تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پرتگاه عشق


کتاب و بست و روی تخت دراز کشید.نگاهش را به باران که به تندی خود را بر شیشه می کوبید دوخت.
چشمانش گرم می شد که با صدای فریاد و گریه ای بلند شد.صدای نیکا بود. هراسان خود را به اتاق او رساند.نیکا در رختخواب دست و پا میزد. به طرفش رفت و صدایش زد. تکانش داد. نیکا چشم باز کرد و با وحشت به او خیره شد. بلندش کرد و گفت:اروم باش.خواب دیدی.
نیکا با وحشت در اغوشش فرو رفت و گفت: من و تنها نزار.
معین او را به خود فشرد:تنهات نمی زارم.
با گریه:هیچ وقت تنهام نزار.من می ترسم.
-:تنهات نمیزارم.همیشه پیشتم.مطمئن باش.
نیکا فین فین کنان اشک می ریخت.
معین به ارامی نوازشش می کرد:ارم باش نیکا.گریه نکن فقط یه خواب بود.
-:می ترسم.
-:من اینجام....تا وقتی هستم نباید از هیچی بترسی.اروم باش عزیزم......بگو چه خوابی دیدی؟
-:نه.نمی خوام یادم بیاد.
-:باشه....اروم باش.هیچ اتفاقی نمی افته.اروم باش و بخواب...
لحظاتی بعد نیکا ارام بود.
معین جا به جا شد و گفت:حالا بخواب.
نیکا دستش را گرفت:نرو معین.
معین روی تخت نشست و گفت:نمیرم.بخواب.
نیککا بدون اینکه دست او را ول کند.چشم روی هم گذاشت.معین نگاهش به صورت او بود لحظاتی بعد در کنارش دراز کشید.نیکا به طرفش خم شد و خود را در اغوش معین فشرد. معین هم دستش رو دور او گذاشت و با لبخند چشم روی هم گذاشت.

*********
با حرکت چیزی در کنارش چشم باز کرد. نیکا در اغوشش جا به جا شد.لبخند زد و دوباره چشم بر هم گذاشت. دقایقی نگذشته بود که با صدای فریادی بلند شد.نیکا هم بلند شد.
مهدیه رو به رویشان ایستاده بود.
معین پرسید:مامان شما اینجا چیکار می کنین؟
-:سلامتون کو؟
-:هر دو سلام دادند.
-:علیک سلام.ببینم شما محرمین اینطور راحت باهم می خوابین؟
با این حرف مهدیه نگاه معین و نیکا به طرف هم کشیده شد. نیکا با خجالت سرش را پایین انداخت ومعین گفت: سو تفاهم شده...
-:بسه.نمی خوام چیزی بشنوم.زود تند سریع ماده باشین می ریم عقد می کنین.
معین گفت:اما مامان...
-:اما اگر نداره.
نیکا معصومانه و خجالت زده نگاهش می کرد.
-:مامان من باید برم مطب.
-:امروز کار تعطیله.همین که گفتم.
قبل از اینکه چیزی بگن از اتاق بیرون رفت. معین به طرف نیکا برگشت و گفت: معذرت می خوام.
-:تقصیر منه.تو کس دیگه ای رو دوست داری این و باید به مامانت بگی سارا رو دوست داری.
معین کلافه دستی بر سرش کشید.نیکا فکر می کرد او هیچ علاقه ای بهش ندارد.
گفت:نه.بلند شو.زود بیا پایین.
از روی تخت بلند شد. نیکا گفت:چرانه؟بهش بگو سارا رو می خوای.
-:لازم نیست.تو اگه دوست نداری زن من شی می تونی خودت بری به مامان بگی اما من چیزی به مامان نمی گم.
به سرعت به طرف اتاق خودش رفت. ابی به دست و صورتش زد و لباسهایش را عوض کرد. جلوی اینه ایستاد و گفت: من از خدامه زنم شی.خدایا ممنونتم.
از اتاق خارج شد. به طرف پله ها رفت.قدم در اشپزخانه که گذاشت مهدیه گفت: معین تو کس دیگه ای رو دوست داری؟
-:نه.کی گفته؟
-:نیکا میگه.
-:نیکا واسه اینکه با من ازدواج نکنه میگه.وگرنه من کس دیگه ای رو نمی خوام.
مهدیه به طرف نیکا که با تعجب به معین نگاه می کرد برگشت و گفت: اره نیکا؟ واسه اینکه با معین ازدواج نکنی این و میگی؟
نیکا با تته پته گفت:ن..ه.نه
-:پس مسخره بازی در نیارین.گناهه دختر و پسر جوون تو یه خونه اینطوری باهم زندگی کنن. ببینم اصلا تو اون شال و واسه چی می بندی سرت؟
نیکا به معین اشاره کرد.
مهدیه خندید و گفت: خوبه شب و پیش هم خوابیدین و شال می بندی.در غیر این صورت می خواستی چادر ببندی.
صندلی را عقب کشید و رو به روی نیکا که خجالت زده سرش را پایین انداخته بود نشست و گفت:این به نفع خودته دخترم.
به معین نگاهی انداخت و گفت:چیه؟برو بیرون.نمی بینی داریم حرف می زنیم؟
معین کلافه از اشپزخانه بیرون رفت.
مهدیه ادامه داد: اون دوست داره من پسرم و خوب می شناسم.
-:نه.اون من و نمی خواد...
-:اشتباه می کنی.معین خیلی دوست داره. صبح که اومدم تو اتاقت دیدم چطور تو خواب بغلت کرده بود. تو هنوز این چیزا رو نمی فهمی. اما من با تجربه تر از این حرفهام.می دونم دوست داره این و مطمئن باش.
نیکا لبخندی زد.
مهدیه ادامه داد: خیالت راحت باشه.معین پسر خوبیه.سرش گرم کارشه. دنبال علافی و این حرفاهم نرفته...یه مردیه که می تونه هر دختری رو خوشبخت کنه.اینا رو چون پسرمه نمی گما...
-:می دونم.
-:افرین دخترم.سعی کن با کمکش زندگیت و بسازی از زندگیت لذت ببر.زندگی اونم بساز. شما بهم میاین.

*********
مهدیه صندلی را عقب کشید و در حالی که بلند می شد گفت: من دیگه باید برم.
نیکا هم بلند شد و گفت: کجا هنوز زوده.
-:نه عزیزم.شما هم باید با هم تنها باشین.تا الانشم مزاحمتون شدم.
نیکا سرخ شد و معین بی خیال مشغول خوردن بود.
مهدیه از اشپزخانه بیرون امد.پالتویش را به تن کرد. به طرف در خروجی می رفتند که معین از اشپزخانه بیرون امد و گفت: می رسونمت مامان.
مهدیه نگاه شیطنت امیزی به او انداخت و گفت:خسته نباشی مادر.زنگ زدیم اژانس.
نیکا بازهم گفت:بمونین دیگه.
-:نه.عزیزم.با زنگ ایفون صورت نیکا و معین را بوسید و گفت:مواظب همدیگه باشین.
معین به دنبالش رفت.مهدیه از نیکا خداحافظی کرد و از خونه خارج شد.معین به همراهش وارد اسانسور شد.
با سوار شدن مهدیه به تاکسی معین با ارامش به خانه بازگشت.
در را بست و لبخند زیبایی زد.به طرف اشپزخانه رفت.نیکا در حال جمع کردن میز بود. جلوی در ایستاد و به او خیره شد.
نیکا به طرفش برگشت و گفت:چیزی شده؟
-:نه.
-:پس چرا اونطوری نگام می کنی؟
-:دلم می خواد.
نیکا با چشمان گرد شده اش به او خیره شد. معین قدمی به طرفش رفت و گفت:خسته شدی.من ظرفا رو می شورم.
نیکا با خوشحالی گفت: ایول...دستت درد نکنه....منم برم درسام و بخونم...قبل از اینکه معین چیزی بگوید از اشپزخانه بیرون رفت.معین پووزخندی زد و مشغول شد.

بعد از شستن ظرفها به طرف اتاق نیکا رفت.چند ضربه به در زد و وارد شد.نیکا جزوهایش را روی تخت پهن کرده بود ومشغول خواندن. روی صندلی نشست و گفت: نمی خوای بخوابی؟
-:اینم تموم کنم بعد می خوابم.
-:خیلی مونده؟
-:اره.یکمی هست.
-:فردا میری شرکت؟
-:اره.چرا نرم؟
-:اونجا خوب نیست.بهتره نری.
-:چرا؟خیلی هم خوبه...
معین نمی خواست امروز لجبازی کند گفت: من خوابم میاد.بریم بخوابیم؟
-:خوابت میاد برو بخواب...
معین کلافه بلند شد و گفت: باشه.تموم شد بیا بخواب.
نیکا لبخندی زد و گفت:شب بخیر.
معین در را تقریبا کوبید و وارد اتاقش شد.نگاهی به تخت دو نفره اش انداخت و با پوزخند زیر لحاف خزید و چشمانش را بست.
با خمیازه به سمت آشپزخانه رفت....نگاهش به سمت میزکشیده شد...با تعجب به صبحانه ای که روی میز بود خیره شد....
-معییییییییین
صدای معین از بالا آمد
-چیهههه؟
-این صبحونه واسه چیه؟
-بده واسه زن عزیزمممم یه صبحونه درست کردم؟
-ببییییین اولشم من زن تو نیستم ....دومشم من زن تو نیستم...سومشم سارا جووون منتظرته!! و وقتی دید معین هنوز نیومده ادای بالا آوردن را در آورد
-معین بدو دیگه...دیر شد بخدا
-اه زن چقد گیر میدی؟
نیکا درحالی که سعی میکرد بی تفاوت جلوه بدهد گفت:
-برو بابااا دیوار کوتاه تر از من گیر نیاوردی؟؟من زنت نیستم ما دوتا فقط فقط همخونه ایم....گرفتی؟؟
معین وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست...
-بیا بخور دیگه
-سیرم...نمیخوام
-ا؟مگه چی خوردی؟؟
-هیچی تو اتاقم کلی هله هوله خوردم....
-باشه بابا دیگه از این غلطا نمیکنم...
*************
با دیدن آن مرد حالش بهم خورد...قاتل پدرش روبه رویش نشسته است ودارد بدون هیچ حرفی به او نگاه میکند...
-خب اقای شجاعی ...شما روز حادثه کجا بودین؟؟
مرد پوزخندی زد و گفت:-تو همون خیابون...ولی من نکشتمش
-ببینید...این آقا و به معین اشاره کرد...ماشین شما رو شناختن و شهادت دادن که دیدن چطور این پیرمرد رو
-ولی منم همینجا شهادت میدم این آقا اون پیرمرد نکبتی رو کشت
نیکا لبش را به دندان گزید و به معین نگاه کرد ...معین سری تکان داد و زیر لب گفت
-اشکال نداره...این مرد دیوونه است...به حرفش اصلا گوش نده...
-ببینید انکار کردن این موضوع که شما به اون پیرمرد زدین بی معناست چون کمی از خون اون مرد روی بدنه ی ماشینتون پیدا شده و از همه مهمتر روی ماشینتون کمی خراش افتاده...که همه اینا نشان دهنده یک تصادفه!
متهم سری تکان داد و با درماندگی گفت
-اه اصلا آره...من کشتمش...من قاتلم...ولی بخدا از قصد که این کارو نکردم...من عجله داشتم....باید خیلی زود خودمو میرسوندم بیمارستان...
-ببینید اینا توجیهی برای قتلی که توسط شما انجام شده نمیشه...
پس از نیم ساعت دادگاه آن مرد را به پنج سال حبس محکوم کرد...

********
نیکا با ذهنی آشفته به برگه هایی که روی زمین پخش شده بود نگاه کرد....
-خانوم شریفی؟؟
نیکا با تعجب به سمت رئیسش برگشت و به او نگاه کرد...
-چی؟ شریفی؟؟من پاک نژاد هستم...مثه اینکه اشتباه کردین
-نخیر...الان شوهرتون اومده بودن و گفتن دیگه حق ندارین کار کنین....درضمن این دفعه شناسنامه نشون داد و من دیگه هیچ راهی ندارم....لطفا وسایلاتونو جمع کنید و از اینجا برین...شوهرتون پایین منتظرن...
نیکا از شدت عصبانیت در حال انفجار بود....از شرکت بیرون آمد و دستی تکان داد :-تاکسی....
***********
با عجله زنگ در را فشرد
-کیه؟
-منم ..عسل درو باز کن...
در با صدای گوشخراشی باز شد و نیکا با عجله وارد شد و در را بست....عسل با نگرانی به سمتش رفت
-وای خاک عالم ...چته؟؟ چرا اینجوری اومدی؟؟
-بریم تو
هردو وارد حال شدند و روی کاناپه نشستند...
-چی شد خفه ام کردی؟؟
-هیچی ...آقا فکر کرده واقعا شوهرمه...ایش نکبتی....بره با همون نامزد احمقش خوش بگذرونه
-وااااااا روااانی...منو بگو فکر کردم چه اتفاقی افتاده ...حالا چی شده ناقلا!! حرفات بوی حسادت میده
نیکا مشتی به بازوی عسل زد و گفت:-برو باباا....این پسره واقعا خیلی احمقه...نه میتونی از اون سارا جونش دل بکنه نه از من....دیگهه نمیدونم چیکار کنم!! چند روز پیش عروسی مصلحتی کردیم
عسل لحظاتی در فکر فرو رفت و گفت"-مبارک باشه ایشالله به پای هم پیر شین....راستی ببینم گفتی پولداره؟؟
-پـــ نـــ پـــ عین منو تو فقیره!!
-ببین حالا که اون داره از تو استفاده میکنه تو هم از اون استفاده کن....میدونی یادمه قبلنا که ازت میپرسیدم چرا میری سر کار میگفتی میخوام پول جمع کنم بدم پرورشگاه ها و از اینجور چیزا!! خلاصه میخواستی صرف کارهای خیرخواهانه کنی دیگه!
-خب آره که چی؟؟
-ببین تو الان زنشی؟؟ مگه نیستی؟؟
-خب چرا.....حالا منظور؟؟
-خنگ خدا تو حق داری از پولاش استفاده کنی....
نیکا با این حرف عسل به فکر فرو رفت..

*********
زنگ در را فشار داد ...در باز شد و نیکا شیرینی را به دست معین داد
-سلام عزیزم ..... چی شده ؟ فکرکردم خوابی!
معین با تعجب به او خیره شد...رفتارش واقعا او را شگفت زده کرده بود....
-خ..خوبم....کجا بودی تا الان؟
-هیچی یه سر رفتم پیش عسل خبر عروسیمونو بدم....بیچاره خیلی ناراحت شد ...فکرکرده بود جشن گرفتیم اونو دعوت نکردیم..
معین وارد آشپزخانه شد و به نیکا نگاه کرد
-خب....ببینم مرگ من تو سرت به جایی نخورده؟؟
نیکا در حالی چشم هایش از شیطنت برق میزد گفت
-نه بابا...مگه بده با شوهر عزیزم حرف بزنم؟؟
معین با خوشحالی به سمتش رفت و گفت
-وای خدا بالاخره آدم شدی؟
-نیکا به طور افسونگری به چشم های خاکستری او زل زد
-آره عزیزم...بالاخره آدم شدم...
معین آب دهنش را قورت داد و گفت
-خب ....بیا با هم شام بخورم که گرسنمه حسابی
نیکا خنده ای کرد و با گفتن چشم به سمت میز رفت....
*****
معین امروز میرم یه سر لباس بخرم....پول میدی؟
معین بالبخند گفت
-آره چقد میخوای؟200 خوبه؟
نیکا لبخندی زد و گفت:-اره عالیه..
-باشه
***********
زن درحالی که دست نیکا را میفشر گفت:
-از همکاریتون و عمل خیرخواهانتون واقعا ممنون....این بچه ها واقعا خیلی به کمک شما نیاز داشتند..
نیکا با متانت سری تکان داد و گقت:
-وظیفه ام بود...خواهش میکنم
********
معین دستش را کشید و او را کنار خود نشاند
-خب عزیزم....برو خریدات رو بیار ببینم...
رنگ از روی نیکا پرید...فکر نمیکرد معین همچین حرفی بزند
-نه..من ...من الان خوابم میاد...میرم بخوابم...
-ا ا ا...بدو برو بیار میخوام ببینم چی انتخاب کردی؟
-نیکا دستش را از دست معین کشید و گفت
-نه من خوابم میاد
و از سر جایش پا شد و به سمت اتاقش رفت...هنوز دو قدم برنداشته بود که معین صدا زد
-نیکاا؟
-بله؟
-میری اتاق خودت؟؟
-پـــ نـــ پـــ اتاق تو
-ببین میری اتاق خودم و حق نداری بری اتاق خودت
نیکا پفی کرد و به سمت اتاقش رفت اما هرچه کرد نتوانست






در اتاقش را باز کند
-معییین
-جان معین
-چرا درمو بستی؟
-چون باید بری اتاق خودمون
-برو بابا ...تا صد سال سیاه عمرا اگه بیام اونجا
-هرجور راحتی
نیکا باز پایین آمد و به سمت یکی از مبل ها رفت....روی مبل خوابید که صدای معین راشنید
-تا آخر عمر که نمیتونی اونجا بخوابی.....بالاخره تسلیم میشی
نیکا زهرخندی زد و چیزی نگفت...
************
نیکا خمیازه ای کشید و سیامک گفت
-چیه خوب نخوابیدی؟
-اوف مگه اون کله خر میذاره؟؟ در اتاقو بسته که برم تو اتاقش بخوابم!هه تا صد سال سیاه هم منتظر بمونه عمرا اینکارو کنم...
سامک خنده ای کرد و گفت
-خب کجا خوابیدی؟
-رفتم رو یکی از مبل ها خوابیدم...وای صدبار از روش افتادم...حالا اینارو ولش کن امروز بیام تمرین پیانو؟
-آره بیا میخوام با نامزدم آشنات کنم...
نیکا یکه خورد با صدایی نسبتا بلند گفت
-نامزد داری؟
ناگهان همه کلاس به سمت آن دو برگشتند ..نیکا سری تکان داد و دهنش را کج کرد و گفت:-وای الان این سامانیان میگه هردو بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون! سیامک نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و زد زیر خنده....سامانیان عینک ته استکانی اش را تکان داد و گفت:-خوش میگذره؟ هردو بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون...نیکا و سیامک نگاهی به هم انداختند و زدند زیر خنده...
-ای باباااا بازهم همون آش و همون کاسه....بابا بدبخت شدم رفت...
-چی چیرو؟؟ تقصیر خودت بود...حالا این نامزدت کی هست ناقلا؟
سیامک ابروهایش را بالا داد و گفت
-خودت میبینی!!
*********
نیکا بستنی سفارش داد و کتابش را جلوی خود گذاشت....مشغول خواندن بود که موبایلش زنگ خورد
-بله
-معینم....کجایی؟؟مگه بعد از ظهر کلاسات تموم نمیشن؟
-چرا...ولی اومدم کافی شاپ دارم بستنی میخورم
-چی؟؟ با کی؟
نیکا کلافه جواب داد
-ای بابا چرا اینقد گیری؟؟ نکنه واقعا فکر کردی شوهرمی؟
-ببین نیکا تا یک ساعت دیگه خونه ای همین و بس
-برو بابا....برو با همون سارا جوونه عشوه خرکیت خوش باش و گوشی را قطع کرد.....
حدود سه ساعت بعد سیامک زنگ زد و گفت
-سلااام کجایی؟مگه نمیای نامزدمو ببینی؟
-چرا الان میام
*****
زنگ در را فشار داد و با کمال تعجب معین در را باز کرد
-اینجا چیکار میکنی؟
-هیچی خونه دوستمه تو چیکار میکنی؟
-هیچی اومدم نامزد دوستمو ببینم...
معین جان اومد؟؟
صدای سارا کفر نیکا را در آورد پس نیکا با صدایی بلند گفت
-اوف سیا مگه نگفتی میخوای نامزدتو معرفی کنی؟؟ این نامزد دوستتو خودم میشناسم...سارا با لبخندی گرم و متفاوت گفت
-سلاممم نیکا جان بیا تو
-سلام همه دور میز نشستند و نیکا اول شروع کرد
-خب سیامک بدو.. بدوو عروس خانومو بیار میخوام ببینمش
سیامک دست پاچه گفت
-اممم ببین نیکا یه موقع...فکر نکنی این کارارو واسه ...واسه اینکه بهت بخندیم کردیم ها...من بخاطر خودت قبول کردم...
نیکا گیج و منگ نگاهش کرد
-چی میگی؟ یه عروس نشون دادن این همه حرف زدن داره؟
سیامک آب دهنش را قورت داد و گفت:-سارا هاشمی...نامزدمه....
نیکا گیج تز این پیش به این سه نفر نگاه کرد..نمیدانست چه اتفاقی افتاده است...به معین نگاه کرد و گفت
-معین....نامزدت ولت کرد؟
سارا خنده ای کرد و گفت
-نه بابا ما دوتا دوتا دوست معمولی هستیم همینو بس...اون چند روزم فقط چون..چون میخواستیم...ببینیم..که..که تو معینو دوست داری اون کارا رو کردیم...از ذهن نیکا گذشت همه دروغ گفتن..همه...ناگهان از جایش برخواست و داد زد
-سیامک...تو...من از تو همچین توقعی نداشتم....خوبه دیگه...من بهت اعتماد میکنم و حرف دلمو میگم و تو...تو همه رو میذاری کف دست اربابت!
معین با صدای نسبتا بلند گفن
-نیکا درست حرف بزن...منو سیامک دوستای قدیمی هستیم فهمیدی؟؟؟
اشک های نیکا فرو ریخت داد زد
-دروغگو ها....معین حتی اگه قبلا دوستت داشتم دیگه ازت متنفرم....وبه سمت خانه خودشان رفت
معین چنگی به موهایش زد و گفت
-اه این دختر روانیه...دیگه نمیدونم از دستش چیکار کنم!!

نیکا وارد اتاقش شد و در را قفل کرد....نگاهش را به اسمان دوخت....با خود فکرکرد هرگز نمیتواند از کسی آن هم معین متنفر باشد ولی باید درسی درست حسابی به او میداد تا او هرگز جرات دروغ گفتن را نکند....
صدای معین را از پشت در شنید
-نیکا نیکا...
سکوت
-نیکاااا
سکوت
-نیکا منو سیامک دوستای قدیمی هستیم....میدونی قبلا با هم پزشکی رو میخوندیم که نظرش عوض شد و اومد حسابداری...سارا هم از خیلی وقت پیش نامزدشه و برام حکم خواهر رو داره....
نیکا دهنش را کج کرد و گفت:
-حکم خواهر؟؟ خوبه دیگه هرکی خواهرت بود باید بیای و واسه یه خری مثه من نقشه بکشی که
-ببین نیکا من فقط میخواستم ببینم بهم علاقه داری یا نه....باور کن منظور دیگه ای نداشتم
نیکا نگاهش را به قاب عکس انداخت او و معین....لبخندی زد اما خیلی زود لبخندش را فروخورد
-ببین معین من و تو هیچ حرفی و رابطه ای با هم نداریم....من..هرموقع دانشگام تموم شد از اینجا میرم...میدونی که
صدای معین بلند شد
-ببین نیکا تو زن منی...زن من...از این به بعد از این رفتارای مهربانانه باهات نمیکنما
-ببین معین خسته شدم دیگه....بابا روزی صد بار میگم توهم زدی من زن تو نیستم...این یه عروسیه مصلحتی وبه اجبار مامانت بود...واگرنه من که اصلا راضی به عروسی کردن با تو نبودم...
معین پوزخندی زد و گفت:-آره معلوم بود اصلا راضی نبودی...وصدای قدم هایش از اتاق دور شد....
نیکا زیر پتو خزید و نگاهش را به ماه دوخت....دلش برای آغوش مادری تنگ شده بود...پدرش گفته بود وقتی او پنج سالش بود مادرش سکته میزنه و برای معالجه اش میبرنش فرانسه....اون جا هم از دار دنیا میره....آهی کشید و چشم هایش را بست...اگر الان مادرش اینجا بود نیکا مجبور نبود این وضع را تحمل کند....
*********
نیکا نیکا گوش کن....بخدا من
نیکا ایستاد و به سمت سیامک برگشت....ببین سیا اصلا باشه تو راست میگی...ولی من نمیخوام رابطه تو و نامزدت بخاطر من بهم بریزه...در ضمن فکر نکنم بتونم از این به بعد ریخته تو و معین و سارااااا رو تحمل کنم....
سیامک انگشت به دهن مانده بود...نمیدانست چکار کند....حدود یک ساعت است دارد با نیکا حرف میزند ولی نیکا...

-نیکا خواهش میکنم
-ببین سیامک دست از سر من بردااااااار
ناگهان صدایی از پشت آمد
-ببخشید خانوم...مزاحمن؟
نیکا به سمت پسرک برگشت چشم هایی مشکی پررنگ ابروهایی زیبا و پر موهایی که به تازگی کوتاه شده بود..دماغی معمولی و بلند ولبی زیبا و شبیه لب های معین....
-نخیر ایشون ...امم بله ایشون مزاحمن..
پسرک درحالی که ابرو بالا می انداخت گفت
-آقا کاری داشتین؟
سیامک میدانست حرف زدن با نیکا بی فایده است پس شانه بالا انداخت و به سمت در خروجی رفت....نیکا لبخندی سپاسگزارانه زد و به سمت کلاسش رفت...
-ببخشید خانوم
نیکا بروهایش را بالا داد و گفت
-بله
-من شاهین حسینی ام...
نیکا به مغزش فشار آورد ...او مطمئن بود قبلا این اسم را شنیده است ...اما بیاد نیاورد...
-بله از آشنایی با شما خوش حال شدم...من کلاس دارم و به راه افتاد شاهین دنبالش آمد و گفت
-شما اسم شریفتونو عرض نمیکنید؟
نیکا یکباره ایستاد و به سمتش برگشت...
-آقا لطفا مزاحم نشید و دست از سر من برداریییید
شاهین متعجب یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت
-باشه...ولی مگه شما منو نمیشناسی؟
نیکا چشم هایش را گرد کرد و گفت
-نکنه من باید هر خری رو بشناسم؟؟
شاهین خنده ای کرد و گفت
:-آهان باشه برو به یکی بگو شاهین حسینی بهت میگه کی ام....
نیکا حرفی نزد و به سمت کلاسش راه افتاد....وارد کلاس شد و این دفعه در آخری ردیف کنار دختری جا گرفت
-سلام
-سلام من نیکا هستم
-منم سپیده
-از آشنایی باهات خوش حالم...
سپیده سری تکان داد و چیزی نگفت
-اممم ببخشید تو شاهین حسینی رو میشناسی
سپیده با تعجب طوری به نیکا خیره شد انگار آدم عقب مانده ذهنی دیده است
-بله....مگه نمیشناسیش؟
-نه
-اا اا ...شاهین حسینی یکی از پولدار ترین و خوش تیپ ترین و واییییییییی زیباترین ووو با ادب ترین پسرای دانشگاهه....
نیکا خنده ای کرد و گفت
-آهان باشه آخه همین الان بهم گفت منو نمیشناسی منم گفتم من مگه باید هر خری رو بشناسم...و دوباره خنده ای کوتاه کرد
سپیده آب دهنش را قورت داد و با هیجان گفت
-واییی از اول تعریف کن...ببینم داری بلوف میبافی یا نه!!
نیکا به ناچار از اول تعریف کرد و در آخر قیافه ی سپیده را دید انگار میخواهد نیکا را خفه کند
-ا چی شد؟
-چییی شد؟؟ بقیه خودشونو میکشن که طرف یه نیگا بهشون بکنه بعد تو میگی بهش گفتی خر مزاحم؟؟؟
نیکا خنده ای کرد و گفت
-آره خب که چی؟؟همچینم ازش خوشم نیومد
سپیده چشم هایش را گرد کرد و گفت
-وای خدا شفا بده!!!
*************
از دانشگاه بیرون آمد و به سمت ایستگاه اتوبوس رفت
- خانومم
-نیکا با تعجب به سمت شاهین برگشت و گفت
-اوف بازم تو؟؟
-بفرمایید سوارشید...میرسونمتون
-نخیر....خودم با اتوبوس میرم....
شاهین با خود گف
-لابد هنوز نفنهمیده من کی ام....بزا براش بگم تا دیگه از این رفتارا نداشته باشه
-من قصد جسارت ندارم ولی من شاهین حسینی یکی از
نیکا حرفش را قطع کرد و گفت
-یکی از پولدار ترین خوشتیپ ترین زیبا ترین و با ادب ترین پسرای دانشگاهی که همه دنبالشن!
شاهین با نگاهی متفاوت به نیکا نگریست..پس او را میشناخت ولی برایش مهم نبود....لبخندی زد و گفت
-بله حالا اگه میشه بفرمایید میرسونمتون
-نه ممنون خودم میرم
-باشه خداحافظ
نیکا سری تکان داد و چیزی نگفت
******
معین با عصبانیت داد زد
-یعنی چه؟؟ به من میگی نمیشناسمش؟ سیامک گفت یه جور با اون پسره حرف میزدی انگار میشناسیش!! چرا سوار ماشینش نشدی؟؟ لابد واسه اینکه..
-ببین سیامک چیز خورده از این حرفا زده...من به هرکسی اجازه نمیدم بهم نزدیک شه....شاهینم فقط ازم طرفداری
-شاهین؟؟خب خب دیگه چی؟؟ چند وقته باهمین؟
نیکا از حسادت معین لذت میبرد اما کفرش
برچسب ها: رمان پرتگاه عشق - رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , ღ^ پاتوق رمان ^ღ - رمان پرتگاه عشق , رمان ایرانی و عاشقانه پرتگاه عشق | ه.سلطانی و shahtut کاربران انجمن ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 44. رمان پرتگاه عشق , رمان بسیار زیبا و عاشقانه پرتگاه عشق برای موبایل , دنیای رمان - رمان پرتگاه عشق h.soltani+shahtut , رمانی ها - 173-رمان پرتگاه عشق , کتابخانه رمان - 112-رمان پرتگاه عشق , رمان پرتگاه عشق , کتاب رمان پرتگاه عشق , دانلود رمان پرتگاه عشق , دانلود کتاب رمان پرتگاه عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/10/03 تاریخ
کد :25652

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا