تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان لعیای عشق قسمت سوم


لیلا چای اورد همه دور هم خوردیم . تا پاسی از شب حرف زدیم یکه دفعه یاد پاکت پول افتادم بلند شدم و پاکت را از کیفم در آورده و به پدرم دادم .
گفت :این چیه ؟
-حقوق یک ماه کاره . فکر کنم حقوقم را جلو جلو دادند تا من از کارم پشیمون نشم
لیلا گفت:چقدر هست ؟
پدر پاکت را باز کرد و شمرد . از حقوقی که الهه خانم اول کار گفته بود قدری بیشتر بود مادر از خوشحالی گریه می کرد .
پدرم پاکت را به مادر داد تا خودش برای لیلا خرج کند . مادرم پاکت را گرفت و تشکر کرد . و همش می گفت الهی خیر ببینی . عاقبت بخیر بشی .
به مادر گفتم :مامان خوبم هر کی ندونه فکر میکنه من چه کار می کنم . باورتون نمیشه خیلی به من خوش میگذره من این کار رو خیلی دوست دارم . اما امیدوارم که حال روبیک خوب بشه .
همه با تعجب به من نگاه می کردند . اخ اولین بار بود که اسم یک پسر رو از دهان من می شنیدند .
-بابا مریضه اسمش روبیکه .
یک نفس راحت کشیدند و گفتند .:اهان خوب . انشاالله
بلند شدیم و برای خواب آماده شدیم . ساعت یازده از خواب بیدار شدم خستگی ام در رفته بود حالا میفهمیدم چقدر دلم برای خانه تنگ شده بود . بلند شدم و رختخواب ها رو جمع کردم . بعد از ناهار به حرف زدن مشغول شدیم چشم به هم زدم ساعت 5 شد . حاضر شده بودم که زنگ در را زدند و من بعد از خداحافظی اشک الود سوار ماشین شدم . دوباره به سر کار برگشتم.
وقتی وارد سالن شدم آقای دکتر روی مبل نشسته بود . چهره اش خستگی را فریاد میزد . الهه خانم هم معلوم بود گریه زیادی کرده . نزدیک شدم و سلام کردم . خواستم به اتاقم بروم که آقای دکتر گفت :کمی پیش ما بنشین . یک لحظه ترسیدم . لبه مبل را گرفتم . دلم به قول مادرم به شور افتاد . آقای دکتر گفت :منزل خوش گذشت ؟؟ خانواده محترم خوب بودند .
-خدا رو شکر
-امروز روز سختی را داشتیم علائم حیاتی روبیک امروز بهم ریخته بود
-یعنی چی ؟ نکنه روبیک طوری شده ؟
دلم لرزید نمیدونم چرا بهش علاقه مند شده بودم . با اینکه نه حرف می زد نه نگاه ولی کشش خاصی نسبت بهش داشتم.
الهه گفت :نترس عزیزم . الان خوبه .
کمی خیالم راحت شد .
آقای دکتر گفت :این ها را گفتم برای اینکه امشب باید خیلی مراقب باشی دائما باید علائم حیاتی را چک کنی و اگر اتفاقی افتاد با تلفنی که توی اتاق نصب شده به ما اطلاع بده
-چشم . برم پیشش ؟
الهه خانم گفت :اول چای شیرینی بخور بعد برو
-میل ندارم . وبه سمت حمام رفتم .
طبق معمول دوش گرفتم و لباس عوض کردم و وارد اتاق روبیک شدم . دلم براش تنگ شده بود . لباس سفید تنش بود . بدنش را شروع کردم به ورزش دادن . همه علائم حیاتیش طبیعی بود . از میان کتاب ها کتاب فریدون مشیری برداشتم و شروع به خواندن کرد� . بعد باز روبیک را به پهلوی چپ قرار دادم و بهش گفتم :روبیک جان . این شعر را گوش کن ببین چقدر قشنگ میگه . شاید به زبان حال توست ولی خبر نداری و این شاعر عزیز ما زبان تو را می دانسته .
طّبی بان را زبالینم برانید .
مرا از دست اینان وارهانید
به گوشم جای این ایات افسوس
سرود زندگانی را بخوانید
دل من چون پرستوی بهاری ست
از این صحرا به ان صحرا فراریست
شکیب او همه در بی شکی بی است
قرار او همه در بی قراری است
روبیک جان دیدی چقدر قشنگه ؟ خوب یک ساعت تمام شد حالا مثل یک پسر خوب به پشت بخواب .
در اتاق رو زدند .
-بفرمایید
الهه خانم گفت :چه کار می کردی؟
-به پهلوی چپ خوابانده بودمش حالا یک ساعت تمام شد برش گردون دم
دوباره نبضش را گرفتم طبیعی بود
-طبیعی یه
-بله . از وقتی امدم سه بار گرفتم همه علائم حیاتی را بررسی کردم مشکلی نبود .
د�ت روبیک رو بوسید . فوری دو تا دستمال بهش دادم . فهمید که باید اشکها ش را با انها خشک کرد و به دستم داد .روی چشم های روبیک گذاشتم . بعد ورزش دستها و پاها را شروع کردم دستم را زیر زانو ش انداختم و پایش را کمی به سمت بالا آوردم و نگه داشتم .
الهه خانم در سکوت بهم نگاه می کرد . بعد هم در همان سکوت رفت .
نیم ساعت برای هر کدام وقت گذاشتم و وقتی که ورزش دست و پاهاش تمام شد . شام را آوردند .میلی به غذا نداشتم ولی کمی خوردم و سینی را پشت در گذاشتم . بعد انگشتان روبیک را روغن مالیدم همه اینها مرا به ساعت یازده رساند . ترسیدم نمازم غذا شود دویدم و برای خودم چادر نماز و سجاده و قبله نما اورده بودم به اتاق آوردم و نمازم را خواندم . سر نماز برای روبیک و صبر الهه خانم دعا کردم .
دوباره علائم حیاتی روبیک را کنترل کردم ولی همه طبیعی بود .پس این دکتر چی می گفت .تا صبح هم خبری نبود .
راس ساعت ده دکتر امد من هم بیرون امدم این بار یک چادر دیگر هم اورده بودم که در صورت نیاز سرم کنم . به دکتر سلام کردم . گفتم :که حال روبیک مثل قبل است و هیچ تغییری نکرده . سرش را تکان داد و هیچ نگفت .
انتهای سالن کنار درهایی که همه شیشه بودند و پرده های زیبایی انها را پوشانده بود . رفتم روی مبلی نشستم مشغول مطالعه شدم . صدای همهمه و خوش و بش که بلند شد فهمیدم که اتفاق جدیدی افتاده .سر بلند کردم و دیدم مرد بلند قد چهار شانه ای که خیلی شبیه روبیک بود وارد سالن شد . الهه خانم به سمتش رفت و جلوی همه انها الهه خانم را بوسید . وای خودم را بیشتر قایم کردم . نمی دونستم از انجا معلوم بودم یا نه ؟ نمی دونم کجا رفتند چون سرم را دزدیده بودم تا من را نبینند .
یکی نبود بهم بگه اخرش چی ؟ بالاخره که او صاحب خانه است وتو را می بیند پنهان شدن برای چی ؟
وقتی دیدم پرستار ها از اتاق بیرون امدند با سرعت به سمت در حمام رفتم و دوش گرفتم و لباس عوض کردم و این بار یک لباس سرخابی استین بلند با شلوار مشکی پوشیدم و شال سرخی هم سرم کردم . وارد اتاق شدم هم زمان ورود من از ان طرف هم پدر روبیک وارد شد خجالت کشیدم .سرم را پایین انداختم و سلام کردم . برای اولین بار مردی من رو بی چادر می دید .
لباسم پوشیده بود و همین کمی مرا راضی می کرد.دم در ایستاد ودر حالی که با دستش چانه اش را می مالید سرا پایم را ور انداز می کرد .
الهه خانم وارد شد گفت :معرفی می کنم خانم لعیا امین پرستار روبیک . بعد هم به من گفت :پدرام هستند پدر روبیک .
گفتم :خوشوقتم .
الهه خانم این بار گریه نکرد فقط دو دستی بازوی همسرش را گرفته بود . انگار برای مهار احساسش بازوی همسرش را می فشرد که پدرام گفت :عزیزم ارام تر . بعد الهه خانم بازویش را رها کرد .
پدرام دوباره برگشت و من را دقیقتر نگاه کرد . در زیر نگاهش اب شدم .
پرسید :شما شبانه روز اینجائید ؟
-بله .
-چی کار می کنید ؟
الهه خانم در حالی که به سمت در اتاق می رفت گفت :دست و پای روبیک را ورزش می دهند و نوع خوابیدن روبیک را عوض می کنند و علائم حیاتی را کنترل می کنند
نمی دونم الهه خانم شنید یا نه ولی پدرام آهسته گفت :خوش به حال روبیک .....
سرخ شدم منظورش چی بود ؟ از نگاهش بیزار بودم انگار من لخت انجا ایستاده بودم او داشت مرا بررسی می کرد . ارزو کردم کاش چادر داشتم .
الهه خانم گفت :برویم ؟
-برویم . و انگار به زور از اتاق بیرون رفت . وقتی در اتاق بسته شد . نفس راحتی کشیدم . ترسی ناخواسته سراسر وجودم را پر کرده بود .
کنار تخت روبیک رفتم . برای اولین بار دستش را گرفتم و گفتم :روبیک خواهش می کنم به هوش بیا و من را از این برزخ نجات بده .
تو اون موقع به صورتش نگاه کردم احساس کردم پلک چشم روبیک تکان مختصری خورد . دستش را رها کردم .
روی کاناپه نشستم . نمی دونستم باید به کسی بگم یا نه . دوباره مچ دست روبیک را گرفتم کمی تندتر از حد معمولی می زد . دست را رها کردم و دستکشهایم را دست کردم و نوع خوابیدن روبیک را عوض کردم نیم ساعت گذشت که در اتاق را زدند
-من نمی توانم بلند شوم در باز شد و اکرم خانم گفت:اقا می گویند بیایید سر میز برای ناهار خوردن
-ممنون میلی به غذا ندارم . در حالی که می دانستم دروغ می گویم . ولی دلیل نمی دیدم که سر میز غذا جلوی چشمان ان اقا بنشینم و غذا بخورم در حالی که تا حالا همین جا غذا خوردم
اکرم خانم در را بست و رفت . یک ساعت تمام شد و روبیک را به حالت اولیه برگرداندم . مشغول نماز بودم که در اتاق زده شد . جواب ندادم . در اتاق باز شد و بسته شد . نماز را تمام کردم و سجاده را جمع کردم و چادرم را تا کردم به پشت که نگاه کردم سینی ناهار م را داخل اتاق گذاشته بودند . سینی را روی میز گذاشتم ولی به ان دست نزدم فقط یک تکه نان خوردم اشتهایم را از دست داده بودم . کمی که گذشت سینی را برداشتم و بیرون اتاق گذاشتم .
تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم . لیلا بود . سلام کرد .و گفت خوبی ؟
خیلی خوشحال شدم . گفتم :خوبم تو چطوری ؟ مامان و بابا ؟
-خوبن . سلام می رسونن
-شماره تلفن از کجا اورده ای ؟
-تلفن زدم الهه خانم برداشت و شماره مستقیم را به من داد .
-حالا چی شده که تماس گرفتم ؟؟
-خواستم خوش حالت کنم بعد لیستی از اقلام جهیزیه اش را که خریده بودند برایم گفت ..
از خوشحالی انها خوشحال شدم . و دائما می گفتم خوشبخت بشوید .
بعد از کمی خوش و بش خداحافظی کرد .
ساعت 5 الهه خانم وارد اتاق شد الهه این بار ظاهرش خیلی تغییر کرده بود آرایش کامل . موهای شینیون شده .لباس شیکی هم به تن داشت . این احتمالا به خاطر پدرام بود .
کنار تخت روبیک رفت و حال روبیک رو پرسید . گفتم :همه چیز مثل گذشته است .
موقع رفتن بیرون گفت :که با پدرام دارن می رن بیرون شماره موبایل پدرام را داد که اگر کاری داشتم به ان زنگ بزنم . مطمئنش کردم و رفت .
یک هفته را با زجر و شکنجه گذراندم تا پدرام خان تشریف بردند . البته به یه مسافرت تجاری که معلوم نبود کی برگردند دوباره .

بالاخره به خانه رفتم . و باز باید همه چیز را تعریف می کردم البته این بار از پدر روبیک هم گفتم .فردا صبح از شانسم سینا هم امده بود دنبال لیلا که با خواهش من اون هم رفت . پدر هم اضافه کاری رفته بود . لیلا با دودلی با سینا رفت . داشتم نماز می خواندم که تلفن زنگ زد
مادر گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی گفت :چشم میگم حاضر بشه . باشه چشم . یک ساعت دیگه چشم
یعنی کی بود؟ سلام نمازم را دادم که مادرم جلوم ایستاد و گفت :پاشو حاضر شو . می خوان بیان دنبالت
-ساعت تازه دوازده است ؟
-الهه خانم گفت وا جبه بیای خانه
پیش خودم گفتم نکنه اتفاقی برای روبیک افتاده ؟ سریع حاضر شدم و یک ساعت بعد در خانه را زدند سریع دویدم و به سمت اقا کاظم راننده خانواده منصوریان رفتم . سلام کردم و با مادرم خداحافظی کردم .
سوار ماشین شدم . از اقا کاظم پرسیدم چه اتفاقی افتاده گفت :نمیدونم فقط من را صدا کردند و دستور دادند با سرعت به دنبال شما بیایم . الان هم در خدمت شما هستم.
وارد خانه شدیم . از ماشین پیاده شدم و با سرعت به سمت خانه رفتم . خان شلوغ و پر صدا شده بود . همه در سالن جمع شده بودند یکی دو نفر که نمی شناختم هم بودند حتی پسر عموی روبیک هم بود . به سمت اتاق روبیک رفتم . پرستار ها و دکتر ها مشغول بودند . الهه خانم نمی دونم از کجا خودش را به من رساند و گفت : برو حمام و داخل اتاق شو
به دستور ش عمل کردم . سریع دوش گرفتم و وارد اتاق شدم .
دکتر گفت :مگه نگفته بودی علائم حیاتی بیمار طبیعی بود؟
-چرا در طول هفته کاملا طبیعی بود
-از صبح تا به حال به شدت در حال نوسان است و این اصلا خوب نیست . علائم گاهی قطع هم شد .
کنار روبیک رفتم و دستش را گرفتم و با دست دیگرم نبضش را گرفتم . اول کمی تند می زد و بعد کم کم ارام شد . رنگ صورتش تقریبا طبیعی شد . همه ساکت بودند انگار یک سمفونی بلند را گوش می کردند . همه مبهوت بودند .
دکتر گفت :چه کار کردی؟
-هیچی . فقط نبضش را گرفتم
پرستار ها روی مبل نشستند و دکتر روی صندلی کنار تخت نشست . شروع به ورزش دادن روبیک شدم .
الهه خانم وارد اتاق شد و گفت :چی شد؟
دکتر گفت :معجزه صورت گرفته . در حالی که من لبخند می زد گفت :از صبح تا به حال اقا زاده تان ما را اسیر کرده تا این خانم را به اینجا بکشونه و حالا همه چی مرتب است
-نمی فهمم ؟
سامان گفت :مگه روبیک می فهمه چه کسی کنار شه . تا بتونه علائم حیاتی بدنش را بخاطر ش تغییر بده ؟
دکتر گفت :حتما می فهمه چون خودتون از صبح شاهد بودید دستگاه ها چقدر نوسان داشتند نبض نامنظم می زد و همه انها به یکباره منظم شد
سامان گفت :چطوری؟؟
-ساده است با گرفتن دست روبیک به وسیله ای دست خانم ایمن . صحبت کردن با روبیک با محبت . کاری که دو هفته است خانم امین شبانه روز انجام می دهند
همه به من خیره شده بودند . خودم هم تعجب کرده بودم . یعنی چی ؟
دکتر گفت :درسته خانم امین خودشون هم نمی دونستند که اثر ارام بخش روی روبیک دارند و گرنه دیشب نمی رفتند تا این همه گرفتاری درست کنند .
الهه خانم گفت :یعنی لعیا باید دائما اینجا حضور داشته باشه ؟ اینکه نمی شه اونم خانواده داره می خواد ببیندشون .
دکتر گفت :من نمی دونم چی بگویم اگر خانم امین بار دیگر مریضمون را تنها بگذارد من هیچ قولی نمیدهم بعد برای اینکه نشان بدهد به من گفت :خانم لطفاً یک بار دیگه نبض را کنترل کنید
-نه آقای دکتر شما اینبار انجام بدهید
با لبخند این کار را انجام داد و گفت:کاملا طبیعی است
بعد گفت :خانم پسرتون حق داره اگر منهم یک پرستار به این زیبایی . مهربانی و دلسوزی داشتم فقط اورا برای خودم می خواستم و نمی خواستم یک لحظه هم ازم دور بشه
من را نگاه کرد . کم مانده بود از خجالت اب بشم . ولی خوب نشدم .
همه از اتاق بیرون رفتند . و ما را تنها گذاشتند . رو به روبیک گفتم :دیدی چی کار کردی؟ ابروی منو بردی جلو همه خجالت زده ام کردی . این کارها چیه . یا بهوش بیا یا این کارهای بی خودی را انجام نده . برای چی فشار تو تغییر میدی ؟ طپش قلبش داشت زیاد و کم می شد . حالا که اینطوره امروز برات شعر نمی خونم .
بعد هم با روغن دست و پاهاش را چرب کردم . و ورزش دادم . در حال نماز بودم که یکی وارد اتاق شد . وقتی که سلام دادم برگشتم .
. دختر خانم زیبایی تقریبا همسن خودم کنار تخت روبیک ایستاده بود و بی صدا گریه می کرد . سلام کردم . تازه متوجه من شد . جوابم را داد . چهره اش ترکیبی از الهه خانم و پدرام خان بود . البته موهای نیمه بلندی که بهصورت خرد زده شده بود .چشم ابروی مشکی .دماغ کوچک و سربالا . و لبهای قلوه ای کوچک و با قدی حدود 167 یعنی درست هم قد من . اندامی موزون .
او سر صحبت را باز کرد و گفت :شما باید خانم امین باشید .
-بله .
-منم رویا هستم. با هم دست دادیم و گفتم :لعیا صدام کنید .
-چه زیبا درست مثل خودتون . واقعاً شما امروز مثل اسمتون یک فرشته بودید که رسیدید .
-شرمنده ام نکنید .
-نه واقعاً می گویم ما روز بدی رو گذراندیم . بعد از سه هفته از مسافرت برگشتم دیدم که خونه درهم است منقلب شدم همه گریان بودند . تا شما آمدید و همه جا ارام شد . واقعاً هیچ کس نمی دانست چی کار کند که دکتر گفت به شما خبر بدیم تا شما بیاین . الهه انگار دکتر حدس زده بود که روبیک با امدن شما ارام می شود . که انگار درست هم بود .
در حال ورزش روبیک شدم .

-برای چی این کارو می کنید؟
-برای اینکه پشتش زخم نشه . زیر بدنش هوا بخوره و بدنش خشک نشه .
-بله درسته . چند ساعت اون طور نگهش می دارید ؟
-یک ساعت .
-حوصله تون سر نمی ره ؟
-نه چون در این مدت کتاب می خونم اگر شعر باشه بلند می خونم .
-روبیک که بی هو شه . نمی فهمه .
-اشتباه می کنید . بنظر من روبیک هم می شنوه و هم حس می کنه . فقط نمی بینه . و ارتباط برقرار نمی کنه . خودتون امروز شاهد بودید که او وجود منو به عنوان پرستارش حس کرد . و عکس العمل نشان داد .
-پرستاری می خونید ؟
-کجا ؟
-خب دانشگاه دیگه
-ته تازه کنکور شرکت کردم اگر خدا بخواهد و قبول بشم قصدم ادامه تحصیله .
-چه رشته ای ؟
-فیزیک هسته ای .
-رشته تون ریاضی فیزیک . بعد پرستار شدید . از کجا یاد گرفتید . من فکر نمی کردم کم تجربه باشید .
-چند سال تابستان دوره پرستاری دیدم و در هلال احمر فعالیت کردم
-چه جالب کی شما را به مادر معرفی کرد چون مادرم خیلی حساس بودکه یک پرستار با تجربه برای روبیک بیاره ؟
-فکر کنم پسر عموتون .
-سامان . اون از کجا شما را می شناخت ؟
-نمی شناسم . انها برای شرکتشون دنبال منشی بودند من هم رفتم برای مصاحبه که اقا سامان منو اورد اینجا
-به همین سادگی هم مامان شما را قبول کرد ؟ باورم نمیشه .
-یادتون رفت گفتم اگه بخواد ..
-اهان پس اینه ..
در اتاق رو زدند . و اعلام کردند که شام آماده است . رویا گفت:شما نمی ایید ؟
-من همین جا غذا می خورم
-باشه پس من میروم و رفت .
کمی بعد سینی غذا رو آوردن . شام را خوردم و سینی را بیرون گذاشتم . علائم حیاتی روبیک رو بررسی کردم همه چیز عادی بود . دستم را شستم و روی چشمان روبیک گذاشتم خشک شده بود . گفتم :چشم اتو گرفتم تا منو نبینی . خوشت امد یاد بگیر با دستات چشم اتو بگیر برم قایم بشم قایم باشک بازی کنیم . و بعد خندیدم و دستم را برداشتم . یک لحظه احساس کردم که پلک چشم روبیک لرزش پیدا کرد . ولی گفتم شاید وقتی که دستم را برداشتم این طور شده . دستم را به گلیسیرین آغشته کردم و کمی به صورت روبیک مالیدم تا حالا بدون دستکش لمس نکرده بودم . ولی دکتر گفت که چقدر کارم موثر است تمام دستم را بیشتر کردم البته با رعایت اعتدال تا شاید موثر واقع شود .روی دستانش را هم چرب کردم و انگشتانش را ورزش دادم انگشتان کشیده و موزونی داشت خیلی دستش شبیه دست دختران بود . البته بجز ان انبوه موهایی که پشت دستش بود.


یک هفته گذشت تغییری در حال روبیک اتفاق نیافت . رویا بیشتر مواقع تو اتاق بود و با من صحبت می کرد و حتی کمک می کرد که بدن روبیک رو ورزش بدیم . الهه خانم هم مثل همیشه بود فقط دعا می کرد که روبیک به هوش بیاد .
روبیک رو به سمت چپ خواباندم و کنارش نشستم و شروع به زمزمه شعر کردم

بی تو مهتاب شبی از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق دیوانه که بودم
یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در ان خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب ان جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
یادم امد که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند براین اب نظر کن
اب آئینه ی عشق گذارن است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
باتو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش
تو هر گز نتوانم نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی
من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من اهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از این عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم
اینجا که رسیدم یک تغییری روی عضلات دست روبیک که زیر دستم بود احساس کردم . به پشت خواباندمش گفتم می بینم که احساس هم داری فقط چشماتو بستی تا ما رو گول بزنی ولی بدون که ما گول تو رو نمی خوریم . یعنی که من نمی خورم بهت بگم امشب میخوام برم خونه فردا صبح هم بر می گردم قول بده پسر خوبی باشی و گرنه استعفا میدهم و برای همیشه می روم خونه مون تو هم می مونی
جمله را رویا که وارد اتاق شده بود کامل کرد و گفت :می مونی با افرادی که فکر می کنند تو هیچ احساسی نداری
-نه اینو نمی خواستم بگم اشتباه کردی خانم خانوما . می خواستم بگم می مونی با آنهایی که واقعاً دوستت دارند ولی نمی دونن چطوری بگن
-اینه ما که از این شعر خوبا بلد نیستیم
-خیلی وقت اومدی ؟ خجالت کشیدم و سرخ شدم.
-اره پشت در به خوندنت گوش می دام حالا چرا خجالت می کشی ؟ چیز بدی نبود .


ان شب با راننده به خانه رفتم رویا گفت که جای منو می گیره تا فردا که برگردم. از دیدن خانوادهام خیلی خوشحال شدم . الهه خانم یک بسته به اقا کاظم داده بود که داد به پدرم و رفت . وقتی که بسته را باز کردم از دیدن ماکرووبو زیبا همه مبهوت شدیم . مادرم نمی دانست با ان باید چی کار کرد . من هم بهشان گفتم اگر می خواهند برای لیلا بگذارید ولی اگر دوست ندارید می توانید بفروشید و چیز های دیگر بخرید . مادرم هم گفت این کار بهتره . ما از این ها استفاده نمی کنیم . خانواده ام از این که باید صبح زود انها را ترک می کردم ناراحت بودند ولی من باید برمی گشتم . پدرم غصه می خورد . لیلا هم گریه می کرد .ولی من مطمئن شان کردم که این کارو دوست دارم و هیچ کدام از انها مقصر نیستند .

ساعت 8 صبح کاظم اقا امد دنبال و با هم به خانه رفتیم . انگار همه در خواب بودند . به حمام رفتم . لباس های جدید برایم خریده بودند از انها استفاده کردم .به روبیک سر زدم همه علائم طبیعی بود . مثل پسر خوبی شده بود .شروع به کار همیشه کردم.
بعد از دو روز پدرام خان از سفر برگشت . نزدیک بود با صدای بلند ناله کنم . یادمه الهه خانم گفته بود که وقتی به سفر می رود یکی و دو ماهی طول می کشه تا برگرده ولی این بار فقط یک هفته رفته بود .از روی اجبار سلام کردم ولی اون با لبخند و گرمی پاسخ داد .
-بیایید اینجا کمی بنشینیم .
یکی نبود بگه ما دو نفر چه چیزی داشتیم به هم بگیم که کنار هم بنشینیم . ول خوب من چاره نداشتم البته فاصله رو حفظ کردم و نشستم .دعا کردم که زودتر الهه خانم و رویا بیان
اکرم خانم چای و شیرینی اورد و اقا سلام و احوالپرسی کرد و رفت .
پدرام خان گفت :حال روبیک چطوره ؟
-خدا رو شکر دکتر امیدواری هایی داده . نمی دونم چرا قندی را که می برد به دهانش بگذارد در هوا با دستش ماند .یعنی از ناراحتی بود .
-به هوش امده ؟
-هنوز نه یعنی بعضی از عضلات مثل یک چشم و بازو کمی لرزش داشته و این دکتر را امیدوار کرده
قندش را در دهان گذاشت و به آهستگی چایش را خورد . از بالای فنجان به من خیره شد . نمی دانم چرا از به هوش امدن روبیک نگران شد .
-چایی تون را میل نمی کنید؟
-ممنون . چایم را برداشتم و شروع به خوردن کردم
-این دفعه دلم میخوام شما رو سر میز شام و ناهار ببینم
-متاسفم . از این که نمی توانم دستورتون را اجرا کنم
به سمت من جلو امد و گفت :چرا ؟
-خوب برای اینکه من هر دفعه از اتاق بیرون میام باید حمام کنم و بعد لباس عوض کنم بعد برم توی اتاق و این خیلی سخته هم برای من وهم برای خدمتکارهای دیگر که دوبار باید لباس های منو بشویند و ضد عفونی کنند و اتو بکشند
-خوب بکنند چطور میشه ؟ و اما حمام رفتن . اون که خیلی خوبه یا شاید شما از این که بی خودی حمام برید خوشتون نمیاد ؟ منظورش را از این حرف نفهمیدم چرا که یک لبخند وحشتناک هم زد .
دکتر هم امده بود برای معاینه روبیک که خوشبختانه منو نجات داد و زودتر از اتاق بیرون امد . با لبخند بلند شدم و تشکر کردم که با صدای پدرام خان در جایم میخکوب شدم .
-دکتر که تا الان پیش روبیک بوده حتما حالش خوبه .
برچسب ها: رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان لعیای عشق , ღ عاشقان رمان ღ - رمان برای موبایل , دنیای رمان - رمان لعیای عشق forozande edalat , رمان لعیای عشق - رمانکده گلها 27 - blogfa.com , دانلود رمان موبایل*فقط رمانهای خاص* , دانلود رمان موبایل*فقط رمانهای خاص* - الهه ناز(جلد دوم) , دانلود رمان با عشق شدنیه مخصوص گوشی های اندروید - سایت سرگرمی و ... , دانلود رمان عاشقانه ی دالان بهشت با لینک مستقیم برای موبایل+اندروید ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/23 تاریخ
کد :23369

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا