تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پرتگاه عشق 1


در آینه قدی نگاهی انداخت....دکلته ای همرنگ چشماش که یقه اش با نگین هایی به رنگ آبی پررنگ تزیین شده بود...با اینکه تزیین این لباس فقط همین نگین ها بود و پایین تنه دکلته ساده ی بود ولی باز هم بخاطر خوش دوخت بودن لباس نیکا زیبا و افسانه ای شده بود...لباس چنان به نیکا می آمد که باعث شد لحظه ای به معین شُک وارد شود....نگاه معین از لباسش به موهای نیکا رفت.....نیکا موهای خرماای اش را بالای سرش بسته بود ....تک صرفه ای کرد و معین به خود آمد....
-حاضری؟
-آره
نیکا به کت و شلوار خوش دوخت معین که او را بیش از پیش جذاب تر کرده بود نگاه کرد....لبخند محوی گوشه ی لبش جا گرفت و به سمت در رفت...

*****
از ماشین پیاده شد و به سمت در نیکا رفت...در راباز کرد و به نیکا کمک کرد از ماشین پیاده شود....نیکا با لبخندی زیبا تشکر کرد و منتظر ایستاد تا معین در را ببندد.....در همین حین گوشی اش زنگ خورد
-الو
-سلام نیکا کجایی؟
-همین الان رسیدم...تو چی؟کجایی؟
-هی من اینجام.......صدای عسل بخاطر آهنگی که پخش شده به سختی شنیده میشد...پس نیکا بدون هیچ حرفی
گفت
-باشه الان میام .... و گوشی را قطع کرد....دستش را در بازوی معین قفل کرد و هردو به سمت ساختمان رفتند....به ساختمان نگاهی انداخت.....ساختمانی بزرگ دو طبقه ای خیلی شیک که حیاطش بیش از هر جایی نیکاراجذب کرد....گل های ارکیده و رز چنان زیبا در باغچه کاشته شده بودند که ...
-سلام خوش آمدین...
نیکا به خدمتکار نگاه کرد و با لبخند گفت
-ممنون ....ام میزبان نیستن؟
-چرا خانوم ...هستن ولی فکر کنم سرشون شلوغ باشه...بیاین راهنماییتون میکنم...معین با لبخند سری تکان داد و هردوبه دنبال خدمتکار راه افتادند...خدمتکار در ورودی را باز کرد که در همین حین بوی سیگار و مشروب از داخل بیرون زد...اخم های معین درهمرفت و به نیکا نگاه کرد....نیکا شانه ای بالا انداخت و زیر لب گفت
-چیکار کنم....نمیدونستم بخدا!
هردو با نارضایتی وارد شدند....نیکا مانتو و شال اش را درآورد و به خدمتکار داد...صدای دام دام ِ موزیک گوش نیکا را کر میکرد...معین با نارضایتی بازوی نیکا را کشید و هردو به سمت صندلی هایی که گوشه ی سالن بود رفتند....
-خب دیگه چی؟؟ میخواستی تنها بیای اینجا؟
-نه....من که نیمدونستم عسل تو همچین مهمونی هایی میاد!
معین کلافه به نیکا خیره شد....این دختر آخرش معین را سکته میداد....در همین حین گوشی نیکا زنگ خورد....نیکا گوشی اش را از کیف کوچک دستی اش بیرون آورد و گفت
-الووو
-سلام نیکا...کجایی:؟
-من تو نشستم رو اون صندلی هایی که ته سالنه!
-اهان باشه.....الان با آقای میزبان میام
-اوکی
معین به اطراف نگاه کرد...با اینکه بارها در اینجور مهمانی ها یا بهتره بگیم پارتی ها حضور داشت اما ایندفعه احساس بدی داشت....انگار ممکن است اتفاق بدی بیفتد
-خب...حالا این میزبان کیه؟
نیکا چشم از جوان هایی که در حال رقصیدن بودند برداشت و با صدایی بلند که به داد زدن شبیه بود گفت
-نمیدونم....درست نفهمیدم.....یکی از فامیلای دووووووور چیزه عسل!!
-اوه چه جالب!! میزبانو نشناخته میای مهمونیش!
-چیکار کنم....عسل اصرار کرد....در همین حین صدای عسل را از پشت شنید با لبخند به عقب برگشت و با دیدن شاهین لبخند روی لبش خشکید.....معین بهت زده و عصبانی به نیکا نگاه کرد اما با دیدن چهره نیکا تا حدودی خیالش راحت شد....
-سلام بر نیکا خانوم و آقای شریف!! حال شما؟ از این طرفا!
معین با بی خیالی لبخندی سرد زد و گفت
-ممنون.....عسل خانوم دعوتمون کردن!
عسل با دهنی باز به آن ها نگریست
-چی؟؟؟همدیگه رو میشناسین؟
شاهین خنده ای کوتاه کرد وگفت
-آره ملوسک .....نیکا تو دانشگاه ما درس میخونه و با آقای شریف دورادور آشنام....
این دفعه نیکا با دهن باز نظاره گر آن دو شد....
رک گفت
-عسلللللل!!! ملوسکککک!! و زد زیر خنده!
عسل لبش را غنچه کرد و گفت
-هی هی....همه اش که تو نباید ملوسک پسرا باشی....یه بارم من شدما!!
معین و شاهین خیره به هم نگاه میکردند...نیکا با این که هنوز تو شُک بود گفت
-خب دیگه...میزبانم میشناسیم....عسل حالا که تنها نیستی ما بریم خونه....بخدا دیشب اصلا نخوابیدم....
شاهین یک تای ابرو اش را بالا انداخت و گفت
-نه اصلا نمیشه....راستش اگه برین توهین بزرگی به میزبان کردینا...
عسل لبخندی زد و گفت
-راس میگه.....بشین و خوش بگذرون...
نیکا سردرگم به معین نگاه کرد....معین بیخیال گفت
-باشه میمونیم....
-خوبه...پس ما میریم به بقیه مهمونا سربزنیم....
*****
حدود یک ساعت بعد معین گفت
-نیکا میرم یه زنگ به سیامک بزنم کارش دارم! همینجا بمون زودمیام
-باشه برو....
معین رفت و دو دقیقه بعد شاهین جای معین را گرفت نیکا بیخیال پرتغالش را پوست کند
-چه اتفاق نادری!! از فامیلای دور عسلی!!
-نه نیستم
نیکا با تعجب به سمتش برگشت
-پس چی؟؟
-میدونی عشق.....عشق چه بازیایی که با آدم نمیکنه...
نیکا مبهوت نگاهش کرد
-چی؟نفهمیدم
-رک بهت میگم....تا یه ماه وقت داری این مرتیکه رو از خودت دور کنی....واگر نه بلایی سر این عسل ملوسک دربیارم که ...
گلوی نیکا سوخت....در چشمهای شاهین برق عجیبی بود...انگار
-چی میگی؟تو دیوونه شدی!!
-آره از وقتی دیدمت دیوونه شدم...اونم از نوع تیماریش....درهمین حین عسل آمد و با لبخند گونه ی شاهین را بوسید....نیکا با تعجب به عسل نگاه کرد
-چیه؟؟ چرا اینجوری نیگا میکنی؟؟آدم نمیتونه عشقشو ببوسه؟
نیکا به شاهین نگاه کرد....لبخندی شیطنت بار گوشه ی لب شاهین بود
-راس میگه این خانوم...ملکه ی قلب منه ها!!
عسل خنده ای کردو گفت
-تو هم سلطان قلب من!
حال نیکا بد شد....نمیدانست چکار کند...شاهین عسل معین سیامک سارا.....همه اینها اعصابش را به هم ریخته بود....حالا این شاهین احمق با تهدید کردنش میخواست اورا از معین دور کند....باید چکار میکرد...نمیتوانست بین صمیمی ترین دوستش و شوهری که عاشقانه دوستش داشت یکی را انتخاب کند....نه نمیتوانست....

با بغض به رو به رو خیره شد....فکر نمیکرد شاهین تا این حد پست باشد...دلش هوای هوای آزاد را کرده بود...از این بوی سیگار و مشروب و آهنگی که داشت کرش میکرد خسته شده بود....سرش را به گوش معین نزدیک کرد و گفت
-معین....بریم خونه...حالم بده...
معین بات عجب به سمتش برگشت....در چشمان معین چیزی موج میزد که نیکا را میترساند.....معین بدون هیچ حرفی سری تکان داد و گفت
-باشه بریم...

********
سرش را به شیشه ی کنارش چسباند و چشم هایش را بست....یاد روزهایی افتاد که با عسل گزرانده بود.....چه روز هایی بود...هر روز زنگ در یکی را فشار میدادند و فرار میکردند....یا هر روز از بستنی فروشی سر کوچه بستنی میخریدند...یا هر روز ....آهی کشید و لبخندی تلخ گوشه لبش نشست...چشم هایش را باز کرد و به معین که با خستگی ماشین را هدایت میکرد نگاه کرد...بسی از دوری از او میترسید....نمیدانست چگونه تو کمتر از یک ماه عاشق همچین مردی شده است....او هیچوقت به عشق در یک نگاه اعتقاد نداشت اما حالا میدید همچین چیزی وجود دارد......معین با لحنی مهربان گفت
-حالت خوبه؟اگه درد داری بریم بیمارستان یه مسکنی چیزی بدن...
از رفتار معین بغضی در گلویش نشست که باعث شد نتواند حرف بزند
-نیکا ...خانومی؟ از دست من ناراحتی؟
نیکا با بیچارگی سری تکان داد وزیر لب گفت
-نه.....نه یی بیجان که باعث شد اخم های معین درهم برورد
-نیکا خانومی....ببخشید.....بخدا نگرانت شدم...اگه یه موقع اتفاقی واست میفتاد چی؟نمیگی من میمردم؟
نیکا سرش را به سمت پنجره چرخاند....به منظره بیرون نگاه کرد....در تاریکی شب چیزی دیده نمیشد....قطرات اشک آرام آرام از چشمانش ریختند...با بیچارگی هر چقدر آنها را پاک میکرد اما باز دیگری جانشین قبلی میشد...
-نیکا .....
نیکا چیزی نگفت....واکنشی نشان نداد....معین ماشین را گوشه ای پارک کرد و سرش را روی فرمان گذاشت.....
-نیکا میدونی کی عاشقت شدم؟؟
نیکا سکوت کرد.....
-همون موقع که تو اولین دیدار بهت زل زده بودم پرسیدی چیه آدم ندیدی منم با عصبانیت گفتم خوشگل ندیدم...تو ام پاشدی یه سیلی به من بزنی!!
لبخندی بی جان گوشه لب نیکا جا گرفت.....
-نیکا این کارو با من نکن...میدونی تو زندگیم تنها دلخوشیم تویی....تویی و خواهی ماند....میدونی اگه از دستت بدم داغون میشم...نیکا چشم هایش را بست از فکر اینکه روزی معین را از دست بدهد .....
-خواهش میکنم راه بیفت....سرم خیلی درد میکنه
معین بی هیچ حرفی راه افتاد....نمیدانست دلیل این رفتار نیکا چیست.....
**********
-سلاااام
-کوفته سلام....صبح به ای زودی زنگ زدی چی بگی؟
-وای خدااا...دارم میمیرم....نمیتونستم صبر کنم.....راستی چرا بی خداحافظی رفتین؟
-هیچی....من حالم بد شد...حالا چی شده؟
-وای دیروز شاهین جلو همه ازم خاستگاری کرد.......بهم گفت این مهمونی رو واسه من ترتیب داده.....
نیکا شوکه به عکس خودش و معین خیره شد...
-چی؟
-آره....راستی وقتی پیدات نکرد و دید تو و معین رفتین خیلی ناراحت و عصبانی شد....تو دانشگاه دیدی از دلش دربیار
نیکا بدون اینکه لحن خسته و ناراحتش را عوض کند گفت
-مبارک باشه...ولی عسل جان حداقل یکم درموردش تحقیق میکردی....یهو دیدی یه چیز از آب دراومدا!!!
-کردم بابااااا....سابقه بدی نداشته....فقط همین مشروب و سیگار داره که خودم مجبورش میکنم که ترکش کنه...
-عزیزم خیلی زود تصمیم گرفتی ها...
-نه .....خب زنگ زده بودم همینو بگم...اگه کاری نداری مامان صدام میکنه
-نه سلام برسون عزت زیاد...
-عزت زیاد...
با عصبانیت قاب عکس را گرفت و محکم به دیوار کوبید....قاب عکس پس از برخورد به دیوار روی زمین افتاد و تکه تکه شد...نیکا پوزخندی زد و به تکه های شیشه خیره شد....

معین با عصبانیت لگدی به ماشین زد و به راه افتاد حال و حوصله هیچ چیز نداشت باز هم خسته بود و اشفته....بازهم به هوای شمال نیاز داشت؟....اینم نمی تونست اینبار ارومش کنه.....از این زندگی به ستوه امده بود......
دوست داشت همه چیز تغییر کند......
احساس عجیبی داشت....از زندگیش به هیچ وجه راضی نبود.....از اشفتگی درونش بیزار بود.....از پنهانکاریهای زندگیش متنفر.....
از بچه بازی ها دلزده.....
دلش زندگی اروم می خواست.....یه زندگی در ارامشش....
کی میتوانست کمکش کند؟....کسی می توانست؟....خودش همه تلاشش را کرده بود.....ایا کرده بود؟....واقعا تلاش کرده بود....
کدام تلاش؟.....فقط فرار کرده بود.....درست مثل بچه ها فرار کرده بود و برای مدتی همه چیز را به فراموشی سپرده بود....
باز هم می توانست این کار را انجام دهد؟
مطمئنا نه این راه حل فقط برای یه بار و شاید هم برای مدت کوتاهی جوابگو بود....اما زندگی او راه حلی همیشگی می خواست....
نمی دونست چیکار باید بکنه باز هم بلاتکلیفی....
با ضربه ای که مرد در حال عبور زد به خود امد.نگاهی به اطراف انداخت جلوی پارک بود.
وارد پارک شد و روی نیمکتی کنار استخر نشست.
نگاهش را به برف سفید روی زمین دوخت.
با صدای خنده ی کودکانه ای سر بلند کرد و به زن و مرد جوانی که دست کودک چند ساله شان را گرفته بودند لبخندی زد چقدر دوست داشت الان به همراه نیکا و دخترکشان اینجا قدم می زدند.
امان پذیر بود؟......
چقدر زود زمان می گذشت .... در مدت کمی زندگیش به این شکل تغییر کرده بود!!!زود ازدواج نکرده بودند؟
نیکا را دوست داشت اما این زندگی به نظرش اصلا جالب نبود.....زندگی که همیشه انتظارش را داشت نبود؟
چرا؟...چون با یک دختر 10سال کوچیکتر از خود ازدواج کرده بود؟..... چرا نیکا بزرگ نمیشد؟
چرا معنی زندگی را درک نمی کرد ؟....مگر او چه می خواست؟.....دوست داشت نیکا هم مثل همسری مهربان در کنارش باشد اما نیکا بیشتر به دنبال خوشی هایش بود.....
به جای همسر نقش پدر را برای نیکا بازی می کرد....یه پدر که در همه حال سعی می کند حواسش به فرزندش باشد.....
پدری که می خواهد بازیهای فرزندش را ببیند.....به امید اینکه بزرگ شود و یاورش باشد....
نیکا کی قرار بود بزرگ شود؟......زمانی که او از این زندگی خسته شده بود؟.............زمانی که دیگر امیدی به زندگی نداشت؟....
بدر تمام این مدت بچه بازیهایش را تحمل کرده بود..... با همه ی رفتارهایش ساخته بود..... حال چی؟ ....بازم باید ادامه میداد؟ به امید روزی که نیکا بزرگ شود؟......به امید روزی که معنی زندگی مشترک را درک کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با زنگ موبایلش ،گوشی را از جیبش بیرون کشید.صدای منشی در گوشی پیچید :سلام دکتر.
-:سلام...
-:تشریف نمیارین مریض ها منتظرن....
-:دارم میام تو راهم.....
-:بله.خدانگهدار.
بدون پاسخ دادن گوشی را قطع کرد.....باز هم بلند شد و به راه افتاد ..... هنوز هم بلاتکلیف از این زندگی باید ادامه می داد....

در باز شد و قامت معین را دید....نفسی از سر آسودگی کشید....
-سلام....کجا بودی؟ نگران شدم....
معین سری تکان داد و با صدایی که انگار از ته چاه میاد گفت
-کار داشتم...خسته ام میرم بخوابم....
نیکا لبخندی تلخ زد و هیچی نگفت....دلیل این رفتارهای معین را نمیدانست....معین طوری با اون رفتار میکرد انگار دارد بزور تحملش میکند...نمیدانست چکار کند....بخندد...گریه کند...عصبانی شود....یا به معین حق بدهد....خسته از این زندگی که به هیچ وجه به زندگی زناشویی مردم عادی نمیخورد روی کاناپه دراز کشید و به سقف زل زد.....زندگی او در سراشیبی سقوط بود....سقوطی محض....نمیدانست چکار کند....باید فردا با عسل حرف بزند.....
******
-ببین عسل جان......تو منو خوب میشناسی و میدونی هیچوقت بدیتو نمیخوام . نخوستم...
عسل با تعجب نگاهش کرد و با لحنی نا مطمئن گفت
-وا مگه....اتفاقی افتاده؟؟ آخه سرکله صبح پاشدی اومدی که از این حرفا بزنی؟
-نه آره....راستش نمیدونم....فقط میخواستم بهت اخطار بدم...
-خب؟
نیکا با استرس ناخنش را جوید و گفت
-ببین من از وقتی رفتم دانشگاه ش....شاهین دنبالم بود...الانم بخاطر اینکه تلافی اون کارارو دربیاره اومده با تو دوست شده....عسل خواهش میکنم چشاتو باز کن و درست تصمیم بگیر....
لبخندی زد و با خنده گفت
-میدونی شاهین دیشب همه چیزو گفت....گفت فکر میکرده عاشقت شده ولی وقتی منو دید فهمید اشتباه کرده....
نیکا کلافه سری تکان داد و گفت
-ببین دروغ گفته...اون منو تهدید کرده که اگه از معین دست نکشم تورو نابود میکنه....میدونی چی میگم؟؟
عسل به یکباره انگار به بت مقدسش توهین شده باشد از کوره در رفت و با صدایی بلند داد زد
-ببین نیکا......آره میدونم قیافه خوشگتری نسبت به من داری...میدونم اگه بخوای دل هرکسی رو میتونی بدست بیاری ولی عزیز من همیشه که همه نباید دور تو بچرخن......میدونی شاهین عاشق منه و تو حسودیت میشه که بهت توجه نمیکنه و تورو...بخاطر من ول کرده....
نیکا باورش نمیشد دوست دوران کودکی اش او را اینگونه متهم کند.....
-ببین......چرا نمیخوای درست تصمیم بگیری؟ تومنو از دوران کودکیت میشناسی و با شاهین کمتر از یک ماه ِ که در ارتباطی.....فرقا رو حس میکنی؟؟
عسل بی توجه به حرف های نیکا گفت
-ببین نیکا....دیروز شاهین بهم گفت....گفت ممکنه همچین رفتاری داشته باشی و از این حرفا بزنی...ولی من باور نکردم چون فکر میکردم میشناسمت....ولی افسوس که....
نیکا با بغض سری تکان دا د وگفت
-عسل خواهش میکنم درست تصمیم بگیر....من فقط خوبیتو میخوام.....و کیفش را گرفت و بدون خداحافظی رفت....عسل مات و مبهوت به جای خالی نیکا نگاه کرد.....باورش نمیشد دوست دوران کودکی اش را اینگونه از دست داد....از رفتار نیکا شوکه شده بود.....یاد حرف شاهین افتاد
-نیکا به ملوسکم حسودیش میشه....دیدی اون شب تو مهمونی وقتی منو تو رو دید چقدر جا خورد.....فکر میکرد من ماله اونم....ولی من عشق واقعیمو پیدا کردم....
عسل سری تکان داد وبا پوزخند چشم هایش را بست.....
*********

************
از دست معین ناراحت بود.....دلیل رفتارهایش معلوم نبود......کم حرف میزد..کم نگاه میکرد کم لبخند میزد....تو خودش بود...نیکا هرکاری کرد نتوانست از زیر زبون معین حرف بکشد....آهی کشید و به سمت آشپزخانه رفت
-معین
-هوم
-میای بریم......بریم شهربازی....
معین با جدیت گفت
-نیکا تو معلومه چند سالته؟؟ شهربازی؟؟
-وا....چته؟ گفتم بریم یکم حال کنیم....نمیخوای نخواه....
-نیکا ببین تو رفتارت.....خیلی بچگانه اس.....میدونی تو اینجوری نمیتونی زن زندگیم شی....یعنی میدونی معیاراشو نداری.....من نمیگم شیطنت بده ولی خب هرچیزی حدوحدودی داره....میدونی چی میگم؟
نیکا خنده ای کرد و گفت
-وا؟ واسه همین چپ میرفتم راست میرفتم باهام قهر میکردی؟؟
معین چشم هایش را بست و گفت
-نیکا...جدی باش.....
لبخند روی لب نیکا خشکید.....این چش بود؟
-نیکا تو قراره مادر آینده بچه هامون شی.....من نمیتونم بچه امو بدست یه بچه بسپارم.....میدونی چی میگم؟تو نوزده سالته ولی طوری رفتار میکنی انگار.....انگار ده سالته!!!
نیکا ناباورانه به معین چشم دوخت.....
-باشه فهمیدم....
********
سردرگم به عکس خودش و معین خیره شد....پس از نظر معین او دختربچه ای بیش نبود.....آهی کشید و فکر کرد نمیخواد از دنیای کودکی اش بیرون بیاد....دنیایی که فقط وفقط در آن خوشحال بود.....دنیایی که با دنیای دیگران کلی فرق داشت....دنیایی که عاشقش بود....اما خودش هم میدانست برای بدست آوردن دل معین حاضر هست هرکاری بکند....لبخندی زد و تصور کرداو و معین با دختربچه ای کوچک بدست کنار هم ایستاده اند....خنده ای کرد و سری تکان داد....
*******
-عسل خواهش میکنم قطع نکن....
-چی میخوای
-میدونم حرفمو باور نکردی ولی.....باور کن فقط خوبیتو میخواستم.....فهمیدی؟
-ببین نیکا.....اصلا باشه تو خوبی...ولی من دیگه نمیخوام با دوست دختر قبلی نامزدم درارتباط باشم فهمیدی؟؟؟
چشم های نیکا گرد شد....دوست دختر قبلی نامزد؟
-عسل باور کن...
اما عسل گوشی را قطع کرد..
************
-سلام مهدیه خانوم
-سلام عروس گلم....
-حالتون خوبه
-آره قربونت برم تو حالت خوبه؟
-مرسی...ببخشید زنگ زدم بپرسم اممم ماکارونی رو چه شکلی میپزن....
-قربونت برم....دفتر یادداشت پیشت هست؟
-بله....شما بگین...
مهدیه خانوم پست از پنچ دقیقه حرف زدن به نیکا پختن ماکارونی رو یادداد....
-مرسی...الان اگه کاری ندارین من برم بپزم؟
-نه عزیزم....برو اگه سوالی داشتی زنگ بزن
-باشه ممنون....
خنده ای کرد و با خود گفت
-این مهدیه خانوم چقد زود باوره!! دفتر یاددداشت!!خدا حافظه رو واسه چی داده!!
دیگ بزرگی را روی گاز گذاشت و کمی آب جوش ریخت....کمی فکر کرد و ماکارونی را هم ریخت...پس از آن نمک و فلفل!! حدود پنج دقیقه روی آتیش گذاشتش و پس از آن برداشت....به دیگ نگاهی انداخت....با خود فکر کرد شاید مهدیه خانوم دستور پخت سوپ ماکارونی را یاد داده....شانه ای بالا انداخت و ماکارونی هارا در بشقاب ریخت.....لباسش را عوض کرد و منتظر ماند.....پس از یک ساعت معین آمد.....
-سلام غذا چی داریم...
-اممم سوپ ماکارونی...
-ا؟ چه جالب...
هردو مشغول خوردن شدند....نیکا با هیجان به صورت معین چشم دوخت...میخواست عکس العمل معین را ببیند....معین قاشق اول را در دهان گذاشت و اخم هایش در هم رفت.....
-این چی بود؟
نیکا وارفت!
-خب سوپ ماکارونی دیگه...دستورپختشو از مامانت گرفتم
-مطمئنی مامانم بهت یاد داد؟
-آره ولی...خب اون هی میگفت ماکارونی....حتما یادش رفت سوپشو هم بگه.....
-نیکا مامان اومد اینجا یاد داد؟
-نه....از پشت گوشی گفت منم تو حافظه ام فرو کردم!
-ا؟
-آره...اگه بدت میاد نخور!
-عزیزم...تو مثلا میخواستی ماکارونی پبزی.....ولی تا نصفه اش تونستی بقیه اشو نتونستی!
نیکا شانه بالا انداخت و مشغول خوردن شد...اولین قاشق را در دهان گذاشت....که ناگهان حالش بد شد و به سمت دستشویی دوید...
معین به دنبالش رفت.جلوی در دستشویی ایستاد و چند ضربه به در زد:نیکا خوبی؟
صدایی نیامد.
دوباره با انگشت به در زد:نیکا جان؟خوبی؟بیا بیرون ببینم؟
خبری از نیکا نبود.در را باز کرد.نیکا با صورت خیس جلوش ایستاده بود.به طرفش رفت و دستانش را دور نیکا حلقه کرد.
-:چت شد؟بیا ببینم!!!چیزی خوردی مسموم شدی؟
نیکا در حالی که به معین تکیه داده بود بیرون امد و گفت : چیزی نخوردم.
معین به طرف کاناپه کنار اشپزخانه رفت و نیکا را روی ان نشاند و گفت : خوبی؟می خوای بریم دکتر؟
کنارش نشست و نبضش را گرفت.
نیکا گفت : اره خوبم فکر کنم مسموم شدم.
معین لبخندی زد و دستش را دور نیکا حلقه کرد و سرش را روی سینه گذاشت و گفت : نیکا بابت دیروزم معذرت می خوام.من نباید اونطور برخورد می کردم.اما عزیزم بهم حق بده خیلی خسته شدم.رفتارت خیلی بچگونه هست. من نمی گم بچه نباش بچه باش اما نه همیشه وقتی با منی و برای لحظات شادمون ، نه همیشه من ازت می خوام گاهی هم مثل یه ادم فهمیده رفتار کنی.درکم کنی.بتونم به عنوان یه مرد بهت تکیه کنم.
ببین نیکا زندگی مشترک یعنی احترام ، یعنی صداقت ، یعنی اعتماد ، عزیزم ما باید بهم احترام متقابل بزاریم من برای تو ارزش قائلم و متقابلا تو هم باید به من احترام بزاری.من تو رو درک می کنم تو هم باید من و درک کنی.اگه این احترام بینمون از بین بره زندگی مشترکمون هم از بین میره.اگه ادامه داشته باشه روز به روز بی احترامی بیشتر میشه و این برای من و تو اصلا خوب نیست.زندگیمون نباید اینطور باشه.من و تو دو تا ادم با شخصیتیم که یه زندگی مشترک پر از جنگ و دعوا برامون وجهه بدی داره.می فهمی چی میگم؟
نیکا سرش را به علامت فهمیدن تکون داد.
معین ادامه داد : و صداقت.نیکا جان من چیزی رو ازت پنهون نمی کنم دوست ندارم تو هم این کار و بکنی. من دوست ندارم همسرم ، کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد دارم بهم دروغ بگه.باشه؟برای رفتن به جاهایی که دلت می خواد و فکر می کنی من خوشم نمیاد بهم دروغ نگو بهم رو راست بگو کجا می خوای بری من اگه با رفتنت مخالف باشم دلیلم و بهت توضیح میدم اگه قانع نشدی اون موقع می تونی بری هرجا دلت می خواد . پس لازم نیست ازم اجازه بگیری فقط بهم اطلاع بده همین کافیه منم نگرانت نمیشم.در ضمن نمی خوام دیگه دروغی بینمون باشه.
نیکا عزیزم بین ما باید اعتماد باشه.باید اونقدری بهم اعتماد داشته باشیم که هیچ شکی بهم راه ندیم خوب نیست با بی اعتمادی به زندگی ادامه بدیم.
نیکا لجبازی برای قبل از ازدواجمون خوب بود.شادی بود اما زندگی مشترک لجبازی نیست.باید گاهی کوتاه بیای تا زندگی ادامه داشته باشه.
سرش را از روی سینه بلند کرد و میان دستهاش گرفت و گفت : باشه عزیزم؟
نیکا لبخندی زد معین بوسه ای به پیشونیش زد و گفت : یادت نره ها خانم خوشکله.
نیکا با خنده گفت : یادم نمیره.
-:افرین خوشکلم.راستی اگه دوست داری اشپزی یاد بگیری برو کلاس.به خودت زیادی اعتماد نداشته باش.می تونستی وقتی مامان طرز تهیه ماکارونی رو میگه یادداشت کنی. حتما باز شیطونی کردی و خواستی حفظش کنی نه؟
نیکا خندید و سرش را پایین انداخت.
معین او را به خود فشرد و گفت : شیطون خانم.من از دست تو چیکار کنم؟

معین کنار سیامک نشست و گفت : چه عجب؟
سارا گفت : شما که نم
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه پرتگاه عشق | ه.سلطانی و shahtut کاربران انجمن ... , رمان بسیار زیبا و عاشقانه پرتگاه عشق برای موبایل , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 44. رمان پرتگاه عشق , دنیای رمان - رمان پرتگاه عشق h.soltani+shahtut , رمانی ها - 173-رمان پرتگاه عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 2- رمان پرتگاه عشق , رمان پرتگاه عشق - رمانکده گلها 27 - blogfa.com , رمان. جدید ترین رمان ها , رمان پرتگاه عشق , کتاب رمان پرتگاه عشق , دانلود رمان پرتگاه عشق , دریافت رمان پرتگاه عشق , رمان پرتگاه عشق برای موبایل ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/06 تاریخ
کد :26191

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا