دانلود رمان لعیای عشق
تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


1. بسیار آسان و همه گیر(بیکار - خانم - آقا - دانشجو -کارمند و هر شغلی که باشد)
2. کار در منزل ( نه به مکان نیاز هست و نه به وسیله خاص .. )
3. بدون نیاز سرمایه ( حتی 1 ریال و مثل مدیریت یک وبلاگ ساده )
4. دارای پشتیبانی همیشگی در پنل شرکت (سوال ارسال کن چند دقیقه بعد پشتیبانان پاسخ بدن)

5. واریز درآمد ( حتی 5 هزار تومان هم شد سریع درخواست بدید )

درآمد

در آمد ها تخمین زده شده و چیزی حدودی هست و ممکنه مقداری بیشتر و یا کمتر باشد

مثلا

سرعت ارسال فایل به صورت متوسط روزی 50 الی 100 تا می تواند باشد

روش ارسال تکراری هست و فقط 1 بار که یاد گرفتید همیشه به حالت تقریبا تکراری انجام میدهید و سرعت کارتان رفته رفته بالا میره 

اگر 170 فایل ارسال کرده باشید ( مثلا طی یک هفته ) روزی 1 الی 2 فایل می فروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 3500تومان  و درآمد ماهانه ی شما 105.000 تومان خواهد بود

اگر 10575 فایل ارسال کرده باشید روزی 20 الی 25 فایل میفروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 80.000 تومان  و درآمد ماهانه ی شما 2.400.000 تومان خواهد بود

آموزش کسب درآمد

http://parspa.com/pic/icon32/parspa%20(2).png

:: دارای نماد اعتماد الکترونیک 1 ستاره ی دائم به شماره ی سند 50185
:: ثبت شده در سازمان ثبت شرکت ها
:: دارای پروانه کسب به شماره ی مسلسل 1689/16 2128
:: ثبت شده در سایت ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
:: بیش از 3000 واریز وجه به حساب فعالان در سایت

جهت دانلود به سایت www.Ebays.ir مراجعه کنید

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
دانلود رمان لعیای عشق


چشماش رو باز کرد . حالا کنار تختش رسیده بودم و نگاهش می کردم چشمم به چشمانش دوخته شد ارام لبها شو تکان داد حرف س را خارج کرد .
-آفرین پسرم داری زبان باز می کنی . دو روز دیگه شعر هم می خوانی حالا بیا غذا بخور . پیش بندش را بستم و یک دستمال دستم گرفتم و ارام ارام غذا شو داخل دهانش ریختم و او در تمام این مدت خیره نگاهم می کرد . و کمی که خورد سرش را کمی مایل کرد .و دهانش را بست . فهمیدم دیگه غذا نمی خوره .
-بخور روبیک جان . اگر نخوری زود جون نمی گیری . بخور . باز هم دهانش را باز نکرد .
-خوب پس بگذار کمی بگذره بعد دوباره بهت می دم و غذا رو روی میز گذاشتم و رفتم برای نماز .. مشغول سلام دادن نماز بودم که دکتر امد . بلند شدم وسایل نمازم را جمع کردم
دکتر گفت :اگر اجازه بدهید یک عکس ازتون موقع نماز خوندن بندازم ؟
-می دونید جوابم چیه ؟
-چرا نه ؟
-اجازه می دهم با هوش و استعداد بی نظیرتون جواب شو به خودتون بدید .
کنار روبیک رفت و داشت معاینه اش می کرد گفت :ببین از جوابتون خوشش امد . بعد به شوخی گفت :روبیک بزار پاشید سر خانم امین یک دوئل با هم می کنیم هر که زنده موند بعد رو به من کرد و گفت :شما ان موقع کجایید ؟
-وقتی مردان عاقل بی عقل می شوند زنان عاقلانه دنبال زندگیشون می روند .
-دیدی دوئل منتفی شد هر دومون رو جواب کرد سامان برد
-اونو دیگه چرا قاطی شوخی هاتون می کنید
-اون که اول بازی بود تازه وقتی من و روبیک نبودیم . متوجه شدم توجه روبیک جلب شده .
-آقای دکتر شوخی بس نیست ؟
-اصلا شوخی نیست اهل خونه گفتن
-چی گفتن ؟
-اینکه احتمالا آقا سامان امروز و فردا می خواد سراغ پدرتون بره
-برای چی ؟ نگاهم کرد .
-معمولا با پدر یک دختر برای چی صحبت می کنند ؟
روبیک چشم شو بست . اشاره به روبیک کردم سرش را به معنی عیب نداره . تکان داد . با اشاره بهم فهماند از قصد میگه . کمی ارام شدم .
دکتر می خواست با بر انگیختن حس حسادت بهبود روبیک رو سرعت بده و من رو وسیله کرده بود .
-خوب حالا نظرتون چیه ؟
-راجع به چی ؟ سامان یا روبیک .
پایین پای روبیک بود و نمی دانم داشت چی رو امتحان می کرد شاید حس پای روبیک رو
-واقعاً می خواهی یک مثلث برای انتخاب داشته باشی ؟
-من نمی خواستم پیش اومد
-کی راس مثلثه ؟
-هر کی قوی تره . مگه نگفتید اهل دوئل ید .
دکتر خندید نمی دونم تا حالا کسی بهش گفته بود چقدر خواستنی می شود موقع خندیدن . سرم را پایین انداختم انقدر باهوش بود که بفهمد به چی فکر می کنم . به سمت روبیک رفت
-چی می خواستین بگین . ملاحظه کردین .
-مگه نمی گید ملاحظه کرم خوب پس خوبه ملاحظه ام را حفظ کنم
-روبیک بیا امتحانش کنیم لعیا خانم جان این روبیک ما بگو چی می خواستی بگی
-نه متاسفم
-جون سامان خان
-غیر ممکنه
-این تن بمیره و به خودش زد
-خدا نکنه . نمی تونم بگم
-جان پدرتون .
با ناراحتی گفتم :آقای دکتر
-فهمیدم حرفتون زشت بود که نگفتید
-هیچم زشت نبود
-پس چرا نمی گید ؟
-دلم نمی خواد
-جان مادرتون .
-بابا پیش خودم گفتم ایا تا به حال کسی به شما گفته موقع خندیدن چقدر جذاب تر می شید ؟
-اره گفتن
-کی ؟
-شما بعد از مادرم .
خندید و گفت :ببین روبیک باعث شدی چه حرفهایی را این خانم امین بزنه حالا تا صبح میشینه نماز می خونه و استغفار می کنه
-چرا باید این کارو بکنم
-چون هیچ وقت از این حرفای خوب نمی زدید یک بار هم بزنید از خدا طلب مغفرت می کنید . وقتی کمی فکر کردم دیدم راست میگه . رفتم لبه تخت نشستم.
-کجایید . به طرفم برگشت چون پشتش به من بود گفت :رفتید قایم شدید .
-نه دیدم از حالا بروم سر نمازم بهتره
دکتر دوباره خندید
-دعا می کنم خداوند هیچ دختری را اسیر دست دو تا مرد نکنه تازه در حالی که ان دختر چاره ای هم نداشته باشه
-پس شما اسیر ید
-روبیک ببین حواست باشه خوب اسیر داری کن من که دارم میرم . دکتر رفت دستش را شست و امد بیرون . بلند شدم و پایین تخت روبیک ایستادم .
دکتر آهسته گفت :سراغی از رویا خانم بگیرید
-در مورد ؟
-در مورد سامان خان
-مگه همش شوخی نبود
-مگه مال شما بود
-بله
-دلم را شکستید . خداحافظ و رفت . نمی شد فهمید دکتر کی شوخی می کند کی جدی هست . روبیک داشت نگاهم می کرد کنارش نشستم و دستش را گرفتم و شروع به ورزش دادن شدن .
-روبیک جان زودتر حرف بزن ببینم چطور حرف میزنی . ببین آقای دکتر چقدر حرف زد . حوصله مون سر نرفت و نفهمیدیم کی ساعت شش شد اگر حرف بزنی اول چی میگی به دهانش نگاه کردم
-لعیا
-لطفاً قوی شو و بلند شو . همه دارن ازت جلو می زنن .
یک ساعت بعد غذای روبیک سرد شده بود گذاشتم بیرون اتاق رفتم نشستم روی مبل و شروع به خواندن کتاب کردم . بعد از مدتی الهه خانم به دیدن روبیک امد من هم از فرصت استفاده کردم و سراغ رویا رو گرفتم . الهه خانم گفت که توی اتاقش هست بهتر بری ببینیش من هم پیش روبیک هستم .
چشمی گفتم . و از در خارج شدم . کنار در ایستادم و بعد در زدم . صدای رویا امد :بله .
-منم لعیا .
-بفرمائید
وارد اتاقی تقریباً اندازه اتاق روبیک شدم . یک سرویس خواب یاسی و شامل تخت . جای کامپیوتر و عسلی و دکوری خلاصه خیلی وسایل دیگر و انباشته از عروسک . به خجالت سلام کردم . لبه تخت نشست و تعارفم کرد . روی مبلی نشستم
-امروز نیومدی دیدن روبیک لااقل من هم ببینمت از مامانت اجازه گرفتم خودم اومدم
-لطف کردی
-انگار خسته هستی .
-از آقای سامان چه خبر .
-خبری ندارم روز پنج شنبه که می خواستم خانه برم می خواست منو برسونه قبول نکردم .ولی چون خونه ما خیلی دور بود اصرار کرد منو برسونه البته خیلی معذب شدم و خجالت کشیدم ولی خیلی اصرار کرد .
-اره می دونم سامان همین طوره . کاری رو که بخواد بکنه باید بکنه کسی نمی تونه مانعش بشه . خیلی طول کشید که برسید .
-نه با اون سرعتی که آقای سامان داشت خیلی هم نه ولی خوب یک ساعتی شد
-در طول مسیر از چی صحبت می کردین ؟
-من که صحبت نمی کردم می دونی که اهل حرف زدن با مردهای غریبه نیستم
-سامان غریبه است ؟
-نیست . من در تمام عمرم اون رو دوبار دیدم گمان نمی کنم اینم در آشنایی را باز کنه .
-خوب سامان چی می گفت .
-فقط داشت از حالتون و وضعیت روحی تون سوال می کرد .
-واقعاً می پرسید یا داری سر به سرم می گذاری ؟
-واقعاً می پرسید . اون نگران بود که شما وقتتون را هدر ندید نگران ناراحتی شما بود . به خاطر روبیک باید دروغ می گفتم .
-یعنی چیزی از خودت نپرسید .
-چرا پرسید از کارم راضیم ؟
-یعنی چی ؟
-خوب دیروز یکماه من تمام شده بود و من حقوق یک ماه را از قبل گرفته بودم می خواست بدونه تصمیم به ادامه کار دارم یا نه . اون منو به این خونه اورد . من هر کار خوب یا بدی بکنم او هم باید پاسخگو باشه . نگران بود که حال روبیک خوب شده . نکنه من برم و بر نگردم و البته بیشتر نگران روحیه خانواده عموش بود تا من .
-نه این طور نیست حتما نگران تو هم بود
-یعنی . اگر پسر عموم مریض احواله و تازه بهتر شده شما اگر خسته شدید یا خیلی سخت تونه به خاطر اونها سعی کنید به کارتون برگردید نشان دهنده نگران بودن طرف برای ادمه
-می دونی که سامان منظوری نداشته
رویا وقتی خیالش از من راحت شد از طرف من به عشقش زیانی نمی رسه به طرفداری از سامان رفت و می خواست نشان بده که من برای سامان مهم هستم . خواست چیزی دیگری بگه که زودتر گفتم .
-قبول . آقا سامان شما به همه فکر می کنه و همه براش مهمند و نگران همه هست . خوشحال شدی ؟
رویا از ته دل خندید .
-پاشو برو حموم منم برم پایین الان الهه خانم می خواد بره منتظر منه تا برم پیش روبیک .راستی رویا تا یادم نرفته امروز روبیک حرف زد .
-واقعاً چی گفت نه بذار بگم .حتما گفت :لعیا یا ...دوستت دارم .
-ای ای . از دست تو .
-جان من راستش را بگو چی گفت ؟
-اولی درست بود صدا زد لعیا . بعد گفت :مامان بعدا سلام و همین
-خیلی خوبه . پس واجبه بعد از حمام بیام ببینمش
-تشریف بیارید ما منتظر قدوم مبارک شما هستیم . و از اتاق خارج شدم . در را بستم نفس راحتی کشیدم . هیچ وقت در طول عمر کوتاهم نگذاشته بودم کسی از من ناراحت بشه و اگر خدا بخواد تا پایان عمرم نخواهم گذاشت
وارد اتاق شدم الهه خانم داشت با روبیک حرف می زد و می خندید .
-خوب شد من رفتم شما با هم حرفهای خصوصی تون رو زدید
-فقط من زدم کاش روبیک هم حرف می زد .
-زده اون با نگاهش با شما حرف زده . انشاالله حرف هم می زنه . فکر کنم به حرف بیفته تلافی تمام مدت رو در بیاره
-آرزوی منه که روبیک حرف بزنه و من گوش کنم شما نمی دونید چه صدای زیبایی داره این روبیک ما
-بعدا می فهمم انشاالله
با خوشحالی رفت . رویا اون روز بارها به ما سر زد و خیلی سر به سر می گذاشت . ولی من توجه نمی کردم و فقط می خندیدم . دکتر دستور داده بود که تخت روبیک رو عوض کنند تا قسمت بالای ان بلند شه تا بتونم روبیک را در طول روز گاهی در حد نشستن بالا بیاورم اوائل درد شدیدی داشت و فریاد می زد یعنی اولین فریادها را ان موقع کشید ولی بعد عادت کرد که برای هر کاری خلاف میلش بود فریاد بزند و این خواستن ها و توقعات زیاد بود و انجام انها که همه اش به عهده من بود گاهی دور از توان ولی او متوجه نبود و می خواست خواسته اش فورا برآورده شود . تا انجا که شرع به من اجازه میداد کارهایش را انجام می دادم ولی گاهی چیزهایی می خواست که نمی شد . یعنی از نظر من شدنی نبود . بعد از بهبود نسبی اش من دیگه بدون دستکش به او دست نمی زدم و او هر بار فریادش را بلندتر می شد . روزی یک بار گاهی بیشتر گریه می کردم چاره ای نداشتم دکتر هم به تازگی طرفداری از اون رو می کرد می گفت چون مریضه گناهی نداره ولی من قبول نمی کردم . دکتر می خواست روبیک را برای فیزیوتراپی دست و پا به مرکز مخصوص بفرستد ولی روبیک اصرار می کرد یا بامن برود یا دستش را به دست کس دیگری نخواهد داد .
می گفت برای راه رفتن باید من زیر بغلش را بگیرم و حر کتش بدهم و من از این کار امتناع می کردم . تا این که یک روز بعدازظهر بعد از اینکه سر غذا دادن روبیک با او بحثم شد گله مند روی مبل نشسته بودم و کتاب می خواندم .
روبیک چشمانش را بسته بود و مثلا قهر بود کمی که گذشت چشمانش را باز کرد از زیر نگاهش می کردم چند لحظه به من خیره شد و گفت :لعیا من گرسنه ام .
-منم میخواستم غذا تو بدم خودت نخواستی .
-چی می شده وقتی به من غذا میدی دیگه ان دستکش های لعنتی را دست نکنی ؟
-میدونی که نمیشه
-تو قبلا بدون دستکش دستهای منو ورزش میدادی و سرم را جابجا می کردی ؟
-ان موقع تو بی هوش بودی بعدا نیمه هوش بودی ولی الان کاملاً هوشیاری .
-خوب اگر دلت می خواد بی هوش بشم ؟
-من دلم نمی خواد
-پس چرا منو اذیت می کنی ؟
-من اذیت می کنم یا تو ؟
-چه فرقی می کنه
-تو غذا می خواهی منم غذا میدم . تو می خواهی دستات رو ورزش بدم و چرب کنم منم انجام میدهم .
-نه با ان دستکش های لعنتی . من می خوام دستاتو حس کنم
-ولی من نمی خوام
-ازت کم میشه ؟
-نه گناه کبیره است دست من به دست یا بدن یک نا محرم بخوره
-من مریضم
-در این مورد از همه مردها بیرون سالم تری
-کاش نبودم حالا چرا انجا نشستی بیا کنار تختم روی این صندلی بشین
-نمی خوام اینجا برای کتاب خواندن بهتره
-ولی من خوشم نمیاد تو دور بشینی
-بیام نزدیک تا صدای قار و قور شکم جنابعالی رو گوش کنم ؟ جام راحته و شروع به خواندن کردم . با کلافگی نگاهم کرد .
-ان کتاب رو بیار پایین تر
-چرا ؟
-بتونم صورتت را ببینم
-نمی خوام من اینطور راحتم
-لعیا منو اذیت نکن من تحمل ندارم و دستش را همان اندکی تکان داد
-غذا تو می خوری بیام اونجا ؟
-اخرش حرف خودت و با دلخوری گفت :می خورم .
کتاب را کنار گذاشتم و دست کش را دستم کردم با نفرت رویش را برگرداند . دستمالی برداشتم و زیر گردنش گذاشتم تختش را کمی بالا آوردم با فریاد خواست بالاتر نبرم . دانه های عرق بر روی پیشانیش نشست با دستمال دانه های عرق را پاک کردم
روبیک با التماس گفت :تو که اینقدر مهربانی ان دستکش ها را در بیار من نسبت به انها آلرژی پیدا کردم
-نمیشه . باز شروع نکن . ایستادم کنارش و مشغول غذا دادن شدم .
-بشین رو تخت خسته می شی .
-شما راحت باش من خسته نمی شم
-من راحت نیستم . قاشق بعدی غذا را در دهانش گذاشتم و پاسخش را ندادم . غذا که تمام شد صورتش را پاک کردم و دوباره تخت را به حال اول برگرداندم . دو هفته بود که منزل خودمان نرفته بودم . روبیک به انواع مختلف حیله ها متوسل شده بود تا من ترکش نکنم . اما من تصمیم داشتم این هفته حتما به خانه بروم دلم برای پدر و مادرم و لیلا و حتی سینا تنگ شده بود .
تازه غذای روبیک تمام شده بود که تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم لیلا بود خیلی خوشحال شدم ولی کمی که گذشت متوجه لحن غمگینش شدم و بعد با اضطراب سراغ پدر و مادر را گرفتم اول نمی خواست چیزی بگوید ولی با اصرار من اقرار کرد که حال پدرم خوب نیست و در منزل بستری شده . گریه کردم و به اصرار ازش خواستم راستشو بگه و او قسم و ایه می خورد که راست می گه و گفت :اگر می تونم برم خونه . تلفن را قطع کردم و هم چنان گریه می کردم
-چی شده ؟
-پدرم مریض شده . خونه خوابیده
-حتما سرما خورده دارو بخوره خوب میشه
-نه یک سرماخوردگی ساده پدرم را توی خانه نمی خوابانه
ولی روبیک قبول نمی کرد .وقتی دید دارم از اتاق خارج می شم .
-کجا ؟
-می رم با مامانت حرف بزنم و اجازه بگیرم بروم خونه مون
-نمی خواد بری
-دارم می گم پدرم مریضه
-نه این کلک لیلا ست تا تو رو بکشونه خونه و من تنها بمونم
-چه کلکی ؟ این حرفها چیه ؟
-من میدونم تو حق نداری بری
جواب شو ندادم و از اتاق بیرون رفتم . از خدمه پرسیدم الهه خانم کجاست .
-توی تراس
رفتم تو تراس روی صندلی نشسته بود و در سکوت اب میوه می خورد . سلام کردم لبخندی زد و جواب داد
-پرسید روبیک خوابه ؟
-نه
-پس چطور از دستش فرار کردی و خندید
میدونست که روبیک روی من حساسه که از جلوی چشمش نباید زیاد دور برم .
-الان ناراحته ولی مجبور بودم بیام پیشتون
-بیا بشین بگم برات اب میوه بیارن
-نه ممنون . می خواستم بگم لیلا زنگ زد و گفت پدرم مریضه و خانه خوابیده گفت اگر بتونم برم خونه
-حتما باید بری و اشاره به رد کرد ؟
با وجود فاصله زیاد تا اتاق روبیک صداهای گنگی به گوش می رسید معلوم بود روبیک تمام انرژیش را در گلویش انداخته و در حال مصرف شان است .
-حقته که بری دو هفته است اصلا خونه نرفتی ولی اگر روبیک اروم میشه برو . می دونی که دکتر گفته نباید اصلا عصبانیش کنیم . ممکنه حالش خراب بشه .
چیزی نگفتم به اتاق روبیک برگشتم صدای فریادش هر لحظه که به اتاق نزدیک می شدم بیشتر میشد در را باز کردم و وارد شدم .
از شدت فعالیت عرق کرده بود . کنارش رفتم و با دستمال عرق پیشانیش را پاک کردم
-برای چی فریاد می زنی ؟
-چرا منو تنها می زاری ؟می دونی که نمی تونم تنها بمونم
-زودتر خوب شو تا بتونی راه بری . تنها نمونی
-فکر می کنی خودم نمی خوام
-وقتی نمی ری فیزیوتراپی و نرمش و استخر پس تقصیر کیه ؟
-تو بیا منم می رم
-حرف های بی خود نزن . لیوان اب را برداشتم و کمی بهش دادم
-من امشب می رم صبح زود می یام
-نه تو نمی ری
-روبیک منطقی باش
-نمی خوام منطقی باشم تو نمی ری
-در هر حال من می رم
-حال من وخیم می شه
-اصلا این طور نیست تو هیچ طوریت نمیشه
-میشه من از حالا دست و پاهام درد گرفته
-روبیک پدرم مریضه .اون دوست داره منو ببینه
-میگم راننده بره بیاردش اینجا تورو ببینه
-روبیک ان مریضه
رفتم توی حمام
-کجا می ری ؟ بیا من دست و پام درد می کنه بیا کمی نرمش بده .از انجا صدا زدم باشه حاضر شم می یام .
لباس های خودم را پوشیدم و اومدم بیرون . داشتم مقنعه ام را درست می کردم چادرم زیر بغلم بود تا منو این طور دید شروع به فریاد زدن و بی تابی کرد.
-تو قصد داری منو بکشی .لیلا از خونه نقشه کشیده .شایدم تو کشیدی و الان داری منو فریب میدی
هر چه کردم ساکتش کنم نمی توانستم . تصمیم داشتم دیگر به حرفش گوش نکنم
-اگر این کارها را بکنی میرم دیگه نمی یام .
اینو که گفتم ساکت شد ولی بعد از چند لحظه شروع به تشنج کرد حرکت سریع بدنش تکان های شدید . فریاد زدم و الهه خانم را صدا کردم الهه خانم خودش رو رسوند و سریع به دکتر زنگ زد . الهه خانم دستمالی را توی دهان روبیک گذاشت و پاهای اونو گرفت و بهم گفت .:دستها شو بگیرم
روبیک تقریبا ارام گرفته بود که دکتر رسید بعد از اینکه الهه خانم جریان را تعریف کرد دکتر شروع به معالجه و تزریق دارو کرد و نیم ساعت طول کشید تا روبیک کمی به هوش امد . من تمام مدت می گریستم و دست روبیک توی دستم بود . صدای به گوشم رسید . فهمیدم حالش جا اومده . می خواستم دستش رو رها کنم که با انگشت دستم را گرفت و گفت :خواهش می کنم بذار اروم باشم .
دکتر به دستمان نگاهی انداخت و سرش را به کارش گرم کرد
-آقای دکتر حالش خوبه ؟
-اره خوبه
-روبیک من باید برم بابا مو ببینم . اون مریضه در حالیکه چشمها شو باز می کرد گفت :منم مریضم . لیلا پیش بابات هست من کسی رو ندارم
-مامان و رویا و آقای دکتر . این همه خدمتکار
-اونا به درد من نمی خورن
-روبیک خواهش می کنم صبح زود میام
-نه اصرار نکن حالم بد می شه ها .
دستم را از دستش بیرون کشیدم و روی صندلی نشستم و شروع به گریه کردم
-برای چی گریه می کنی ؟
جواب شو ندادم
-گریه نکن . به گریه ام ادامه دادم . جواب شو ندادم
-برای رفتنه
-برای پدر مه
-تو منو درک نمی کنی
-تو درک می کنی ؟ انقدر خودخواهی که فقط به خودت فکر می کنی
-تو میری بر نمی گردی . من می دونم . می خواهی از پیش من فرار کنی
دکتر مداخله کرد و گفت :ببخشید لعیا خانم . بعد رو به روبیک گفت :من با لعیا خانم میرم خونشون پدرشون رو معاینه می کنم و اگر نیازی به وجود لعیا نبود با خودم برشون می گردونم چطوره ؟
روبیک دنداناشو بهم سائید و گفت :می گم نره شما می گید با من بره . من به شما اطمینان ندارم
-با اقا کاظم می ریم با اون که اطمینان داری دیگه
گریه نمی کردم و به حرف های انها گوش می کردم که فکر می کردند راجع به یک ادم وابسته کم شعور دارند تصمیم می گیرند . ولی حرفی نمی زدم .
-لعیا چه ضمانتی میدی برمی گردی ؟.
-روبیک من هنوز حقوق این ماه مو نگرفتم . مطمئن باش برمی گردم .
-می دونم دلت با پول نیست پس اون ضمانت قبول نیست .
-هر چی تو بگی می خواهی یک دست و یک پا مو ببرم بزارم پیشت ضمانت ؟
-منو با خودت ببر.
-اگر تا حالا به حرف دکتر گوش می کردی می تونستی الان تا اندازه ای راه بیای و تو رو با خودمون می بردیم .
-کدوم خودمون ؟ اگر من می تونستم بیام که نمی گذاشتم دکتر و اقا کاظم تورو ببرند . خندیدم .
-چیه نمیتونم تا خونه تون ببرمت ؟
-نه خنده ام واسه این بود که اگر تو خوب شده بودی که من اصلا اینجا نبودم که تو منو ببری .
چند لحظه خیره نگاهم کرد . سرم را پایین انداختم گفتم :برم ؟
-از من نخواه که بهت بگم برو . نمی تونم عزیزم .نمی تونم .
بلند شدم و لبخند زنان گفتم :خوب نگو . برو چشماتو ببند بعد باز کن .
چشماشو بست من از اتاق بیرون امدم و به سمت تراس رفتم و الهه خانم توی سالن بود گفت :اقا کاظم آماده است صبر کن دکتر هم بیاد
-واقعاً دکتر می خواد بیاد ؟
-اره من گفتم بیاد چون پدرتون را معاینه کنه ازش تشکر کردم یک ربع گذشت تا دکتر امد .
به الهه خانم گفت :بهش ارام بخش زدم خوابید ولی شما پیشش باشید تنهاش نزارید .
-باشه . من خداحافظی کردم و به سمت ماشین حرکت کردم کمی بعد دکتر هم امد من عقب نشستم و دکتر صندلی جلو تا خونه حرفی نزدیم . به خونه که رسیدم وارد خانه شدم و یا الله گفتم تا لیلا و مادر بفهمند همراه دارم . بعد بیرون امدم و تعارف کردم داخل شوند .
اقا کاظم داخل ماشین ماند ولی دکتر وارد شد نگاهی به خانه انداخت وارد اتاق شدم رخت خوابی کنار اتاق پهن بود و پدرم روی ان خوابیده بود . جلوی پای دکتر خواست بلند بشه که نگذاشت . بعد از سلام گرمی نشست و با مادرم و لیلا هم احوالپرسی کرد . من با مادر و لیلا رو بوسی کردم و کنار پدرم نشستم و دستش را بوسیدم و حال شو پرسیدم .
-خوبم. لیلا خیلی شلوغش کرده .
لیلا از آشپزخانه صدام کرد و سینی چای را به دستم داد . دکتر عین پسری که به خواستگاری رفته لبخند زد و چای را برداشت و گفتم
-چای . اشتباهی متوجه شدید .
فهمید منظورم چیه . شروع به خندیدن کرد . بعد پدرم را معاینه کرد در مدت معاینه به صورتش نگاه کردم اخم هایش در هم بود و با دقت دو بار فشار را گرفت و صدای قلب پدرم را گوش کرد . بعد نشست و به پدرم گفت :لباس شو مرتب کنه .
-آقای دکتر مشکل چیه ؟
-الان نمی تونم بگم . یک آدرس می دم خدمت لیلا خانم فردا صبح اول وقت پدر را بیارن کلینیک اونجا یک سری عکس و آزمایش و نوار قلب بگیریم تا مشخص بشه . حدس من درسته یا نه .
-چه حدسی ؟
-الان نمی گم انشاالله که حدسم غلطه . بعد رو به پدرم گفت :میشه من و شما تنها باشیم تا چند کلمه با هم صحبت کنیم ؟
-خواهش می کنم بعد به من و لیلا اشاره کرد بلند شیم .
دلم به شور افتاد یعنی چی شده بود .
لیلا گفت :عجب دکتر با حالیه . چقدر جذاب و متینه.تو نصف این رو هم به ما نگفته بودی.جواب شو ندادم ولی در عوض سراغ سینا را گرفتم .
-خوبه دیشب اینجا بود برای احوالپرسی بابا .
سعی کردم از لای در صدای دکتر را بشنوم ولی فایده نداشت . اون آهسته حرف می زد که قادر به شنیدن نبودیم . ده دقیقه گذشته بود که صدای مادرم بلند شد لعیا جان بیا مامان
رفتم توی اتاق نمی دونستم چی چیزی می خواستن به من بگن
گفت :بشین . به کنار دستش اشاره کرد . نشستم .
پدرم گفت :لعیا بابا . آقای دکتر حرفهایی زده که پر بیراه نبود
-راجع به چی ؟
-آقای دکتر می گن اون مریضتون اسمش چی بود؟
-روبیک
-همان اقا انگار الان به هوش هستند نیاز به مراقبت بیشتری دارند و شما باید گاهی دست اونو بگیری و ...
-با دستکش می گیرم
-می دونم بابا می دونم تو خیلی مقیدی برای همین آقای دکتر پیشنهاد می کنند برای راحت شدن کار شما و آسایش مریض یک صیغه محرمیت بین شما و مریض خونده بشه ...
دیگه حرفها رو نمی شنیدم به دکتر خیره شده بودم
دکتر انگار داشت مسخره ام می کرد می گفت :تو فقط یک پرستاری چیز بیشتری نیستی و ما هر طور بخواهیم از وجود ت استفاده می کنیم هر طور مریضتون راحت تر و راضی تر باشه .
وقتی به خودم امدم که مادرم داشت تکانم می داد . لعیا . لعیا جان . شنیدی بابات چی گفت ؟
-اره شنیدم
-تو موافقی ؟
-نه اصلا اگر دوست دارن من همین طور براشون کار می کنم و گرنه از همین الان ترک خدمت می کنم و بلند شدم رفتم توی اتاق دیگه
لیلا داشت گریه می کرد ولی من اشکی برای ریختن نداشتم کنار د
برچسب ها: ღ عاشقان رمان ღ - رمان لعیای عشق , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان لعیای عشق - blogfa.com , رمان لعیای عشق - رمانکده گلها 27 - blogfa.com , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان لعیای عشق , رسانه ی طنز جهنمی - دانلود رمان لعیای عشق با فرمت پی دی اف و ... , دانلود رمان موبایل*فقط رمانهای خاص* , دنیای رمان - رمان برای کامپیوتر و موبایل , دانلود رمان عاشقانه ی دالان بهشت با لینک مستقیم برای موبایل+اندروید ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/23 تاریخ
کد :23368

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

گرافیک قالب توسط : تم دیزاین
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

شامپو ضد شپش لیپوماتیک دانلود قالب وبلاگ خانه شریفی ها دانلود مقاله و تحقیق همکاری در فروش فایل کسب درآمد آموزش بازاریابی و فروش آموزش درآمد اینترنتی مترجم سخنگوی همراه اسکریپت درگاه پرداخت بانک ملت آموزش برنامه نویسی اندروید کد قالب وبلاگ کد قالب وبلاگ بهترین سیستم وبلاگدهی کسب درآمد از وبلاگ نویسی آموزش طراحی سایت وردپرس کد قالب وبلاگ قیمت بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران بلیط چارتری مشهد خرید تردمیل دانلود مقاله دانلود رایگان مقاله ============= سرویس خواب سامانه پیام کوتاه تبلیغات کلیکی گوگل اس ام اس رایگان نمونه سوال ریاضی بازی ویندوزفون لیست سیسمونی کودک بدلیجات ارزان درب اتوماتیک در تبریز فروش لوله اسپیرال فروش ریتم و سمپل کرگ کسب در امد از لینک کوتاه سیستم کسب درآمد بدون سرمایه و صد در صد تضمینی خرید اینترنتی مانتو سنتی اندازه گیری قندخون دانلود انیمیشن رایگان بازی pes 2017 دانلود فيلم با لينك مستقيم فروشگاه فایل و قالب سایت داستانهای مذهبی امیر دل عکسهای جدید خبری سئو سایت شیرینی چرم وب نگین | سامانه بهینه سازی محتوا فروشگاه ساعت سیسمونی نوزاد خرید دستبند چرم دانلود فایل فروشگاه ساز فروشگاه ساز رایگان و همکاری در فروش لینک فروش گوشی طرح اصلی دانلود پروژه و پايان نامه خرید اینترنتی کسب درآمد آنلاین اخبار ، تکنولوژی ، جهان طراحی سایت مانیتورینگ هایپ ( HYIP ) دانلود پروژه و مقاله فروش فایل پایه ششم ابتدایی دانلود نمونه سوال نهم ابتدایی عکس جدید بازیگران زیرنویس فارسی کتاب دفینه یابی تخم نطفه دار طوطی خرید تخم نطفه دار تعبیر خواب کانال تلگرام