تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان لعیای عشق قسمت چهارم


داشتم فیزیک را حل می کردم که صدای مادر م بلند شد لعیا بیا کار داریم .
خواستم خودم را به نشنیدن بزنم که دوباره صدای مادرم بلند شد لعیا میای یا بیام ان دفتر و کتاب رو پرت کنم تو کوچه خودکار را به زمین انداختم دیگه فایده نداشت .
مادرم میدانست که حساسیت من در سهام و کتابها مه تا میخواست من رو مجبور به کاری بکند از انها مایه می گذاشت
دفتر را با ناراحتی بستم . تنها وسیله نجات از این زندگی سخت و فقط الود را درس خواندن و رسیدن به مدارج بالا ی عملی می دانستم و می خواستم سعی کنم در دانشگاه دولتی قبول بشم . با بدون هزینه اضافی به تحصیلاتم ادامه بدم .البته رفتن به دانشگاه دولتی هم هزینه داشت ولی خیلی کمتر .
صدای مادرم بند خیالم را پاره کرد . دویدم و گفتم :جانم مادر عزیزم . الهی قربونت برم . چیکار کنم
لیلا کنار مادر نشسته بود و سبزی پاک می کرد گفت :اگر این زبان رو نداشتی جات هیچ کجا نبود مثل من
مادرم گفت :کاری نداره تو هم یاد بگیر . لیلا صورتش را به عنوان بی اهمیتی به سمت دیگر گرفت . باید در سبزی پاک کردن کمک میکردم
نشستم و گفتم :چند کیلو است ؟
مادرم گفت :بیست کیلو برای زهرا خانم گرفتم . سه نفری پاک کنیم زودتر تمام میشه
لیلا با غرولند گفت :مادر کی این سبزی پاک کردن ها تمام میشه ؟
مادر گفت :هر وقت در امد پدرتان بیشتر بشه
لیلا گفت :پس هیچ وقت . خسته شدم . از بس سبزی پاک کردم به خدا دیگه همه چی را رنگ رنگ سبز می بینم . اسمان سبز . درختها سبز . زمین سبز . صورت ها سبز . از هر چی رنگ سبزه حالم بهم می خوره
داشتم به سوال فیزیک م فکر می کردم که سوال لیلا منو از فکر بیرون اورد .
لیلا گفت :خواست کجاست لعیا ؟
گفتم :چی گفتی ؟
-پرسیدم تو از رنگ سبز خوشت میاد یا نه ؟
-برام فرقی نمی کنه چی رنگی داشته باشه .
با چشم های گشاد شده گفت :چی چه رنگی داشته باشه ؟
-نمی دونم حتما لباس رو میگی دیگه
-بابا تو خیلی از مرحله پرتی . کدوم لباس . مگه ما به جز عید ها . روزهای دیگر هم لباس می خریم ؟
-پس چی رنگ سبزش بده ؟
-ولش کن پشیمون شدم نمی خواد جواب بدی
من پیش دانشگاهی بودم و برای کنکور خودم را آماده می کردم . لیلا سال دوم بود و زیاد اهل درس نبود . همیشه می گفت زیاد نمی خواد درس بخونه .
سبزی ها تمام شد . مادر سبزی ها رو در اب خیس کرد و بعد از شستن دست هام گفتم :مادر برم سر در سهام ؟
-اول فکر شام را بکن بعد
به دیوار تکیه دادم . به یخچال خیره شدم . فکر کردن به شام و ناهار در خانه ما از فکر کردن به مسائل فیزیک و جبر سخت تر بود . هر چی می خواستی درست کنی یه چیز ی رو کم داشت .
-شما بگو چه غذایی درست کنم . من درست کنم
لیلا گفت :خیلی زحمت می کشی ان که قسمت اصلی مسئله است خانم رتبه اول فیزیک و ریاضی استان
-فکر م به جایی نمی رسه
-فکر کن این شام جواب مسئله است و تو باید براش صورت مسئله بسازی
در حالی که تو صورتش لبخند زدم گفتم :لیلا الهی قربونت بروم تو این مسئله سازی رتبه اول خانه ای تو بگو
-غیر ممکنه یاد ته ان روز ریاضی هامو حل نکردی؟
-ان که به خاطر خودت بود بهت گفتم که تو سعی کن حل کنی اگر نتونستی کمکت می کنم
-این یعنی حل نمی کنم دیگه
-نه این کمک کردن به همدیگر در یادگیری درسها ست.خواهش می کنم لیلا به دادم برس فردا امتحان فیزیک دارم هنوز نصف کتاب را نخوندم -خوب ببینم چی داریم . در یخچال را باز کرد و بعد از بررسی تمام مواد منزل گفت می تونی کو کوی سیب زمینی درست کن .
-تخم مرغ داریم ؟
-اره یکی داریم . بوسه ای بر گونه اش زدم و گفتم :واقعاً کمکم کردی . جبران می کنم . خندید و از آشپزخانه خارج شد .
منزل ما یک خانه 45 متری بود البته ویلایی یعنی یک حیاط کوچک هم به اندازه بالکن داشت . خانه نقلی و گرم و صمیمی و به قول پدرم مال خودمان بود و مستاجر نبودیم . یک دنیا ارزش داشت .
بعد از درست کردن غذا رفتم سراغ در سام . تا ساعت ده شب همه مسئله ها را حل کرده بودم . مرور هم کردم . لیلا در خرد کردن سبزی نذاشت کمک شان کنم . گفت :تو درست را بخوان
-مگه خودت درس نداری ؟
-نه مثل تو راحت باش . می دونستم داره ولی دلش نمی خواد بخونه .
ساعت ده و نیم پدر امد با لبخند به استقبالش رفتم . خیلی خسته بود . شام خوردیم . و برای خواب با لیلا رخت خواب ها رو انداختیم .
مادر باز داشت از خواستگار با پدر صحبت می کرد .ان شب من و لیلا زود خواب مان برد .
یکی دو روزی بود که مادرم مرموز شده بود اینو لیلا می گفت من فقط به کتاب و درسم فکر می کردم ولی لیلا براش اصلا مهم نبود .
-زیاد بهش فکر نکن بالاخره مادر میگه چی شده و بالاخره گفت ولی چه گفتنی
دور سفره شام جمع بودیم شام رو لیلا درست کرده بود که واقعاً لذیذ و خوشمزه بود .البته لیلا واقعاً به آشپزی و خانه داری علاقه داشت .
خواستم ظرف ها رو به آشپزخانه ببرم که پدرم دستم را گرفت و گفت :لعیا جان بیا بشین بابا دو کلمه حرف باهات دارم
دستم لرزید . از سن چهارده سالگی تاکنون هر بار که خواستگاری می خواست به خانه مان راه پیدا کند مادر به پدرم متوسل می شد . و پدرم هم این گونه مرا مجاب می کرد . مادر همیشه دلش می خواست من را شوهر بدهد ولی من قبول نمی کردم .
نشستم پدر شروع کرد دخترم تو دیگر بزرگ شدی برای خودت خانمی شدی مردم این رو می بینند . دلشون می خواد یک دختر خوب برای پسرشون انتخاب کنند تا با هم خوشبخت بشن . برای همین میان خونه ما و گرنه ما نه مال دنیا داریم نه خونه آنچنانی .. تا اخرش رفتم یک خواستگار جدید .
پدرم گفت :لعیا جان گوش می کنی ؟
-بله بابا میدونم اما توی این شهر دختر خوب و خانم زیاده
-هست ما نمی گیم نیست ولی خب یک کمی زیبایی هم شرطه ماشاءالله این شکل و شمای لی که تو داری بخت همه دخترهای نجیب رو قفل کرده . بذار تو بری بلکه فرجی برای انها بشه
لیلا با خنده گفت :اره والله قبول دارم تا این لعیا نره . کار برای بعضی ها اسون نمیشه . و منظورش خودش بود .
مادر گفت :لیلا خجالت بکش
لیلا گفت :برای دخترای نجیب می گم .
همه خندیدیم . در این میان به صورت لیلا نگاه کردم چرا لیلا نه .اره فکر خوبی است باید اون رو زودتر شوهر بدم
بابام که فکر کرد لبخند من از روی رضایت است دیگر دنباله حرف رو نگرفت . فردا منزل ما خانه تکانی بود . وقتی که نزول خواستگار بود با ید همه جا برق می زد . در این میان فهمیدم که خواستگار قراره فردا شب بیان . چیزی نگفتم و به قول لیلا نگاه های آنچنانی کردم . که مادر از تعجب داشت شاخ در می اورد
روز خواستگاری کاری نداشتم میوه ها و شیرینی ها چیده شده بود و ما آماده پذیرایی از میهمان ها بودیم
هر چه مادرم اصرار کرد به حمام برم نرفتم . گفتم فردا که جمعه است . مادرم به سختی قبول کرد . اما لیلا را به زور فرستادم حمام . لیلا از زیبایی چیزی کم نداشت . فرق لیلا با من در رنگ پوست مان بود . من گندم گون رو مهتابی و لیلا گندم گون و خورشیدی . به قول خودش پوستش کمی تیره تر از من بود. هر دو چشمان درشت مشکی و لب های گوشتی و البته قد لیلا از من کمی بلند تر بود .
صدای زنگ در خبر از امدن خواستگارها داد . مادرم شتاب گفت :لعیا تو هنوز لباس نپوشیدی . امدند
بعد هم سریع رفت .
لیلا در حالی که موهایش را برس می کشید گفت :لعیا حاضر نیم شی ؟
-نه
-شوخی نکن . می دونی اقا جون چقدر دلخور میشه ؟
-نه نمیشه
-حسابت با مادر که به کرام الکاتبین می افتد و بس
-نمی افته
-خیلی خوش خیالی . هی به مامان گفتم این لعیا راضی نیست گفت نه این راضیه . ندیدی چطور وقتی بابات گفت خندید . حالا می رسه به حرف من .
-تو یک نقشهای داری که اینقدر راحت نشستی و هیچی نمی گی یا الله بگو ببینم چه کار می خوای بکنی ؟
-خواهر خوبم لیلا
-آهنگ خر شو نزن که این دفعه هیچ کاری نمی تونم برات بکنم
-تو صبر کن تا بگم .
با بفرمایید مادر میهمانان وارد شدند . از لای در نگاهشان کردیم . سه خانم و یک مرد بودند . مرده صورتش دیده نمی شد . اما قد بلند و با هیکل مناسب و کت و شلوار قهوه ای پوشیده بود .
لیلا با خواهش گفت :لعیا جان . بلند شو لباس تو عوض کن . چادر سرت کن .الان مامان صدات می کنه . نری بیرون ابرومون میره . نگاهش کردم عین مامان حرف میزد
-اگر می خوای ابرومون نره فقط یک کار میشه
-چه کاری ؟
-تو آماده شی برو بیرون . جا خورد . روی زمین نشست .
خندید و گفت :شوخی مسخره ای کردی بلندشو الان وقت این حرف ها نیست .
-اصلا شوخی نکردم تو برای ازدواج و مادر شدن و همسر داری ساخته شدی ولی من نه . چرا از این فرصت استفاده نمی کنی
-تو بزرگتری
-این که مهم نیست
-انها تو را می خواهند
-نه . شنیدم که مادر با تلفن به فخر ی خانم گفت دختر منو که ندیدید چه طور پسندیدند . پس منو نمی خواهند
بلند شد یعنی من حاضر بشم و دیوانه شدی .
-نه انها از کجا می فهمند که من بیرون رفتم یا تو . اگر رفتی و دیدن و پسندیدند یک فکری براش می کنیم .
صدای مادر بلند شد دخترم عزیزم
این شیوه مادرم بود که اسم ما را در مقابل دیگران نگوید .
با التماس به لیلا نگاه کردم با جهش در کمد را باز کرد و بلوز و دامن ابی اسمانی را که خودش دوخته بود بیرون اورد و سریع تنش کرد موهایش را باز کرد و دوریش ریخت و چادر سفید با گلهای بنفشه را بر سرش کرد . چشمکی به او زدم و گونه اش را برای تشکر بوسیدم . دلم می خواست بیرون بودم و صورت مادرم دیدنی بود . شب وقتی کنار لیلا دراز کشیده بودم به حرفهایش گوش کردم .
لیلا گفت :دلم داشت از سینه بیرون میزد انقدر که به سینه ام می کوبید . در را باز کردم مادر با دیدن سینی چای در دست خشکش زد . سلام کردم میهمان ها جلوی پایم بلند شدند .
با خجالت تعارف شان کردم تا بنشیند . رفتم جلو سینی چای رو به انها تعارف کردم انها با لبخند . ماشاءالله گویان چای را برمی داشتند و من لبخند می زدم . به آقای داماد که رسیدم تعارف کردم ولی دستی برای برداشتن چای دراز نمی شد . سرم را که پایین بود بلند کردم و نگاهم به او افتاد . چشم های مشکی درشت زیر ابروهای پر پشت مردانه و ریش و سیبلی که سعی شده بود یادگاری از شان در صورت باقی بماند .
گیرائی چشم ها به قدری بود که من و اون یادمان رفت کجاییم . صدای خانمی که نزدیک ان اقا نشسته بود ما را به خودمان اورد . سینا جان بردار .بردار . عروس خانم خسته شدند و او از خجالت سرش را پایین انداخت . باورت نمیشه ولی هر دو هل شدیم و چایی رو ریختیم . او با گفتن یک ببخشید و من هم معذرت خواهی کردم . که مادرش گفت عیبی نداره اب روشنایی میاره . خیره . لیلا اینها را برام تعریف میکرد چنان شور و نشاطی از حرفهایش ساطع می شد که دلم روشن شد از کار یکه کردم خشنود شدم .
مادرم بعد از رفتن مهمان ها اصلا به روی من نیاورد که چه کار کردم. فردا که از مدرسه برگشتم درست هایم را خواندم و شام درست کردم . مادرم خیلی خوشحال بود .پدرم مثل همیشه خسته به خانه برگشت . بعد از خوش و بش مادرم به او گفت که انگار می خوان دوباره بیان تا دختر و پسر با هم صحبت کنند .
پدرم از مادرم پرسید :خوب نظر لعیا چپه ؟
مادرم به من و لیلا نگاه کرد . انگار هنوز به پدر نگفته بود که لیلا به جای من رفته . مادرم می خاست که خودمان کارمان را به پدر توضیح بدیم .من و لیلا سرمان را پایین انداختیم .
پدر دوباره گفت :لعیا خانم تو بگو حالا چیکار کنیم ؟
با شجاعت گفتم :هر چی لیلا بگه
صورت لیلا مثل گل سرخ رنگین شد . پدرم گفت :یعنی چی این زندگی توئه چرا هر چی او بگه ؟
-برای اینکه قراره لیلا خواهر بزرگه باشه
-یعنی چی؟
مادر گفت :یعنی اینکه لعیا خانم روز خواستگاری لیلا را به چای خودش فرستاد پیش خانواده داماد
صدای خنده پدرم بلند شد . سرم را بلند کردم .اما لیلا همچنان سرش پایین بود .
پدرم گفت :حالا که خودتون حرفی ندارید ما چه کاره ایم . حالا از لیلا خانم می پرسیم .بابا جان جواب فخری خانم را چی بدیم .؟
لیلا سکوت کرده بود پدرم گفت :لیلا جان . سکوت علامت رضایت هست یا تو یکی را داری جای خودت بفرستی . باز همه خندیدیم .
لیلا با لبخند کوچکی باز هم به سکوتش ادامه داد .
پدر خندید گفت :خانم بگو این دفعه جمعه بیان که من این پسر خوشبخت رو که دل دختر منو برده بتونم ببینم . لیلا شرمگین از سر سفره بلند شد و به اتاق دیگر رفت .
بالاخره روز جمعه فرا رسید . با اجازه پدرم به خانه عمویم رفتم دلم نمی خواست فعلا خانواده داماد مرا می دیدند . روز خوبی را در خانه عمویم گذراندم . شب پدرم به دنبالم امد . در راه منزل پدرم سر صحبت را بار کرد گفت :لعیا نظرت چیه ؟
-راجع به چی ؟
-ازدواج لیلا ؟
-به سلامتی جواب مثبت دادین ؟
-هنوز نه اول باید برویم تحقیق ولی این طور که پیداست پسر خوبیه خانواده هم معقول و خوب هستند .
-چقدر درس خونده ؟
-تو به جز درس به چیز دیگه ای فکر نمی کنی دختر جون بفهم همه چی که درس نمیشه .
-زندگی هم بی معلومات نمیشه .
-امیدوارم برای تو همیشه همین طور باشه .
-خوب نگفتید شغلش چیه ؟؟
-اقا سینا همان طور که خانواده اش گفتند جوش کاره
-مغازه داره ؟
-نه تازه کاره
-اگر ناراحت نمیشید یک سوال دیگه بکنم ؟
-دیپلم داره
-نظر لیلا چیه ؟
-یعنی به تو نگفته –
-نه مگه به شما گفته ؟
-به من که نه ولی به مادرش گفته در صورت رضایت من اون هم راضیه
-شما موافق ید ؟
-چرا نباشم ؟
-اخه لیلا تازه دوباره که اونو دیده چطور می خواهد اونو بشناسه و باهاش پیوند زناشویی ببنده و یک عمر زیر یک سقف باهاش زندگی کنه ؟
-چه عیبی داره همه ما این طوری زندگیمون رو شروع کردیم و خیلی هم خوشبختیم . تو چه ایرادی در زندگی ما می بینی ؟ دخترم یاد بگیر در مسیر رودخانه شنا کنی چون موفق تری . اگر بخواهی خلاف جهت رودخانه حرکت کنی . روز خسته میشی و شکست می خوری ؟
-تو چی ؟ تو مسابقه شنا کردن ؟ اصلا حواسم به مثال پدرم نبود یک دفعه اولین جمله ای را که به ذهنم رسید بلند بیان کردم .
اخم های پدرم در هم رفت . دیگر چیزی نگفت . وقتی به خانه رسیدیم . پدر گفت :لیلا انتخابش را کرده سعی نکن با این فلسفه بافی ها عقیده اش را عوض کنی
آهسته گفتم :چشم .
وارد خانه شدیم . مادرم خیلی خوشحال بود .بعد از سلام کردن به اتاقم رفتم .لیلا هم توی اتاق نشسته بود . نشستم و به درسهای خودم پرداختم و با خودم عهد کردم که دیگر راجع به ازدواج با کسی در این خانه حرف نزنم .


پدرم بعد از تحقیق به خانواده داماد جواب مثبت داد و لیلا هم از این تصمیم خیلی خوشحال شد . مراسم بله برون انجام شد و در مراسم پدرم به همه گفته بود که لعیا قصد ازدواج نداره و با توافق من لیلا می خواهد زودتر ازدواج کند فامیل ها قانع شدند برای انها فرقی نمی کرد که کی اول شوهر کند . قرار شد که فعلا عقد محضری کنند و بعد از یک سال دیگه مراسم عقد و عروسی را مفصل با هم بگیرند .
بعد از رفتن همه مهمان ها پدر و مادرم خیلی نگران بودند .

مادرم به پدرم گفت :حالا جهیزیه رو چه کار کنیم ؟
-خدا بزرگه چهار تکه از بزرگاشو که انها قبول کردند بگیرند برای بقیه هم خدا خودش می رسونه
-اره میدونم ولی از کجا ما تو خرج زندگیمون هم مو ندیم ؟
پدرم سرافکنده و خاموش به زمین نگاه می کرد . لیلا توی درگاه اتاق ایستاده بود .گوش می کرد . بعد رفت تو اتاق و در را بست . من هم رفتم تو اتاق و رخت و خواب پدر و مادر را برایشان آوردم
لیلا کنار اتاق نشسته بود . پاهاش را بغل گرفته بود و مغموم به زمین خیره شده بود .
-چی شده حالا غمبرک زدی ؟
کاش قبول نکرده بودم؟
-چرا ؟ یعنی از سینا خوشت نمیاد ؟
-نه حرف این نیست . امشب وقتی یک دوبار نگاهم توی نگاهش افتاد ناخواسته تپش قلبم زیاد شد . می دونم دوستش دارم . ولی بابا و مامان ..
می دانستم نگران است گفتم :حالا تا سال دیگه خدا بزرگه . فعلا فقط به حال فکر کن بقیه اش را ولش کن مگه توی قران نخوندی . که می گوید . اگر مومن ید . نه اندوه گذشته و نه ترس از اینده پس نشون بده مومنی .
-نمی دونم تو رشته ات ریاضی فیزیکه یا معارف اسلامی . اومد تو رخت خوابش خوابید .
-دلیل نمیشه که من ریاضی فیزیک می خونم و قران را بلد نباشم اینها بهم مربوطند .هم ریاضی ه قران همه علوم خدا دادی هستند .
به نظرت مهریه ات کم نیست ؟
-نه اصل تفاهمه . مهریه به چه درد می خوره . اگر مرد خوب باشه با مهر کم زندگی خوشی می سازه . اگر مهر زیاد باشه ولی مرد بد جنس باشه همه را می بخشی و فرار...
-خدایی لیلا . تو بیشتر از من می فهمی ها نمی دونستم .
-چون همش سرت تو درس و کتابه . نه دورو برت را می بینی و نه به کسی کار داری؟. این را گفت و خوابید .
شاید لیلا درست می گفت ولی من دنبال این بود که خانواده رو از فقر نجات بدم . بعد به فکر دورو برم باشم .

یک هفته بعد لیلا و سینا عقد مختصری کردند بعد از عقد دنبال لیلا گشتم که مادرم گفت :نگرد لیلا نیامد . خانواده شوهرش بردندش . خونه خودشون به ما هم تعارف کردند ولی ما قبول نکردیم .
دلم می خواست برای لیلا مراسم بگیرم ولی با کدام پول نمیشد از کسی گرفت . روزها پشت سر هم مثل باد می گذشت . سینا پسر خوب و کمی هم خجالتی بود . بیشتر لیلا را با خودش به خانه شان می برد . البته مادرم با این کارش موافق بود چون کمتر به خرج می افتاد . سینا از وضع زندگیمون خبر داشت . کارهای خانه بیشتر شده بود . مادرم اصرار داشت که برای گرفتن جهیزیه باید بیشتر سبزی پاک کرد . ولی پول جهیزیه با این کارها جور نمیشد . لیلا که اهل درس نبود انگار با شوهر کردنش هم درس و کتاب را بوسیده و گذاشت کنار

امتحانات اخر سال را با نمرات عالی تمام کردم . باید کنکور می دادم البته با اضطراب و نگرانی برگزار کردم . هر روز که می گذشت پدر را غمگین تر می دیدم . هر شب شانه هایش خمیده تر می شد . می دانستم به فکر جهیزیه لیلا و به قول خودش برگزاری ابرویش بود . مادر هم فقط توانسته بود چند تکه از جهیزیه لیلا رو تهیه کند . همه در خانه می دانستند که با این وضع هر گز بعد از پنجاه سال هم نمیشه جهیزیه را فراهم کرد .

بدون اینکه به کسی بگویم به دنبال کار گشتم . تازه وقتی به برای مصاحبه رفتم همه فهمیدند البته مخالف بودند ولی من باید کار پیدا می کردم . مادرم سکوت کرده بود . ولی پدرم می گفت که کاری پیدا نمی کنم . یک روز برای مصاحبه به دفتر ساختمانی رفتم تا ببینم می تونم منشی خوبی باشم یا نه ؟ وقتی نوبتم شد به اتاق رفتم . سه مرد را دیدم که تقریبا در یک رده سنی بودند از سی تا چهل ساله دور میزی نشسته بودند . برای انها حقیقت رو گفتم که می خوام کار پیدا کنم تا جهیزیه خواهرم را درست کنم . انها هم بعد از گرفتن شماره تلفنم ازم خداحافظی کردند . از اتاق بیرون امدم . قرار شد که اگر موافقت کردند به من زنگ بزنند .
از ساختمان بیرون امدم . می خواستم راهی خانه بشم که یک نفر صدام کرد :خانم امین .
برگشتم یکی از مردها که پشت میز نشسته بود صدام کرده بود .
گفتم :بله بفرمایید
به من رسید و گفت :چقدر با سرعت راه می روید خیلی تلاش کردم زودتر به شما برسم
-بابت چه کاری ؟ خودتون که فرمودید در صورت قبول شدن تماس می گیرید .
-کار دیگری باهاتون داشتم. با تعجب نگاهش کردم ادامه داد :منصوریان هستم . یکی از سهامداران شرکت .تعجب نکنید کاری که من دارم مربوط به کار منشی گیری نیست .
-پس چی ؟
-میدونید چون شما مدرک بالا ندارید و مسلط به کامپیوتر نیستید . بعید می دونم شریکانم شما را برای این کار در نظر بگیرند
ناامیدانه به او نگاه کردم . گفت :برای همین خدمتتون رسیدم که بگم در صورت تمایل شما من یک کار دیگر برای شما در نظر دارم
-چه جور کاری؟
-مگه نگفتید به پولش نیاز دارید ؟
-بله نیاز دارم ولی نه هر کاری و هر پولی
-لطفاً خیال بد نکنید اجازه بدهید براتون توضیح بدم
بعد برام خلاصه گفت که پسر عمویی داره که معلوم نیست بر اثر چه علتی که هنوز پزشکان هم نفهمیدند چندین ماهه در حالت بیهوشی یا به اصطلاح کما به سر می بره این چند ماه را در بیمارستان در بخش مراقبت های ویژه بوده ولی خانواده عموش که خیلی نگران بودند تصمیم گرفتن پسرشان را به خانه ببرند و تحت نظر خودشان باشه . و البته پزشکان متخصص ولی در خانه و همه دستگاهای ویژه پیگیری حیات او را هم خریدند و درخانه به او وصل کرده اند .
-یعنی یک اتاق خصوصی مراقبتهای ویژه در خانه درست کرده اند
-تقریبا همین که شما می گویید
-چه کمکی از من ساخته است ؟
-شما گفتید که دوره ای کمکهای اولیه دیده اید و همین طور تزریقات و پانسمان را در حد یک کمک بهیار دیده اید ؟
-بله
-خوب عموم دنبال یک پرستار تمام وقت برای پسرش می گرده و حقوقی که می پردازد خیلی بیشتر از حقوق است که ما که برای منشی در نظر گرفتیم
-شرایط کاریش چطوریه ؟
-یک اتاق40 متری که یک تخت و سه چهار تا دستگاه پزشکی داخلش گذاشته و چون قبلا برای خود پسر عموم بوده کامپیوتر و تلویزیون و وسایل یک خانه کوچیک را هم داره شما فقط وظیفتون چک کردن علائم حیاتی بیمار و گاهی بعضی تزریقات است چون وظیفه نظافت ان را یک پرستار مرد روزی دو سه بار انجام میدهد .
با تردید گفتم :می دونید اگه زن بود . تردیدی در قبول ش نمی کردم ولی گفتید یک مرده
-یک مرد تقریبا نیمه مرده
بعد از سکوت من گفت :می خواید بریم خودتون از نزدیک ببیند . نمیدونستم قبول کنم یا نه یک لحظه از ذهنم گذشته نکنه دروغ بگه . ولی از چهر هاش صداقت می بارید . خودم را به خدا سپردم و گفتم شما ادرس رو بدید من خودم میروم
-اگر افتخار بدهید با هم راهی بشویم من ماشین دارم
-نه ممنونم اجازه بدهید خودم برم
-باشه هر طور شما راحت ید
بعد آدرس و شماره تلفن را روی کاغذ نوشت . گفت :این آدرس و هر جا گیر کردید با من تماس بگیرید راهنماییتون کنم
قبول کردم و بعد از خداحافظی راه افتادم . که دوباره صدایم کرد و گفت :ببخشید خانم امین الان تشریف می برید ؟
-با اجازت ون .
-بفرمایید . پس من هم می روم انجا منتظرتون می مونم کمی رفت و دوباره گفت :ببخشید خانم امین با چه وسیله ای نقلیه ای می خواهید بیایید ؟
-داشتم آدرس را می خواندم تا ببینم خط مترو به انجا می خوره تا با مترو بیایم
-اگر این طور بخواهید بیایید شب می رسید . لطفاً قبول کنید و بعد از کمی مکث گفت :به من اطمینان کنید
-چشم هر طور شما بفرمایید
-پس از این طرف تشریف بیاورید . ماشین آنجاست
جلوتر رفت به سمت ماشین مدل بالای نقره ای شاسی بلند به قول لیلا از آنهایی که ادم عشق میکنه سوارش بشه . در عقب را باز کرد و گفت :بفرمایید می دونم جلو نمی نشینید
در حالی که سرم پایین بود سوار شدم و تشکر کردم .
منزل عموی ایشون اخر تهران یا به قولی اول تهران بود . جلوی خانه نگه داشت .
-اینه منزلشون ؟
-بله عیبی داره ؟
-نه اخه این قصره نه خانه
-چه فایده قصری که هیچ کس داخلش دلخوش نیست .
برچسب ها: ღ عاشقان رمان ღ - رمان برای موبایل , رمان لعیای عشق - رمانکده گلها 27 - blogfa.com , دانلود رمان موبایل*فقط رمانهای خاص* , دنیای رمان - رمان لعیای عشق forozande edalat , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان لعیای عشق , دانلود رمان عاشقانه ی دالان بهشت با لینک مستقیم برای موبایل+اندروید ... , دانلود رمان با عشق شدنیه مخصوص گوشی های اندروید - سایت سرگرمی و ... , دانلود رمان عاشقانه حریم عشق برای موبایل و کامپیوتر(apk و pdf ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/23 تاریخ
کد :23370

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا