شدیم. مامان بهم اشاره کرد که از اتاق برم بیرون. هنوز پا تو آشپزخونه نذاشته بودم که صدای فریاد بابا بلند شد:
_ آقای محترم دختر من فقط سیزده سالشه، چطور به خودتون اجازه...
حاج آقا نذاشت بابا حرفش رو ادامه بده:
_ ما تعریف خونواده ی شما و دخترتون رو زیاد شنیدیم، هیچ مشکلی با درس و برنامه هاشون نداریم، فقط می خوایم...
صدای فریاد دوباره ی بابا کل خونه رو لرزوند:

_ آقا می دونید چیه؟... من دختر ندارم، برید یکی دیگه رو برای پسرتون پیدا کنید.
بازم صدای حاج آقا می اومد... ول کن نبود... خلاصه با میانجی گری حاج خانوم همه چی آروم شدو بالاخره مهمونا رفتن. نمی تونستم از آشپزخونه بیام بیرون. خجالت می کشیدم، خنده ام گرفته بود، می ترسیدم. این اولین خواستگاریِ رسمیه من بود. هیچ حسی در موردش نداشتم... یعنی هیچ احساسی از ازدواج نداشتم.
محسن پسر حاج آقا الان شوهر معصومست که به قول حاج خانوم دخترشون تا چند وقت دیگه باید عروس بشه.
صدای عصبی حاج خانوم، از گذشته می کِشَتم بیرون. با خجالت بهش نگاه می کنم، میدونم فهمیده اصلا توجهی به صحبتاش نداشتم. در حالیکه دست رو زانوهاش گذاشته و می خواد بلند شه میگه:
_ پاشم برم برای نماز آماده شم، حرف زدن با تو هیچ فایده ای نداره.
حاج خانوم غرولند کنان از جاش بلند میشه و میره سمت اتاقش. چند قطره اشک از چشمام میچکه. خدایا من فقط بیست و پنج سالمه...
دلم گرفته. حاضر میشم برم بیرون شاید یه کم حال و هوام عوض شه. بی هدف از رو به روی ویترین مغازه ها رد می شم...کنار یه پارک کوچیک چند لحظه ای می ایستم و به بازی بچه ها نگاه می کنم... متوجه نگاه چند نفر میشم. اگه یه خرده دیگه وایسم... حتی اینجا هم نمی تونم برای لحظه ای به حال خودم باشم. نزدیک اذان مغربه، از جلوی مسجد محل رد می شم... خیلی وقته دیگه مسجد نمی رم. از نگاه خانومای محلو پرسو جوهاشون فراری ام... ولی الان خیلی دلم می خواد برگردمو برم تو...
وضو می گیرم... سرم پایینه... نمی خوام کسیو ببینم... پنج شنبه ست، خیرات پخش می کنن... یه خانومی بهم شیرینی تعارف می کنه... سرمو بلند می کنم که ازش تشکر کنم... وای نه!... نرگس خانومه... دختر عمه ی بابا... سلام و تشکر می کنم، می خوام حال خونواده ش رو بپرسم که روشو برمی گردونه و میره... چند سالی منو برای پسرش خواستگاری کرد، اما جواب من همیشه منفی بود. همیشه ادعا می کردن که پسرشون دوستم داره. بارها از راه مدرسه تعقیبم کرده بود. اینارو بعدا فهمیدم. همون زمانیکه فهمیدم به جز من خواستگاری چند نفر دیگه ام رفته و وقتی از اونا جواب منفی می شنیده باز دوباره میومده سراغم. خلاصه پسره ازدواج کرد، الانم دو تا پسر کوچولوی خوشگل داره... اما این نرگس خانوم واقعا دوسش دارم. خانوم خیلی خوب و نازنینیه. با اینکه همه جا و همه وقت از اینکه عروسش نشدم گله می کنه و از این بابت یه نگاه غمگین پرحسرت بهم داره اما بازم برام محترمه، ولی دختراش حتی دیگه جواب سلامم رو هم نمیدن...
چادر نماز رو میذارم سرجاشو از مسجد میام بیرون. یه خانومی صدام می کنه:
_ دخترم؟
برمی گردم:
_ با منید؟
_ آره عزیزم، میشه چند لحظه بیای؟
یه خانوم مسن با یه صورت دوست داشتنی.
_عزیزم میشه شماره ی پسرمو از تو گوشیم پیدا کنی؟ چشام درست نمی بینه. اسمش کورشِ.
یه لبخند می زنم:
_ بله حتما...
گوشیو می گیرم. میدونم این یه جور بهانست. با این حال به خانومه اجازه می دم به طور مفصل ارزیابیم کنه. شماره ی مورد نظر رو پیدا می کنم و گوشیو میگیرم سمتش:
_ بفرمایید... همینه
_ زنده باشی دخترم. همین محل می شینید؟
_ بله!
_ چند سالته عزیزم؟
_ بیست و پنج. _ امروز مهمون خواهرم بودم که با هم اومدیم مسجد... ملیحه... ملیحه حسنی... نمی دونم میشناسیش یا نه؟
_ بله، خانوم حسنی از دوستان مامان بزرگم هستن.
_ منم مهتاجم... راستش برای پسرم دنبال یه دختر خوب می گردم... خیلی وقته... خیلی جاها رفتم اما هنوز قسمت نشده... الان شما رو دیدم، مطمئنم درست همونی هستی که کورشم می خواد... میشه یه شماره تلفن از خودت بهم بدی؟
این اولین باری نیست که اینطوری ازم خواستگاری میشه. اما اولین باریه که برای شماره دادن دچار تردید میشم. همیشه تو این جور مواقع سریع یه عذرخواهی می کنمو با گفتن من قصد ازدواج ندارم از مهلکه به دور... اما این بار... این بار نمی دونم کلام ساده و چهره ی دوست داشتنیه مهتاج خانومه یا درد نیش و کنایه های اطرافیان... بالاخره که چی؟ تا کی می تونم تحمل کنم؟ دیگه طاقت ندارم، هر چه باداباد. باید ازدواج کنم حتی اگه نخوام... حتی اگه نتونم... حتی اگه بترسم...
با دستای لرزون شماره ی خونه و اسمِ فامیل بابا رو روی کاغذی که مهتاج خانوم روبه روم گرفته می نویسم و سریع با یه خداحافظی هول هولکی فرار می کنم. چادرمو می کشم جلوتر... تو تاریکی کوچه باز هم منم و ترس و اشک.
یه بار دیگه از تو آینه ی اجاق گاز به خودم نگاه می کنم. بلند می شم، بعد از مرتب کردن چادرم، سینی چایی رو برمی دارم و با یه بسم الله از آشپزخونه میام بیرون. درست زمانیکه مامان رو از چایی آوردنم منصرف کرده بودم، حاج خانوم طی یه دستور بی چون و چرا مجبورم کرد که خودم چایی بیارم.
سرم پایینه... گونه هام قرمز شده... اینو از حرارت صورتم می فهمم... می رسم به پذیرایی... سلام میدم... مطمئنم همه متوجه لرزش صدام شدن... نمیدونم این چندمین مراسم خواستگاریه اما هنوزم مثل بار اول می لرزمو و سرخ می شم.
با صدای سلام مهمونا میرم سمت مبلمان بالای پذیرایی... صدای مهتاج خانوم که قربون صدقم میره بهم می فهمونه که کجا نشستن... سرمو بلند میکنم، با دیدن صورت زیبا و لبخند مهربونش حالم بهتر میشه... متوجه آقایی که گوشه دیگه ی مبل نشسته میشم... سینی رو می گیرم جلوش و خیلی آهسته میگم: بفرمایید.
نمی دونم چی کار میکنه که با تأخیر فنجونو برمیداره، تشکر می کنه... حس می کنم یه حالت تمسخر تو صداش بود.
با اشاره ی مامان روی مبل میزبان دورتر از همه میشینم. تو خودمم... همیشه تو اینجور مراسما معنی دقیق عالم هپروت رو درک می کنم.
با ضربه ای که به پام می خوره به خودم میام. حاج خانوم با همون نگاه سرزنش گر زل زده بهم. با ضربه ی دیگه ی عصاش از جام بلند میشم... تازه متوجه میشم مهتاج خانوم به بهونه ی دیدن حیاط از مامانو حاج خانوم خواسته ما رو تنها بذارن...
با رفتنشون دوباره میشینم سر جام... به خودم نهیب میزنم:
_ یادت رفته چه قولی دادی؟ این همون فرصتیه که دنبالش بودی، تو رو خدا ریحانه عاقل باش... خرابش نکن...
بالاخره سرم رو بلند می کنم؛ «بی خیال» اولین کلمه ایه که با دیدن مرد روبه روم به ذهنم میرسه. با دستهای قلاب شده پشت سرش و پاهایی که روی هم انداخته کاملا به مبل تکیه داده یا بهتر بگم لم داده و زل زده بهم.
_ تبریک میگم!
چشای ریز شدم بهش می فهمونه که متوجه منظورش نشدم.
_ بالاخره تونستی سرتو بلند کنی.
با این که به خودم قول دادم درست رفتار کنم و این یکیو نپرونم ولی رفتار و لحن کلامش وادارم می کنه در مقابلش جبهه بگیرم:
_ همیشه عادت دارین انقدر زود خودمونی بشین؟
با ابروهای بالا رفته و یه لبخند گرم چند بار سرشو به سمت پایین تکون میده:
_ آره، همیشه!
فرصت جواب دادن رو بهم نمیده:
_ جایی قرار دارم، پس سریع میرم سر اصل مطلب؛ ببین ریحانه... درست گفتم دیگه، اسمت ریحانه ست؟
زبونم بند اومده، این دیگه کیه! با گیجی سرم رو به معنی تأیید حرفش تکون میدم.
_ به اصرار مهتاج اینجام. هزار تا کار انجام داده تا برای اومدن راضیم کنه و آخریش این بوده که باهام قهر کرده. نمی تونم ناراحتیش رو ببینم برای همین قبول کردم برای اولین و آخرین بار بیام خواستگاری... اما تو باید یه چیزی رو خوب بدونی اونم اینه که من اهل ازدواج نیستم، یعنی نمی تونم خودمو پایبند بعضی مسائل کنم. پس ازت می خوام مخالفت از طرف تو باشه، باشه؟
حالت گیجیم و لحن جدی کلامش بهم اجازه ی هیچگونه تفکر و مخالفتی رو نمیده. در حال بلند شدنِ که دوباره میگه:
_ خب پس چی شد؟ هر وقت مهتاج زنگ زد چی باید بهش بگی؟ اینکه از من خوشت نیومده و... به همین سادگی... آفرین دختر خوب.
قدرت هر حرکتی ازم گرفته شده... عجیب ترین موجود دنیا در چند قدمیم ایستاده و تنها عکس العمل من گشاد شدن مردمکِ چشامه.
قصد داره از کنارم رد شه که برای لحظاتی می ایسته، خم میشه و کنار گوشم زمزمه می کنه:
_ حتی تو خوابمم نمی دیدم روزی برم خواستگاری یه دختر چادری.
نگاهم به سقف اتاق گره خورده. دارم دنبال تصویری از مهمون چند ساعت پیش میگردم. هر چه قدر فکر می کنم هیچ چیزی جز یه صورت کاملا مردونه و یه نقطه ی فرورفته ی کوچیک روی چونه پیدا نمی کنم.
_ ریحان؟ یه سوال ازت کردما! چی شد پس؟
با صدای روشنک از سقف دل می کنم:
_ خب چی بگم... دقیقا چیزی از صورتش یادم نیست جز یه فرورفتگیه کوچولو روی چونش.
_ از اون مدلایی که سیاوشم رو صورتش داره؟ از اونایی که آدم دلش می خواد انگشتشو بکنه توش؟
_ یه خرده جلوی من حیا کنی بد نیستا! چند بار تا حالا دست کشیدی رو صورت دوست پسرت؟
_ وا لوس نشو دیگه ریحان... حالا قسمت خودتم ایشالا میشه می بینی چه کیفی داره!
بعد در حالیکه ریز ریز میخنده کنارم دراز میکشه و لپمو محکم میبوسه:
_ آبجی جونم؟! تو رو خدا زود بله رو بگو دیگه! بیچاره سیاوش ضعف کرد از بس گفتم صبر کن تکلیف آبجیم معلوم شه.
نگاهم رو ابروهای پهنو کوتاهه رنگ شدش ثابت می مونه. چقدر باهم فرق داریم... هم از ظاهر و هم از رفتار... نمی تونم بگم دلم می خواد شبیهش باشم ولی ای کاش لااقل یه خرده از جسارتشو منم داشتم...
***
_ خجالت بکش... می دونی این چندمین نفریه که اومده تو این خونه؟ آخه دختر تو چه مرگته؟ این یکی چه ایرادی داره که نمی خوایش؟
صدای باباست، چند وقتی بود این حرفها رو تو چشماش میدیدم اما فکر نمی کردم روزی صداشون رو هم بشنوم. درحالیکه دستاشو پشتش گره کرده و سرش پایینه مرتب طول پذیرایی رو طی می کنه... دو زانو رو زمین با سری خم شده نشستم و بدون توجه به فریادهای بابا، فکر میکنم آیا این واقعا همون پدر منه!
حاج خانوم از تو اتاقش و مامان و روشنک با چهره های نگران تو آغوش هم از آشپزخونه نظاره گر این شُرِ پدر دختری هستن...
_ من قبل از تو دوتا دختر شوهر دادم، یکی از کارایی رو که تو کردی والا از اونا ندیدم... دیگه چقدر باید از اینو اون طعنه بشنوم که بله حاج آقا بالاخره شاهزاده با اسب سفید دخترتون پیدا شد... دیگه روم نمیشه تو فامیل، بین دوست و آشنا سرمو بلند کنم... هر کی اومد یه ایراد گذاشتی... فکر کردی نفهمیدم هر دفعه که نمی تونستی ازشون ایراد بگیری طوری رفتار می کردی که بِرَن پشت سرشونم نگاه نکنن؟!
_ بابا به خدا اینبار خودش خواسته که من جواب منفی بدم...
با قدمهای بلند و سریع میاد سمتم... صدای جیغ روشنک عصبانیت بابا رو بیشتر میکنه، ضربه ای با پاش به زانوم میزنه...
_ دهنتو ببند دختره ی خیره سر... دیگه بهونه پیدا نکردی بند کردی به پسر بدبخت مردم... من دورادور این خانواده رو میشناسم، در مورد پسرشون تحقیق کردم، از کوچیک تا بزرگ سرش قسم خوردن... به والله ریحان، دارم قسم می خورم بخوای دوباره بازی دربیاری بلایی سرت میارم که هم اسم منو تو تاریخ بنویسن هم اسم تو رو... خیلی بهت رو دادم... هی گفتم بذار خودش انتخاب کنه... دوره ی شوهر دادنای زورکی گذشته... نمی دونستم با این کارم هارت میکنم... دختره ی بی لیاقت....
صدای بابا همچون پتکی بر بدنه ی تندیسی که در وجودم ازش ساختم ضربه وارد می کنه... اما دلم نمی خواد این پیکره آسیبی ببینه... من با قلبم جلوی این ضربه ها رو میگیرم:
_ دلِ عزیزم تحمل کن، این همون باباست، فقط الان یه خرده دلش پُرِ، تحت فشار حرفای دیگرونه... تو می تونی قلب من... تو قوی تر از این حرفایی...
اما نیست... خیلی وقته زخم خوردنشو دیدم و حس کردم.
دستامو میذارم رو گوشام. نمی خوام بشنوم، نمی خوام با این شنیدنها تو وجودم بشکنی بابا.
ضربه هایی به صورتم می خوره... مرتب چپ و راست میشم... چشمام رو محکم رو هم فشار میدم... هنوز به صورت نامفهومی یه چیزایی میشنوم:
 تا قبل از .... از داشتن دختر پشیمونـ.... چه مرگته.... دردی داری....
بعد از دقایقی احساس می کنم همه چی آروم شده... چشمام رو باز می کنم... توی اتاقم هستم همراه حضورِ گریونِ مامان و روشنک.
دستم برای گرفتن گوشی تو هوا می مونه؛ با صدایی لرزون می پرسم:
_ گفتی کی پشت خطه؟
مامان درحالیکه دهنه ی گوشی رو گرفته با هیجانو اضطراب جواب میده:
_ چند بار بگم؟ آقای فهیم... زود باش بگیرش دیگه...
گوشیو میذاره تو دستم، در حال خارج شدن از اتاقه که برمیگرده با صدایی آهسته تر از قبل میگه:
_ مامان بقربونت... خرابش نکنی؟
چشمای نگرون و ملتمسش زهر خندی میشونه رو چهره ام و باعث از بین رفتن تردیدم برای جواب دادن به تلفن:
_ بله؟
_ می خوای بازی کنی؟
صدای پشت خط به طرز ناخوشایندی ترسناک به گوشم میرسه، هیچ جوابی براش ندارم... خشمگین تر از قبل ادامه میده:
_ باشه، من اهل بازیم، خوب کسی رو انتخاب کردی... فقط امیدوارم پشیمون نشی؟!
به صورت احمقانه ای فقط یه جواب دارم:
_ سلام
برای لحظه ای کوتاه سکوت برقرار میشه ولی بعد صدای خنده ی عصبیش می پیچه تو گوشی:
_ به به، علیک سلام خانوم...
بدون توجه به لحن پر تمسخرش مجال ادامه ی حرفشو نمیدم:
_ باید باهاتون حرف بزنم، حضوری.
بعد از مکثی چند ثانیه ای، اینبار باز همون صدای خشک و ترسناک جواب میده:
_ رأس ساعت 4 به این آدرس... منتظرتم.
بدون خداحافظی قطع میکنه... من می مونم و تصور اینکه دیدار دوباره با صاحب این صدای ترسناک چه حادثه ی بد و شومی برام خواهد بود.
ر
وبه روی دری بزرگ و شیشه ای به رنگ مشکی می ایستم... در از داخل باز میشه... با تردید و اضطراب به داخل قدم میذارم...
فضای نیمه تاریک روبه روم کمی آرومم میکنه... یه کافی شاپ دنج با دکوراسیونی ساده اما شیک.
مرد جوونی به طرفم میاد:
_ خانوم منتظری؟
_ بله...
به سمت پلکان سمت راست اشاره میکنه:
_ از این طرف لطفا...
پشت سر مرد با قدمهایی سنگین حرکت می کنم... وجودم پر از التهابه... بالای پله ها به راهروی روبه روم اشاره میکنه:
_ انتهای راهرو.
دلم می خواد برای کم کردن نگرانیم چیزی بگم اما چهره ی آروم و لبخند سردش بهترین تأییدِ برای سکوتم.
با قدمهایی نه چندان محکم طول راهرو رو طی می کنم. سطح براق راهرو، دیوارهای تزیین شده با هنر ویترای و سقف تماما نورپردازی شده به رنگ آبی ، همه و همه حس رد شدن از دریای شکافته شده رو بهم میده.
خیلی غیر منتظره سالن بزرگ و زیبایی با دکوراسیونی از طیف رنگ قهوه ای در مقابلم ظاهر میشه. خیره ی زیبایی سالنم که با صدای زیبا و خوش آهنگی به خودم میام:
_ خانومه ریحانه؟
برمی گردم، صاحب صدا دختری زیبا و ظریف با موهای کوتاه عسلیه، همون قدر که من از دیدن فضای مقابلم شکه ام ، اون هم از من.
_ بله، خودم هستم.
یه مقدار میره عقب و سر تا پام رو برانداز می کن
برچسب ها: رمان وقتی برای تو،وقتی برای من - رمـــــــان خــانــه , رمان ایرانی وقتی برای تو ، وقتی برای من | maryam1 کاربر انجمن ... , رمان مخصوص موبایل وقتی تو هستی | *ZOHAL* کاربر انجمن نودهشتیا ... , دانلود رمان وقتی برای تو ،وقتی برای من(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 96- رمان وقتی تو هستی , رمان وقتی تو هستی - رمانکده گلها 27 , مجله فان سی » دانلود رمان وقتی تو باشی , رمان وقتی برای تو وقتی برای من , کتاب رمان وقتی برای تو وقتی برای من , دانلود کتاب رمان وقتی برای تو وقتی برای من ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/14 تاریخ
کد :27160

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا