تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گلبرگی در مسير باد


بزودی آن آپارتمان را فروختیم و به محل دیگری نقل مکان کردیم.اصلان مجبور بود روزها درس بخواند و شب ها کار کند.به نظر می رسید وقت آن شده که به کمکش بشتابم.
آپارتمان جدیدمان شامل یک هال و دو اتاق بزرگ بود که می شد از آن به عنوان سالن پذیرایی استفاده کرد.البته ما مهانی نداشتیم که آن را به این منظور مورد استفاده قرار دهیم.
زمستان داشت آخرین نفس هایش را می کشید و بهار در راه بود.دلم در هوای خانه خودمان پر می کشید و شور و غوغایی را که اکنون با نزدیک شدن سال نو در انجا جریان داشت لمس می کردم،اما وقتی در اینجا پشت پنجره ی اتاقم که رو به خیابان باز می شد می ایستادم،به غیر از هوای مه آلود و کسل کننده و رفت و آمد بی تفاوت مردم،شور و هیجانی نمی دیدم و تغییر فصل برایم مفهومی نداشت.آن شب موقعی که اصلان دیر وقت از محل کار به خانه بازگشت،آن قدر خسته و کسل بود که دلم برایش سوخت.
سر میز شام که نشستیم،گفتم:
تو حسابی داری خودت را خسته می کنی.
چاره ای نیست شادی،باید تلاش کرد تا موفق شد.
تمام روز من تنها هستم و حوصله ام سر می رود.خیلی دلم می خواهد یک جوری سرم را گرم کنم.امروز ایلین همسایه ی روبرویی مان ازم خواست که اگر راضی باشم روزها که به سرز کار می رود پرستاری از پسرش اریک را به عهده بگیرم.مبلغ پیشنهادی اش بد نیست و می تواند کمک خرجی برایمان باشد.تو که می دانی من به تنبلی و تن پروری عادت ندارم و این بیهودگی رنجم می دهد.
لبخندی زد و با محبت گفت:
برای اینکه بتوانی از من اجازه کار کردن بگیری،این همه مقدمه چینی لزومی نداشت.اگر خودت مایلی و پرستاری از بچه خسته ات نمی کند،من حرفی ندارم.کار بدی نیست،در ضمن تمرین خوبی برایت هست.
به گمانم به این تمرین نیاز داشته باشم،چون راستش را بخواهی موجود کوچکی در گوشه کنار دلم صدایم می زند و می گوید:مبادا در نگهداری از من کوتاهی کنیو ناشی باشی.
صندلی را عقب زد،برخاست و در حالی که دست هایش را برای در آغوش کشیدنم از هم می گشود،فریادی از شوق کشید و گفت:
راست می گویی شادی،باور کنم،خدای من چقدر خوشبختم.
تو از این موضوع خوشحالی،اما من جرات بیانش را نداشتم.فکر می کردم حالا خیلی زود است و وقتش نشده و اگر بشنوی،ناراحت می شوی.
اخم کرد و با دلخوری گفت:
چرا چنین فکری را کردی؟وجود این بچه نعمتی ست که خداوند به ما ارزانی داده تا خوشبختی مان را تکمیل کند.
من خودم عاشق بچه ام.از این که تک فرزند بودم،همیشه رنج می کشیدم.برای همین دوست دارم چند تا بچه داشته باشم،فقط نگران مخارجش هستم،چون می دانم به خاطر تولدش،مجبور خواهی شد کمتر درس بخوانی و بیشتر کار کنی و این ان چیزی نیست که من می خواهم.
به همین خاطر اول به فکر یافتن کار مناسبی افتادی،بعد موضوع را مطرح کردی.نترس شادی،خدا روزی رسان است.مطمئن باش حتی اگر تو هم کار نکنی،بچه ی ما از گرسنگی نخواهد مرد.اصلا نمی گذارم پرستاری از پسر آیلین را به عهده بگیری.
با تعجب پرسیدم:
چرا اصلان!برای چه؟
برای اینکه بیشتر مواظب خودت باشی و چیز سنگین بلند نکنی.
ای بابا،این حساسیت را کنار بگذار،پسر دو ساله که بلند کوتاه کردن لازم ندارد،صبح ها که ایلین می رود سر کار،او را می اورم پیش خودم،اسباب بازی هایش را می ریزم دورش که سرگرم شود،بعد از ناهار هم روی تخت خودمان می خوابانمش.
اگر فکر می کنی به همین سادگی ست،خیلی خب قبول.
روزهای اقامتمان در لندن به کندی می گذشت.از بهار گذشتیم و به تابستانش رسیدیم،بعد از آن روز که امیر سردار به دیدنمان آمد،همیشه نگران حوادثی بودم که امکان داشت بیفتد.
هر وقت زنگ در به صدا درمی امد و یا تلفن زنگ می زد،دلم به شور می افتاد.بیشتر از همه از این می ترسیدم،که چون به ما دسترسی ندارند،تلافی اش را سر عزیز و اقاجان دربیاورند.جمله ی بابا کریم همیشه در گوشم طنین انداز بود:
من این خانواده را می شناسم،وقتی منافعشان در خطر باشد،گذشت ندارند.
به همین دلیل پس از اینکه چند بار به منزلمان زنگ زدند و هر بار مادرم گفت که پدرت منزل نیست،به شدت نگران شدم و بار اخر با گریه و التماس ازش خواستم به من بگوید چه اتفاقی افتاده.
عزیز در جوابم سکوت کرد.اصلان که شاهد بی قراری ام بود،گفت:
آرام باش شادی،گوشی را بده به من.با این وضعیتی که تو داری،صلاح نیست بی جهت این قدر به اعصابت فشار بیاوری.
با بی میلی گوشی را به دستش دادم.آن قدر اهسته صحبت میکرد که از سخنانش چیزی نمی فهمیدم.گوشی را که گذاشت،به نظرم رسید سخت غمگین و متفکر است.دیگر شکی برایم باقی نماند که اتفاق بدی افتاده،آن قدر بد که صلاح نمی دانستند من بدانم.
رنگم پرید و هول و هراس وجودم را انباشت.دستم را روی قلبم نهادم که داشت از سینه بیرون می جهید.سپس در حالی که از شنیدن واقعیت وحشت داشتم،پرسیدم:
چه شده اصلان،چرا ساکتی.برای چه می خواهید فریبم بدهید.این جوری من بیشتر عذاب می کشم.قرار نبود من و تو چیزی را از هم پنهان کنیم.راست بگو چه بلایی سر پدرم آورده اند؟
کوشید تا ارام کند،اما چین های پیشانی اش حاکی از آن بود که خود نیز نا آرام است.دستم را در میان دست هایش گرفت و گفت:
ناراحت نباش.چیز مهمی نیست.اگر به فکر خودت نیستی،لااقل به فکر ان طفل معصوم باش.
اگر حقیقت را ندانم،بیشتر غصه می خورم و بیشتر بهش صدمه می زنم.بهتر است با من رو راست باشی.
چاره ای به غیر از بیان واقعیت نیافت و پس از مکث کوتاهی گفت:
دو هفته پیش،در موقع مراجعت از شرکت،وقتی اقاجانت از اتومبیل پیاده شده تا در پارکینگ منزل را باز کند،ماشینی که با سرعت زیاد از روبرو می آمده،به شدت با او برخورد کرده و گریخته،اما ناراحت نباش،چون پای شکسته اش را عمل کرده اند.فعلا در بیمارستان بستری ست و حالش خیلی بهتر شده.
دستم را با فشار از میان دستانش بیرون کشیدم و فریاد زنان گفتم:
آقا جان،تصادف،بیمارستان...آخر چرا؟...چرا؟
به درستی نمی توانستم کلمات را جا به جا کنم و قادر به درک مفهومش شوم.مدتی بی وقفه فریاد می کشیدم و زار می زدم.
بس کن شادی.مگر دیوانه شده ای.
من باید بروم اصلان.باید بروم ببینم چه به سر پدرم اورده اند.خیال می کنی نمی دانم این قضیه از کجا آب می خورد.نه تنها من می دانم،بلکه تو هم خوب می دانی چه کسانی قصد جانش را کرده اند.به من بگو،به من بگو.بعد از این چطور می توانم به ورتشان نگاه کنم؟عشق من به تو بلای جان عزیزانم شد،کاش می مردم و چنین روزهایی را نمی دیدم.
هنوز معلوم نیست شادی.شاید این تصادف عمدی نباشد.قصاص قبل از جنایت نکن عزیزم.
به قهقهه خندیدم و گفتم:
قصاص قبل از جنایت!مسخره است اصلان،تو چرا این حرف را م زنی؟آنها بابا کریم را کشتند و حالا نوبت پدرم شده و بعد از ان نوبت فرزند ماست.همین که بفهمند تو داری از نوه ی بابا کریم بچه دار می شوی،هر طور شده پیدایمان خواهند کرد و همان جنایتکارهایی را که سراغ پدرم فرستادند،سراغ من خواهند فرستاد.خواهی دید.شکی نداشته باش.اگر شانس بیاورم و کشته نشوم،طوری ناقص خواهم شد که دیگر برای همیشه باید آرزوی بچه دار شدن را به گور ببرم.
اصلان خشمگین از جا برخاست و گفت:
می خواهی تحریکم کنی،می خواهی تحریکم کنی که همین الان اسلحه به دست سوارهواپیما شوم بروم سراغشان و با گلوله مغزشان را متلاشی کنم.تو این را می خواهی؟
نه،نه.من این را نمی خواهم،اما نمی توانم اینجا ساکت و ارام بنشینم و بگذارم پدرو مادرم عذاب بکشند.از خودم بدم می آید.از خودم متنفرم.من موجود خودخواهی هستم که به خاطر رسیدن به ارزویم آنها را فدا کردم.به نظر تو این انصاف بود؟
کوشید تا آرامم کند.
شادی جان تو آرام باش.قول می دهم یکی دو روز دیگر به ایران بروم تا اگر لازم باشد پدرت را برای معالجه به اینجا بیاورم.
با وحشت گفتم:
نه امکان ندارد بگذارم تو به انجا بروی.اصلا فکرش را هم نکن.
با درماندگی پرسید:
پس می خواهی چه کار کنم.نمی توانم این طور پریشان ببینمت و ساکن بنشینم.می دانم الان دلت انجاست،ولی تو در وضعیتی نیستی که پزشک بهت اجازه سفر بدهد.پس تنها راهش این است که من تنها بروم.
نه اصلان نرو.به غیر از اینکه از تنها ماندن در اینجا وحشت دارم،می ترسم اگر تو به ایران بروی،آنجا برایت مشکلی پیش بیاید و با پدرو برادرت درگیر شوی.یا با هم می رویم یا هیچکدام.
پس ناچارم بگویم هیچکدام.همین الان زنگ می زنم به عزیز شماره تلفن بیمارستان را می گیرم که تو بتوانی با پدرت حرف بزنی تا خیالت راحت شود،قبول؟
قبول.
ابتدا از طریق مخابرات با مادرم تماس گرفتیم،سپس با بیمارستان.
گریه مجالم نمی داد بتوانم در آرامش با او صحبت کنم.صدایش را که شنیدم هق هق کنان گفتم:
آقا جان،آقاجان خوبم.کاش می مردم و چنین روزی را نمی دیدم.
با صدای ارامی گفت:
چرا گریه می کنی.من حالم خوب است.پای شکسته ام را عمل کرده اند و الان مشکلی ندارم.
چطور شد که این اتفاق افتاد.
هر چه بود به خیر گذشت.فراموشش کن.تو چطوری؟
بد،خیلی بد،چون از شما دورم و نمی توانم در کنارتان باشم،دارم دیوانه می شوم،از وقتی شنیدم چه اتفاقی برایتان افتاده،از شدت نگرانی بی قرارم و ارامش ندارم.بخصوص که دکتر به من اجازه سفر نمی دهد.
من هم این اجازه را بهت نمی دهم.وقتی اجازه ی امدن داری که نوه ی ما را هم همراهت بیاوری.مواظب خودت باش عزیزم.اصلان انجاست؟
بله،آقا جان.
گوشی را بهش بده.
آرام صحبت می کردند و از گفتگویشان با هم چیزی نمی فهمیدم،اما شکی نداشتم موضوع صحبتشان پیرامون تصادف پدرم دور می زند.
پس از پایان مکالمه،چین های پیشانی اصلان در هم فرو رفت و خشمگین به نظر می رسید.با نگرانی پرسیدم:
آقاجان چی بهت گفت؟
ازم خواست بیشتر مواظبت باشم تا بارت را در ارامش زمین بگذاری.
همین.
خب اره همین.مگر قرار بود به غیر از این و احوالپرسی حرف دیگری بزند.
پس چرا این قدر عصبی هستی.
عصبی نیستم،فقط فکرم زیادی مشغول است.
با حرص گفتم:
فکرت مشغول است،چون خودت خوب می دانی قضیه از کجا اب می خورد.مگر نه.
با لحن آرامی گفت:
در مورد چیزی که هنوز ثابت نشده،این طور قضاوت نکن.
نظر اقا جان هم همین بود،مگر نه.فقط رعایت حال مرا کرد و نخواست در جریان قرار بگیرم.
این فقط یک حدس است.اگر اطمینان داشتم،راحتشان نمی گذاشتم.
پوزخندی زدم و گفتم:
آن موقع هم یک تنه در مقابل یک ایل ظالم و زورگو که از هیچ جنایتی پروا ندارند،کاری از دستت بر نمی امد.
اولین تازیانه هم بال های بابا کریم را شکست و هم دلش را و همین شکستگی اش باعث مرگش شد.دومین تازیانه بر پای خسته پدرم فرو آمد و آن را شکست و سومین تازیانه در دست های خشمگین و پر گناه امیر تیمور خان در حال چرخیدن و اماده ی نشانه گیری بود.


اواخر تابستان بود و من آخرین ماه بارداری ام را می گذراندم.آن روز اصلان زودتر از همیشه از محل کار به منزل بازگشت و گفت:
زودتر آمدم که برویم کمی پیاده روی کنیم.حسابی سنگین شده ای،برایت خیلی لازم است که بیشتر مواظب اضافه نشدن وزنت باشی.
راست می گفت.خودم هم احساس می کردم که زیادی دارم چاق می شوم.البته دلیلش این بود که از ترس مزتحمت خانواده امیر تیمور،جرات تنها بیرون رفتن از خانه را نداشتم.
برخاستم و با رضایت خاطر گفتم:
پیشنهاد خوبی ست.بس که در خانه ماندم پوسیدم.
خندید و گفت:
هم پوسیدی و هم هرکول شدی.اماده شو برویم.
بر خلاف همیشه هوا صاف بود و حتی یک لکه ابر هم در اسمان ابی دیده نمی شد.نور ضعیف خورشید،در انتظار غروب،نه جانی داشت و نه جلوه ای.
قدم زنان به طرف پارک نزدیک منزلمان رفتیم،هوای دلپذیر،بعد از باران روح تازه ای به وجودم بخشید.
به محل بازی بچه ها که رسیدیم،اصلان ایستاد و با لذت گفت:
سال دیگر این موقع،پسر یا دخترمان را هم با خودمان به اینجا می اوریم،که تاب سواری کند.
آن موقع هنوز خیلی کوچک است و نمی تواند تنهایی روی تاب بنشیند.
با شور و شوق خندید و گفت:
خب مگر بابایش مرده.خودم بغلش می کنم و با هم تاب می خوریم.دیگر چیزی نمانده که صدای دلنواز ونگ ونگش شب ها باعث بی خوابیمان شود.
قبل از اینکه پاسخی بدهم،اصلان خم شد و بادکنکی را که کنار پایش افتاده بود برداشت و گفت:
و یک بادکنک هم برایش می خورم به همین خوشگلی.
ناگهان صدای ظریف زنی را شنیدم که می گفت:
امیر سالار بادکنک را از دایی ات بگیر.
صدای تپش قلبم تند و بی وقفه بود.به نظر می رسید دوباره بلا نازل شده.آن صدا،صدای اشنای همان دختری بود که ده سال پیش در باغ زعفرانیه برادرش را ملامت می کرد که چرا با نوه ی باغبان حرف زده است.
اصلان با تعجب به زن جوان و خوش اندامی که چشمان درشت میشی اش با تمسخر به من خیره شده بود نگریست و با تعجب پرسید:
تو اینجا چه کار می کنی بیتا!؟
به دنبال تو می گشتم که خواستی رد گم کنی.پس چرا ادرست را نمی دهی؟
قرار نبود کاری با هم داشته باشیم.دو سال پیش خیر امیر سردار به خاطر داشتن آدرسم به ما رسید،دیگر کافی ست.چرا دست از سرمان بر نمی دارید.خیال می کنی نمی دانم شکستن پای سلماس خان هم عمدی بود و گناهش به گردن آنهایی ست که می خواهند به هر طریقی شده به ما ضربه بزنند.
این تصور توست.خوب فکر کن ببین دیگر چه پیش آمد و حادثه ای مانده که هنوز به ما نسبتش نداده ای.از آن گذشته تو که پدرمان را می شناسی و می دانی در مقابل این نافرمانی ات،هرگز گذشت نخواهد کرد و بی کار نخواهد نشست.لابد زن گرفتنت باعث شده بعد از پنج سال تحصیل هنوز نتوانی مدرکت را بگیری.خوب معلوم است که نمی توانی،چون باید شب و روز جان بکنی تا بتوانی خرج زندگی ات را در بیاوری.خوشی زده بود زیر دلت که این طور آسان از خیر ثروت بی حسابی که خان بابا به پایت ریخته بود گذشتی.
خون خشم اصلان به جوش آمد و با لحن پر غضبی گفت:
از کوری چشم حسودان امسال مدرک مهندسی ام را می گیرم و بعد ادامه اش می دهم که فوق لیسانس بگیرم.آن هم بدون تکیه بر ثروت امیر تیمور خان.
به طعنه گفت:
اِ،پس مبارک است.در ضمن حالا خان بابا شده امیر تیمور خان.حسابی زدی به سیم اخر امیر اصلان خان.
سپس نگاهی به شکم بر امده ام کرد و به تمسخر خندید و گفت:
چشم امیر تیمور خان،پسر امیر طهماسب خان،روشن.خودش خبر ندارد که نوه اش از دودمان باغبانش بابا کریم،همین روزها متولد خواهد شد.
اصلان دستش را به حالت خشم،تهدید کنان به طرفش تکان داد و گفت:
قبل از اینکه همین جا جلوی چشم همه ی مردم یک سیلی جانانه توی گوش تو بی چشم و رو بزنم،توله خودت و آن فخرالدین بی همه چیز را بردار برو و ما را به حال خودمان بگذار.
سپس دستم را گرفت و گفت:
بیا برویم شادی،هیچ جای دنیا ما از دست اینها آسایش نداریم.
اصلان به شدت خشمگین بود.تند و پر شتاب قدم برمیداشت و از من می خواست همراهی اش کنم،اما بدن سنگینم مانع از آن بود که بتوانم پا به پایش قدم بردارم.چشم هایم سیاهی می رفت و جلوی پایم را نمی دیدم.التماس هایم برای اینکه قدم هایش را آهسته تر کند،ثمری نداشت.انگار فراموش کرده بود که من هم همراهش هستم.موقعی که نفس نفس زنان به خانه رسیدیم و در را پشت سرمان بستیم،دیگر طاقت نیاوردم و همان جا به شانه اش تکیه دادم و از حال رفتم.
ساعتی بعد چشم هایم را که گشودم،او را دیدم که کنارم نشسته و با نگرانی به من می نگرد.
متوجه ی به هوش امدنم که شد،دستم را در دست گرفت و گفت:
مرا ببخش شادی،آن قدر بیتا عصبی ام کرد که یادم رفت تو نمی توانی پا به پایم قدم برداری.درد که نداری.
نه حالم خوب است.نگران نباش.خواهرت اصلا عوض نشده،حتی زخم زبان هایش کاری تر و آزاردهنده تر است.
دستم را بوسید و گفت:
من به جای او ازت معذرت می خواهم.من شادی زندگی را از تو گرفتم.با هر کس دیگری به غیر از من ازدواج می کردی،می توانستی یک زندگی ارام و بی دغدغه ی خاطرداشته باشی،اما با من همیشه در نگرانی و اضطراب به سر می بری.می دانم که زندگی در کنارم هیچ لذتی برایت ندارد و پشیمانی.من تو را از دوستان و خانواده ات جدا کردم و با خودم به جایی اوردم که شب و روزت پشت در بسته ی یک چاردیواری در هول و هراس می گذرد و روز و شبش برایت یکسان است.در ظرف این دو سالی که با منی،حتی جرات نکردی به تنهایی یک خیابان انطرفتر بروی،چون همیشه از این می ترسی که مثل امروز یکی از افراد خانواده ام سر راهت سبز شوند و مثل امروز ازارت دهند.دارم دیوانه می شوم،شادی.نمی دانم نمی دانم باید چه کار کنیم.
چشم هایم را باز و بسته کردم تا اشک هایم را که امده ی فروریختن بودند،عقب برانم و از میان بغض گلویم که داشت می شکست،نالیدم:
این دومین باری بود که بیتا دلم را شکست.دفعه ی اول به خاطر یک جمله اش سه سال ترکت کردم،اما حالا بیش از ان به هم وابسته ایم که بتوانم ترکت کنم.فقط در این فکرم که تکلیف بچه ی ما با این قوم بی رحم پدرش چه خواهد شد.من تحمل این را که او ازار ببیند و بهش صدمه برسانند،ندارم اصلان.من خودم دیگر سنگ زیرین آسیاب شده ام،ولی آن طفل بی گناه چی؟منظورم را می فهمی؟آنها چشم دیدن نوه ی بابا کریم باغبان را نخواهند داشت،همان طور که چشم دیدن مرا ندارند.این چیزی ست که مرا می ترساند.
دستم را فشرد و گفت:
تو زیاده از حد حساس شده ای.این جوری هم خودت را ازار می دهی و هم به این بچه صدمه می زنی.بالاخره آنها خسته می شوند و دست از سرمان بر خواهند داشت.
شاید من زیاده از حد حساس باشم،ولی تو هم زیاده از حد خوش بینی.حالا که پای این بچه به میان امده،بیشتر جری می شوند و برای از بین بردنش به هر دری خواهند زد.مطمئن باش بیتا تعقیبمان کرده و همین الان همه ی انها راه خانه مان را بلد شده اند.
با درماندگی گفت:
به نظر تو چه کار کنیم؟لابد باید تمام عمر بدون داشتن آشیانه ی امنی برای خودمان عین کولی ها سرگردان و خانه به دوش باشیم.
پدرت همین را می خواهد،سرگردانی و در به دریمان را.بابا کریم این قوم را خوب شناخته بود و می دانست در کنار هم بودنمان باعث خواهد شد که هرگز آب خوش از گلویمان پایین نرود.به خاطر همین هم نامه های تو را پنهان کرده بود.
زیر بازویم را گرفت و گفت:
خیلی خب کافی ست.این قدر به خودت فشار نیاور.من خیلی گرسنه ام.پاشو میز را آماده کنیم،شاممان را بخوریم.
من که هنوز غذا را اماده نکرده ام.
وقتی تو از حال رفته بودی،خودم برایت یک شام خوشمزه پختم که یک عمر مزه اش زیر دندانت بماند.
پس لابد باید عمرم خیلی کوتاه باشد.
خدا نکند عزیزم.
در حال چیدن میز پرسیدم:
خواهرت چه موقع عروسی کرد و کی بچه دار شد؟
حدود دو سال قبل از ازدواج من وتو.شوهرش فخرالدین از همان قماش خودشان است و من هیچوقت ازش خوشم نمی آمد.به همین خاطر هم حاضر نشدم برای شرکت در جشن عقدکنانشان به ایران بیایم.از مجالسی که انها بر پا می کنند نفرت دارم.امیدوارم خصوصیات اخلاقی امیر سالار به پدرش نرود.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
پس به کی برود؟به مادرش!؟تو که گفتی آنها هر دو از یک قماشند.وقتی هیچکدامشان صفات نیکو ندارند،تکلیفش معلوم است.مگر به قول معروف حلال زاده باشد و به دایی اش برود.
با صدای بلند خندید و گفت:
خب بسته به این است به کدام یک از دایی هایش.آن یکی که تکلیفش روشن است.
خب اگر بچه خوش شانسی باشد به تو می رود.پسر بانمک و شیرینی ست.بچه ها معصومند و گناهی ندارند.وقتی تو و بیتا با هم تعارف تیکه پاره می کردید و همدیگر را می چزاندید،سیر نگاهش کردم.به نظرم یک کم شبیه دایی اش است.
کدام دایی اش!؟
همان یکی که مغضوب جمع خانواده ی طهماسبی ست و حاضر به شرکت در عروسی پدر و مادر او نشده.
چند روز بعد،موقعی که در منزل تنها بودم زنگ در به صدا درآمد.با این تصور که اصلان آن روز زودتر به خانه برگشته،تردیدی برای بازکردنش به خود راه ندادم،اما به محض گشودنش،دو مرد قوی هیکل داخل شدند و یه طرفم حمله بردند.
فریادهای التماسم به جایی نمی رسید.مشت و لگدهایشان بیشتر ناحیه شکم و پهلویم را هدف قرار داد و به راحتی مقصودشان را از این تهاجم آشکار ساخت.
بالاخره فریادهایم به گوش آیلین رسید و او به کمکم آمد و از پشت در بسته صدایم زد و گفت:
-می دانم که نمی گذارند در را به رویم باز کنی،ولی نگران نباش،هم به پلیس خیر دادم و هم به اصلان.تا چند دقیقه دیگر هر دو سر خواهند رسید.
تهدیدش کار خود را کرد و آن دو مرد،به محض آگاهی از اینکه اصلان و پلیس به زودی خواهند آمد،بلافاصله رهایم کردند و به قصد گریز به طرف در هجوم آوردند،اما قبل از خروج با اصلان روبه رو شدند و او با فشار آنها را دوباره داخل راند و در حالی که با خشم فریاد می زد:
-بی شرف ها،به یک زن بی دفاع حمله می کنید.الان نشانتان خواهم داد.
سپس به طرفشان حمله برد.با وجود اینکه از شدت درد به خود می پیچیدم،نگران اصلان بودم و می ترسیدم در این کشمکش صدمه ببیند.
غافل از اینکه آنها این اجازه را نداشتند که به پسرارباب آسیب برسانند،چون ماموریتشان فقط از بین بردن من و طفل بی گناهم بود.به همین جهت تلاشی برای مقابله و دفاع از خویش نکردند و با استفاده از یک لحظه غفلتش،گریختند.درحالی که او یک بند پشت سرشان فریاد می زد.
-به پدرم بگویید تلافی خواهم کرد.مطمئن باشد که تلافی خواهم کرد.
درد شدیدی در ناحیه شکمم پیچید و به اصلان که می خواست دنبالشان برود اشاره کردم و باصدای نالانی گفتم:
-به دادم برس اصلان،خواهش می کنم زودتر مرا به بیمارستان برسان.وبعد از حال رفتم.
***
وقتی چشم هایم را گشودم و به هوش آمدم،از تاریکی که اطرافم را گرفته بود و از دست و پای بسته ام که قدرت حرکت را نداشتم،برای یک لحظه احساس کردم که مرده ام و در قبر خوابیده ام.با خود گفتم:"یعنی آنها به همین سادگی مرا کشتند و آرزوهایم را بر باد دادند؟حالا اصلان چه کار می کند؟بدون من و بدون طفلی که آن قدر با بی صبری در انتظارش بود."
خواستم سرم را برگردانم و به اطرافم نظری بیفکنم،اما گردنم هم بسته بود.سپس متوجه ی سابه مردی شدم که به روی صورتم خم شده و به من
همین که فهمید به هوش آمده ام پرسید:
-صدایم را میشنوی شادی؟
کم کم سایه اش واضح تر شد و شناختمش و با تعجب پرسیدم:
- این تویی اصلان! پس تو هم مرده ای! تو دیگر چرا؟ افسوس چقدر عمر سعادتمان کوتاه بود.
با بهت و حیرت خیره نگاهم کرد و با ناباوری پرسید:
- دیوانه شدی شادی! چرا هذیان میگویی؟
- یعنی میخواهی بگویی که ما نمرده ایم پس چرا من قدرت حرکت ندارم؟ چه به سرم آمده
- آن بی شرف ها دست ها و پاهایت را شکس
برچسب ها: عامه پسندها بیشتر فروختند - روزنامه دنیای اقتصاد , داستانهای فارسی - کیانا وحدتی , رمـــــــان خــانــه , رمان مسیر عشق - رمـــــــان خــانــه , دوسـ ـتـداران رمـان , دوسـ ـتـداران رمـان - رمان ببار بارون(fereshteh27) , دوسـ ـتـداران رمـان - قوانین و راهنما - بلاگفا , در چشم باد , رمان گلبرگی در مسير باد , کتاب رمان گلبرگی در مسير باد , دانلود رمان گلبرگی در مسير باد , دانلود کتاب رمان گلبرگی در مسير باد ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/14 تاریخ
کد :27155

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا