تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آوای بی قراری


صدای عاقد مثل یک ملودی خوش آهنگ توی گوشش پیچید :
_ دوشیزه آسمان مقدسی ، برای بار سوم آیا وکیلم شما را با مهریه 500 سکه طلا و یک واحد آپارتمان به عقد دائم آقای غلامرضا دریانی در بیاورم ؟ وکیلم ؟
سرش را بلند کرد و به روبرویش نگاه کرد . عاقد پشت میزش نشسته بود ،او و غلامرضا روبرویش ، روی صندلی نشسته بودند . مادرش با نگاهی نگران و پدرش با چشمهایی عصبانی او را نگاه می کردند . سرش رو پایین انداخت و به آرامی گفت :
_ با اجازه پدر و مادرم ، بله ......
مهتاب ، خواهر غلامرضا ، کل کشید و دست زد . غلامرضا نفس حبس شده اش را به آرومی بیرون داد و لبخندی به رویش زد .
******
با جیغ بلندی که کشیدم چشمهایم رو باز کردم .همه چیز رو مه آلود می دیدم .دستم سنگین بود و درد می کرد آروم سرم رو برگردوندم ،به دستم سرم وصل بود و مادرم با چشمهایی که از فرط گریه قرمز شده بودند بالای سرم وایستاده بود . عمه نگین تا دید که چشم هام رو باز کردم به طرف اومد .اون هم گریه کرده بود .
_ عمه فدات شه عزیزم ، خوبی ؟
من اینجا چیکار می کردم ، مامان چرا داشت گریه می کرد، آه سرم ، داره منفجر می شه .دستم رو گذاشتم رو سرم و چشمهایم رو بستم .
_ آه سرم ......
مامان سریع خودش رو به بالای تخت رسوند و زنگ رو زد .
وقتی برای بار دوم چشمهایم رو باز کردم هیچ کدوم توی اتاق نبودند. هوا تاریک شده بود و نوری که از پنجره می آمد اتاق رو کمی روشن کرده بود .وقتی چشمهایم به تاریکی عادت کرد دیدم یه خانم میانسال روی صندلی که کمی با تخت من فاصله داره نشسته و یه پایش رو انداخته روی پای دیگه اش ، یه لبخند مهربون هم روی لبش بود .
تا متوجه بیدار شدن من شد بلند شد و چراغ رو روشن کرد و با مهربونی پرسید :
_ حالت چطوره دخترم ؟
با یه حالت گیجی بهش نگاه کردم .اومد سمتم و گفت :
_ من دکتر ایمانی هستم .منیره ایمانی . چند روزه که منتظرم باهات آشنا بشم .ولی مثل اینکه این دفعه مریض من خیلی ناز داره .هر بار که اومدم بالای سرت خواب بودی . خسته نشدی از این همه خوابیدن .بسه دیگه دختر .
با صدایی که خودم هم به سختی می شنیدم گفتم :
_ اینجا کجاست ؟ من چرا اینجام ؟مامانم کو؟
_ دختر جون یکی یکی بپرس چه خبرته . فشارت افتاده بود و حالت بد شده بود ، برای همین آوردنت بیمارستان .منتها شما خوش خواب تشریف داشتی و برای همین هم است که الان 3 روزه روی تخت بیمارستان جا خوش کردی و داری کسری خوابت رو جبران می کنی .
_ چی 3 روز ؟ آه خدای من حتما غلامرضا حسابی نگرانم شده .میشه بگین.......
وای نه ،حالا داشت کم کم همه چی به ذهنم بر می گشت . دوباره اون درد لعنتی توی سرم پیچید و شدیدا حالت تهوع بهم دست داد .
دکتر سریعا خودش رو به من رسوند و دستم رو گرفت و گفت :
_ حالت خوبه ؟ سر درد داری ؟
با تکان دادن سرم حرفش رو تایید کردم . همون طور که دستم رو گرفته بود روی گوشه تخت نشست و آروم گفت :
_ اینقدر خودت رو عذاب نده . هیچ چیز و هیچ کس ارزش این رو نداره که خودت رو به خاطرش اینطوری شکنجه کنی .حالا چند تا نفس عمیق بکش و سعی کن به یه چیز خوب فکر کنی ، مثلا یه کیک خامه ای قشنگ .راستی دوست داری کیک شکلاتی باشه یا معمولی ؟
آه این دکتر هم مخش عیب داره ....توی این گیر و واگیر داره از من سراغ کیک رو می گیره .
دکتر فشاری به انگشتام وارد کرد و گفت :
_ چی شد ؟ نتونستی تصمیم بگیری که کیک با چه طعمی دوست داری؟
_ میشه بگین من واقعا اینجا چیکار می کنم ؟ هیچ کس رو به خاطر یه افت فشار ساده این همه وقت توی بیمارستان نگه نمی دارند .
_ خوبه ، خیلی خوبه ، پس حواست برگشته سر جاش .
اخمی کردم و گفتم :
_ ولی این جواب سوال من نبود .
_ دقیقا ، برای اینکه این تو هستی که باید بهم بگی چه اتفاقی افتاده . من اینجام تا بهت کمک کنم به شرایط عادی و زندگی عادی ات برگردی .
خدای من ، این دکتر دیوانه است .بیشتر از من ،خودش احتیاج به دکتر داره .من که حالم خوبه ، زندگی عادی ...هه هه هه ...مگه الان دارم غیر عادی زندگی می کنم .
_ خانم دکتر ، می تونم بپرسم تخصص شما چیه ؟
خنده کوتاهی کرد و گفت :
_ من یه روانپزشکم . مدتیه که دیگه توی بیمارستان کار نمی کنم بیشتر وقتم رو صرف تدریس می کنم .مورد تو یه استثناء است . یکی از آشناهام خواهش کرد که بهت سر بزنم و اگه بتونم بهت کمک کنم .
_ ولی من که مشکلی ندارم .به قول خودتون فقط یه کمی فشارم پایینه همین .
_ خیلی خوشحالم که این رو می شنوم .امیدوارم که همیشه خوب و سرپا باشی .دیگه دیر وقته من باید بروم .تو هم بهتره استراحت کنی .فردا باز هم به دیدنت میام .اگه یه دقیقه دیگه هم دیر کنم شوهرم خونه راهم نمی ده .
این رو گفت و خندید....شوهرش هم مثل خودش حتما خله .....وا چه معنی داره زنش رو راه نده .اگه غلامرضا یه همچین حرفی ..........
غلامرضا.....عقدمون....مهریه ام.......اون پاکت......
بی اختیار فریاد زدم :چرا.....؟ اشکهام از روی گونه هام سر می خوردند و روی ملافه می افتادند.
خانم دکتر روی صندلی کنار تختم نشسته بود و در سکوت نگاهم می کرد.یه مدت که گذشت نگاهی به ساعتش کرد و گفت :
_ خیلی خوب یه ربع تخیله احساسی کافیه .حالا این دستمال رو بگیر و اشک هات رو پاک کن می خواهم مثل دو تا آدم عاقل با هم حرف بزنیم .
_ چه حرفی خانم دکتر .دیگه حرفی برای گفتن نمونده .اون گذاشت و رفت ، تنها چیزی که می تونم بگم همینه .گذاشت و رفت .....
جمله ام توی هق هقهام نا تمام موند .....
_ ببین دخترم بهتره با هم رو راست باشیم .فکر نمی کنی که دیگه وقتش رسیده که به خودت بیایی .تا کی می خواهی روی این تخت با کمک داروهای آرام بخش ، خواب بری .الان یک ماه و نیم هست که تو توی این وضعیت هستی و هیچ کس هم نمی تونه به تو کمک کنه جز خودت . تا تو نخواهی هیچ کاری از دست کسی بر نمی یاد .
با شنیدن این جمله اونقدر تعجب کردم که گریه ام قطع شد ....یعنی چی که من یک ماه و نیمه اینجام .....
_ چیه تعجب کردی ؟ باید هم تعجب کنی .اونقدر خودت رو توی گذشته حبس کردی که حساب شب و روز از دستت در رفته .دو هفته اولش که کاملا بیهوش بودی .دائما دچار حملات عصبی می شدی و نفست می گرفت و مجبور بودیم زیر ماسک اکسیژن ببریمت ، بعدشم که حملات عصبی ات کمتر شد ، هر دو سه روز یکبار به هوش می آمدی و چند کلمه حرف می زدی که همش هم به نامزدت خطم می شد و دوباره بیهوش می شدی .
با صدایی لرزان گفتم :
_ نامزدم ؟ الان کجاست ؟ برگشته ؟ اومده سراغم ؟
_ من اطلاعی ندارم. شاید هم اومده باشه ولی من چیزی نمی دونم .خوب حالا خانم خوشگله نمی خواهی برام تعریف کنی چه اتفاقی افتاده ؟
_ چه اتفاقی افتاده ؟ چه سوال ساده ای ولی جوابش اونقدر سخت و مشکله که از پس گفتنش بر نمی آیم .
لبخند محوی روی لب دکتر نشست .از جایش بلند شد و نزدیکتر اومد و آروم و زمزمه وار گفت :
_ پاک کردن صورت مسئله راه حل خوبی نیست ، بهترین راه روبرو شدن با مسئله است . تا وقتی نخواهی بپذیری که مشکلی وجود داره نمی تونی کاری برای حلش انجام بدی .خوب در مورد حرفهام فکر کن .هر وقت تصمیم گرفتی منو خبر کن تا بیام .فعلا شب بخیر .
بدون اینکه بهم اجازه بده عکس العملی نشون بدم از اتاق خارج شد .یعنی واقعا من بیشتر از یکماه بود که تو بیمارستان بودم . آه غلامرضا ، تو با من چه کردی ؟ ....آخه به کدوم گناه نکرده ای این طور مجازاتم کردی ؟ من که چیزی جز محبت و عشق بهت ندادم به خاطر تو مقابل خانواده ام ایستادم ، من حتی تو روی پدرم ایستادم و ازش سیلی خوردم .....
*****
با باز شدن در اتاق دو جفت چشم منتظر و نگران به طرف دکتر چرخیدند . آقای مقدسی به طرف دکتر رفت و پرسید :
_ خانم دکتر وضعیتش چطوره ؟
_ نمی دونم فعلا نمی تونم چیزی بگم باید اول کمی باهاش صحبت کنم بعد .
دکتر نگاهی به ساعتش کرد ادامه داد :
_ آقای مقدسی منو باید ببخشید یه کار مهم دارم که باید حتما سر وقت برسم . این شماره تماس منه .حتما فردا با من تماس بگیرید تا یه وقت بزاریم و صحبتی با شما و خانمتون داشته باشم .
مادر در حالی که به زحمت روی پاهایش بند بود ناله کنان گفت :
_ دکتر یعنی میشه من دوباره دختر شیطتون خودمو رو داشته باشم ؟
_ البته ، فقط امیدتون به خدا باشه .من از فردا شروع می کنم و باهاش وقایع یک چند ماه اخیر رو مرور می کنم .
مادر که زانوهایش تحمل سنگینی بدنش رو نداشت روی نیمکت سالن وار رفت :
_ ولی خانم دکتر اینجوری که حالش بدتر میشه .
_ شاید ولی بهتر از اینکه که زندگیش رو در بی خبری و بیهوشی بگذرونه .به هر حال اگه واقعا می خواهید بهش کمک کنید باید به توصیه ها من عمل کنید . و اول از همه اینکه همین الان با همسرتون برگردید خونه . بهتره فعلا کسی از آشنایان به دیدنش نره .
_ خانم دکتر آخه چطوری بزارم و برم خونه وقتی جگر گوشه ام اینجا افتاده ؟
_ به هر حال اگه می خواهید که من دکتر معالج دخترتون باشم باید به حرف های من گوش بدید از همین لحظه هم، مریض من ممنوع الملاقات میشه .ببخشید ولی من دیگه باید برم کار واجبی دارم فعلا خداحافظ .
با رفتن دکتر، مادر بغضش ترکید و های های گریه اش راهروی بیمارستان رو پر کرد .
******

صبح با صدای پرستاری که داشت سرمم رو چک می کرد چشمم رو باز کردم . شب بدی رو گذرونده بودم و تمام شب کابوس دیده بودم . با اینکه چند ساعتی خوابیده بودم ولی آنقدر خسته و بی رمق بودم که حتی قادر به حرکت دادن دستم هم نبودم . مثل این بود که واقعا توی اون کابوسها راه رفته بودم و جیغ کشیده بودم و از بلندی پرت شده بودم .
پرستار با لبخندی که روی لبش بود داشت فشارم رو چک می کرد که در باز شد و قیافه مهربون و شاد دکتر توی چهارچوب در ظاهر شد .توی دستش یه جعبه کوچیک شیرینی بود . با انرژی و سر حال سلام کرد و جعبه رو روی میز تختم گذاشت . نمی دونم چرا از دیروز که باهاش صحبت کردم یه حس عجیبی بهش دارم . حس می کنم آدم قابل اعتمادیه .
توی این فکرها بودم که دیدم دکتر اومد کنار تختم و گفت :
_ خانم خوشگله ناسلامتی من جای مادر شوهرت هستم .نه سلامی نه احترامی ، نه توجهی .اگه عروسم بودی کاری می کردم پسرم همین فردا طلاقت بده .
بعد هم شروع کرد به خندیدن . لبخند تلخی روی لبهام نشست . همیشه از این کلمه متنفر بودم، طلاق ، عملی که عرش خدا رو به لرزه می انداخت ، یعنی آدم ها آنقدر خودخواه بودند که حاضر نبودند کمی از خواسته ها و توقعات خودشون کم کنند و با هر باد مخالفی سر بلند می کردند و ساز جدائی می زدند . ( وای خدای من چه ادیبانه هم حرف می زنم من ) .
از این فکر خنده ای روی لبم اومد و دکتر هم که با نگاهش داشت تمام تار و پود ذهنم رو زیر و رو می کرد گفت :
_ چیه می خندی ؟ فکر می کنی برای مادر شوهر شدن خیلی پیرم ،آره ؟
_ نه فکر می کنم برای مادر شوهر شدن خیلی مهربون هستید .مطمئنم حتی پسری هم ندارید که بخواهید برای عروستون مادر شوهر بازی در بیارید .
دکتر نگاهی بهم انداخت و گفت :
_ اتفاقا اشتباه می کنی .پسر دارم اونم یه گل پسر .
گل پسر ، چه کلمه مشمئز کننده ای . اول و آخرش یه پسره دیگه . همشون سر و ته یک کرباسن .
با دیدن اخمی که از این فکرها صورتم رو پوشونده بود ، دکتر سری تکون داد و گفت :
_ البته چه گل پسر چه بد پسر بلاخره همه شون مرد هستند .
از اینکه تونسته بود حدس بزنه به چی دارم فکر می کنم کمی خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم .
دکتر نگاهی به دور تا دور اتاق کرد و بعد هم به طرف پنجره رفت و پنجره رو باز کرد و گفت :
_ هوای خیلی خوبیه نظرت چیه بریم بیرون و توی چمن های محوطه بشینیم .
_ خانم دکتر احساس خستگی می کنم الان نمی تونم .
دکتر لبخندی به روم زد و گفت :
_ خوب هر کی مثل تو تمام مدت رو بخوابه احساس کسالت می کنه . بزار کمکت کنم بلند شی و از تخت بیای پایین . حداقل بیا کنار پنجره بشین کمی هوای تازه بهت بخوره .
بعد هم اومد طرفم و کمک کرد از تخت بیام پایین . احساس ضعف و سرگیجه می کردم . انکار که پاهام تحمل وزن بدنم رو نداشت .به شونه های دکتر تکیه کرده بودم هر آن می تونستم روی زمین ولو بشم . به سختی چند قدم برداشتم ولی دیگه قادر نبودم حرکتی به پاهام بدم .
آروم زمزمه کردم :
_ حالم خوب نیست .سرم گیج می ره .
_ مهم نیست . این سر گیجه یه عکس العمل ناخوداگاه از ضمیر وجودته .در واقع خودت داری در مقابل حرکت کردن مقاومت می کنی .ببین چند قدم دیگه هم بیایی می تونی روی کاناپه کنار پنجره بشینی .
آروم، آروم قدم بر می داشتم و همچنان به خانم دکتر تکیه داده بودم . با رسیدن به کاناپه روی اون ولو شدم .احساس می کردم کاملا از انرژی تهی شدم .راهی رو که اومده بودم برام اونقدر طولانی بنظر می رسید که با خودم گفتم : حالا چطوری باید برگردم روی تختم ؟.
خانم دکتر کمکم کرد تا روی کاناپه بشینم خودش هم رفت و یه صندلی آورد و روبروی کاناپه گذاشت و نزدیک من نشست . خیلی آروم و بدون عجله کارهایش رو انجام می داد . نشست و پاهاش رو انداخت روی هم و همین طور که اون لبخند همیشگی روی لبش بود گفت :
_ خوب حالا اول تو شروع می کنی یا من شروع کنم ؟
از پنجره داشتم محوطه پر از درخت بیمارستان رو نگاه می کردم محو گلهای توی باغچه شده بودم . یعنی واقعا الان یکماه بیشتره که من اینجام ؟
صدای دکتر منو از فکرم بیرون کشید
_ چه خبر مگه ؟ یه تصمیم کوچولو که این همه وقت فکر کردن نمی خواهد . اصلا خودم اول شروع می کنم .
اهم، اهم ، صداشو صاف کرد که بیشتر حالت مسخره بازی داشت :
_ من اسمم منیره است . منیره ایمانی . یه روانپزشکم . حدودا 30سالی میشه که ازدواج کردم و دو تا دختر دارم و یه پسر . یکی از دختر هام ازدواج کرده و یکی دیگه هنوز درسش رو ادامه می ده . پسرم هم یک ماه پیش برای ادامه تحصیل رفت فرانسه . خیلی دلم برایش تنگ شده . خوب این معرفی نامه من بود .حالا تو از خودت بگو. در ضمن اینقدر هم دکتر ، دکتر نکن . اونوقت احساس می کنم یه پیرزن 80 ساله هستم . من اسم دارم ، منیره ، اسمم رو صدا کن لطفا .
_ اجازه بدین من همون دکتر صداتون کنم . آخه صدا کردن به اسم یه کم زیادی بی ادبی میشه .
_ نگران نباش .هیچ هم بی ادبی نمی شه . من اینجوری راحت ترم . خوب من منتظرم شروع کن .
نگاهم رو به طرف پنجره دوختم و گفتم :
_ منتظر شنیدن چی هستین ؟ بدبختی هام ، بدشانسی هام که هیچ وقت دست از سرم بر نمی دارن . من اگه واقعا شانس داشتم یه پسر به دنیا می اومدم .
آروم پاهام رو جمع کردم تو شکمم و با دستهام بغلشون کردم . نگاهم رو از پنجره برداشتم و به سمت دکتر چرخوندم . همون طور آروم و با یه لبخند نشسته بود ،انگار انتظار شنیدن این حرف رو داشت . سکوتش یه جورهایی اذیتم می کرد .اون که هیچی نمی دونست ، نمی دونست بر من چه گذشته بود .اگه می دونست این جوری جلوی من نمی نشست و اون لبخند مسخره رو به من نمی زد . حالت تهوع داشتم و سرم گیج می رفت . چشمهامو بستم و سرم روی روی دستهام گذاشتم .
هنوز سکوت کرده بود . و این بیشتر و بیشتر عصبی ام می کرد . با صدایی که به سختی کنترلش می کردم که تبدیل به فریاد نشه گفتم :
_ دکتر شما هیچی نمی دونید . هیچی .باشه بهتون می گم ببینم بازم اون لبخند رو بهم می زنید .....

همین جور که چشمهام بسته بود و سرم رو روی دستهام گذاشته بودم با صدایی که از ته چاه در می اومد شروع کردم به حرف زدن :
_ اسمم آسمانه . آسمان مقدسی . مثلا تک دختر خونه هستم . یه برادر دارم که دو سال از من کوچیکتره . سامان ، پدرم یه نظامی بود و مادرم هم خانه دار . پدرم به خاطر شرایط شغلی و آدمهایی که مدام باهاشون سر و کار داشت به همه چی با دیده بدبینی نگاه می کنه مگر عکس این قضیه بهش ثابت بشه . از وقتی یادم می یاد ما مدام در حال اسباب کشی بودیم و هیچ وقت بیشتر از دو یا سه سال یه جا ساکن نشدیم . این چند سال آخر برگشتیم به شهر خودمون . پدر یه سال پیش باز نشسته شد و الان هم توی یه شرکت توزیع مواد غذایی که مال یکی از آشناهاس کار می کنه . به جز خونه و ماشینی که اون هم پدر با پول بازنشستگی اش خرید چیز دیگه ای نداریم . یه خانواده کاملا معمولی .
من توی جنوب به دنیا اومدم . وقتی دوسالم بود پدر رو به کردستان منتقل کردن و ما هم به دنبالش . برادرم توی همدان به دنیا اومد .
از زمانی که به خاطر می اورم برادرم همیشه توی خونه از جایگاه ویژه ای برخورد بود و همیشه به من زور می گفت . انکار سقف آسمون سوراخ شده و این برادر من از آسمون افتاده . و تنها جرم من اینه که دختر هستم . اجازه نداشتم هیچ دوستی داشته باشم و هیچ دوستی رو به خونه دعوت کنم یا دعوت دوستی رو برای مهمونی و تولد و این جور چیزها قبول کنم . وقتی پا به دبیرستان گذاشتم پدر با صراحت بهم گفت که اجازه ندارم شماره تلفن خونه رو به کسی بدم . اصلا دوست به چه درد آدم می خوره در واقع دوست به چه درد یه دختر می خوره جز اینکه اون رو از درس دور می کنه و ممکنه باعث انحرافش بشه . ولی پسرشون باید تا می تونست دوست برای خودش دست و پا می کرد مگه یه پسر می تونه تنها باشه حتما باید دوست داشه باشه .
خیلی مسخره اس نه . تو خونه ما این جور فرق گذاشتن ها خیل طبیعیه . با اینکه برادرم دو سال از من کوچیکتره ولی قد بلنده و هیکل درشتی داره برای همین هم از من بزرگتر به نظر می یاد . همیشه برای من ادای برادر بزرگتر رو در میاره . از وقتی هم رفت دبیرستان دیگه بدتر. مدام به من گیر می داد و سر هر بهانه بیخودی به جون من می افتاد که چی مثلا امروز چرا موقع اومدن به خونه سرت رو پایین ننداخته بودی یا چرا جلوی مغازه یه لحظه وایستادی و ویترین مغازه رو نگاه کردی ، هر دو سه روز یه بار یه گرد و خاک حسابی راه می انداخت و بعد کلی غر غر کردن و در نهایت کشیدن موهای منه بدبخت آروم می گرفت وقتی گریه می کردم و به مامان یا بابا شکایت می کردم فقط خیلی ریلکس می گفتن ، برادرته عیبی نداره تو هم حرفش رو گوش کن دیگه .خوب راست میگه چه معنی داره اصلا دختر نفس بکشه باید بره سرش رو بزاره زمین و بمیره .......
چند ماه بیشتر به بازنشستگی پدرم نمونده بود که فرمانده یکی از شهرهای مرزی توی درگیری کشته شد و از پدرم خواستن یه مدت به جای اون بره تا یه فکری برای انتخاب یه فرمانده برای اونجا بکنن و چون اون شهر مرزی خطرناک بود قرار شد ما همین جا بمونیم و پدر تنها بره .این موضوع باعث شد سامان میدون رو خالی ببینه و بیشتر جولان بده . خودش رو رسما مرد خونه می دونست و مدام هم این منه بیچاره بودم که باید با کتک خوردن ثابت می کردم که اون مرد خونه است . اما وقتی حرف خرید کردن و نون گرفتن می اومد اون کار داشت باید می رفتپیش دوستاش ،قرار داشت و اصلا دختر به چه دردی می خورد ،به درد این جورکارها دیگه . اون روزها هر بار بعد از دعوا با سامان ، توی دلم آرزو می کردم یکی پیدا بشه و بیاد خواستگاری من و با خودم می گفتم اولین خواستگاری که بیاد بهش جواب مثبت می دهم و از این جهنم می روم .ولی باز هم از شانس نحس من هیچ خواستگاری در خونه رو نزد و من همچنان بدون هیچ انگیزه ای روزهامو می گذروندم .
توی مدرسه چند تا همکلاسی داشتم که باهاشون دوست بودم اونها شرایط منو می دونستند و بهم دلداری می دادند که دنیا همین جوری نمی مونه و بلاخره اوضاع بر وفق مراد منم میشه . من حرفی از دوستام توی خونه نمی زدم و از بیکاری خودم رو با درسم مشغول می کردم تا اینکه ...
چند ماه قبل یعنی درست یک هفته بعد از تعطیلات عید بود که ....
تو حیاط مدرسه از دوستام خداحافظی کردم و تنها اومدم بیرون . سامان قدغن کرده بود با کسی توی مسیر مدرسه همراهی کنم . می گفت چه معنی داره چند تا دختر راه بیفتن توی کوچه و خیابون و تا برسن خونه هی کر کر خنده ......بدیش این بود که فقط کافی بود دست از پا خطا کنم و از دستورات صادره سرپیچی کنم از شانس بد من همون موقع یا خودش پیدا میشد یا یکی از اون دوستهای بدتر از خودش و می رفت همه چی رو می گذاشت کف دست سامان.
ساعت 4 بعد از ظهر بود و همه جا خلوت . چون سال آخر بودیم و قرار بود کنکور بدیم ، مدیر مدرسه ساعت درسی رو زیاد کرده بود تا بتونه آخر اردیبهشت کلاسهای ما رو تعطیل کنه و ما وقت بیشتری برای مطالعه داشته باشیم .آروم سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم می رفتم خونه ...
_ ببخشید خانم . میشه لطفا کمکم کنید .
به طرف صدا برگشتم ، واووووووووووو چه تیکه ایه ....

به طرف صدا برگشتم ، واووووووووووو چه تیکه ایه ....&&&&&
یه پسر خوش تیپ و خوش هیکل ، وای خدای من دلم غش و ضعف رفت ، خدایا چی می شد برای یکبار هم که شده صدای منو بشنوی ، خدایا چی میشد اگه این پسر می اومد خواستگاری من و منو از دست این سامان دیونه نجات می داد . .....
هی ، هر چند که از قدیم گفتن آرزو بر جوانان عیب نیست .
_ببخشید خانم .من قصد مزاحمت ندارم .
به خودم اومدم و با صدایی لرزون گفتم :
_ چه کمکی از دست من بر میاد ؟
یه برگ کاغذ به طرف گرفت و گفت :
_ دنبال این آدرس می گردم . بیشتر از یه ساعته که دارم دور خودم می چرخم . من اهل این شهر نیستم اینجا غریبم . تا همین جا هم با کلی پرس و جو از این و اون رسیدم .
به کاغذی که به طرف دراز شده بود نگاه کردم . کاغذ رو گرفتم و آدرس رو خواندم . کوچه روبرویی ما بود .
کاغذ بهش برگردوندم و گفتم :
_ کوچه رو می شناسم راه زیادی نیست . کوچه روبرویی کوچه ماست ولی پلاک رو نمی دونم چون زیاد توی اون کوچه نرفتم .
لبخندی قشنگی صورت مرد رو پوشوند .وای خدایا دلم می خواهد برم و خودم رو از گردنش آویزون کنم ...
_ خدا رو شکر واقعا متشکرم خانم . من قرار کاری مهمی دارم و باید 40 دقیقه پیش اونجا می بودم . اگه میشه بفرمایید بشینید تو ماشین و منو راهنمایی کنید .
وااااااااااااااااای خاک عالم . تو دلم یه جیغ بنفش کشیدم و با خودم گفتم : من برم بشینم تو ماشین تو . اگه سامان یا یکی از آشنا ها و دوستهای سامان ببینند که سامان سرم رو گوش تا گوش می بره . حالا خوبه کمی دیرتر از معمول کلاس هامون تعطیل میشه و سامان تنبل این ساعت تو خونه خوابه وگرنه که تا حالا خبر به گوشش رسیده بود و سر و کله اش پیدا شده بود .
_ مشکلی هست خانم ؟
با صدای مرد به خودم اومدم و با دستپاچگی گفتم :
_نه نه ، من آدرس رو براتون می کشم تا شما بتونین راحت و بی دردسر کوچه رو پیدا کنید .
_ لطفا سوار ماشین بشین و اجازه بدین با هم بریم .
_ متاسفم ولی من نمی تونم با شما بیام ممکنه یکی منو توی ماشین شما ببینه و برای من دردسر بشه .
مرد لبخند دیگه تحویلم داد و آه لبو لوچه ام سرازیر شد
_ باشه هر جور راحت هستین . اگه براتون ممکن باشه می خواستم پیشنهاد بدم که ، شما جلو حرکت کنید من هم با فاصله از پشت سر شما می یام هر کوچه که شما واردش شدید منم کوچه روبروی اون رو می رم . می دونید واقعا این قرار برام مهمه و باید هر چه زودتر برسم .
قبول کردم و راه افتادم . صدای قدمهاشو که پشت سرم می اومد می شنیدم . وقتی می خواستم برم توی کوچه زیر چشمی نگاهی کردم دا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 11- رمان آوای بی قراری , ASOODEROMAN - رمان آوای بی قراری(کامل) , رمان ایرانی و عاشقانه آوای بی قراری | بی کس کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , یک عشق , رمان [مسافر عشق] - یک عشق , دل نوشته و دکلمه هایی تنهایی و بی قراری - سایت عاشقانه 98 لاو , کندو | دنیای رمان برای اندروید , رمان آوای بی قراری , کتاب رمان آوای بی قراری , دانلود رمان آوای بی قراری , دانلود کتاب رمان آوای بی قراری ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/09 تاریخ
کد :26602

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا