تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تو با منی قسمت هفتم


وقتي خونو گرفت احساس كردم سرم گيج مي ره....
دستمو گذاشتم رو سرم
پرستار- خوبي؟
-بله
پرستار- زيادي لاغري چيزي نيست... يه ابميوه بخوري خوب ميشي ...
از روي صندلي بلند شدم كمي سرم گيج مي رفت
ناصري- حالت سر جاشه؟
- اره اگه بري كنار
ناصري از جلوي در كنار رفت
سرم گيج رفت و چارچوب درو گرفتم ....ناصري سريع بازومو گرفت
-گفتم كمكم كني؟ .
ناصري- چته ..نگرفته بودمت كه الان با مخ خورده بودي زمين
دستشو پس زدم و به طرف در خروجي رفتم..همين كه از در امدم بيرون .نور خوشيد به چشمم خورد
- .لعنتي.... كمي سر جام وايستادم كه سرم از دوران بيفته
تو همين لحظه ناصري دوباره بازومو گرفت
ناصري- شرمنده ....تو كه نمي توني دو قدم راه بري براي من كلاس الكي نيا ...حوصله نش كشي ندارم...
و منو به سمت ماشين برد درو باز كرد و همونطور كه بازومو گرفته بود منو نشوند رو صندلي ....
و درو بست...
وقتي پشت فرمون نشست
ناصري- وقتي غذا حيف و ميل مي كني و نمي خوري ...عاقبتت ميشه همين..... كه تو اوج جوني به يه عصا احتياج پيدا كني
- اگه اون عصا تو باشي حاضرم بميرم ولي از تو كمك نگيرم...
ناصري- فعلا كه شديم 2 به هيچ
سريع بهش نگاه كردم
ناصري- يادت رفت البته بي چشم و رويي ديگه.... چيزي يادت نمي مونه
برنامه ي ناقصتو كه درست كردم الانم نذاشتم با صورت بري تو جوي اب ....

-ببين من نظرم عوض شد.... اصلا نمي خوام به این سفر برم...درو باز كردم ..
- از نظر من همه چي منتفيه
پاي راستمو گذاشتم رو زمين كه دوباره دستمو گرفت
ناصري- چرا زود از كوره در مي ري.....باشه ديگه هيچي نمي گم... تازه بهت ارفاقم مي كنم 3 به هيچ به نفع تو ...حالا خوبه
ناصري- جون من انقدر اذيت نكن....
- جون تو براي من ارزشي نداره
ناصري- باشه مرگ من انقدر اذيت نكن
- مرده اتم برام مهم نيست
ناصري- يه بلا نسبتي حداقل بگو
شونه هامو انداختم بالا
تو دلم گفتم ....خدا كنه این بازي هر چي زودتر تموم بشه ...

به جلوي شركت رسيديم ...خواستم پياده شم...
ناصري- اهو
-بله؟؟/////
خوب دارم تمرين مي كنم ...ناسلامتي فردا پس فردا عقد مي كنيم ...همكارا مي فهمن جلوي اونا كه نمي تونم بهت بگم خانوم فرزانه
-چه عقد كنيم چه نكنيم.... تو محيط كار بايد به من بگيد خانوم فرزانه
ناصري- اوه بابا كي مي ره این همه راهو
ولي من مثل تو نيستم عزيزم ...بهت اجازه مي دم اسم كوچيكمو صدا كني
عماد ..يه بار بگو ببينم مي توني بگي يا نه
- اقاي ناصري اون روي سگ منو بالا نياريد

در ماشينو محكم بستم.... اونم پياده شد...به طرف خيابون رفتم كه رد بشم و به اونطرف برم...... به وسط خيابون رسيدم ....كه صداي كشيده بوق ماشيني گوشمو كر كرد ..تا خواستم بينم چي شده ناصري منو گرفت تو بغلشو و دوتايمونو كشيد كنار
چشامو باز كردم هنوز تو بغلش بودم
ناصري- حواست كجاست ...
با تنفر بهش نگاه كردمو خودمو از تو بغلش كشيدم بيرون...
- اخرين بارت باشه به من دست مي زني
.....وثوقي كه شاهد ماجرا بود نزديكم امد ..
وثوقي- حالتون خوبه خانوم مهندس
جوابي ندادم
وثوقي- خدا خيلي بهتون رحم كرد... اگه اقا مهندس نبود معلوم نبود چه اتفاقي براتون مي يو فتاد
به حرفاش اهميتي ندادمو خودمو به پله ها رسوندم...مي خواستم خودمو زودتر به اتاق فريبا برسونم..
در و به شدت باز كردم
فريبا- چرا تو اينطوري مياي تو.... باز چيه؟
- فريبا بيا این بازي رو تموم كن من نمي تونم با این كنار بيام ..از صبح تا حالا هي رو اعصابم داره رژه مي ره
فريبا- اهو صبر داشته باش.... اينا همش از حساسيت هاي بي مورد و زياد توه
- نه فريبا نمي تونم ..اون يه ديونه قل زنجيريه
فريبا اروم از جاش بلند شد و به طرف من كه هنوز بين در نيمه باز اتاقش وايستاده بودم امد
فريبا- بيا بشين بگو ببينم چي شده...
دستمو گرفت و منو به طرف يكي از صندليا برد كه بشينم
فريبا- خوب حالا بگو
ناصري- چي رو بگه خانوم...
منم نمي تونم...مگه چقدر تحمل دارم ...مهرم ازاد جونم حلال ...نه ببخشيد جونم ازاد مهرم حلال ..يا نه اهان مهرم حالال جونم ازاد ...
-ديدي ديدي گفتم این ديونه است ..من نمي تونم
فريبا كه سر درگم شده بود...
فريبا- چي شده؟.... درست و حسابي حرف بزنيد ببينم...
خواستم حرف بزنم كه ناصري در حالي كه لقمه منو برداشته بودو مي خورد..
ناصري- خانوم طاهري من موندم شما چطور با ايشون دوستيد....
ليوان چايي فريبا رو كه رو ميز بود بر داشت
ناصري- مال شماست؟
فريبا با لبخند..بله
ناصري- پس با اجازه
فريبا- نوش جان
داشتم مي گفتم منم نمي تونم ...قيد این مسافرت كاريي كذايي رو مي زنم ولي با ايشون عقد نمي كنم...
- فكر كردي من درمونده این سفرم كه به پات بيفتم....
ناصري- اگرم فكر كردي منم حاضرم خودمو به هر خفتي تن بدم در اشتباهي خانوم
فريبا با داد....اهو ....اقاي ناصري بسهههههههههه
دوتايمون به فريبا نگاه كرديم
فريبا- اگه همين الان كنار بيايد و بخوايد ادامه بديد ديگه من نيستم ...دوتاتون خسته ام كرديد؟
با چه جون كندني همه كارارو براي فردا اماده كرده بودم...
ديگه لازم نيست همه اين چيزا رو تحمل كنيد ....مثل اينكه نمي خوايد بريد ..پس عقد صوريه هم در كار نيست ..حالا بيرون...نمي خوام دوتاتونو ببينم
ناصري- يعني فردا همه چي اماده است؟
-فريبا كار فردا تموم ميشه؟
به دوتامون نگاه كرد..
فريبا- شما دوتا خودتونم مي دونيد اصلا چي مي خوايد...
شديد مثل بچه ها ...تو مياي.. بعدش اون يكيتون مياد اصلا به من چه ...چرا مياد به من مي گيد...
خودتون دوتا ادم بزرگ و بالغيد ...درس خونده ايد....
به طرف ميزش رفت
فريبا- اين ادرس محضر داره است ...اگه به توافق رسيديد.. فردا بريد و قال قضيه رو بكنيد ديگه هم با من كاري نداشته باشيد ...
ليوان چايشو كه دست ناصري بود گرفت...از حالا من هيچ كارم ....و پشتشو به ما كرد...
ناصري- خانوم طاهري يكم تند رفتم ..
- .فريبا ببخش اخلاق منو كه مي شناسي...
اما فريبا بر نمي گشت
من و ناصري به هم نگاه كرديم...
يه دفعه دوتايي
ما با هم مشكلي نداريم
كه خودمونم تعجب كرديم
فريبا با خنده بر گشت...
پس فردا ساعت 9 صبح سه تايمون جلوي محضر ميايم...
اقاي ناصري من از طرف شما يه شاهد بيارم يا مياريد....
ناصري- خودم ميارم ...
فريبا- خوبه....حالا بيرون
دوتايي همزمان امديم بيرون..
بهم نگاهي كرديم و هر كدوم طرفي رفتيم

اخراي ساعت كاري تلفنم زنگ زد
نادر بود
نادر- سلام
-اوه نادر ببخش انقدر سرم شلوغ بود كه يادم رفت باهات تماس بگيرم..
نادر- اشكالي نداره متوجه شدم حتما سرت شلوغه....فردا چطور؟.... مي توني ؟
-فردا بعد ظهر خوبه
نادر- يادت كه نميره
-نه این دفعه يادم مي مونه
نادر- پس تا فردا
-باشه تا فردا

***
تا صبح خوابم نبرد ....از كاري كه مي خواستم بكنم مي ترسيدم .....
صبح شده بودو من مضطرب....سعي كردم ساده تر از هميشه باشم ....شلوار جينمو پوشيدم مانتو و مقنعه اي مشكيمو برداشتم ...نمي خواستم كه باور كنم قراره يه اتفاق بيفته...حتي ارايش ملايمي كه هر روز مي كردم از اونم صرف نظر كردم........
****
تا در حياطو بستم ....فريبا برام بوق زد
فريبا- كسي تون مرده؟
- نه
فريبا- لباس مشكي تر از این نداشتي كه بپوشي
- مگه لباسم چشه
فريبا- نا سلامتي داري مي ري عقد كني
- فريبا اینكه عقد واقعي نيست .....پس براي چي بايد به خودم برسم ...
فريبا- الحق دوتاتون كله شقيد....
نزديك 9 بود كه به محضر رسيديم....منو فريبا پياده شديم كه ناصري هم امد و يكي هم كنارش بود..
فريبا- برگه فوت پدرتو اوردي
- اره
فريبا- چطور گواهي گرفتي .
- .به برادرم گفتم براي رفتن نياز به گواهي فوت دارم اونم برام جور كرد...
فريبا از اينكه این همه بهشون دروغ گفتم خودمو نمي بخشم
فريبا- حالا خودتو ناراحت نكن
ناصري به طرف ما امد ...اون بر خلاف من حسابي به خودش رسيده بود...
خيلي خوشتيپ كرده بود.... بوي ادكلنش از 10 متري مي يومد ...
فريبا- این انگار عروسيشه.... ببين چطور ي تيپ زده
فريبا- خاك برسرت ...این عقلش بيشتر از توه گره گوريه
فريبا خطاب به ناصري ...ايشون شاهد شماست؟
ناصري- بله يكي از دوستانه...
فريبا- بهشون گفتيد قضيه چيه ؟
ناصري - بله ..
فريبا- اونوقت ايشون...
ناصري- مطمئن باشيد از حالا فقط ما 4 نفر مي دونيم
دوستش به طرف ما امد
ناصري- سامان از دوستان من و بعد دستشو به طرف ما كرد
خانوم طاهري و خانوم فرزانه

سامان - سلام خانوما
من با سر سلام كردم ولي فريبا جوابشو داد
فريبا- بهتره بريم ...
قبل از اينكه نوبت ما باشه دوتا خانواده ديگه امده بودن ....جمعيتشون زياد بود...جا براي نشستن دو نفر بود...... من و فريبا نشستيم
به عروس و داماد نگاه كرديم كه از خوشحالي رو پاشون بند نبودن...يه لحظه احساس كردم كسي كنارمه به بغلم نگاه كردم ناصري دقيقا كنارم وايستاده بود و اونم مشغول تماشا
تا عروس بله رو گفت همه دست زدنو كل كشيدن ...داماد داشت حلقه دست عروس مي كرد....
نمي دونم چرا دلم مي خواست كه امروز منم تو دستم حلقه مي كردم ....طور خاصي به
بهشون نگاه مي كردم ...
دست داماد مي لرزيد ...دوتايشون حسابي قرمز كرده بودن.....با ديدن اونا تبسم كوچيكي كردم ...شايدم با این تبسم مي خواستم بگم ..........كاش امروز منم بله واقعي رو مي گفتم ...
تا دوتا خانواده به همراه عروس و داماد خارج بشن ساعت 9 و نيم شد .
فريبا- شناسنامه و اون برگه گواهي رو بده
دوتاشو دادم دست فريبا...
كه ناصري دوتاشو از دست فريبا گرفت
و خودش رفت جلو

فريبا- اهو هنوز دير نشده ........مي توني همه چي رو بهم بزنيم..انگار نه انگار

- فريبا با اينكه مي ترسم ولي این سفر برام مهمه
فريبا- باشه فقط يادت باشه من بهت گفتم.... از اينجا به بعدش هر چي بشه پاي خودته ...مي توني؟
-اميدوارم كه بتونم..
فريبا- ناصري هم ادم بدي نيست .....سعي كنيد با هم كنار بياد مثل دوتا دوست
ناصري- بيايد نوبت ماست ...
با دستاي لرزون و پاهاي شل به طرف اتاق عقد رفتم...
(ولش كن اهو ..اين سفر اصلا مهم نيست كه به خاطرش انقدر به خانوادت دروغ گفتي
...اما من مي خوام برم ...خيلي زحمت كشيدم بايد برم...قرار نيست كسي بفهمه .....كسي نمي فهمه .)
قبل از وارد شدن به اتاق مكثي كردم ...فريبا كنارم بود و ناصري كنار صندلي داماد و عروس وايستاده بود ...و دوستشم پشت سرمون
فريبا- چي شد نظرت عوض شد...
به ناصري نگاه كردم ..كمي رنگش پريده بود....و سعي مي كرد ارامششو حفظ كنه...
فريبا- مي تونيم برگرديم اهو ..هيچ اجباري در كار نيست
چشمامو بست ...ترسيده بودم ..اما من تصميمو گرفته بودم
- نه تمومش مي كنيم ...
و به طرف ناصري رفتم...
احساس كردم خيالش راحت شد...
بند كيفم تو دستم بودو باهش ور مي رفتم ...
محضر دار- اقا داماد بيايد اينجا رو امضا كنيد ...
ناصري به طرف محضر دار رفت ..
محضر دار- مهريه عروس خانوم چيه؟
سريع به فريبا كه مثلا مدير برنامه هام بود نگاه كردم.... ولي اونم انگار يادش رفته بود ..
ناصري نگاهي به ما كرد...شناسنامه امواز روي ميز برداشت ...
صفحه اولشو نگاه كرد ...
ناصري- مثل همه ي عروس داماد حاج اقا يه جلد كلام الله مجيد يك دست اينه و شمدان... و...
بهم نگاهي كرد و لبخندي زد
محضر دار- و چي اقا داماد؟
و 1365 تا سكه
دست فريبا رو گرفتم
-این داره چيكار مي كنه؟
فريبا- چه مي دونم يه لحظه صبر كن
فريبا زودي خودشو به ناصري رسوند...
قرارمون این نبود..
ناصري- شما با من سر مهريه قراري نبسته بوديد
فريبا- اقاي ناصري مي فهميد داريد چيكار مي كنيد؟...اهو اونجور ادمي نيست ...ولي خدايي نكرده ....ممكنه
ناصري- خانوم طاهري شما به فكر مشكل من نباشيد ..بفرمايد بريم دير شد
فريبا با نگراني به طرفم امد و سرشو به گوشم نزديك كرد ......عزيزم تازه فهميدم راست مي گفتي این يه خله تمام عياره
ناصري امد كنارم نشست
- من چنين چيزي رو نمي خوام و قبول ندارم..
ناصري- ای بابا مي توني این عقد صوري رو هم بهم بريزي ...بزار فكر كنم مثلا دست و دلبازم..تو واقعيت كه نمي تونم از این حماقتا بكنم
-اگه موقعه طلاق مهريمو خواستم..
ناصري با شيطنت لبخندي زد ......منم انوقت همه چيزو به خانوادت مي گم
زير لب غرلند كردم ديونه
با خنده ....خودتي
محضر دار- عروس خانوم شما هم بيايد امضا كنيد ...
منم رفتم و امضا كردم
محضر دار- خوب بفرمايد بشينيد تا شروع كنيم ...
فريبا سريع از توي كيفش يه چادر سفيد در اورد و انداخت رو سرم
-نيازي به این كارا نيست فريبا
ولي اون بدون حرف و با يه لبخند چادرو رو سرم انداخت
قلبم تند تند مي زد ...صورتم گر گرفته بود و لبام خشك شده بود ..... تو اون سرما بدجوري عرق كرده بودم به طوري كه حركت قطره هاي عرقو روي گردن و كمرم حس مي كردم

محضردارد براي اولين بار ازم پرسيد
از خجالت داشتم اب مي شدم..... سريع خواستم بگم بله
ناصري- اه اه نگيا .......تا سه نشه بازي نشه
بهش نگاه كردم...
ناصري- يه بار تو زندگيمون داريم زن مي گيريما ...عزيزم تحمل داشته باش.... مي دونم عجله داري و لي بذار دفعه سوم ..
- با عصبانيت ........ سعي كن از اينجا كه رفتيم بيرون زياد جلوي چشمم افتابي نشي
ناصري- باشه تو حالا براي سومين بار بگو ...
ناصري با خنده...
عروس رفته بشكه باروت بياره
عاقد يه دفعه سرشو اورد بالا ...چي بياره؟
ناصري- هيچي اقا رفته مثلا گل بياره
فريبا و سامان ريز ريز مي خنديدن..و من حرص مي خوردم..
براي بار دوم پرسيد

زودي بهش نگاه كردم كه حرف بي ربط نزنه
كه در اوج ناباوري
ناصري- عروس رفته تخم كفتر بياره تا زبون منو كه از ترس بنده امده باز كنه
سامان ديگه نتونست خودشو كنترل كنه و به سرعت از اتاق رفت بيرون ..
فريبا از خنده سرخ شده بود..
ناصري مي خنديد
- خيلي مسخره ای
ناصري- عزيزم اينا شيرينيه زندگيه يه روزي غبطه ي اين روزا رو مي خوريا...
محضر دار- اقا داماد مثل اينكه زيادي شوخن
نمي دونم این سامان كجا رفته بود ..... عاقد شروع كرد براي بار سوم خوندن ...
كه سامان امد و چشمكي به ناصري زد ...
محضر دار- وكيلم ..
به ناصري نگاه كردم
ناصري- عزيزم سكته ام نديا .... بگو بله و راحتم كن از این منجلاب ...
به لجش مي خواستم بگم نه ولي ناچار بودم بگم بله
با صداي ارومي
بله
سامان و فريبا شروع كرد به دست زدن.... فريبا رو سر دوتامون نقل مي ريخت
-بس كن فريبا
فريبا- اهو خرابش نكن ..تبريك مي گم اقاي ناصري.... اهو جان تبريك مي گم
- براي چي تبريك مي گي این يه عقد صوريه... این كه تبريك گفتن نداره..
فريبا...حالا... این از طرف من برا دوتاتون
يه سكه بود .....
- ولخرجي براي كاري كه مي دوني همش الكيه...
سامان - عماد جان تبريك مي گم .اهو خانوم تبريك...از بابت اقا عماد حسابي شانس اوريد...خوشبخت بشيد
بفرمايد
اونم يه سكه به من و يه سكه به عماد داد.
-این چي مي گه؟..... خوشبختي چيه؟ ..شانس اوردن چيه؟
ناصري- بابا بذار بگن ..خودشون بدبختا كه نمي تون حالا حالاها به این زوديا به اين ارزوها برسن ..حداقل اينطوري خودشونو تخليه مي كنن..شما جدي نگير ...
بلند شدم كه چادرو در بيارم و برم ............كه.ناصري دستمو گرفت و منو وادار كرد بشينم
- ولم كن چيكار مي كني؟
ناصري خطاب به سامان و فريبا ...شما دوتا كجا مي ريد؟
فريبا و سامان برگشتن و بهمون نگاه كردن
سامان -بريم ديگه ديدنيا پنج شنبه ها بود كه ما دوشنبه ديديم..
ناصري- پس هنوز ديدينه اصلي رو نديد..
دوتاشون مشتاق برگشتن طرف ما ...هنوز دستم تو دستش بود...
با دست ازادش دست برد تو جيب كتش و يه جعبه كوچولو در اورد
جعبه رو باز كرد...... يه انگشتر كه به طرز زيبايي روش نگين كاري شده بود ...معلوم بود حسابي گرونه...
فريبا - واي ببين داماد چه كرده ...
سامان با خنده –دلا رو ديونه كرده
داشت خون خونمو مي خورد ...
دستمو اورد بالا و حلقه رو تو دستم كرد...
ناصري با حالت بامزه ای .....واي خدا مرگم بده اندازشه
هر سه تاشون مي خنديدن كه من با عصبانيت از جام بلند شدم...

- بسه ديگه شورشو دراورديد ..انگار فراموش كرديد براي چي اينجاييم ...من دلقك شما نيستم كه هي بهم بخنديد
چادرو با شدت پرت كردم رو صندلي و از محضر زدم بيرون...
ديونه ها...مزخرفا.....فريبا تو ديگه چرا..اونا خلن تو كه دوست چندين و چند سالمه تو ديگه چرا ؟

دستي به مقنعه ام كشيدم كه چشمم خورد به حلقه .....سرجام وايستادم و خوب نگاش كردم....
حتي نمي دونم چه احساسي داشتم...قادر به يه لبخند زدن ساده هم نبودم...نمي دونستم چيكار كردم...
تازه پشيمون شدم و اسممو وارد شناسنامه مردي كرده بودم كه نمي دونستم كيه ...چطور تونسته بودم شناسنامه امو سياه كنم...
دلم خواست داد بزنم و يا كاري كنم كه تخليه بشم از دست این همه افكار مزاحم .... سرعت قدمامو زياد كردم..حالا مي دويدم ....مي دونستم اشتباه كردم...
.فريبا.... سامان و ناصري كه حالا اسمش بيشتر به چشمم ميومد ....همش جلوي چشام مي يومدن ......كه داشتن بهم مي خنديدن و با دست نشونم مي دادن....

اشكام در امده بود و به سرعت از روي صورتم سر مي خوردن ....چهره مادر و برادرم جلوم نقش بست ....اگه اونا بفهمن.... ديگه منو تو خونه راه نمي دن ....خسته از دويدن ...سرعتمو كم كردم و به اطراف نگاه كردم يه پارك كوچيك كنار خيابون بود.... بيشتر بهش مي خورد فضاي سبز باشه تا پارك...
درمونده از كارم به طرف يكي از نيمكتا رفتم و روش نشستم....به خاطر بارون ..... ديروز هنوز نمناك بود..احساس سرما كردم ..سرمو بين دستام نگه داشتم....

موبايلم زنگ خورد
به شماره نگاه كردم نادر بود ....
نه این يكي رو نمي تونستم تحمل كنم ...گوشيمو گذاشتم كنارم روي نيمكت و دوباره سرمو گذاشتم بين دستام
هنوز زنگ مي زد.....ولي نگاهي به گوشي نمي نداختم
خانوم فرزانه اتفاقي نيفتاده مي تونيم همه چي رو همون طور كه زود انجام داديم.... همونطور زود بهم بزنيم...نيازي به این همه ناراحتي و تحمل فشار نيست ..
سرمو از بين دستام اوردم بالا ...به ناصري كه حالا كنارم رو نيمكت نشسته بود نگاه كردم..
ناصري - بايد بگم شما موجود ناشناخته ای هستيد ...البته اصلاح مي كنم ... خانوما موجودات عجيبي هستن...
- شما همه چي رو به مسخره گي مي گيريد...
نمي دونم چه لزومي به دادن حلقه و پخش كردن نقل داريد..اين تبريك گفتنا چيه ؟..من نمي تونم این چيزا رو تحمل كنم...
ناصري - مشكل شما این چيزاست..؟.
-به اندازه كافي تحت فشار هستم......خانواده ام از این حماقتم خبري ندارن واگه بفهمن تنها دخترشون چنين كاري كرده.... مي دوني چي ميشه؟
ناصري - خانوم فرزانه قرار نيست كسي بفهمه ...
-مي دونم كه از حالا همش بايد شناسنامه رو قايم كنم كه دست كسي نيفته...
ناصري - اگه ناراحت اونيد.... مي تونم پيش خودم نگهش دارم تا وقتي كه طلاق بگيريم..
-اصلا براي چي شما 1365 سكه مهرم كرديد...؟
ناصري - مگه قراره ازم بگيري؟
-نه
ناصري - پس سوالات مسخره است ...
ناصري نسبت به چند دقيقه پيش كه شاد بود مي خنديد و مثل تازه دامادا شوخي مي كرد ....حالا شده بود برج زهرمار كه با يه من عسلم نمي شدخوردش....
-اون دوتا كجان ...؟
ناصري - ماشين خانوم طاهري پنچر شده بود ...سامان داره غلامي مي كنه و براش پنچر گيري مي كنه...
- پس چرا شما اينجايد
؟
ناصري - ناسلامتي زنمي يا ...نمي تونم ولت كنم ...بين این همه گرگ
با عصبانيت بهش نگاه كردم ..
ناصري - شوخي كردم گفتم يكم بخنديم حالت جا بياد ...كه بدتر حالت در امد...
كيفمو برداشتم و به طرف خيابون رفتم ...
از كنار ماشين ناصري رد شدم...مي خواستم برم خونه.... اصلا حالم خوب نبود..
ناصري - كجا...؟
-خونه
ناصري - مي رسونمت
-اقاي ناصري شما هيچ تعهدي در قبال من نداريد پس نگرانم نباشيد...ما فقط تو محيط كار زن و شوهريم نه جاي ديگه ...
ناصري - خانوم فرزانه حتي نمي زايد به عنوان يه همكار برسونمتون؟
به خيابون نگاه كردم خبري از تاكسي نبود ..به طرف ماشين رفتم و سوار شدم...
ناصري - نميايد شركت...؟

-امروز نه
ناصري - براتون مرخصي رد كنم...؟
-فريبا این كارو مي كنه
****
ناصري اهنگي گذاشت و خودش شروع كرد به همخوني با اهنگ ...
خدا چرا اين فكرو تو سر مردا انداختي..... كه احساس كنن صداي معركه ای دارن...(بدون استثنا همه ي اقايون چنين افكار مبهمي دارن كه صدايي بهتر از صداي خودشون وجود نداره و دنبال يه گوش مفت مي گردن ....با عرض معذرت از اقايون )
گوشه لبمو به دندون گرفتم و با حرص يه بيرون نگاه كردم....
ناصري - عاشق شدن تو این دوره زمونه بی فایده است مي دونيد چرا؟
بهش نگاه كردم...
با لبخندي ...چون یا تو دل اونو بدبختو میشکنی یا اون دل توي بيچاره رو.... یا...........ويا اينكه دنیا دل هردوطرفو به ضرب گلوله عشق مي شكنه در حالي كه مي خنديد
پس ازدواج كردنم بي فايده ميشه ... چون قبل از 30 سالگی مي گي خيلي زوده بعد از 30 سالگی تازه مغزت شروع به فعاليت مي كنه كه هي يارو خيلي دير شده
در اخرم بايد به این نتيجه برسي كه بچه دار شدنم بی فایده است..... چون یا خوب از آب در میاد كه مايه افتخارت ميشه............یا بد از آب در میاد كه باعث خفتت ميشه که در اون صورتم بقیه از دستش به عذابن
مي بيني منو تو داريم بي خودي حرص مي خوريم .....

- يعني شما نه عاشق مي شيد....... نه ازدواج و نه بچه دار....
با خنده مرموزي ...ادم عاقل اره این كاراو كه نمي كنه .....ولي من كه عاقل نيستم...و زد زير خنده
- پس بايد عرض كنم شما مردا از دم بي عقل هستيد
ناصري - شايدم و حتما به خاطر همينه كه ما بي عقلا عاشق پنج نوع از دخترا مي شيم
با تعجب بهش نگاه كردم ...
هنوز مي خنديدو نيشش باز بود...
انگشت اشارشو برد بالا و تكون داد

اول از همه اون دخترايي هستند که پسرا رو بدبخت میکنن!
دوم اونايي که اشک پسرا رو در میارن!
سوم جوون پسرا رو به لبشون میرسونن!
چهارم کاری میکنن پسرا روزی 18 بارآرزوی مرگ کنن!
اخريام که به اشتباه فکر ‏میکنن جزو هیچکدوم از گروههای بالا نیستن
و شما جز دسته پنجم هستيد
-خيلي ادم مضحكي هستيد ..
ناصري - ممنون..
-نگه داريد من پياده مي شم...
ناصري - شما كه انقدر به صراحت به من مي گيد بي عقل ...چطور طاقت دو كلمه حرفو نداريد...
سرمو انداختم پايين و سعي كردم بهش نگاه نكنم ..راست مي گفت....... من زياده روي كرده بود.
به بيرون نگاه كردم ..نمي خواستم در برابرش كم بيارم
ناصري - عين بچه ها رفتار نكن كه تا كم ميارن مي خوان فرارو بر قرار ترجيح بدن ...
بهتره خانوم فرزانه برای اون غرور كذايت يه off بزاري و بهش بگي : بي معرفت بشکن و بشين سر جات كه دنیا دو روز بيشتر نيست ...كه يه روزشم رفته پي كارش
ببينيد من مثل شما حوصله شوخي كردن و استفاده از كلماتو ندارم...پس خواهشا تمومش كنيد
هنوز لبخند رو لبش مونده بود
شما دختر ا فقط از عشق تو پروفايل قلبتون چيزي جز يه قلب تير خورده نداريد كه گاهي ازش خون مي چكه و گاهي هم س
برچسب ها: دانلود رمان تو بامنی (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf) - دنیای کتاب ... , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان تو بامنی , رمان ایرانی و عاشقانه تو مال منی | ادرینا کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان خوانها - رمان | تو... تو مال منی | , رمان تو با منی - رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , رمان تو فقط عشق منی - رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , دانلود رمان تو سهم منی - انجمن های پیچک , رسانه ی طنز جهنمی - دانلود رمان تو بامنی با فرمت ورد - دانلود رمان جدید با ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/24 تاریخ
کد :23665

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا