تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
کتاب رمان مسافر عشق


متأسفانه آن سال پزشک معالجم اجازه ی سفر را به من نداد ولی خوشحال بودم که بعد از تعطیلات عروسی خواهرم است و قبل از آن مراسم جهاز بردن و آرایشگاه رفتنش است که قرار بود من هم همراهش راهی شوم.
شبها به عشق فرزندم به خواب می رفتم و وقتی اولین لگدش را به شکمم زد و وجودش را اینگونه به من نشان داد از خوشحالی سر از پا نمی شناختم.
مراسم عید هم با سردی هر چه تمام تر در منزلمان برگزار شد. نه از سفره ی هفت سین خبری بود و نه از دید و بازدید عید و نه بوی سبزی پلو و ماهی خانه را پر کرده بود.
رامتین می گفت: مادرم بعد از مرگ پدر هرگز عید را جشن نگرفته است.
ما هم روز اول عید به دست بوسش رفتیم و او یک اسکناس به من و یک اسکناس به رامتین عیدی داد. بعد از کمی گفتگو که بیشتر طرف صحبتش با رامتین بود از او عذرخواهی کردیم و به خانه ی پدرم رفتیم.
مادرم می دانست که من سبزی پلو ماهی خیلی دوست دارم. همان روز ناهار درست کرده بود و عطر غذایش در خانه پیچیده بود. وقتی وارد سالن پذیرایی شدم از تعجب جیغی کشیدم.
پدربزرگ و مادربزرگم از آمریکا آمده بودند و با دیدن آنها به طرفشان دویدم و هر دو را در آغوش گرفتم و بوسیدم و به مادرم گله کردم کهچرا به من نگفتید تا به فرودگاه بیایم.
پدربزرگم دستانم را گرفت و مرا کنار خود نشاند و گفت: با این حال و روزت ما به این کار تو راضی نبودیم. به همین خاطر به پدر و مادرت سپردیم که به تو چیزی نگویند.
دست هر دو را در دست گرفتم و گفتم: چقدر دلم برایتان تنگ شده بود. مادربزرگ هم گفت که ما هم همین طور ولی اردلان اجازه نمی داد بیاییم و می گفت بهتره بمانید تا حال پدر خوب خوب بشه. ولی رها جان باور کن که هیچ جا وطن آدم نمی شه، مخصوصاً ما که پیر هستیم و احتیاج به همزبان داریم.
با خنده گفتم: حالا کی آمدید که من نفهمیدم؟
أوا خندید و گفت: دو روز پیش. به قول مادربزرگ می خواستیم سورپریزت کنیم.
سپس همه با صدای بلند خندیدیم. آن شب در خانه ی پدر ماندیم و خیلی به همه ی ما خوش گذشت و آخر شب هم به خانه آمدیم.
در ایام عید فقط دختر خاله ی رامتین خانم حسینی به اتفاق خانواده اش به دیدنمان آمدند که او هم فقط نیم ساعتی نشست و بعد رفت.
یک روز از رامتین پرسیدم شما هیچ کس را ندارید که به دیدنتان بیاید؟
او هم خندید و گفت: تعجب کردی؟ نه ما هیچ کس را نداریم. مادرم یک خواهر داشت که مادر همین فتانه (خانم حسینی) است که فوت کرده. او هم همین یک دختر را داشته. اقوام دور و نزدیک پدر و مادرم اکثراً در خارج از کشور به سر می برند. چند تا از دوستام هستند که آنها هم ازدواج کرده اند و بعد از ازدواجشان چون من مجرد بوده ام فقط از طریق تلفن با هم صحبت می کنیم.
با لبخند گفتم: حالا که ازدواج کردی، چرا دعوتشان نمی کنی تا با هم آشنا بشیم؟
رامتین هم گفت: تو که می دونی، مادر زیاد از سر و صدا خوشش نمی آد. من و تو هم باید به این وضع عادت کنیم.
به جشن عروسی آوا زمان زیادی نمانده بود. مادرم سخت در تکاپو بود و با او به خرید جهیزیه اش می رفت. قرار بود پانزدهم فروردین آنها ازدواجشان را جشن بگیرند.
خانواده ام از هفته ی قبل برای خانم سپهر کارت دعوت داده بودند. ولی او باز هم عذرخواهی کرد و نیامد. من هم دیگر به اخلاق او که یک انسان منزوی و گوشه گیر بود، عادت کرده بودم.
برای جشن عروسی با یگانه تماس گرفتم و او و خانواده اش را نیز دعوت کردم. ولی او به خاطر دانشکده اش نتوانست که بیاید و توسط یکی از دوستان برادرش که می خواست به ایران بیاید، هدیه ی زیبایی برای آوا و شوهرش فرستاد و ضمیمه ی آن یک بسته بزرگ اسباب بازی و لباس هم برای فرزندم فرستاده بود.
جشن عروسی آوا و آرمان هم بالاخره برگزار شد و آن دو را روانه ی آپارتمان زیبایشان که پدر آرمان به آنها هدیه داده بود کردیم. و قرار بود آنها برای ماه عسل به جزیره ی زیبای کیش سفر کنند.
در آن چند روز مادرم خیلی کار داشت و من به خانه ی آنها رفته بودم. با این که کار زیادی نمی توانستم انجام دهم ولی قوت قلب مادرم بودم.
وقتی به چهره ی مادرم می نگریستم می خندید و می گفت: رها جان بعد از رفتن آوا چقدر من و پدرت تنها می شیم، ولی من تنهایی را بعد از ازدواج تو بیشتر حس کردم. تو همیشه کنارم بودی و با من صحبت می کردی ولی آوا را که می شناسی همیشه سرش در کتاب و درس بود و کمتر با من حرف می زد. تو شاد بودی و ویولون می زدی و آواز می خواندی و می رقصیدی و خانه را پر از شور و شادی می کردی. بعد از رفتنت این خانه سوت و کور شد.
پدرت که هیچ وقت از ساز بودن تو دل خوشی نداشت یک روز گفت: چقدر دلم برای ویولون زدن رها تنگ شده.
با گفتن این حرفها از دهان مادرم، چشمانم پر از اشک شد و او را در آغوش گرفتم.
ماه فروردین نیز به پایان رسید و من بر اثر سرماخوردگی شدید در بستر بیماری افتادم. آن روزها حال درست و حسابی نداشتم. چند وقتی هم بود که از یگانه خبر نداشتم و هر چه برایش نامه می نوشتم، پاسخی نمی آمد. وقتی به رامتین گفتم، او گفت: شاید به مسافرت رفته و سرش گرمه.
با خودم گفتم امکان نداره. در این چند وقتی که یگانه به پاریس رفته بود مرا هر جور بوده از حال و روز خودش با خبر کرده.
باز هم رامتین مرا دلداری داد که به دلت بد راه نده. سعی می کردم که دیگر از این فکرها نکنم، ولی وقتی ماه اردیبهشت نیز به نیمه رسید، تصمیم گرفتم به منزلشان تلفن کنم.
وقتی با او تماس گرفتم هیچ کس گوشی را برنداشت. تلفن منزل برادرش نیز روی انسرینگ بود و با زبان فرانسوی به مشترک می فهماند که پیغام خود را بگذارد. تلفن را قطع نمودم. دلشوره امانم را بریده بود.
وقتی فردا شبش هم کسی گوشی را برنداشت، تصمیم گرفتم به منزل آنها بروم. می دانستم که زیور خانم و آقا باقر باغبانشان هنوز در آنجا سکونت دارند. شاید او از آنها خبری داشته باشد.
وقتی موضوع را با رامتین در میان نهادم گفت فکر خوبیه، ولی گفت تلفن کن اگه گوشی را برداششتند سوال کن ببین چه اتفاقی افتاده.
ولی منزل آنها هم کسی گوشی را برنداشت. عزمم را جزم کردم که فردا صبح که جمعه بود به دیدنشان بروم. رامتین نیز قبول کرد که همراهم باشد. تا صبح جز کابوس های وحشتناک خواب به چشمانم نرفت.
صبح وقتی رامتین گفت که بروم و صبحانه بخورم، نتوانستم حالت تهوع عجیبی به سراغم آمده بود. پای رفتن از خانه را نداشتم. به زور رامتین یک لیوان شیر خوردم.
هر دو راهی شدیم و به سوی منزل یگانه حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم ناخودآگاه گریه ام گرفت. صورت زیبای یگانه از جلوی چشمانم محو نمی شد. چقدر این مدت او به من اصرار کرده بود که به دیدن زیور خانم بروم ولی من حال و حوصله نداشتم. حالا آنجا بودم و تمام خاطرات آن چند ساله برایم زنده شده بود.
رامتین اتومبیل را پارک کرد. در آن فاصله من که از اتومبیل پیاده شده بودم، زنگ خانه را به صدا درآوردم. بعد از چند دقیقه صدای آقا باقر گوشهایم را نوازش داد. با صدای تقریباً بلندی گفتم: باز کنید. من هستم رها.
سپس در باز شد. چهره ی درهم رفته ی آقا باقر با لباسی مشکی که در تن داشت دلم را لرزاند.
سلامی کردم و گفتم: باقر خان من هسم رها. حالتان چطور است.
چشمان او پر از اشک شد و گفت: سلام خانم رها حال شما چطوره؟ چه عجب یاد ما کردید. بفرمایید تو، دم در بده.
به اتفاق رامتین به داخل رفتیم. به حیاط خانه ی آنها نگریستم. عجیب این بود که هر جا نگاه می کردم صور یگانه را می دیدم. جای جای آنجا پر از خاطرات تلخ و شیرین زندگیمان بود. چقدر در این باغچه می دویدیم و گل می چیدیم و باقرخان دنبالمان می کرد که روی گل ها پا نگذاریم. بیلش را بالای سرش تکان می داد ولی ما به او می خندیدیم و فرار می کردیم.
جلوی در زیور خانم را با لباس مشکی دیدم. وقتی چشمانش به من افتاد شروع به گریستن کرد. دیگر نتوانستم راه بروم. دستانم را به دست رامتین دادم. تا خدای ناکرده بر زمین نیفتم. خدایا چه می دیدم. زیور خانم چرا این چنین می گریست. او که هر وقت مرا می دید با روی باز از من استقبال می نمود.
جرأت پرسش نداشتم. وقتی به زیور خانم رسیدم دستانش را گرفتم و گفتم: سلام حالت چطوره؟ چرا گریه می کنی؟ چه اتفاقی افتاده؟
صدای هق هق زیور خانم بیشتر شد و صدای گریه ی باقر خان که با او یکی شده بود امانم را برید. فریاد زدم و گفتم: به من بگید اینجا چه خبره؟
نگرانی دیوانه ام کرده بود. رامتین دستانم را گرفت و مرا به داخل خانه برد. در سالن چشمم به عکس زیبای یگانه افتاد که در کنار عکسش دو شمع روشن بود که با روبان مشکی تزئین شده بود. چشمان زیبایش با من حرف می زد گویی می گفت: ای بی معرفت چقدر دیر آمدی؟
دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، چهره ی زیور خانم را در کنارم دیدم که به صورتم آب می ریخت و رامتین به زور در دهانم آب قند می کرد. با یادآوری همه چیز با صدای بلند گریستم و فریاد زدم و نام یگانه را به زبان آوردم.
شانه های زیور خانم را گرفتم و گفتم: بگو چه شده. بگو بر سر یگانه چه بلایی آمده؟
وقتی هق هق زیور خانم دوباره به آسمان رفت، از جایم بلند شدم و به طرف شوهرش رفتم. این بار شانه های او را تکان دادم و گفتم: تو بگو بر سر عزیزترین دوستم چه آمده. تو دیگه گریه نکن.
صورت رامتین نیز غرق اشک بود. خودم را در آغوشش انداختم و گفتم: تو دیگه گریه نکن که طاقت گریه های تو رو ندارم.
در آغوش رامتین یگانه را صدا می زدم و می گریستم. به طرف عکسش رفتم و گفتم: ای بی معرفت کجا رفتی؟

مگر قول نداده بودی که برگردی؟ این بود قول و قرارت؟
رامتین دستانم را گرفت و مرا روی مبل راحتی نشاند. زیور خانم به طرفم آمد و گفت: رهای عزیزم، گریه نکن. برای فرزندت خوب نیست. به او فکر کن. به خدا قسم روح یگانه آزرده می شه. یادم هست هر وقت به منزل تلفن می کرد از من می خواست هر وقت تو فارغ شدی به دیدنت بیام و از فرزندت برای او بگم.
به زیور خانم نگریستم و گفتم: کی اتفاق افتاد؟ چرا به من خبر ندادید؟ عزیزترین عزیزم پژمرده شد و من نفهمیدم.
زیور خانم اشکهایم را پاک نمود و گفت: اواخر فروردین بود که یگانه با یک ماشین تصادف سختی می کنه. چند روزی بیمارستان بستری بود. ولی گویی مرگ مغزی شده بود و بالاخره شورای پزشکان اینگونه پاسخ می دهند که او برای همیشه چشمانش را به روی این دنیا بسته. باورت می شه، رها جان. قلب یگانه ی عزیزم تا آخرین لحظات می زده چون او عاشق زندگی بود. عاشق کشورش. همیشه به من می گفت زیور خانم مطمئن باش یک روزی برمی گردم و برای خودم خانه ای می خرم و برای همیشه تو رو پیش خودم می برم و نمی گذارم اینقدر کار کنی. حالا گل قشنگم پر پر شد بدون آنکه بتونم بار دیگه اونو ببینم.
زیور خانم حرف می زد و من ضجه می زدم.
زیور خانم ادامه داد که چون پدر و مادر یگانه می دانستند که او چقدر کشورش را دوست داره، جنازه اش را اینجا آوردند و دفنش کردند. ده روز پیش بود که آنها به ایران آمدند. حتماً همان موقع شما به منزلشان تلفن کردید و کسی گوشی را برنداشت. من خیلی به خانم گفتم که اجازه بده تا شما را خبر کنم، ولی خانم اجازه ندادند، چون می دونستند شما باردارید، قبول نکردند. گفتند برای فرزندتان مشکل ساز خواهد شد.
از او پرسیدم که یگانه را کجا دفن کردند. او هم آدرس خانه ی ابدی یگانه را به من داد. از جایم برخاستم. حالم خیلی بد بود. رامتین ازم خواست که به خانه برویم.
به صورتش نگاه کردم و گفتم: اگر عزیزترین کسی را که داری، روزی از خارج از کشور بخواد بیاد آیا به استقبالش نمی ری؟
او سرش را پایین انداخته بود و هیچ چیزی نمی گفت. به او گفتم: از من نخواد که به دیدن منزل ابدی او نرم. من که به استقبالش نرفتم، حداقل اجازه بده به دیدنش برم، مطمئنم که او منتظر ماست. هیچ وقت آن شب را از یاد نمی برم.
همان شب که خواب بدی دیدم. او لباس سپید زیبایی پوشیده بود. وقتی می خواستم دستش را بگیرم از من دور شد. خواهش می کنم مرا به سر مزار او ببر. حتی اگر تو نیایی با پای پیاده خواهم رفت.
آنقدر گریستم که بالاخره رامتین قبول کرد که مرا به بهشت زهرا ببرد. در راه صورت و چشمان یگانه از خاطرم محو نمی شد. وقتی به مزار او رسیدیم سنگ قبرش نمناک بود. به او سلام کردم، گویی منتظر پاسخی بودم.
یادم می آید گفتم: یگانه ی عزیزم جوابم را نده با من حرف نزن، فقط بگو چرا رفتی و چشمان زیبایت را به روی من بستی.
خودم را روی سنگ قبرش انداختم و گریستم. رامتین مرا به زور از روی مزار یگانه جدا کرد و در آغوش گرفت. او هم با من می گریست. سپس گفت: عزیزم خواهش می کنم بیا از اینجا بریم، برای فرزندمان خوب نیست.
من می گریستم و می گفتم: بگذار با او حرف بزنم. تو که نمی دونی سنگ صبور زندگیم اون بود، حالا برای چه کسی درد دل کنم.
من که دست خودم نبود، همانند دیوانه ها ضجه می زدم و گریه می کردم. با فریاد رامتین به خود آمدم که گفت: دیگه نمی گذارم لحظه ای این جا بمونی، هم خودت رو آزار می دی، هم روح اونو. در ضمن اگر می خواهی با او صحبت کنی همه جا می تونی این کار رو انجام بدی. مطمئن باش اون هم هر جا که تو بری، روحش با توست. فقط نمی تونی اونو ببینی. خواهش می کنم اینقدر خودت رو آزار نده. همین حالا هم تو رو به خونه ی پدر و مادرت می برم. تو به اونها نیاز داری. فقط بیا از اینجا بریم.
آنگاه مرا داخل اتومبیل کرد و با تلفن همراهش شماره ی منزل پدرم را گرفت و مشغول صحبت شد. من نمی فهمیدم که او چه می گوید. بیهوش روی صندلی افتاده بودم. وقتی به هوش آمدم، خودم را روی تخت اتاقم دیدم و پدر و مادرم بالای سرم بودند.
از سرخی چشمان مادرم فهمیدم که او هم جریان را می داند. آوا و آرمان هم آنجا بودند.
آوا دستانم را گرفت و گفت: خوشبختانه نبضش طبیعی شد، فکر می کنم حالش بهتره.
چشمم به سرمی که به دستانم بود، افتاد. مادرم با ملایمت گفت: رها جان عزیزم حالت چطوره؟ باز هم صورتم خیس از اشک شد و گفتم: مادر، یگانه او پر پر شد و من موقع وداعش اونو ندیدم.
دستانم را فشرد و گفت: عزیزم به چیزی فکر نکن. یگانه مثل گل پاک بود. مطمئن باش جاش خوبه.
پدرم که دیگر نتوانست جلوی گریه خود را بگیرد از اتاق خارج شد.

آوا دستانم را گرفت و گفت: عزیزم به فرزندت فکر کن، به سلامتی اش که تا چند لحظه پیش به خطر افتاده بود. باور کن صدای قلب کودکت تا چند لحظه پیش ضعیف شده بود، ولی خوشبختانه باز به حالت اول بازگشته. پس کاری نکن که کودکت را از دست بدی.
سپس به همراه مادر و آرمان از اتاق خارج شد. رامتین کنارم نشست. موهایم را نوازش کرد. به صورتم خیره شده بود. آنقدر به هم نگریستیم که من خوابم برد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.
آن روزها بیشتر اوقات را در خواب سپری می کردم. به علت آرام بخش هایی که توسط پزشکم تجویز شده بود، فقط برای خوردن ناهار و شام و یا صبحانه از خواب برمی خاستم که آن هم به زور مادرم در گلویم ریخته می شد. رغبت به زندگی در من مرده بود. فقط برای کودکم دلم می سوخت و غذا می خوردم تا او زنده بماند.
وقتی به شکمم لگد می زد، روح زندگی در وجودم زنده می شد. عشق به فرزند و مهر مادری باز هم کار خود را کرد و میل زندگی را در من زنده کرد. تصمیم گرفتم به خاطر او هم که شده روحیه ی از دست رفته ام را بازیابم.
دلم برای رامتین هم می سوخت. در این مدت خیلی لاغر شده بود و صورتش را نتراشیده بود. غم بیماری من که بیشتر حالت روحی داشت، او را از پا انداخته بود. در آن چند روزی که خانه ی پدرم بودم، مادرم از او و آرمان خواسته بود که بیشتر به آنجا سر بزنند. آنها هم بیشتر وقتشان را آنجا می گذراندند.
وقتی حالم بهتر شد، تصمیم گرفتم به خانه برگردم. مادرم ابتدا راضی نبود، ولی به علت مشغله ی کاری رامتین و تنهایی مادرش بالاخره راهی منزل شدیم. دیگر دلم نمی خواست صدای ویولون را بشنوم. عکس های یگانه را که در پاریس انداخته بود و برایم فرستاده بود از همه جا جمع کردم و به صورتش نگریستم. او با من حرف می زد و طنین زیبای صدایش هنوز در گوشم پیچیده بود.
عکس ها و نامه هایش را جمع کردم و در پاکتی بزرگ نهادم و آن را در کمد اتاقم مخفی کردم. همانند یک گنج و یک یادگاری باارزش.
صبح روز بعد، وقتی با چشمان پف کرده از خواب برخاستم و به آشپزخانه رفتم، رامتین رفته بود و خانم سپهر هم در سالن مشغول مطالعه بود. آن روز صبح هم سلامم را با بی میلی پاسخ داد. من هم بی توجه به او به سوی آشپزخانه رفتم و برای خودم یک چای ریختم و به فکر فرو رفتم.
هر روز می گذشت و وقت وضع حملم نزدیک می شد. بالاخره آن روز از راه رسید و با درد شدیدی از جایم برخاستم.
رامتین را صدا زدم و از درد نالیدم. او هم با عجله لباس پوشید و تلفنی مادرم را در جریان قرار داد و دست مرا گرفت. سوار اتومبیل شدیم و به سوی بیمارستان حرکت کردیم.
وقتی به آنجا رسیدیم، پدر و مادرم هم منتظر ایستاده بودند.
بعد از کارهای اولیه ی بیمارستان بستری شدم و فرزندم بالاخره به دنیا آمد. یک دختر زیبا با موهای مشکی و چشمان روشن، درست مثل پدرش.
وقتی پزشک فرزندم را روی سینه ام نهاد، تمام دردها را فراموش کردم. تازه فهمیدم که مهر مادری چه زیبا و لذت بخش است. لذتی که با هیچ عشقی در این دنیای بزرگ قابل قیاس نیست.
بعد از یک روز که در بیمارستان بستری بودم، مرخص شدم و برای استراحت به منزل پدرم رفتم. آنجا یک گوسفند برای قربانی کردن انتظار من و فرزندم را می کشید و مادرم هم از خوشحالی این طرف و آن طرف می دوید تا همه چیز مرتب باشد.
رامتین از این همه محبت در تعجب بود. هیچگاه از مادرش این چنین محبتی را ندیده بود. محیط خشک و بی روح زندگی آنان با محیط شاد و پر جنب و جوش اعضای خانواده ی من قابل قیاس نبود.
مهربانو کارگر منزلمان هم برای کمک آمده بود و با یک قابلمه ضرب گرفته بود و آواز می خواند و ورود کودکمان را تبریک می گفت و پدر هم که با ضرب مهربانو دست می زد و شادی می کرد، ظرف اسپند را بالای سر من و نوزادم می گرداند.
وقتی در جایم نشستم، کودکم را از آغوش مادرم گرفتم و سخت به خود فشردم و به او شیر دادم. با اجازه ی رامتین نام فرزندم را یگانه نهادم تا یاد یگانه ی عزیزم هیچگاه از خاطرم نرود.
بعد از ده روز که حالم بهتر شد، به خانه بازگشتم. فکر می کردم حتماً به خاطر فرزندم خانم سپهر با من حرف می زند و به استقبالمان خواهد آمد، ولی دریغ که قلب او از سنگ بود و در سالن کوچکترین صدایی نمی آمد.
در گوش یگانه کوچولو گفتم این مادربزرگ سرسخت و لجباز تو برای استقبال تو هم نیامده، کاش لااقل خدا مهر تو رو در قلبش می انداخت تا کمی هم او با من مهربان می شد.
وقتی رامتین وارد خانه شد، به چهره ی او نگریستم. گویی او هم فهمیده بود که در دل من چه می گذرد ولی سرش را پایین انداخت و هیچی نگفت. برای اینکه غرورش را خدشه دار نسازم حرفی نزدم. سرم را پایین انداختم و به اتاق یگانه رفتم. اتاقی که با سلیقه ی خاصی آراسته بودم.
مادرم هم آنچه که یک نوزاد احتیاج داشت تا سن هفت سالگی را به یگانه هدیه کرده بود. اتاقش پر از اسباب بازی بود.
او را در تختش نهادم. یگانه در خوابی شیرین فرو رفته بود. در اتاقش را نیز باز گذاشتم تا اگر گریه کرد صدایش را بشنوم. سپس به اتاق خودم رفتم که چشمم در آینه به خودم افتاد. کمی چاق شده بودم و رنگم هم پریده بود. باید از فردا صبح به خودم می رسیدم.
خواستم از اتاق بیرون بروم که دیدم سایه ای به اتاق یگانه نزدیک می شود. خودم را پنهان کردم. دیدم خام سپهر است که دم در اتاق ایستاده و مردد است که برود یا خیر. ولی بالاخره عشق پیروز شد و او داخل اتاق پا نهاد.
خودم را آهسته به دم در اتاق یگانه رساندم تا ببینم چه می کند. او روی تخت یگانه خم شده بود و به کودک می نگریست. او را از تختش بلند کرد و در آغوشش گرفت و سخت به خود فشرد.
در دل خوشحال شدم. نخواستم خلوتش را به هم بزنم. رامتین را که پشت سر من ایستاده بود و به آن صحنه می نگریست به کناری کشاندم و به او گفتم مزاحمشان نشو، بگذار کمی با نوه اش اختلاط کنه.
سپس آرام خندیدم و اضافه کردم: امیدوارم با یگانه مهربون باشه.
فردای آن روز زندگی به روال عادی خود بازگشت. خانم سپهر، یگانه را از من می گرفت و روزها با او بازی می کرد و در آغوش خودش می خواباند. فقط برای شیر دادن او را به نزد من می آورد. من که دوست داشتم رابطه ام را با او خوب کنم، هیچی نمی گفتم و به این امر راضی بودم.
مثلاً یگانه را قنداق می کرد و به او آب قند می داد. کاری که پزشکان منع کرده بودند ولی من دم نمی زدم و چیزی نمی گفتم.
وقتی رامتین به او می گفت این کارها را نکند درست نیست، او می گفت: چه حرفها خودتو اینگونه بزرگ شدی و حالا منو قبول نداری.
گاهی شب ها بلند می شدم تا به یگانه سر بزنم، می دیدم او در اتاقش نیست. خانم سپهر او را به اتاق خودش می برد و در کنار خود می خواباند. اینگونه بود که یگانه بزرگ می شد.
آن روزها خانم سپهر باز هم با من خوب نبود. همانند سابق با من رفتار می کرد گویی من یک طفیلی در خانه او بودم و مزاحمی برای پسر و نوه و مهم تر از همه خودش. دیگر به این وضع عادت کرده بودم و به خاطر رامتین دم نمی زدم.
هر ماه یگانه را برای چکاب نزد دکترش می بردم. روزی که یگانه شش ماهه شده بود، وقتی می خواستم او را عوض کنم متوجه شدم او پای راستش را خوب حرکت نمی دهد. خیلی ترسیدم، وقتی او را نزد پزشک بودم او را معاینه کرد و گفت بهتر است یگانه را نزد یک پزشک اورتوپد ببرید.
وقتی موضوع را به آرمان گفتم آدرس یکی از دوستانش را به من داد که به تازگی از آمریکا آمده بود. من هم بدون معطلی یگانه را نزد پزشک متخصص بردم.
او بعد ازمعاینه ی کامل گفت حتما باید از پای او عکس بگریم. تمام مدت که عکس پای یگانه حاضر شود و دکتر جواب بدهد، قلبم در تب و تاب بود و آن چنان می زد که صدای تپش های قلبم را به وضوع می شنیدم.
وقتی دکتر سازگار عکس را ملاحظه نمود گفت: متآسفانه خانم مهرجو فرزندتان از پای راست دچار مشکل مادرزادی است.
این حرف دکتر چنان منقلبم کرد که احساس نمودم سقف مطب به سرم ریخته است. دکتر سازگار صحبت می کرد و من نمی شنیدم. به نزدیکم آمد و به صورتم نگریست و گفت: خانم مهرجو حالتان خوبه؟ چرا منقلب شده اید؟ تقصیر من بود. نباید اینگونه صریح با شما صحبت می کردم.
سپس با تلفن به منشی اطلاع داد که برایم آب قند بیاورد. من به سختی افکارم را متمرکز کردم و به فکر فرو رفتم. نمی دانستم چه کنم که دکتر سازگار لیوان آب قند را به دستم داد و گفت: کاش همسرتان همراهتان بود.
با صورتی غمگین به او گفتم: فکر نمی کردم موضوع اینقدر جدی باشه. خودم از او خواستم نیاد چون خیلی کار داشت.
دکتر سازگار یگانه را از آغوشم گرفت و گفت: متأسفانه خیلی جدیه ولی هر مشکلی را
برچسب ها: مجله فان سی » دانلود رمان مسافر عشق , کتاب سپیده عشق , رمانی ها - 176-رمان مسافر عشق , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان های دانلودی 98ia , ღ عشق رمان ღ , رمان مسافر مهتاب - رمـــــــان خــانــه , شازده کوچولو - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد , بلندی‌های بادگیر - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد , کتاب رمان مسافر عشق , رمان مسافر عشق , دانلود کتاب رمان مسافر عشق , دانلود رمان مسافر عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/14 تاریخ
کد :27153

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا