تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تو با منی موبایل


مي دونستم كه فريبا امشب براي من جايي نداره...خونشون انقدر كوچيك بود كه مطمئن بودم تو اتاقش بايد با يكي يا دوتا از مهمونا بخوابه ....
دستم رو در اسانسور بود....
- شب خونه ای ؟
با حركت سر .اره
- پس بعد از اداره ميام و سريع رفتم تو اسانسور..
خودمم از گفتن این حرفم جا خوردم....چرا قبول كردم .....ولش كن اهو چرا انقدر مي ترسي ...اون كه محرمته..... به شماره طبقه ها نگاه كردم كه هي كم مي شد....فقط دو شبه ...درم كه قفل مي كني ....چندتا نفس عميق كشيدم .....

فريبا- چرا انقدر دير امدي ...ناصري كو.
- .بردمش خونه اشون ....
فريبا- حالش چطوره ..؟
- خوبه ....
فريبا- براي امشب مي خواي چيكار كني ؟ ..
خواستم بهش بگم مي رم پيش عماد
..اما صلاح ديدم فريبا هم چيزي ندونه ...
با يكي از دوستام تماس گرفتم ...امشب تنهاست مي رم پيش اون.....
.تازه از ناصري فهميدم پس فردا مي ريم شمال .....فقط دو شب مهمون دوستمم
فريبا- بازم شرمنده اهو جان ..
-انقدر نگو فريبا ....منم دركت مي كنم ....فقط بعد از شركت بريم من وسايلمو بردارم ...
فريبا-باشه
****
فريبا- اينم از ساكت...
- ممنون...
فريبا- واقعا نمي خواي برسونمت
- نه عزيزم راه دوري نيست... شب تونستم باهات تماس مي گيرم ....
*****
زنگ واحدشو فشار دادم ...در باز شد ....وارد شدم ....ساختموم شيك و تميزي بود ....
خواستم دكمه اسانسور فشار بدم كه درش باز شد....
عماد- سلام
- سلام مي يومدم بالا ....لازم نبود بياي پايين..
ساكو از دستم گرفت ....نگهبان ساختمون بد نگامون كرد...
عماد- سلام اقا ياسر خسته نباشي
اقا ياسر - سلامت باشي جناب مهندس
عماد- اقا ياسر قبلا بهتره بودي ....با همه سلام و عليك مي كردي ...ايشون خانومم هستن
تا فهميد من زن عمادم و حس فضوليش ارضا شد.... روي خوش بهم نشون داد ......ببخشيد به جا نيوردم ..سلام خانوم
با سر بهش سلام كردم ...
- اينجا هم يه وثوقي داري؟
عماد- اره هم اينجا بايد بكشم هم اونجا.....
.فقط يه لبخند زدم....
***
عماد- این اتاقو برات اماده كردم ..كليدشم رو دره ....كمي خجالت كشيدم ..ممنون....
ساكو برد كنار تخت گذاشت و خودش امد بيرون ....
عماد-....من بيرون كمي كار دارم ...منتظرت بودم بياي بعد برم......چيزي نمي خواي از بيرون برات بگيرم ...
- نه
عماد- پس فعلا من برم خدانگهدار
- خدانگهدار
از جلوي در اتاق به رفتنش نگاه كردم ..... وقتي درو بست ....وارد اتاق شدم...
لبه تخت نشستم و مقنعه امو در اوردم ....خيلي خسته بودم ....رو تخت دراز كشيدم ...
يه نيم ساعتي چرت مي زنم.... بعدشم يه دوش اب گرم
همونطور كه دراز كشيده بودم دكمه هاي مانتومو باز كردم ...چون اتاق گرم بود ...چشام سنگين شد ....
***
صداي در امد ...اهميتي ندادم...هنوز خوابم مي يومد به پهلو شدم ....به چند ثانيه نكشيد كه احساس كردم كسي رو تخت نشسته ....بازم خيال كردم خياله ..و اهميتي ندادم...موهام ريخته بود رو صورتم ...يه دفعه موهام كنار رفت و دست داغي شروع كرد به نوازش گونه هامو...
باز اهميت ندارم ..دستش به لبم رسيد و با انگشت دورلبو لمس كرد ....كم كم چشام باز شد......صورتم به طرف ديوار بود ...دستشو گذاشت رو شونه ام و منو يه دفعه به طرف خودش چرخوند ...
از ترس داشتم قالب تهي مي كردم ..
- تو اينجا چيكار مي كني
- پس بايد كجا باشم..؟
- برو بيرون
خواستم پاشم ولي خودشو انداخت روم ..
- ولم كن وحشي كثافت...
من شوهرتم ..هركاري دلم بخواد باهات مي كنم...
- ناصري ولم كن..
شروع كردم به دست و پا زدن ..دوتا دستمو محكم گرفته بود....توي يه لحظه لباشو گذاشت رو لبام ...نفسم داشت بند مي يومد...
اممممممممم چقدر خوشمزه است...
- احمق بي شرف ولم كن ...
چرا ولت كنم عزيزم هنوز باهات كلي كار دارم ...
دست برد به طرف يقه تاپم..... و با يه حركت پارش كرد ....
خواست به طرفم هجوم بياره... جيغ كشيدم و يه كشيده محكم زدم تو صورتم ..از درد كشيده ای كه زده بودم دستم درد گرفت ....اي دستم ......از درد چشممو بستم و يه جيغ ديگه زدم .چشم باز كردم ....

حسابي عرق كرده بودم ....تند تند نفس مي زدم.....اتاق تاريك بود ....از جام بلند شدم ....خوب دور و اطرافمو نگاه كردم كسي نبود... پس عماد كجاست ..
دستم بدجور درد می کرد ......بهش نگاهی انداختم ...يكي از ناخونام شكسته بود ..
يعني خواب ديدم ....
تيكه ای از ناخونم رو تخت افتاده بود...فهميدم تو خواب دستمو محكم كوبيدم به ديوار ...اوه خدايا شكرت همش خواب بوده ....
دستي به صورتم كشيدم به ساعت مچيم نگاه كردم ....... 9 بود ....
از اتاق امدم بيرون ...همه جا تاريك بود......چراغا رو روشن كردم ...يه دست لباس برداشتم ...نياز به يه دوش اب گرم داشتم ....زير كتري رو روشن كردم تا وقتي از حموم امدم بيرون يه چايي دم كنم
.......تا در بيام يه ربع ساعتي گذشت ...شلوار كتون سفيدی به همراه یه تي شرت ليمويي تنم كردم ...موهامو خشك كردم ....و همينطور گذاشتم باز باشن.... موهاي جلومو دادم عقب و به همراه كمي از موهاي عقبم به وسيله گيره كوچيكي بستم با این وجود كمي از موهاي جلوم باز ریختن رو صورتم ...از اتاق امدم بيرون صداي در امدم...
از چشمي بيرونو ديدم عماد بود......چرا در مي زنه؟
به سرو وضعم تو اینه نگاه کردم....وقت عوض کردن نداشتم ....فکر نمی کردم انقدر زود بیاد ...راستی برای چی امده..... مگه قرار نبود بره خونه دوستش ..
درو باز كردم ....چشمش كه بهم خورد ...يه لحظه وايستاد منو نگاه كرد .....خجالت کشیدم .....ولی خودمو گم نکردم .....چرا در مي زني ؟...مگه كليد نداري؟
سريع خودشو جمع و جور كرد...
عماد- چرا دارم .....گفتم شايد دوست نداشته باشي يهويي بيام تو...
كنار وايستادم كه بياد تو ...غذا گرفته بود...غذاها رو از دستش گرفتم ...و .به اشپرخونه بردم ..... مي دونستم داره نگام مي كنه .......
عماد- چند بار به گوشيت زنگ زدم ببينم چي مي خوري بگيرم ..جواب ندادي
- فكر كنم خواب بودم نشنيدم ...
عماد- من دیگه برم ....
- می خوای بری؟تو که می خواستی بری چرا دوتا غذا گرفتی؟
به غذاهای تو دستم نگاه کرد ....
-شما شام خوردی؟
با خنده نه
- پس کجا می رید ... بیاید باهم شام بخوریم
كتشو در اورد و امد كمك من...... باهم غذا ها رو كشيديم تو بشقاب ..
- شما برید لباستونو عوض كنید .... من بقيه چيزا رو اماده مي كنم ....
عماد- نه نیازی نیست غذا بخورم......... می رم....
- بعضی وقتا فکر می کنم شما همون مهندس ناصری تو شرکت نیستید
با تعجب نگام کرد...
- بهتون سر به زیری نمیاد ......اگه به خاطر من می خواید برید....این کارو نکنید ..اینطوری فکر می کنم ...جای کسی رو غصب کردم
عماد- تا شما میزو بچیند منم برم لباسمو عوض کنم........ تا از اتاق در بياد خيلي طول كشيد ...
××××××
با خنده - رفتيد لباس عوض کنید يا بسازيد ....
عماد- ببخش خيلي منتظر شدی ..
- نه براي خودتون مي گم غذاتون سرد شد...
تو سكوت غذا خورديم.....عماد كلافه به نظر مي رسيد....بعد از شام چايي اوردم ...
تلويزيون روشن بود دوتايي به ظاهر به اخبار نگاه مي كرديم...
عماد- فريبا مي دونه امدي اينجا؟
-نه
عماد- فكر مي كردم دوست صميميت باشه...
-هست ولي قرار نيست همه چيزرو بدونه ....
دوباره سکوت بود و صدای گوینده خبر

ديروز بهتون گفتم بريم كارو تموم كنيم..... هنوزم سر حرفم هستم......ولي متاسفانه مداركو فرستادي ...و فعلا نمي تونم کاری كنم....
عماد- خيلي از من بدت مياد؟
- چرا این فكرو كردي؟
عماد- نمي دونم......... پرسيدم
- من از شما بدم نمياد.مهندس .....این یه واقعیته من و شما چه زود چه دير از هم جدا مي شيم .... پس چرا درباره هم بد فکر کنیم .... ....
خواست چیزی بگه..... ولی من پیش دستی کردم
- از اوني كه بهتون زده چيزي دستگيرتون شد
عماد- نه.... نمي دونم كي بود ...شايدم اتفاقي بهم زده ......بعدشم ترسيده و .... در رفته
- نمي خواي شكايت کنی ؟
عماد- از کی ؟...تازه میشناختمش ارزششو نداره
بازم سکوت ...
هر کدوم دنبال حرفی بودیم که بزنیم ....اما بازم سکوت می کردیم .....
بهتر دیدم برم بخوابم از جام بلند شدم
من میرم بخوابم .....شب بخير ...
عماد- شب بخير

در اتاقو بستم و خواستم درو قفل كنم كه ديدم كليد اونور دره ..روم نشد درو باز كنم و کليدو بردارم ..
بزار يه 10 دقيقه ای بگذره بعد برش مي دارم ... ...5 دقيقه ای گذشت صداي تلویزیون مي يومد ...فهميدم هنوز تو هاله ...
مي رم بيرون به بهانه اب خوردن ...........موقعه برگشتن كليدو بر مي دارم ...
دروباز كردم ...اما كسي تو هال نبود..پس این تلويزیون داره براي كي مي خونه؟
از اب سر د کن كمي براي خودم اب ريختم ...به در اتاقش نگاه كردم ...چراغش روشن بود ...و درش نيمه باز ...
به طرف اتاقش رفتم ...از لاي در تو رو ديدم در حال عوض کردن پانسمان دستشو بود ......
عماد- چيزي مي خواي ؟
فکر نمی کردم منو دیده باشه
- نه ...به دستش نگاه کردم......كمك نمي خواي .؟..
عماد- ممنون ميشم كمك کنی
وارد اتاق شدم ..تازه پانسمانشو باز كرده بود ...و مي خواست پماد بماله ...
- اوه ببين دستت چي شده ....
پمادو قسمتايي از دستش ريختم و با دست شروع كردم به پخش كردنش ..با يه دست دستشو گرفته بودم و با اون يكي رو دستش مي كشيدم .... .
- .هميشه انقدر دير وقت مي خوابي ...؟
عماد- بعضي وقتا كه كارام بمونه...داشتم رو يكي از برنامه ها كار مي كردم ...
- تموش كردي؟
عماد- هنوز نه يكم كار داره
- برنامه چي هست ؟
عماد- براي يكي از شركتاست ...يكم حساسه .....بايد زياد روش وقت بذارم ....
حالا داشتم رو دستش باند مي بستم .....
- اگه به چشم يه مبتدي بهم نگاه نمي کنی ...مي تونم كمكت كنم...
عماد- هنوز از دستم عصباني هستي؟
-اوهوم
عماد- انقدر كينه ای هستي؟
-اوهوم
عماد- مي دونستي خيلي رو داري ؟
-اوهوم ..
بلند زد زير خنده
عماد- تو چرا نخوابيدي ؟
-تشنه ام بود امدم اب بخورم ديدم بيداري گفتم يه سري بهت بزنم ....
من برم دستمو بشورم ....بعد اگه كمك خواستي بيام كمك
وقتي برگشتم رو تخت در حالی که کمرشو تکیه داده به دیوار و لپ تاپشم رو پاش بود...نشسته بود
- برنامه ات رو لپ تاپه ؟
عماد- اره چون بيشتر وقتا خونه نیستم ترجیح مي دم رو لپ تاپ کار کنم که همیشه دم دستم باشه ....اينطوري راحترم ...
دستشو گذاشت بغلش...... بيا اينجا بشين ...
سر جام وايستادم..
عماد- نترس نمي خورمت
اروم رفتم پيشش نشستم و مثل خودش به ديوار تكيه دادم ..
لپ تاپو گذاشت رو پام ....ببين نظرت چيه ؟

به برنامه اش نگاه کردم ....کارش عالی بود ....
- مي دونستي جالب برنامه مي نويسي
بر عكس من كه براي يه قسمت 100 تا خط برنامه مي نويسم ... تو با چندتا دستور مفيد سر و ته برنامه رو همش مياري ...
عماد- ممنون...تو هم خوب مي نويسي
- جدي ...پس اون حرفات چي بود درباره حرفه ای شدن....
باخنده و در حالي كه لپ و تاپو از رو پام بر مي داشت ....يه برنامه نويس هيچ وقت از كار يه برنامه نويس ديگه تعريف نمي كنه این يادت باشه ....
- پس چرا الان تعريف كردي ...
عماد- گفتم برنامه نويس نگفتم يه كار درست ...
- داري هندونه مي زاري زير بغلم ..
عماد- تو اينطور فكر كن...
- حالا مي تونم كمكت كنم يا مزاحمم
عماد-....نه خانوم فرزانه این چه حرفیه ..... شما مراحمي .....
با من حرف مي زد و خودش مشغول نوشتن بود....
- حواست پرت نميشه هم حرف مي زني هم برنامه مي نويسي
عماد- فعلا كه مشكلي پيش نيومده ...
حين نوشتن در مورد برنامه توضيحاتي بهم مي داد ....
عماد- حالا اينجاشو مي توني بنويسي.... من دستم درد گرفته ....
- اره بده
يعد از اينكه قسمتي از برنامه رو نوشتم دوباره خودش شروع كرد به نوشتن ...
به ساعت نگاه كردم 2 شده بود....چنان مشغول نوشتن بود كه ديگه حرف نمي زد ....خوابم گرفت ...سرم به طرفش خم شده بود و به صفحه لپ تاپش نگاه مي كردم ...هي چشمامو مي بستمو باز مي كردم
تو اخرين بار چشمامو بستم ..نمي دونم سرمو به كجا تيكه دادم ..فقط مي دونم خوابم برد .....

 
احساس تشنگي كردم ....چشمام باز شد ..چراغا خاموش بود ... نگاه كردم. ديدم رو تخت عمادم و پتو روم كشيده شده ....
من کی خوابم برد که نفهمیدم ....
از اتاق امدم بيرون ..عماد رو يكي از مبلا خوابيده بود ....يه پتو هم رو خودش كشيده بود...
به ساعت نگاه كردم 5 بود ....ابي خوردم و به اتاق خودم برگشتم ....
ديگه خوابم نمي يومد ..از ديروز تا الان زياد خوابيده بودم

صبحونه رو اماده كردمو لباس پوشيدم.......عماد هنوز خواب بود....
- مهندس ...مهندس
بيدارنشد...
چندبار ديگه صداش كردم ...
دستمو گذاشتم رو دستش و تكون دادم ..مهندس ...مهندس .....
عماد ...عماد
اروم چشماشو باز كرد ....چند ثانيه بهم خيره شد...
- بيداري ؟
عماد- ساعت چنده؟
6 و نيم ..بلند شو تا صبحونه بخوري اماده بشي 7 ميشه ....
ميز صبحونه اماده است پاشو ....
***
ليوان چايي رو جلوش گذاشتم
عماد- كي بيدار شدي؟
- خيلي وقته .....
-ديشب نفهميدم كي خوابم برد.....كارتو تموم كردي ؟
یکمش مونده تو شرکت تمومش می کنم ......
- امروز مياي شركت ..؟
عماد-اره .....بلند شو بريم... فكر كنم دير برسيم ....
خواستم ميزو جمع كنم
عماد- ولش كن بعدا جمعش مي كنم ....
- تا شما بري ماشينو روشن کنی من اینا رو جمع مي كنم و ميام
××××××
ماشينو از پارگينگ در اورده بود..
دیشب که کنارش بودم احساس راحتی می کردم ولی از صبح که بیدار شده بودم.... اون راحتی رو ديگه نداشتم
- شما رانندگی می کنی يا من؟
عماد- نه خودم مي رونم ..
- .با این دست مي تونيد ؟
بدون حرف شروع به حركت كرد....
****
دو ساعتي مشغول بودم و از زمين و زمان غافل ...از پشت میز عمادو دیدم که به شدت درگیر برنامه نویسی بود ......دلم می خواست باهاش حرف بزنم ...اما اینطوری بی مقدمه می رفتم تو اتاقش خودمو کوچیک کرده بودم...... ....
..دست راستشو گذاشته بود رو میز و با دست چپ كار مي كرد ...
دلو به دریا زدم و پا شدم .......تازگیا حال و هوا م یه جور دیگه شده بود .....وقتی که بود دوست داشتم .... نگاش کنم .....وقتی هم نبود دلم برای صداش تنگ می شد....
اسم این حسو نمی دونستم چیه .....ولی هرچی بود دوسش داشتم ....
سعی کردم با یه اخم تصنعی وارد بشم و زیاد بهش محل ندم
متوجه حضورم تو اتاق شد ...
- دستت خيلي درد مي كنه كه با چپ مي نويسي ...
بهم لبخند زد ....يكم كه مي نويسم مچم درد مي گيره ...ديشب باهاش زياد نوشتم ......
-خيلي مونده تموم بشه ....
..بايد قبل از رفتن این كارو تحويل بدم ...
عماد- كاراي شما چي تموم شده ...؟
- من کاری ندارم ....بعد از يه هفته هم بيام مشكلي ندارم.... ..فعلا کاری تو دست ندارم
...راستش امدم که بابت ديشب كه اجازه داديد بيام خونتون تشكر كنم..اگه مجبور نبودم نمي يومدم ...
سرشو انداخت پايين و مشغول كار شد....فهمیديم از حرفم خوشش نيومده...
- فقط يه امشبي منو تحمل كنيد ديگه راحت مي شيد ...
عماد- من امشب نيستم
نیستید ؟
عماد – نه
-باشه پس لطف کنید بیاید ......ساک منو بدید... منم رفع زحمت می کنم
عماد - اهو منظورم اينكه بايد برم جايي خونه نيستم شما راحت باش مي توني بري خونه ....كليد اپارتمانو به طرفم گرفت ....
- بعد از ساعت اداري هم نميايد..؟
عماد- نه شما رو مي رسونم و خودم ميرم ...
- خيلي ممنون خودم ميرم ...
عماد- هر جور راحتيد
****
از كارام بدم ميومد ..خودم نمي دونستم چي مي خوام....همش حالشو مي گرفتم ...دکمه طبقه 6 زدم...موبايلم زنگ خورد...
- سلام مامان
سلام كجايي دختر ..نبايد يه تماس بگيري ...
-گفتم مستقر بشم بعد تماس بگيرم
این چه مستقر شدنيه كه يه روز طول كشيد ....
- ببخشید باید زودتر تماس می گرفتم
صدات خوب نمياد...
-مامان بعدا خودم باهات تماس مي گيرم اينجا خوب انتن نمي ده....خداحافظ
مراقب خودت باش مادر خداحافظ...

چه حواس پرتیم من.........به کل يادم رفته بود با مامان تماس بگيرم ...

فردا كه راه افتاديم یادم باشه باهاش تماس بگيرم...
از اسانسور خارج شدم ...سرمو اوردم بالا ..يه مرد و يه دختر دم در وايستاده بودن ...
به طرفشون رفتم
خوب نگاشون کردم ولی نشناختمشون.......

-سلام با كسي كار داريد؟
مرد- سلام اينجا منزل مهندس ناصريه ؟
كمي مكث كردم يعني اينا كي بودن...بله؟شما؟
مرد- ببخشيد شما؟
-شما امديد اينجا ...فكر كنم بايد شما جواب بديد؟
مرد- بله البته اخه اولين باريه كه شما رو مي بينم
من محمود رحمتي هستم ايشونم خواهرم هستن ...هنوز نمي دونستم چه رابطي بين اونا و عماده...
مرد- مهندس خودشون نميان ....؟
- كار واجب باهاشون داريد ...؟
مرد- شايد من بد خودمو معرفي كردم من...
در اسانسور باز شد ..... عماد امد بيرون ....
تا چشمش به ما خورد ..یه لحظه خشکش زد .....سعي كرد با لبخند به سمت ما بياد ...
عماد- پسر چه عجب امدي ....راه گم كردي ..سلام فاطمه خانوم ....
من هنوز گيج بودم ....
عماد- كي امديد؟
محمود- يه نيم ساعتي هست امديم .....مي دونستم همين موقعه ها مياي ..شماره اتم هرچي مي گرفتم همش مي گفت خاموش است ...
عماد- شرمنده شارژش تموم شده بود .....چرا اينجا وايستاديد....
محمود با اشاره از عماد ....ايشون ؟
شما هنوز به هم معرفي نشديد؟....
عماد- خانوم هستن ...
دوتاشون تعجب كردن ...دختر كمي رنگش پريد ...ولي مرد خودشو نباخت
محمود- تو كي ازدواج كردي كه ما خبر دار نشديم ...
عماد- خيلي وقت نيست ...
محمود- سلام خانوم ببخشيد... ما هر وقت مي يومديم عماد جان تنها بود ...اين بود كه از حضور شما تعجب كرديم ...
عماد- اقا محمود از دوستان هستن ..گاهي به سرشون مي زنه و به من لطف مي كنه ويه سري به من مي زنه ...
عماد سريع درو باز كرد و و مهمونا رو تعارف كرد كه برن تو
- تو كه نمي خواستي بيا ؟
عماد- يه چيزي لازم داشتم ....امدم بردارم ...
- اينا كين؟
عماد- يكي از دوستامه ....نمي دونم چي شده امده به من سر بزنه ..البته گاهي سر مي زنه ولي تنها...
عماد- خيلي خوش امديد...بفرمايد ...
من زودتر از عماد به اشپزخونه رفتم .......عمادم پشت سرم
- خوبه هميشه يخچالت پره ....ميوه خوريت كجاست ....؟
عماد- هر چي مي خواي تو اون كابينت پايينه ...
محمود با صداي بلند- عماد عروسي كرديد؟
عماد- نه محمود جان تازه نزديك يه هفته است كه عقد كرديم ....
محمود- چرا ما رو دعوت نكرديد؟
عماد- همه چي خيلي سريع اتفاق افتاد... مراسمي نگرفتيم كه بخوايم كسي رو دعوت كنيم ...
- این خواهرش لاله؟
عماد- نه
- پس چرا حرف نمي زنه ...حتي يه سلام هم نكرد...
عماد- شايد از تو مغرورتره ...
- دستتون درد نكنه ..
عماد- شوخي كردم ...
- این ميوه رو ببريد ... منم بقيه وسايلو مي يارم ...
- ناصري
به طرفم برگشت...
عماد- جلوي اينا نگي ناصري ..
- .ببخشيد..... براي شام مي مونن؟ .
عماد- .فكر كنم ...اخه اونا تهران زندگي نمي كنن ....
- يعني شبم اينا مي مونن ...
عماد- اين يكي رو واقعا نمي دونم..
- ما كه مي خوايم فردا بريم...
عماد- نگران نباش ..حتما تهران كار دارن كه امدن ........
عماد ميوه تعارف كرد و نشست
عماد- خيلي خيلي خوش امديد......شما چطوريد فاطمه خانوم ...؟
فاطمه- ممنون ...
محمود- راستش فاطمه براي دو ترم به عنوان مهمان مي خواد به يكي از دانشگاه اينجا بياد...تازه با درخواستش موافقت شده ...

عماد- مگه دانشگاه خودشون مشكلي داشت ....
محمود- مي گه استاداش به درد نمي خوره و از این حرفا ....
عماد- چي بگن والا ....
با سيني چايي وارد شدم .......بفرمايد؟
فاطمه بهم نگاه نكرد .....
فاطمه- ممنون نمي خورم .....
محمود- بردار مگه قبل از امدن نگفتي هوس چايي كردي..
فاطمه- الان ديگه نمي خوام...
به طرف محمود گرفتم ...دستون درد نكنه ...
- خواهش مي كنم ...
بعدم طرف عماد ...
عماد- دستت درد نكنه خانومي.....
سيني رو از دستم گرفت ...بشين اينجا عزيزم ... گذاشتش روي ميز بغل دستش ...
كنارش نشستم مبلش با اينكه دونفره بود ولي زياد بزرگ نبود..براي همين منو عماد كاملا بهم چسيبده بوديم
يه فنجون برداشت و به دستم داد...
- ممنون..
عماد خطاب به محمودي ........خوب ديگه چه خبرا ؟
محمود- اره داشتم مي گفتم براي كاراي دانشگاه فاطمه امديه بوديم ...
عماد- اهو جان من و محمود از دوره دانشجويي با هم بوديم....... يكي از بهترين دوستانمه ....
-بله.....فاطمه خانوم شما چه رشته ای مي خونيد...؟
فاطمه- ببخشيد دست شويي كدوم طرفه؟
از حركتش تعجب كردم ...
بلند شدم كه راهو بهش نشون بدم ..
فاطمه- شما نشون بديد .... نيازي به همراهي نيست ...
با انگشت راهرو رو نشون دادم...در دوم
حتي يه تشكر هم نكرد...اروم سرجام نشستم
محمود- ببخشيدنش يكم خسته است ...
محمود- عماد مي تونم دو دقيقه تنها باهات حرف بزنم ....
عماد- محمود جان راحت حرفتو بزن ...منو اهو نداريم ....
محمود- بله درسته ولي اگه لطف كني تنهايي باهم حرف بزنيم......... ممنون ميشم...
سريع از جام بلند شدم .......من ميرم براي شام يه چيز درست كنم
محمود- نه نيازي نيست اهو خانوم ...به زحمت مي يو فتيد ...
- چه زحمتي........ بعد از مدتها امديد ....
من كه بلند شدم محمود سريع بلند شدو كنار عماد نشست و شروع كرد به ارروم حرف زدن ....
اون از خواهرش ..اينم از خودش....
داشتم برنج خيس مي كردم .كه .صداي عماد بلند شد
عماد- يعني چي محمود..اين حرفا چيه كي مي زني ؟....
محمود- ارومتر
عماد- چرا چنين فكري كرده؟ ....من نمي دونم چه برخوردي كردم كه این فكرو كرده ...
محمود- ارومتر الان خانومت ميشنوه ..اصلا ولش كن ...
به بهانه چايي بردن خواستم وارد پذيرايي بشم ولي وايستادم و از همونجا نگاشون كردم .....عماد رنگش قرمز شده بود ..... و محمود دوباره سرجاش نشسته بود ...سرشو انداخته بود پايين ...
عماد- محمود بهش بگو دست از این بچه بازيا برداره ...
محمود به من نگاه كرد ....عماد خودتت بهش قول دادي ....
عماد خنده ي عصبي كرد ...خودش این حرفو زده ؟
محمود- يعني مي خواي بگي بهم دروغ گفته ....
عماد- محمود من نمي گم دروغ مي گه يا نه.......... ولي مي دونم چنين حرفي رو من بهش نزدم ....
محمود عصبي از جاش بلند شد..من سيني به دست هنوز وايستاده بودم و به حرفاشون گوش مي كردم..
محمود- فاطمه كجايي ؟ بيا بريم ...
فاطمه هنوز تو دستشويي بود ....
محمود- مگه نمي شنويي.......... داري اونجا چيكار مي كني ؟
فاطمه با چشاي گريون امد بيرون ....
اينجا چه خبر بود كه من ازش بي خبر بودم .....عماد دو قدم به طرف فاطمه رفت دهن باز كرد كه چيزي بگه ولي منصرف شد و برگشت ...
محمود- ببخشيد خيلي مزاحم شديم .. خوشبخت بشيد ...
- ممنون ..كجا؟ شما كه چيزي نخوريد ..تازه داشتم شام اماده مي كردم..
محمود- ممنون صرف شد ....
فاطمه همونطور اشك مي ريخت و بدون خداحافظي به طرف در رفت ....محمود هم فقط از من خداحافظي كرد ..و به عماد توجه نكرد...تا دم در بدرقشون كردم

برگشتم عماد نشسته بود ........... با دستاش سرشو گرفته بود و حرص مي خورد...
مي خواستم بپرسم كه چي شده ..........اما ترسيدم بگه چرا فضولي مي كنم ....
مشغول جمع كردن پيش دستيا و فنجونا شدم ....
اصلا متوجه من نبود... گاهي سرشو تكون مي داد...
فنجون جلوشو برداشتم ..متوجه من شد ....
سرشو اورد بالا....
گفتم الان دق و دليشو سرم خالي كنه
عماد- ميشه براي من يه چايي بياري ...
- البته الان ميارم ...
چايي رو جلوش گذاشتم ....
يه قلوپ از چايي رو خورد ...يه دفعه از جاش بلند شد...
به طرف جا لباسي رفت...
- كجا؟
عماد- گفتم كه امشب يه جايي كار دارم ...
- اگه به خاطر من مي
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل تو مال منی | ادرینا کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود کتاب , رمان مخصوص موبایل تو … تو مال منی | memolina کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان ایرانی و عاشقانه تو مال منی | ادرینا کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان خوانها - رمان | تو... تو مال منی | , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان تو بامنی , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان تو مال منی , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH , دانلود رمان تو فقط عشق منی برای موبایل ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/23 تاریخ
کد :23373

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا