کتاب رمان آریانا
تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


1. بسیار آسان و همه گیر(بیکار - خانم - آقا - دانشجو -کارمند و هر شغلی که باشد)
2. کار در منزل ( نه به مکان نیاز هست و نه به وسیله خاص .. )
3. بدون نیاز سرمایه ( حتی 1 ریال و مثل مدیریت یک وبلاگ ساده )
4. دارای پشتیبانی همیشگی در پنل شرکت (سوال ارسال کن چند دقیقه بعد پشتیبانان پاسخ بدن)

5. واریز درآمد ( حتی 5 هزار تومان هم شد سریع درخواست بدید )

درآمد

در آمد ها تخمین زده شده و چیزی حدودی هست و ممکنه مقداری بیشتر و یا کمتر باشد

مثلا

سرعت ارسال فایل به صورت متوسط روزی 50 الی 100 تا می تواند باشد

روش ارسال تکراری هست و فقط 1 بار که یاد گرفتید همیشه به حالت تقریبا تکراری انجام میدهید و سرعت کارتان رفته رفته بالا میره 

اگر 170 فایل ارسال کرده باشید ( مثلا طی یک هفته ) روزی 1 الی 2 فایل می فروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 3500تومان  و درآمد ماهانه ی شما 105.000 تومان خواهد بود

اگر 10575 فایل ارسال کرده باشید روزی 20 الی 25 فایل میفروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 80.000 تومان  و درآمد ماهانه ی شما 2.400.000 تومان خواهد بود

آموزش کسب درآمد

http://parspa.com/pic/icon32/parspa%20(2).png

:: دارای نماد اعتماد الکترونیک 1 ستاره ی دائم به شماره ی سند 50185
:: ثبت شده در سازمان ثبت شرکت ها
:: دارای پروانه کسب به شماره ی مسلسل 1689/16 2128
:: ثبت شده در سایت ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
:: بیش از 3000 واریز وجه به حساب فعالان در سایت

جهت دانلود به سایت www.Ebays.ir مراجعه کنید

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
کتاب رمان آریانا


به قول پدربزرگ ایده های هوس انگیز و به قول خودم تغییر و تحول و ابتکارات جدید، کار خود را کردند و خانه را از حالت سکون به در آوردند و به حقیقت خانه پدربزرگ به هنرستان تبدیل شد. هنر کده ای که فضای آموزشی اش هنرجویان را چون آهن ربا به خود جذب می کرد و هنگامی که برای دیدن می آمدند پای سست می کردند و طالب می شدند عضو شوند. سمیرا امور ثبت نام را به عهده گرفته بود و بنابر درخواست پدربزرگ آقای یزدانی هم کلاس نقاشی خود را به آنجا منتقل کرد. هر روز از صبح تا هنگام غروب آمد و رفت هنرجویان در باغ آرامش اولیه محیط را برهم می زد و برخلاف تصور من و دیانا که فکر می کردیم پدربزرگ و مادربزرگ به زودی خسته شده و بساطمان را برخواهند چید چنین نکردند و علاوه بر تعلیم، نظارت بر کارها را هم به عهده گرفتند. من و مادربزرگ کم کم عادت کردیم که در مقابل چشم کنجکاو هنرجویان کار نقاشی روی دیوار خود را دنبال کنیم و آقای یزدانی هم در هنگام فراغت ما را همراهی می کرد و غالبا هنرجویانش دوست داشتند که بایستند و کار استاد خود را از نزدیک مشاهده کنند. پائیز از راه رسیده بود و سوز گزنده ای پیکرمان را می لرزاند. خوشبختانه کار به اتمام رسیده بود و هم زمان با پایان گرفتن دیوار مادربزرگ، کار نوشتن خط روی دیوار هم تمام شده بود و جلوه باغ به کلی دگرگون شده بود. تا پیش از فرا رسیدن پائیز کلاس های درس همانطور که خواسته سمیرا بود در محوطه باغ برگزار شد و هیچ یک از هنرجویان خود را در کلاس خشک و بیروحی احساس نکردند اما با رسیدن پاییز و شروع بارندگی، همگی علی رغم میلشان پذیرفتند که به درون کلاس باز گردند. پدربزرگ از نجار خواسته بود که وسط سالن در بگذارد و کلاس دیگری به کلاسها اضافه کند. حس می کردم که هر چه جایمان تنگ تر می شود نسبت به یکدیگر صمیمی تر و مهربانتر می شویم و هیچ کدام گله ای از جای تنگ نمی کردیم. سمیرا و دیانا به اتاق ته باغ کوچ کردند و اتاق سابق جمیله خانم هم مورد استفاده هنرجویان قرار گرفت. وقتی در ساعت هشت و نیم شب در باغ قفل می شد و ما فرصت می کردیم کنار هم بنشینیم تازه زمان گزارش فرا می رسید و اتفاقات مرور می شد. کلاس من که با حضور پنج هنرجو آغاز شد به هفت نفر و تا آخر سال به ده نفر رسید و این تعداد برای من کلاسی شلوغ به شمار می آمد. پدرم توسط تلفن دانسته بود که ما چه تغییراتی در باغ به وجود آورده ایم و دو دخترش چگونه از خانه یک هنرستان به وجود آورده اند. گرچه عمو مهدی سمیرا را عامل این تحول بزرگ به همه معرفی کرد اما در نهایت همه خوشحال بودیم و پاییز را با همه زیبایی افسانه سازش به سردی زمستان رساندیم و کم کم سرها در اثر برف زمستانی در یقه ها پنهان شد و از تعداد ساعتها کاسته شد. ماه دی را به پایان می بردیم که شبی پس از شام پدربزرگ رو به دیانا کرد و گفت: _ برایت خبری دارم که شاید متعجبت کند، می دانی که هاتف تا چه اندازه برای ما عزیز است و صحبت دربارۀ او شاید کاری تکراری و کسالت آور باشد. خواستم بگویم که او از تو تقاضای ازدواج کرده. یعنی تو را از من خواستگاری کرده و اجازه خواسته که اگر نظر تو هم موافق باشد مراحل مقدماتی را انجام دهد. من خواستم اول نظر تو را جویا شوم و پس از آن پدرت را در جریان بگذارم. گونه های دیانا همچون دانه های اناری که در کاسۀ روبرویش بود گلگون شد و سر به زیر انداخت و با شرمساری گفت: _ نه پدربزرگ، لطفا این کار را نکنید. پدربزرگ پرسید: _ کدام کار را نکنم؟ دیانا گفت: _ هاتف جوان مؤدب و خوبی است و شما هم او را تأیید می کنید اما من هیچ علاقه ای به او ندارم و نمی توانم همسر خوبی برای او باشم. مادربزرگ پرسید: _ بخاطر دستش؟ دیانا سر تکان داد و گفتۀ مادربزرگ را رد کرد و گفت: _ عیب ظاهرش اصلا مهم نیست فقط من نسبت به او علاقه ای در خود نمی بینم! پدربزرگ سر فرود آورد و با گفتن کلمۀ بله منظورت را درک می کنیم، رو به مادربزرگ کرد و گفت: _ ازدواج از روی بی علاقگی عاقلانه نیست، من به هاتف می گویم که تو آمادگی نداری. پدربزرگ با سکوت طولانی خود به ما فهماند که می توانیم به اتاقمان برویم و استراحت کنیم، دیانا و سمیرا بلند شدند و من داشتم زیردستی های میوه را جمع می کردم که پدربزرگ اشاره کرد بنشینم، من سر جایم نشستم و آن دو خارج شدند. پدربزرگ گفت: _ حیف از این جوان است که بخواهد ضربه ای دیگر بپذیرد، به گمانم دیانا نتوانسته جانب احتیاط را نگهدارد و با احساس هاتف بازی کرده است. گفتم: _ عکس این هم صادق است که دیانا با احتیاط خود مورد توجه قرار گرفته باشد. آنطور که من شاهد بوده ام دیانا هیچ وقت با هاتف برخوردی بسیار گرم و صمیمی نداشته است و ... پدربزرگ حرفم را قطع کرد و گفت: _ به هر حال کاری است که شده و او به دیانا علاقمند شده، راستش امیدوار بودم که دیانا با خوشحالی بپذیرد و حالا آرزو می کنم که ای کاش او فرد دیگری را انتخاب کرده بود. منظور پدربزرگ را درک کردم اما سکوت کردم تا او کلام خود را پایان دهد و من هم برای استراحت بروم. پدربزرگ وقتی سکوت مرا دید گفت: _ برو بخواب، فردا یک کاری خواهم کرد! و به این ترتیب مرا هم مرخص کرد. وقتی از باغ قدم به اتاق گذاشتم هوای بسیار گرم اتاق نفس کشیدن را برایم مشکل ساخت و کمی پنجره را باز کردم که با اعتراض دو دختر روبرو شدم و به ناچار آن را بستم. نمی دانم آیا به راستی هوای اتاق اختناق کننده بود یا از حرفی که پدربزرگ زده بود کلافه شده بودم. سمیرا پرسید: _ پدربزرگ به تو چه گفت؟ به جای بازگویی کلمات پدربزرگ گفتم: _ پدربزرگ خواست تا به شما بگویم که جانب احتیاط را بیش از پیش نگهدارید و با احساسات جوانها بازی نکنید. اگر شما خیلی جدی رفتار کنید این مسائل پیش نخواهد آمد. دیانا با خشم گفت: _ اما من هرگز کاری نکردم که مورد توجه او قرار بگیرم، تو می بایست این را به پدربزرگ می گفتی. گفتم: _ همین کار را کردم و او هم خوشبختانه قانع شد، حالا تو باید سعی کنی که با هاتف کمتر هم کلام شوی تا او کم کم فکر تو را از سرش بیرون کند. سمیرا با لحن ناراضی در حالی که حق را به دیانا می داد گفت: _ او اصلا نمی بایست چنین تقاضایی از پدربزرگ می کرد، مردک نه صورت ظاهرش چنگی به دل می زند و نه مال و مکنتی دارد. چطور به خود جرأت داد که این تقاضا را بکند؟ من هم اگر جای دیانا بودم همین کار را می کردم و به او جواب رد می دادم. در مقابل استدلال سمیرا ساکت ماندم، گرچه دلایل او را قبول نداشتم اما حال و حوصله بحث را نداشتم و با خاموش کردن چراغ به گفتگو خاتمه دادم. به گمانم همان شب پدربزرگ با پدر و عمویم تماس گرفت و هر دو را به باغ نیاوران فرا خواند چرا که صبح زود هنگامی که ما سه نفر تازه پشت میز صبحانه نشسته بودیم صدای زنگ خانه شنیده شد و همه ما را متعجب کرد جز پدربزرگ که خونسرد گفت: _ باز کنید، غریبه نیستند. با ورود پدر و عمو رنگ از چهرۀ دیانا و سمیرا پرید و قلب من هم شروع به طپیدن کرد. دیانا نجوا کرد: _ پدربزرگ حرف تو را باور نکرد و می خواهد ما را دست بسر کند. سمیرا هم گفت: _ او هاتف را بیشتر از ما دوست دارد. اما نمی دانم چرا من را می خواهد روانه کند. کسی که از من خواستگاری نکرده! دیانا گفت: _ شاید دارد علاج واقعه را قبل از وقوع می کند و می ترسد برای تو هم چنین وضعیتی رخ بدهد. با ورود پدر و عمو به استقبال رفتیم و گرم در آغوششان گرفتیم. از چهرۀ هیچ کدام آنها نمی شد به راز درونشان واقف شد. مادربزرگ برای آن دو نیز صبحانه آورد و آنها ضمن بررسی با نگاه از تحولی که ایجاد شده بود اظهار خرسندی کردند و کار پدربزرگ را ستودند. عمو صبحانه اش که به پایان رسید رو به سمیرا کرد و گفت: _ دخترم وسایلت را جمع کن تا به خانه برگردیم. و در مقابل چرای سمیرا ادامه داد: _ زمستان اینجا خیلی سرد و طولانی است و پدربزرگ و مادربزرگت هم امکاناتشان محدود شده و دیگر نمی توانند هر سه شما را سرویس بدهند. این است که من و عمویت تصمیم گرفته ایم که تو و دیانا را برگردانیم تا زمستان بگذرد. سمیرا گفت: _ اما من و دیانا در اتاق ته باغ جایمان راحت است و مشکلی نداریم. پدربزرگ مداخله کرد و گفت: _ با باریدن برف آنجا غیر قابل سکونت می شود و رفت و آمدتان از اینجا تا ته باغ به شکل برخورد می کند. آریانا هم می بایست رختخواب و وسایلش را بردارد و برگردد پیش ما. لحن قاطع پدربزرگ دیگر جایی برای گفتگوی بیشتر باقی نگذاشت و دو دختر مغموم بلند شدند و راه اتاق ته باغ را در پیش گرفتند تا وسایلشان را جمع کنند. من می خواستم برای کمک به آنها روانه شوم که پدربزرگ دستور جمع آوری میز صبحانه را داد و با گفتن اینطور بهتر است به من فهماند که حکم صادره جای تغییر ندارد. از رفتن آنها غم بزرگی به دلم نشست و فکر این که سراسر زمستان را بدون هم صحبت می بایست بگذرانم اندوهگینم کرد و آرزو کردم که ای کاش من به جای دیانا می رفتم و زمستان را در کنار خانواده سپری می کردم. جدا شدن از آنها سخت و دشوار بود به گونه ای که موقع رفتنشان همه گریستیم و پدربزرگ مجبور شد بگوید: _ کاری نکنید که کلاس را تعطیل کنم و یا شما را نگهدارم یا این که خودمان همراه شما شویم! پدرم زودتر از عمو از در باغ خارج شد و به دنبالش عمو و دخترها خارج شدند. وقتی پدر اتومبیلش را به حرکت درآورد آن دو هنوز ما را می نگریستند و امیدوار بودند که پدربزرگ از رأی خود برگردد اما چنین نشد. من آنقدر صبر کردم تا اتومبیل از دیده ام پنهان شد و آن وقت در را بستم و به راه افتادم. به گمانم رسید که با رفتن آنها زیبایی باغ هم از بین رفت و عریانی درختان چهره ای زشت و نازیبا به باغ داده بود. وقتی وارد سالن شدم مادربزرگ گفت: _ ای کاش در را نمی بستی، دیگر چیزی به آمدن بچه ها نمانده. با افسردگی گفتم: _ برمی گردم باز می کنم. پدربزرگ گفت: _ من این کار را می کنم، تو خودت را برای کلاس آماده کن. و با این حرف مانع بازگشتم به حیاط شد. مادربزرگ با یک نگاه به چهره ام فهمیده بود که تا چه اندازه غمگینم، برای آن که تسلایم داده باشد گفت: _ جمعه هیچ قراری نمی گذاریم و می رویم خانه تان، فکرش را نکن! برو لباس بپوش خوب نیست خانم معلم نامرتب باشد. آن چینهای ابرویت را هم باز کن که خیلی صورتت را زشت کرده اند! کلمات مادربزرگ با مهربانی و شوخ طبعی همراه بود و پیش خود فکر کردم که حتما جدا شدن از دو نوه هم برای او آسان نبوده ولی اندوهش را پنهان می کند. سعی کردم همچون او نقاب بر چهره بزنم و خودم را برای ورود هنرجویان آماده کنم. هیچ یک از هنر جویان همچون هاتف و آقای یزدانی از رفتن سمیرا و دیانا متعجب و بهت زده نشدند. آن دو در فرصتهایی که به دست آوردند علت رفتن آنها را جویا شدند و من هم همان حرفهای پدربزرگ و مادربزرگ را که گفته بودند سمیرا دلتنگ خانواده بود و وجود دیانا در کلاس درس پدرش الزامی بود را تکرار کردم اما به خوبی متوجه بودم که هیچ یک از آن دو گفته های ما را باور نکردند و هر دو تا پایان ساعات کلاس، دیگر آن مردان شادی که به هنگام صبح از در باغ وارد شده بودند نبودند. پس از تعطیل شدن کلاس پدربزرگ هاتف را مقابل در بدرقه کرد و به گمانم حرفهای دیانا را برای او بازگو می کرد. من از پشت شیشه سالن آن دو را می دیدم که پدربزرگ صحبت می کرد و هاتف سر به زیر انداخته در کنار چرخ پدربزرگ راه می رفت. من فکر کردم که با رفتن دخترها من هم بایست نقل مکان کنم و به سالن برگردم اما هیچ حرفی از آن دو مبنی بر نقل مکان نشنیدم و با خود گفتم که شاید با باریدن برف فرمان صادر شود که باز هم چنین نشد و من تنها در اتاق مش عباس ماندگار شدم. گویی پدربزرگ انتخاب جا را به عهدۀ خودم گذاشته بود تا هر زمان دوست داشتم از آن اتاق دل کنده و با آنها همجوار شوم. شبی از شبهای برفی وقتی برق خانه قطع شد آنچنان دچار ترس و وحشت شدم که بی اختیار فریاد کشیدم و مادربزرگ را صدا زدم. بعد مسافت اجازه نمی داد که آنها صدایم را بشنوند، تصمیم گرفتم که درنگ نکنم و خود را به آنها برسانم. با شتاب و در تاریکی لباس پوشیدم و به راه افتادم و سعی کردم از غریزه ام کمک بگیرم و همانگونه که در روز راه را طی می کردم در تاریکی هم آن را طی کنم. برف تا ساق پایم بر زمین نشسته بود، من راه نمی رفتم بلکه می دویدم، تا هر چه زودتر خود را به ساختمان برسانم به نزدیک ساختمان رسیده بودم که صبر و شکیب خود را از دست داده و بار دیگر با صدای بلند مادربزرگ را صدا زدم و خوشبختانه او صدایم را شنید و با باز کردن در سالن مرا که پوشیده از برف شده بودم به داخل ساختمان برد و گفت: _ داشتم می آمدم دنبالت که تو رسیدی. زودتر پالتوات را درآورد تا سرما نخورده ای! به سختی توانستم بگویم که از تاریکی دچار وهم شدم. مادربزرگ دستم را گرفت و مرا کنار آتش نشاند و گفت: _ به پدربزرگت نگو که ترسیده ای چون او شهامت مردان را در تو می بیند، اما من گویم خوب شد که ترسیدی و آمدی. باور کن که شبها چندین بار از خواب می پرم و به گمانم می رسد که تو داری صدایم می زنی، می دانم که آن اتاق چقدر برایت عزیز است اما بهتر است که در آن را تا رسیدن بهار ببندی و پیش خودمان بمانی. چای گرمی که مادربزرگ به دستم داد را نوشیدم و توانستم بگویم: _ اگر شما بخواهید من دیگر در آنجا نخواهم ماند و زمستان آن اتاق را به خود مش عباس واگذار می کنم. مادربزرگ بلند شد و گفت: _ امشب باهم می خوابیم تا فردا که تختخوابت را به اتاق من منتقل کنی. پرسیدم: _ پس بدربزرگ کجاست؟ صدای پدربزرگ به گوشم رسید که گفت: _ من جای بسیار گرمی دارم. مادربزرگ گفت: _ پدربزرگت تصمیم گرفته روی نیمکتها بخوابد که چند شبی است این کار را می کند. گفتم: _ ما نمی بایست تمام اتاقها را کلاس می کردیم. چطور در آن زمان فکر حالا را نکرده بودیم. مادربزرگ با گفتن این دوران هم برای خود دورانی است، مرا به اتاقش برد و در همان زمان برق هم آمد، اما آمدن برق هم از درجۀ ترسم نکاست و مرا از تصمیم منصرف نکرد. من از همان زمان ساکن اتاق مادربزرگ شدم و خواب راحت و آرامی هم کردم. صبح هنوز پشت میز صبحانه نشسته بودیم که تلفن زنگ زد و چون گوشی را برداشتم صدای آقای یزدانی را شناختم. سلام و صبح بخیر گفتم و او با عذرخواهی فراوان از تلفن زود هنگامش خواست که با پدربزرگ صحبت کند. گوشی را به دست پدربزرگ دادم و خودم نشستم اما تمام حواسم متوجه مکالمه پدربزرگ بود و هنگامی که پدربزرگ گفت، انشاالله که خیر است، نگاه من و مادربزرگ به هم افتاد و هر دو کنجکاو به مکالمه گوش سپردیم. پدربزرگ پس از اندکی گوش کردن پرسید: _ زیاد که طول نمی کشد؟ و سپس شنیدم که بازهم گفت: _ ایرادی ندارد اما سعی کن خودت زودتر برگردی، مراقب خودت باش. و پس از لحظه ای سکوت با گفتن خوش بگذرد تماس را قطع کرد. مادربزرگ پرسید: _ اتفاقی افتاده؟ پدربزرگ سر تکان داد و گفت: _ اتفاق که نه، یزدانی قصد کرده چند روزی برود سفر، تلفن کرد تا اطلاع بدهد یکی از دوستانش کلاس او را اداره می کند تا برگردد. مادربزرگ متعجب گفت: _ سفر آن هم در این موقع سال؟! پدربزرگ سر تکان داد و گفت: _ لحنش غمگین بود اما خودش گفت که حالش خوب است! مادربزرگ به من نگاه کرد و گفت: _ من فکر می کنم دیانا به جای یک دل، دو دل را در چمدانش گذاشت و برد! پدربزرگ با گفتن من هم همینطور فکر می کنم، از من پرسید: _ نظر تو چیست؟ نکند خواهرت به یزدانی علاقمند بود و به خاطر او هاتف را جواب کرد! گفتم: _ باور کنید من در این مورد هیچ چیز نمی دانم، همانطور که شاهد بودید بیشتر وقت من در تنهایی اتاقم گذشت و دیانا با سمیرا بود. هر دو تأیید کردند و مادربزرگ گفت: _ اگر واقعا به خواهرت علاقمند باشد قدم پیش می گذارد و او را خواستگاری می کند. به این ترتیب گفتگو را کوتاه کرد و از پشت میز بلند شد. پدربزرگ با به حرکت درآوردن چرخش زمزمه کرد: _ دیگر به چشمان هنرمندان هم نمی شود اعتماد کرد. آنها هم سطحی نگر و ظاهر بین شده اند! خواستم به پدربزرگ بگویم که اشتباه می کند و بر عکس آقای یزدانی چیزی در صورت دیانا دید که من هرگز ندیده بودم و اولین درسی که به من آموخت این بود که به عمق توجه داشته باشم و از روی هر شیئی سطحی عبور نکنم اما لب فرو بستم و خاموش ماندم و اندیشیدم که باست حتما در وجود دیانا جاذبه ای وجود داشته که دو مرد را به سوی خود جذب کرده. چرا که در میان این همه دختر که در کلاس آمد و شد می کنند تنها او مورد توجه قرار گرفته است؟! غیبت هاتف هم در کلاس خطاطی نگرانی پدربزرگ را برانگیخت و مجبور شد از بهادر در مورد غیبت او سؤال کند. بهادر بدون هیچ پرده پوشی گفت: _ استاد قلبش مجروح است و احتیاج به عمل جراحی دارد. و به این طریق پدربزرگ را واقف کرد که علت نیامدنش به کلاس رنجشی است که از شنیدن پاسخ منفی دیانا به وجود آمده و تا این رنجش برطرف شود به زمان نیاز خواهد داشت. پدربزرگ سفر رفتن یزدانی را آسان پذیرفت اما از غیبت کردن هاتف سخت پریشان شد و با گفتن با او تماس می گیرم ناراحتی خود را بروز داد. در سر کلاس داشتم نمونه خط برای هنرجویان می نوشتم که یکی از هنرجویان کلاس پدربزرگ در اتاق را باز کرد و با گفتن استاد، استاد کارتان دارند صدایم زد. کلمه استادی من که برابر با پدربزرگ بیان شد وجودم را لرزاند. گچ را پایین گذاشتم و گفتم: _ دوستان خواهشی از شما دارم و آن این است که لطفا از کلمه استاد در مورد خطاب به من استفاده نکنید. معنای استادی به معلم عالیمرتبه هستم، پس لطف کنید مرا با نام خودم آریانا و یا به نام فامیلم، نیاورانی خطاب کنید، ممنون می شوم. یکی از شاگردان گفت: _ من خیلی دوست دارم که شما را فقط آریانا صدا کنم، اسم شما طنین قشنگی دارد! گفتم: _ پس همه مرا آریانا خطاب کنید، همانطور که من هم فقط از اسمهای شما استفاده می کنم. تا از روی این خط بنویسید من بر می گردم. کلاس را که ترک کردم پدربزرگ را مقابل در سالن به اتفاق آقایی دیدم، پدربزرگ تا مرا دید لبش به تبسمی شکوفا شد و گفت: _ آقای بیدار دل با نوه ام آریانا آشنا شوید. مرد به طرف من چرخید و تا مرا دید لبخند بر لب آورد و اظهار خوشوقتی کرد. پدربزرگ رو به من نمود و ادامه داد: _ آقای بیدار دل از دوستان صمیمی آقای یزدانی هستند که در غیبت ایشان عهده دار کلاسهای نقاشی می شوند و زحمت تو هم خواهی نخواهی بر شانۀ ایشان گذاشته شده. آقای بیدار دل با گفتن برای من کمال افتخار است که بتوانم کاری انجام بدهم رو به من نمود و گفت: _ آقای یزدانی از شما و کار شما آنقدر تعریف کرده اند که کنجکاو شده ام کلبه سفید برفی تان را تماشا کنم. البته اگر اجازه بفرمایید! گفتم: _ کلبه سفید برفی کار من تنها نیست، بفرمایید نشانتان بدهم. با اجازه پدربزرگ آقای بیداردل را در برف به دنبال خود روانه کردم و او گفت: _ جسارتم را ببخشید. با تعریفهایی که نادر کرد گمان می کردم که با خانمی جا افتاده و کمی مسن روبرو می شوم و وقتی شما را دیدم تعجب کردم. _ نمی دانم آقای یزدانی از من به شما چه گفته اند اما امیدوارم با دیدن نقاشی مأیوس تان نکنم. گامهای آرام و آهسته ای که آقای بیدار دل بر می داشت مسافت را طولانی تر کرد و او ادامه داد: _ نادر به این خانه و به اعضاء این خانواده خیلی دلبستگی دارد و دائم نقل سخنش خانواده شماست. من نیز بدون آن که افتخار آشنایی نزدیک با شما و افراد خانواده تان را داشته باشم دورادور گویی همگی را می شناسم و خیلی تمایل دارم که دیانا خانم را هم ببینم. _ متأسفانه خواهرم دیگر در اینجا نیست و برگشته خانه مان. آقای بیداردل گفت: _ حسی درونی به من می گوید که میان رفتن خواهرتان به خانه و سفر نادر ارتباطی وجود دارد، با شناختی که من از او دارم می دانم که سفر کردن در زمستان را دوست ندارد اما به یکباره تصمیم گرفت که چند روزی از اینجا دور شود و این نمی تواند بدون علت باشد. ضمن آن که افسرده و غمگین بود و حال و حوصله نفاشی هم نداشت. سربلند کردم و به چهره آقای بیداردل نگاه کردم و گفتم: _ اگر درست منظورتان را درک کرده باشم باید بگویم که هیچ رابطه ای میان خواهرم و آقای یزدانی وجود نداشته و از این جهت کاملا مطمئن هستم، اما در مورد دوست شما آقای یزدانی نمی دانم، شاید شما درست حدس زده باشید اما یقین بدانید که اگر محبتی ریشه گرفته باشد یک سویه است و خواهرم نقشی ندارد. نمی دانم آقای بیداردل از کلامم چه برداشتی کرد که بلافاصله صحبت را تغییر داد و پرسید: _ خیلی راه مانده تا به کلبه سفید برفی برسیم؟ از سؤالش تعجب کردم چرا که بیش از دو گام با کلبه فاصله نداشتیم. با انگشت به اتاق اشاره کردم و گفتم همین جاست. او نگاهی به دیوار انداخت و چشم به منظره زمستانی که مادربزرگ کشیده بود دوخت و لب به تحسین گشود و گفت: _ خیلی زیباست، چقدر برای این مرد پشت برف مانده دلم می سوزد آیا این تصویر عینیت داره؟ گفتم: _ نمی دانم این نقاشی کار مادربزرگم است و باید از خود او سؤال کنید. با چشمانی فراخ شده و دهانی باز مانده پرسید: _ راست می گویید آیا این نقاشی را مادربزرگتان کشیده؟ چه زن فوق العاده ای است این خانم! _ بله او واقعا زن هنرمندی است. آرام آرام حرکت کردم تا آقای بیداردل دیوار متعلق به دوستش را نیز بنگرد و او هم با من همگام شد، وقتی به دیواری که توسط آقای یزدانی کشیده شده بود رسید بار دیگر لب به تحسین گشود و گفت: _ این کار را به خوبی می شناسم. و نشان داد که چندان هم ناآگاه نیست. او از روی منظره ای که دوستش کشیده بود گذشت و این بار خودش دیوار را دور زد و در مقابل کار من ایستاد و موشکافانه به آن چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد: _ عالی است! دقیقه ای سکوت میانمان حاکم شد و او نشان داد که دارد دقیق نگاه می کند و بعد انگشت روی خورشید گذاشت که انوار طلایی اش را بر کوه و درختان و دشت برفی تابانده بود و گفت: _ چه زیباست به هنگام مرگ درخشش نور حیات و امیدوار بودن به جاودانگی زندگی. یقین دارم که این کار شماست و اقرار می کنم که نادر از آن بسیار تعریف کرده و حالا خودم با دیدن این منظره زیبا می گویم که او راه غلو در پیش نگرفته و کارتان عالی است. به تشکری کوتاه اکتفا کردم و او ادامه دادم: _ نادر از چهار فصل صحبت می کرد، آیا آنها را هم می شود ببینم؟ در اتاق را باز کردم و او با گرفتن اجازه قدم به درون اتاق گذاشت و به تماشا ایستاد. من هم فرصت یافتم تا خود او را دقیق نگاه کنم، او همچون آقای یزدانی بلند قامت و کمی درشت اندام تر از او به نظر می رسید، صورتی با پوست سفید و موهایی به رنگ خرمایی و چشمانش را در لحظه ای که در مورد احساس آقای یزدانی گفتگو می کرد به نظرم رسید که چشمانی قهوه ای رنگ دارد. او برای دیدن هر تابلو از عینک استفاده کرده بود اما بعد از تماشا عینک را از چشم برداشته و در جیب کوچک کتش گذاشته بود. به نظرم رسید که دیدار او دارد به درازا می کشد و از این که ایستاده و تماشایش می کنم خسته شده ام. گرچه دوست داشتم نظر یا نظریاتش را هم در مور
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل سینوهه | میکا والتاری | دانلود کتاب , دانلود رایگان رمان | دانلود کتاب , رمان روزگار غریب | دینا رادمنش (آریانا) کاربر انجمن - نودهشتیا ... , دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf , دانلود رمان این عشقه 2 (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf) - دنیای کتاب ... , دانلود رمان این عشقه 1(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf) - دنیای کتاب ... , دانلود رمان تقلب(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf) - دنیای کتاب الکترونیکی ... , فهیمه رحیمی - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد , کتاب رمان آریانا , رمان آریانا , دانلود کتاب رمان آریانا , دانلود رمان آریانا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/14 تاریخ
کد :27154

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

گرافیک قالب توسط : تم دیزاین
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

شامپو ضد شپش لیپوماتیک دانلود قالب وبلاگ خانه شریفی ها دانلود مقاله و تحقیق همکاری در فروش فایل کسب درآمد آموزش بازاریابی و فروش آموزش درآمد اینترنتی مترجم سخنگوی همراه اسکریپت درگاه پرداخت بانک ملت آموزش برنامه نویسی اندروید کد قالب وبلاگ کد قالب وبلاگ بهترین سیستم وبلاگدهی کسب درآمد از وبلاگ نویسی آموزش طراحی سایت وردپرس کد قالب وبلاگ قیمت بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران بلیط چارتری مشهد خرید تردمیل دانلود مقاله دانلود رایگان مقاله ============= سرویس خواب سامانه پیام کوتاه تبلیغات کلیکی گوگل اس ام اس رایگان نمونه سوال ریاضی بازی ویندوزفون لیست سیسمونی کودک بدلیجات ارزان درب اتوماتیک در تبریز فروش لوله اسپیرال فروش ریتم و سمپل کرگ کسب در امد از لینک کوتاه سیستم کسب درآمد بدون سرمایه و صد در صد تضمینی خرید اینترنتی مانتو سنتی اندازه گیری قندخون دانلود انیمیشن رایگان بازی pes 2017 دانلود فيلم با لينك مستقيم فروشگاه فایل و قالب سایت داستانهای مذهبی امیر دل عکسهای جدید خبری سئو سایت شیرینی چرم وب نگین | سامانه بهینه سازی محتوا فروشگاه ساعت سیسمونی نوزاد خرید دستبند چرم دانلود فایل فروشگاه ساز فروشگاه ساز رایگان و همکاری در فروش لینک فروش گوشی طرح اصلی دانلود پروژه و پايان نامه خرید اینترنتی کسب درآمد آنلاین اخبار ، تکنولوژی ، جهان طراحی سایت مانیتورینگ هایپ ( HYIP ) دانلود پروژه و مقاله فروش فایل پایه ششم ابتدایی دانلود نمونه سوال نهم ابتدایی عکس جدید بازیگران زیرنویس فارسی کتاب دفینه یابی تخم نطفه دار طوطی خرید تخم نطفه دار تعبیر خواب کانال تلگرام