تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان برادر ناتنی


در اتاقش رو باز كرد و گفت : رادين جايي مي ري ؟
بي اعتنا اوهومي گفت و بلوزش را كه تن مي كرد ، پايين كشيد .
ـ كجا مي ري ؟
ـ مي شه نپرسي ؟
ـ نه ...من نبايد بدونم تو كجا مي ري ؟
به تبعيت از او گفت : نه .
رايكا وارد اتاق شد ، در را پشت سرش بست و گفت : باز چت شده ؟
ـ من كه خوبم .
و با گفتن اين حرف برگشت نزديك بود با سر بره تو صورت برادرش . با اينكه پنج سال از او كوچكتر بود اما تقريباً هم قدش بود . بي حوصله سمت كمد چرخيد و درش را باز كرد . رايكا ملايم و مهربان پرسيد : رادين ....
جوابي نداد . كمربندي از كمد برداشت و مشغول بستن شد .
ـ رادين خيلي كله شقي ، هر جا مي خواهي برو ، فقط ساعت 9 برگرد ...
با تمسخر پرسيد : اون وقت ساعت 9 چه خبره ؟
ـ خونه ي عمه دعوتيم ...
سري تكان داد . به تيشرت نازكش اتكلون زد و خودش را در آينه نگاه كرد . خوشش نيامد . تيشرت سبز رنگ آستين كوتاهش بيشتر با اين شلوار و كمربند مي آمد . با اين فكر بلوزش را كند و زير پايش انداخت و سمت كمد رفت . رايكا همان طور كه نگاهش مي كرد گفت : جمعش كن ....
متنفر بود از اينكه رايكا آن قدر اون رو زير ذره بين قرار مي داد و يا اشكالش را مي گرفت عصبي گفت : مريم جمع مي كنه .
ـ مريم كلفتت كه نيست ....
تيشرت سبز رنگش را پوشيد و گفت : منم اينو نگفتم ...هميشه اين كارها رو مي كنه . بدون اينكه كسي بهش بگه ...اين بار هم ....
رايكا ميان حرفش پريد و گفت : كار هات رو مي كنه چون تو خودت انجام نمي دي ...
ـ اصلاً من در اتاقم رو قفل مي كنم كه اينقدر مريم به زحمت نيافته ....خودمم و اتاقم ...دوست دارم به هم ريخته باشه ...
ـ مريم برات خيلي زحمت كشيده ، بزرگت كرده ، يعني به نظرت اون قدر لياقت نداره كه مامان صداش كني ؟
ـ بازم حرف هاي تكراري ؟
ـ تو هيچ وقت اون رو درك نكردي ...
ـ كي ؟ مادرت رو ؟
ـ اون مادر تو هم هست رادين ...اين رو بفهم ...اون تو رو بيشتر از من دوست داره.
رادين پوزخند صداداري زد كه رايكا گفت : من كه جاي تو بودم شرمنده مي شدم ...مي فهمي وقتي بهش بي محلي مي كني چه حالي ميشه ؟
عصبي سمت رايكا برگشت و گفت :مي فهمي اون مادر من نيست ...مي فهمي ؟
رايكا پلك هايش را باز و بسته كرد و گفت : اون مامان هر دومونه ....
رادين با فرياد گفت : مادر من خيلي سال پيش مرده ...وقتي به دنيا اومدم .
رايكا كه عصبانيتش را ديد تصميم گرفت كوتاه بياد . اما رادين كه سمت در مي رفت گفت : اين قدر هم سعي نكن لقب مادرم رو به يكي ديگه بچسبوني .
و از اتاق خارج شد . رايكا هم سمتش آمد و گفت : باشه هرچي تو بگي ...ساعت نه برگرد .
رادين بي اهميت پله ها را دوتا ، يكي به سمت پايين طي كرد . ژاكت مشكي رنگش را روي آرنجش زد و بيرون رفت .

كمي در خيابان قدم زد . نمي دانست كجا برود . پيش كدوم دوستش . اسم دوستانش را پشت هم در ذهنش قطار كرد ، نه حوصله ي هيچكدام شان را نداشت . ژاكتش را پوشيد . حتي حوصله ي متلك گفتن به دخترها را هم نداشت . ذهنش درگير حرف هاي رايكا بود . از توي خيابان راه مي رفت . نگاهش به دختري در پياده رو افتاد . بين جمعيت بود و نگاهش مي كرد . ايستاد . نگاه كرد . كنجكاو شده بود چرا آن دختر مستقيم نگاهش مي كند . عابرين از جلوي دختر مي گذشتند و براي چند دقيه اي او پشت جمعيت گم مي شد و دوباره ...يك دفعه نفهميد چه شد ...صداي بوق مكرر گوشش را كر كرد ...توسط پسري به سمت پياده رو كشيده شد . آن قدر گيج شده بود كه هيچ كاري نمي توانست بكند . تلو تلو خوران اين ور و آن ور مي شد كه پسر گفت : تو خوبي ؟
سرش پايين بود . به نشانه ي مثبت تكان داد . چشمانش كفش هايش را تيره مي ديد . با بي حالي گفت : چي شده ؟
ـ نزديك بود بري اون دنيا .
سرش را بالا گرفت . هنوز گنگ بود . با منگي پرسيد : چي ؟
پسر خنديد و گفت : داشتي تصادف مي كردي .
ـ جدي ؟
ـ آره ...حواست كجاست ؟
رادين چيزي نگفت كه پسر پرسيد : حالا خوبي ؟ من برم ؟
ـ برو .
پسر دستي به شانه ي او زد و رفت . ولي چشمانش بيشتر تار شد . سرش گيج مي رفت . نزديك بود تصادف كند . حالا چرا حالش خوب نبود ؟ حس كرد ديگر كنترل تعادلش دست خودش نيست . در دقيقه آخر كه حس مي كرد داره روي زمين مي افته تصوير محوي رو ديد كه سمتش مي دود.
دختر سمت رادين دويد و او را گرفت اما وزن رادين برايش سنگين بود . زانويش روي زمين خم شده و رادين روي دستانش بيهوش افتاده بود . نگاهي به چهره ي زيبا و رادين انداخت . چهره اش ظريف و دخترونه بود و فوق العاده جذاب . سرش را بالا گرفت پسري سمتشان مي آمد . رو به او گفت : چيزي شده ؟
دختر نگران سرش را تكان داد و گفت :آره ...حالش بد شده .
ـ نامزدتونه ؟
ـ نه برادرمه ، كمكم مي كنيد بلندش كنم و يه ماشين بگيرم ؟
پسر جلو آمد ، خم شد و گفت : حتماً .
و زير بازو هاي رادين را گرفت و مثل يك عروسك بلندش كرد . حداقل براي آن پسر حكم يك عروسك بي وزن را داشت .
دختر براي ماشيني دست تكان داد و گفت : دربست .
ماشيني كمي جلو تر ايستاد . پسر رادين را داخل ماشين نشاند و دختر هم كنارش نشست و از آن پسر تشكر كرد و ماشين راه افتاد و بعد گرفتن آدرس سمت مقصد رفت . جلوي در دختر پياده شد ...هرچه تقلا كرد نتوانست رادين را بلند كند . رو به راننده گفت : مي تونيد كمكم كنيد ؟
راننده با تعجب نگاهش كرد و گفت : چشه ؟
ـ برادرمه ...حالش بده ....
راننده مشكوك گفت : خب چرا نمي بريش دكتر ؟
ـ زنگ مي زنم دكترش بياد . حالا كمك مي كنيد ؟
راننده پياده شد و كمكش كرد . رادين را روي شانه اش زد و در حالي كه سمت خانه مي رفتند پرسيد : حالا مشكلش جديه ؟
ـ نه نگران نباشيد .
خودش از اين همه دروغي كه پشت هم قطار كرده متعجب بود . مرد رادين را روي مبل گذاشت . بعد از اينكه "آخيش" گفت دختر كرايه اش را داد . مرد كمرش را گرفت و گفت : واي شكست ....
ـ چي ؟
ـ كمرم ...سن و ساله ديگه ...
دختر اسكناسي ديگر طرفش گرفت و راننده خودش را به آن راه زد و گفت : اين چيه ؟
ـ بفرماييد ، خيلي زحمت كشيديد ...
بي تعارف پول را گرفت و خداحافظي كرد . دختر تا كنار پنجره رفت . وقتي ديد راننده از حياط خارج شده و در را بسته ، سمت مبل ها رفت . رو به روي رادين نشست و نگاهش كرد ....

دختر رفت نزديك و نگاهش كرد . يكدفعه صداي ويبره ي گوشي او را مجبور كرد كه دست در جيب ژاكت او كند . كمي فاصله گرفت و كليد سبز را فشرد . صداي گيراي پسري در گوشي پيچيد .
ـ الو رادين كجايي ؟
سكوت كرد .
ـ رادين گوشي دستته ؟ چرا جواب نمي دي ؟ ما داريم راه مي افتيم . بابا رو عصبي كردي ...خودت بيا خونه ي عمه .
تماس را قطع كرد و نگاهي به گوشي انداخت .
رادين كم كم چشمانش را گشود . گيج بود . هيچي يادش نمي اومد . وقتي خوب پلك هايش را باز كرد ديد دختري رو به روي او به حالت نشسته روي مبل خوابش برده ...به اطراف نگاه كرد . از هيچ چيز سر در نمي آورد . آنقدر گيج و هول بود كه وقتي جا به جا مي شد پايش به ميز چوبي مقابل مبل خورد و از سر و صداي ايجاد شده دختر پلك هايش را باز كرد . برايش لبخندي زد كه رادين خصمانه گفت :اين جا كجاست ؟
ـ خونه ي من ....بيدار شدي ؟
ـ يعني چه بيدار شدي ؟ اينجا چه خبره ؟
دختر خونسرد نگاهش كرد و گفت : هيچ اتفاقي نيافتاده ...فقط شما حالتون بد شد آوردمتون اينجا ...
رادين عصبي بلند شد گوشي اش را از كنار پاي او برداشت و گفت : شما به همه اين طوري لطف مي كنيد ؟
ـ نه به همه ...
براي چند ثانيه به او زل زد . به نگاه عسلي و موهاي صاف و مشكي كوتاهي كه تا پايين گردن سفيدش مي رسيد . نگاهش را پس گرفت و گفت : اين كار شما درست نيست .
و با كنايه افزود : مي فهميد كه ...
ـ چي ؟ كمك كردن به آدم ها درست نيست ؟
ـ هر چي ...تو اين خونه تنها زندگي مي كني ؟
دختر كه فرصتي براي معرفي پيدا كرده بود گفت : راستش پدرم تو شيراز كار مي كنه ...من اينجا تنهام و پدرم يك ماه در ميون بهم سر مي زنه .
نگاهش را پايين انداخت و گفت : راستش پدر واقعي ام نيست . وقتي بچه بودم من رو از پرورشگاه آورده ...
رادين به اين فكر مي كرد كه چرا بايد همه چيزش را به يه غريبه بگويد ؟ رو به او گفت : من مي رم شما هم سعي كنيد كمتر به مردم لطف كنيد .
هميشه عادتش اين بود . در برابر كمك هاي ديگران هيچ وقت تشكر نمي كرد ولي اگر راه داشته باشد بهونه هم مي گيرد .
سمت در مي رفت كه دختر بلند شد و گفت :
ـ نمي خواهي اسمم رو بدوني ؟
رادين برگشت و با پوزخند نگاهش كرد و گفت : اسمت رو مي خوام چي كار ؟
ـ خب هر شخصي دو كلوم هم با هم حرف مي زنند اسم هم رو مي پرسند.
و با لبخند افزود : من لينا ام .
ـ لينا ، نينا يا هر چي كه باشي فرقي به حال من نمي كنه .
ـ بمون برات يه چيزي بيارم بخوري .
سمت در رفت و آن را گشود . لينا هم بيرون دويد . روي ايوان گفت :
ـ راستي برادرت زنگ زد .
رادين ايستاد و با اخم گفت : چرا دست به گوشي من زدي ؟
ـ حرفي نزدم . فقط خودش گفت كه دارند مي روند خونه ي عمه تون ...
ـ خودم مي دونم .
و سمت در مي رفت كه لينا گفت : فكر كنم پدرت عصباني باشه . مراقب خودت باش
رادين بدون هيچ جوابي در را به هم كوبيد و بيرون رفت . جلوي در ايستاد و با دوستش تماس گرفت .
ـ الو ؟
ـ الو ...
ـ الو ؟ ....الو ؟ ...
ـ الو فرامرز ؟
ـ الو چيه ؟
رادين با بي اعصابي گفت : اينقدر الو الو نكن ...
ـ رادين تويي ؟ جون داداش تازه شناختمت ...
ـ آره جون خودت ...
ـ باور كن به من وقتي دارم جواب مي دم به صفحه گوشي اصلاً نگاه نمي كنم.
ـ خيلي خب . من بيرونم پاشو بيا دنبالم من رو تا خونه ي عمه ام برسون ....
ـ رادين يه آژانسي چيزي بگير برو ديگه ...
ـ خيلي بي خاصيتي ...فقط مونده بودم جناب عالي بهم دستور بدي ...
ـ عصباني نشو اومدم ...آدرس رو بده ...

رادين دقيقاً نمي دانست كجاست . رو به فرامرز گفت راه بيافته تا آدرس رو براش بفرسته . سر كوچه كه رسيد و كمي جلوتر رفت بعد شناسايي محل آدرس را فرستاد و گفت تا يه جايي قدم زنان مي ره تا او برسد .
همان طور آرام آرام قدم مي زد كه با شنيدن زنگ گوشي اش ، دست در جيب ژاكتش كرد و آن را در آورد . فرامرز بود .
ـ رادين با اين ترافيك تا صبح هم خونه ي عمه ت نمي رسي .
ـ تو كجايي ؟
ـ نزديك ام بهت .
بعد از اينكه يك ربع ديگر هم گذشت فرامرز رسيد . رادين سمتش رفت و گفت :
ـ زودتر بريم .
ـ اي بابا حتماً بايد بري ؟ بيا خونه ي ما ...
با تاكيد گفت :
ـ بايد برم .
و ترك موتورش نشست . فرامرز همان طور كه مشغول صحبت با او شده بود موتورش را راه انداخت .
بين راه مدام رايكا تماس مي گرفت اما رادين جواب نداد . بعد سه ربع موتور فرامرز جلوي در خانه ي عمه متوقف شد . رادين بعد پياده شدن با او دست داد و سمت خانه رفت . تلفنش زنگ مي خورد . نگاهي به صفحه كرد . دوباره رايكا بود. جواب داد.
با صدايي بسيار آرام طوري كه كسي جز رادين نشنود گفت : معلوم هست كجايي ؟
ـ در رو باز كن .
و بدون هيچ حرفي تماس را قطع كرد . در روي پاشنه چرخيد . وارد خانه ي ويلايي عمه شد . به محض ورودش به جز شوهر عمه كه سفر بود بقيه به استقبالش آمدند . مريم و رايكا و عمه و آيدا . پدر هم با نگاهي عصبي براندازش كرد . آيدا به زور باهاش دست داد و گفت : از كجا ميايي ؟
ـ مگه مفتشي ؟
با لبخند بزرگي گفت : اين طوري فكر كن .
جمعيت سر جاهايشان برگشتند و عمه كه سمت آشپزخونه مي رفت گفت :
ـ عمه جون ببخش ، دير اومدي ما شام خورديم ...بيا برات غذا بكشم .
رادين كه احساس گرسنگي مي كرد سمت آشپزخانه رفت . آيدا هم شانه به شانه ي او راه افتاد . هر چند كه سرش به زحمت به شانه ي او مي رسيد . آيدا يه دختر هفده ساله و دختر عمه ي رادين و رايكا بود . هرچند كه رادين تمام نسبت ها را از خودش قيچي كرده بود . باز عمه اش بود ولي وقتي مي خواستند دختر و پسر خاله ها ي رايكا را به او نسبت دهند اعصابش به هم مي ريخت . هر چند كه ديگر عادت كرده بود . شانزده سال زمان كمي براي عادت كردن نبود . او ديگر 21 سالش بود . ديگر مثل قديم در برابر اين مسائل واكنش نشان نمي داد . مگر اينكه بحث هاي قديمي دوباره رو مي شد .
آيدا هم يك صندلي كنار او عقب كشيد و نشست .
ـ رادين دانشگاه چه خبر ؟
رادين بي اهميت مشغول غذا خوردن شد . قاشق را سمت دهانش مي برد كه آيدا زد زير دستش . غذا ريخت و قاشق هم روي سراميك افتاد و صدا داد . آيدا لبخندي زد . رادين عصبي نگاهش كرد و گفت : چته وحشي ؟
آيدا برايش زبان درازي كرد و گفت : وحشي خودتي ...وقتي ازت سوال مي كنم جوابم رو بده .
عمه درحالي كه ظرف ميوه را به سالن مي برد براي آيدا چشم غره اي رفت و گفت :
ـ چرا نمي گذاري بچه غذاشو بخوره ؟ پاشو يه قاشق بهش بده .
به محض خروج عمه ، رادين دست آيدا را گرفت و در حالي كه پيچ مي داد گفت :
ـ جواب مي خواهي ؟
ـ واي رادين دستم رو ول كن ....
رادين فشاري به دستش وارد كرد كه آيدا ملتمس گفت : خواهش مي كنم .
رادين ولش كرد اما اشك آيدا در آمد . درحالي كه دستش را گرفت بود از آشپزخانه خارج شد و سمت اتاقش دويد . رادين بلند شد و خودش قاشقي برداشت .

***


با هم وارد خانه شدند . رادين ژاكتش را كند داشت مي رفت بالا كه پدرش با لحن محكمي گفت : صبر كن .
رادين به شدت خوابش مي آمد و حوصله ي جر و بحث را نداشت . برگشت و گفت :
ـ نصيحت بمونه براي صبح ...
پدرش با چند گام خودش را به او رساند و دستش را كشيد و خيلي جدي گفت :
ـ حرف هاي الان رو همين الان مي شنوي .
رادين بازويش را از بين دست او بيرون كشيد و با اخم نگاهش كرد . مريم رو به همسرش گفت : عزيزم رادين جان خسته ست .
ـ مريم خواهش مي كنم تو چيزي نگو .
رايكا به ديوار تكيه زده و نگاهشان مي كرد .
رادين با خواب آلودگي پدرش را نگاه كرد . پدر دندان هايش را به هم فشرد و گفت :
ـ باز چت شده ؟
رادين ناگهان عصبي گفت : همه همين رو مي پرسيد ....باز چت شده ...باز چت شده ....خسته شدم از شنيدن اين جمله ي مسخره ...
صدايش را بلند تر كرد و گفت : قرار بود باز چم بشه ؟ ها ؟ ها ؟ جواب بديد ؟ چي از جونم مي خواهيد ؟
با اين حرف نگاهش را روي هر سه نفر چرخاند بعد روي پدرش ثابت نگه داشت و گفت : فقط همون جمله رو بلديد ؟ باز چت شده ؟ باز چت شده ...
سيلي كه روي صورتش نشست شوك عجيبي به او وارد كرد ...تمام حرف هايي كه به ذهنش هجوم مي آورد و داشت نجوا مي كرد ، پريد ....نمي دونست ديگه چي بگه ....
مريم جلو آمد و گفت : چي كردي ؟
ـ مريم عقب وايستاد .
و صدايش را مثل دقايق پيش رادين ، بالا برد و رو به او گفت :
ـ ناز و نعمت بسته ...تو اين خوني كوچك ترين بي احترامي اي باشه وضع همينه ...
و چشمانش را براي رادين درشت كرد : بدون اگر رفتارت رو تغيير ندي اين اولين و آخرين سيلي اي نيست كه مي خوري ....
رادين دهانش را باز كرد تا چيزي بگه اما دوباره آن را بست و با حال زاري سمت در رفت .
رايكا صدايش زد . پدرش گفت : بگذار هر جهنمي مي خواد بره .
و رو به او كه سمت در مي رفت گفت : هر جايي رفتي فردا براي استقبال شوهر عمه ات ميايي ...فهميدي ؟
رادين طاقت نياورد چيزي نگه . ايستاد سمت آنها برگشت و رو به پدرش گفت :
ـ من حالم از همه ي فاميل هايي كه سعي داريد بهم بچسبونيد به هم مي خوره ...براي بازگشت اون لعنتي هم كه اسمش رو شوهر عمه مي گذاريد ، نميام ...
ـ اون وقت ديگه پسر من نيستي ...
رادين پوزخندي زد و سمت در رفت . پدرش گفت : ماشين هم با خودت نمي بري .
مريم دنبالش دويد كه رادين با تشر گفت : تو يكي دنبال من راه نيافت ...
مريم ناراحت و با چشماني به اشك نشسته ايستاد و رادين از خانه خارج شد. رايكا كه نفسش را حبس كرده بود ، با آه بيرون داد و گفت : پدر خيلي تند رفتيد .
پدر رويش را برگرداند و گفت : بايد به خودش بياد .
رادين از خانه خارج شد . هوا سرد شده بود سوز باد صورتش را مي سوزاند . مخصوصاً جاي انگشتان پدرش را كه روي صورتش گل انداخته بود . فقط تيشرت تنش بود . قدم زنان دور شد . نمي دونست كجا بره . اول تصميم داشت نزد يكي از دوستانش بره اما هيچ دلش نمي خواست كه آنها از مسائل خانوادگي اش سر در بيارند . تصميم گرفت بره هتل ولي خيلي زود پي برد كه حين بحث با پدرش ژاكتش را روي صندلي انداخته بود . كيف پولش به همراه كارت اعتباري و هر چيزي كه لازمش مي شد ، داخل جيب ژاكتش بود و همه را جا گذاشت . نمي دانست چي كار كند . خوشبختانه موبايلش را در جيب شلوارش گذاشته بود . بيرونش آورد . خواست به رايكا زنگ بزند تا ژاكتش را بياورد اما هر كاري كرد غرورش مانع شد . گوشي را در جيبش برگرداند . دستانش را زير بغلش زد و راه مي رفت . از سوز هوا ، سيلي اي كه خورده بود و ياد آوري بحث و حرف هاي هميشگي اشك تو چشمانش جمع شد .
او همه را مقصر مرگ مادرش مي دانست و اين احساس تمام سال ها با او بود .
به همه چيز فكر كرد ...در نهايت به وضع خودش انديشيد ...يعني هيچ جايي نمي تونست بره ؟ با خودش فكر كرد كه اين طوري تا صبح يخ مي كنه ... با دست بازوانش را ماليد تا كمي گرم شود . همان طور قدم مي زد و دور مي شد .
داشت به يك چيز فكر مي كرد . تنها آخرين چيزي بود كه به ذهنش رسيد . جلوي خيابان رسيد اما از اينكه پولي نداشت تا ماشين بشيند ، عصبي شد . تمام راه را پياده رفت . جلوي در كه رسيد آن قدر خسته و بي حال بود كه دستش را روي زنگ گذاشت و فشرد و بر نداشت ....
بعد مدت تقريباً طولاني اي صداي خواب آلود لينا به گوشش رسيد:
ـ بله ؟
ـ باز كن .
صداي لينا از خواب آلودگي در آمد و متعجب شد :
ـ شما ؟
طوري ايستاده بود كه لينا تصوير او را در صفحه آيفون نمي ديد . جلوي دوربين آيفون رفت و گفت : شناختي ؟
لينا با چشماني از حدقه بيرون زده تصوير را نگاه كرد . چندبار پلك هايش را باز و بسته كرد تا ببيند در خواب نيست يا اشتباه نمي كند . ولي نه خودش بود . در را باز كرد . رادين كمي ترديد كرد ساعت مچي اش سه نيمه شب را نشان مي داد . وارد حياط شد .
برگ هاي خزان زده ي حياط را زير قدم هايش له كرد . لينا با لبخند روي ايوان ايستاده بود .
رادين ايستاد و گفت : مي تونم بيايم داخل ؟
لينا يكي از ابروهاي هشتش را بالا داد و گفت : البته ...خوش اومدي رادين .
اين بار رادين ابرويش را بالا داد و گفت : اسم منو از كجا مي دوني ؟
لينا با يه لبخند گفت : ديگه ديگه ...
و داخل رفت .
تلفنش زد مي زد . رايكا بود . رد تماس داد و خاموش كرد .با كفش داشت وارد مي شد كه لينا مانع شد و با بدجنسي گفت : كفش ها رو در بيار وگرنه راهت نمي دم .
رادين اخم كرد و گفت : ولي دفعه قبل كه با كفش اومدم ...
لينا قري به سر و گردنش داد و گفت : دفعه ي پيش بيهوش تشريف داشتي ...الان كه ماشاالله سالمي ..
رادين با بي حوصله گي كفشش را كند و وارد شد . لينا گفت : روي مبل بشين برات يه چايي بيارم .
لبانش را با زبان تر كرد و گفت : نمي خواد . فقط بگو كجا بخوابم ...
لينا با لبخند به بيني او كه كمي سرخ شده بود دست زد و گفت : حسابي يخ كردي ..مي رم چاي بيارم .
رادين ترش كرد و گفت : به من دست نزن ...
ـ آخي نازي ...چرا ؟ مي شكني ؟
و خنده كنان سمت آشپزخانه رفت . رادين با اخم روي مبل نشست . لينا با فنجان چاي برگشت و گفت : بخور گرم شي .
و فنجان را روي ميز چوبي گذاشت و خودش هم رو به رويش نشست و به چاي خوردن او نگاه كرد و گفت : دعوا كردي ؟
رادين كه فنجان را نزديك لبش برده بود نگاهش كرد . لينا گفت : آخه يك طرف صورتت قرمزه .
فنجان را روي ميز برگرداند و دستي به صورتش كه سيلي خورده بود ، كشيد .
لينا دستش را زير چانه اش زده بود و او را نگاه مي كرد . رادين نگاهش به او افتاد . دامن سفيد و كلوشي پوشيده كه تا زانويش مي رسيد ، با يك بلوز آستين بلند كرمي رنگ . بهش گفت : چيه آدم نديدي ؟
لينا ليخند معني داري زد و گفت : به نظرت كسي كه سه شب بياد پيشت و ازت جاي خواب بخواد ديدني نيست ؟
سوالش را بي جواب گذاشت و بلند شد . با اخم گفت : كجا بخوابم ؟
ـ چه محترمانه ....
رادين خسته و بي حوصله رويش را برگرداند . حوصله ي بازي در آوردن هاي لينا را نداشت . آن قدر هم شجاعت نداشت كه غرورش رو زمين بزنه و محترمانه از او تشكر كنه كه بهش كمك مي كنه .
لينا هم بلند شد و گفت : خيلي خب ، با من بيا .
رادين پشت سرش راه افتاد . لينا در اتاقي را باز كرد و گفت : اينجا اتاق پدرمه ...مي توني اينجا استراحت كني . فقط به همش نريز ...
رادين وارد اتاق شد و بدون تشكر در را بست . لينا با اخمي سمت اتاق خودش رفت و بعد بستن در دستش روي كليد ماند...كمي احساس ترس كرد ، براي همين در را قفل كرد

صبح وقتي از خواب بيدار شد ، سرش رو از روي تخت برداشت و اطرافش رو نگاه كرد .
يه كم طول كشيد تا يادش اومد كجاست . وقتي ياد ديشب افتاد احساس خوبي نداشت . بلند شد و روي تخت نشست . ملحفه را كنار زد و گوشي اش را روشن كرد . از رايكا پيام داشت كه ازش خواهش كرده بود به فرودگاه بره .
تصميم گرفت به پيشواز شوهر عمه اش بره . چون يك شب بيرون از خانه موندن هيچ بهش خوش نگذشته بود .
از اتاق خارج شد ، صورتش را شست و سمت سالن رفت . لينا حوله اي را سمتش گرفت . رادين با تعجب نگاهش كرد و لينا حوله ي را در دستش تكان داد . يعني بگير . رادين گرفت و دست و صورتش را پاك كرد . لينا به آشپزخانه رفت . ميز صبحونه را چيده بود . خودش پشت ميز دو نفره اي كه در آشپزخونه كوچك قرار داشت نشست . رادين از كنار تلفن خودكار و كاغذي برداشت و شماره اي يادداشت كرد . بعد سمت آشپزخونه رفت . در دهانش نمي چرخيد كه بابت لطف لينا از او تشكر كند به خاطر همين شماره را سمتش گرفت و گفت .
لينا با قاشق چايش را به هم زد و گفت : اين چيه ؟
ـ كاري داشتي بهم زنگ بزن .
لينا خونسرد قاشق چاي خوري را روي ميز گذاشت و در حالي كه دسته ي ليوان را مي گرفت گفت : من شماره تو دارم .
سرش را سمت رادين گرفت ، نگاهش كرد و گفت : تو هم شماره ي منو داري .
رادين كه حرف هايش رو نمي فهميد گفت : ببين من اصلاً حوصله ي شوخي ندارم .
دوباره با چايش مشغول شد و گفت : من شوخي نمي كنم . منتظر زنگت بودم كه ديدم خودت اومدي .
رادين گوشي اش را در آورد و در دفترچه تلفنش جستجو زد . اسم LINA با حروف بزرگ نوشته شده بود . حدس زد كه كار خودش است . از اينكه به گوشي او سرك كشيده بود هيچ خوشش نيامد .
لينا گفت : تا آخر مي خواهي با لا سرم سرپا بموني ؟
ـ نه من دارم مي رم .
ـ بمون چاي بخور .
ـ چيزي نمي خورم .
و سمت در رفت . لينا آرامشش را از دست داد ، بلند شد و ليوان سراميكي سفيدي كه حاوي چاي بود در سينك ظرفشويي خالي كرد و زير لب گفت "احمق"

***


رايكا جدا از بقيه كمي آن طرف تر ايستاده بود. چشم انتظار رادين بود . فكر نمي كرد آن قدر احمق باشد كه نيايد . نمي داست ديشب بدون پول كجا رفته بود . حدس مي زد نزد يكي از دوستانش باشه اما نمي دونست كدوم دوستش .
مدام چشمش را اطراف مي گرداند و ژاكت مغز پسته اي كه براي رادين آورده را روي ساعدش زده بود .
داشت اطراف را نگاه مي كرد كه صداي ظريف و دخترونه اي سلام گفت .
برگشت و با تعجب نگاه كرد . براي چند لحظه نتونست نگاهش رو از دختر بگيره . از آن دو جفت چشمان درشت آبي و موهاي بور . خيلي شبيه ايراني ها نبود اما فارسي صحبت مي كرد البته با لهجه انگليسي .
ـ سلام .
نگاهشو از لبخند دختر گرفت و به آرامي سلام گفت .
ـ خوبي ؟
لبخندي زد و گفت : ممنون .
ـ خيلي منتظر موندي ؟
ـ بله ؟

دختر لبخند دلنشيني زد و دستش را جلو گرفت و گفت : پروازم تا
برچسب ها: رمانی ها - 182-رمان برادر ناتنی , رمان ایرانی و عاشقانه برادر ناتنی | #NEGAR# کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان مخصوص موبایل برادر ناتنی | #NEGAR# کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 9- رمان برادر ناتنی , ღ ســــــرای دل ღ - دانلود رمان , دانلود رمان برای موبایل - دانلود و نقد کتاب , *سرزمیـ ـن بهتریــن رمـ ـ ـان ها * - رمان راز (کامل) , رمان نوتریکا 1 و 2 - رمـــــــان خــانــه , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان برادر ناتنی , کتاب رمان برادر ناتنی , دانلود کتاب رمان برادر ناتنی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/09 تاریخ
کد :26590

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا