تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان روزهای شیرین نیما


از خونه اقای خوشبخت که اومدم بیرون ذهنم و فکرم خیلی مشغول شده بود.
اونی که از تو اتاق سرک می کشید کی بود؟
ای نیما واسه خودت نوشابه باز نکن..اون قضیه تموم شد..فکر کردی براد پیتی که به خاطر تو سرک بکشن از توی اتاق؟ زود این افکار رو از ذهنم پاک کردم.ترسیدم جز فکرم دلم هم مشغول بشه!

مثل همیشه رفتم از دکه مطبوعاتی چند تا روز نامه خریدم.از بس رفته بودم من رو می شناختن!

بعد هم رفتم یه ساندویچ گرفتم و رفتم توی پارک .دنبال کار توی روزنامه ها بگردم و هم یه چیز ی خورده باشم.
رفتم روی یه نیمکت نشستم.و بساطم رو پهن کردم.( مثل این دست فروشا)

مشغول خوردن بودم که یه اقا پسر هم سن و سال من اومد روی نیمکت کناری نشست. یه چندتایی مجله دستش بود و داشت با موبایلش صحبت می کرد.
با خودم گفتم.نیما.یکی مثل تو هر روز توی روزنامه ها می گرده و یکی دیگه مثل این توی مجلات !!!
من نمی خواستم گوش بدم ولی خوب فضای باز بود دیگه! جریان باد امواج صوتی رو می اورد به سمت گوش من و من می شنیدم اونم به صورت نا خواسته!
- « اره پانیذ جونم خریدم..همون جدول هایی که گفتی خریدم.تا با همدیگه حلش کنیم. قربونت برم.کی شده تو چیزی از من بخوای من گوش ندم؟ من دوسِت دارم تو هر کار بخوای من واست انجام می دم .»
امواج باد فقط صحبت های اینور رو به گوش من می رسوند اونور رو نمی شنیدم!
-« باشه پانیذم.ولی هر کی زودتر حلش کرد جایزه داره...جایزش؟ خوب اگه من زودتر حل کردم باید تو من رو ببوسی اگه تو حل کردی من تورو می بوسم....اون جدول سخته رو اگه من زودتر حل کردم باید بیای بغلم.
خوب اگه تو حل کردی من واسه جایزه دو تا از دوست دخترام رو ول می کنم!»
و بعد شروع کرد بلند بلند خندیدن.
ای بابا اگه گذاشتن ما با خیال راحت دنبال کار بگردیم !!

- « شوخی کردم عزیزم.من فقط مال تو ام .مال خود خودت!»
تو همین حرفا بودن که گفت: پانیذ جونم ببخشید مامانم داره زنگ می زنه بعدا بهت زنگ می زنم!
این امواج باد امروز عجب قدرتی داره تمام حرفا رو به گوش من می رسونه!
و بعد گوشی رو قطع کرد :« الو سلام رویا جونم حالت خووبه؟ ببخش عزیزم داشتم با مامانم حرف می زدم
اره مجله ها رو گرفتم.اسمتم توش نوشته. نامه فرستاده بودی واسه مجله اونا ازت تشکر کرده بودن
چند تا هم گرفتم به بقیه دوستام هم نشون بدم..بگم این عشق منه! »

حرفاش داشت عاشقانه می شد گفتم بهتره برم یه جا دیگه بشینم که امواج باد نتونه حرفاشون رو به گوش من برسونه!
بلند شدم رفتم روی یه نیمکت دیگه.. و توی روزنامه ها رو می گشتم. همه خانوم می خواستند .اونم با روابط عمومی بالا و چهره ای جذاب! هیچکس زیست شناس نمی خواست! دریغ از یه کار مناسب واسه من.
اصلا اون روز روز من نبود داشتم کم کم افسرده می شدم.دریغ از یه ذره امید.
احساس خستگی این چند سال درس اومد توی تنم..احساس خواب الودگی هم باهاش بود!
باد یه صداهایی رو به گوشم رسوند...

گفتم اونجا دیگه جای موندن نیست.خیلی سریع .زود تند.. از پارک اومدم بیرون و داشتم پیاده می رفتم سمت خونه که چشمم خورد که یکی از خانوم های همسایه که از خرید بر می گشت و چیز های زیادی خریده بود. پسر کوچولوش هم همراهش بود که خیلی شیطونی می کرد.
خواستم برم کمکش کنم.که یه حسی گفت نیما نرو! نیما اگه کسی تورو ببینه که داری به زن مردم کمک می کنی..چی پشت سرت می گه؟ نمی گن حتما به زن مردم نظر داره؟نمی گم چرا به زن جوون کمک می کنه به پیرزنا کمک نمی کنه؟
- خوب بگن من که به خودم اطمینان دارم..قصدم معلومه!

- تو داری بقیه که به تو اطمینان ندارن فردا روز خواستی بری سر کار می یان تحقیق همسایه ها می گن
به زنای خوشگل و جوون کمک می کنه.اونا هم تورو استخدام نمی کنن.میگن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزهاااا
یه لحظه چشمام رو بستم همه حواسم رو جمع کردم. تا تصمیم درست بگیرم.
در حال تصمیم گیری بودم که با صدای ترمز یه ماشین به خودم اومدم.
پسر بچه دست مامانش رو ول کرده بود رفته بود وسط خیابون و....
به خودم گفتم..نیما خاک تو سرت تو کشتیش..همش تقصیر تو بووود.
.تو به خاطر اون عقاید مسخرت باعث شدی اون پسر کوچولو بمیره..حالا باید تا اخر عمر عذاب وجدان داشته باشی تا بمیری.
خدایا تقصیر من چیه جامعه ما این جوره؟کمک نکنی می گن همنوعان رو نمی بینه..مغرور خود پسنده

کمک کنی میگن نظر داره بهش!

خدایا یه دقیقه زمان رو برگردون عقب .نه نه 2 دقیقه.دیگه هی چی نمی خوام.
یه دفعه دیدم همه جا داره تکون می خوره.انگار اسمون داشت می اومد زمین زمین داشت می رفت اسمون
نمی دونی تا کجا می رفتن!
احساس تکون شدیدی کردم...احساس کردم دارم وارد یه دنیای دیگه ای میشم..یه حس سبکی بهم دست داد..چشمام رو باز کردم.
دیدم هنوز تو پارکم. و نگهبان پارک داره تکونم می ده!!
اقا پاشو..اینجا جای خواب نیست برو خونتووون.اینجا که هتل نیست..اومدی بساط پهن کردی!
اون روز کلی کار داشتم و تا شب بیرون بودم.
برگشتم خونه به حمید زنگ زدم که بهش قضیه دختر اقای خوشبخت رو بگم و باهاش هماهنگ کنم
تا اونم فردا باهام بیاد..بالاخره حمید تجربه بیشتری داشت توی تحقیقات!
ولی در کمال تعجب و ناباوری فهمیدم فردا ازمون استخدامی داریم و منم اصلا یادم نبود..
واسه اولین بار بود یادم رفته بود.
روز بد من تکمیل شده بود..گفتم بیخیالش بابا اونایی که یادت بود چه کردی مگه؟!...
این قدر خسته و ناراحت بودم که زود خوابم برد و هیچ خوابی هم ندیدم!
فردا صبح زود بیدار شدم این دفعه زیاد به خودم نرسیدم و زود اماده شدم!
مداد پاکن خودکار همه چیز برداشتم و ساعت 6.30 صبح از خونه زدم بیرون.
توی این کتابا میگن صبح بود و گنجشکان و پرندگان و بلبلان اواز می خواندند هوای دل انگیز صبحگاهی روح رو نوازش می داد بوی بهشت از نسیم صبحگاهی استشمام می شد ... ولی اینجا از این خبرا نبود!!!
وقتی رسیدم به محل ازمون فکر می کردم خودم اولم.ولی همیشه یه عده جلوتر از منم بودن!
توی اونا یه نفر بود که توی همه استخدامایی که من می رفتم اونم بود!!!
دیگه از بس هم دیگه رو دیده بودیم با هم اشنا بودیم. با هم سلام علیک کردیم
گفت رفیقت باهات نیست؟ گفتم یه کم دیرتر میاد مثل ما ذوق و شوق نداره!
یه کم با هم درد دل کردیم.راجع به بیکاری.و جاهایی که واسه استخدام رفته بودیم.
خودمون دلمون واسه خودمون کباب شد و به هم روحیه می دادیم!
ازش خوشم می اومد از خودمون بود از قدیم هم گفتن بیکار چو بیکار ببیند خوشش اید!
داشتیم با هم حرف می زدیم که حمید از دور پیدا شد طبق معمول نیشش تا اخر باز بود!
حمید: به به نیما و احسان رکورد داران ازمون استخدامی تو کشور!!! خوشحالم شما دو تا رو از نزدیک می بینم.واسه من افتخاره که دو تا از بیکاران جامعه رو ملاقات می کنم!
بهش گفتم: خجالت بکش سلامت کو؟جلو مردم یکم ابرو داری کن!
حمید: برو بابا احسان از خودمونه!
مشغول حرف زدن بودیم و حمید هم طبق معمول داشت پر حرفی می کرد تا مثلا استرس رو از ما دور کنه.
و شیوه های مقابله با استرس رو اموزش می داد!
بعد هم یه کاکائو از جیبش در اورد و مشغول خوردن شد.
- اینم واسه کاهش استرسه؟ یه تعارف بزنی بد نیستااا.
حمید: برو بابا اینا مال وقتیه شرایط برابر نباشه و یکی بد بخت تر از اون یکی باشه تا حس انسان دوستی فوران کنه ولی اینجا همه برابریم..اگه من به شما بدم احساس می کنم سرم کلاه رفته!
احسان گفت تو تعارف کن ما نمی خوریم.
حمید: اره منم این قدر ساده و زود باور که گول شما رو بخورم.از قدیم گفتن بیکار حیا ندارد!
- اون گدا بوووود.گدا حیا ندارد!
حمید: بیکار هم کم کم گدا میشه .نمونه اش خود تو از زمان قدیم خسیس بودی کم کم به گدا تبدیل شدی!
از بس این جمله رو گفته توی دانشگاه هم این اسم روی من مونده بود.
- بگو نمی خوام بدم..اون وقت به من میگن خسیس و گدا .تو دست همه خسیس ها رو از پشت بستی!
چند دقیقه بعد اجازه دادن بریم تو واسه امتحان دادن.
اونجا نشسته بودم و داشتم تفکر می کردم که چه طوری برم تحقیق حمید اومد پیش من.
حمید: نیما! بد جور داره بهم فشار میاد استرس گرفتم شدید!
- تو که قبل امتحان حالت خوبت اومد؟ چی شد؟
حمید: آزمونایی که منشی ندااره..استرس می افته تو جونم!! حضور منشی باعث قوت قلب جوونا میشه!
- گم شو..من تورو می شناسم..
حمید: هیس.من میرم یکم استرسم بر طرف شد میاااااااام..
حوصله ام سر رفته بود می خواستم هر چه زودتر امتحان شروع بشه زود بنویسم برم.من که چیزی بلد نبودم
بعد از ده دقیقه حمید اومد. گفت:.اخیش استرسم تموم شد .حالا با خیال راحت به سوالا جواب میدم.
سوالا رو دادن راستش زیادی سوالا سخت بود و بلد نبوودم جواب بدم.
فقط هم ورقه رو اینور اونور می کردم تا شاید یه دو تا سوال اسون پیدا کنم. نبووووود.که نبود!
حسابی افسرده شده بودم.یه فکرای شیطانی هم می اومد تو سرم.
اولین باری که با حمید کنکور دادیم.زود امتحانمون تموم شده بود و ما وقت زیاد اوردیم و حمید واسه اینکه وقت بگذره پاکنی که همراهش بود رو تیکه تیکه می کرد و میزد به بقیه!!!
و مراقب هم واسه اینکه حمید زود بره و کمتر مردم ازاری کنه گذاشت نیم ساعت زودتر بره بیرون!
بقیه باید تا لحظه اخر می موندن ولی خوب من جرات این کارا رو نداشتم !!!
بعد نیم ساعت دیدم حمید داره صدام می کنه..تیس تیس.نیما.اهای .اوهووووی بلد نیستی تا بگم..
بعد هم رمزی جواب ها رو به من می گفت. ولی من درست نمی شنیدم چی میگه.
بعد رو کرد به مراقبه اقا ببخشید بیسکویت نمی دن؟ما گشنمونه
مراقبه یه نگاه به حمید کرد و گفت اینجا بیسکویت نمی دن.
حمید هم گفت بیسکویت خیلی جواب میده هااا. باعث موفقیت جوونا تو ازمون میشه.
من فهمیدم رمزش بیسکویته!

رمزش هم به این شکله ب یعنی گزینه دوم. ی یعنی گزینه اخر..س یعنی گزینه سوم. ک نکته انحرافیه..
ت هم یعنی تردید دارم مطمئن نیستم یا مثلا کلمه اچار ا یعنی گزینه اول چ یعنی گزینه چهارم. ر هم نکته انحرافیه!!!
منم از خدا خواسته جوابا رو می نوشتم..تستی ها اینجوری حل شد!
بعد هم چند تا سوال تشریحی بووود .الکی گردنم رو چرخوندم اینور اینور مثلا گردنم خشک شده!
خواستم ببینم حمید چیکار می کنه.دیدم حمید کاغذ در اورده شروع کرده نوشتن..و از مراقب خبری نیست!
بعد کاغذ رو پرت کرد طرف من افتاد کنار پام منم که جرات اینجور تقلب ها رو زیاد نداشتم..
یکم دو دل بودم از یه طرف سوالا تشریحی بود و خیلی تاثیر داشت از یه طرف بد جور می ترسیدم که من رو بگیرن و وجهم جلو اون همه ادم بیکار خراب بشه!
اخه تو صنف خودمون ادم شناخته شده ای بودم!!!
حمید هم هی استرس وارد می کرد: خاک تو سرت نیما. بردار دیگه..این قدر هم تابلو بازی در نیار!
خیلی اروم خونسرد طوری که کسی نفهمه کاغذ رو کشیدم طرف خودم و بعد پام رو گذاشتم روش.
حمید هم داشت می خندید..به ناشی بازی های من!
ضربان قلبم رفته بود بالا...
بعد خیلی حرفه ای خودکارم رو انداختم پایین طوری که کسی نفهمه خم شدم کاغذ و خودکار رو با هم بر داشتم. اصلا هم سخت نبود . کاغذ رو زیر ورقم گذاشتم..
ضربان قلبم رفته بود رو دور تند..داشتم صدای تالاپ تولوپش رو می شنیدم!
خوب تا اینجا که به خیر گذشته بووود..و از این مرحله سر بلند بیرون اومده بوودم.یعد هم دوباره گردنم درد گرفت خیلی حرفه تر از دفعه قبل سر و گردنم رو چرخوندم این طرف اون طرف دیدم کسی نیست؛
اروم ورقه رو اوردم بالا مشغول نوشتم شدم و خیلی تند تند و خرچنگ قورباغه که به سختی خونده می شد داشتم می نوشتم البته انگشتام به سختی حرکت می کرد.ولی.یکم که نوشتم دستم راه افتاد و ترسم هم ریخت!
بعد مثل این ادمایی که شیر شدن با کمال پر رویی و خیلی محکم به حمید گفتم سوال اخری رو بنویس واسم!
اخه حسابی بهم مزه داده بود.
دو دقیقه که گذشت دیدم از حمید خبری نشد دوباره سر و گردنم رو یه تکونی دادم.بعد دیدم حمید و مراقب پشت سرم وایسادن و حمید داره می خنده!
نگو این همه مدت که من داشتم خیلی حرفه ای تقلب می کردم مراقب پشت سر من نشسته بوده و من فکر می کردم اونم یکی از همون داوطلباست و داره ازمون میده!
من که می خواستم زمین دهن باز کنه من رو قورت بده ولی این حمید نمی تونست جلو خندش رو بگیره
بعد هم خیلی محترمانه و در کمال ادب و بسیار دوستانه من وحمید رو از امتحان انداختند بیرون!
حمید هی ادای من رو در می اورد و می گفت سوال اخری هم بنویس واسم و می زد زیر خنده!
- درد.کوفت مرض..اینا همش تقصیر تو بود!
حمید: به من چه خودت گفتی سوال اخری رو بنویس..اصلا همش تقصیر تو بود از بس تابلو بازی در اوردی
چه طور من این همه نوشتم کسی نفهمید..
- بمیری حمید.ابروم رفت جلو بچه هااا
حمید: فدا سرت در عوضش واست خاطره شد..یه خاطر شیرین.توی تاریخ ثبت میشه.
یه چوب از رو زمین پیدا کردم. افتادم دنبال حمید یه چند تا بزنمش دلم خنک بشه
اونم در حالی فرار می کرد داد می زد :به خدا سوال اخری رو بلد نیستم که بنویسم!
روز بعد با حمید سوار تاکسی شدیم و داشتیم توی تاکسی حرف می زدیم و هماهنگ می کردیم که چه جور تحقیقات کنیم!
که حمید شروع کرد نظریه دادن: ببین نیما تو باید نقش ادم بده رو بازی کنی منم ادم خوبه..
- چرا؟ که چی بشه؟
حمید: مگه تو فیلما ندیدی؟ پلیسا میرن دنبال دزدا یکیشون خوبه یکی بد.بعد اون خوبه اعتمادشون رو جلب می کنه! بعد به نتیجه می رسن!
- اون فیلمه.تازه من بلد نیستم نقش ادم بد بازی کنم.،اره دیگه همیشه نقش ادم بدا رو می دی به من... حمید: خودت رو خوب وشلخته و هالو نشون می دی.ولی من یه روزی چهره خبیث تورو واسه همه شفاف سازی می کنم.
- من هالو نیستم..
حمید: بهت ثابت می کنم هستی حالا ببین..

رسیدیم توی محله ای که اقای خوشبخت ادرس داده بود.
راستش نمی دونستم باید چی کار کنم.توی فیلمای ایرانی که چیزی نشون نداده بود، توی فیلمای خارجی هم که اصلا ازدواج ندارن!
- حمید من نمی دونم چی کار باید بکنم؟ می ترسم یه وقت اشتباه تحقیق کنیم دختر مردم بد بخت بشه!
حمید: خوب بعدش که بد بخت شد اقای خوشبخت تورو مجبور می کنه بگیریش تو مهریه هم بهت تخفیف اساسی میده تا حالش رو ببری!
- واقعا؟ولی من شرایطش رو ندارم.
حمید: دختر مردم رو می زنی بدبخت می کنی می گی شرایطش رو ندارم؟ فکر کردی اقای خوشبخت چرا اومد به تو گفت تحقیق کنی؟خودش فک و فامیل نداشت؟
دیگه داشتم واقعا می ترسیدم حرفای حمید منطقی بود.
ببین نیما ازدواج یه ریسکه 50.50 اونم تو کشور ما که امار طلاقاش داره از ازدواجاش بیشتر میشه؛
اقای خوشبخت با این کار سود کرد اگه دامادش خوب بود که چه بهتر اگه بد بود یه داماد ساده و کم عقل
زاپاس نگه داشته که به موقع ازش استفاده کنه...
- حمید تو باید کمکم کنی..تو بهترین دوست منی!!!
حمید: نترس نیما.من هستم.من کنارتم.دستت رو بده به من تا تورو از این چاه عمیق نجات بدم
تو همه چیز رو بسپر به من کاریت نباشه چنان واست تحقیق کنم که شرلوک هلمز و پوارو و مارپل هم نتونسته باشن!
و بعد شروع کرد بلند خندیدن..و من فهمیدم بازم داشته سر به سر من می زاشته!
خنده هاش که تموم شد گفت : نیما تو خیلی زود باوری راحت میشه بهت دختر قالب کرد.میگم هالو هستی میگی نه!

تو همین حال یه پیرمردی داشت از تو کوچه رد می شد، حمید رفت جلوش رو گرفت:
سلام اقا ما اومدیم واسه تحقیقات در مورد یکی از جوونای محلتون!
شروع کرد سوال پرسیدن که پیرمرد هم شروع کرد جواب دادنو منم داشتم نگاهشون می کردم.
بعد که پیرمرد رفت گفتم این سوالا چی بود می پرسیدی؟
گفت کدوما؟ اینا همش تحقیقات بود تو سر در نمی یاری!
گفتم شلوار ورزشی چه ربطی به ازدواج داره؟
تو نمی دونی دیگه مردی که شلوار ورزشی نپوشه یعنی اخلاق ورزشکاری نداره و اصلا ورزش نمی کنه،
ادمی هم که اخلاق ورزشکاری نداشته باشه میره معتاد میشه . ادمی هم که ورزش نکنه فردا روز کلی مریضی و بیماری میگیره و میمیره اون وقت دختر اقای خوشبخت بیوه میشه می افته تو کاسه تو!
- حمیدتو چه چیزایی می دونی ها.اگه تو نبودی من به مشکل بر می خوردم!
حمید: چرا سانسور می کنی؟الان باید می گفتی اگه تو نبودی من مثل خر تو گل گیر می کردم!
- حالا یکم ازت تعریف کردم جوگیر نشو...
داشتیم بحث می کردیم که یه دختر خانومی داشت از تو کوچه رد می شد.که چشمای حمید یه برقی زد و گفت خودشه! منبع اطلاعاتی محله همینه!
قبل از اینکه من چیزی بگم..با نیش باز پرید جلوش.
.اون دختر خانوم هم که هول شد و فکر کرد حمید قصد زور گیری داره با کیفش محکم کوبوند تو سر حمید!

دنیا دور سر حمید داشت می چرخید..گفتم الانه که دعوا بشه و حمید دختره رو بزنه!
ولی حمید رفت کنار راه پله یکی از خونه ها نشست و سرش رو گرفت؛ و شروع کرد اه و ناله کردن:
اای ننه حمید کجایی که بچت رو کشتن.بابای حمید کجایی که بچت ارزوی رخت دومادی رو داره به گور می بره!
فهمیدم باز داره فیلم بازی می کنه. رفتم جلو و گفتم خانوم سو تفاهم شده ما قصد اذیت نداشتیم.اصلا به قیافه ما میاد؟
ولی اون دختر خانوم انگار نفهمید من چی می گم.و داشت حمید رو نگاه می کرد.
حمید که تازه داشت حالش جا می اومد گفت..مگه به قیافست..اصلا به قیافه ایشون میاد این قدر خشن باشن؟...اخ سرم...این کیفه یا سلاح کشتار جمعی؟!!!
دختره هنوز به حمید خیره شده بود!
بعد چشمش افتاد به پیشونی حمید که خون می اومد و چشماش خیس شد مثل تو این فیلما!!
که حمید گفت :ای بابا کتکش رو ما می خوریم یکی دیگه ابغوره می گیره!
حمید فهمید پیشونیش خونی شده باز شروع کرد جو دادن:
ای خووون..خوون...خوونام داره تموم میشه..خون برسووونید..

- حمید این قدر کولی بازی در نیار.یه خراش ساده بیشتر نیست داری دختر مردم رو می رسونی!
حمید: واسه تو یه خراشه.واسه من کلی عمق داره!
دختره رو نگاه کردم صداش اصلا در نمی اومد.
حمید گفت:نیما بیا در بریم..مثل اینکه دختر مردم صداش قطع شده..زدیم ناکارش کردیم الان تصویرش هم قطع میشه!
خیلی ترسیده بودیم احتمال می دادم دختر مردم شوک سختی بهش وارد شده و لال شده، ولی خوب از مردونگی و جوانمردی به دور بود می رفتیم ما مثل این راننده ها نبودیم که تصادف می کنن بعد در میرن.بیکارا مرام دارن.با معرفت هستن!

یه خانومی رد می شد ازش خواهش کردیم بیاد به این دختر خانوم روحیه بوده اولش یه جوری ما رو نگاه کرد!

بعد که دختره رو دید اومد و بعدش ما فهمیدیم نه بابا واقعا این دختر خانوم کر و لاله!
بعد حمید گفت نیمای نامرد دیدی می خواستی در بری..ادم باید مسئولیت پذیر باشه.
عجب رویی داره این حمید..خواستم کیف این دختر خانوم رو ازش بگیرم دوباره بکوبونم تو سرش!
بعد اون دختر خانوم که حالش جا اومد ما رو دعوت کرد بریم خونشون تا یه آبی شربتی نوشابه ای دوغی چیزی بده ما بخوریم!
حمید هم از خدا خواسته قبول کرد هر چه قدر گفتم زشته بریم خونه مردم چی کار گوش نکرد که نکرد!
گفت: توی سر من ضربه خورده می خوان از دلم در بیارن تو اگه دوست نداری نیا! بعد از مدت ها یه نفر پیدا شده می خواد از دل ما با اب میوه در بیاره تو می خوای مانع بشی؟ حسودی دیگه.به محبوبیت من حسودی می کنی!
با اینکه راضی نبودم ولی منم باهاش رفتم تا یه وقت حمید خرابکاری نکنه!
یه اقای حدودا 50 ساله اومد استقبال ما و به ترکی می گفت خوش گلمیسیز!
دیگه ما این قدر .ترکی بلد بودیم..جواب دادیم و گفتیم: چوخ ممنون.
رفتیم تو..یه حیاط خیلی نقلی و قشنگ هم داشتن معلوم بود خیلی خوش سلیقن
داشتم توی باغچشون رو نگاه می کردم که حمید گفت: نیما بیل می خوای ؟
- بیل؟ واسه چی؟
حمید: اینجوری که تو داری تو باغچه رو نگاه می کنی احتمالا هوس کردی باغچشون رو بیل بزنی! تعارف نکنا بیل هست!
خواستم یکی بکوبونم تو سر حمید ولی گفتم زشته خونه مردمه.
اون اقا کلی ما رو تحویل گرفت و ما رفتیم تو خونه و اونا هم رفتن تو اشپز خونه.بعد از مدتی صدای خندشون بلند شد.فکر کنم جریان رو واسشون تعریف کرده بود!
حمید اروم گفت: نیما اینا به ریش به تو می خندنا! همین کارا می کنن دختراشون لوس میشن دیگه! زده بچه با شخصیت و جنتلمن مردم رو ناکار کرده.دریغ از یه کلمه توپ و تشر!
بهش گفتم حقته.با نیش باز میری جلو دختر مردم هر کس دیگه هم بود می زد تو سرت!
حمید: چیزی بگی از خونه می ندازمت بیرونا اگه من نبودم توام الان اینجا نبودی اصلا تو برو به تحقیق برس
من اینجا هستم از دلم که در اومد میام پیش تو!
به کل قضیه تحقیق رو یادم رفته بود.گفتم می مونم تا خرابکاری نکنی.بعدا میرم دنبال تحقیق!
بابای دختره اومد از من و حمید معذرت خواهی کرد. و گفت می دونید که جامعه خراب شده رفتار دختر من خیلی طبیعی بوده و البته غیر ارادی!
حمید اروم در گوشم گفت: اگه طبیعی اینه پس غیر طبیعی رو خدا به دادمون برسه!
بعد رو کرد به طرف پدر دختره و گفت:
خواهش ایلیریم .اره جامعه خیلی خرابه بازم خوبه دختر شما با کیف کوبوند تو سر ما..اگه کس دیگه بود حتما یه چاقویی چیزی فرو می کرد تو شیکم ما..یه وقت دعواش نکنیدا.گناه داره روحیش حساسه!
بابای دختره هم فکر می کرد حمید داره جدی میگه.گفت:نه کی دلش میاد دختر بابا رو دعوا کنه.
حمید اروم به من گفت :نیما فکر کنم اخرش تو مقصر شناخته میشی.
گفتم.چرا من؟
گفت: من که سرم ضربه شدیدی خورده شاید فراموشی هم بگیرم اوشون (منظورش همون دختره بود) بهش استرس وارد شده این وسط تنها کسی که هیچ ضربه ای اعم از روحی جسمی جانی مالی نخورده توئی پس نتیجه می گیریم تو مقصری!
میگم من شانس ندارما همیشه هر اتفاقی می افته اخرش می ندازن تو کاسه من.
بابای دختره گفت :بويرون مشغول اولون!
که حمید شروع کرد میوه خوردن اروم بهش گفتم تو مگه ترکی بلدی؟
گفت اختیار داری من تموم زبان های دنیا رو بلدم.
گفتم اره حتما هم از منشی ها یاد گرفتی!
گفت از تو که هیچی بلد نیستی خیلی بهتره.من حد اقل از منشی ها چیزا مفید یاد گرفتم! چیزای مفید یاد دادم.بهش میگن تبادل فرهنگی!
- حرفا گنده گنده می زنی بیچاره اونایی که از تو چیز فرهنگی یاد گرفتن!
مشغول خوردن شدیم..ابمیوه.شربت نوشابه همه چی بود.جز دوغ!!! میوه هم از همه نوع!
حمید می گفت نیما بوخور اینا رو از برکت کله من داری.کله با برکت به این می گن!
- زشته خجالت بکش.فکر می کنن از قحطی اومدی!
می خوردیم و گاهی هم حرف می زدیم بحثایی در مورد جوانان و مشکلات جوانان بیکاری!
حمید پرسید ببخشید اقای ..اونم گفت جلوه هستم.بهرام جلوه!

من و حمید یه لحظه مات و مبهوت به هم نگاه کردیم.اخه یعنی چی؟ چه ط
برچسب ها: رمانی ها - 183-رمان روزهای شیرین نیما , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 10- رمان روزهای شیرین نیما , رمـــــــان خــانــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , کندو | دنیای رمان برای اندروید , دانلود رمان | تک سایت , داستان و رمان های عاشقانه , رمان مسیر عشق - داستان و رمان های عاشقانه , رمان روزهای شیرین نیما , دانلود رمان روزهای شیرین نیما , دانلود کتاب رمان روزهای شیرین نیما , روزهای شیرین نیما , کتاب رمان روزهای شیرین نیما ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/14 تاریخ
کد :27158

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا