تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پرتگاه عشق


معین در را پشت سرش بست.نیکا از پله ها بالا رفت و به سرعت وارد اتاق خواب شد.
به طرف اشپزخانه رفت لیوانی برداشت و مستقیم سر یخچال رفت.
پارچ را بیروون اورد.لیوان اب را یک نفس سر کشید و لحظه ای چشمانش را بر هم گذاشت تا افکارش را سر وسامان دهد.
امروز شاهین تمام اعصابش را به هم ریخته بود.
با حرص لیوان را روی میز کوبید و به طرف اتاق به راه افتاد.از پله ها که بالا می رفت چراغ ها را خاموش کرد.وارد اتاق شد.نیکا جلوی اینه نشسته بود و ارایشش را پاک می کرد. نگاهشان لحظه ای در اینه به هم گره خورد.بی توجه به طرف دراور رفت و تی شرتی بیرون کشید.
لباسهایش را عوض کرد.تی شرتش را به تن می کرد که نیکا به طرفش امد.از پشت سرش را روی شانه اش گذاشت و گفت:معین من...
-:چیزی نگو نیکا.
-:اما باید گوش بدی.
-:خواهش می کنم نیکا الان نه...
-:اما من باید بگم...
معین در حالی سعی می کرد خشمش را کنترل کند به طرفش برگشت.
-:چی می خوای بگی نیکا؟ اینکه با یه پسر غریبه میری شمال؟یا اینکه به من دروغ میگی؟
-:من دروغ نگفتم!
معین به چشمانش خیره شد و گفت:واقعا؟
-:معین من فقط نگفتم شاهین هم همراهمون بود.
معین پوزخندی زد و گفت: خیلی چیزای دیگه هم نگفتی. اونطور که تعریف می کرد خیلی بهتون خوش گذشته.
-:معین شاهین دروغ می گفت.
معین کلافه به طرف دستشویی رفت و در همان حال گفت: نمی دونم نیکا.حرفات گنگه.

********

با کلافگی به نیکا که گوشه ی تخت جمع شده بود نگاه کرد. صدای ملایم گریه اش که سعی می کرد خفه اش کند در اتاق پیچیده بود.
دقایقی چشم روی هم گذاشت اما نمی توانست بی تفاوت باشد.دوستش داشت بیشتر از انچه فکرش را می کرد.
به ارامی به او نزدیک شد.به طرف خودش کشید...نیکا مقاومت می کرد....زمزمه کرد:بیا اینجا.
نیکا به طرفش برگشت و در حالی که سعی می کرد صورتش را پنهان کند سرش را در بالش فرو کرد.
معین دستش را زیر سرش گذاشت.در اغوشش فشرد و گفت: گریه نکن.
نیکا هق هقش بالا رفت.
او را بیشتر به خود فشرد و گفت: واسه چی گریه می کنی؟
-:من خیلی تنهام.من کاری نکردم...شاهین دروغ می گفت.
-:مگه من مردم تنها باشی؟
-:معی.....ن.
-:جونم؟!گریه نکن خانمی...
-:باور نمی کنی؟
-:نمی دونم نیکا.فراموشش کن...
-:اما من...
-:بعدا در موردش حرف می زنیم...گریه نکن...
نیکا با اخم سعی کرد از اغوشش بیرون بیاید.
معین او را محکمتر گرفت و گفت: شیطونی نکن.بگیر بخواب.فردا باید برم بیمارستان... در مورد شاهینم فردا نرو دانشگاه...
نیکا دست از جنب و جوش کشید و گفت: چرا؟
-:باید از شاهین دور بمونی....اگه می خوای باورت کنم فردا نرو دانشگاه....
-:نیکا سکوت کرد.
-:باشه نیکا؟
-:هووووم....باشه.
-:ناراحت شدی؟
نیکا با کمی درنگ گفت:نه...
-:یه کاری کن باور کنم اون ادم بده هست...سعی نکن با لجبازی زندگیمون و خراب کنی.
-:من لجبازی نمی کنم...
معین با شیطنت گفت:مطمئنی؟
نیکا پاسخی نداد.معین بوسه ای بر موهایش زد و گفت: بخواب.
سردرگم مانده بود چکار کند....نفسی عمیق کشید و به سمت در رفت.....تا پایش بیرون گذاشت باران آرام آرام شروع به باریدن کرد....لبخندی زد و دستانش را باز کرد.....باران تند تر بارید....چشمانش را بست و چند دور دور خودش چرخید....شادمانه خندید و ایستاد....داد زد:-بارااان بباااار در همین حین سنگینی چیزی را روی شانه هایش احساس کرد....چشم هایش را باز کرد و کتی را دید که روی شانه هایش بود....به عقب برگشت وبا دیدن شاهین جاا خورد...
-سلام خانوم خوشگله...چطوری؟
نیکا اخم کرد و گفت
-ببین شاهین من هی هیچی بهت نمیگم تو پررو میشی ...از اینجا برو و دیگه برنگرد واگرنه...
شاهین خیلی جدی به نیکا خیره شد و گفت
-ببین نیکا ....
-نیکا بی نیکا....میدونی تو این چند روز چیکار کردی؟؟ زندگیمونو بهم ریختی میفهمی؟؟
شاهین سکوت کرد....فقط صدای قطرات باران را میشنیدند...
-مگه....مگه نگفتی این یه...عروسیه مصلحتیه؟
نیکا پوزخندی زد و گفت
-بود....ولی الان معین همسرمه....و من خیلی دوستش دارم میفهمی؟؟
شاهین دهان باز کرد تا چیزی بگوید که ناگهان ماشین معین در کوچه پیچید....شاهین لبخندی شیطنت بار زد و گفت
-ولی من ازت دست نمیکشم...و نیکا را به سمت خود کشید....نیکا نمیخواست از خود ضعفی نشان دهد پس هیچگونه عکس العملی نشان نداد....شاهین سرش را نزدیک کرد که در همین حین معین از ماشین پیاده شد و داد زد
-حالم ازت بهم میخوره پست فطرت... وبه سمت شاهین آمد....نیکا با درماندگی به معین نگاه کرد....واقعا نمیدانست چی بگوید....چشم هایش را بست و باز کرد....معین و شاهین با هم دعوا میکردند.....معین از یقه ی شاهین گرفت و او را به دیوار کوفت
-از جون ما چی میخوای پست فطرت؟؟
شاهین لبخندی از سر خونسردی زد و گفت
-میدونی این سوالو من باید ازت بکند....آخه میدونی همین الان از نیکا پرسیدم عروسیتون مصلحتیه ؟گفت آره بابا پسره ی احمق فکر کرده واقعیه....میدونی نیکا عاشق منه نه تو....
نیکا داد زد
-خفه شو دروغ گو....چی از جون من میخوای؟؟ اگه حرف میزنی راست حسینی حرف بزن...
معین یقه ی او را ول کرد و به سمت نیکا چرخید به کُتی که روی شانه هایش بود نگریست و پوزخند زد
- خب خوبه دیگه تو دانشگاه همدیگه رو نمیبینید اومدین جلو درخونه....نیکا دیگه نبینمت فهمیدی؟؟؟
قطرات اشک از چشم هایش جاری شد...دهن باز کرد تا چیزی بگوید که معین داد زد
-فهمیدی؟؟؟
بغض نیکا شکست و گریه اش به هق هق تبدیل شد....برای معین سخت بود نظاره گر این صحنه باشد ...پس در را باز کرد و وارد شد و محکم آن را به هم کوفت....نیکا همانجا نشست و زار زار گریه میکرد....او معینش را از دست داده بود...آن هم برای همیشه....
شاهین به سمتش رفت اما نیکا داد زد
-از اینجا بروووو .....ازت متنفرم دروغ گو....
شاهین با خود فکر کرد الان وقت خوبی برای صحبت نیست پس به سمت ماشینش رفت و گازش را داد و از آنجا دور شد....
*******
نیکا آرام آرام گریه میکرد....عسل موهایش را نوازش کرد و گفت
-اشکال نداره....یه روز میفهمه چه اشتباه بزرگی کرده....میدونی...گاهی عشق خودش انتقامشو میگیره....
نیکا با بغض گفت
-منو از خونش بیرون کرد....حتی در رو روم باز نکرد...ازم ....متنفره....
عسل آهی کشید و گفت
-اشکال نداره ......خودم وسایلاتو میارم....
******
عسل زنگ در را فشرد...
-کیه؟
-منم عسل دوست نیکا....
معین در را باز کرد و ساک را کنار در گذاشت
عسل وارد خانه شد و با دیدن ساک پوزخندی زد و گفت
-خوبه دیگه....پسره اومده یه کلکی زده شما هم که...
-اینا وسایلاشه...کتاباشم هست...تو حساب بانکیش پول واریز میکنم...خداحافظ
عسل با خشم فریاد زد
-تو چی فکر کردی؟؟ فکر کردی نیکا یه هرزه است؟؟نه جانم...اون یه دختر معصومه....اشتباه بزرگی کردی.....
-خداحافظ!
عسل ساک را گرفت و با خشم از خانه بیرون زد

************

نیکا در گوشه ی دیگر کلاس نشست و مثل مجسمه به روبه رو خیره شد....افکارش آنقدر آزارش میداد که نمیدانست چکار کند....معین فقط گفته بود پول واریز میکند....همین؟؟ پس او فکر میکرد نیکا اورا به خاطر پولش میخواست؟؟؟پس معین...او نمیدانست از کی متنفر باشد معین زودباور یا شاهین دروغگو.....
-سلام
جوابی نداد میدانست اگه جوابی بدهد اورا میکشد...
-نمیخوای حرف بزنی؟
-از اینجا برو.....خواهش میکنم...تو زندگیمو نابود کردی...همین کافی نبود؟؟اومدینمک رو زخمم بپاشی؟؟
-ببین نیکا..من واقعا دوستت دارم..اگه با من بیای خوشبخت ترین میشی...میفهمی؟؟
نیکا پوزخندی زد و گفت
-چه شکلی کسی که آدمو بدبخت کرده میتونه خوشبختش کنه؟؟؟ اوداشت نیکا را عصبانی میکرد درهمین حین آقای سامانیان وارد شد و شروع به توضیح دادن درس کرد....
-ببین نیکا....من واقعا عاشقتم...خواهش میکنم
-بس کن...اگه عاشقمی ولم کن...منو به حال خودم رها کن
-نیکا
نیکا عصبانی شد و داد زد
-نیکا و کوفت نیکا و مرگ....بسه.....خسته ام....دیووونه ام کردی...واز جایش بلند شد و با گریه از کلاس بیرون رفت
سپیده آهی کشید و با خود فکر کرد
-صد بار باهاش حرف زدم ولی نمیخواد گوش بده....خدا این شاهینو لعنت کنه....
*********

تقه ای به در خورد و عسل وارد شد
-چیزی لازم نداری؟
-نه...ممنون...
-حالت خوبه؟
-آره...خوبم
-نیکا بس کن...به خودت یه نیگا بنداز ...شدی مرده ی متحرک...معین از دستت رفت خب خداروشکر....اصلا لیاقت تورو نداشت....تو بیشتر از اینا می ارزی.....نیکا پاشو یه کاری کن....اون واقعا لیاقتتو نداره.....
نیکا در خورد فرو رفت....شاید راست میگفت...معین ارزشش را نداشت.....شاید هم داشت.....
**********
موبایلش زنگ خورد
-بله؟
-خانوم شریف؟
-بله امرتون
-از شرکت زنگ میزنم...شما برای کار قبول شدین....از فردا میتونید بیاین شرکت
نیکا لبخندی زد و گفت -مرسی.....حتما میام....
-باشه خداحافظ
-بله خداحافظ
*********
پشت میزش نشست....نگاهی به اتاق انداخت...اتاقی شیک که پنجره اش از هرچیزی بیشتر جلب توجه میکرد...به بیرون نگاه کرد...پنجره آن قدر بزرگ بود که میشد گفت یک سمت دیوار را مخصوص پنجره است....با لبخندی از سر رضایت گفت..
-ممنون اتاقش عالیه....
طبائی لبخندی زد و گفت
-خواهش عزیزم...کارت از فردا شروع میشه...از راس ساعت نه میای تا ساعت دو بعد از ظهر اینجایی باشه؟
نیکا سری تکان داد و گفت
-باشه...حتما
**********
گوشی اش را برداشت
-الو
-سلام نیکا....منم سیا
نیکا نفس عمیقی کشید و گفت
-سلام...چطوری؟؟کجا رفتی بی خبر؟
سیا لحظه ای مکث کرد و گفت
-با سارا رفته بودیم...شمال....ببینم چی شده؟؟ چرا معین اینجوری شده؟
نیکا چشم هایش را بست و گفت
-چه شکلی/؟
-تو یک کلمه بهت میگم....داغون شده!
نیکا با بغض گفت
-اون واقعا احمقه...میدونی فکر میکردم بیشتر از اینا بهم اعتماد داره....اون منو بدون محاکمه محکوم کرد...
سیامک لبخندی زد و گفت
-تو هم واسه همین رفتی؟
-نه....من نرفتم...پرتم کرد بیرون...میدونی حتی نذاشت وسایلامو جمع کنم....زیر بارون تک و تنها مونده بودم...
-متاسفم...اگه زودتر خبردار میشدم حتما میومدم....حالا از اول تعریف کن چی شد...
نیکا همه چیز را بی کم و کاست تعریف کرد و در آخر اضضافه کرد
-فکر کنم فکر میکنه من یه...یه هرزه
-نیکا خواهش میکنم....از این حرفا نزن






****************
به درماندگی تقه ی محکمی به در زد....صدای سامانیان راشنید
-بیا تو...
آهسته در را باز کرد و گفت
-سلام استاد....من
نیکا فکر میکرد سامانیان با لگد پرتش میکند بیرون اما.....لحن سامانیان و رفتارش باعث شد نیکا چشم هایش تا جایی که جا دارند گرد شود
-بیا تو....اشکال نداره...
نیکا تشکری کرد و به سمت جایش رفت....نگاهی به ساعت انداخت....حدود یک ساعت از کلاسش مانده بود...
******
سلام میخواستم حساب بانکیمو چک کنم.....
-بله شماره بانکیتون
-4590...
-تو حساب بانکیتون...حدود چهل میلیون و دویصت هزارتومن پول هست ....
نیکا آب دهنش را قورت داد و گفت باشه....ممنون...
زیر پتویش خزید و با خود فکرکرد..
-نمیتونم سربار عسلینا باشم...با حقوق این ماهم و حساب بانکیم خونه میخرم..
********
به عکس معین درموبایلش خیره شد....دلش برای چشم های خاکستری او تنگ شده بود....ناخود آگاه شماره ی معین را گرفت
پس از چهار بوق پی درپی گوشی را گرفت اما حرف نزد...فقط صدای نفس هایش را میشنید....نیکا آهی کشیدو گفت
-ببین....میخوام بگم واقعا چه اتفاقی افتاده بود....من اونجور که تو فکر میکنی نیستم من
معین سکوتش را شکست و گفت
-من خوب میدونم تو چه جور آدمی هستی...دیگه زنگ نزن وبعد از آن صدای بوق ....
اشک درچشمانش حلقه زد....معین ارزشش رانداشت...شاید هم داشت...
******
بالاخره حقوقش را گرفت....از شرکت بیرون آمد با خود فکرکرد باید هرچه زودتر خانه بخرد...
****
خب چطوره خانوم؟
نگاهی به اطراف انداخت...خانه ای کوچک و ساده دو خوابه....خوب بود....حتی میشد گفت عالی بود...
-خوبه همینو میخوام...
**
بالاخره جابه جه کردن وسایل تمام شد....عرقش را پاک کرد و با رضایت به همه جا نگریست..خوب بود...در همین حین زنگ در خورد...با تعجب به سمتش رفت ودر را باز کرد با دیدن سیامک و سارا لبخندی زد و تعارف کرد...
-به به...چه خونه ای ....ماشالله کم نمیاری ها...
-مرسی عزیزم....تو چطوری سارا؟؟
-خوبم عزیزم...اومدیم باهات حرف بزنیم...
-باشه...همه روی مبل نشستند...نیکا سکوت را شکست و گفت
-خب؟؟
سیا تک صرفه ای کرد و گفت
-ببین....اگه وضع اینجوری پیش بره....هردوتون نابود میشین...میدونی که چی میگم؟؟
نیکا پوزخندی زد و گفت
-من همون لحظه نابود شدم وقتی فهمیدم معین دیگه دوستم نداره......من نابود شدم...میفهمی؟
-نه ببین تو اشتباه میکنی...معین عاشقته...اگه نبود که الان حال و روزش اینجوری نبود...
-ببین همه چیز بین من و اون تموم شده....خودش همینو میخواد.....
*******
-ببین شاهین دست از سر کچل من بردار باشه؟
-نیکا من نمیتونم...دست خودم نیست..این مدت اگه دووم آوردم فقط بخاطر خودت بود...نیکا درکم کن...من بخاطر عشقم به تو
-بسه....من ازت متنفرم...تو نابودم کردی...حالا هم دست از سرم بردار....به اطراف نگریست...اتوبوس هنوز نیامده بود...آهی کشید و سرش را پایین انداخت
-نیکا خواهش میکنم گوش کن...درهمین حین بوق ماشین راشنید سرش را بالا گرفت و با دیدن سامانیان کم بود شاخ دربیاورد
-خانوم پاک نژاد....بیا سوارشو میرسونمت....
نیکا نمیخواست همچین فرصت خوبی را برای خلاصی از دست شاهین احمق بدهد پس با لبخندی پر از سپاس در صندلی جلویی جا گرفت...
ماشین به راه افتاد.....هردو سکوت کرده بودند...نمیدانستند چی بگویند..نیکا نفس عمیقی کشید و گفت
-ممنون...این پسره هی مزاحمم میشد...میدونید که...
سامانیان وارد خیابان اصلی شد و گفت
-کاری نکردم...خب آدرس منزلت؟
-خیابان...
باز هم سکوت.....در ذهن مغشوش نیکا افکار زیادی بود....
-رسیدیم....
نیکا به نرمی پیاده شد و گفت
-ممنون آقای سامانیان
سامانیان لبخندی زد و گفت
-کاری نکردم....به سلامت
**********معین خسته روی کاناپه ولو شد.اعصابش بهم ریخته بود اما نگران نیکا بود.بلند شد مثل این چند شب به محل کار جدید نیکا رفت.
تازه رسیده بود که نیکا از شرکت خارج شد.ارام به دنبالش رفت. نیکا به ایستگاه اتوبوس رسید.معین در جایی که بتواند کاملا او را زیر نظر بگیرد ماشین را متوقف کرد.
دقاقیقی بعد اتوبوس رسید.
نیکا هم به همراه مسافران سوار شد.با حرکت اتوبوس معین هم به دنبالش حرکت کرد.
در همین حین زنگ گوشی اش به صدا در امد.
نگاهی به صفحه گوشی انداخت.دکمه پاسخ را فشرد
-:سلام .
-:سلام سیا.
-:خوبی؟
-:می گذره!
-:از دست شما دوتا.
-:چطور مگه؟
-:با نیکا حرف زدم.
-:خب که چی؟
-:معین اون مقصر نیست...
-:نمی خوام بشنوم سیا.خودم دیدم.اون پسره جلوی خونه من چیکار می کرد؟
-:معین داری قضاوت می کنی.
-:سیا باور کن خیلی راه اومدم.تمام مدتی که شمال بودین این پسره شده بود بلای جونم. نمی تونم بگم نیکا مقصره اما فکر اینکه از سر لجبازی می خواسته به طرف اون بره داره عذابم میده.نمی تونم حرفهاش و فراموش کنم.همش تو گوشمه.
-:اما باید باهاش کنار بیای.اونم همین و می خواد.
-:سیا بهم وقت بده.
-:اما این وقت نیکا رو نابود میکنه.خودتم از اون بدتر
-:نیکا...
-:معین هر دوتون دارین از بین میرین.اصلا چند وقته مطب نرفتی؟
-:نمی دونم...امروز چندمه.
سیا پوزخندی زد و گفت:می بینی...تو حتی روزاتم فراموش کردی...
شما دارین با زندگیتون چیکار میکنین؟....خودت و تو اینه دیدی؟امروز صبح که دیدمت شاخ در اوردم....
-:سیا....حالم خوش نیست....بزار به درد خودم بسوزم....
-:باید باهم حرف بزنیم...
-:باشه بعد...الان کار دارم.
-:خیلی خب...فعلا خداحافظ.
-:سیا...
-:بله؟
-:مواظب نیکا باش.اگه چیزی لازم داشت...
-:می دونم حواسم بهش هست.اون الان فقط به تو احتیاج داره...

**********
روی تخت به پهلو دراز کشیده بود و به عکس نیکا روی پا تختی نگاه می کرد. اشک در چشماش جمع شده بود. در این مدت به حضورش عادت کرده بود.جای خالی ش و در خونه احساس می کرد.امانه....این عادت نبود...نیکا نبود و او اشفته بود... عشقش نبود تا درو اغوشش پناه بگیره.... سر درد در این مدت ارامش نگذاشته بود...
نگاهش را به چشمان ابی نیکا دوخت.چقدر برای این چشمها دلتنگی می کرد...
با زنگ گوشی اش به سرعت گوشی واز جیبش بیرون کشید. عکس نیکا روی صفحه گوشی بود...
دکمه پاسخ رو فشرد و گوشی و روی گوش گذاشت...
صدای نفسهای نیکا را می شنید.چند نفس عمیق کشید...
مثل اینکه نفسهای نیکا رو حس میکنه.نیکا هم در این اتاق هست و معین می خواست از هوایی که نفسهای نیکا در اون جریان داشته تنفس کنه...
-: ببین....میخوام بگم واقعا چه اتفاقی افتاده بود....من اونجور که تو فکر میکنی نیستم من
نیکا می خواست خودش و تبرئه کنه.
با احساس نفسهایش فقط منتظر یه جمله بود.یا یه کلمه کوتاه...ببخشید...
اما نیکا می خواست از این شرایط شانه خالی کنه.
گفت: من خوب میدونم تو چه جور آدمی هستی...دیگه زنگ نزن
گوشی رو قطع کرد.نمی دونست چرا این وگفته.چرا اینکار و کرده.نمی دونست .... چرا با عشقش اینطور حرف زده.اما گفته بود...
فقط یه کلمه،نیکا با یه کلمه می تونست همه چیز و از ذهنش پاک کنه.
چشم هایش را بست و به خود تلقین کرد چیزی نیست..اما باز هم میترسید....احساس کرد کسی پشت سرش هست...کسی به او نزدیک میشود....سایه ی شاخه های درخت روی دیوار اتاقش افتاده بود و او را بیشتر میترساند.....چشم هایش را باز کرد و آرام با خود زمزمه میکرد معین.....صدای قدم ها نزدیک تر شد....قطره ی عرق از پیشانی اش سرازیر شد....طاقتش طاق شد و موبایلش را گرفت...با دستی لرزان شماره ی معین را گرفت....پس از اولین بوق معین گوشی را گرفت...انگار میدانست نیکا به او احتیاج دارد....قطره ای اشک از گوشه ی چشم نیکا چکید....کمکم گریه اش شدت گرفت و با بغض گفت
-معین من....خیلی خیلی دوستت دارم و نمیخوام هرگز از دستت بدم....من میترسم....وگوشی را قطع کرد...گریه اش تبدیل به هق هق شد.....ایندفعه همه چیز یادش رفت فقط درمورد معین فکر میکرد...دلش برای لبخند های گاه وبی گاهش ...شیطنت هایش لجبازی هایش...همه و همه تنگ شده بود ....در همین حین طنگ در خورد....با تعجب به ساعت نگاه کرد....یک و نیم نصفه شب....به سمت در رفت و با صدایی لرزان و گرفته پرسید کیه.....معین پس از مکثی کوتاه گفت
-منم.......معین....
نیکا باورش نمیشد معین باشد...با خوشحالی در را باز کرد و با دیدن معین بی هیچ حرفی در آغوشش پرید....به چشمانش خیره شد و گفت
-منو ببخش...من
-تقصیر تو نبود.....
نیکا سرش را روی سینه اش گذاشت و گفت
-معین من تو این مدت هیچ حرفی با شاهین نزدم...باور کن
معین نفس عمیقی کشید و گفت
-میدونم....من همه جا دنبالت بودم....الان تو ماشینم تو پارکینگ خونت بودم....نیکا با چشم هایی گرد شده به او و صورت اصلاح نکره اش خیره شد.....معین فکر کرد الان است که نیکا جمله ای احساسی بگوید اما نیکا پقی زد زیر خنده و گفت
-ا چقد با این ریشا شبیه بچه میمون شدی!!!
معین خنده ای کرد و او را محکم تر در آغوشش فشرد....
*********
سیامک نگاهی به اطراف کرد و گفت
-نیکا سوال سه...بلد نیستم...
نیکا لبش را گزید و به سامانیان نگاه کرد...سامانیان در حال جواب رژه رفتن بین دانش آموزان بود....به طور حرفه ای برگه هایشان را عوض کردند و مشغول خواندن و حفظ کردن جواب ها شدند.....آنقدر غرق در این کار شدند که اصلا نفهمیدند سامانیان چگونه به آن ها نزدیک شده است....سامانیان تک صرفه ای کرد که باعث شد هردو از سرجا بپرند....رنگ از روی نیکا پرید پس برای اینکه سامانیان گیر ندهد خیلی تند و سریع گفت گفت
-برگه ی هردومون همزمان با هم روی زمین افتاد اون اشتباهی مال منو برداشت منم مال اون.... خلاصه داشتیم اسم هارو نیگا میکردم....همین.....
سامانیان لبخندی زد و گفت
-حالا کی توضیح خواست؟؟؟
نیکا چشم هایش را گرد کرد و گفت
-چیزه آخه میدونید....
سامانیان یک تای ابرو اش را بالا انداخت و گفت
-تا کسی دیگه ندیده برگه هارو عوض کنید....فهمیدین چی گفتم؟؟
نیکا به سیامک نگریست....قیافه ی سیامک طوری بود انگار موجودی عجیب و غزیب جلویش وایستاده است.....نیکا سری تکان داد و گفت
-باشه باشه آقا....حتما
*******
-عجبببب دیدی؟؟ اصلا چیزی نگفت......من مونده بودم چی بگم!! نه از اون با لگد پرت کردنش نه از این کمک کردنش!!
نیکا پفی کردو گفت
-تازه کجاشو دیدی!! اونروز منو سوار کرد و رسوند خونه!!
سیا این دفعه سر جابش ایستاد و گفت
-نههههههه بگو به قرآن
-به قرآن
-بگو به جون مامان بزرگ!
-به جون...اه برو بابا دیووونه...
********
از شرکت بیرون آمد و با خوشحالی به سمت ماشین معین رفت
-سلااااااام
-سلام عزیزم....چرا دیر کردی؟
-هی یکم کار مونده بود بعد به خودم گفتم بزار انجامش بدم تو که عجله ای نداری؟؟
-نه ....بریم شهربازی....یا سینما.....یا
نیکا دست هایش را به هم کوفت و گفت
-وای خداااا معین عاشقتممممم
************
هردو بستنی به دست داخل ماشین نشستند...معین به جلو خیره شد و گفت
-اه این احمقم نمیفهمه...دوروزه هرجا میریم دنبالمونه!!.....بابا میگن خشگلی دردسر داره همینه دیگه....
نیکا اخم هایش را در هم کشید و از بستنی گاز زد...
-راس میگی دیگه.....بس که خوشگلم هرکی میبینتم عاشششقم میشه!!
معین خنده ای کرد و گفت
-خب حالاااااااا پررو نشو!
و برگشت و به نیکا نگاه کرد...دهن نیکا پرشده بود و هیچ بستنی در دستش نبود.....با انگشت اشاره سرش را خاراند و گفت
-ببینم الان دستت به بستنی گنده نبود؟
نیکا که نمیتوانست حرف بزند اشاره ای به دهنش کرد و سری تکان داد....معین چند بار پلک زد و گفت
امان از دستت ديوووووونه
-نیکا
-جانم؟
-چرا میری سر کار؟
-چون دلم میخواد
-باز شیطون شدیا!
-نه خب ....میدونی من...از کوچیکیم تو فقر بزرگ شدم....راستش همیشه با خودم فکر میکردم بزرگ شدم حتما باید به...بچه های نیازمند کمک کنم....با خودم فکرکردم حالا همه چی دارم میرم سر کارو حقوقم و به این بچه ها میدم.....
معین بوسه ای بر پیشانی اش زد و گفت
-میدونستم جوابی میدی که ...منو شکه میکنه!!
نیکا اخم کرد و گفت
-نکنه فکرک ردی میخوام پول جمع کنم؟
-نه بابا....همینجوری.....
-راستی سیامک زنگ زد گفت یه سر میاد اینجا....
-ا؟ چرا به من زنگ نزد؟
-نمیدونم....
-باشه....
******
سیامک تک صرفه ای کرد و گفت
-راستش همونطور که میدونید و منو سارا دو ساله با هم نامزدیم....و فکر کنم براتون سوال پیش اومده که چرا عروسی نمیکنیم.....راستش مشکل ما اینه که .....جواب آزمایش هایی که دادیم.....منفی بود.....میدونیدکه....
نیکا آهی کشید و به سیامک خیره شد....او را دوست داشت....نمیتوانست ناظر درد کشیدنش باشد....هیچ وقت....
-حالا ....چی شد؟؟ چرا اینجا؟
-میدونید اومدم باهاتون مشورت کنم...بنظرتون چیکار کنیم؟؟ سارا باید یا منو انتخاب کنه یا....بچه....میدونید اگه بچه رو انتخاب کنه ...داغون میشم....داغون...
معین به نیکا خیره شد....نیکا آنقدر عصبی و ناراحت بود که حتی متوجه نگاه معین نش
برچسب ها: رمان پرتگاه عشق - رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , ღ^ پاتوق رمان ^ღ - رمان پرتگاه عشق , رمان ایرانی و عاشقانه پرتگاه عشق | ه.سلطانی و shahtut کاربران انجمن ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 44. رمان پرتگاه عشق , رمان بسیار زیبا و عاشقانه پرتگاه عشق برای موبایل , دنیای رمان - رمان پرتگاه عشق h.soltani+shahtut , رمانی ها - 173-رمان پرتگاه عشق , کتابخانه رمان - 112-رمان پرتگاه عشق , رمان پرتگاه عشق , دانلود رمان پرتگاه عشق , کتاب رمان پرتگاه عشق , دانلود کتاب رمان پرتگاه عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/03 تاریخ
کد :25653

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا