تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان لعیای عشق


-آماده است . سینی صبحانه را از انتهای آشپزخانه به دستم داد . وارد اتاق روبیک شدم سر جاش نشسته بود . با دیدنم لبخند زد . ریش و سیبیلش کمی سبز شده بود . امروز همه برنامه ها به هم ریخته بود . با سینی کنارش نشستم و گفتم .
-اون طرفی نمی شینی ؟
-نه اینجا بهتره .
براش لقمه گرفتم و به دهانش گذاشتم .
-بعد از یک شب سخت یک صبحانه عالی می چسبه .
-شب سخت . اره . خندید می دونست منظورم چیه ؟
صبحانه اش که تموم شد ویلچر را آوردم و گفتم :بگم آقای نوروزی بیاد بذارت توش ؟
-نه صبر کن.بعد ویلچر را کشید کنار تخت و خودش انداخت توی صندلی.خیلی خوشحال شدم . این اولین بار بود .فهمید که خوشحالم .
گونه اش را نشان داد و گفت :پاداشش .؟
-الان مامانت رو صدا می کنم . مچ دستم را گرفت و گفت :خیلی بد جنسی .
-قبول دارم . جمله تکراری ممنوع . جمله جدید بگو ؟
-اقا محاسن می گذارید ..
-چه کنم می خوام برای خانم متنوع باشم و به من اشاره کرد مبادا از ما خسته بشه ..
با روبیک از اتاق خارج شدیم پیام از جا پرید ..
-منو صدا می کردید چرا خودتون ؟
-اشتباه نکنید خودشون . اشاره به روبیک کردم .
خندید و گفت :واقعاً تبریک می گم . بعد برای مزاح گفت :فکر کنم اگر یک شب دیگه خانم امین بروند و دیر بیان شما راه بیفتید .
-ان موقع می میرم .لطفا نخواهید تجربه اش کنید .
من چیزی نگفتم . روبیک به پیام سپردم و گفتم :من نمیام اتاق ورزش ..
-چرا ؟
-یاد بگیر خودت بری...
-نخوام . بعد با دستش اشاره کرد یعنی بیا ...
با اکراه به دنبالش راه افتادم . تو اتاق ورزش سعی کردیم روبیک را بلند کنیم . تا با دستگاههای که روش می ایستاد و پاهاش حرکت می کرد .مثل پیاده روی ورزش کنه ولی روبیک میله ها رو نمی گرفت . می گفت :بازو هام توان نداره . نمی دونم چرا فکر می کردم داره دروغ میگه . از روبرو رفتم ایستادم روبروش سرم تا شانه اش می رسید .
-دستت رو بذار روی شونه من با هم راه بریم .
پیام گفت :لطفاً برگردید این طرفی . نمیشه حرکت ماشین به سمت جلو ست . پشتم به روبیک کردم .اول متوجه نشده بود.مقصد م چیه . وقتی فهمید روبیک می خواد منو عصای رفتنش کنه به سمت من دوید و گفت .
-آقای منصوریان خانم امین شونه هاشون طاقت نمیاره . اجازه بدید من کمک کنم .
روبیک چند لحظه چیزی نگفت . ترسیدم . برگشتم نگاهش کردم به سختی خودش را روی پاهاش نگه داشته بود .
-با یه دست منو بگیر . پیام دوباره رفت از پشت روبیک از کمرش گرفت و گفت :منم از اینجا می گیرم روشن کنم ؟
-بله .
دستگاه روشن شد سرعتش کم بود هرسه حرکت می کردیم روبیک با دستش منو عقب کشید و به خودش چسباند و به من تکیه داد . حواسش نبود دستهای پیام دور شه . خودم را به طرف جلو کشیدم . و سرم را برگردوندم و با اخم نگاهش کردم . به معنی ببخشید لبهایش تکان خورد . یک ساعت با هم راه رفتیم .
روبیک گفت :بسه دیگه خیلی خسته شدم . دستگاه خاموش شد . روبیک تا دید دست پیام ازش جدا شد خودش رو روی من انداخت . کمر داشت خم می شد یک دفعه احساس کردم سبک شدم . برگشتم پیام روبیک رو از شانه گرفت برای اینکه دستش به من نخوره اونو عقب کشید . روی ویلچر نشوند . روی دستگاه نشستم و دستم را به میله گرفتم . واقعاً خسته شده بودم . این فشار اخری به من وارد شد. تمام توانم را گرفت .
پیام اومد جلوی روم نشست و گفت :چیزی شد خانم امین ؟ یک لیوان اب بیارم و بعد بدون پاسخ از طرف من رفت .
-چی شد لعیا . ببینمت . به سختی برگشتم . و این بار کاملا خدم را روی دستگاه رها کردم و نشستم .
-چی شد ؟ حالت خوب نیست . بلند شو بریم تو اتاق دراز بکش .
-باشه . بزار یک کم حالم جا بیاد . پیام با پارچ و لیوان برگشت . یک لیوان اب میوه برام ریخت .
-بخورید حالتونو جا میاره . می خواستم برای تشکر لبخندی بزنم ولی زیر نظر روبیک باید تلخ بود. آهسته تشکر کردم . کمی از ان خوردم بعد دستم را به سمت روبیک گرفتم .
-بخور.
-نه خودت بخور
-نه دیگه نمی خورم . بگیر دستم درد گرفت
روبیک گرفت نصف شو خورد . دوباره داد به من . پیام درحال نگاه کردن بود .
-نیم خورده مسلمان شفا ست . اگر مریضید بفرمایید و لیوان را به سمتش گرفتم . بعد گفتم :مطمئن باشید ما مسلمانیم . لبخندی زد
-موضوع این نیست .
-اهان بهداشت . و اینا . سرش را تکان داد . .
بقیه اب میوه را خوردم و گفتم :ولی روبیک کاری کرده که من بهداشت رو فراموش کنم الان دیگه میکرو بمون یکی شده . بعد هر سه خندیدیم . لیوان خالی را که دید گفت :بریزم .
-برای من نه برای روبیک نیمه پرش کرد . دادم به دست روبیک اونم لا جرعه سر کشید . و لیوان خالی را به پیام داد .
-پاشو بریم .
-تو برو من میام ؟
-نه می مونم حالت جا بیاد فهمیده بودم چیه ؟؟
چون نزدیک دوره تناوب ماهانه ام بود این سنگینی باعث جلو افتادن اون شده بود از تیری که وسط ستون فقرا تم کشیده شد فهمیدم میترسیدم از جام بلند شم . لباسم کثیف شده باشد . با احتیاط بلند شدم . زیر لباسم روی دستگاه یک لکه خیس مشخص بود ولی چون سیاه بود . رنگ ان مشخص نبود . به روبیک نگاه کردم . اون فهمید . خجالت کشیدم ..
-من می رم تو برو حمام لباس تو عوض کن . پشتت افتضاحه . انقدر خجالت کشیدم که عرق کردم .
ویلچر را به سمت بیرون برد تا پیام که رفته بود پارچ و لیوان را بگذاره داخل نشه .وقتی مطمئن شدم رفتن . توی اتاق دویدم رفتم توی حمام و لباس مو عوض کردم .دامنم را شستم بعد انداختم توی سبد خداروشکر کردم که هنوز از وسایل بهداشتی ماه قبل چند تایی برایم مانده بود .سرم داشت گیج می رفت یک شلوار لی و یک سارا فون صورتی پوشیدم تا روی شلوارم بیفته . و یک پیرهن سرخابی جلو باز را روی ان تنم کردم ولی دکمه هاش را نبستم . تا روبیک اعتراض نکنه . یک شال صورتی هم سرم کردم .از همون در خارج شدم و رفتم به خدمتکاری که کارش تمیز کردنه.
گفتم :دستگاه را تمیز کنه .البته بعد از کلی معذرت خواهی .
اون هم دائم می گفت این وظیفه اش ....
رفتم آشپزخانه گفتم :ناهارمون را به اتاق روبیک بیارند چون آماده برای بردن نبود من نمی تونستم بایستم . پیام از اتاق بیرون امد فکر کنم اونم فهمید اینقدر تابلو حالم بد شد .
-یک قرص مسکن باید بخورید . دارید یا براتون تهیه کنم .
-ندارم و نمی خورم .
-باید بخورید با این حالتون و احوال روبیک بهتره بخورید .
اونم دیگه روبیک را شناخته بود بدون اینکه من چیزی بگم گفت :براتون تهیه می کنم با قدردانی نگاهش کردم .
وارد اتاق شدم . روبیک سر جاش خوابیده بود .
-چقدر زرد شدی . بیا اینجا دراز بکش . بغل دستش روی تخت اشاره کرد .
-نه مرسی می شینم . الان ناهار می ارند . ناهارمون را آوردند . در اتاق بار بود سینی را گرفتم .بیرون را نگاه کردم پیام نبود .
غذا خور شت قرمه سبزی بود و سالاد و دوغ و ماهی و سبزی غذا را گرفتم و دراتاق رو بستم .
-روبیک بلند میشی خودت بخوری.؟
-اره . بعد بلند شد و نشست . نشستم روبروش و مشغول خوردن شدیم . مدتی بود غذامون رو در یک ظرف می آوردند . ماهی رو تمیز می کردم و دهن روبیک می گذاشتم .
-خود تم بخور.
-میل ندارم . با دستش ماهی را از دستم گرفت و دهانم گذاشتم .
-نمی خورم . اصرار کرد ..
-نمی تونم . روبیک اصرار نکن . درحالی که ماهی رو تو بشقاب پرتاب می کرد .
-اونی که بیرونه اصرار می کرد می خوردی نه ؟ منظورش اب میوه بود که به اصرار پیام خوردم
-روبیک آزارم نده . دیدی که اول از دست تو هم خوردم ولی دیگه نمیتونم . تو منو درک کن . پیام یک غریبه است نمی تونستم دستش رو رد کنم .
-حالا بخور.
-نمی خوام سینی را بردار.
-بخور . هنوز چیزی نخوردی .
-یا بردار یا دوباره پرتش می کنم ؟
بلند شدم گذاشتمش روی میز کار کنار تخت .
-هر وقت خواستی بخور . در اتاق رو زدند . رفتم در را باز کردم . پیام دست شو دراز کرد یک بسته قرص بود تشکر کردم قرص رو گرفتم و دراتاق رو بستم .
-چی بود ؟ بردم نشونش دادم
-چیه ؟
-مسکن . دل و کمرم خیلی درد می کرد . میدونی که دانشجوی پزشکییه برام تجویز کرد.
-تو بهش گفتی . چته ؟
-نه اون پزشکه . خودش فهمید . تازه تو که پزشک نیستی فهمیدی .
-اون طور که تو تابلو شدی هر کی دیگه هم بود می فهمید .
-نکنه فکر می کنی عمدی بود .
-نمی دونم از خودت بپرس .
-توچی فکر می کنی ؟
-برای جلب توجه ؟
-تو یا آقای نوروزی ؟
-اگر می دونستم مشکلی نداشتم .
بلند شدم حوصله حرف زدند های این طور را نداشتم شالم را سرم کردم و از در بیرون رفتم .اون هم صدام نکرد پیام داشت غذا می خورد .. رفتم آشپزخانه نشستم . غذاش که تمام شد سینی را اورد .
-اگه میشه شما پیش روبیک باشید من جای شما استراحت می کنم .
-قرص را خوردید ؟
دستم را باز کردم و قرص را نشانش دادم یک لیوان اب اورد گذاشت جلوی روم . تشکر کردم . ایستاد قرص را خوردم بعد رفت . تو اتاق روبیک صداشون رو نمی شنیدم ولی می دونستم دارن حرف می زنن . بلند شدم رفتم سر جای پیام خوابیدم . نمی دونم کی خوابم برد . وقتی بیدار شدم یک رو انداز روم بود . بلند شدم رو انداز رو تا کردم و گذاشتم کنار وارد اتاق روبیک شدم اونم خواب بود . ساعت نزدیک هفت شب بود . دو سه ساعتی خوابیده بودم . رفتم دستشویی تا برگشتم روبیک شده بود بهش لبخند زدم . ولی اخم کرد . و روش رو برگردوند . شالم را مرتب کردم .
خواستم بروم بیرون گفت :
-دوباره کجا ؟
-یک چیزی بگیرم برای خوردن ..
-نمی خوام . محلش نگذاشتم رفتم بیرون سینی چای را گرفتم و آوردم برای خودم چای ریختم و مشغول نوشیدن شدم . وقتی تمام شد . مشغول مطالعه شدم . روبیک از جاش بلند شد و گفت :
-بلند شو برام شیشه بیار . تعجب کردم یعنی چی ؟
-آقای نوروزی را صدا کنم ؟
-اون رفته . وسط اتاق مانده بودم
-برو دیگه رفتم از حمّام ظرفی که مخصوص ادرار روبیک بود آوردم و به دستش دادم بعد روم را برگردوندم . کارش که تمام شد شیشه را به دستم داد بردم توی پا شویه خالی کردم و شلینگ گرفتم . گریه ام گرفته بود خودم را مقصر می دونستم فکر کردم من باعث شدم روبیک پیام رو بیرون کنه . اون به این پول احتیاج داشت . برگشتم توی اتاق روبیک نشسته بود
-برام چای بریز . سنی را بردم کنارش . لبه تخت نشستم به صورتش نگاه نمی کردم دلم نمی خواست از کسی بدم بیاد به نظرم می اومد این گناه است ولی روبیک داشت کاری می کرد ازش متنفر بشم با دستش شالم را باز کرد و روی تخت پرت کرد
-موها تو باز کن . داشت دستور می داد . موها مو باز کردم . سرم را تکان دادم . روبیک فقط نگاهم می کرد . یک لحظه سینی چای را که روی پام بود با دست کناری پرت کرد و موهای منو توی مشتش گرفت . سرم را نزدیک خودش گرفت
-دیگه منو تنها نزار و یک لند هور برام بفرست . فقط خودت اگر خواستی قهر کنی بکن ولی باید پیشم بمونی .
از دردی که توی سرم می پیچید اشکم در اومد . روبیک داشت می دید ولی دلش به رحم نمی امد .انگار به جای دل سنگ گذاشته بودند . هیچی نگفتم .موها مو رها کرد . بلند شدم شالم را سرم کردم رفتم دم در و صدا کردم تا سینی و شکسته ها رو جمع کنند و خودم در این مدت کناری ایستاده بودم . تا کارشون تموم شد . فرش نمازم را پهن کردم و روی ان نشستم و مشغول مطالعه شدم . چند ساعت شد نمی دونم در اتاق رو زدند . وقتی در را باز کردم از چیزی که دیدم خوشحال شدم . و هم جا خوردم . پیام بود سینی شام دستش بود . تشکر کردم . و سینی را گرفتم و رفتم کنار روبیک .
-شام .
-نمی خورم . خودت بخور اضافه شم بریز دور
-نمی خورم . داشتم برمی گشتم .
-خودت بخور
-نمی خورم
-باید بخوری تا تقویت بشی
-یا با هم یا هیچ کس
-باشه بیار . رفتم لبه تخت نشستم به چشماش نگاه نمی کردم . خودش مشغول خوردن شد منم خوردم . اول سوپ خوردیم بعد تصمیم گرفتیم تکه های گوشتی که کباب کرده بودند نمی دونستم اسمش چیه را بخوریم . روبیک اول چنگال زد . تکه ای گوشت جلوی دهانم گرفت . سرم را برگردوندم . با دستش گردنم را برگردوند و گفت
-بخور . تو هم به من بده
با اکراه خوردم .منم تکه بزرگی را برداشتم و نزدیک دهانش گرفتم . خورد
-منو ببین . محلش نگذاشتم
-منو ببین . نگاهش کردم .
-یا خودت اشتی کن یا برای اشتی راههای دیگه رو امتحان می کنم . لبها شو غنچه کرد
سرم را پایین انداختم
-من قهر نیستم .
-ناراحت که هستی ؟
-تو بودی نمی شدی ؟
-قبول کن مقصری . ناخودآگاه اشکم جاری شد
-من چه کار کردم ؟
-تو می دونی من به تو نیاز دارم از این ضعف من استفاده می کنی و منو زجر می دی
-اینطور نیست
-پس معنیش چیه ؟
-معنیش اینکه من حالم خوب نبود . تو توقع ات بالاست .گناه کردم یک ساعت استراحت کردم .اگر تو اتاق می موندم نمی تونستم بگم آقای نوروزی هم بیاد تو اتاق مجبور بودم خودم برم بیرون تا اون بیاد برای منم خیلی سخت بود که جلوی دید این همه خدمتکار و خانواده ات بخوابم ولی کجا می رفتم ؟ چه کار می کردم ؟
سینی را برداشت گذاشت روی میز کنار دستش می دونستم می خواد بغلم کنه
-روبیک به خدا معذرت و قبول می کنم کمرم خیلی درد می کنه . دستش افتاد
-مواظبم دستاشو باز کرد . دست شو گرفتم
-نه حال ندارم . حتی به اندازه سر سوزنی
-ولی من چکار کنم ؟ بغلت نکنم می میرم
-نترس نمی میری . هیچ کس از بغل نکردن یک دختر نمرده
خندید و به نرمی خودش را به سمت من و منو به سمت خودش کشید و نرمتر در آغوشم کشید . سعی می کرد به کمرم فشار نیاره
-غذا سرد شد
-غذای من تویی؟
-ولی غذای من جنابعالی نیستی با این هم پشم و پیله نیستید از خنده ریسه رفت .
-عالی گفتی بیا غذا بخوریم . غذا مونو خوردیم . سینی ها را بردم بگذارم دم در پیام از روی مبلش پرید و اومد جلو
-سینی را بدید به من می تونم روبیک رو ببینم . درحالی که سینی را به دستش می دادم
-می پرسم ازش ؟ سینی را برد
-شنیدی ؟
-اره بگو بیاد . خودت برو بیرون
پس من اشتباه کرده بودم پیام و روبیک با هم قرار و مدار داشتند . رفتم بیرون . با اکرم خانم صحبت می کردم که پیام اومد گفت :روبیک تنهاست .
از اکرم خانم خداحافظی کردم یک پارچ اب و لیوان گرفتم و به اتاق رفتم . تختم کنار روبیک آماده بود . اول جا خوردم . پس روبیک جریان صیغه رو به پیام گفته بود . اصلا برام مهم نبود . رفتم حمام دید یک سری لوازم بهداشتی مخصوص ان دوران داخل کمدی است که مخصوص این وسایل بود حالا فهمیدم پیام کجا رفته بود . بغضی هاشونو اصلا نمی شناختم . شروع به خواندن کاغذهای معرفی و بروشورها شون کردم .یکی از انها رو استفاده کردم . مسواک زدم و خارج شدم . چقدر از روبیک راضی بودم نمی دونستم این قدر با فکر و فهمیده است .از عقیده خودم خنده ام گرفت . بعدازظهر قدمی تا تنفر و اخر شب رسیده به مرز عشق
بلوزم رو در آوردم با شلوار لی و سارا فون رفتم روی تخت و شروع به بافتن مو هام کردم . روبیک فقط نگاهم می کرد .
-چرا می بافی شون من عاشق اینم که موهات روی بالشت پخش بشه
-بعد صبح نصف بشه
-چرا چه ربطی داره ؟
-چون گره می خوره . و موقع برس کشیدن می ریزه
-خوب بریز بالا ی بالشت تو که موقع خواب زیاد تکان نمی خوری منم مواظبم
-مگه تو تا صبح بیداری ؟
-تقریبا . موها مو باز کردم . همان طور که گفته بود ریختم بالا ی بالشت و خوابیدم
-کاری نداری ؟
-پیام انجام داده . مسواک هم زدم . خیالت راحت
خندیدم
-اگه تو بغل من بخوابی ناراحت می شی ؟
-اره
-پس تو راحت باش . بعد مثل بدبخت ها نگاهم کرد . هر چه خواستم بی خیال بشم نمیشد . خودم رابه سمتش کشیدم دستش را باز کردم و روی بازوش خوابیدم
-متشکرم اگر این کارو نمی کردی اروم نمیشدم . بابت بعدازظهر متاسفم منو ببخش
-باشه حالا سعی کن بخوابی . و خودم خوابم برد . فکر کنم اثر قرص ها بود
روزها می گذشت . روبیک خیلی کم و به سختی می تونست راه بره ولی از نظر اجتماعی بهتر شده بود . با پیام تقریبا دوست شده بود گاهی هر دو منو دست می انداختند . و می خندیدند . البته نه با بی ادبی مثلا راجع به شعری که بد می خوندم یا یک نثر ادبی که نمی دونستم کجا تمامش کنم . دکتر راد از پیشرفت روبیک راضی بود .پدرم را نمی دیدم ولی می دانستم حالش خوبه و به سر کارش برگشته . جواب کنکور امده بود من در رشته فیزیک هسته ای قبول شده بودم اولین نفر پیام بود که بهم خبر داد .انقدر ذوق کردم که نهایت نداشت . روبیک اصلا خوشحال نشد . نزدیک دوماه از صیغه مان می گذشت و دو ماه دیگر باقی بود . خواستههای عاطفی روبیک بیشتر نشده بود در همان اندازه محبت کردم و درآغوش گرفتن و نوازش مو هام بود . نه بیشتر کنارش می خوابیدم ولی حتی یک بار ازم یک خواسته نامشروع نداشت . در حالی که می دانستم حق است و شرعاً ایرادی بهش نیست ولی او حرمت را نگه می داشت . برای ثبت نام در دانشگاه با روبیک درگیر شدم او میگفت که نمی خواد من برم دانشگاه از عصبانیت داشتم می مردم من این همه زحمت کشیده بودم وقتی بهش گفتم که فردا برای ثبت نام می رم خیلی راحت گفت بهم اجازه نمیده و اگر اصرار کنم می گه درها را قفل کنند و اصلا شوخی نمی کرد .اول باورم نشد ولی وقتی دیدم جدیه . فهمیدم شوخی در کار نیست .
-نمی تونه این کار را بکنه
-می تونم من نمی خوام تو بری دانشگاه و از دسترسم دور بشی .هر چی گفتم .قانع نیم شد از پیام کمک خواستم او هم موفق نشد . الهه خانم هم مثل همیشه گفت مشکل رو خودتون حل کنید . یاد دکتر راد افتادم از اتاق روبیک و جلوی روی اون تماس گرفتم و جریان رو به دکتر گفتم .
گفت بعد از ظهر میاد تا باهاش حرف بزنه . بعد از ظهر منتظر دکتر بودم روبیک روی ویلچر نشست و با هم به تراس رفتیم . مشغول خوردن میوه بودیم که دکتر امد . من خوشحال شدم و لبخند زدم . و این از دید روبیک دور نماند .
-حامی ات امد
جوابش رو ندادم . بلند شدم با دکتر احوالپرسی کردم با لبخند جوابم را داد . یک جعبه شیرینی و یک کادو دستش بود . جعبه را روی میز گذاشت و جعبه کادویی را تقدیم من کرد .
-بابت چی ؟ باید مدیون محبت شما باشم ؟
-بابت قبولی در بهترین رشته مهندسی دانشگاه شما بسیار با استعداد ید خانم من به شما افتخار می کنم توچی روبیک ؟
بسته رو قبول کردم . روبیک جوابش رو نداد و به یک سلام اکتفا کرد . ولی چشمش به کادو میان دستم بود . پیام هم از سالن خارج شد و به ما پیوست . وقتی بسته را دست من دید
-به به خانم امین کا دو گرفتید ؟ حالا چی هست ؟
دکتر گفت -بازش کن ببین خوشت میاد
چشمان روبیک تنگ شده بود . می دونستم این اول عصبانیت بود . کادو را آهسته باز کردم یک جعبه زیبا درون اون بود . جعبه را باز کردم شروع به زدن یک ملودی ملایم کرد . چشم ها رو بستم
-عالیه . من همیشه دلم می خواست همچین جعبه ای داشته باشم . دکتر لبخند زد
پیام گفت -جعبه خالیه ؟ تازه متوجه شدم و داخلش را نگاه کردم یک پلاک زیبا و زنجیر داخل ان بود . درش آوردم یک طرف ل و طرف دیگر حرف ر . اول اسم لعیا و روبیک . حک شده بود . پلاک توی دستم می چرخید . به هوش دکتر آفرین گفتم . روبیک نیش خند می زد .
دکتر گفت :حالا هر جا بری اسم این روبیک ما با شماست تا فراموش نشه البته هیچ وقت فراموش نمیشه .
به روبیک نگاه کردم یعنی چکار کنم ؟ سرش را پایین انداخت . دوباره توی جعبه گذاشتم و درش را بستم
دکتر گفت :خوشت نمیاد
-چرا واقعاً عالیه . ولی بعدا گردنم می اندازم .
دکتر گفت :فردا برای ثبت نام می ری ؟
روبیک گفت :برای چی ؟
-از خانم امین پرسیدم فردا برای ثبت نام می ره یا نه ؟
روبیک خم شد و درحالی که با انگشت ها ش بازی می کرد گفت :لعیا فردا جایی نمی ره .
با اضطراب نگاهش کردم ولی اون نه به من نه به هیچ کس نگاه نمی کرد
-نمیشه که ثبت نام وقت داره نهایتا پس فردا باید برن
-ثبت نامی در کار نیست . و خودش را از روی میز بلند کرد و به پشتی صندلی تکیه داد .ازش ترسیدم تمام سرنوشت من به این تصمیم بستگی داشت . او داشت همه چی رو خراب می کرد
-شوخی نکن . اینطور که نمیشه ؟
-چرا نمیشه ؟ اون جایی نمیره من نیاز به پرستاری شبانه روز دارم . قرارمون از اول این بود . بعد شم اون الان همسر منه . به نوعی من صاحب اختیار شم و بهش اجازه نمی دم
-روبیک اشتباه نکن . او فقط برای دوماه دیگه اینجاست .
روبیک به سختی خودش رو کنترل کرد و این رفتارش مشهود بود .
-نخواه که برای این دوماه سرنوشتش عوض بشه . اون به تو خیلی کمک کرده تو هم اینجوری بهش کمک کن
-چرا دو ماه دیگه میره ؟؟
-خوب تو که خدا رو شکر حالت خوبه . مدت صیغه هم تموم میشه . موندن من لزومی نداره
-این همه خدمه اینجاست یکی بیشتر موردی نداره . به صورت دکتر و پیام نگاه کردم . هر دو سرشونو زیر انداختن تا منو نبینن .
با عصبانیت گفتم :ولی من خدمه نیستم فقط و فقط برای دو ماه دیگه اینجام اینو تو گوشت فرو کن . بعد بلند شدم .
روبیک هم بلا فاصله بلند شد صندلی از پشتش به زمین افتاد . مچ دستم را گرفت .
-فعلا که هستی ؟ پس حرف گوش می کنی و دور دانشگاه را خط می کشی ؟
حالا دیگه داشتم گریه می کردم گفتم :از دوماه دیگه اسمم را نمی نویسند باز باید درس بخونم ایا سال دیگه قبول بشم یا نه .
روبیک شانه بالا انداخت.دکتر خواست حرفی بزنه ولی روبیک چنان نگاهش کرد که سکوت را برگزید.به سمت حیاط دویدم .نمی خواستم برم توی اون اتاقی که همه سرنوشت منو خراب می کرد . روی یکی از نیمکت ها نشستم.کمی که گذشت صدای دکتر منو متوجه اون کرد .
-گریه نکن . با گریه کار درست نمیشه .
-شما بگو چکار کنم ؟
-فردا من می رم دنبال لیلا خانم می برمش به جای تو با مدارک تو برای ثبت نام بعد که خیالمون از ثبت نام راحت شد یک نامه پزشکی برات درست می کنم و دو ماه مرخصی رد می کنیم . این طوری ثبت نامت محفوظه . خوشحال شدم نه ذوق کردم نزدیک بود دست بندازم گردن دکتر و ببوسمش او منجی من بود ...
-واقعاً میشه ؟
-اره ولی به روبیک نگو . شاید از طریقی می شناسیش که کاری انجام بده برنامه های ما رو بهم بریزه .
-چشم .
بالای تراس رو نگاه کردم . روبیک مشغول نگاه کردن ما بود . دکتر هم دید خداحافظی کرد و رفت .
-راستی می دونی عروسی لیلا خانم هفته دیگه است ؟
-چی ؟ رفتم سمتش ...
-مگه بهت نگفتن ؟
-نه روبیک نمی گذاره جواب تلفن بدم هر کی زنگ می زنه گوشی را بمن نمی ده یک بار با لیلا پشت تلفن دعوا کرده و گفته حق نداره تلفن کنه . زنگ بزنه . سرش را تکان داد و گفت
-به سامان می گم کاری رو که خراب کرده بیاد درست کنه اون این نون رو تو کاسه تو گذاشت .
-اون بنده خدا قصدش خیر بود اون صیغه کار ها رو خراب کرد .
-پس من متاسفم ..
-نه شما مقصر نیستید . من زندگی پدرم را با این کار بدست آوردم .
روبیک دیگه طاقت نیاورد . فریاد زد :لعیا ...
دکتر گفت :مواظب خودت باش . به پیام هم سفارش تورو کردم ولی توی اون اتاق با در بسته با یک دی ... ولش کن خداحافظ .
خداحافظی کردم و برگشتم تا به روبیک رسیدم دستم را گرفت و پشت خودش می کشید .عجیب بود الان می دیدم که روبیک راه می ره .
-روبیک تو داری راه میری .
ایستاد و به خودش نگاه کرد انگار که هیچ وقت روی تخت و ویلچر نیفتاده بود دوباره حرکت کرد دم در اتاق منو هل داد داخل اتاق و خودش وارد شد و در را بست.ازش می ترسیدم الان که جلوی روم با
برچسب ها: رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان لعیای عشق , رمان لعیای عشق - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ عاشقان رمان ღ - رمان لعیای عشق , کتابخانه رمان - 78-رمان لعیای عشق , رمان لعیای عشق - رمانکده گلها 27 - Blogfa , رسانه ی طنز جهنمی - دانلود رمان لعیای عشق با فرمت پی دی اف و ... , دانلود رمان عاشقانه ی دالان بهشت با لینک مستقیم برای موبایل+اندروید ... , دانلود رمان با عشق شدنیه مخصوص گوشی های اندروید - سایت سرگرمی و ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/20 تاریخ
کد :23014

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا