تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آناهیتا 11


آن سفر انگار براي خودش هم لازم بود تا به ذهنش فرصت تجزيه وتحليل مسائل پيش آمده را بدهد و او را وادارد به فكر چاره اي اساسي باشد.
وقتي به سرسبزي بيكران كوه هاي البرز رسيدند متوجه شد آني تكاني به خود داد اما پلك هايش را نگشود. چشم گرداند تا در جاده جايي براي پارك پيدا كند . با ديدن تابلوي قهوه خانه اي محلي كمي از سرعت ماشين كاست و پس از طي مسافتي، نزديك قهوه خانه ، كنار جاده پارك كرد.
- خانمي! يعني اين قدر خوابت مي اومد؟!
آني آهسته چشمانش را گشود و بي آن كه به كورش نگاه كند گفت: قرص خورده بودم. حوصله ي جاده نداشتم.
- ولي هنوز دو ساعتي مونده به مقصد برسيم و من حسابي حوصله ام ازسكوت سر رفته.
آني قدكشه اي كرد و نگاهي به اطراف انذاخت. بعد به دنبال كورش از ماشين پياده شد.
پس از نوشيدن چاي، ديگر، خواب از سرش پريده بود و با نگاهي خالي از شور و شوق، اطراف را تماشا مي كرد.كورش متوجه بود دوباره نگاه هاي سرد و يخي آني در چهره اش پديدار مي شوند و او به راحتي درهاي اندوه و نا اميدي را به روي خود گشوده. با اين تفاوت كه اين بار به جاي آن كه از ديگران انتقام بگيرد خود را آماج تير انتقام خودش قرار داده بود.
عصر هنگام بود كه وارد ويلاي نويد شدند. روز قبل نويد كليد .يلايش را به او داده بود و با لبخندي معنا دار گفته بود « ناه عسل خوش بگذره!» كورش با اخمي كه از روي شرم به ابرو نشانده كليد را از او گرفته و با خود فكر كرده بود چرا به آن موضوع نيانديشيده! در حقيقت او آن قدر نگران آني و صبا بود كه خود و احساسات خود را فراموش كرده بود.
چمدان بزرگ را همراه ساكي ديگر از پشت ماشين برداشت و داخل ويلا برد. آني اما به سمت دريا رفت. نگاه سبز و خاكستري اش را به آبي دريا دوخت و به امواج آرام آن حسرت برد.
با احساس كورش در كنارش، سر برگرداند و به او كه نگاهش مي كرد خيره شد. دلش فرو ريخت و فكر كرد مبادا روزي او را از دست بدهد!
صداي رعد و طوفان همراه بارش تند باران كورش را از خواب پراند. اولين شب حضورشان در ويلا بود و او جلوي تلويزيون خوابش برده بود. از فكر اين كه مبادا آني از آن صداهاي وهم آور بترسد از جاي بلند شد تا سري به او بزند. آرام به سمت اتاق خواب رفت و در را باز كرد. در تاريكي اتاق كمي طول كشيد تا متوجه شود تخت خالي ست. نفهميد چرا دلش ناگهان به شور افتاد. با سرعت به سمت دستشويي رفت و چند ضربه به در زد. اما پاسخي نشنيد . در را باز كرد اما آني آن جا نبود. به حمام و تك تك اتاق ها سرك كشيد. اما آني نبود. وحشت زده و با سرعت كاپشن بهاره ي خود را به تن كرد و از ويلا خارج شد. طوفان با بي تابي قطره هاي درشت و هراسان باران را به اين سو و آن سو مي كوبيد و صداي امواج خروشان دريا، خشم طبيعت را با همه يوجو به نمايش مي گذاشت. صداي فرياد كورش كه آني را صدا مي زد در ميان آن همه هياهو گم شد. او به حالت دو اطراف ويلا را گشت و بعد انگار از اول مي دانست آني كجاست به سمت ساحل دويد. از همان فاصله پيكر آني مشخص بود كه رو به دريا چون مجسمه اي سنگين ايستاده و باد و باران باراني اش را تكان مي داد.
كورش خود را به او رساند. سعي داشت خشم خود را مهار بزند و حال او را درك كند. وقتي بازوي او را گرفت دختر چنان جا خورد كه يه وضوح مي لرزيد.
- نترس. منم . . . مگه ديوونه شدي كه اين وقت شب توي اين هوا اومدي اين جا؟!
آني زمزمه اي كرد اما كورش نشنيد. آني دوباره كمي بلندتر حرفش را تكرار كرد و اين بار كورش به آن چه مي شنيد شك داشت. « مي خواستم خودم رو بكشم!»
ناباورانه و با چشم هاي از حدقه درآمده غريد: تو چي گفتي؟
فرياد آني چنان بلند بود كه حتي باد و طوفان در مقابل او كم مي آورد. ضجه اش چنان جگر خراش بود كه انگار تخته سنگي امواج دريا را پاره پاره مي كند و حركاتش به راستي مانند ديوانگاني بود كه ديگر قيد همه چيز را زده اند.
- مي خواستم خودم رو بكشم! . . . از خودم بدم مي ياد . . . از خودم بيزارم . . . نمي دونم چرا به اين دنيا اومدم؟ . . . چرا؟ هر چي فكي مي كنم دليل بودنم رو نمي فهمم . . . خودم رو نمي فهمم . . . من كي هستم؟ چي هستم؟ فرشته ي عذابم يا فرشته ي مرگ؟! حتي براي تو هم خوب نيستم. من چه فايده اي براي تو دارم؟ . . . چه نقشي توي زندگيت دارم؟ . . . تو به خاطر من خيلي چيزها رو از دست دادي . . . به خاطر من راحله رو از دست دادي . . . اون مي تونست تو رو خوشبخت كنه . . . من فقط براي تو دردسر آوردم. . . فقط ناراحتي . . . من هيچي نمي فهمم . . . با نفهمي خودم بابام رو كشتم . . . اون مرده كورش . . . جهانگير مرد . . . مامان ژانت مرد . . . صبا هم معلوم نيست چي بشه. . . از خودم بدم مي ياد. . . از دست هام . . . از پا هام. . . از موهام . . . از همه چيزم . . .
و با حالتي هيستيريك ضرباتي محكم بر بازوها و ران هاي خود وارد مي آورد. كورش كه از شنيدن آن حرف ها و ديدن آن رفتارها شوكه شده بود با ديدن فرود آمدن مشت ها بر بدن او به خود آمد و سعي كرد دست هاي او را نگه دارد. آني تقلا مي كرد و كورش با قدرت تمام دست هاي او را گرفت و او را به سينه ي خود چسباند تا توان حركت را از او بگيرد. او كمي ديگر تقلا كرد و بالاخره از شدت ضعف و ناتواني بي حال شد و آرام گرفت. باران هم چنان ضربات خود را بر پيكر آن دو فرود مي آورد. كورش با يك حركت او را از روي زمين بلند كرد و در حالي كه آب از سر و لباس شان روان بود به سمت ساختمان ويلا رفت. وقتي وارد ساختمان شدند، او را روي مبل نشاند و خواست برود كه آني دستش را محكم گرفت. كورش فهميد هنوز مامني براي هراس اوست.كمي خوشحال شد و كنار او نشست. آني به آغوشش خزيد و سرش را بر سينه ي او گذاشت. مانند نوزادي كه از صداي تپش قلب مادر آرام بگيرد از شنيدن صداي ضربان قلب كورش آرامش گرفت و كم كم به خواب رفت. كورش با افسوس و اندوهي فراوان او را كه برايش موجودي عزيز بود در آغوش گرفته و اميدوار بود آن فرياد ها و ناله ها كمي روح نا آرام و خفقان زده ي او را سبك كرده باشد.
دو هفته ي تمام از حضورشان در ويلا مي گذشت. آني به طرزي غريب آرام مي نمود. آن قدر راحت و آرام كه كورش را مي ترساند. در آن مدت چند مرتبه اي براي خريد، قايق سواري و گشت و گذار در جنگل از ويلا خارج شده بودند و هر بار عكس هاي يادگاري زيبايي با دوربين حرفه اي كورش گرفته بودند. وقتي كه فيلم ها را براي چاپ به شهر بردند آني با خنده گفت نيمي از عكس ها متعلق به اوست.
شب هنگام، عكس ها را روي زمين چيدند تا بهترين ها را برايي گذاشتن در قاب عكس انتخاب كنند. آني عكسي را كه از كورش هنگام باد زدن كباب در حياط ويلا گرفته بود برداشت و گفت: اين جا خيلي با مزه اي! شكل اون آقاهه شدي كه توي بازار كباب درست مي كرد.
كورش از يادآوري مرد ژنده پوش جگركي فريادي كشيد و بر سر او هوار شد.
بالاخره بعد از يك ساعت سه عكس به عنوان بهترين ها انتخاب شد. دي يكي آني با حالتي رويا گونه به دور دست هاي دريا خيره بود: سبزي پاك چشمانش بيش از هر زمان زير نور خورشيد نمايان بود و موهاي زيتوني روشنش درخشش خاصي داشتند.
يكي از عكس ها هم از كورش بود كه مستقيم به دوربين زل زده بود و لبخند جذاب و مهربان خاصش را بر لب آورده بود. آخرين عكس هم دو نفري در قايق گرفته بودند كه مرد قايق ران از آن ها انداخته بود. در آن عكس هر دو مي خنديدند و كورش زوري دست دور شانه ي باريك آنيتا انداخته بود كه انگار او در ميان بازويش گم شده!
روز قبل از بازگشت شان، آني تصميم گرفت از روي كتاب آشپزي، يك غداي خوب ايراني براي كورش درست كند. تا آن روز يا در رستوران ها غذا مي خوردند يا غذاهاي حاضري يا غذاهايي كه زمان كمي براي پخت لازم داشتند، درست مي كردند. در حقيقت كورش هنوز چيز چنداني از دست پخت همسرش نمي دانست.
آني با وسواس لپه ها را همراه با پياز و گوشت تفت داد و بعد رب گوجه فرنگي و زردجوبه را اضافه كرد. بعد مدام محتويات درون قابلمه را هم زد تا غذا شو زد. آب را اضافه مي كرد كه كورش وارد آشپزخانه شد. حوله ي حمام به تن داشت. موهاي خيسش روي پيشاني ريخته بود. با لبخند به قابلمه نزديك شد و نيم نگاهي به آني انداخت.
- قيمه درست مي كني؟
- بله، اما بايد قول بدي تا وقتي ميز رو نچيدم،به غذا ناخنك نزني.
- اِ ! باريك ا . . . . پس معني ناخنگ زدن رو هم فهميدي!
- بله. از صبا و عفيفه خانم ياد گرفتم.
- خوبه.
آني در قابلمه را گذاشت و به سمت ظرفشويي رفت تا برنج را بشويد. كور ش هم انگار با نخي نامرئي به او متصل بود به دنبالش حركت كرد.
- برنج رو پاك كردي؟
- مگه بايد پاك كنم!؟
- بله خانم. ممكنه سنگ ريزه اي چيزي باشه و من يا خودت رو بي دندون كني.
آني با گفتن « خوب شد گفتي!» خواست ظرف برنج را بردارد كه كورش او را از پشت در آغوش كشيد و در گوشش زمزمه كرد: بذار من برات پاك مي كنم.
آني به زحمت خود را از آغوش او بيرون كشيد و با اعتراض گفت: كورش! داري خيسم مي كني. برو لباس بپوش و بذار كارهاي اين غذا رو خودم انجام بدم.
كورش كه حالا به كابينت تكيه زده و با حالتي خاص او را برانداز مي كرد گفت: جشم خانم! امر، امر شماست. بنده مطيعم.
آني پشت ميز آشپزخانه نشست و در حال كنار زدن دانه هاي برنج گفت: فكر نمي كردم تو هم چاپلوسي بدوني.
اين بار كورش با صداي بلند خنديد و با همان چهره ي خندان از آشپزخانه خارج شد و طوري كه صدايش در تمام خانه مي پيچيد فرياد زد: اگر عاشق ها براي هم چاپلوسي كنند هيچ ايرادي نداره.
لبخندي شيرين بر لب هاي دختر جاي گرفت كه تا دقايقي همان طور باقي بود. وقتي قابلمه ي آب برنج را روي شعله ي گاز گذاشت، با برداشتن چند سيب زميني و چاقو به اتاق نشيمن رفت. هم زمان با او كورش هم در لباس راحتي خانه از اتاق خواب خارج شد .
- حسابي خانه دار شدي ها. اما بهتره آدم وقتي شئهرش از حمام بيرون مي ياد با يك نوشيدني گرم ازش پذيرايي كنه.
- مي بيني كه مي خوام سيب زميني خرد كنم . تو برو قهوه درست كن و براي هر دو مون بيار.
كورش با لبخند آهي از سر ناچاري كشيد و به آشپزخانه بازگشت. آني دومين سيب زميني را پوست مي گرفت كه زنگ تلفن همراه كورش به صدا در آمد. قبل از اين كه كورش خود را برساند، تماس قطع شد. او نگاهي به صفحه ي گوشي انداخت و گفت: نويده.
بعد خواست شماره بگيرد كه باز هم گوشي اش زنگ خورد.

بعد خواست شماره بگيرد كه باز هم گوشي اش زنگ خورد.
- جانم نويد؟ . . . سلام . . . چه طوري؟ . . . آره ما هم خوبيم .. . تو چت شده؟ . . . آهان. . . چه طور؟ . . .
در اين جا صدايش كمي مردد شد و زير چشمي نگاهي به آني كه سيب زميني و چاقو را كناري گذاشته و به او نگاه مي كرد ،انداخت.
- . . . اِ . . . سرما خوردي؟! چيز ديگه اي واسه ي خوردن نبود؟! . . . آره ،آره شماره و آدرس كاظمي رو توي دفترچه ام دارم. قطع كن خودم باهات تماس مي گيرم.
بعد در حالي كه سعي مي كرد آرام و خونسر باشد به سمت اتاق خواب بازگشت، در را پشت سر خود بست و با سرعت شماره ي نويد را گرفت.
- الو نويد چي شده؟
صداي گريه ي آرام نويد به او فهماند كه اتفاق بدي افتاده.
تمام توانش را جمع كرد و نام صبا را بر زيان آورد . صداي گريه ي نويد شدت گرفت، پاهاي كورش سست شد و روي لبه ي تخت نشست.
- درست حرف بزن نويد. صبا چي شده؟
با وجوي كه فهميده بود، با وجودي كه از صبح آن روز دلش شور مي زد، اما نمي خواست يا نمي توانست باور كند.
- ديشب توي خواب . . . توي حالت كما . . . تمام كرد . . . امروز صبح هم به خاك سپرديمش. . . واي كورش دارم ديوونه مي شم. همه ديوونه شدند. نمي دوني اين جا چه قيامتي يه . . . كورش . . . كورش صدام رو داري؟
كورش نفسش را به سختي از سينه بيرون فرستاد و تلاش كرد با وجود بغض بزرگي كه مانند يك سيب بزرگ گلويش را مي فشرد حرف بزند.
- چرا؟ . . . چرا ديشب خبر ندادي؟
- بابات نگذاشت. ترسيد بخواي شبونه برگردي با حال خرابت تصادف كنيد. از طرفي هم ثمره . . . ثمره خيلي بي قراري مي كنه . . . اون آني رو مقصر مي دونه. . . اگر آني رو ببينه حرف هاي نامربوط مي زنه. . .
صحبت هاي نويد به سختي به گوش كورش مي رسيد اما او مي توانست بفهمد او از چه چيز حرف مي زند.
- . . . آقا منصور نمي خواد اوضاع از ايني كه هست بدتر بشه. . . تو بايد كنار آني بموني. اون امانت صباست. . . نذار فعلا چيزي بفهمه ... يك كم بيشتر اون جا نگهش دار . . . كورش جان . . . مي دونم سخته ،اما اين كار رو به خاطر صبا انجام بده. حداقل هفت، هشت روز ديگه بمونيد . . . يا اصلا بريد شهرهاي ديگه رو بگرديد تا ثمره يك كم آروم بشه و ما بتونيم باهاش دو تا كلام حرف بزنيم.
حالا اشك هاي كورش هم بي وقفه روي گونه هايش جاري بود و او تلاش مي كرد صداي شكستن بغضش از اتاق بيرون نرود.
- تو از من چي مي خواي مرد؟ . . . آخه من چه طور مي تونم هفت، هشت روز فيلم بازي كنم. . . همين حالا من دارم مي تركم. . . واي نويد. . .
- من ديگه نمي دونم. . . هر طور خودت صلاح مي دوني، اما با اومدن تون به اين جا ممكنه اتفاقات بدي بيفته.
پس از قطع تماس، كورش سعي كرد با چند نفس عميق بر خود مسلط شود. كار بي نهايت سختي بود،اما او نمي خواست آني متوجه آن اتفاق شود. حداقل نه به آن زودي. بايد اول خوب فكر مي كرد، بعد تصميم مي گرفت. صورتش را با دستمال كاغذي پاك كرد و پنجره ي اتاق را گشود تا سرماي هوا، كمي از داغي و حرارت چشمان و صورتش بكاهد. بعد به سرعت لباس به تن كرد و از اتاق خارج شد. هنوز آثار فشار گريه در صورتش هويدا بود، پس بي آن كه به آني نگاه كند به سمت درخروجي رفت و در حالي كه پوتين و كاپشنش را مي پوشيد، با صداي بلند گفت: يك مشكل كاري پيش اومده، مي رم بانك و كافي نت. شايد كارم طول بكشه. تو ناهارت رو بخور.
بعد بي آن كه فرصتي به آني بدهد،در مقابل چشمان متعجب او از خانه خارج شد. او هنوز بهت زده بود كه صداي روشن شدن ماشين و دور شدن آن را هم شنيد. نگاهي به سيب زميني ها انداخت و آه بلندي از سر ناراحتي كشيد. چقدر براي پختن آن غذا زحمت كشيده بود و حالا كورش بي توجه به او و تلاشش، از خانه خارج شده و حتي براي ناهار هم باز نمي گشت.
كورش به اندازه ي يك كيلومتر كه از ويلا دور شد، حس كرد ديگر نمي تواند فرمان را كنترل كند. ماشين را به شانه ي خاكي جاده، كشيد، سرش را روي فرمان گذاشت و به بغضش به اجازه ي تركيدن داد. صداي گريه ي مردانه ي او دقايقي طولاني فضاي ماشين را پر كرده و حتي نگاه كنجكاو چند نفري كه از مقابلش مي گذشتند نتوانست او را كمي آرام تر كند. كورش شخص مهمي را در زندگي از دست داده بود. شخصي كه نه فقط جاي مادرش، كه جاي دوست و همراهي صادق و مهربان بود. زني كه مانند خواهري بزرگ تر در دوران كودكي او هم بازي اش بود و كم كم مانند مادر به او محبت مي كرد و بعد هم مثل يك دوست رازدار و فهيم كنارش بود. صبا معاني زيادي براي كورش داشت و تمام زندگي پدرش بود. كورش براي پدرش بيش از هر كس ناراحت و پريشان بود. منصور صبا را مي پرستيد و حالا زندگيش بدون او چگونه مي گذشت. و ثمره . . . ثمره در حساس ترين مرحله ي زندگي طعم تلخ بي مادري را مي چشيد و مهين داغ فرزند مي ديد و صنم . . . و نويد . . . و آني . . . آني اگر مي فهميد چه مي كرد؟ آيا ثمره و ديگر اعضاي خانواده مي توانستند با او همدردي كنند؟ آيا مي توانستند برق سرزنش را از نگاه خود دور كنند؟
تمام آن افكار به علاوه ب اندوه از دست دادن صبا كورش را درمانده كرده بود. سرش كم كم به مرز انفجار مي رسيد و با استيصال فقط آن را ميان دو دست مي فشرد. بالاخره پس از مدتي كه خودش هم نمي دانست چقدر شده، ماشين را روشن كرد و به سمت دريا رفت. دلش نا آرام بود و جاي خلوتي را مي خواست كه براي عزيزش عزاداري كند. آني نگاهي به ساعت ديوار چوبي انداخت. حدود چهار ساعت از رفتن كورش مي گذشت و هنوز خبري از او نبود. تلفن همراهش هم خاموش بود. به نظرش رفتار كورش خيلي مشكوك مي رسيد. چرا مي بايد تلفن از جانب نويد، آن طور او را به هم بريزد. ديگر حسابي نگران شده بود. با سرعت شماره ي نويد را گرفت. او تماس را پاسخ نداد. يك بار، دو باز، ده بار ديگر شماره ي نويد را گرفت اما او جواب نمي داد. خواست شماره ي منصور را بگيرد، اما ترسيد او را نگران كند. ناگهان چيزي در قلبش فرو ريخت و دلشوره اي غريب به جانش افتاد. كمي در خانه قدم زد و اين بار شماره تلفن خانه را گرفت.
صداي گرفته ي عفيفه خانم را به زحمت شناخت/
- الو، عفيفه خانم سلام.
پشت خط لحظه اي سكوت برقرار شد و بالاخره زن به حرف آمد.
- سلام مادر. چطوري؟ خوبي؟ كورش خان چطوره؟
- ما خوبيم. چه خبر؟
زن دوباره با مكث جواب داد.
- خبري نيست.
- چرا صداتون اين قدر گرفته؟
- سرما خوردم.
آني به ياد مكالمه ي كورش با نويد افتاد. نويد هم گفته بود سرما خورده.
- ثمره خونه هستش؟
- ثمره؟! نه . . . نه نيستش. راستش هنوز از مدرسه نيومده.
- چرا اين قدر دير كرده تا حالا بايد برگشته باشه.
- امروز كلاس فوق العاده داشته.
- بابا منصور چه طور؟
- آن روزها كورش او را قانع كرده بود كه پدرش را بابا منصور صدا بزند. به آني گفته بود كه پدر شوهر جاي پدر آدم محسوب مي شود، به خصوص منصور كه شوهر مادر او هم هست و از دوجانب پدر اوست.
آني هم براي به دست آوردن دل منصور و كورش و خوشحالي مادرش قبول كرده بود منصور را بابا منصور صدا بزند.
عفيفه كه از شنيدن آن كلمات اشك به ديده آورده بود با صدايي لرزان گفت: آقاي دكتر هم نيستند. بعدا تماس بگير. . . اِي واي مادر! غذايم ته گرفت. خدااحافظ.
ارتعاش و گرفتگي صداي عفيفه و غذايي كه ساعت سه بعد از ظهر در شرف ته گرفتن بود، شك آني را بيشتر كرد. نيم ساعت بعد بالاخره كورش بازگشت. چهره اش گرفته و خسته و شانه هايش كمي خميده بود. بي آن كه به آني نگاه كند با گفتن اين كه مشكل كاري اش حل نشده به اتاق خواب رفت و خود را روي تخت انداخت و چشمانش را بست.

آني با نگاهي پر از ترديد پا به اتاق گذاشت و پرسيد: چي شده؟
كورش با همان چشمان بسته پاسخ داد: چكم برگشت خورده. يك نفر با من دشمني كرده و حكم جلبم رو گرفته.
- چي گرفته؟
- حكم جلب. يعني حكم دستگيري. يعني اگر برگردم تهران بلافاصله پليس دستگيرم مي كند.
آني با دلواپسي لبه ي تخت نشست و گفت : آخه چرا؟ مگه چي كار كردي؟
- چك كشيدم. مبلغ چك زياد بود. فكر مي كردم تا امروز پول به حسابم واريز مي شه اما نشد. خودم هم چك داشتم كه برگشت خورده. نويد گفت چند روي برنگردم تا پول جور كنه.
- چرا از بابا منصور نمي گيري؟
- پول نقد مي خوام . پول زيادي يه. نمي خوام فعلا به پدرم چيزي بگم.
آني كه نمي توانست حرف هاي او را به راحتي بپذيرد با صدايي غمگين پرسيد: ناهار خوردي؟
كورش به دروغ گفت: آره، ساندويچ خوردم. حالا هم بهتره يك كم بخوابم. . . قرص سر درد داري؟
آني از جا برخاست و قرص مسكني براي او آورد.
- از صبح توي خونه حوصله ام سر رفته . . . مي رم بيرون يك كمي قدم بزنم. تو هم بخواب.
- باشه، برو. فقط زياد دور نشو.
- شايد برم توي روستايي كه اون طرف جاده هست.
- از جاده كه رد مي شي مراقب باش.
- باشه. تو هم خوب بخواب.
آني با تاني لباس پوشيد و با دلي آشفته از ويلا بيرون زد. خودش را به روستا رساند و از تلفن خانه ي آن جا با منزل مهين تماس گرفت. او بايد نويد را پيدا مي كرد. به جاي نويد يا مهين، راحله جواب تلفن را داد. با شنيدن صداي او خودش هم نفهميد چرا ناگهان گوشي را در جاي خود كوبيد. پس از كمي تامل با منزل صنم تماس گرفت. هيچ كس تماسش را پاسخ نداد. باز هم شماره ي خانه را گرفت و اين بار هم عفيفه خانم پاسخ داد. آني در لحظه اي تصميم گرفت صداي خود را تغيير دهد. كمي صدايش را نازك كرد و سعي كرد لهجه اش را بپوشاند.
- سلام. ثمره هستش؟ من دوستشم.
مي خواست با جمله هاي كوتاه احتمال شناخته شدنش را كاهش دهد.
- نه ، مادر جان ثمره خونه نيست.
- كجاست؟ من كار مهمي دارم.
- مگه خبر نداري كه مادرش فوت كرده. ثمره هم اون قدر حالش بده كه توي بيمارستان بستري شده.
گوشي از ميان انگشتان شل شده ي آني سر خورد و با چهره اي مات زده به ديوار مقابلش چشم دوخت. عفيفه خانم چند مرتبه او را صدا زد اما وقتي پاسخي نشنيد تماس را قطع كرد. آني حس مي كرد قدرت ايستادن ندارد. دستش را به ديوار گرفت و خود را به زحمت از كيوسك بيرون كشيد. مرد تلفنچي و چند نفري كه منتظر نوبت خود بودند با ديدن حال زار او از جا برخاستند.
يكي از زن ها به او نزديك شد و با لهجه ي غليظ مازندراني پرسيد: چي شده دختر؟ حالت خوش نيست؟
آني سرش را به دو طرف تكان داد و در حالي كه به سختي نفس مي كشيد از ساختمان كوچك مخابرات خارج شد و در امتداد خيابان خاكي به سمت بالا دويد. آن قدر بي وقفه دويد كه به انتهاي خيابان و آستانه ي جنگل كوهستاني رسيد. قبلا بك بار با كورش آن مسر را آمده بود. حدود يك ساعت پياده روي بود و او تمام آن را ه را دويده بود! گر جه سرعتش زياد نبود اما حتي لحظه اي مكث نكرده بود . به مسير سر بالايي كه داخل جنگل مي شد نگاه كرد و بدون ترديد از آن بالا رفت. از آلاچيقي كه در آن چاي و تنقلات مي فروختند عبور كرد و ميان درختان روي تخته سنگي نشست. پاهايش ديگر ياراي رفتن نداشت اما روحش مي خواست تا قله ي كوه برود... به شدت نفس نفس مي زد و فكرش درست كار نمي كرد. آن قدر بي حال بود كه حتي خود را روي تخته سنگ هم نمي توانست نگه دارد. به پايين سر خورد و روي زمين نم ناك ولو شد و تكيه اش را به صخره داد. عقلش مي گفت كه بايد گريه كند ، اما آن قدر شوكه شده بود كه انگار مغزش از كار افتاده بود. دقايقي طولاني همان طور نشست و بالاخره از شدت ترس، سرما و تنهايي ذهنش كم كم فعال شد. امكان نداشت ثمره او را ببخشد. يعني صبا مرده بود؟! منصور مي توانست او را تحمل كند؟ آيا آنها قادر بودند قاتل صبا را بپذيرند؟ آيا كورش باز هم مي توانست او را دوست داشته باشد؟ مهين، نويد و صنم، به طور حتم از او متنفر بودند. او هم موجب مرگ مادرش شده بود و هم باعث مرگ پدرش. اي كاش هرگز به ايران باز نمي گشت. اي كاش هرگز صبا و كورش را نمي ديد كه حالا آن طور از دست شان بدهد. از آن افكار اشك به چشمانش آمد و بالاخره توانست گريه كند. گريه اي كه خودش تا آن لحظه از خود به خاطر نداشت. اين حقش نبود . حقش نبود مادري را كه تازه، پس از سال ها به دست آورده بود آن طور باعث مرگش بشود و زود از دستش بدهد. اين انصاف نبود كه تنها عشقش آن طور با مادرش در ارتباط باشد. اين انصاف نبود كه درست وقتي فكر مي كرد غم هايش پايان يافته همه چيز آن طور غم انگيز شده بود. بيچاره صبا، بيچاره منصور و بيچاره ثمره و كورش و بيچاره تر از همه خودش كه آن قدر به يك باره تنها و بي كس شده بود.
صداي ضجه هاي او چند مرد محلي را كه از آن اطلف عبور مي كردند به سويش كشاند. با ديدن مردها چنان وحشت كرد كه گريه اش بند آمد. كرد مسن تر كه ترس دختر را درك مي كرد با لبخندي مهربان جلو آمد و گفت: طوري شدي بابا جان؟
لحن پدرانه و چشمان مهربان مرد اعتماد آني را جلب كرد و او توانست به زحمت بگويد: حالم خوبه!
- از آدم هاي اون طرف جاده هستي؟
آني آرام سر تكان داد.
- هوا داره تاريك مي شه. تنها اومدي اين جا؟
آني باز هم سر تكان داد.
- بلند شو دخترم. من كمكت مي كنم بري خونه ات.
آني از جايش برخاست. س
برچسب ها: دنیای رمان - رمان آناهیتا shahrnaz , رمان ایرانی و عاشقانه آناهیتا | شهرناز کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود کتاب , رمان مخصوص موبایل آناهیتا | شهرناز کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود کتاب , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان آناهیتا , رمانی ها - 174-رمان اناهیتا , رمان اناهیتا 2 - مجله فان سی , رمان [آناهیتا] - یک عشق , رمان اناهیتا فصل 15 - داستان و رمان های عاشقانه , رمان آناهیتا , دانلود رمان آناهیتا , دانلود کتاب رمان آناهیتا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/09 تاریخ
کد :26611

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا