تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان برادر ناتنی


رايكا سر ميز صبحانه با شنيدن حرف پدر جا خورد .
ـ من دوست دارم عروسي مثل آرنيكا داشته باشم . همه به پدر نگاه كرده بودندو او گفته بود : اگر نامزد نداشت حتماً دست تو و آرنيكا رو تو هم مي گذاشتم .موقع گفتن اين جمله به رايكا اشاره كرده بود . و رادين خصمانه به پدر زل زد . واقعاً بهش برخورده بود و در دل مي گفت " باز رايكا ، رايكا من اينجا هيچم ...."و بدون اينكه كسي در مورد اين موضوع اظهار نظر كنه هر كي به خوردن صبحونه اش مشغول شد .***چه زود دعايش مستجاب شد . آرزو كرده بود كه دوباره آرنيكا را ببينه . به زودي . و حالا او اينجا بود رو به رويش . در خانه شان . بعد گذشت سه روز او را مي ديد . پي برد هرچه قلب و احساسش را سركوب مي كند نتيجه ي عكس دارد و دوست داشتنش عميق تر مي شه . بدي اش اين بود كه در كنارش مهبد هم حضور داشت . به خاطر اينكه آن شب مهبد نتونست حضور داشته باشه ، به اصرار هاي پدر آنها دوباره دعوت شده بودند . رايكا نگاهش را به نگاه آبي او نمي سپارد ولي براي هزارمين بار حرف هاي آن شب آرنيكا ذهنش را مشغول كرده بود . پدر و مهبد در مورد كار و وضعيت اقتصادي مشغول صحبت بودند . آرنيكا حوصله اش سر رفته بود رو به مريم گفت : مي تونم طبقه ي بالا رو ببينم . ـ حتماً عزيزم چرا نمي توني . و آرنيكا با تشكر لبخند زد و بلند شد . پدر با لبخند او را تا سر پله ها بدرقه كرد و بعد دوباره به بحثش با مهبد ادامه داد . رايكا زير چشمي رفتن آرنيكا را ديد . خيلي دوست داشت همراهش به طبقه ي بالا مي رفت اما نه پدر نه خودش هيچ كدوم چنين درخواستي نداشتند و به نظرش اگر خودش بلند مي شد و مي گفت حاضر است طبقه ي بالا را نشانش دهد كمي دور از ادب بود . آرنيكا با لبخند پله ها را طي كرد . رادين در اتاقش مشغول صحبت با تلفنش بود . لينا تماس گرفته و او در مقابل سوالش كه گفته بود "چرا بهم زنگ نزدي" گفت :ـ خانم مگه قراره من بهت زنگ بزنم ؟ ـ اما من اين طور فكر كردم . ـ لطفاً مزاحم نشيد ...ـ يعني طاقت شنيدن دو كلمه حرف نداري ...به همين سادگي ديگران برات مزاحم به حساب ميان ؟ ـ من حوصله ي اين حرف ها رو ندارم . ديگه زنگ نزن . و همان طور كه تماسش را قطع مي كرد از اتاقش بيرون رفت با ديدن آرنيكا كه آخرين پله را هم طي كرده بود در جا ايستاد . آرنيكا لبخندي زد . چهره ي به اخم نشسته ي رادين هم باز شد و گفت : چيزي لازم داريد ؟كمي شانه اش را بالا انداخت و گفت : نه فقط اومدم اين طبقه رو ببينم ...رادين لبخندش عميق تر شد . آرنيكا گفت : مي شه راهنمايي ام كني ؟ رادين از خدا خواسته گفت : حتماً . و با شيطنت گفت : اول دوست داريد كجا رو ببينيد ؟
اطراف اتاق نگاهش رو گرداند و روی میز توالت قاب عکسی نظرش رو جلب کرد ، سمتش رفت . رادین با تعجب به اطراف زل زده بود . کم به این اتاق می اومد ،یا شاید هم اصلاً سال ها می شد که پایش را در حریم خصوصی پدرش و مریم نگذاشته بود . آرنیکا همان طور که به قاب عکس زل زده بود برگشت و با لبخندی که همیشه رویلبش بود گفت : این تویی ؟ رادین با نک انگشت اشاره پیشانی اش را خاراند و با چند قدم خودش را به او رساند . با دیدن عکس بچگی هایش لبخندی روی لبش نشست . ـ اوهوم ؟با همون لبخند جواب داد : ـ آره ...ـ آخی چی تپل بودی ....بعد مکثی افزود : خیلی هم خوشگل بودی ....ـ الان زشتم ؟ و به چهره ی آرنیکا دقیق شد آرنیکا دستش را جلوی دهانش برد و گفت : آه منظورم این نبود و با لحن دلجویانه و رکی گفت : معلومه که الان هم زیبایی ...خب عکس بچگی تو دیدم اون حرف رو زدم ، می دونی که بچه ها به معصومیت خاصی دارن....ولی راستشتو چهره ی تو هنوز اون معصومیت از بین نرفته ...رادین از تعریف های او غرق لذت شد ...هر وقت دختری از او تعریف می کرد ، رادین به این نتیجه می رسید که آن دختر خیلی لوس و بی پرواست ولی حالا چه شده بود؟که کنار آرنیکا بودن اونو به عرش می برد ...با صدای آرنیکا به افکارش محو شد .ـ این هم رایکاست ؟ رادین به قاب عکسی که به موازات قاب عکس خودش طرف دیگر میز قرار داشت نگاه کرد و گفت : آره ...ـ بچگی های رایکا مثل الانش لاغره که ...مثل تو تپل نبود ....ـ آره ....و به آرامی پوزخندی زد و گفت : لابد من حقش رو خوردم ...آرنیکا با تعجب نگاهش کرد و سر در گم پرسید : یعنی چی ؟ چرا ؟رادین خندید و گفت : هیچی جدی نگیر ، ایرانی ها از این مثال ها زیاد می زنند ...ـ مثال بود ؟ ـ آره ...و خودش سمت در رفت و آرنیکا با ذوق سمتش دوید و گفت : بریم اتاق رایکا رو هم ببینیم ....ـ باشه ...سمت اتاق رایکا رفتند . رادین به دو اتاق دیگر اشاره کرد و گفت : اون اتاق مهمونه اون یکی هم اتاق کاره هم کتابخونه ....آرنیکا سری تکان داد و با هم وارد اتاق رایکا شدند . آرنیکا با دقت اطراف را نگاه کرد . اتاق ساده و شیکی بود و هر چیزی سر جای خودش قرار داشت . کتابخونه ی کوچکی بالای میز کار بود . میزپر از لوازم و ابزار بود البته همه منظم و در قفسه های مخصوص به خودش ...نگاهش به چند شعری که با قلم شکسته خطاطی شده بود انداخت .شروع کردبه خواندن ، رادین هم اطراف را نظاره کرد . با خودش گفت "اوه ، مستر منظم" آرنیکا بعد خوندن شعر ها رویش را برگرداند و سمت قفسه ی کوچک کتاب رفت و نگاهی انداخت . یک سری کتاب های تخصصی مربوط به رشته اش و ردیف بعدی یک سریکتاب های فلسفی ....یکی شو برداشت و رو به رادین که نگاهش می کرد گفت : پایین حوصله م سر می ره می تونم تو سالن بالا بنشینم و کتاب بخونم ؟ ـ حتماً ....با هم از اتاق خارج شدند و آرنیکا روی مبلی که کنارش آباژور پایه بلندی بود نشست ، کتاب رو روی پایش گذاشت و گشود . رادین رفت و با آلبوم خانوادگی شان برگشت و گفتـ اگر حوصله ت سر رفت اینم نگاه کن ...آرنیکا سرش را بالا گرفت او را نگاه کرد و گفت : آلبومه ؟ لبخند عمیقی زد و گفت : آره ...ـ حتماً نگاهش می کنم ...و آلبوم رو روی میز شیشه ای دایره شکل مقابلش گذاشت . رادین مودبانه گفت : ببخشید چند دقیقه تنهات می گذارم . آرنیکا که مشغول خوندن مقدمه ی کتاب بود گفت : ـ باشه ، برو ....رادین سمت اتاق پدرش و مریم رفت . به قاب عکس نزدیک شد . می دونست کار مریمه ...گاهی کمی ، فقط کمی نسبت به مریم عذاب وجدان داشت اما دلش وجدانش را راضی می کرد با فکر اینکه همه را در مرگ مادرش مقصر می دانست ... قاب عكس رو در دستش گرفت و نگاه كرد ، لبخندي براي تصوير بچگي هايش زد و آن را روي ميز برگرداند ولي آن قدر لبه گذاشته بود كه بعد از عقب كشيدن دستش ، قاب از روي ميز به زمين افتاد و شيشه اش شكست . رادين بي حوصله به خرابكاري اش نگاه كرد ، خم شد تا قاب رو برداره وقتي قاب در دستش جا به جا شد چيزي زير عكس نظرش رو جلب كرد ، كمي لبه اش را بالا كشيد عكس بود ، تصويري از عكس مشخص نبود ،به خاطر همين عكس رو كاملاً بيرون كشيد و نگاه كرد . عكسي قهوه اي رنگ كه به نظر با دوربين هاي قديمي گرفته شده بود . عكس زني كه نوزادي در آغوش داشت ...به عكس زل زد ....تصوير خودش بود ....اشك در چشمانش نشست با بغض به عكس زن خيره ماند و زير لب گفت : مامان ....مدتي كه به عكس خيره ماند به خودش آمد ....سرش درد گرفته بود ...روي زمين نشست و باز به عكس خيره شد . عكس رو روي سينه اش فشرد و بغضش رو فرو خورد ...وقتي عكس رو برگردوند نوشته هايش رو خوند . بالا سمت چپ تاريخ داشت و پايين تاريخ نوشته بود :من و پسر گلم ....پس خط مادرش بود . نگاهي به خط ديگر انداخت :بابا علي ش هم كه داره از ما عكس مي گيره ...گنگ و گيج دوباره خوند و دوباره ...سر در نمي آورد هر چه در ذهنش مرور مي كرد جور در نمي آمد ...اسم پدرش كه علي نبود ، اسم پدرش اردشير بود...هيچ سر در نمي آورد ...با تصور اينكه اشتباه خونده باشد دوباره پشت عكس رو خوند ولي همان نوشته ي اول به چشمانش خورد ...عكس را برگردوند و نگاهش كرد ، شايد تصوير خودش نبود ، خوب نگاه كرد ولي مگر مي شد ؟ خودش بود ...به مادري كه هنوز مطمئن نبود مادرش باشد دقيق شد . روسري بلند سفيدي به سر داشت و بلوز و دامني بلند به تن و او را در آغوش داشت ... خودش بود ، مادرش بود ، فقط اسم علي برايش نا مفهوم بود ...پدرش ؟ علي ؟ يعني امكان داشت پدرش اسمش را عوض كرده باشد ؟ امكان داشت ولي حس شومي مي گفت نه امكان نداره ....بدون جمع كردن شيشه ها و بر گردوندن قاب عكس بلند شد و عكس رو زير بلوزش پنهان كرد . خارج شد . آرنيكا هنوز روي مبل نشسته و داشت آلبوم را تماشا مي كرد با ديدن رادين گفت : چه عكس هاي بانمكي گرفتيد ! رادين سري تكان داد و سمت اتاقش رفت . در را پشت سرش بست و عكس رو از زير لباسش بيرون كشيد و نگاه كرد ...خودش بود....حتي براي خداحافظي از آرنيكا و مهبد هم پايين نرفت . سعي مي كرد به سوالاتي كه در ذهنش مي چرخيد جواب بده ....ولي هرچه فكر مي كرد بيشتر گيج مي شد . رايكا كه هنوز ذهنش درگير آرنيكا بود ، به بهانه ي خواب زود به اتاقش رفت . مريم و اردشير بعد كمي شب نشيني تصميم گرفتند بخوابند . مريم وقتي وارد اتاقش شد با ديدن قاب عكس شكسته يكه خورد . جلو رفت و نگاه كرد ، عكس پشتي نبود ...سمت اتاق رادين رفت . در زد ، بي جواب موند ، دستگيره رو پايين كشيد اما قفل بود ، صدايش كرد ....رادين ترجيح داد بعداً با آنها صحبت كند آنقدر مشوش و درگير افكارش بود كه مي دونست اگر بيرون بره فقط داد و فرياد راه مي اندازه ....سرش را ميان دستانش فشرد....مريم به اردشير نگفت كه عكس رادين و مادرش را زير قاب عكس گذاشته ، به شدت نگران رادين بود...بعد جمع كردن شيشه ها ، اردشير گفت كه نگران نباشه خودش فردا مي بره و يه قاب جديد براي عكس مي خرد . صبح با احساس گنگي چشمانش را باز كرد ...رو تختي به طرز نا منظمي دورش پيچيده شده بود ...نيم خيز شد و كنارش زد ....به محض اينكه بلند شد چشمانش به عكس افتاد ....عكس كنار گوشي اش روي ميز خودنمايي مي كرد ....آهي كشيد و عكس را برداشت ، نگاه كرد ....بعد سال ها مادرش رو مي ديد ....وقتي به صورتش آب مي زد دوباره ياد سوال هايش افتاد به شدت آبي به صورتش پاشيد و داخل آينه به خودش نگاه كرد ....وقتي بيرون اومد و داشت با حوله ي سفيد صورتش رو خشك مي كرد نگاهش به ساعت افتاد ، هيچ وقت آن قدر سحر خيز نبوده ...مگر اين كه براي دانشگاهش اين ساعت بلند مي شد ...عكس رو برداشت و با گام هايي آرام از پله ها پايين رفت . يك راست سمت آشپزخونه رفت ...رايكا ، مريم و اردشير هر سه دور ميز جمع بودند . با چهره ي حق به جانبي به آنها نگاه كرد ...آنها هم سرشون رو بالا گرفته و او را نگاه مي كردند. رادين دستي كه عكس را داشت بالا آورد همه به دستان او نگاه كردند بعد به عكسي كه روي ميز سر خورد . مريم با نگاه نگرانش عكس را كاويد ولي اردشير فقط با بهت به عكس خيره شد ، هيچ نوشته هاي پشت عكس يادش نبود اين عكس مال سالها پيش بود اما مريم يادش بود....خوب و دقيق ...رادين جلوي چشمان متحير آنها به اردشير زل زد و گفت : تو پدر من نيستي ؟ حالا نوبت اردشير بود آن قدر هول شد كه نزديك بود ليوان چاي بعد برخورد با دستش بريزه كه هول هولكي گرفتش و به رادين زل زد .....رادين كه كم كم خونسردي اش رو از دست مي داد كمي صدايش اوج گرفت : دوست ندارم سوالم رو هزار بار تكرار كنم ...تو پدر من نيستي ؟ اردشير آب دهانش را قورت داد نگاهي دردمندانه به مريم كرد ولي ديد مريم سرش را پايين گرفته و آرام و بي صدا اشك مي ريزد ...رويش را از مريم گرفت و به رادين گفت : بشين ....چانه ي رادين شروع به لغزيدن كرد با اخم گفت : شما همه تون دروغ گوييد ...تقريباً فرياد زده بود . رايكا متاسف نگاهش مي كرد . نگاهش به پيشاني به عرق نشسته ي رادين ثابت ماند . رادين مستقيم به او چشم دوخت و با عجز گفت : ـ تو برادر من نيستي ؟ مريم با دستمالي كه رايكا سمتش گرفته بود اشك هايش را گرفت . خواست چيزي بگه كه رادين با خشم گفت : تو يكي چيزي نگو ....تو كه از اول هم مادرم نبودي ....دوباره اشك هاي مريم جاري شد . رايكا از جايش بلند شد و رادين گفت : بهم بگيد ...تقريباً داشت به گريه مي افتاد ...اردشير سرش را پايين انداخت و گفت : پسرم ...فرياد رادين حرف او را قطع كرد : من پسر تو نيستم ....و با عجز دستش را روي تكيه گاه صندلي گرفت . پلك هايش را باز و بسته كرد و گفت : نمي گيد ؟خودم برم دنبال حقيقت ؟ رايكا كنارش رفت و دلجويانه شانه هايش را گرفت و گفت : تو تمام عمرت با ما زندگي مي كردي ....يعني برادر مني ، پدر من پدر تو هم هست و مريم مادرته ...اردشير از فرصت استفاده كرد و از مريم درباره ي چگونه فهميدن رادين پرسيد . رادين ناباور سرش را به طرفين تكان داد و رايكا بعد فشاري كه به شانه هاي او آورد گفت :ـ رادين جان تو....ـپس تو هم مي دونستي ؟ من تو اين خونه هيچي ....چه قدر تكميل كردن حرف هاش براش سخت بود ... دست رايكا رو پس زد و با فرياد رو به اردشير گفت : مي خوام بدونم پدرم كي بود ....من اينجا چي كار مي كنم ...ـ رادين تو الان حالت خوب نيست ...ـ من خوب خوبم ، بهونه نياريد .....رادين از ديشب سردرد هاي بدي رو تحمل كرده بود ...آن قدر به ذهنش فشار آورده بود و فكر كرده كه تا مرز جنون رفته بود و حالا با كور سويي از اميد از آنها سوال كرده و آنها با سكوتشان مهر تاييد به افكار رادين زده بودند . حس مي كرد تعادلش رو از دست مي ده ....نمي تونست بيشتر از اين ضعيف جلوه كنه سمت پله ها دويد ...مريم بلافاصله از جايش بلند شد و گفت : شما بنشينيد ، با اجازه من برم باهاش صحبت كنم . با نشستن مريم و تكان سر اردشير ، رايكا سمت پله ها و بعد سمت اتاق رادين رفت . خوشبختانه در را قفل نكرده بود . داخل شد و به او كه روي شكم رو تخت دراز كشيده و سرش را ميان بازوهايش گرفته نگاه كرد . جلو رفت و لبه ي تخت نشست . رادين به كمرش چرخشي داد و او را نگاه كرد ، بعد طاق باز روي تخت خودش رو رها كرد و نگاه نم گرفته اش را به چشمان سبز رايكا دوخت و گفت : مي خوام بدونم ...اگر برام توضيح مي دي كه بمون ...وگرنه تنهام بگذار....بعد اين حرف سرش رو كه به شدت درد مي كرد ، ميان دستانش فشرد . رايكا با نگراني پرسيد : خوبي ؟ رادين پوزخندي زد و گفت : اگر شرايط منو داشتي خوب بودي ؟ ـ رادين اين طوري فكر نكن ....ما همه دوستت داريم ....رادين لبخندي زد و گفت : موعظه نكن ....رايكا آهي كشيد و به او خيره موند .... رادين منتظر به او چشم دوخت و رايكا لب گشود در حالي كه نمي دونست از كجا شروع كنه : چي رو مي خواهي بدوني ؟ رادين روي تخت نشست و گفت : پس مي خواهي بگي ؟ رايكا سري تكان داد و رادين بعد در آغوش گرفتن زانوانش سرش را هم روي زانو گذاشت و در حالي كه نگاهش به رايكا بود گفت : همه چي رو ...ـ درسته تو ....رادين سرش را پايين انداخت و با صدايي لرزان گفت : آره من بچه ي اين خانواده نيستم ، اردشير پدرم نيست . رايكا موهاي نرم و خوشرنگ او را نوازش كرد و گفت : اما رادين ما تو رو جزو خانواده مون مي دونيم . گلويش را بغض بدي مي فشرد . هيچي نگفت . ولي انگار براي رايكا هم گفتن آسون نبود . به زحمت پرسيد : پدر و مادرم كي بودن ؟ مادرم واقعاً مرده ؟ رايكا سرش را پايين انداخت و در حالي كه به انگشتان بلندش خيره شده بود گفت : ـ تو بچه ي همسايه مون بودي ....رادين ناباور سرش را بالا گرفت . نگاهش پر از خشم شد ...دندان هايش از لرزش چانه اش به هم مي خورد و صدا مي داد . رايكا نگاهش رو از نگاه غمزده ي او گرفت . دوست نداشت چيز بيشتري بگه و عكس العمل شديد اونو ببينه ، رادين در شك بود و رايكا مطمئن بود كه يه عكس العمل شديد رو ازش مي بينه . نمي خواست چيزي بگه اما رادين پرسيد ...رادين درحالي كه فرياد مي زد از اتاقش به سمت پله ها و از آنجا به سمت پايين سرازير شد . نگاه منتظر و متعجب مريم و اردشير و غافلگير كرد و با نفرت رو به آن دو گفت : ازتون متنفرم ...صدايش رو بلند تر كرد و گفت : ازتون متنفرم ....مي فهميد . اشك هاي مريم نرم و آهسته غلتيد . رايكا از بالاي پله ها خودش رو به او رسوند و گفت : رادين جان ...رادين با خشم نگاهش رو ازش گرفت . حالا كه همه چي رو مي دونست ....حس بدي داشت ...خيلي بد ....حس تنفر ، خيانت ، دروغ .... او هيچ نسبيتي با آنها نداشت . نوزاد همسايه كه سرپرستي شو قبول كرده بودند ، چون آپانديس مادرش عد كرده و چون هيچ كي و نداشت و جون داد ، پسر يك ماهه اش را به سرپرستي قبول كردند ، چون پدرش هم چند روز زودتر از مادرش رفته بود ....چون كسي رو نداشت ...با نفرت نگاهش رو بين آن سه گرداند و فرياد زد : ـ شما دروغ گو هاي بزرگي هستيد . رايكا دستش رو روي شانه ي او گذاشت و گفت : رادين ما فقط مي خواستيم كه تو احساس بي كسي نكني ...با خشونت دست او را پس زد و گفت : با اون مزخرفاتي كه تحويلم داديد ؟ فرياد مي زد و عصبي تكرار مي كرد : من بيست و يك سال تمام حس مي كردم شما مادرم رو كشتيد به اردشير خيره شد و گفت : فكر مي كردم مسئول مرگ مادرم تو هستي ، فكر مي كردم اون زن اولته ، فكر مي كردم مادرم باردار نمي شده و از مريم كه پاش تو زندگي مادرم باز شده بود متنفرم كرديد ، از رايكا كه به دنيا اومد و جاي مادرم رو تو دلتون تنگ تر كرد ، از خودم متنفر بودم كه دير به دنيا اومدم ، اون قدر دير كه مريم پاش به زندگي ت باز شه ....فرياد زد و گفت : ازتون متنفر بودم ....از همه تون ....و با ناتواني روي زمين زانو زد اما كمرش رو بالا نگه داشت و با تنفر نگاهشان كرد و سپس فرياد زد : با اين كاراتون بيشتر ازتون متنفر شدم ....حالم از اين همه دروغ به هم مي خوره ....مريم طاقت نياورد بدون اينكه به عكس العمل رادين اهميتي بده سمتش رفت كنارش نشست و در حالي كه دستش رو مي گرفت با اشك هايي روان گفت : ـ عزيزم ما نمي خواستيم چنين دروغ هايي بهت بگيم ، همه ي اين دروغ ها از يه سوالي كه تو ازمون پرسيدي به هم گره خورد ...ما نمي خواستيم اين طوري بشه ...و به هق هق افتاد . رادين با تنفر دستش را از ميان دست او بيرون كشيد و گفت :با نگاهي سرخ گفت : چرا با من اين كار رو كرديد ؟ مريم ميان هق هق نگاهش كرد و گفت : ولي اگر از اول همه چيز رو مي دونستي بدتر مي شد ، حداقل اين طور خودت رو جزيي از ما مي دونستي ....رادين با نفرت بلند شد و با نگاه تحقير آميزي كه به مريم انداخت گفت :ـ نه من هيچ وقت شما ها رو خانواده ي خودم نمي دونستم ، تو فكر و وجود من شما يه دشمن بوديد ، دشمن هاي مادرم ....من تمام عمرم فكر كردم شما ها عامل مرگش هستيد ....رايكا بازوي او را گرفت و گفت : باور كن ما نمي خواستيم چنين چيزهايي بهت بگيم . باور كن همه چيز به هم گره خورد ، مجبور شديم اين طوري بهت بگيم ... رادين با تاسف سري براي او تكان داد و گفت : ولي حالا حالم بيشتر ازتون به هم مي خوره ...رايكا ناباور او را نگاه كرد . اردشير كه تمام مدت در سكوت روي مبل نشسته بود بلند شد ، آه عميقي كشيد و سمت رادين اومد . رايكا خم شد و مريم رو كه هنوز گريه مي كرد ، بلند كرد . اردشير با خونسردي رادين رو نگاهش كرد و وقتي در چند قدمي او رسيد گفت :ـ حالا اين همه داد و بيداد نداره ، من دركت مي كنم ، تحملش خيلي سخته ، ولي مطمئن باش اگر از اول مي دونستي بيشتر از ما متنفر مي شدي و از طرفي حس مي كردي ما داريم بهت ترحم مي كنيم . نگاه سرخ رادين به نگاه صبور اما غمگين اردشير خيره بود . اردشير سرش را پايين انداخت و گفت : هر تصميمي بگيري بهش احترام مي گذاريم . رادين كه صورت عروسكي اش رو غمي عميق پوشونده بود ، پوزخندي زد و سمت در رفت و گفت : من مي رم ...جاي من اينجا نيست . اردشير ناباور نگاهش كرد و گفت : كجا مي ري ؟ ـ هر جهنم ديگه اي ....اردشير آخرين حرفش رو به زبان راند : گوش كن رادين ...رادين ايستاد و برگشت . اردشير از ته قلبش حرفش رو زد : تو براي من پسرمي ، حتي اگر خونم تو رگ هات نباشه ، ولي باز تصميم با خودته ...اگر به اندازه ي يه خانواده خوب نيستيم با خودته ...اين خونه ي خودته هر وقت برگردي ....حرفش رو نيمه كاره گذاشت و به رفتن رادين نگاه كرد . كفشي به پايش كرد . داخل پاركينگ نگاهش به هيونداي قرمز رنگش افتاد ....هيچ چيز متعلق به او نبود ..سمت در مي رفت كه مريم دستش رو گرفت و گريه كنان گفت : خواهش مي كنم ...خواهش مي كنم نرو ...رادين جان ...ازت خواهش مي كنم . رادين نگاهش رو قبل از اينكه رنگ دلسوزي بگيره سوي ديگري چرخاند . مريم دست او را گرفت و تمنا كنان گفت : كجا مي خواهي بري ؟ ...همين جا بمون ...رادين دستش رو بيرون كشيد و گفت : من جام اينجا نيست . دوباره گريه هاي مريم شدت گرفت . از اينكه نمي تونست كاري براي موندنش كنه نسبت به خودش حس بدي داشت . رايكا با يه ساك كوچك برگشت و گفت : ـ مامان رادين بر مي گرده ، فقط فعلاً مي خواد تنها باشه ...بعد به رادين نگاه كرد و گفت : نمگه ؟ لبخند تلخ رادين بي شباهت به پوزخند نبود . رايكا ساك رو سمتش گرفت و گفت : نيازت مي شه ....ـ من ازتون چيزي نمي خوام ...ـ دست خالي و بدون پول كه نمي توني بري ....رادين مردد موند. هر جا كه مي خواست بره ، حداقل بايد چيزي با خودش مي برد ، به پول هم احتياج داشت ..رايكا كه او را مردد ديد ساك رو به دستش داد و بعد سوويچ رو از جيبش بيرون آورد و سمت او گرفت . رادين بدون گرفتن سوويچ سمت در رفت . صداي گريه هاي مريم به اوج رفت . رايكا مادرش رو در آغوش كشيد و زير گوشش گفت : بر مي گرده ..... رادين در هتلي گران قيمت اتاق گرفت اما زود پشيمون شد . پول به اندازه ي كافي در حسابش بود اما خودش رو صاحب پول ها نمي دونست . هميشه از پول هايي كه در حسابش ريخته مي شد ، بي مهابا خرج مي كرد و هيچ وقت اونقدر عاقل نبود كه پس انداز كنه ....نمي دونست بايد زندگي شو چه طور بگذرونه ...بايد مي نشست و تصميم مي گرفت درباره ي آينده ش ، دانشگاه رفتنش ، خودش ....ساكش رو كنار تخت انداخت و طاق باز روي تخت شيك هتل دراز كشيد و دستاشو زير سرش قلاب كرد . همون طور كه به سقف رنگ شده خيره شده ، فكر مي كرد...نسبت به همه احساس تنفر مي كرد ...براي همه ي دروغ هاشون ...خودش هم نفهميد چي شد كه ياد آرنيكا افتاد ، اما بي دليل نسبت به اون هم احساس تنفر داشت و ياد اونو از ذهنش پس زد ....نفهميد چه طور شد كه خوابش برد ....صبح با صداي زنگ گوشي اش چشم هاشو باز كرد .... داشت فكر مي كرد كه عكس مادرش رو تو خونه جا گذاشته و بايد با خودش مي آورد ، كه دوباره نگاهش به تلفنش افتاد ..به زحمت دستش رو دراز كرد و گوشي شو از روي ميز چوبي كوتاه برداشت و به صفحه ش زل زد ....اسم لينا روي صفحه ي گوشي ش باعث شد كه چهره ش در هم بره . دكمه ي قرمز رو فشرد و از روي تخت بلند شد....صورتش رو شسته و برگشته بود كه ديد باز گوشي ش زنگ مي خوره . خم شد و به صفحه ش نگاه كرد ، باز هم لينا ...عصبي گوشي رو از روي تخت برداشت و جواب بايد : چته ؟ چي از جونم مي خواهي ؟ صداي لينا برخلاف او كه خشمگين و عصبي بود ، خيلي آرام و پرنشاط مي نمود :ـ صبح به خير ...ـ زنگ زدي بهم بگي صبح به خير ؟ ـ اوه ...اوه كار بدي كردم ؟ چرا اين قدر عصبي ؟ خواب بودي ؟ ـ قطع كن ...گفته بودم كه ديگه زنگ نزن ....لينا با خونسردي گفت : همه ي پسرها همين طوري اند ....از خداشونه بهشون زنگ بزنيم اما تا زنگ مي زني مي گن قطع كن مزاحمي ...ـ خانم من حوصله ي شنيدن چرت و پرت هاي شما رو ندارم ....برو دنبال يه گوش اضافه ي ديگه بگرد ....و به لينا مجالي براي حرف زدن نداد و تماس رو قطع كرد به محض قطع شدن تماس دوباره گوشي ش زنگ خورد و رادين عصبي نگاهي به صفحه انداخت . اين بار مريم بود . با تنفر نگاهش رو از صفحه ي گوشي گرفت . با خودش فكر كرد اگر تك تك بايد بشيند و به زنگ خور هاش جواب بده بي شك روزش رو از ايني كه هست بد تر خواهد كرد ....گوشي رو خاموش كرد و بعد دوش گرفتن تصميم گرفت كه از اونجا ب
برچسب ها: رمان برادر ناتنی - رمـــــــان خــانــه , رمانی ها - 182-رمان برادر ناتنی , رمان ایرانی و عاشقانه برادر ناتنی | #NEGAR# کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان مخصوص موبایل برادر ناتنی | #NEGAR# کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 9- رمان برادر ناتنی , *سرزمیـ ـن بهتریــن رمـ ـ ـان ها * - رمان راز (کامل) , دانلود رمان برای موبایل - دانلود و نقد کتاب , ღ ســــــرای دل ღ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان برادر ناتنی , کتاب رمان برادر ناتنی , دانلود کتاب رمان برادر ناتنی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/14 تاریخ
کد :27157

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا