تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گلبرگی در مسير باد


وارد خیابان زعفرانیه که شدم،ایستادم و نفسی تازه کردم.در زیر آفتاب داغ و سوزان مرداد ماه،تمام طول مسیر راه را که از خانه خودمان تا به انجا،دو ایستگاه فاصله داشت،یک نفس دویده بودم و حالا خسته و از نفس افتاده،حتی یک قدم دیگر هم نمی توانستم به جلو بروم.
کف دستم را به حالت بادبزن جلوی صورتم تکان دادم تا عرق پیشانی و زیر گردنم را خشک کنم.سپس دست به زیر موهای سیاه افشانم بردم تا با تکان دادنشان خنک شوم.
در فاصله صد قمی ام،شاخ و برگ درختان تنومند و سرسبز باغ زعفرانیه بر روی پیچکهای دیوار سر تا سری اش سر خم کرده بودند و همراه با نسیم ملایمی که در ان هوای دم کرده نعمتی بود،پیچ و تاب می خوردند و با طنازی مرا به سوی خود می خواندند.
بوی عطر گلها از همانجا به مشامم می رسید.سرمست از رایحه ی دلپذیرشان،پاهایا ز توان افتاده ام را به جلو راندم.
کار هر روزم بود.به محض اینکه اخرین لقمه غذای ناهار از گلویم پایین می رفت،امان نمی دادم عزیز سفره را جمع کند،بلافاصله بر می خواستم و بی اعتنا به اعتراضش که می گفت:یک کم صبر کن تا لااقل غذایت تحلیل برود.کفش هایم را می پوشیدم و دوان دوان خودم را به باغی که پدربزرگم باغبانش بود می رساندم.
درست نمی دانم ان روز چه حسی وادارم کرد به8 جای رفتن به کلبه پدربزرگم بابا کریم که در انتهای باغ قرار داشت،راهم را بر خلاف جهت به طرف عمارت باشکوهی که در سمت شمال ان،عظمتش را به رخ می کشید،کج کنم.
انگار آنجا دنیای دیگری بود،دنیایی که مرا هاج و واج محو تماشایش می ساخت.با ترس و لرز قدم بر می داشتم.دلم می خواست هر طور شده خودم را به انجا یعنی به جایی که پدربزرگم مرا از قدم گذاشتن به ان منع می کرد،برسانم.به یاد ندارم چه مدت در زیر درخت توت،از دور بهت زده و مبهوت به ستون های گچ بری و آیینه کاری ایوان و عمارت سفید کاخ مانند دو طبقه اش با پنجره های مشبک رنگی،خیره مانده بودم که صدای پسر بچه ای از بالای همان درخت مرا به خود اورد که با لحنی تهدید امیز و آمیخته با غرور می گفت:
هی دختر بیا اینجا ببینم،تو کی هستی و در باغ خانه ما چه کار داری.مگر نمی دانی که نباید این طرفها پیدایت شود؟
سرم را بالا گرفتم،با بی اعتنایی نگاهش کردم و با تقلید از لحن تند صدایش پاسخ دادم:
من نویه ی بابا کریم هستم.تو کی هستی و بالای درخت توت چه کار می کنی؟
بادی در غبغب انداخت و گفت:
من پسر امیر تیمور خان هستم و دارم توت می خورم.اگر دلت می خواهد تو هم بیا بالای درخت توت بخور؟
لب غنچه کردم و گفتم:
نه امکان ندارد.بابا کریم همیشه می گوید برای یک دختر شایسته نیست از درخت بالا برود.این کار پسران شیطان و بازیگوش است.
شاخه را به طرفم تکان داد تا توت هایش پایین بریزد و گفت:
می بینی چه توت های درشت و آبداری ست.خب حالا که بابا کریم اینجا نیست که دعوایت کند.پس اشکالی ندارد.من کمکت می کنم،بیا بالا.
لب برچیدم و گفتم:
بابا کریم نیست،خدایش که هست.
با لحن تمسخر امیزی گفت:
ای ترسو.پس دامنت رابگیر تا برایت توت بریزم.
نه،اگر می خواهی به من توت بدهی،باید برایم بیاوری پایین.
چه دختر کله شقی هستی،من عادت نکرده ام کسی روی حرفم حرف بزند و زبان درازی کند.
زبانم را از میان دو لب بیرون اوردم و گفتم:
من زبان درازم،اگر بخواهی باهام بازی کنی،همیشه این من هستم که دستور می دهم چه کار باید بکنیم.خداحافظ.
نه صبر کن دارم می ایم پایین.
به سرعت و با عجله داشت پایین می امد،ان قدر با شتاب که می ترسیدم از آن بالا سرنگون شود و روی زمین بیفتد.
لحظه ای بعد مقابلم ایستاده بود و لبخند بر لب نگاهم می کرد.به دقت به صورتش نگریستم،چهره ای زیبا و دوست داشتنی داشت،با چشمان درشت سیاه و لبهای قرمز برجسته.
دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:
خب من امدم،بیا اینها را برای تو اوردم،بگیر.
دستت که کثیف نیست.آخر من دوست ندارم توت الوده بخورم.
به غرورش برخورد و با لحن تندی گفت:
دختره خیره سر،حالا صبر کن،اگر به بابا کریم نگفتم که تو چه جوری با من صحبت کردی.بهش می گویم خدمتت برسد و یک کتک مفصل بهت بزند.
با بی اعتنایی شانه بالا افکندم و با خنده گفتم:
اتفاقا خود بابا بزرگم یادم داده این جوری صحبت کنم.تازه به حرف گربه سیاه که باران نمی اید.تا حالا هیچوقت نشده که او کتکم بزند.اگر نمی دانی،بعد از این بدان که توت آلوده باعث بیماری می شود.پس این امیر تیمور خان چی یادت داده.
عجب دختر سرتقی هستی،اسمت چیست؟
شادی،اسم تو چیست؟
امیر اصلان.
از اسم امیر اصلان خوشم نمی اید.دوست دارم اصلان صدایت بزنم.
خب بزن،عیبی ندارد.چند سال داری؟
دوازده سال،تو چی؟
چهارده سال.از باغ ما خوشت می اید؟
چشم تنگ کردم و پاسخ دادم:
فقط باغ شما نیست.باغ پدربرگ من هم هست.این چمن سبز یک دست را ببین و آن درخت های میوه سکوفه زده را،بابا کریم برای به عمل اوردنشان یک عمر زحمت کشیده و مانند بچه خودش از انها نگه داری کرده،پس باغ فقط مال شما نیست،مال او هم هست.
خب او برای بابای من کار می کند.
با بی اعتنایی شانه بالا افکندم و گفتم:
خب بکند.در هر صورت از اینجا سهمی دارد.اگر بخواهی از این حرف ها بزنی،باهات بازی نمی کنم.من رفتم.
سد راهم شد و گفت:
نه نرو،صبر کن.هر چه تو بگویی قبول.من بابا کریم را خیلی دوست دارم،کوچکتر که بودم همیشه برای شنیدن قصه هایش به کلبه اش می رفتم.
سرم را یک وری کج کردم و با غرور گفتم:
من هم قصه های بابا را خیلی دوست دارم.
پس از مکث کوتاهی پرسید:
ببینم پدرت هم باغبان است؟
نه،پدرم درس خوانده و در اداره کار می کند،اما من دوست داشتم که او هم باغبان می شد،چون بابا کریم با گل و طبیعت سر و کار دارد و هر وقت با عشق نهالی را میکارد،وقتی با لذت از غنچه کردن گل و شکوفه درختان میوه اش صحبت می کند،نمی دانی چه عشق و هیجانی در کلامش است.
معلوم می شود خیلی پدربزرگت را دوست داری.
آره خیلی،برای همین تابستان ها که مدرسه تعطیل است بیشتر وقتم را در کلبه اش می گذرانم.
ما که همش حرف زدیم،حالا بیا یک کمی با هم توپ بازی کنیم.
توپ بازی!اینکه بازی پسرانه است.نه من خوشم نمی اید.
صدای دختری که با فریاد نام امیر اصلان را بر زبان می اورد،به گوش رسید.
اصلان با صدای اهسته ای به نجوا گفت:
خواهرم بیتاست،دارد صدایم می زند،من باید بروم.کی دوباره می ایی اینجا؟دفعه دیگر که امدی،انتخاب بازی با توست،قول می دهی بیایی؟
لب غنچه کردم و پاسخ دادم:
نمی دانم،شاید آمدم.خداحافظ.
روی برگرداندم و در جهت مخالفش به راه افتادم.قبل از اینکه زیاد از انجا دور شوم،شنیدم که بیتا با لحنی آمیخته با تحکم داشت می گفت:
تو داشتی با نوه باغبان صحبت می کردی،نگو که نه،چون خودم دیدمتان.می دانی که خانم جان از این کارت اصلا خوشش نمی اید.این دفعه را من چیزی بهش نمی گویم.البته به شرطی که دفعه اخرت باشد.
چه عیبی دارد.خیلی هم دختر خوبی ست.
تن صدای بیتا پر از غرور و نخوت بود:
هر چه باشد،در شان خانواده ما نیست،خدا کند خانم جان نفهمیده باشد،وگرنه قشرق به پا می کند.
یعنی چه!مگر حرف زدن گناه است.تو زیادی از خود راضی هستی،ولی من مثل تو نیستم.
از اینکه با امیر اصلان صحبت کرده بودم پشیمان شدم و تصمیم گرفتم دیگر این کار را نکنم.
دلم گرفت.بغضی سمج راه گلویم را بست و غرورم شکست.تازه داشتم به مفهوم تفاوت ها پی می بردم،من اشتباه می کردم،آن باغ کلا به آن خانواده تعلق داشت و حتی یک وجبش هم مال بابا کریم نبود.
حرف ان روز بیتا به حدی در من اثر کرد که چند ماهی به دیدن پدربزرگم نرفتم.به نظر می رسید همه چیز انجا برای او عاریه است،حتی گل و گیاهانی که پرورش داده و انها هیچ ارج و ارزشی برایش قایل نیستند.
یک روز که بابا کریم به دیدنمان امده بود،خطاب به من گفت:
شادی جان،امیر اصلان خان خیلی سراغت را می گیرد و مرتب می پرسد پس چرا نمی ایی انجا با هم بازی کنید.
به محض شنیدن نامش،ابرو در هم کشیدم و با لحنی که نفرت در ان موج می زد گفتم:
بابا جان من اصلا از این بچه ارباب های مغرور خوشم نمی اید و حاضر نیستم دیگر با انها رو به رو شوم،مخصوصا بیتا که انگار به قول مادرم،از دماغ فیل افتاده.اگر یک بار دیگر امیر اصلان سراغ مرا گرفت،بهش بگویید،برو پی کار خودت،به من چه کار داری.
با لحن ارامی گفت:
من سگ کی باشم دخترم که این حرف ها را به پسر امیر تیمور خان بزنم.مگر از جانم سیر شده ام.من هم مثل تو از بیتا خوشم نمی اید،نه از بیتا و نه از برادرش امیر سردار،ولی امیر اصلان خان چیز دیگری ست.جانم برایش در می رود،حتی گاهی فکر می کنم اصلا خون اشرافی در رگ های این پسر جریان ندارد.درست مثل خود ما خاکی ست.فقط خدا کند وقتی بزرگ تر شد همین خلق و خویش را حفظ کند و مثل انها نشود.یک ذره تکبر در ذات این بچه نیست.نه به پدرش برده،نه به مادرش،تنها امید من در ان باغ اوست.هر وقت صدای پایش را می شنوم و می فهمم دارد به کلبه ام نزدیک می شود،انگار بال در می اورم.بچه که بود وقتی برایش قصه می گفتم،همانجا در کلبه من خوابش می برد و بعد من بغلش می کردم و با خودم می بردم توی عمارت تحویل دایه اش می دادم.در عوض بعید می دانم بیتا و امیر سردار اصلا راه کلبه مرا بلد باشند،تو اگر دوست نداری با انها رو به رو شوی،خب نشو،اما این دلیل نمی شود که ترک مرا بکنی و به دیدنم نیایی.حساب من از انها جداست.بگو که می ایی.تا قول ندهی از این در بیرون نمی روم.
در مقابل نگاه پر مهرش خلع سلاح شدم و گفتم:
باشد بابا جان حتما می ایم.

بهار آمد،بهار دل انگیز و روح پرور و بوی عطر گل یاس و اقاقیا،یاد باغ پدربزرگ را در دلم زنده کرد.آن باغ خانه دوم من بود و دلم برای زیبایی هایش تنگ می شد.
به خود نهیب زدم:تو دیوانه ای،چه دلیلی دارد که بی جهت خودت را از این نعمت محروم می کنی و با سر سختی ات هم دل بابا کریم را می شکنی و هم خودت را آزار می دهی.تو سال ها به انجا می رفتی،بدون اینکه با خانواده ی امیر تیمور رو به رو شوی،پس حالا هم همین کار را بکن.
مصمم برخواستم و با دلی سرشار از شعفی وصف ناپذیر،خرامان خرامان به آن سو روان شدم.هیجانی که وجودم را فرا گرفته بود،برای خودم هم عجیب و غیر قابل باور به نظر می رسید.
پس از سه سال دوری از محیط اشنایش،داشتم می رفتم تا یک بار دیگر در آنجا به مرور خاطرات خوش دوران کودکی ام بپردازم.انگار بال دراورده بودم و به جای راه رفتن پرواز می کردم.
به جلوی در که رسیدم،آهسته به درون باغ خزیدم،آن قدر اهسته که هیچکس متوجه ورودم نشود.می خواستم یک راست به طرف ساختمان کلبه مانندی بروم که با فاصله ی خیلی زیاد از ساختمان باشکوه و مجلل اصلی،پشت درختان سر به فلک کشیده،روی پنهان ساخته بود و به پدر بزرگم اختصاص داشت،اما در نیمه راه او را دیدم که کنار باغچه زانو زده و مشغول بیرون کشیدن علف های هرز از اطراف بوته های گل سرخ می باشد.
مرا که دید،خنده بر روی لب های خسته اش نشست و چروک های اطرافش را پس زد،تا از شوق دیدارم،حتی برای یک لحظه هم شده،جوانی از دست رفته را باز یابد.شور و شعف در صدایش موج می زد:
این تویی!باورم نمی شود.فکر کردم از یاد برده ای که پدربزرگ پیری هم داری.این باغ بدون تو هیچ صفایی نداشت.حالا که امدی،با خودت صفا و شادی را به اینجا اوردی.نمی دانی در این سه سال چقدر چشم به راهت بودم و چقدر دلم می گرفت وقتی می دیدم مرا هم جزیی از خانواده ی امیر تیمور خان به حساب آورده ای و ترکم کرده ای.
قضاوتش عادلانه نبود،با دلخوری گفتم:
من غلط کنم چنین تصوری داشته باشم بابا جان.آنها خاک پای شما هم نمی شوند.حسابتان از هم جداست.خب در عوض وقتی من نمی اودم،شما بیشتر به دیدنمان می امدید و من به همین دلخوش بودم.
سپس بوی عطر گلها را به مشامم کشیدم و مست از رایحه ی آشنایش افزودم:
از آخرین باری که اینجا بودم،باغ خیلی زیباتر و با صفاتر شده.
من به پای این گل ها جوانی ام را داده ام.گل ها روز به روز زیباتر و شکوفاتر می شوند و درختان تنومند و سر به فلک کشیده تر،اما در عوض من روز به روز خمیده تر می شوم و چین و چروک های بیشتری چهره ام را مورد حمله قرار می دهند.افسوس که در مقابله و دفاع از این حمله،نه سلاحی در اختیار کسی هست و نه قدرتی برای مبارزه با آن.
پوزخندی زدم و گفتم:
اینجاست که قدرت امیر تیمور خان شما هم برای مقابله ی با گذشت عمر،پشیزی نمی ارزد.
از ترس اینکه مبادا کسی این جمله ام را شنیده باشد،نظری به اطراف افکند و با صدای اهسته ای گفت:
هیس،دختر جان یواش تر.اگر کسی بشنود،روزگارم را سیاه می کنند.راستی خیلی وقت است که می خواستم ازت بپرسم چرا به دیدنم نمی امدی،ولی همیشه وقتی می دیدمت،آن قدر زبان می ریختی و حرف های متفرقه می زدی که فرصت نمی شد.
از یاداوری خاطره ی تلخ برخوردم با دختر خان،قلبم در هم فشرده شد و لذت دیدار پدربزرگم را چرکین ساخت.سر به زیر افکندم و گفتم:
آخرین باری که به اینجا امدم،وقتی اصلان می خواست...
حرفم را قطع کرد و گفت:
امیر اصلان خان.
خیلی خب بابا جان،امیر اصلان خان شما با اصرار می خواست با من صحبت کند،یک دفعه خواهرش بیتا سر رسید و با پرخاش بهش گفت:چرا با نوه باغبان حرف می زنی.انها در شان ما نیستند.از شنیدن این جمله ان دختر از خودراضی و مغرور دلم گرفت.من به شغل شما افتخار می کنم و حاضر نیستم این توهین ها را تحمل کنم.بعد از ان روز دیگر حاضر نشدم با این بچه های سبک مغز و تو خالی هم کلام شوم.
برخاست و دست های لرزانش را دور گردنم حلقه کرد و در حالی که در نگاه دیدگان کم سویش ابر سیاه اندوه آماده ی باریدن می شد،گفت:
یعنی می خواهی بگویی تو به خاطر این حرف سه سال ترک خانه ام را کردی.باورم نمی شود.آخر چرا؟این بچه ها بی تقصیرند.این بزرگترهایشان هستند که از همان ابتدای تولد در مغزشان فرو کرده اند که از اطرافیانشان برترند.
با سرسختی سر تکان دادم و گفتم:
چرا بابا جان.شما که می دانید من از همان دوران بچگی همیشه در موقع بازی با دوستانم،یک سر و گردن از انها بالاتر بودم و همه ازم حساب می بردند.بنابراین هرگز حاضر نیستم به خاطر حرف زدن با یک اشراف زاده و به قولی پسر خان،این طور مورد تحقیر قرار بگیرم.
دست نوازش بر گیسوان سیاه بلندم کشید و گفت:
ناراحت نباش عزیزم.امیر اصلان خان با بقیه فرق دارد.با وجود این تو مجبور نیستی با انها هم صحبت شوی،ولی یادت نرود که اینجا فقط خانه ی آنها نیست،بلکه خانه من هم هست.پس به خانه ام خوش آمدی شادی جان.
صدای ناآشنایی به گوشم رسید که می گفت:
به خانه ی ما هم خوش امدید شادی خانم.
با تعجب به طرف صاحب صدا برگشتم.جوان قد بلند و رشیدی که روبرویم ایستاده بود با پسر شیطان چهارده ساله ای که از بالای درخت توت به پایین پرید و برایم توت اورد،تفاوت زیادی داشت.صدایش به اقتضای سن بلوغ دورگه شده بود و در چشمان سیاه درشت جذابش برق شادی می درخشید.لب های برجسته ی خوش فرمش را به نشانه ی خنده کش داد و با لحنی حاکی از شعف گفت:
از دیدنت خیلی خوشحالم.همیشه سراغت را از بابا کریم می گرفتم.
سپس متوجه ی بهت زدگی ام شد و پرسید:
خیلی فرق کرده ام مگر نه؟خب تو هم همینطور،اما هنوز در چشمان قهوه ای سوخته ات،همان غرور و نخوت ان زمان نمایان است.لابد یادت نرفته که قرار بود بیایی با من بازی کنی،ولی ان قدر نیامدی تا بزرگ شدم و دیگر در حال و هوای بازیهای کودکانه نیستم.فقط دلم می خواهد بدانم چرا رفتی و دیگر به اینجا نیامدی؟این علامت سوال همیشه ذهنم را تحت تاثیر قرار می دهد و ندانستن پاسخش اذیتم می کند.
با بی اعتنایی شانه بالا افکندم و گفتم:
لابد یادت نرفته که خواهرت چطور تو را به خاطر اینکه داشتی با نوه ی بابا کریم باغبان حرف می زدی ملامت می کرد.تو باید با هم طرازهایت صحبت کنی،نه با من امیر اصلان خان.
لبخندی زد و گفت:
مگر قرار نشد لااقل تو یکی فقط بهم اصلان بگویی و حسابم را از امیر زاده ها جدا کنی.من به حرف های خواهرم و بقیه اهمیتی نمی دهم.دنیای من با دنیای خانواده ام خیلی تفاوت دارد.آنها درست طالب چیزهایی هستند که مورد تنفر من است.بگذار هر کس با رویای خودش خوش باشد.با وجود اینکه به این باغ خیلی دلبسته ام،در اولین فرصت از اینجا می روم و دیگر هرگز هم بر نمی گردم.فقط به همین امید دلخوشم.زندگی در میان کسانی که افکار و خواسته هایشان مطابق با ذهنیات و اندیشه های من نیست خیلی سخت است.آن روز وقتی بیتا،آن مزخرفات را بر زبان اورد،همش می ترسیدم که تو شنیده باشی و دل ازرده شوی.وقتی که دیگر نیامدی،فهمیدم که حدسم درست است.به خاطر همین مرتب به وسیله ی بابا کریم برایت پیغام می فرستادم،اما تو رویم را زمین انداختی و اهمیتی به درخواستم ندادی.
من آن قدر برای وجود خودم ارزش قائلم که حاضر به شکستن غرورم نباشم.همان یک بار شکستن کافی ست.مرا ببخش،چون ناچارم بدون رودربایستی بگویم الان هم از دیدنت خوشحال نیستم،زیرا هر لحظه این احتمال وجود دارد که همان ماجرا تکرار شود و من اختیار از کف بدهم و نتوانم ساکت بنشینم و جواب توهین را با توهین بدهم.
بابا کریم در حالی که رنگ از رخسارش پریده بود،به میان کلامم دوید و خطاب به او گفت:
شما را به خدا از حرفهای نوه ام دلگیر نشوید امیر اصلان خان.می دانید چرا،چون شادی به خاطر ان جمله ی بیتا خانم سه سال ترک مرا کرد و هر چه با اصرار ازش خواستم،حاضر نشد دوباره قدم به این باغ بگذارد.این دختر برای من خیلی عزیز است و کلبه ام بدون وجودش رونقی ندارد.
نگاهش در جستجوی نگاه سرکشم به گردش درامد و گفت:
من از طرف بیتا از شادی معذرت می خواهم.
لبخند زودگذری بر لبانم نشاندم و گفتم:
لزومی ندارد شما از من معذرت بخواهید.هر کس مسوول اعمال خویش است.کسی که اشتباه می کند باید به اشتباهش پی ببرد و به فکر تکرارش نباشد.به نظر من در این باغ امپراطوری کوچکی تشکیل شده که در ان معیارهای سنجش فرق می کند و اجازه ی دخول برای هر کسی صادر نمی شود.پس بهتر است من این باغ و زیبایی هایش را به دست فراموشی بسپارم و دیگر هرگز قدم به اینجا نگذارم.مرا ببخشید بابا کریم.خیلی دوستتان دارم،ولی خب شما که مرا خوب می شناسید و می دانید که چقدر کله شق و مغرورم.من نیایم،شما بیشتر به ما سر می زنید،مگر نه؟
با صدای گرفته ای پاسخ داد:
البته که سر می زنم،اما اخر چرا؟امیر اصلان خان که حرف بدی نزد.پس چرا بهت بر خورد.
نه او چیزی نگفت.فقط من حوصله تکرار ماجرای ان روز را ندارم.
خیالت راحت باشد،این طرف باغ نزدیک کلبه من هیچ کس به غیر از امیر اصلان خان قدم نمی گذارد.اینجا محدوده ی من است و اگر مثل ان بار نزدیک عمارت نروی،هیچ اتفاقی نمی افتد.من این قول را بهت می دهم شادی.مرا از هر روز دیدنت محروم نکن.خودت می دانی در کجای قلبم جا داری.دیگر چیزی از عمرام باقی نمانده.نگذار چشم به راه از دنیا بروم.
از فکر نبودنش دل در سینه ام لرزید و گفتم:
خدا نکند بابا جان.از این حرف ها نزنید که دلم می گیرد.
پس نگو که نمی ایم.
اصلان به من مجال اعتراض نداد و گفت:
ببین پدربزرگت برای به وجود اوردن این همه زیبایی چقدر زحمت کشیده،حیفت نمی اید با لجاجت خودت را از دیدنشان محروم کنی؟
با خود گفتم:"راست می گوید،حق با اوست.خیلی حیف است،خیلی."

حال و هوای کودکی در وجودم زنده شد.دوباره من بودم و آن باغ که در هر فصل زیبایی خاص خودش را داشت و حتی در زمستان نیز درختان نیمه عریان سپیدپوش قندیل بسته اش به جلوه گری می پرداختند و نگاه بینندگان را به سوی خود می کشیدند.هر روز بعد از ظهر از مدرسه یک راست به انجا می رفتم و در کنار کلبه،زیر درختان با صفا و سر به فلک کشیده،روی نیمکت می نشستم و تکالیفم را انجام می دادم.
پدربزرگ در اطرافم می پلکید و به گل هایش ور می رفت و در همان حال با من سخن می گفت.یک روز سر درددلش باز شد و گفت:
برای اینکه دوباره هوایی نشوی و ترکم نکنی،هرگز به سمت عمارت نرو.همین جا کنار خودم بمان.پدرو عمویت هم از کودکی در این باغ بزرگ شدند و همین دور و اطراف بازی می کردند ولی هیچوقت به ان طرف باغ نمی رفتند و با بچه های ارباب که همین امیر تیمور خان و برادرش امیر ارسلان خان و خواهرش مهتاج خانم باشد،قاطی نمی شدند.
مادربزرگ مرحومت خیلی حواسش جمع بود و به محض اینکه بچه ها می خواستند از حد خودشان تجاوز کنند و از روی کنجکاوی جلوتر بروند،فوری سر می رسید و جلویشان را می گرفت.فقط دوبار غفلت کرد و متوجه نشد که بچه ها به هوای بازی با امیر تیمور خان و امیرا رسلان خان،جلوتر رفتند و وای از ان لحظه ای که مادرشان سر رسید و قشقرقی راه انداخت که نگو و نپرس.هم به پدر و عمویت کتک مفصلی زد و هم مادربزرگ خدابیامرزت شدیدا توبیخ شد.نمی دانی ان روز چه بر ما گذشت.همش می ترسیدم بیرونمان کنند و آواره شویم.
در حالی که از این همه ظلم بغض گلویم را می فشرد،گفتم:
پس من حق داشتم که به خاطر ان حرف بیتا سه سال ترک این باغ را کردم.
تو دختر خوبی هستی و حد خودت را می شناسی.وقتی ما سرمان به کار خودمان باشد،کسی کاری با هیچ کداممان ندارد.الهی شکر که بچه هایم خوب درس خواندند و خوب پیشرفت کردند و حالا خارج از محیط این خانه،هر کدام برو بیایی دارند.درست است من و مادربزرگت هیچکدام سواد درستی نداشتیم،ولی بچه هایمان از فرزندان خیلی از کسانی که ادعای سواد می کنند،با سوادتر شدند،چون انها با تکیه بر ثروتشان،نیازی به این کار نمی دیدند،اما طفلک های من به خوبی می دانستند که باید روی پای خودشان بایستند،برای همین هم به هدفشان رسیدند.
کنارش زانو زدم و گفتم:
می دانم.آقا جان برایم تعریف کرده که با چه مشکلاتی رو به رو شد و با چه تلاش و کوششی توانست تحصیلات دانشگاهی اش را به پایان برساند.من به پدرم افتخار می کنم و همین طور به شما پدربزرگ.
صدای گرمش،پرده های گوشم را نوازش داد:
من هم به پدربزرگت افتخار می کنم شادی.
به شنیدن این جمله،بابا کریم یکه ای خورد و با لحنی آمیخته با نگرانی گفت:
امیر اصلان خان شما اینجا بودید؟لابد همه حرفهایمان را شنیدید؟
نه همه اش را.فقط جمله اخر شادی را شنیدم.
سپس چشمکی به من زد و خطاب به پدربزرگم گفت:
ببینم بابا کریم،نکند باز دنبال خانواده ما صفحه گذاشته بودی که ناراحت شدی!
با صدای لرزانی پاسخ داد:
نه،باور کنید نه،من چه موقع پشت سر انها صفحه گذاشته بودم که این دومی اش باشد.بهخ دا قسم فقط داشتم با شادی درد دل می
برچسب ها: رمـــــــان خــانــه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ببار بارون(fereshteh27) - دوسـ ـتـداران رمـان , در چشم باد , داستانهای فارسی - کیانا وحدتی , رمان خوانها - رمان | تبسم | , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - فصل بیست و دوم رمان به یادمانده(واقعی) , Noufe.com , رمان گلبرگی در مسير باد , دانلود رمان گلبرگی در مسير باد , کتاب رمان گلبرگی در مسير باد , دانلود کتاب رمان گلبرگی در مسير باد , دریافت رمان گلبرگی در مسير باد , رمانهای عاشقانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/06 تاریخ
کد :26201

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا