تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من یه پسرم 3


  
بی هیچ حرفی در حهت خلافش راه افتادم.سام با دیدنم گفت:
-کجایی تو بابا؟نگرانت شدیم...بیا بریم الان ناهارمونو اون غول بیابونی ها می خورن...
.
.
.
مهیار سر کوچه نگه داشت و گفت:
-تو برو،من بچه ها رو می رسونم...
با همشون دست دادم و گفتم:
-خدافظ بچه ها...خیالی بهم خوش گذشت...مرسی...
سعید-به ما هم همین طور...تا هفته دیگه...
مهیار پاشو روی گاز گذاشت و دور شد....لبخندی زدم و به طرف خونمون راه افتادم.خواستم در رو با کلیدم باز کنم که در باز شد و بهرام رو دیدم...لبخندی زدم و گفتم:
-سلام
بهرام-اوه...سلام...چطوری؟
-مرسی...از این ورا؟چه خبره؟
بهرام-اومدم دنبال بهار...اما قبلش یه کاری باهات داشتم...
-بباشه...بگو...
بهرام...این جا نمی شه...بریم کافه ای جایی...
-باشه...بریم...
با همدیگه به طرف ماشینش رفتیم .آدرس یکی از کافه های نزدیک رو بهش دادم...
.
.
.
بهرام با دستپاچگی گفت:
-اصلا نمی دونم چطوری بگم...
-بگو دیگه...مگه چی می خوای بگی؟
بهرام-راستش اول می خواستم با بابات حرف بزنم..اما دیدم اصلا نمی تونم...تصمیم گرفتم با تو حرف بزنم...تو هم می تونی کمکم کنی...
-وای...انگار می خوای پیشنهاد قتل بهم بدی...خب عین آدم بگو چته دیگه...
بهرام-می دونی مهیار..من....من
تو حرفش پریدم و گفتم:
-چی؟
بهرام-بذار حرفمو بزنم بعد دعوام کن...هنوز که هیچی نگفتم...
بی توجه به اینکه منو با مهیار اشتباه گرفته،گفتم:
-باشه...بگو...
بهرام-من...می خواستم از خواهرت...ماهان...خواستگاری کنم...
با چشم های گرد شده،خیره نگاش می کردم...
بهرام-تو رو خدا اونجوری نگام نکن مهیار...من دوسش دارم...قول میدم خوشبختش کنم...
خنده ام گرفته بود...بهرام هم لبخندی زد و گفت:
-تو مخالفتی نداری مهیار؟
ای بابا...حالا اگه دختر بودما،یه خواستگارم پیدا نمی شد برام..حالا یکی بیاد این کشته مرده های منو جمع کنه...همشونم قول خوشبختی می دن...آه..!
-من مهیار نیستم بهرام..ماهانم...
چند لحظه با تعجب نگام کرد و گفت:
-مسخره ام می کنی؟
-نه...کاملا جدی گفتم...من ماهانم....
بهرام-آخه چطور ممکنه؟می دونستم شیطونی ولی نه در این حد که مثل پسرا لباس بپوشی...ولی خدایی اصلا شک برانگیز نشدیا....!
خنده ام گرفته بوود...
-من واقعا یه پسرم بهرام...
بهرام-ها؟مگه نمی گی ماهانی؟
بلند شدم و گفتم:
-بیا بریم خونه...اون جا می فهمی...
بهرام هم بلند شد و راه افتادیم...
بهرام-نمی خوای حرف بزنی ماهان؟این کارت اصلا درست نیستا....اگه یه نفر بفهمه تو دختری،می دونی چی می شه؟
-صبر داشته باش...من نمی تونم بهت توضیحی بدم...بذار بریم خونه،اونوقت می فمی...
در سکوت ماشینو روشن کردو راه افتادیم...
ماشین مهیار جلوی در خونه بود.با بهرام پیاده شدم و وارد خونه شدیم...
مهیار با دیدنم گفت:
-کجا رفتی تو؟نمی گی ما نگرانت می شیم؟
به بهرام اشاره کردم و گفتم:
-با بهرام بودم..
مهیار-سلام..ببخشید ولی این ماهان یه گوشمالی حسابی لازم داره...
بهرام-اتفاقا منم همین نظ رو دارم...
مهیار-شما دیگه چرا؟حتما دوباره شیطونی کرده؟
بهرام به لباس هام اشاره کرد و گفت:
-این خودش بزرگ ترین شیطونیه...!
مهیار با گیجی گفت:
-منظورت رو نمی فهمم...
بهرام-اینکه خودش رو شبیه پسرا کرده...خیلی معذرت می خوام اما شما نباید این اجازه رو بهش می دادین...میدونین چقد خطرناکه؟
لبخندی زدم و گفتم:
-من می رم لباسامو عوض کنم...
و دوتا یکی پله ها رو بالا اومدم...از فکر اینکه مهیار رو توی هچل انداخته بودم،لبخند موزیانه ای روی لبم اومد...!
لباس هام رو عوض کردم و خواستم از اتاق بیرون بیام که بهار رو جلوی اتاق مهیار دیدم...چشم هاش خیس اشک بود..به طرفش رفتم و توی آغوشم گرفتمش.در حالی که موهاشو نوازش می کردم،گفتم:
-خوبی بهار جونم؟...چرا گریه می کنی؟
سرشو روی شونه ام گذاشت و با هق هق گفت:
-دلم براتون تنگ میشه ماهان...
-ما هم همینطور عزیز دلم..غصه نخور..زیاد میام پیشت..تازه،تو هم میتونی هر وقت دلت خواست،بیای تهران...
با پشت دست اشک هاشو پاک کردو گفت:
-ولی من اینجوری دوست ندارم..اونجوری که داداش بهرامم می گفت بیشتر دوست دارم...
-چه جوری؟
بهار-دیگه نمی شه...
-خب بگو،شاید شد...
بهار در حالی که گریه اش شدت می گرفت ،گفت:
-که تو بشی زن داداش بهرام..اونوقت دیگه هیچوقت از پیش من نمی ری...دیگه هیچوقت ازم جدا نمی شی...
دوباره توی آغوشم فشردمش و گفتم:
-الهی من قربونت برم گریه نکن...
بهار-ماهان...خیلی دوستت دارم...
-منم همینطور...منم دوستت دارم..گریه نکن بهاری دیگه...ببین اونوقت دلم می شکنه ها...
در حالی که بینیشو بالا می کشید،گفت:
-باشه باشه...دیگه گریه نمی کنم...
-آفرین دختر خوب...بریم پایین؟
بهار-بریم...
با همدیگه از پله ها پایین رفتیم...ماهان و مانی نبودن...بهرام هم روی یکی از مبل ها نشسته بود و سرشو توی دستاش گرفته بود...انقدر توی فکر بود که متوجه ورود ما نشد...بهار بی هوا به سمتش دوید و بلند جیغ زد:
-پخخخخخ...

بهرام سه متر پرید بالا...خنده ام گرفته بود...بهرام در حالی که دستش رو روی قلبش گذاشته بود،با خشم نگاهی به بهار انداخت و خواست چیزی بگه که نگاش روی من سر خورد...یه تی شرت آبی روشن تنم بود و آستیناش رو تا آرنجم بالا داده بودم...از قصد یه لباس تنگ انتخاب کرده تا بدنم رو ببینه...
نگاش از روی صورتم روی بدنم سر خورد...توی چشم هاش ناباوری موج می زد...یه جورایی دلم براش سوخت...بعد از اینکه خوب دید هاشو زد(!)،روی مبل ولو شد و به زمین خیره شد...با صدای مهیار به خودم اومدم:
-بچه ها خیلی ازت خوششون اومده بود...قرار هفته بعد رو هم گذاشتیم...
در حالی که روی یکی از مبل ها می نشستم،گفتم:
-شماها هم واسه خودتون شادین ها...
مانی در حالی که سینی چایی رو جلوی بهرام می گرفت،گفت:
-دیگه توهم شدی جزو اینا...بعد هم مگه شادی بده؟
به حالت تسلیم دستام رو بردم بالا و گفتم:
-بی خیاااال...
مهیار-دیگه چه خبر بهرام جان؟
بهرام با خونسردی جرعه ای از چاییش خورد و گفت:
-فعلا که هیچی..یه تصمیمایی داشتم که همش نقش بر آب شد...
و دوباره منو نگاه کرد...عمق نگاهش دلمو می سوزوند...
تو دلم گفتم:
-مگه تقصیر من بود که تو عاشقم شدی؟مگه تقصیر من بود پسر شدم؟بابا یه جوری نگام می کنی انگار خودم خواستم...به قرآن منم به زور راضی شدم...
پوفی کردم و نگاهمو از بهرام گرفتم...مهیار بهم اخمی کرد و ابروهاشو بالا انداخت...یعنی "از این کارا نکن".
روزگارو ببین...این مهیار بی شعورم به ما درس اخلاق می ده...!خدااااا...!
با بی حوصلگی به ساعتم نگاه کردم...2 بعد از ظهر بود...
یعنی هلیا الان داره چه کار می کنه؟
آهی کشیدم و سرم رو بلند کردم...بهار با اون دو تا دریای طوفانیش بهم خیره شده بود...بهش لبخندی زدم و گفتم:
-بیا پشین پیشم...با خوشحالی از کنار بهرام بلند شد و طبق عادت دیرینه اش،روی پاهام نشست...بهرام نگاه بی تفاوتی به ما انداخت و صحبتش رو با مهیار ادامه داد....
.
.
.
من و مهیار،همزمان برای بدرقه بهرام از جامون بلند شدیم .توی چهارچوب در دست بهار رو ول کرد،دستش رو به طرف من دراز کرد و گفت:
-در حقمون برادری کردی....
از لحنش خوشم نیومد...انگار داشت طعنه می زد...آهی کشیدم و گفتم:
-خواهش می کنم...وظیفه ام بود...
فشار محکمی به دستم آورد که از درد چهره ام تو هم کشیدم.بعداز چند لحظه،همراه با آه عمیقی،دستم رو رها کرد.بهار رو توی آغوشم گرفتمش و بوسیدم...چشم های آبی اش پر از اشک بود.لبخندی زدم و گفتم:
-دلم برات تنگ می شه...
بهار-منم همینطور...
-هروقت دلت خواست به داداشت بگو تا بیارت تهران،باشه؟
بهار-باشه....
***
با عصبانیت گفتم:
-ده دقیقه دیگه اونجام...
به سرعت بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم .موهام رو مرتب کردم و بعد از برداشتن سوئیچم،با دو از پله ها پایین اومدم.داد زدم:
-مانی من می رم بیرون....معلوم نیست کی بیام....خدافظ...
کتونی های آدیداس مشکیم رو پوشیدم و به طرف در دویدم.خداروشکر ماشینم بیرون بود....سوارش شدم و پام رو روی پدال گاز فشردم.صدای جیغ لاستیک هام رو هم شنیدم...اونقدر عصبی بودم که به نگاه نگران مانی پشت پنجره هم توجهی نکردم...
.
.
.
علی با دیدنم از جاش بلند شد و گفت:
-سلام...چه زود اومدی...
-سلام.گفتم ده دقیقه دیگه...
علی روی نیمکت نشست و گفت:
-بشین...
کنارش نشستم.گفتم:
-جا قحطی بود؟حالا واسه چی این جا؟
علی-آخه هلیا هم می خواد بیاد...اونم باید باشه....
به طرفش چرخیدم و مستقیما به چشم هاش زل زدم و گفتم:
-حرف حسابت چیه علی؟
علی-می خوام تکلیف تو رو روشن کنم....
-می شه بپرسم چرا؟
علی-که دست از سر زندگیم برداری...هلیا رو ولش کنی...
-اما تو باید این کار رو بکنی...
علی-الان هلیا میاد،می فهمی کی باید بره...
پوزخندی زدم و به زمین بازی خیره شدم.
علی-کجایی عزیزم...آره...زود بیا منتظرتم ها....نه،ماهانم هست....زود باش گلم...باشه...
گوشیش رو قطع کرد و گفت:
-الانا دیگه می رسه....
دلم شور می زد...به دوستی بین خودم و هلیا ایمان داشتم،ولی دیگه من اون ماهان سابق نبودم...یعنی هلیا عاشق علی بود؟
صدایی در درونم فریاد می زد:
-تو کجای قصه ای ماهان؟اومدی این جا چی بگی؟تو دوست قدیمیت رو می خوای،دلت نمی خواد هلیا رو از دست بدی...ولی علی عشقشو می خواد....رابطه تو و هلیا هم دیگه مثل قبل نمی شه...اینو بفهم...
یه حس فوق العاده بد داشتم...حس خواستن و خواسته نشدن...از جام بلند شدم که برم اما هلیا رو روبروم دیدم...یه شلوار لی مشکی،با مانتوی قرمز پوشیده بود...اون مانتو رو با هم خریده بودیم...سلیقه من بود....با یاد آوری این موضوع،کمی دلم گرم شد...
هلیا-سلام....
من و علی-سلام
هلیا-دیر که نیومدم؟
علی-نه عزیز...مثل همیشه...سر وقت...
هلیا رو به من گفت:
-تو چطوری؟
-مرسی...خوبم...
هلیا-خب...با من چه کار داشتین؟
علی-می خوام تکلیفمون رو روشن کنی...
هلیا-یعنی چی؟
علی-ببین هلیا،من تو رو دوست دارم و دلم می خواد تا آخر عمرم باهات بمونم....ولی تو با من راه نمیای...
هلیا-من؟واسه چی؟
دوست داشتم هلیا بگه تو باید با من راه بیای...حرفش ناراحتم کرد....
علی-من دوستی قدیمی تو و ماهان رو قبول دارم اما الان وضع فرق کرده....باید انتخاب کنی...یا من...یا ماهان...من نمی تونم دوستی تو رو بایه پسر ببینم و حرفی نزنم....
هلیا با چشم های گرد شده گفت:
-علی..منظورت چیه؟تو نمی تونی منو از ماهان جدا کنی....ماهان دوست منه و پسر بودنش ربطی به رابطه ما نداره...ماهان هنوز واسه من مثل قبله علی...من هنوزم ماهان رو مثل خواهر خودم می دونم...
علی خواست حرفی بزنه که هلیا دستش رو جلوی صورتش گرفت و ادامه داد:
-می دونم الان پسره...ولی واسه من فرقی نداره...حالا بگم مثل داداشم خووبه؟
نمی دونم واسه چی،اما حرفش خوشحالم نکرد...منم خود درگیری مزمن داشتما...
علی با تحکم گفت:
-دلیل نیار...یا من..یا ماهان...
هلیا روی نیمکت نشست و سرشو توی دستاش گرفت و با بغض گفت:
-چرا انقدر منو اذیت می کنی علی؟
علی-تو داری منو اذیت می کنی....بودن تو با ماهان منو داغون می کنه...تو هیچ وقت اینو نفهمیدی....حالا هم می خوام خودمو خلاص کنم...یا من...یا ماهان...
هلیا چند لحظه به علی نگاه کرد و بعد،نگاهش رو روی من اندخت ولی سریع نگاهشو دزدید...آروم گفت:
-تو برام خیلی عزیزی ماهان..اما...اما...من...نمی تونم از علی جدا بشم...امیدوارم درکم کنی...
با ناباوری به هلیا نگاه کردم.چشم هاش خیس بود...لبخند محزونی بهش زدم و زمزمه کردم:
-موفق باشی...
و ازشون دور شدم.احساسم خیلی بدتر شده بود...باورم نمی شد هلیا به خاطر علی،منو پس زده باشه...آروم روی دستم رو نیشگون گرفتم تا از این خواب بد بیدار بشم اما نشدم...با بی حوصلگی خودم رو توی ماشینم انداختم و سرم رو روی فرمون گذاشتم...دلم می خواست گریه کنم اما یه حسی نمی ذاشت....ضبطم رو روشن کردم و آهنگ نارفیق مهدی احمدوند رو گذاشتم....شرح حال من بود(!)...پامو روی گاز گذاشتم و راه افتادم.ایندفعه عجله ای نداشتم.همینطور که با آهنگ زمزمه می کردم،به سمت مقصد نامعلومی روندم....:
-رفاقتو تو حق من امشب تموم کردی رفیق/گرفتی از من دستای عشقمو نامرد نارفیق/دارم می بینم اون روزو،نه اون تو رو بخواد نه تو/نه راه برگشت واسه من ،نه راه جبران واسه تو/چه حالی داشتم حال اون روزامو داری تو الان/تو دست من بود دستای اونکه تو دستته الان/یه روز به حرفم می رسی،امروزو یادت بمونه/رفتنی میره می دونم محاله یارت بمونه/نارفیق بودی برام،آهای رفیق با مرام/زخم کاریتم نذاشته بال پروازی برام/دلتم خنک بشه،پره دستم جای تیغ/ضربه آخرتم به هدف خورده دقیق....
با صدای ویبره گوشیم،کمی آهنگو کمتر کردم و گوشیمو از روی داشبورد برداشتم.شماره ناشناس بود...جواب دادم:
-بله؟
صدای دختری رو شنیدم:
-سلام ماهان خان...وندا هستم...
ماشینو نگه داشتم و وگفتم:
-سلام...حالتون خوبه؟
وندا-مرسی....شما خوبین؟
آهی کشیدم و گفتم:
-نه...
وندا-از صدات معلومه...اتفاقی افتاده؟
-نه...
وندا-ولی لحنت اینو نمی گه....
حرفی نزدم...
وندا-می تونم ببینمت؟
-باشه...
وندا-الان کجایی؟
-خیابون(!!!!).
کمی مکث کرد و گفت:
-پس بیا کافی شاپ(!!!).هم به تو نزدیکه،هم به من....
-مگه خونتون کجاست؟
وندا-شهرک(!!!!!).
-باشه...من الان راه می افتم...
وندا-می بینمت...
نمی دونستم واسه چی باهاش قرار گذاشتم اما به یه نفر احتیاج داشتم تا باهاش حرف بزنم...می گن همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی اما امان از اون روزی که همون بشه درد دلت؛منم همین طور شده بودم...
ماشینم رو پارک کردم و به آرومی ازش پیاده شدم.تازه فهمیدم اصلا حوصله حرف زدن رو هم ندارم...دلم می خواست قرارمون رو لغو کنم...اما با دیدن وندا که با خوشحالی به سمتم می دوید،فهمیدم دیگه راه فراری ندارم(!)...
شلوار لی لوله تفنگی روشنی رو بایه مانتوی تنگ مشکی پوشیده بود.شالش رو هم روی سرش انداخته بود به طوری که گردن سفیدش رو به رخ می کشید.آرایش ملایمی که داشت،زیبا ترش کرده بود...
متوجه شدم چند لحظه بی اینکه حرفی بزنم،دارم نگاش می کنم....
-سلام...
وندا لبخند محوی زد و گفت:
-سلام...
با همدیگه به طرف در راه افتادیم.در رو براش باز کردم و شونه به شونه وارد شدیم....موسیقی ملایمی که پخش می شد،کمی حالمو جا آورد...
-تو زیاد میای این جا؟
وندا-زیاد می اومدم...تقریبا 3ماهی می شه که نیومده بودم...
-واسه چی؟
وندا-خاطرات بدی از این جا دارم...
به طرفش چرخیدم و گفتم:
-پس واسه چی این جا رو انتخاب کردی؟
وندا در حالی که می نشست،گفت:
-می خواستم خودم رو محک بزنم....
دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:
-اگه دوست داری،دلم می خواد بهم بیشتر توضیح بدی...
آهی کشید و گفت:
-آره...یه جورایی خودم هم دلم می خواد مرورشون کنم...
با اومدن گارسون،حرفش رو قطع کرد و گفت:
-چی می خوری؟
کمی فکر کردم و گفتم:
-قهوه با کیک...
وندا-دو تا قهوه با کیک؛یکیش تلخ باشه لطفا...
بعد از اینکه گارسون کاملا ازمون دور شد،وندا گفت:
-تو چته؟
-خودم هم نمی دونم...واسه یه اتفاقی ناراحتم که اصلا ربطی به من نداره..یعنی نباید داشته باشه....
لبخندی زدم و ادامه دادم:
-نو نمی گی؟
وندا-همش یه بچگی بود....یه عادت مسخره...عادت از عشق بدتره...اگه عاشق کسی باشی،به خاطر خوشبختی خودش،می تونی ازش بگذری ،اما اگه بهش عادت کرده باشی،نه...دلت می خواد فقط مال تو باشه و بس...طاقت دوریش رو هم نداری....و این وابستگی مسخره رو عشق تلقی می کنی...حس منم این بود....دوسش داشتم،فکر می کردم دوسم داره....اونم همیشه بهم می گفت بهتر از من جایی پیدا نمی کنه....اونم می گفت دوسم داره...می گفت عاشقمه و من خر هم،همه حرفاشو باور می کردم...باهاش موندم و به خاطرش با خیلی ها به هم زدم...دل یه عاشقم شکستم...
آه عمیقی کشید و ادامه داد:
-حتی به خاطرش توی روی خانواده ام وایسادم...آخه پسر عموم ،فرشاد،خیلی دوسم داشت....همه هم اینو می دونستن ولی من انگار کر شده بودم و هشدار های بقیه رو نمی شنیدم...تازه،کور هم بودم که خوبی های فرشاد رو ندیدم...
یه قطره اشک از چشمش پایین اومد...خیلی ناراحت شده بودم...همیشه هر وقت توی مدرسه بچه ها درباره اینجور مسائل باهام حرف می زدن،کلی باهاشون دعوا می کردم و می گفتم مگه نمی دونی پسرا چقدر نامردن و هیچوقت باهات نمی مونن؟اما اون موقع خودم هم یه پسر بودم و نمی تونستم چیزی بهش بگم....
زمزمه کردم:
-وندا...وندا...گریه نکن...وندا..با توام....
سرش رو از روی میز برداشت و نگام کرد...زیر چشم هاش سیاه شده بود...لبخندی زدم و گفتم:
-آرایش پیرایشت مالیده شد...!
چشمکی زد و گفت:
-یه لحظه...
و از جاش بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت...به صندلیم تکیه دادم و نگاهی به اطراف انداختم.جای دنجی بود.گارسون قهوه و کیک رو روی میز گذاشت و گفت:
-تلخ مال شماست؟
ابروهام رو بالا انداختم و به صندلی خالی وندا اشاره کردم.لبخندی زد و میز رو چید و رفت...دلم نمی خواست به هلیا فکر کنم اما نمی تونستم.
یه حسی درونم داد می زد:
-هلیا پست زد بدبخت...به خاطر علی....همون هلیایی که ادعا می کرد واقعا دوستت داره...
چشم هام رو بستم و نفسم رو با صدا بیرون دادم....
وندا-خوبی ماهان؟تو چته امروز؟
نگاش کردم:
-یه اتفاق بد واسم افتاده...
وندا-چی شده؟اگه دوست داری بهم بگو...شاید بتونم کمکت کنم...
دلم می خواست حرف بزنم اما نمی دونستم از کجا باید شروع کنم....وندا با کنجکاوی بهم خیره شده بود....
-دوستم...دوستم به خاطر کسی که هرگز فکرش هم نمی کردم،ولم کرد...
لباشو غنچه کرد و با مکث گفت:
-دختره؟
-اوهوم...
وندا-پس یه درد مشترک داریم...
-نه...مساله من فرق می کنه...آخه...آخه من قبلا دختر بودم..!
براش گفتم و گفتم...از همه چی....و وندا هم کاملا محو حرف هام شده بود....گاهی لبخند می زد و بعضی موقع ها هم اخم هاش رو توی هم می کرد...
-هلیا هم گفت نمی تونه علی رو ول کنه...
وندا با ناباوری گفت:
-نهههه....راست می گی؟
-اوهوم...
وندا-تو چه کار کردی؟
-اومدم پیش تو...!
وندا پوفی کرد و گفت:
-این خانه از پای بست ویران است...
برای عوض کردن بحث گفتم:
-قهوه مون سرد شد....
وندا بی توجه به حرف من،گفت:
-حالا تو چرا ناراحتی؟اینم یه آدم مثل بقیه...یکی ندونه فکر می کنه شکست عشقی خوردی...!
-خب من دوسش دارم....
وندا با زیرکی گفت:
-از چه لحاظ اون وقت؟
زمزمه کردم:
-باورت می شه نمی دونم؟
لبخندی زد و گفت:
-می تونیم از این جدایی استفاده کنیم...حداقلش می تونیم بفهمیم احساست بهش از چه نوعیه...
با گیجی پرسیدم:
-یعنی چی؟
وندا نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:
-تو چقدر گیجی...!اگه قیافه خودتو تو آینه ببینی هم می فهمی بابا...
چند بار پلک زدم و نگاش کردم...با خنده گفت:
-نگو هنوزم نفهمیدی...!
با مظلومیت بهش خیره شدم...
وندا-تو چند وقته پسری؟
-7-8 ماهی می شه...
وندا-خب شاید تو این مدت عاشق هلیا شده باشی و خودتم نفهمیدی....
چند لحظه بی هیچ حرفی بهش خیره شدم....شاید راست می گفت....
وندا-چی شد؟هنگیدی؟
-نمی دونم چی بگم....تو هم به چه چیزایی دقت می کنی...!
وندا نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
-ماهان...من دیگه باید برم...ببخشیدا....
با همدیگه بلند شدیم و راه افتادیم.پول قهوه ها رو حساب کردم و با هم بیرون رفتیم...
وندا-خب ...خدافظ...
-می شه من برسونمت؟کار خاصی ندارم...
وندا-پس تعارف نمی کنم...
در ماشینم رو باز کردم و وندا روی صندلی جلو نشست.خودم هم سوار شدم...
وندا-پس فکر هاتو بکن..اگه بخوای،منم می تونم کمکت کنم...اصولا پایه این جور کار هام...!
لبخندی زدم و گفتم:
-باشه...خیلی ازت ممنونم...
وندا-بپیچ دست راست...
.
.
.
جلوی در خونشون وایسادم و گفتم:
-می تونم بازم ببینمت؟
لبخندی زد و گفت:
-باشه...خوشحال می شم بهم اعتماد می کنی...!
و از ماشین پیاده شد و گفت:
-خدافظ...
با لبخند سرمو براش تکون دادم و راه افتادم.
.
.
.
توی یه پارک نزدیک خونمون نشسته بودم و بی حوصله،اطراف رو نگاه می کردم...دلم سیگار می خواست...ولی روم نمی شد برم بخرم...!
موبایلم زنگ خورد...از توی جیبم درش آوردم و نگاش کردم...ترانه بود
-الو؟
ترانه-سلام عزیزم..خوبی ماهان جونم؟
-سلام...مرسی...خوبم..چه خبرا؟
با عصبانیت گفت:
-خبرا که پیش توئه...کار اون هلیای احمق به گوشم رسیده...
نا خود آگاه داد زدم:
-تو حق نداری بهش توهین کنی...
ترانه-بی خود از اون دفاع نکن...اون دختره بی همه چیز غرورتو شکسته و تو هنوز ازش دفاع می کنی؟
داد زدم:
-لطفا خفه شو ترانه.....
ترانه-خفه شم که چی بشه ماهان؟هلیا داره تو رو نابود می کنه....
نفسم رو با حرص بیرون دادم و حرفی نزدم...
ترانه-من نگرانتم ماهان...خودت نمی فهمی اما هلیا داره عذابت می ده...اون اصلا دوستت نداره...شخصیتت رو خرد کرد ...چرا نمی خوای ولش کنی؟
بی حوصله گفتم:
-نمی خوای بس کنی؟
جیغ زد:
-ماااهااان..تو چرا اینقدر لج بازی؟
نالیدم:
-بس کن ترانه....بس کن...
ترانه با بغض گفت:
-ماهان،می خوام ببینمت...
-الان نه وقت دارم نه حوصله...
ترانه-خواهش می کنم...تو رو خدا...
جوابی ندادم...
ترانه-الان کجایی؟
-پارک نزدیک خونمون...
ترانه-وایسا من زود خودمو می رسونم اون جا...
-ترانه!الان نه...
ترانه-اتفاقا الان بهترین موقعیته....باید بیام...می بینمت....
و گوشی رو قطع کرد.
.
.
.
با انگشت هام روی صفحه سیاه و سفید شطرنج ضرب گرفتم.ترانه دستش رو زیر چونه اش گذاشته بود و با دقت نگام می کرد.بی هوا گفت:
-ته ریش بهت میاد...
نگاش کردم...سرد و بی روح....حس می کردم داره مسخره ام میکنه....پوزخندی زدم و گفتم:
-مرسی....
به آرومی گفت:
-ناراحت شدی؟
بی توجه گفتم:
-چی می خواستی بگی بهم؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-چرا اینقدر خودتو از من دور می کنی؟
دستش رو روی دستم گذاشت و ادامه داد:
-من دوستت دارم ماهان...همیشه....از اول هم دوستت داشتم...و تو هیچوقت منو نخواستی....هیچوقت نخواستی حسم رو درک کنی....
با تعجب گفتم:
-یعنی چی ترانه؟تو از اول منو دوست داشتی؟؟؟
ترانه-مگه چیه؟تو یه پسری و من یه دختر....خجالت هم نمی کشم بگم...دوستت دارم ماهان...دوستت دارم...
-مگه من از اول پسر بودم؟
ترانه-خب اولش فکر می کردم عشقم بهت گناهه ولی الان که اشکالی نداره....داره؟!!
نمی تونستم حرفی بزنم..کاملا گیج شده بودم...آروم دستم رو فشرد و گفت:
-دیگه هلیا تو رو نمی خواد....خودتو ازم دریغ نکن ماهان...خواهش می کنم...
توی چشم هاش پر از اشک بود...اصلا باورم نمی شد...آروم دستم رو از بین دست های لرزونش بیرون کشیدم و گفتم:
-اما تو فقط دوست منی ترانه...
ترانه-انقدر عشق دارم که بتونم تو رو هم عاشق
برچسب ها: آخه من یه دخترم!داستان عاشقانه زیبا - سایت عاشقانه 98 لاو , رمان خانه - رمان من يه پسرم(kiana007) - بلاگفا , رمان خوانها - رمان | من یه پسرم | , رمان خوانها - دانلود رمان , دانلود رمان من یه پسرم - ·٠• دهــکده رمــان هاے ایــرانے •٠· , رمان ایرانی و عاشقانه همه هستی من | sun daughter (کاربر ... - دانلود کتاب , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/29 تاریخ
کد :24763

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا