تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان لعیای عشقان


-دردش شدیده .
-زنگ بزنم دکتر بیاد ؟
-فقط دنبال بهانه ای تا اونو بکشونی اینجا ؟
-من دنبال بهانه ام چه فایده ای به حال من داره ؟
-من نمی دونم اینو خودت بگو بعد از درد به خودش پیچید .
-من چه کار کنم بذارم درد بکشی ؟
-بیا پشتم رو بمال .
رفتم سرش را روی شانه ام تکیه دادم و اونم دست شو دور کمرم انداخت خیلی معذب بودم احساس می کردم از درون گر می گیرم شروع به مالیدن کردم در ناحیه ای که می گفت درد می کنه کمی که گذشت .
-اروم شدی ؟
-بهترم .
-بزار بخوابونمت . منظورم این بود که دستش را برداره .
-نمی خوام بزار راحت باشم .
-منم که مهم نیستم .
-تورو ناراحت می کنم ؟
-خوب کمرم خسته میشه ؟
-می مالم برات و دستش به آهستگی روی کمرم بالا رفت .
-نمی خوام بزار بلند شم .
-تا فرار کنی . چرا می خوای از دست من فرار کنی ؟ حالا که دیگه مشکلی نباید باشه .
چیزی نگفتم ولی با دست پنجه دستش را از خودم جدا کردم و بلند شدم رفتم وضو گرفتم و امدم مشغول نماز شدم .
الهه خانم بین دو نماز بعد از در زدن وارد شد بلند شدم و سلام کردم .
-راحت باش ....
منظورش این بود که نمازم را بخونم بعد پیش روبیک رفت و با او خوش و بش کرد و حالش را پرسید ؟
-خوبه..... ولی نگفت دست شو تکون میده ..
بعد از نماز مانده بودم چادرم را جلوی الهه خانم در بیارم یا نه خجالت می کشیدم . احساس کردم روبیک با مادرش آهسته حرف میزنه ذکر نماز را طولانی کردم بعد بلند شدم چادرم را برداشتم و تا کردم الهه خانم مسحور مو هام شده بود گفت :چه موهای قشنگی ؟
روبیک گفت :می بینی مامان تا حالا چطور این همه منو از دیدن این زیبایی محروم کرده بعد رو به من گفت :بس که ظالمه .
لبخند زدم و سجاده ام را جمع کردم و ظرف های غذا را برداشتم و بردم بیرون و چای ریختم و وارد اتاق شدم .سینی را روی میز گذاشتم .
الهه خانم گفت:می گفتی براتون میآورند .
چیزی نگفتم . فنجان چای را برداشتم و کنار روبیک رفتم و گفتم . بگیر ؟
الهه خانم با تعجب به کار من نظاره می کرد حرفی نمی زد .
روبیک به آهستگی دستش را بالا اورد و فنجان را به سختی گرفت .
الهه خانم جیغ خفیفی کشید بعد روبیک را بوسید خندید و آهسته از کنار صورت الهه خانم علامت داد یعنی یاد بگیر .
اخم هامو توی هم کردم . مثل بچه های شیطون خندید بعد دوباره صورتش درهم فشرده شد .
-الهه خانم روبیک چند ساعته از درد کلیه به خودش می پیچه ؟
-چرا الان می گی ؟
-از خودش بپرسید .
الهه خانم به روبیک نگاه کرد .
-خوشم نمیاد می یاد اینجا با نگاهش لعیا را قورت بده . الهه خانم سری تکان داد و چیزی نگفت .
-راجع به مردم منفی فکر نکن دکتر همچین ادمی نیست ..
-بیاد بینه چه طرفداری می کنه ؟ حالا به خانم برخورد راجع به طرفدار پرو پا قرص حرف زدم .
-روبیک این حرف رو نزن .
-بگم عاشقت بهتره ؟
-اگر راضیت می کنه این دفعه که دکتر اومد من از قبل اتاق رو ترک می کنم .
-تا بیرون که من نمی بینمت از دیدنش اظهار خوشحالی کنی ؟
می خواستم از دستش فریاد بزنم ولی به خاطر الهه خانم مراعات حالش می کردم دوباره از درد به خودش پیچید .
-ببین فاصله درد ها ت به هم نزدیک شه باید یه کاری کرد؟
الهه خانم گوشی را برداشت و به دکتر تلفن زد و اوضاع رو بهش گفت و بعد هم گفت که منتظریم ممنون و گوشی را گذاشت .
صدای فریاد روبیک بلند شد . دردش شدید شده بود رفتم جلو دستش را گرفتم دست چپش رو که نمی تونست حرکت بده و فشار دادم از درد عرق روی پیشانیش نشسته بود با دست دیگرم پاک کردم .
-یک مسکن بهم بده ..؟
-بدون تجویز دکتر نمی تونم . دوباره درد به سراغش اومد ..
-لعنتی یک کاری بکن به مادرش نگاه کردم اضطراب توی چشماش لونه کرده بود ..
-من کاری از دستم بر نمیاد . نیم ساعت طول کشید که دکتر از راه رسید . الهه خانم برای استقبالش رفت دست روبیک را رها کردم . روبیک فریاد زد :کجا ؟
-موها مو بپوشم .سریع شالم را برداشتم و موها مو از پشت بستم و جمع کردم و شال را سرم کردم و صورتم را بیشتر پوشاندم . دکتر وارد اتاق شد به آهستگی سلام کردم . جواب سلام را داد و حال روبیک را پرسید ؟
-خوبه ..
دکتر در حالی که کیفش را باز می کرد به شوخی گفت :پس چرا مامانت را نگران کردی و منو تا این جا کشوندی؟ فکر نکردی من ممکنه برای خودم زندگی داشته باشم . حالا درست بگو کجات درد می کنه ؟
روبیک با دست ناحیه ای از کمرش را نشان داد دکتر در حال معاینه چند بار صدای فریاد روبیک را بلند کرد چون پشتش به من بود از صورتش نمی توانستم احساسش را بخوانم .بعد شروع به سوال کردن از روبیک شد که ایا سوزشی در ناحیه مجاری اداری داره یا نه ؟
روبیک به من نگاه کرد و گفت :اره .
بعد به من اشاره کرد برم بیرون از اتاق بیرون رفتم و توی سالن نشستم و تلویزیون را روشن کردم و برای تماشا کردن یکی از شبکه ها فیلم سینمایی زیبایی را پخش می کرد مشغول دیدن شدم فیلم تمام شد ولی از دکتر خبری نبود . دلم هوای خانواده ام را کرده بود . از الهه خانم سوال کردم میتونم به خونه زنگ بزنم
-بزن عزیزم . بعد گوشی بی سیم را به دستم داد .شماره را گرفتم بعد از دو بوق لیلا گوشی را برداشت بعد از شنیدن صدام خوشحال شد سراغ بابا و مامان را گرفتم
-خو بند . امروز دکتر راد امد بابا رو چند ساعتی برد جایی و بعدازظهر تلفن کرد و گفت :بابا آماده باشه فردا صبح ببریمش بخوابونیمش بیمارستان برای انژیو
-هزینه اش چی ؟
-نیاز به هزینه نیست خانم منصوریان سفارش را کرده . باورت میشه لعیا بابا قراره رایگان معالجه بشه .
خوشحال شدم . از اینکه لیلا و خانواده ام چیزی از ماجرا نفهمیده بودند بعد از صحبت با مادر و پدرم خداحافظی کردم به سمت اتاق روبیک رفتم دکتر سوند روبیک را در اورده بود و در حال شستن دستهاش بود . هنوز دستکش دستش بود ولی عادت داشت . بعد از اتمام کار دستها شو بشوره .
-می تونم بیام تو
-بفرمایید
-چی شد دکتر ؟
-به خاطر استفاده بیش از حد از سوند احتمال عفونت داره . ازش نمونه آزمایش گرفتم بدم آزمایشگاه امیدوارم مشکل خاصی نباشه . براش مسکن هم تزریق کردم ولی انگار زحمت شما زیاد میشه .
منظورش را فهمیدم .
روبیک گفت :نمی خوام لعیا اینکار رو انجام بده یک پرستار مرد بیارید
-یعنی من برم ؟
-نخیر شما پیش من هستی برای کارهای دیگه .برای این کار بخصوص یک پرستار دیگه می خوام
-سخت پیدا می شه ولی خوب . دکتر کمی فکر کرد و گفت :یکی از دانشجو هام نیاز به یک کار داره شاید از روی استیصال این کارو قبول کنه . می رم به مادرتون صحبت کنم و از اتاق خارج شد
-دردت ساکت شد ؟ سرش را تکان داد
-بع دکتر گفتی راجع به دستت ؟
-نه بعدا
-راجع به غذا ؟
با بی حوصلگی گفت :می خوای بگم بری براش توضیح بدی ؟
از دستش حرصم گرفت رفتم و روی تختم نشستم و یک کتاب برداشتم و مشغول مطالعه شدم و روبیک هم طبق معمول مشغول مطالعه ی صورت من شد
شب به نیمه نزدیک شد از خستگی چشمام روی هم افتاد . صدای دکتر نزدیک در اتاق به گوش رسید بلند شدم و ایستادم . دکتر وارد شد و پشت سرش جوانی با صورتی محجوب داخل اتاق شد . و سلام کرد شاید او فکر می کرد روبیک تنهاست وقتی منو دید یک قدم عقب رفت .
دکتر گفت :این روبیک مریض شماست و این خانم کمی به من نگاه کرد و گفت :پرستارش
بعد به روبیک گفت :این اقا پیام نوروزی هستند دانشجوی سال چهارم پزشکی از شهرستان شیراز تشریف آوردن و فعلا چون شدیدا نیاز به کار دارند قبول کردند برای چند وقتی این کار را انجام بدن . نظرت چیه ؟
روبیک با اوقات تلخی نگاهی کرد و سرش را تکان داد چاره ای نداشت در ان موقعیت و با ان سرعت او بهترین گزینه بود
روبیک گفت :شما بیرون هستید هر وقت نیاز بود صداتون می کنم
پیام به علامت توافق سرش را تکان داد . نمی دونستم دارم با دقت نگاهش می کردم قد بلند و اندام متوسطی داشت .ابروهای پر پشت مشکی مثل چتری بالای چشمان کشیده مشکی اش سایه انداخته بود و مثل اکثر شیرازی ها پوستی تیره داشت صدای روبیک منو به خودم اورد که لحن عصبی صدام کرد شاید اسمم برای پیام غریب بود چون اونو که صدا نکرده بود که سرش را بلند کرد اول روبیک بعد منو نگاه کرد و بعد شرمگین سرش را پایین انداخت .
دکتر گفت :خوب پس حالا که مشکلی نیست آقای نوروزی اینجا می مونه و ما می ریم
-اینجا ؟
-منظورم پشت در اتاقتون رو تخت میزنند بیرون می مونند و روبیک چیزی نگفت . دکتر وسایل شو برداشت می خواستم برم جلو باهاش خداحافظی کنم ولی روبیک با دست راستش که کمی قدرت پیدا کرده بود مچ دستم را گرفت که این از نظر دکتر دور نموند و سرش را کمی تکان داد .
-آقای دکتر متوجه شدید روبیک از دستش استفاده می کنه ؟
-بله خیلی خوب متوجه شدم . خجالت کشیدم . ولی روبیک انگار نه انگار هم چنان مچ دستم را میان دستش نگه داشته بود دکتر خداحافظی کرد و گفت :تا فردا و از اتاق بیرون رفت . چشمم به در خیره بود پیام هم قبل از دکتر اتاق را ترک گفته بود دستم را از دست روبیک خارج کردم و رفتم در اتاق رو بستم و شالم را درآوردم و مسواک زدم و ماده خوابیدن شدم . از روبیک پرسیدم کاری نداره
-نه .
وقتی دید با همون بلوز دامن رفتم توی تخت پرسید لباس خواب نمی پوشی ؟
-نه
-هیچ وقت نمی پوشی یا فقط توی این اتاق و با من نمی پوشی ؟
-اینجا نمی پوشم
-چرا .
-تا حالا که نا محرم بودیم حالا که این پسره اومده شاید شب و نصف شبی نیاز شد بیاد تو اتاق بعد من با لباس خواب ..
روبیک سرش را تکان داد . سر جام خوابیدم سرم به بالشت نرسیده خوابم برد . نیمه شب از صدای روبیک بیدار شدم . لعیا جان . بلند شدم
-چیه ؟
-اگر کنارم می خوابیدی انقدر صدات نمی کردم یک تکونت میدادم چقدر صدات کردم
-چی شده ؟
-پیام را صدا کن .
در حالی که از تخت پایین می امدم گفتم :تو باید پیش پیام بخوابی نه من
با عصبانیت فریاد زد :لعیا ؟
چادرم را سرم کردم و در را باز کردم همون طور که دکتر گفته بود یک تخت سفری پشت اتاق بود که پیام روی اون مچاله شده بود آهسته صداش کردم فوری بلند شد معلوم بود خوابش سبکه .
-روبیک بهتون نیاز داره .
فوری بلند شد سلام کرد من از اتاق بیرون امدم و او تو رفت . یک ربع یا بیست دقیقه طول کشید تا در را باز کرد و بیرون امد . من فوری رفتم تو در را بستم .به روبیک گفتم
-می خواهی یک آبمیوه بدم بخوری؟؟
-بده
دوباره رفتم بیرون .
پیام پرسید :بله ؟
-با شما کاری ندارم . رفتم آشپزخانه و از یخچال یک اب میوه برداشتم و با لیوان بردم تو اتاق کمی به روبیک دادم با ولع خورد خیلی تشنه بود دستم را روی سرش گذاشتم کمی تب داشت . خواهش کردم بیشتر بخوره .
-نمی خوام
کنارش نشستم و با نوازش موهاش ازش خواستم کمی بیشتر بخوره .
-بخاطر تو . بلندش کردم و کمی دیگر خورد و دیگر نخورد . دوباره خواباندمش
-اگر زیاد بخورم دائما باید بری اون پیام را صدا کنی نه تو بخوابی نه اون نه من .
-عیب نداره . تو خوب باش
-قربونت . مقدار محبتت را زیاد کن ما بهتر می شیم
می دونستم چی می گه ؟ خودم را به نادانی زدم . بلند شدم روشو کشیدم رفتم سر جام و خوابیدم یک ساعت دیگه تا خوابم سنگین بشه دوباره صدام کرد داستان مثل قبل تکرار شد اذان صبح بیدار بود وضو گرفتم و نماز خواندم که در اتاق آهسته زده شد سلام را با عجله دادم چون روبیک تازه خوابیده بود در را باز کردم . پیام با خجالت پرسید .مهر می خواستم و قبله را
-بیایید اینجا روی سجاده نماز بخونید
-مزاحم نمی شم
-من خوندم بیایید . بخونید . وارد شد و مشغول نماز . بعد از نماز تشکر کرد خارج شد
صبح طبق معمول دکتر امد ولی بدون پرستار بعد کارهای روبیک رو با پیام انجام داد و گفت :باید روبیک را ببرن فیزیوتراپی
روبیک گفت :منم باهاشون برم ولی دکتر گفت :نمیشه پیام میاد بعضی ورزش ها را یاد می گیره به خانم امین هم یاد میدن باهات کار می کنن اونجا نمیشه چند تا همراه برد و این طوری اونو قانع کرد .
برا نکارد آوردند و روبیک را بردند . بعد از رفتن انها کارگرهایی امدند و اتاق روبیک را تمیز کنند و دکوراسیون انجا را طبق گفته اکرم خانم به نقل از الهه خانم عوض کنن . تخت روبیک و کاناپه را بردند و یک کاناپه دیگر آوردند من فقط آوردن و بردن ها را می دیدم . توی آشپزخانه کنار اکرم خانم نشسته بودم و گاهی به او کمک می کردم . دلم پیش پدرم بود که امروز بستری می شد می دونستم که روبیک اجازه نمی ده تنهاش بگذارم و پیش پدرم برم . ولی تصمیم گرفتم شانسم را امتحان کنم . و ازش خواهش کنم با کاظم اقا بروم و برگردم . کار کارگر ها تمام شد . یک کاناپه سه نفره هم پشت در اتاق برای پیام گذاشتند ماندم پس باید اون کجا بخوابه .؟
وقت نهار میلی به غذا نداشتم گفتم صبر می کنم روبیک بیاد ساعت دو انها امدند . نزدیک سالن فریاد روبیک به گوش می رسید . ناله می کرد و گریه .وارد شدند با اضطراب به سمتش دویدم او زودتر منو صدا کرد لعیا ..
رو برا نکارد خم شدم :چیه ؟ چی شده ؟
-لعنتی . تعجب کردم .
-بیا به دکتر نگاه کردم اشاره کرد حرفی نزنم
پیام سرش پایین بود کنار رفتم برا نکارد وارد اتاق شد فریاد روبیک بلند شد کنار در اتاق رفتم می خواستن روبیک رو به حمام ببرند با اشاره از دکتر پرسیدم :چه کار کنم ؟
شانه بالا انداخت . کسی داخل اتاق به فریادهای روبیک اهمیت نمی داد . چون کاری نمی توانستند انجام بدن .
الهه خانم با انگشتان قفل شده و درهم روی مبل کنار در نشسته بود . وارد اتاق شدم . تخت روبیک داشت وارد حمام می شد . کنار تخت ایستادم .دستش را گرفتم و گفتم :چرا داد می زنی ؟
-برای این که درد دارم
-خوب همه انرژیت را برای فریاد زدن بکار می بری تحمّل دردت کم می شه تو دیروز که کلیه هات درد می کرد اینقدر فریاد نزدی . حالا فکر نمی کنم بیشتر از اون درد کنه
دکتر گفت :درد ماهیچه است . منقبض و منبسط شدنش طولانیه
-فهمیدم پس حتما خیلی درد داره .
اشک های روبیک از کنار چشمش به سمت گوش هاش در جریان بود با دست پاکشون کردم و گفتم الان میری زیر اب گرم بهتر می شی . قرار بود با پیام بره حمام . دستم را گرفت و گفت :که تو هم بیا . به ارامشت نیاز دارم .
یک لحظه از جمع خجالت کشیدم ولی بعد گفتم :باشه من با لباس کنارت می ایستم
پیام گفت :من که با لباسم
دکتر برای مزاح گفت :می خواهید ما هم با لباس بیاییم همه خندیدند . روبیک کمی ارومتر شد
-شما هم که عذرت موجه . به چشمانم نگاه کرد و لبخند زد
وارد حمام شدیم . تمام مدتی که پیام او را زیر اب گرم و داخل وان ماساژ میداد و می شست دست روبیک هم چنان دست من بود . گاهی از درد چهره درهم می کشید .
یکی دو بار بهش گفتم :می خوای داد بزنی بزن . . ولی اول اطلاع بده . دست منو ول کن . گوشامو بگیرم . بعد فریاد بزن .
دستم را محکم تر فشار می داد و می گفت :نه تحمل می کنم .
استحمام زودتر به پایان رسید .
به روبیک گفتم :شما برید بیرون من دوش بگیرم بیام
-بیا بعد برو . منظورش را فهمیدم می خواست وقتی هیچ کس نیست برم حمام و لباس عوض کنم و بیرون بیام تا توی چشم دیگران نباشم . چون خودش معتقد بود که وقتی میرم حمام و می یام بیرون یک تازگی دیگری پیدا می کنم
-پس من اینجا می مونم تا تو لباس بپوشی . قبول کرد دستم را رها کرد . روبیک را بردند بیرون روی لبه وان نشستم خدا رو شکر کردم به خاطر ارامشی که به روبیک عطا کرد تا دردش را تحمل کنه
اوای اسمم را که با صدای روبیک بلند شد شنیدم در را باز کردم دیدن اتاق خالیه . روبیک روی یک تخت یک نفره جای تخت قبل من چسبیده دیواره خوابیده بود . اتاق بزرگتر شده بود .
-حالا حمام کن بیا ولی زود . خواستم در را ببندم که صدام کرد لعیا
-بله
-حالا که محرمیم لباس راحت تر بپوش . منظورش را فهمیدم با اشاره انگشت گفتم :بیرونی ها
-فکر اونم کردم با لبخند در حمام را بستم . ولی بعد گریه کردم . چطور می توانستم به روبیک بفهمونم که من فقط محرم او هستم .همسر او نیستم . از خدا خواستم خودش مثل همیشه کمکم کنه تا اینو به او بفهمونه . بعد از دوش گرفتن از داخل چمدون یک بلوز استین کوتاه زرشکی با نقشی اکلیلی از یک نوشته و یک شلوار جین برمودا را انتخاب کردم و پوشیدم . موهایم را با سشوار خشک کردم دورم ریختم و با یک تل که رویش را با گلهای ریز زرشکی تزئین کرده بودند جلوی موهایم را به عقب زدم .نگاهی به خودم کردم پوست سفیدم با رنگ قرمز چنان به چشم می خورد . مژگان بلندم به خاطر مرطوب بودن بلندتر نشان می داد و سایه ای که روی چشمانم انداخته بود چشمانم را سیاهت نشان می داد و بینی کوچک و سر بالایم را بیشتر به رخ میکشید . به قول لیلا لب های مینیاتوریم سرخ شده بود
می خواستم از در حمام بیرون برم ولی پایم نمی کشید درست بود با این قیافه جلوی روبیک ظاهر بشم و توقع داشته باشم که خوددار باشد . ولی چاره نداشتم. روبیک خودش می خواست و اگر مقاومت می کردم عصبی می شد . انقدر معطل کردم که صدای روبیک بلند شد از حمام بیرون امدم سلام کردم . روبیک محو تماشای من شده بود . بعد زمزمه کرد
-حذر از عشق نتوانم . نتوانم
-چند روزی از این شهر سفر کن
-نتوانم . نتوانم
بعد به پاهاش اشاره کرد . رفتم کنارش و خندیدم و دستم را گرفت و گفت :هر دم از این باغ کسی می رسد
-غلط گفتی
-می دونم . شاعر این شعر خودم بودم . هر دفعه که می ری توی حمام بیرون میای انگار یک حوری دیگه وارد می شه . از شرم سرم را به زیر انداختم
-بنشین . لبه تخت را نشانم داد
-ناهار نخوردی . بگم برات ناهار بیارن ؟
-ناهار می خوام چه کار . تو که هستی سیر می شم
-نه بزار غذا تو بگیرم بازم می شینم . ضعف می کنی ها .
به سختی قبول کرد چادرم را سرم کردم و در را باز کردم . پیام روی مبل پشت در نشسته بود . فوری بلند شد
-بله ؟
-با شما کاری نداشتم ناهار روبیک را می خوام بگیرم
-الان میارم .
تشکر کردم و منتظر ایستادم .رفت و با غذا برگشت .دکتر نوع غذای روبیک را عوض کرده بود . ازش گرفتم و برگشتم در را که بستم سینی را روی میز گذاشتم و چادرم را برداشتم
-ببین اگر لباس پوشیده تنم بود الان راحت بودم
-بعد من ناراحت بودم شما راضی به ناراحتی من هستی ؟
-اصلا و ابدا . ولش کن . شما راضی به ناراحتی من هستی
-از این نوعش را با عرض معذرت بپذیرید .چاره ای نیست
-روبیک برت گردونم به عرض تخت بنشینی پاهات رو آویزان کنی ؟
-درد داره ولش کن
-نمیشه . حالا معذرت منو برای ایجاد درد بپذیرید .
پتوی روبیک را کنار زدم و به سختی برش گردوندم تکیه به دیوار داد و نشست . بعد روی تخت کنارش نشستم و غذا را دهنش کردم . وسط غذا گفتم :روبیک دست راستت که کار می کنه . قاشق بدم خودت بخوری ؟
-نه می خوام تو بدی
-بعد دستت کم کار میشه باید بیشتر ازش کار بکشی تا زودتر به حال طبیعی برگردی
-نخوام
-به من رحم کن
-فقط به خاطر توئه . خیالت جمع
توی دلم گفتم :خودم می دونستم تا منو به جای خودت نخوابونی از جات بلند نمی شی ؟؟ ولی زود این فکر غلط را از خودم دور کردم
غذاش که تموم شد
-سیر شدی ؟
-نه
-برم غذا بگیرم ؟
-غذا اره . از دیدن تو نه
بلند شدم سینی را برداشتم دوباره چادرم را سر کردم
-دوباره کجا ؟ بذار پشت در دیگه
-خوب پرستارتون پشت درند تا در باز شه آماده به خدمت می ایستند . این طوری در را باز کنم منو می بینه
-خدا نکنه کسی تورو این طوری ببینه . منکه قدرت جنگ ندارم بعد چه شود
-چای می خوری ؟ برم برات بیارم ؟ بعد از حمام و غذا می چسبه ؟
-نمی خوام از اتاق بیرون بری . نمی خوام
-قول می دم زود بیام
-نه ولش کن
سینی را گذاشتم و در را بستم در حالی که چادر را بر می داشتم گفتم :اگر یک چای ساز و دو تا استکان اینجا بود دیگه مشکل چای نداشتیم . برای شما هم خوب بود که باید مایعات زیادی بخوری
-به مامان می گم دستور ش رو بده . بعد به کنارش اشاره کرد و گفت :اینجا بدو . دلم داشت می لرزید . این محرم بودن هم مایع مصیبت بود . یک کتاب برداشتم و نشانش دادم
-خوبه ؟ بیارم بخونیم ؟
-فرقی نمی کنه .
کتاب را برداشتم و سمت چپش نشستم .چون سمت راست هنوز کارایی نداشت . تکیه دادم به دیوار و مشغول خواندن شدم . روبیک فقط منو نگاه می کرد چند صفحه که خواندم گفتم :گردنت درد گرفت ؟
-خوب چه کار کنم ؟ تو این طرف نشستی
-مجبوری منو اینقدر خیره نگاه کنی ؟
-اره چقدر با هوشی . از کجا فهمیدی ؟
-حالا نوبت تو بیا بخون کتاب را گرفت و بست و گذاشت کنار و گفت :این بهتره بیا همدیگر رو بخونیم .
بلند شدم گفت :کجا فوری فرار می کنی ؟
-اولا تو رو بخوابونم . بسه نشستن . دوما بگم چای بیارن . دهانم خشک شد
-خوب ؟
-سوما بگم آقای نوروزی بیان خدمتتون . اخماشو درهم کرد و گفت :خیلی جنست خرابه .
-آقای جنس اباد شما باید زود به زود قضای حاجت کنید
خندید چادرم را سرم کردم در را باز کردم و پیام را صدا کردم فورا داخل شد و من بیرون رفتم و از آشپزخانه سینی و وسایل چای خوری و یک قوری پر چای را گرفتم و پشت در به انتظار ایستادم در باز شد پیام در حال خارج شدن بود . گفتم:لطفاً یک مقدار صبر کنید .
کنار رفت با سنی چای وارد شدم سینی را روی میز گذاشتم
-میشه خواهش کنم روبیک رو بخوابونید
-حتما بعد برگشت و به روبیک کمک کرد سر جاش بخوابه وقتی او را به حالت دراز کش درآورد .
-بمونید با هم چایی بخوریم . به روبیک نگاه نکردم . رفتم کنار روبیک و فنجان چای را به دستش دادم
-شیرین کردم
-بار اخرت بود مهمان خواستی .
لبخندی زدم و گفتم :خواهش می کنم . نوش جان
-حالا چه طور بخورم . به حالت خوابیده ؟
فنجان را از دستش گرفتم و گذاشتم روی میز کنار تخت بعد رفتم چای برای پیام و خودم ریختم . بسیار مودبانه تشکر کرد و چایش را فورا نوشید و تشکر کرد و از اتاق خارج شد . در را بستم و چادرم را برداشتم . رفتم کنار روبیک گفتم .
-بذار بلندت کنم . چایت را بخور .
در حالی که چشماشو بسته بود لبها شو روی هم می فشرد .
-نمی خورم
-قهر کردی ؟
سعی کردم دستم را زیر گردنش ببرم و بلندش کنم . فریاد زد . ولم کن برو کنار .
از کنارش بلند شد م و رفتم روی مبل دراز کشیدم و مشغول خواندن کتاب شدم در اتاق زده شد بلند شدم چادرم را سرم کردم در را باز کردم پیام بود
-بله ؟
-من تو اتاقتون کتاب دیدم می تونم امانت بگیرم و بخونم ؟
-حتما بیایید بردارید .
وارد اتاق شد روبیک همچنان چشمانش را بسته بود کتاب ها را نگاه کرد چند تایی را که خوانده بودم نشانش دادم
-ما اینها را خواندیم . کتاب های خو بیند
-می تونم همه را بردارم ؟
-بله کتابها برای کتابخانه همین خونه است .بخونید بعد می گذاریم توی کتابخانه .
تشکر کرد خواست بره چشمش به کتاب اشعار سهراب سپهری خورد .
-شما هم به شعر علاقمند ید
-بله خیلی زیاد . گاهی با روبیک اشعارش را می خوانیم و حفظ می کنیم
-خیلی خوبه . می شه همون موقع منو هم صدا کنید با لبخند قبول کردم .
صدای لعیا به من یادآوری کرد که دارم زیادی با پیام حرف می زنم . البته پیام فهمید و س
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - رمان لعیای عشق - blogfa.com , ღ عاشقان رمان ღ - رمان لعیای عشق , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان لعیای عشق , رمان لعیای عشق - رمانکده گلها 27 - blogfa.com , دانلود رمان عاشقانه ی دالان بهشت با لینک مستقیم برای موبایل+اندروید ... , رسانه ی طنز جهنمی - دانلود رمان لعیای عشق با فرمت پی دی اف و ... , دنیای رمان - رمان خودکشی عاشقانه hurieh , رمان ایرانی و عاشقانه بی کسی | رها در باد… کاربر انجمن نودهشتیا ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/23 تاریخ
کد :23367

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا