تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مسافر کوچه های عاشقی قسمت اول



رمان مسافر کوچه های عاشقی
قسمت اول رمان مسافر کوچه های عاشقی

از صدای ریزش تند باران بیدار شدم.چشم هایم را باز کردم. نگاهم به دانه های درشت باران پشت شیشه ثابت ماند.هیچ چیز را به یاد نمی آورم.اضطرابی گنگ از دلم می جوشد و به مغزم هجوم می آورد.کجا هستم؟ این جا چه می کنم؟ برقی در آسمان می درخشید وبعد صدای رعد. از جا پریدم ودوباره حوادث چند ساعت گذشته در ذهنم جان گرفت. روشن و واضح مثل فیلمی بر پرده سینما.بی حال روی تخت نشستم و پاهایم را آویزان کردم. نگاهم به ساعت دیواری افتاد.نیمه شب بود و من غرق در افکار تیره تر ازشبم.حالا چه کنم؟
سوالی بود که دم به دم در ذهنم پر رنگتر و بزرگتر می شد. سوالی که جوابی برایش نداشتم. صدائی در گوشم میخواند،"زود باش تا دیر نشده فکری بکن. اگر می خوای به پای یک اشتباه تا ابد بسوزی خب بسوز. سرت را به دیوار بکوب و شیون کن. برای همه ی اینها یک عمر وقت داری.اما حالا نه،هنوز نه. حتما راهی هست. اگر نبود..... بالا تر از سیاهی که رنگی نیست."
عقربه های ساعت چه سریع دنبال هم می دویدند. همان طور بی حرکت نشسته بودم. بدنم
درد گرفته بود.زیر لب گفتم،"غزال با خودت چه کرده ای؟ مگر خدا به دادت برسد."نو
میدانه فکر کردم که خود کرده را تدبیر نیست.
بلند شدم. مضطرب در طول و عرض اتاق قدم میزدم. راهی به ذهنم نمی رسید.نباید از چاله در می آمدم به چاه می افتادم. محتاج پدر و مادرم بودم. دیگر به خود اعتماد نداشتم. در جهنمی می سوختم که هیزمش را تصمیم خودم گرد آورده بود. آن وقتی که دستهای مهربانشان را پس زدم و سرمست از غرور جوانی چنین آینده ای را برای خودم رقم زدم،باید فکر امروز را می کردم. چشمهایم می سوخت. نور چراغ آزارم می داد. خاموشش کردم و رفتم کنار پنجره پشت شیشه جز تاریکی چیزی نبود و باز هم صاعقه مثل فلاش دوربین همه جا را روشن کرد. فلاش دوربین ...هلهله و همهمهی مهمانها...
تازه وارد تالار شده بودم. مادر شوهرم اولین نفری بود که در آغوشم گرفت وبه جای صورتم دستم را بالا آورد و بوسید. با خجالت دستم را پس کشیدم و گفتم
- مادر جان خواهش می کنم چرا شرمنده می کنید؟ چشمهایش در نم اشکی نشست.
-نه عزیزم چرا شرمنده؟ نمی خواهم صورت ماه عروس گلم خراب شود. آخر امیر هم که اینجا نیست دوست دارم وقتی عکسها را میبیند آرایشت دست نخورده باشد و خوشگل باشی.
بعد باران نقل و سکه بود که بر سر و رویم ریخت.سر سفره عقد،قبل از انکه عاقد بیاید مادرم سر در گوشم کذاشت و گفت:
-از قدیم گفته اند دعای سر سفره عقد مستجاب است. از خدا بخواه که پیوندتان را با زنجیر عشق محکم کند.
حرفش را با جان و دل شنیدم و همان را خواستم. در کنارم جای داماد خالی بود اینه بختم را نگاه کردم.بعد از این"من"برایم مفهومی نداشت.حالا دیگر"ما"یعنی من و امیر باید کنار هم زندگیمان را ادامه میدادیم.از امیر چیز زیادی نمی دانستم.قبل از ان سه بار تلفنی صحبت کرده بودیم رسمی و مودب.به نظرم رسید که زندگی غربی نتوانسته است لطمه ای به نجابت ذاتی اش بزند.بالاخره عاقد امد و خطبه ی عقد را خواند.از طرف امیر پدرش وکیل بود.به شدت هیجان زده بودم.همه چیز زیبا و دلنشین بود.کم کم سالن پر میشد و سبد های گل بود که پشت سرهم ردیف می شد.تدارک مراسم عروسی را خانوده داماد بر عهده داشتند و حقیقتا هم سنگ تمام گذاشته بوند. ا زهمان اول مهریه سنگینی پیشنهاد کردند که جای حرف و حدیثی باقی نمی گذاشت. در خرید جواهرات و لباس عروس اینه و شمعدان و همین طور برگزاری مراسم چنان دست و دلبازی به خرج دادند که همه ی اقواممان انگشت به دهان اه حسرت می کشیدند.
ان شب خانواده امیر هدیه بارانم کردند. البته خانواده خودم هم دست کمی از انها نداشتند.پدرم برای گرفتن عکس کنارم امد،دست زیر چانه ام گذاشت و چشم در چشمم دوخت.پرده ی اشک نگاهم را پوشاند. دست پدر بر گونه ام ساییده شد.نرم و مهربان گفت:
-دوست دارم همیشه بخندی. میدانی که چقدر چال رو گونه هایت را دوست دارم.پس به یاد من همیشه بخند حتی وقتی با تو نیستم.
بغض خفه ای صدایش را خش دار کرده و دیگر ادامه نداد.در جایگاه عروس و دماد تنها نشسته بودم که صدای مادر امیر به گوشم رسید.
-نمی دانی مینا جان با چه مصیبتی راضی شان کردیم. زیر بار نمی رفتند دختر یکی یکدانه شان را از خود جدا کنند.این قدر رفتم و امدم که بالاخره راضی شدند.اخر غزال همانی است که دنبالش میگشتم نمی خواستم این بار هم گیر یک عروس فرنگی بیفتم.بیچاره شاهینم از دست رفت.می خواستم امیر را نجات بدهم که شکر خدا موفق هم شدم.
-الهی شکر خواهر.الحق که عروس قشنگی برای خودت دست و پا کرده ای.فقط بگو بدانم خود دختر راضی بود یا نه؟
-اره خودش از همه راضی تر بود.مادرش می گفت از بچگی دوست داشته برای ادامه تحصیل برود خارج.خوب جوان هستند و جاه طلب.حتما همه حسابهایش را کرده و دیده چه بهتر از این.با این ازدواج هم سر و زندگی خوبی به هم میزند هم درسش را میخواند.
مادر از تنهاییم استفاده کرد و به سراغم امد.لیوان شربتی به دستم داد و گفت:
-هوای اینجا گرم و دم کرده است.این را بخور عطش نکنی.واقعا تشنه بودم و مادر به دادم رسیده بود.با رضایت نگاهم کرد بعد سرش را زیر انداخت و گفت:
-غزال جان،خودت بهتر میدانی من با این ازدواج موافق نبودم.اما حالا دیگر قضیه فرق کرده. تو دخترم هستی و امیر دامادم. دوست دارم همیشه خانه و خانوداه ات را بر همه چیز مقدم بدانی.
او بهتر از هر کسی میدانسیت که تا امروز قلب و روحم بکر و دست نخورده مانده و کسی به حریم احساسم پا نگذاشته است.حالا از نگاهش میخواندم که می خواهد همه عشق و احساسی را که سالها کنج دلم پنهان کرده بودم بی مضایقه برای همسرم خرج کنم.گونه ام یخ کرده بود مثل اینکه دقایقی طولانی سرم را به شیشه سرد و یخزده پنجره تکیه داده بودم نمی دانم چه مدت طول کشید تا به خودم امدم. دلم ضعف میرفت.ساعتهای زیادی گذشته بود بی انکه چیزی خورده باشم.توان حرکت نداشتم باید خوردنی پیدا میکردم.کیف دستی ام را باز کردم،شکلاتی دراوردم و به دهان گذاشتم.اتاق سرد بود. روی تخت نشستم و لحاف را دورم بیچیدم.با خود گفتم،«چقدر سردم است.بی انصاف بخاری را هم روشن نکرده.شاید فکر کرده هوای سرد به مزاجم سازگار تر است.من احمق را بگو،چقدر عجله داشتم خودم را زودتر برسانم.از دو ماه پیش همه اش به انتظار چنین روزی بوده ام اما حالا............»بغض کردم بی انکه قطره اشکی از چشمم خارج شود.بلند بلند با خودم حرف میزدم«نباید خودت را ببازی.حتما راهی هست.دنیا که به اخر نرسیده.»اما میدانستم گوشم به این حرهها بدهکار نیست.احساسم چیز دیگری میگفت حالا من در اخرین نتطه دنیا ایستاده ام درست بالای پرتگاه زندگی.انگار دنیایم به اخر رسیده است.دنبال لباس گرم میگشتم تا بپوشم.چمدانهاین هنوز توی راهرو بود.کسی انها را برایم نیاورده بود.برخلاف روز حرکتم از ایران............
تا ان روز نمیدانستم چه خانواده پر جمعیتی هستیم.اقوام امیر هم روی ما را کم کرده بودند.از زمین و زمان خاله و عمه و عمو و دایی بود که می بارید.نمی رسیدم با همه انها تک تک خداحافظی کنم .هرکدام از چمدانهایم را یکی می اورد.حتی ساک دستی ام را هم از دستم گرفته بودند تا خسته نشوم.وقت خداحافظی هر چند قدم یکبار پشت سرم را نگاه میکردم.دل کندن از چهره های مهربان و اشک الود انها برایم اسان نبود.پایم را روی پله برقی گذاشتم که اگر برقی نبود هرگز قدرت بالا رفتن از ان در پاهایم وجود نداشت.اخرین لحظات دستی برایشان تکان دادم تا به اشوب درونی ام پی نبرند.بالای پله ها تنها شدم.دیگر کسی را نمیدیدم.همان جا بود که حس غربت به درونم رسوخ کرد،ذره ذره و موذیانه.دنیای اطرافم وتمام ان لحظها در هاله ای از غبار غم جدایی گم شد.همه ی کارها را بی هیچ فکرو اراده ای انجام میدادم.انگار دستی قوی و اهنین به جلو هدایتم میکرد.وقتی متوجه شدم کجا هستم که در هواپیما بسته شد و صدای مهماندار در فضای ان طنین انمداخت.مثل اینکه خوش امد میگفت.از فکر کردن به اینده طفره میرفتم .اندیشیدن به ان برایم دلهره اور بود...................
چند ساعتی در فرودگاه المان منتظر ماندم.برای رفتن به امریکا پرواز مستقیمی وجود نداشت.باید در یکی از کشورهای اروپایی هواپیما عوض میکردم.بعد از سوار شدن به هواپیمای جدید،اتفاقی متوجه شدم تعدادی ا زمسافران پرواز قبلی هنوز با من همسفرند،اما رنگ و لعابشان عوض شده بعضی از خانمها چنان تغییر قیافه داده بودند که شناختنشان کار اسانی نبود.شاید اگر اینقدر مضطرب و اشفته نبودم،من هم همین کار را میکردم.عاقبت بعد از تحمل ساعتها انظار و التهاب هواپیما د رخاک امریکا به زمین نشست.تا حدی ارام شدم و به خود امید دادم که به زودی میتوانم همسرم را ببینم و در زیر چتر حمایتش بیاسایم. با این فکر قدم به محوطه ی فرودگاه واشنگتن گذاشتم.دوباره وجودم لبریز از ترس و واهمه شو .محیط برایم نا اشنا و غریب بود.وحشتزده اطراف را میپاییدم.حالت کودکی را داشتم که از مادر دور مانده و او را گم کرده است.همانطور که بارهایم را تحویل میگرفتم ،از خودم پرسیدم اگر هنوز نیامده باشد چه کار کنم؟فرودگاه خیلی بزرگ و بی در و پیکر است شاید نتواند پیدایم کند.
از بازرسی گمرک گذشتمو در میان جمع کسانی که برای پیشواز مسافرانشان امده بودند دنبال امیر گشتم.نگاه سرگردانم از یکی به دیگری میافتاد. مرد جوانی مقوایی
ابی رنگ را درست جلوی سینه اش نگه داشته بود.نامم را روی ان دیدم و ذوق زده نگاهم را روی چهره اش سر دادم.برق از سرم پرید.هاج و واج مانده بودم.او هر کسی میتوانست باشد جز امیر .پس امیر کجا بود؟با عجله به سویش رفتم و خودم را معرفی کردم.لبخندی چهره اش را پوشاند و به زبان انگلیسی خوش امد گفت.خ.دش را مایک معرفی مرد. متوجه شدم ارام و شمرده حرف میزند تا حرفهایش را بفهمم.سوالم را از نگاهم خواند و بی انکه چیزی پرسیده باشم کوتاه و مختصر توضیح داد:
-امیر خیلی گرفتار بود.به جای خودش من را دنبال شما فرستاد تا راحت به منزل برسید.
دیگر جای حرف و سوالی نبود.از دیدار اولیه با مایک که ظاهرا از دوستان امیر بود چیز زیادی به خاطر ندارم.مسیر فرودگاه تا خانه طولانی و تمام نشدنی جلوه میکرد.خسته و بیقرار تمام راه را فکر کردم و باز هم فکر اما بی نتیجه.نمی توانستم رو ی هیچ موضوعی تمرکز کنم.مغرم کلید کرده بودو جمع و جور کردن افکار پریشانم کار سختی بود.از این حرکت امیر شوکه شده بودم.در باورم نمیگنجید که اینطور از من استقبال کند.این طرز برخوردش در نوع خود بینظیر یا شاید کم نظیر بود.یک جای کار میلنگید.نمی توانستم دلیلی برایش بیابم.
عاقبت به مقصد رسیدیم.مایک کمربند ایمنی را از دور شانه اش جدا کرد لبخند دوستانه ای زد و گفت:
-خب رسیدیم.حالا میتوانید کمی استراحت کنید.
قبل از این که پایم را از ماشین بیرون بگذارم دور و برم را نگاه کردم.چقدر طبیعت اطراف زیبا بود.از ماشین که پایین امدم باد سردی صورتم را نوازش داد. مایک با دست به خانه ی امیر اشاره کرد و گفت:
-بفرمایید من راهنماییتان میکنم.
منظره پیش رویم بیشتر به کارت پستالی می ماند تا جایی که انتظار دیدنش را داشتم.ساختمان خانه وسط قطعه زمین بزرگی بنا شده بود.حیاطش انسان را یاد پارک جنگلی کوچکی می انداخت.نرده های چوبی که از قطعات متحد الشکلی درست شده بود،مرز بین خانه را با خانه های همسایه و خیابان مشخص می کرد.به خاطر ارتفاع کم نرده ها از همان نقطه ای که ایستاده بودم میتوانستم نمای بیرونی ساختمان را به خوبی ببینم.
ساختمان دو طبقه بود با تعداد زیادی پنجره ها یک شکل و هم اندازه و معماری مدرن و تحسین برانگیزی داشت.مایک د رحالی که چفت در نرده ای حیاط را باز میکرد دعوت کرد تا داخل شوم.از حیاط سرسبز گذشتیم و ا زچند پله ی کوتاه که دو طرفش گل کاری شده بود بالا رفتیم.با ورود به خانه پا به سالن بزرگی گذاشتیم که توجه هر بیننده ای را می توانست جلب کند.اما ا زحوصله ام خارج بود که به زیبایی ها و تزیینات داخلی خانه فکر کنم.در سکوت به مایک نگاه کردم و بلاتکلیف در میان سرسرای بزرگ خانه ایستادم.به نظر پسر خوب و مهربانی می امد.هر کاری به فکرش رسید برایم انجام میداد.چمدانهایم را داخل خانه اورد.قهوه ای اماده کرد و جلویم گذاشت و مدام با من حرف میزد.اما چیز زیادی از حرف هایش نمی فهمیدم.لهجه ی غلیظی داشت تمام ان دقایق سکوت کرده بودم.نه حرفی،نه حرکت اضافه ای.فقط با چشم او را دنبال میکردم.عاقبت مثل اینکه از سکوتم بع تنگ امده باشد گفت:
-متاسفانه دیرم شده.دیگر باید بروم.چیزی لازم نداری؟
دوباره تنها میشدم.مضطرب و ناراحت اب دهانم را قورت دادم و به زحمت اولین جمله را به زبان انگلیسی بر زبان اوردم:
-امیر کجاست؟
مایک لبخند دوستانه ای زد و گفت:
-چه عجب غزال!بالاخره صدایت را شتیدم.نگران نباش.خیلی زود پیدایش میشود. سفارش کرده است استراحت کنی تا خودش را به تو برساند.
لبخندی روی لبهایم نشست.شنیدن نامم با ان تلفظ برایم جالب بود.اخر او به جای حرف"غ"از حرف"گ"استفاده میکرد.اما لبخندم زود گوشه ی دهانم ماسید.ترس از تنهایی نم اشکی به چشمانم نشاند.به سرعت نگاهم را به نوک کفشهایم دوختم تا مایک پی به حالم نبرد.اما او روی دو پا کنارم نشست و با محبت گفت:دوست داری چمدانهایت را به اتاقت ببرم؟
بیتفوت نگاهی به چمدانها انداختم و سری تکان دادم و گفتم:«نه»اما با به خاطر اوردن سبزی های داخل ساک دستی ام با تردید گفتم:
-فقط اگر ممکن است اینها را جای خنکی بگذارید.
بعد سبزی هایی را که مادر امیر برای پختن قرمه سبزی با من همراه کرده بود از ساک دراوردم و دستش دادم.با خنده ی صداداری سبزی ها را از ذستم گرفت و گفت:
-اوه من از اینها خیلی دوست دارم.
بعد از رفتن مایک همانطور که ارام سرم را به پشتی مبل راحتی تکیه میدادم دستم را به پیشانی ام گذاشتم و به فکر فرو رفتم.افکارم نامنظم و اشفته بود و مرتب ا زاین شاخه به ان شاخه میپرید.انقدر سوال های مختلف به ذهنم هجوم اورد که برای جواب دادن به انها ساعت ها وقت لازم داشتم.با نا امیدی به فنجان قهوه ام نگاه کردم.میلی به خوردنش نداشتم حتی نمیتوانستم از جایم بلند شوم و مانتو و روسریم را دربیاورم.هرکاری به نظرم سخت و نشدنی میرسیدوتنها کاری که دوست داشتم بکنم سر و سامان دادن به روح مضطرب و شوریده ام بود.یک بند و پشت سرهم از خودم میپرسیدم،اخر چطور ممکن است امیر برای اوردن عروسش به فرودگاه نیاید.حتی اگر نتوانسته بود به فرودگاه بیاید لااقل میتوانست در خانه به انتظارم بنشیند.اگر کمی احساس مسئولیت داشت ای حداقل کاری بود که میتوانست انجام دهد.اصلا به فکرش نرسیده ممکن است نتوانم با مایک صحبت کنم و انگلیسی ام ضعیف تر از ان باشد که حرف هایش را بفهمم؟اصلا برایش مهم نبوده چه فکری میکنم؟پس غیرت و مردانگی ایرانی اش کجا رفته؟یاد صحبت های مادرش افتادم که می گفت امیر برعکس برادرش هنوز خصلت های ایرانی اش را حفظ کرده.پس کو ان خوی مهمان نوازی ایرانی؟یعنی ارزش من برایش در حد یک مهمان عادی هم وطن هم نبوده؟»
دو ساعتی میشد بیحرکت سرجایم نشسته بودم که صدای چرخیدن کلید به گوشم رسید.بیحس و حال سرم را به سمت در چرخاندم.ناگهان برقی اشنا از چشمانم جهید.بله درست میدیدم شخصی که وارد شد امیر بود.از جایم بلند شدم.کلافه و سردرگم بودم.نمیدانستم باید چه کار کنم.سرم را زیر انداختم و با صدای کوتاهی سلام کردم.رو بهرویم ایستاد ولی چیزی نگفت.به ناچار بعد از لحظه ای کوتاه سرم را بالا اوردم.نگاهم در نگاهش گره خورد.نمیدانم در نگاهش چه دیدم اما هرچه بود،قلبم را لرزاند.چنان که صدای ضربان های نامنظم اش در گوشم میپیچید.پاهایام سست شده بود و تحمل وزن بدنم را نداشت.از درون گر گرفته بودم.زبانم بند امده بود.تا ان روز هیچ وقت به این حال گرفتار نشده بودم.تند نگاهم را دزدیدم و سرم را زیر انداختم که صدای مردانه اش در گوشم پیچید.
-سلام خانم!من امیر کیانی هستم.امیدوارم که سفر شما را خسته نکرده باشد.اگرچه راه دوری را طی کرده اید.به هر حال خوش امدید.از این که نتوانستم برای استقبال از شما شخصا اقدام کنم.واقعا متاسفم.خواهش میکنم بفرمایید.الان خدمت میرسم.
بعد با تعظیم کوتاهی از من دور شد.
از پشت براندازش کردم.وای که چقدر به نظرم برازنده و متین امد.در دل به خودم تبریک گفتم و احساس رضایتی در عمق وجودم زبانه کشید.مجددا خود را روی مبل رها کردم.حس عجیبی داشتم.نوعی رخوت و سستی سراپایم را در بر گرفته بود.در افکار شیرینی سیر میکردم که ناگهان جرقه ای در مغزم زده شد.چرا این قدر خشک و رسمی حرف زد؟مگر من همسرش نیستم؟حتی با من دست هم نداد.
دقایق بیخبری ازالتهابم سنگین و بیشتاب میگذشتند و من همچنان منتظر برگشتن او نشسته بودم.عاقبت شنیدن صدایش به انتظارم پایان داد.سرم را بلند کردم.روبه رویم نشست.پاهای بلند و کشیده اش را روی هم انداخت و بی انکه نگاهم کند گفت:
-غزال خانم !می دانم خسته هستید و رسم مهمان نوازی این نیست که از راه نرسیده با چنین برخوردی رو به رو شوید. ولی تامل را بیش از این جایز نمی دانم. فکر کنم هر چه زود تر از افکار و عقاید من آگاه شوید،بهتر است.پس لطفا منت بگذارید و به حرفهایم خوب گوش کنید. اما پیش از شروع صحبتهایم عذر خواهی ام را بپذیرید. اجازه می دهید مقدمتا مطلبی را به عرضتان برسانم؟گیج و منگ گثل ادم های ابله به صورتش نگاه می کردم.از حرفهایش سر در نمی اوردم.فکر کردم شاید دیوانه است.دهانم خشک و تلخ شده بود. به سختی اصواتی گنگ و نا مفهوم از دهانم خارج شد. بی توجه به من همان طور که به کف سنگی سالن بزرگ خانه اش چشم دوخته بود گفت:
-من متولد امریکاه هستم و فقط سالهای کو تاهی را در ایران گذراندم.اما از دوران نوجوانی به این طرف همین جا اقامت داشته ام. پدر و مادرم طی این مدت به ایران سفر می کردند. اما از مدتی پیش که زادگاهشان را برای اقامت دائم خود انتخاب کرده اند، فقط گاهی برای دیدار من و برادرم به این جا می ایند. بعد از مستقر شدن انها در ایران با دختری اشنا شدم و تصمیم به ازدواج گرفتم. وقتی خانواده ام از ایران امدند و موضوع را فهمیدند، به شدت مخالفت کردند وجنگ سختی میان ما در گرفت.عاقبت علاقه وافر من به انها و مهمتر از ان بیماری قلبی پدر که سالهاست از ان رنج میبرد، دست به دست هم داد تا من بازنده ی این جدال باشم. تصمیم گرفتم چند صباحی مسئله را مسکوب بگذارم و به اینده واگذار بکنم. اما مشکل با برگشتن انها به ایران پیچیده تر شد. هر هفته حداقل یک دختر برایم در نظر می گرفتندو من به نوعی از قبول پیشنهادشان سربازمیزدم،تا اینکه نوبت به شما رسید. وقتی شما را معرفی کردند،احساس کردم این دفعه با دفعات قبل فرق دارد. مادر به غایت از شما تعریف می کرد وان قدر شیفته شما شده بود که گوشش به هیچ حرفی بدهکار نبود. وقتی طبق معمول همیشه مخالفت کردم،هر دو به شدت ناراحت و دلگیر شدند و قاطعانه گفتند،"یا غزال رابه همسری قبول کن یابرای همیشه مارافراموش کن."وانقدردراین کارپا فشاری کردند که ناچار شدم در مقابلشان کوتاه بیایم وپیشنهادشان را بپذیرم. در این فاصله هر وقت با شما صحبت می کردم بسیار سرد و رسمی حرف می زدم وسخت امیدوار بودم رفتار غیر طبیعی ام شما را از انجام ازدواج منصرف کند. ولی شما هیچ عکس العملی نشان ندادید و کار را برایم سخت وسخت تر کردید تا کار به اینجا کشیده شد که می بینید. باور کنید به زبان اوردن احساسم کار اسانی نیست. در هر صورت حالا برای این حرفها دیر است. امروز از روی شما خجالت می کشیدم و توان امدن به فرودگاه را در خود نمی دیدم. میدانم با شنیدن اعترافاتم فکر می کنید که این مدت بازیچه دستان من و خواسته های خانواده ام بوده اید وحق را به شما میدهم. به همین دلیل از هیچ کاری برای راحتی و رضایت شما دریغ نمی کنم. در شرایط فعلی باید تمام حقایق را به شما می گفتم. دلم نمی خواهد بیش از این فریبتان بدهم. از این بابت واقعا متاسفم. اما باید بدانید که من هیچ احساسی در خودم نسبت به شما پیدا نکرده ام. یعنی ببخشید......... نمی دانم چطور بگویم. میدانم مضحک است ولی درواقع .......در واقع این ازدواج از نظر من تحمیلی و قرار دادی است. می دانید من به ایران علاقه مندم و دوست دارم روزی بتوانم در کوچه پس کوچه های تهران قدم بزنم و خاطرات دوران کودکی ام را مرور کنم. ولی مطمئن هستم که هیچ وقت نمی توانم با یک زن ایرانی به خوشبختی وتفاهم برسم،ما با دو فرهنگ مختلف بزرگ شده ایم ،عادتها و روش زندگی مان باهم فرق می کند. به همین خاطر فکر می کنم باید قبل از ان که دچار مشکلات اساسی و بزرگی بشویم به این بازی خاتمه بدهیم. درعین حال متوجه وضعیت سخت و دشوار شما هم هستم. خودم را مسبب به وجود امدن این گرفتاری شما می دانم واماده ام این مشکل را به طریقی که شما راضی باشید،حل کنم. در حال حاضر دو پیشنهاد برای شما دارم. اول اینکه اگر تمایل داشته باشید هر چه سریع تر ترتیب برگشتن تان به ایران را بدهم و تا دیر نشده شما را از این قید و بند ازاد کنم،که البته جبران خسارتهایئ مالیتان هم به عهده ی خودم خواهد بود ودوم اینکه ...... دوم اینکه شما برای مدتی به همین صورت در خانه من زندگی کنید. درست مثل اینکه دوستی از ایران به خانه من امده باشد ودر این مدت از مزایای ازدواج قرار دادی مان بهره ببرید. فکر می کنم از طریق ارائه اسناد ومدارک معتبرازدواج و با دز نظر گرفتن قوانین این ایالت در زمان نسبتا کوتاهی،یعنی کمتر از یک سال کارت سبزتان اماده شود.بعد از ان می توانید زندگی مستقل وازادی برای خود ترتیب بدهید. البته می دانم که علاقه ی زیادی به ادامه تحصیل دارید. پیشنهاد فرصت این کار را برای شما فراهم می کند. شاید در این فاصله من هم بتوانم پدر و مادرم را قانع کنم و مشکل خانوادگی ما به این ترتیب حل شود. به هر صورت تنها این دو راه به نظرم رسیده، اما انتخابش را به عهده ی شما می گذارم. باز هم می گویم ،امیدوارم بزرگوارانه من را ببخشید. فکر کنم خیلی حرف زدم و بیش از حد نگرانتان کردم. اما چاره دیگری نداشتم.صمیمانه متاسفم.
نفسی تازه کرد و ارام گرفت.
در تمام مدتی که حرف می زد حتی نیم نگاهی به من نینداخت و من تمام مدت به صورتش خیره مانده بودم. اول فکر می کردم خواب می بینم. اهسته نیشگونی ار کنار رانم گرفتم. دلم به درد امد. نه! خواب نبودم. همه چیز واقعیت داشت. در خلال حرف هایش به مرز جنون و دیوانگی رسیده بودم.او
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ღ عاشقان رمان ღ , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان عاشقی به بهانه ی یه قلب , رمان عاشقانه | دانلود کتاب , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان عاشقی زلزله - blogfa.com , عاشقان رمان , دانلود رمان های ایرانی و عاشقانه , ·•آغاز کسی باش که پایان تو باشد•· - دانلود رمان عاشقانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/26 تاریخ
کد :24147

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا