تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آوای بی قراری


صدای مضطرب مامان رو شنیدم که پشت در ایستاده بود و منو صدا می کرد :
_ آسمان ، حالت خوبه ؟ چرا داد می زنی ؟ باز کن این در رو ببینم ،آخرش من از دست تو سکته می کنم .
آه ، نه . مثل اینکه داد آخری رو توی دلم نزدم .
_ مامان من خوبم . یه لحظه دستم خورد به این شیر آب و درد گرفت .شما برو من الان میام .
_ خوبی ؟ دستت طوریش نشده ؟ خوب مواظب باش بچه . از بس که شیطونی تو . یه دقیقه آروم نداری که . زود بیا ببینم چی شده .
حالا بیا این رو درست کن . زود کاغذ رو گذاشتم توی جیب شلوارم و مانتوم رو صاف کردم ، یه آبی هم به سر و صورتم زدم و اومدم بیرون . فکر می کنم لپهام کامل قرمز شده بودن . حرارت صورتم رو احساس می کردم . مامان تا منو دید با لحن نگرانی پرسید :
_ بیا بشین پیشم ببینم . چرا اینجوری قرمز شدی ؟ نکنه تب داری ؟ بزار ببینم .
دستش که به پیشونیم خورد ، سرمای دستش منو لرزوند . مامان فکر کرد تب و لرز کردم و فوری منو فرستاد توی اتاقم تا استراحت کنم و خودش هم رفت تا برام یه قرص سرماخوردگی بیاره .تا مامان بیاد فوری نامه رو از جیب شلوارم در آوردم و چپوندمش توی استر کیفم . مامان با یک لیوان آب و دو تا قرص برگشت . اول به زور قرص ها رو به خوردم داد و بعد هم کمک کرد لباسم رو عوض کنم و به زور منو فرستاد توی رختخواب .کلی هم سرم غر زد :
_ آخه دختر چرا مواظب خودت نیستی . هوای این فصل ، آدم رو گول می زنم . هی می گم یه لباس مناسب بپوش یا حداقل یه سوشرتی چیزی با خودت بردار ، حرف گوش نمی کنی که . هر دوتون کله شق هستین . هم تو ، هم این برادرت . اون هم مثل تو از وقتی اومده ، بیحال یه گوشه افتاده . من بچه هام رو می شناسم . یه لحظه هم آروم نمی شینن مگر اینکه مریض باشن . حالا من با شما دو تا چیکار کنم . لااقل یکی یکی هم مریض نمی شن که آدم بتونه بشون برسه .
بلاخره بعد از کلی غر زدن ، رضایت داد دست از سر من بیچاره برداره و بره یه سوپ درست کنه برای ما دو تا مریض . نمی دونم فقط به من این همه غر زد یا به پسر عزیز دردونه اش هم غر زده .فکر نمی کنم غر غر ها رو من می شنوم . قربون صدقه رفتن هاش هم مال سامانه .
پتو رو کشیدم رو سرم و شروع کردم به خندیدن . آنقدر بی صدا خندیدم که دل درد گرفته بودم . نمی دونم کی خوابم برد ولی حتی توی خواب هم قیافه غلامرضا رو می دیدم که بهم لبخند می زد .
وقتی مامان صدام کرد تا بلند شم و سوپم رو بخورم ، یه جورهایی گیج بودم نه از مریضی ، از احساس شادی که تمام سلولهای بدنم رو پر کرده بود . یه خلسه شیرین که دوست داشتم تا ابد ادامه پیدا کنه .دوست داشتم هر چه زودتر صبح بشه و من برم مدرسه و دوباره ببینمش .....وای نهههههههههههههههههههههههه ههه، فردا جمعه بود و من مجبور بودم تا شنبه صبر کنم .
روز جمعه رو فقط با بداخلاقی گذروندم . دو سه باری هم با سامان دعوام شد . چیزی نمونده بود که هر دومون یه کتک حسابی از بابا بخوریم . سامان هم که دید بابا عصبانی شده ، فوری از جلوی چشمش دور شد و منم خودم رو انداختم توی اتاقم .
باید یه فکری برای این مواد منفجره ای که با خودم داشتم می کردم . اون کارت و نامه حکم مواد منفجره رو داشتن که ممکن بود هر لحظه توی کیفم منفجر بشن .هر جایی هم که توی اتاقم مخفی شون می کردم ممکن بود سامان پیداش کنه . اون هر چند وقت یکبار فضولیش گل می کرد و اتاقم رو زیر و رو می کرد . حتی از ترس سامان نمی تونستم دفتر خاطرات بنویسم .خدایا یه کمکی کن . من اینها رو کجا مخفی کنم که دست کسی بهشون نرسه ، حتی اگه تموم اتاقم رو هم زیر و رو کنن نتونم پیداش کنن.آره پیدا کردم . می دونم کجا قایمشون کنم که نتونن پیداش کنن . بعد از اینکه خیالم از مواد منفجره راحت شد از اتاقم زدم بیرون و آروم نشستم پیش بابا . بابا داشت اخبار گوش می کرد وقتی دید زل زدم بهش گفت :
_ چیزی شده ؟ چرا اون جوری نگاه می کنی ؟
خودم رو براش لوس کردم و گفتم :
_ بابایی ، میشه اجازه بدی من فردا بعد از تعطیل شدن مدرسه برم و چند تا کتاب تست کنکور بخرم .
بابا حرکتی به خودش داد و گفت :
_ هر چی می خوای بنویس بده دست سامان برات بگیره .
_ نمیشه بابا ، باید خودم برم انتخاب کنم . لطفا بابا ، خواهش می کنم برای یکبار هم که شده اجازه بده خودم برم . پس چطور منو می فرستین برم نون بگیرم یا خرید کنم ولی برای کارهای خودم نمی تونم برم .
بعدش هم لبم رو جمع کردم و قیافه دلخوری به خودم گرفتم . وقتی قرار بود برای راحتی آقا سامان کارها رو انجام بدم نمی گفتن دختری نرو . ولی الان سامان بره تا این وسط با دوستاش هم یه گشت و گذاری بکنه .آره دیگه ، پسره به این تفریح ها احتیاج داره .
بابا کمی فکر کرد و گفت :
_ آسمان این کارهایی که میگی ، به خاطرشون بلند نمیشی بری اون سر دنیا که . همین محله خودمون خرید می کنی . اما به خاطر کتاب باید بری اون سر شهر .
_ بابا جون ، اون سر شهر کجا بود .همش دو سه تا خیابون اون ورتر .قول می دهم زود برگردم . با هیچ کدوم از دوستام هم نمی رم . سرم رو می اندازم پایین و پیاده می روم و چند تا مغازه کتاب فروشی رو می بینم و بعد هم سرم و می اندازم پایین و بر می گردم .
_ حداقل با سامان با هم برین .
قیافه ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم :
_ بابا می خواهی وسط خیابون با هم دعوامون بشه و آبروم بره . این پسرت رو نمی شناسی به همه چی گیر می ده . بابا لطفا .خواهش می کنم ...
بابا لبخندی زد و گفت :
_ باشه برو ولی به شرطی که همون جوری که گفتی می ری و برمی گردی در ضمن بیشتر از یک ساعت هم طول نمی گشه .
خودم رو انداختم بغل بابا و گفتم :
_ مرسی بابا . حالا بده .
بابا نگاهی به دستم که طرفش گرفته بودم کرد و با تعجب گفت :
_ چی رو بدم ؟
_ خوب پول بده دیگه . کتاب رو که مجانی نمی دن باباییییییییییی.
بابا خندید و گفت :
_ باشه .صبح میزارم برات .
از خوشحالی داشتم سکته می کردم . تیری بود که تو تاریکی رها کرده بودم و حالا درست به هدف خورده بود . فردا می تونستم مدت بیشتری رو با غلامرضا بگذرونم . اون هم دور از محله خودمون . سعی کردم موضوع رو پیش سامان عنوان نکنم . اگه اون با خبر می شد حتما می افتاد دنبالم ولی وقتی فردا بفهمه در مقابل کار انجام شده قرار می گیره و خوب منم که بدون اجازه نرفتم ، بابا خودش اجازه داد برم .تا آخر شب همش استرس داشتم که نکنه یه وقت بابا چیزی بگه که سامان بفهمه من فردا قراره جایی برم ولی خوشبختانه حرفی زده نشد، با این حال باید خیلی مراقب باشم .واااااااااااا مگه من می خواهم چیکار کنم . میرم کتاب بخرم و این وسط زمان بیشتری دارم تا غلامرضا کنارم باشه و از دور ببینمش همین .

شب با رویای دیدار فردا خوابیدم و صبح وقتی بیدار شدم ، یه هیجان وحشتناک داشتم . از استرس حالت تهوع داشتم . مامان سعی کرد به زور صبحانه به خوردم بده که باعث شد حالم بهم بخوره . مامان هی می گفت حالت خوب نیست نمی خواد امروز بری مدرسه . بمون خونه با هم بریم دکتر .به هر زحمتی بود از دست مامان در رفتم و رفتم مدرسه .
تموم مدت صبح دلهره داشتم و حالت تهوع دست از سرم بر نمی داشت . بلاخره زنگ به صدا در اومد و دخترها مثل مور و ملخ ریختن بیرون . من کمی معطل کردم تا جلوی مدرسه خلوت بشه بعد برم بیرون . آروم آروم قدم بر می داشتم همین که از در رفتم بیرون ، غلامرضا رو دیدم که با یه شاخه غنچه رز قرمز اون طرف خیابون وایستاده تا نگاهم به نگاهش افتاد لبخندی روی لبم نشست که از اون فاصله احساس کردم که یه نفس راحت کشید .
منتظر بود که من مسیر همیشگی رو برم .وقتی دید که دارم سمت مخالف مسیر همیشگی می روم ، اول کمی تعجب کرد ولی بعد آروم آروم دنبالم راه افتاد و اومد .کمی که از محدوده مدرسه دور شدیم نزدیک شد و آروم گفت :
_ همین جوری یواش یواش برو تا من برم ماشین رو بیارم .
اجازه نداد من حرفی بزنم و با سرعت راهی رو که اومده بودیم برگشت . منم آروم داشتم می رفتم ده دقیقه ای طول کشید که دیدم یه ماشین داره برام بوق می زنه ، اولش اعتنایی نکردم ، اون راننده هم خیلی سمج بود و مدام داشت بوق می زد ، سرم که بلند کردم دیدم غلامرضا ست .جرات نکردم برم و سوار ماشینش بشم .بلاخره منم با یه تربیتی که منو مدام از جماعت مردها می ترسوند بزرگ شده بودم . سرم رو به علت نه تکان دادم و راه افتادم . غلامرضا سرعتش رو بیشتر کرد و کمی جلوتر ماشین رو پارک کرد و پیاده شد . اومد کنارم و با من همقدم شد . خیلی می ترسیدم اگه کسی اون رو کنار من می دید حتما منو می کشتن . با صدای لرزونی گفتم :
_ لطفا از من فاصله بگیرین .ممکنه کسی ما رو کنار هم ببینه .
خندید و خنده اش دلم رو برد .
_ باشه اگه شما اینطوری راحت هستین حرفی نیست . فقط بگین مقصدتون کجاست تا من برم ماشین رو بیارم .
با هول گفتم :
_ نه ، نه ، ممنون . من نمی تونم سوار ماشین شما بشم . دیگه راه زیادی نمونده این چهاراه رو که رد کنیم ،می ریم سمت چپ و اونجا چند تا کتاب فروشی هست . می خواهم کتاب بخرم .
_ باشه شما همین مسیر رو برو . منم می ریم ماشین رو می یارم همون جا . بعد هم میریم داخل کتاب فروشی . اونجا کسی بهمون شک نمی کنه .
رفت و منم سرم رو انداختم پایین و راه خودم رو رفتم . با خودم فکر کردم : جای سامان خالی .
وقتی رسیدم جلوی اولین کتاب فروشی ایستادم و منتظر شدم تا بیاد . هنوز چند دقیقه نگذشته بود که اومد . ماشین رو پارک کرد و پیاده شد . یه نگاه به من کرد و مستقیم رفت داخل همون مغازه ای که من جلوی ویترینش وایستاده بودم .منم تا ده شمردم و رفتم داخل . اول نتونستم ببینمش ، یه دور کل مغازه رو نگاه کردم و اون رو پشت یکی از قفسه ها دیدم . اشاره کرد برم پیشش . منم خودم رو مشغول نگاه کردن کتابهای توی قفسه ها نشان دادم و آروم رفتم سمتش .
جلوی قفسه ای از کتابها وایستاده بودیم و داشتیم همدیگر رو نگاه می کردیم . مثل اینکه با نگاه با هم حرف می زدیم . صدای یکی از فروشنده ها ما رو به خودمون اورد :
_ دنبال کتاب خاصی می گردید؟
غلامرضا برگشت سمت پسر فروشنده و با لبخند گفت :
_ نه خیر فعلا داریم کتابها رو نگاه می کنیم . اگر احتیاج به کمک داشتیم حتما به شما می گیم .
پسره رفت و من و غلامرضا به هم نگاه کردیم و شروع کردیم به خندیدن .
_ تو رو نمی دونم . ولی من دارم تو رو تماشا می کنم نه کتابها رو .
واااااااااااا؛ این کی با من چایی خورد که اینطوری پسر خاله شده ؟
دوباره صدایش رو شنیدن که می گفت :
_ نمی خوای جوابی بدی ؟ خوب یه چیزی بگو .بزار باور کنم که الان پیشم هستی .با توام آسمان کجایی ؟
خاک عالم ، این اسم منو از کجا می دونه . من که بهش نگفتم .با صدایی که از ته چاه در می اومد گفتم :
_ اسم منو از کجا می دونید؟
خندید :
_ خوب ما هم یه آشناهایی داریم دیگه . کافی بود کمی پرس و جو بکنم . همین .
_ حالا از من چی می خواهید ؟
_ آسمان تو متوجه نشدی که چی می خواهم .من تو رو می خواهم .فقط تو رو .
با این حرفش احساس کردم که تمام بدنم داره می لرزه . بی اراده حرکت کردم و از مغازه بیرون اومدم . غلامرضا هم دنبالم اومد . بی اعتنا وارد مغازه دیگه ای شدم و یه راست رفتم سراغ قفسه کتابهای تستی . غلامرضا هم اومد و با چند قدم فاصله کنارم ایستاد . دست بردم تا یکی از کتابها رو بردارم که غلامرضا زودتر از من اون رو برداشت و به طرفم گرفت . خواستم کتاب رو بگیرم که یه لحظه فکر کردم که سامان رو دیدم . فوری دستم رو عقب کشیدم و زیر لب گفتم :
_ وای برادرم اینجاست .
غلامرضا دور و برش رو نگاه کرد ولی من از ترس قادر نبودم حتی کوچکترین حرکتی بکنم . صدای غلامرضا رو شنیدم که خیلی آروم زمزمه می کرد :
_ آسمان نگران نباش . همه چی رو بسپار به من . درستش می کنم . بدون اینکه جلب توجهش رو بکنی برو کتابهایی رو که می خوای بردار و بعد هم برو سر صندوق . طوری وانمود کن که اصلا ندیدیش . من فردا بر می گردم تهران . فقط به من بگو تو هم منو می خوای یا نه . اگه تو بخوای من هفته دیگه با خواهرم میام برای خواستگاری . فقط کافیه تو بخوای . حالا هم همین جا باش تا من برم چند دقیقه بعد برو پول کتابها رو بده و یه راست برو خونه . اگه سامان چیزی بهت گفت کلا وانمود کن که اونو ندیدی . بقیه اش رو من درست می کنم .حالا هم یه لبخند به من بزن تا من بدونم موافقی بیام خواستگاری .
عضلات صورتم هم قفل شده بودند، به زور لبم رو تکون دادم و لبخند مسخره ای بهش زدم .
غلامرضا رفت و من موندم اونجا .پاهام دیگه قدرت نداشتن . به زور خودم رو کشوندم سمت صندوق . نگاه دزدکی انداختم به اطرافم . نه خبری از سامان بود و نه غلامرضا . یه نفس عمیق کشیدم . پول کتابها رو دادم و اومدم بیرون . هر آن منتظر بودم ، سامان پیداش بشه و یه سیلی بزاره دم گوشم .
اطراف رو نگاه کردم خبری از ماشین غلامرضا هم نبود . یعنی اینها کجا رفتن . نکنه من خیال کردم که سامان رو دیدم . با این فکر یه خورده جون گرفتم و سریعتر حرکت کردم تا خودم رو برسونم خونه .
خدایا صد تا صلوات نذر می کنم تا همه چیز به خیر بگذره . خدایا خودت که می دونی من کاری نکردم اگه سامان فکر کنه من با غلامرضا دوست بودم چیکار کنم . یعنی من با غلامرضا دوست نبودم ؟ پس این دل دادن و قلوه گرفتن پس چی بود .آخه دختر تو عقل توی کله ات نیست . چرا کاری می کنی که آخر و عاقبت خوشی نداره . وای خدایا ، غلط کردم دیگه از این کارها نمی کنم قول می دهم . خواهش می کنم کاری کن که اوضاع خونه درست باشه .اصلا نمیشه کاری کنی که وقتی رسیدم خونه ببینم سامان لم داده جلوی مبل و از خونه بیرون نیومده و بعدش هم با عصبانیت بپرسه کجا رفته بودم و منم با خیال راحت جواب بدم از بابا اجازه گرفته بودم برم کتاب بخرم .
خدایا به من رحم کن .خدایااااااا ااااااااا اااااااا اا. من به غیر از تو امیدی ندارم .
وقتی رسیدم سر کوچه ، تمام تنم به لرزه افتاده بود . چیزی نمونده بود از حال برم . جلوی در خونه آنقدر دستم می لرزید که نمی تونستم کلید رو درست بندازم روی قفل .بلاخره در رو باز کردم و رفتم داخل حیاط . خدایا به امید تو . خدایا آبرومو نبر .یه بسم الله گفتم و رفتم داخل خونه . به طور غیر عادی همه جا ساکت بود . با صدای آرومی مامان رو صدا کنم . :
_ مامان ، مامان ، کجایی ؟
صدای مامان از اتاق خواب می اومد .:
_ اینجام .آسمان اومدی؟ بیا ببینم چی خریدی ؟
رفتم طرف اتاق خواب مامان و بابا ، در رو باز کردم . مامان کمد لباسهاشو خالی کرده بود و داشت مرتب می کرد . تا منو دید از جاش پرید و اومد سمت من .
_ آسمان ، حالت خوبه ؟ چرا اینقدر رنگت پریده . من که گفتم نرو مدرسه .
لبخند بی حالی زدم و گفتم :
_ خوبم مامان .خیلی خسته ام اگه کمی استرحت کنم خوب میشم .راستی سامان کجاست ؟ سر و صداش نمی یاد .
_ بچه ام از بس درس خوند خسته شد . برای همین هم رفت بیرون یه دوری بزنه و بیاد .
تنم افتاد به لرزه . یعنی اون که من دیدم سامان بوده . بازم به خودم دلداری دادم : سامان حتما تازه رفته بیرون .
_ آسمان حالت خوبه ؟ پاشو بریم دکتر . خیلی رنگ و روت پریده .
خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :
_ مامان به خدا خوبم .پاشیم بریم دکتر که چی بشه . تازه بابا و سامان نگران می شن . سامان هم که تازه رفته و حالا حالا ها پیداش نمیشه .ولش کن مامان نمی خواهد .
_ راست میگی باشه پاشو برو لباست رو عوض کن ، یه کم دراز بکش . سامان خیلی وقته رفته .الان دیگه باید پیداش بشه . اون که اومد با هم میریم .
سرم گیج رفت ،و حالت تعوع بدی گرفتم . خدایا سامان خیلی وقته رفته بیرون . دیگه دارم دیوونه میشم . اگه واقعا منو دیده بود ، خودش رو با آخرین سرعت می رسوند خونه و حسابم رو می رسید . گوشه تخت نشستم و باعث شد داد مامان بره هوا :
_ بلند شو اونجا نشین . می دونی که دوست ندارم کسی روی تختم بشینه . پاشو یاالله برو توی اتاق خودت . تو بخواب وقتی سامان یا بابات اومدن بیدارت می کنم بریم دکتر . سرم گیج می رفت و نمی تونستم چشمهام رو باز نگه دارم . خیلی سعی کردم که از جام بلند شم ولی مثل اینکه با یه وزنه صد کیلویی پاهامو به زمین کلید کرده بودند . مامان که دید از روی تخت بلند نمی شم اومد طرفم و با عصبانیت دستم رو کشید و بلندم کرد برد توی اتاق خودم . روی تخت که افتادم دیگه هیچی نفهمیدم .
وقتی چشمم رو باز کردم ، دکتر اورژانس بالای سرم بود و داشت سرمم رو کنترل می کرد . اون شب وقتی از اورژانس برگشتیم خونه ، سامان یه جور بدی نگاهم می کرد ولی هیچ حرفی بهم نزد . ظاهرا فشارم خیلی پایین بوده و دکتر هم تشخیص استرس داده . هر چی بود سامان داشت طوری رفتار می کرد که همه چی عادیه ولی من می شناختمش توی نگاهش یه حرف خاصی بود که هرگز جرات نکردم ازش بپرسم .
دکتر دو روز بهم استراحت داده بود ، منم اون دو روز رو توی خونه تخت گرفتم خوابیدم . شب وقتی بابا نشسته بود جلوی تلویزیون و منم کنارش بودم ، سامان اومد و نشست روبروی بابا و گفت :
_ بابا ، من می خواهم برای خودم یه گوشی موبایل بخرم .
_ پسرم تو هنوز بچه ای . زوده برات پسرم . دانشگاه که قبول شدی من خودم برات می خرم .
_بابا من خودم یه مقدار پول دارم . تازه یه گوشی معمولی می خرم ، سیمکارتم از این اعتباریا می گیرم سرجمع 60 تومنم در نمی یاد .
بابا صدای تلویزیون رو کم کرد و گفت :
_ آخه موبایل به چه درد تو می خوره؟ هان
_ بابا خیلی به دردم می خوره . مثلا همین دیروز ، اگه من موبایل داشتم زنگ می زدن می اومدم با مامان ، آسمان رو می بریدم دکتر . دیگه نمی موند اینقدر حالش خراب بشه که اورژانس بیاد و ببردش .
بابا ساکت شد و چیزی نگفت . این یعنی هر کاری دوست داری برو بکن ولی یه قرون هم از من نخواه که نمی دهم .
فردای اون روز توی تختم داشتم استراحت می کردم که سامان اومد توی اتاقم و یه گوشی و شارژر گرفت طرفم و گفت :
_ آسمان ، این گوشی من شارژ نداره ، بذار شارژ بشه تا من یه چند دقیقه برم بیرون و بیا
م . اگه کسی زنگ زد جواب بده . مامان بلد نیست باهاش کار کنه .
تعجب کردم . از سامان این کارها بعید بود . چند دقیقه بعد مامان اومد تو اتاقم و گفت میره حال خانم همسایه رو که مریض بوده بپرسه و بیاد . تا مامان رفت بیرون گوشی سامان زنگ زد .
_ بله ، بفرمایید .
صدایی شنیدم که می گفت :
_ سلام آسمان . خوبی . شنیدم مریض شدی . خیلی نگرانت شدم .
گوشی توی دستم ، همین جوری خشکم زده بود . این که غلامرضا بود .شماره سامان رو از کجا گیر اورده بود . تازه اگه سامان بفهمه که منو می کشه .

 آسمان خوبی ؟ چی شد ، صدات در نمی یاد . نگران نباش .من که گفتم مشکل سامان رو حل می کنم . حالا هم خیالت راحت . سامان مخصوصا این گوشی رو گذاشت خونه تا من بتونم باهات صحبت کنم .
با صدایی که خودم هم به زور می شنیدم گفتم :
_ ولی چه جوری ؟ چطور راضی شد ؟ چی گفتی بهش ؟
_ تو با این کارها ، کار نداشته باش . این گوشی و سیمکارت هم مال خودته . از این به بعد راحت می تونم باهات تماس بگیرم . خوب حالت چطوره ؟ اون روز که مشکلی نداشتی ها ؟ سامان می گفت فشارت افتاده بوده و مجبور شدن ببرنت بیمارستان ؟
_ الان دیگه خوبم . اون روز از صبح چیزی نخورده بودم . بعدش هم که توی کتاب فروشی ترسیدم .به همین خاطر بود .از او روز، خونه دارم استراحت می کنم . دیگه از فردا صبح باید برم مدرسه .
سامان آهی کشید و گفت :
_ خیلی دلم می خواهد فردا هم بتونم ببینمت ولی نمی تونم بیام . کمی توی شرکت کار دارم ولی قول می دهم پنج شنبه اونجام .
_ یعنی دو روز دیگه . باشه منتظرت می مونم .
_ البته تنها نیستم ها با خواهرم میام .
صورتم گر گرفته بود .دلم می خواست بپرم زیر دوش آب سرد .
_ آسمان ، چی شد ؟ هنوز اونجایی ؟ مثلا الان داری خجالت می کشی ؟ باشه فعلا خداحافظ تا بعد . یادت نره گوشی رو بزار روی سایلنت تا یه وقت شبی نصفه شبی بهت زنگ زدم همه رو از خواب بیدار نکنه .
بدون اینکه فرصت برای گفتن خداحافظ به من بده تماس رو قطع کرد . بهت زده روی تختم نشسته بودم و فکر می کردم . چطور امکان داره این سامان قبول کرده باشه .حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست .باید سر در بیارم . ولی نمیشه که برم از سامان بپرسم .تا همین جاش هم که حرفی نزده ، خیلی آقایی کرده .اصلا ولش کن دختر تو چیکار به این کارها داری مهم اینه که داره میاد خواستگاریت .
با یادآوری این موضوع باز توی دلم قند آب شد اون یه صد کیلویی ...!!!!
شب که سامان اومد خونه ، منو صدا زد . دلم هوری ریخت پایین . نکنه بخواد پیش بابا و مامان چیزی بهم بگه . وای خدایا خودت کمک کن . لباسم رو مرتب کردم و رفتم توی هال کنار مامان نشستم . بابا طبق معمول روبروی تلویزیون نشسته بود و کمی آنطرف تر هم سامان نشسته بود و داشت با یه گوشی توی دستش بازی می کرد . تا نگاهم رو احساس کرد سرش رو بلند کرد و گفت :
_ آسمان ، پولی چیزی لای این بالشت و متکاهات قایم نکردی ؟
_ نه چطور مگه ؟
_ هیچی فقط می خواستم ببینم اگه پول داری ، اون سیم کارتی که دیروز خریدم رو بدم به تو ، گوشی هم مال خودت . امروز این رو از یکی از دوستام خریدم ، دست دومه برای همین خیلی ارزون حساب کرد . حیفه اون گوشی بی مصرف بمونه .
با دهن باز داشتم گوش می کردم ، یعنی واقعا غلامرضا اون گوشی رو برای من فرستاده بود . خوب این وسط چی به سامان می رسید که اینطور گوش به حرف غلامرضا می داد ؟
_ سامان اون گوشیت رو بده ببینم .
سامان با نیشخندی گوشی رو به طرفم دراز کرد .وای چه گوشی با حالی . این که تمام لمسیه . شبیه گوشی یکی از دخترای همکلاسی ام بود . اون دختر یه خر پول به تمام معنا بود و حالا سامان لنگه همون گوشی رو داشت . مطمئن بودم که دروغ میگه و این گوشی نو ، نو ست .
حالا دیگه مطمئن بودم که سامان حسابی غلامرضا رو تیغ زده .پسره مارمولک فرصت طلب، بزار این روزها هم می گذره . فقط بزار خرم از پل رد بشه می دونم باهات چیکار کنم .
******
به اینجای ماجرا که رسیدم صدای خانم دکتر منو از عالم خیال بیرون کشید :
_ عالی بود عزیزم . فوق العاده بود . تو دختر قوی هستی . برای امروز کافیه منم دیگه باید برم .دوست دارم فردا صبح که می بینمت ، سرحال باشی و من بتونم بقیه ماجرا رو بشنوم . راستی اگه خواستی می تونی از تخت بیای بیرون و کمی توی محوطه قدم بزنی .

دکتر رفت و منو با یه دنیا فکر نامفهوم تنها گذاشت . یعنی عاقبت این عشق به کجا ختم می شود . کاش می شد دوباره برگرده .چرا وقتی که داشت همه چی درست می شد ، دوباره کابوس زندگی من خودش رو نشون داد . بدشانسی من . حتی نتونستم یه دل سیر دستش رو بگیر و نگاهش کنم . مگه چه خطایی از من سر زده بود که مستحق چنین مجازاتی شدم . خدایا انتقام دل سوخته منو ازش بگیر . خدایااااااااااااااااا ..... هق هق گریه هام سکوت شب رو شکستند و به آسمون ها بلند شدند .
دلم گرفت از آسمون ، هم از زمین هم از زمون
تو زندگی چقدر غمه ، دلم گرفته از همه
امشب از اون شبهاست که من دوباره دیوانه بشم ،تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شب
برچسب ها: ASOODEROMAN - رمان آوای بی قراری(کامل) , رمان ایرانی و عاشقانه آوای بی قراری | بی کس کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , یک عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , کندو | دنیای رمان برای اندروید , سـه علی سـه | اس ام اس و سرگرمی , دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نــدارم , رمان آوای بی قراری , دانلود رمان آوای بی قراری , کتاب رمان آوای بی قراری , دانلود کتاب رمان آوای بی قراری ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/14 تاریخ
کد :27159

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا