تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
عشق توت فرنگی نیست4


-اي بدك نیست؛ الان راحته بعدا پدر درمی آره.
هر چقدر اصرار کردم جلوي قنادي نگه نداشت. حتی از مقابل قنادي هم رد نشدیم. مدام می گفت: بابا و مامان که قند
دارن، منم که رژیم لاغري دائم العمر دارم. شیرینی واسه کی می خواي بگیري؟
-آخه زشته دست خالی.
-چه زشتی عزیز من؟ مگه داري خونه غریبه می ري؟ تازه اولین بارتم نیست. قبلاها که ادم بودي و می اومدي هفته
هفته چتر پهن می کردي.... یادت رفته؟
-نه ولی اونوقت با خانواده بودم.
-اونام مهرتاش بودن مام مهرتاشیم دیگه... رسیدیم.
-بهی زشته ها!
-باز گفت. باز گفت. دختر اینقدر تکرار نکن. زشت پیرزنه که ارایش کنه، حالا بیا بریم.
زنگ رو زدیم و رفتیم تو. بهنام و عمو و زن عمو اومدن استقبال. وقتی تو بغل عمو قرار گرفتم احساس آرمش کردم،
بوي بابامو می داد و چقدر دلم براش تنگ شده بود. زن عمو با مهربونی صورتم را بوسید و احوالپرسی کرد.
بهنام چه قدي کشیده بود، بهش گفتم: واسه خودت مردي شدي ها! دفعه قبل این قدري بودي.
بعد با دست تا کمرمو نشون دادم.
صورتش سرخ شد، صداش دو رگه بود. شونزده ساله بود، درست هم سن و سال ترنج! زن عمو خیلی زبر و زرنگ
بود، یه زن ریز میزه فلفلی. براي من و بهنوش چایی با بیسکویت آورد: ترمه چه خبرا؟ بابا چطوره؟ سودابه جون!
تورنگ و ترنج! همه خوبن؟
-سلام دارن خدمتتون.
-واي عزیزم هر دفعه که می بینمت از دفعه پیش خوشگلتري. بزنم به تخته چشم نخوري.
بهنوش دخالت کرد: بذار چشم بخوره؛ چه معنی داره دختر این قدر خوشگل باشه. تو هر مهمونی پا بذاره کار و
کاسبی بقیه دخترا کساد می شه.
یه نگاه دقیق به من کرد : خدا ترمه رو سر حوصله و با دقت افریده. هیچ عیب و ایرادي نداره. نه تو صورت نه تو
اندام.... حالا رفتارش رو یگی یه ذره! بد که نه! گنده! زبو تلخ و پر رو!
زن عمو اخم کرد: بهنوش!
با خنده گفتم: بذار بگه زن عمو، من که بدم نمی اد؛ اخلاقش درست به خودم رفته.
-اخلاق تو به من رفته، مثل اینکه بیست ماه از تو بزرگترم.
یواش در گوشش زمزمه کردم: شتر از همه بزرگتره!
ناخن هاشو فرو کرد تو بازوم: وقتی می گم پر رویی، نگو نیستم.... دختر یه ذره غذا بخور. به هر جات دست می زنم
پوست و استخوانه! لاجون مردنی.
عمو هادي ادمد روبه روم و شروع کرد با من حرف زدن. اولش حال همه رو پرسید، دومش یه عالمه گله که چرا
بهشون سر نزدم و سومش از کار و بار بابا سوال کرد. با حوصله جوابشو دادم. می دونستم خیلی نگران وضعیت
اقتصادي کارخونه باباس.
پاشو انداخته بود رو پاش و پشت هم سیگار می کشید. از لحاظ ظاهري اصلا به بابام شباهت نداشت ولی روحیه و
رفتارشون با هم مو نمی زد.
شام رو تو محیطی گرم و دوستانه اي خوردیم،بعد با بهنوش ظرفها رو شستیم.رفتیم تو اتاقش،تو که رفتم سوت

بلندي کشیدم:اینجا اتقه یا دیوونه خونه!خودشو پرت کرد روي تخت:ظاهرا اولی،ولی به دومی بیشتر شباهت داره.
-مثل اینکه امسال شلختگی مد شده.هیچ کس به اطرافش و تمیزیش توجه نمیکنه.
بهنوش شرمنده شد:باور کن وقتشو ندارم.واحداي عملی درسشام وقتمو میگیره.درضمن زیاد خونه نیسیتم.
-من تحمل بهم ریختگی رو ندارم.کمکت میکن جمع شه.
-ول کن ترمه؛میخوایم دو دقیقه کنار هم باشیم.
-نه نمیشه اینجا خیلی شلوغه.
از جا پا شد:الان درستش میکنم.
در کمد دیواري رو باز کرد،خندیدم:مثل کمد اقاي وویی میمونه.
تموم لباسهایی که روي صندلی ،تخت و کف اتاق بود ریخت تو کمد،گفتم:
بهی خجالت بکش!
با بیخیالی گفت:برو بابا حال نداریم...
کتاباشو جمع کرد زیر تخت و بقیه خرده ریزا رو ریخت تو سبد،دستاشو بهم مالید:دیدي چه تمیز شد.
یواش گفتم:اره جون عمت.
به قهقه خندید:ترمه حوصله اي داري ها
-من عادت کردم.اگه نامرتب بود مامانم پدرمو در می اورد.
شروع به سوهان کشیدن ناخنهایش کرد:میدونی که مامان من هم خیلی رو تمیزي حساسیت داره.اوایل دائما با هم
میجنگیدیم.بعدا دیدي زورش به من نمیرسه.بهش گفتم فک کن این یه اتاق تو این خونه نیست.منم صبح به صبح
درشو قفل میکنم که حتی وسوسه نشی بري توش...حالا یه مدته به توافق رسیدیم از اتاق بنده صرفه نظر کنیم.
-خودت کلافه نمیشی؟
-نه عادت کردم.این چیزا رو ول کن....بیا به زندگی برسیم عزیزم.
اومد کنارمو دست انداخت دور شونم:ترمه خیلی دلم برات تنگ شده بود
صورتشو بوسیدم:فدات شم عزیزم.منم همینطور
-اره جون عمت.دیدم چقدر اومدي بهم سر بزنی
اهی کشیدم:راستش زیاد دل و دماغ نداشتم...والا از خدام بود با تو باشم.
-غم دنیا رو نخور...دو روزه میگذره.پس بذار بهت خوش بگذره.
-تعریف کن ببینم!از عاشق عزیزت بگو.
از جا پا شد:بذار اول عکسشو نشونت بدم.
از میون یه کتاب یه عکس دسته جمعی بزرگ اورد بیرون.گرفتم دستم،توضیح داد.یادگاریه.اولین کاري که من
طراحی صحنشو دادم.کارگردانشم کیوان بود.
-پس اسمش کیوانه؟!حالا کدومشونه.
-حدس بزن.
یه کم فکر کردم:با توجه به سلیقه ي عجیب غریب تو قائدتا باید این پسره که موهاشو بسته و ریش سبیل داره باشه.
هیجان زده گفت:افرین ترمه.خوب حدس زدي،خودشه!به نظرت چجور ادمی میرسه؟
-از روي عکس که نمیشه قضاوت کرد اما ظاهرش بد نیست.به نظر جدي میرسه.
بهنوش بشکنی زد:دقیقا!باید ببینیش...از این بچه سوسولا نیست.پسر خود ساخته و متکی به خودیه!

-اگه این طوري باشه عالیه...دوستش داري؟!
-چه سوالی؟معلومه عاشقشم!...این جوري چشماتو ریز نکن؛اونم دوستم داره.
ظاهر کیوان چیزه بدي نشون نمیداد ولی من هیچ وقت از رو ظاهر دیگران قضاوت نمیکردم؛پسر لاغر و قد بلندي
بود،موهاي خیلی روشنی داشت و پوستی سفید!ولی رنگ چشماش معلوم نبود،از بهنوش پرسیدم،جواب داد:چشماش
قهوه اي تیرست.
-رفتی گشتی یه نفر رو پیدا کردي از لحاظ ظاهري بر عکس خودته ها!
-همینش خوبه دیگه.
با شرم و خجالت گفت:قراره همین روزا بیاد خواستگاري.
عکسشو برگردوندم:پس موضوع جدیه...بهت تبریک میگم.
-قراره نامزد کنیم و صبر کنیم تا درس من تموم شه.اون وقت بریم سر خونه زندگیمون.
خوشحال شدم:این طوري خیلی عالیه.
-اخه دو تا خواستگار سمج پر و پا قرص دارم که پاشنه در خونه رو از جا کندن.منم از هیچ کدومشون خوشم نمی
اد.کیوان که جریانو فهمید گفت"باید به رابطه امون رسمیت بدیم"
-به جاي تعریف از همسر ایندت پاشو برو دو تا چایی دیشلمه بریز.
قبل از اینکه از در پاشو بذاره بیرون پرسید:تو چی؟واسه خودت کسی رو دست و پا نکردي؟
-نه تو فکرشم نیستم
-دروغ نگو.مگه میشه با این ریخت و قیافه پسرا تو رو راحت بزارن.یه چیزي بگو که باورم بشه.
یاد خسرو افتادم،البته اون بیشتر واسم حکم مزاحم رو داشت.نه کسی که ارزش داشته باشه فکرمو مشغولش کنم:بهی

قرار شد بري یه چاي بیاري ها!اگه نمیري این قدر دنبال بهونه نگرد.خودم میرم میریزم
پاشو اورد جلوي صورتم:دو تا گاز بگیري بد نیست!
رفت:عجب پاچه اي میگیري.
سه دقیقه بعد با دو تا چایی اومد تو:چایی جوشیده بود،مجبور شدم کیسه اي بندازم،میخوري که!
-اره،چرا نخورم....از قدیم و ندیم گفتن مهمون خر صابخونست
با دقت نگام کرد:عجب خر خوشگلی هم هستی.
دماغشو کشیدم:
توهین به اصل و نسب خانوادگی؟!باید تو رو اعدام کرد.
فصل چهارم
خسرو روبه روم وایساده و راهمو بسته بود.با اون چشماي وقیح و هیزش خیره نگام میکرد و گوشه سیبیلشو
میجوید،به طرف راست رفتم ولی باز مقابلم بود،ترس رو گذاشتم کنار،تموم نفرتمو جمع کردم تو چشماشو نگاش
کردم:اقاي محترم،لطفا برین کنار میخوام رد شم.
سرشو انداخت بالا:نوچ
دیگه حسابی عصبانی شده بودم:یعنی چی اقا؟این چه طرزه رفتاره؟
با لحن زشتی پرسید:کجاش بده؟من که عیبی نمیبینم.
به طرف چپ رفتم ولی بازم سد راهم شد:زشته اقا،قباحت داره
سرم پایین بود،شنیدم که گفت:کی گفته عاشقی زشته؟

نفسم بند اومد:حرفتو نشنیده میگیرم.

صداش گرفت:خوش ندارم نشنیده گرفته بشه.عادت ندارم هیچ کس رو حرفم حرف بزنه.روشن شد؟
-عجب گیري افتادم.اقا بزارین رد شم
-چرا اینقدر سرسختی؟مگه من چی کم دارم؟مثل خودت داشجوام...خوش تیپ هم که هستم،پول و پله هم که
فراوون؛از همه مهمتر دوست دارمو عاشقتم...پس چرا دست رد به سینم میزنی؟
هر قدر بیشترحرف میزد بیشتر منزجر میشدم.از لحن حرف زدنش خیلی بدم اومده بود با اینحال خواستم از در
دوستی و معرفت وارد شوم.ما با هم دیگه توي یک دانشکده درس میخوندیم همه حکم اعضاي خونواده رو داریم.من
به تموم هم کلاسیام به چشم خواهر و برادرم نگاه میکنم...
اجازه نداد حرفمو تموم کنم :نچ نشد اومدي نسازي من بخودم به تعداد کافی خواهر و برادر دارم براي همین هم
دنبالش نیستم.ببین دختر خوب من از تو خوشم اومده راحت بگم دلم پیشت گیر کرده پس توام انقدر واسه من ناز
نکن چون اول و آخرش مال خودمی.
اصلا حد و حدوده خودشو رعایت نمیکرد دلم میخواست چنان میزدم توي دهنش که پر خون بشه.اما به ملاحظه این
که چشمم توي دانشکده به چشمش میافته و ممکنه برام دردسر درست کنه منصرف شدم.صدام میلرزید و من از این
وضعیت خوشم نمیاومد.میخواستم قوي ظاهر شم اما واقعا از این هم کلاس بی شرم و بی نزاکت میترسیدم بذارین
برم.
بر خلاف تصورم خودشو کشید کنار :برو عزیزم دوباره میبینمت.
پاهام ناي رفتن نداشت بند کیفمو محکم گرفتم و تا جایی که میتونستم سریع از کنارش رد شدم صداشو شنیدم:حیف
دختر خوشگلی مثل تو نیست که اینطوري اخم کنه!
پشت سرم راه افتاد :قشنگ خانم بذار برسونمت خوش ندارم این موقع غروب تک و تنها بري خونه ماشین هست
قابل بدون برسونمت ...حالا چرا پا تند میکنی؟ماشینم خوبه یه ماشین مدل بالا بیا امتحان کن.
چه حس بدي داشتم پسره نفهم هیچی سرش نمیشد.مستاصل مونده بودم با این وضعیت درس خوندن برام سخت
شده بود این قدر عصبی و بهم ریخته بودم که منتظر اتوبوس نشدم براي اولین تاکسی خالی دست تکون دادم و سوار
شدم.
کاش میتوانستم از تارخ بخوام چند باري بیاد دنبالم تا این بیشعور ببیندش و بعدا که مزاحم شد به وسیله تارخ
تهدیدش کنم.اما حیف که نمیشد!شاید بهتر باشه به انتظامات دانشگاه متوسل بشم ولی اینطوري ممکن بود خودمم
برم زیر سوال.
چه شرایط بدي داشتم این از دانشگاه اونم از خونه!طوري شده بود که اصلا دلم نمیخواست پامو تو خونه تارخ بذارم
.گلپر در برابرم جبهه گرفته بود و به هر نوعی که شد بهم حمله میکرد.
اون گلپر مهربون و دوست داشتنی که یه عمه میگفت و صد تا عمه از کنارش میپرید دیگه چشم دیدن سودي جونو
نداشت اینطوري تکلیف منم روشن بود اونقدر سرد برخورد میکرد که نگو.دائم فکر میکرد تارخ بمن کمک مالی
میکنه در حالیکه خداي بالاي سر شاهد بود که تو این سه ماهه حتی یه قرونم ازش نگرفته بودم عرصه بهم تنگ شده
و دنبال راه فرار میگشتم.میدونستم بیشتر از این نمیتونم روي موندن توي خونه تارخ حساب کنم و میبایست یک فکر
اساسی بکنم.منکه از دستم بر می اومد چرا تا اون لحظه فکر تدریس نیفتاده بودم؟
آره بهترین راه همینه به یه آموزشگاه سر میزنم و خودمو معرفی میکنم.اگه دستم بره توي جیبم میتونم واسه خودم

خونه اجاره کنم.خدا رو چه دیدي!شایدم مشکل کاري بابا حل شد و از این گرفتاري خلاص شم.

تو همین فکر و خیالا بودم که رسیدم خونه...رفتم تو بازم خونه مثل پلو بود گلپر دست به سیاه و سفید نمیزد و توقع
داشت همه کارا رو من انجام بدم یه استکان جابجا نمیکرد.
با خستگی رفتم تو اتاق نه میل به شام داشتم نه حال و حوصله کار کردن !نیم ساعت که گذشت تارخ اومد صداي پرناز
و قمیش زن داداش عزیزمو شنیدم که منو صدا میکرد:ترمه جون چاي دم میکنی؟
یعنی اینکه بیا چاي دم کن و خونه رو جمع و جور کن و یه شامی چیزي ام بذار جلومون...بخدا خیلی رو داشت درسته
که من همون یکی دو روز اونجا نبودم ولی حقم این نبود باهام این رفتار بشه.
در حالیکه دندونامو درهم فشار میدادم از اتاق اومدم بیرون گلپر خانم مثل عروس شده بود آرایش کرده و
مرتب!خدا رو شکر هنوز یادش نرفته موقع اومدن تارخ به سر و صورتش برسه.البته فقط همین یه کار بیادش مونده
بود.
به تارخ سلام و خسته نباشید گفتم و رفتم تو آشپزخونه ...تا چاي حاضر بشه یه دستی به سر و روي آشپزخونه کشیدم
چاي رو که آوردم و نشستم گلپر گفت:امشب بدجوري دلم ماهی میخواد.
تارخ همونطور که چایی اش را بی ملاحظه هورت کشید گفت:تو خونه نداریم؟
گلپر تابی به گردنش داد و با اخم پر نازي گفت:اولال که نداریم ثانیا که داشته باشم تو که حال و روز منو میبینی بوي
زهم ماهی حالمو بهم میزنه!
تارخ خندید:آهان خوب یه دفعه بگو بریم رستوران ماهی بخوریم دیگه.
گلپر خندید:خوشم میاد خوب میگیري.
باشه خانم هر چی شما بفرمایید یه دوش بگیرم و بریم.
تو دلم یه نفس راحت کشیدم آخیش پس امشب آشپزي نمی افته گردنم
تارخ فنجون خالی رو گذاشت تو سینی:دستت ددر نکنه ترمه.
نوشه جان.
سینی رو برداشتم و رفتم آشپزخونه تارخ هم رفت حموم.گلپر دست به کمر و پا کلی آه و ناله از جاش بلند شد:دیگه
این کمر واسه من کمر نمیشه.
با احتیاط بطرف اتاق خوابش رفت.استکانارو آب زدم و اومدم نشستم روبروي تلویزیون و شروع به تماشا کردم.در
واقع هیچی نمیدیدم فکرم بدجوري مشغول بود تارخ و گلپر حاضر و آماده از اتاق بیرون اومدن.تارخ با تعجب
گفت:تو چرا حاضر نیستی؟
صورت گلپر درهم شد جواب دادم:خسته ام ترجیح میدم استراحت کنم.
ولی شام نداریم که!نمیشه گرسنه بمونی.
بالاخره یه چیزي واسه خوردن پیدا میکنم.
تارخ رو به گلپر با لحن خاصی گفت:تو بهش بگو عزیزم شاید حرف تو را گوش کنه.
گلپر با لبخند زورکی که بیشتر شبیه دهن کجی بود گفت:هر جور راحته!نمیشه که بزور ببریمش لابد خودش صلاح
میدونه تنها باشه.بچه که نیست دستشو بگیریم و دنبال خودمون بکشیمش.
نگاه تارخ کدر و تیره شد رو بمن گفت:هنوز وقت داریم اگه دوست داري سریع حاضر شو.
نه شما برین بهتون خوش بگذره.

گلرخ بازي تارخ را گرفت و گفت:بریم دیگه!از گرسنگی ضعف کردم
تارخ با بی میلی رفت بعد از رفتن اونا پریشون و ناراحت به دیوار کوب روبرو خیره شدم آه تلخی کشیدم:دیگه
موندنم توي این خونه صلاح نیست باید جل و پلاسمو جمع و گورمو گم کنم نباید بذارم این دو زار حرمت و احترامی
که مونده از بین بره...میرم پیش شاداب.
رفتم سروقت تلفن شماره گرفتم اشغال بود نیم ساعتی پشت خط موندم تا بالاخره ارتباط برقرار شد شاداب گوشی را
جواب داد :بله.
بله و زهرمار این فک آخر سر سرطان میگیره.
جنابعالی مواظب فک خودت باش.
من بیچاره کسی رو ندارم که بخوام باهاش حرف بزنم.
صداشو آورد پایین:بنده هم مثل جنابعالی ملکه اخلاق بود.
تعجب کردم:ا...از کی تاحالا؟
چند روزي هست گوشی تلفن ازش کنده نمیشه البته براي ما که بد نشد تازگی ها خوش اخلاق شده.
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
چه خبر؟چه کاري میکنی؟
چیکار دارم بکنم؟هیچی؟کلفتی!تازه یه دستت درد نکنه هم نمیشنوم...وظیفه مه.
صداي شاداب لرزید:از قدیم و نیدم گفتن لطف مدام حق مسلم میشود تقصیر خودته عزیزم از روز اول کاري کردم
فکر کنه وظیفه ته همه کاراشو بکنی واقعا که!ببینم این آقا داداشت بهش چیزي نمیگه.
من طوري رفتار نمیکنم بفهمه ناراحتم.نمیخوام تو زندگیشون مشکلی پیش باید.

ملاحظه ام حدي داره دختر کجا رفت اون زبون تلخ و درازت؟
سرجاشه ولی حال و نا واسش نمونده.
چند لحظه سکوت برقرار شد روم نمیشد بخوام چند روزي مهمونش باشم.انگار فکر منو خوند چون با مهربونی
گفت:ترمه جون ساك و وسیله هاتو جمع کن بیا اینجا دیگه تا امتحانات آخر ترم چیزي نمونده با این وضعیت اونجا
نمیتونی درس بخونی از کارخونه زیاد نمیاري.
کارخونه یه طرف ناز و اداي خانم یه طرف.
پس معطل چی هستی جمع کن بیا.
من من کردم :هم خونه ایات چی؟
ساغر که از خودمونه اون دو تا هم فکر نکنم حرفی داشته باشن نهایتش اینکه چند وقت دیگه یه خونه جدید میگیریم
...ول کن این حرفارو کی می آي؟
فکر کنم فردا...
-باشه قدمت رو چشم عزیزم.منتظرتم.
با خوشحالی تلفنو قطع کردم!واسه خودم یه چایی ریختم و شروع به محاسبه کردم؛اگر چند تا شاگرد خصوصی برام
جور شه میتونم تو اجاره و خورد و خوراك کمک کنتم،پولی که بابام می فرسته هست!
جون تازه گرفتم،رفتم توي اتاق و شروع به جمع و جور کردن اتاقم کردم....چیزي نبود هوون یه ساك و چمدون!فقط
چندتایی کتاب بهشون اضافه شده بود؛نیم ساعت بیشتر وقتمو نگرفت.
فکر رفتن از خونه تارخ سبک بالم میکرد.با خیال راحت رخت خوابمو پهن کردمو و درزا کشیدم،هنوز خوابم نبرده
بود که در با شدت باز شد،صداي عصبی و لرزان تارخ بود،خجالت بکش گلپر.هر چی من هیچی نمیگم تو بدتر می

کنی،اگه حرفی نمی زنم دلیل این نیست که نمی فهمم تو خونه چه خبره،فقط نمیخوام مایه سر و صدا بشم!
خوبه همه ي کارا رو ترمه میکنه،جنابعالی مگه دست به سیاه و سفید می زنی؟
صداي گلپر بلند و بدون ملاحظه بود،نه تورو خدا،میخواي با این وعضم واسه ترمه خانوم دولا و راست بشم و دیگ بالا
پایین کنم؟من الان احتیاج به ارامش و استرات دارم،می فهمی؟ارامش و استراحت......
ارامش و استراحت رو با تاکید بیشتري گفت.تارخ اروم جوابشو داد،مگه نداري؟!
صبح تا ظهر که ارامش و استراحت رو باهم داري،از بعد از ظهر به بعدم که استراحت مطلق داري،عملا کاراي خونه رو
ترمه میکنه....بابا این دختره اومده اینجا درس بخونه،نه اینکه کاراي شخصی تورو بکنه که!
گلپر با عصبانیت گفت:یادم نبود من باید کاراي اونو انجام بدم.
-عزیزه من،من نمیگم کاراي اونو انجام بده!میگم انصاف چیزه خوبیه.این دختره چیکار به کاره تو داره؟تو این
وضعیت این همه پر و بالتو میگیره و نمیذاره اب تو دلت تکون بخوره....
گلپر شیر شد:من استقلال میخوام!دلم میخواد هر وقت میخوام از خواب پا شم،هرجا دوست دارم برم،هرچی هوس
میکنم بخورم،اینطوري دست و پاکم بستس!
-بمیرم واست که الان غیر از این رفتار میکنی؟
-معذب که هستم.
-حالا چی میگی؟میدونی که ترمه باید تا روبه راه شدت اوضاع کار بابام اینجا بمونه.
-اومدیم و کاره بابا جونت حالا حالا ها جور نشد،دودش باید بره تو چشم من؟!
-یادت باشه این خونه رو هم از صدقه سري بابا جونم داریم،اگه همینم برامون نخریده بود باید الان مستاجر بودیم و
اثاثمون روي دوشمون بود و مجبور بودیم هر سال جابه جا شیم.

هه!کاش اون موقع که بابا جونت کرور کرور پول در میورد دلش میومد خرج کنه!
-چشمتو بگیره گلپر!خوبه تا مدتها خرج زندیگمونم بابام میداد.
-کار شاقی نمیکرد،وظیفشو انجام میداد،جور پسر جونشو میکشید.
-به هرحال ترمه جایی نداره بره،این حرف اخرمه!
-اره خوب،این جا این نون کجا بره بعض از اینجا!
-براي تو که بد نشده،جز خوردن و خوابیدن و گشتن و ارایش کردنم مگه کاره دیگه اي داري؟
-حرص خوردنم بهش اضافه کن.
-اون دیگه مشکل توئه!به من مربوط نیست!
کار داشت به جاهاي باریک میکشد،کاش زود تر از این حرفا رفته بودم و باعث اختلاف تو زندگی برادرم نمی
شدم.صداي جیغ گلپر اومد:مشکل منهدیگه!باشه اقا تارخ!خوب بلدي واسه زن حاملت ارامش و امنیت فراهم کنی.تن
منو هی بلرزون خب؟چند وقت دیگه که بچت به دنیا اومد می فهمی این استرسا چیکار میکنه!
زد زیر گریه،تارخ شروع کرد به منت کشی.اخه عزیزه من،جان من چرا به خودت حرص بیخودي میدي؟میدونی که
چجقدر دوستت دارم.....
گلپر حرفشو قطع کرد:اگه دوستم نداشتی لابد پرتم میکردي وسط کوچه!
-این حرفا جیه؟جات رو تخم چشم منه!این شرایط موقت خودتم میدوین،چند وقتی دندون رو جیگر بذار و صبر
کن.ترمه که کاري با تو نداره.شده یه مرتبه مزاحم استراحتت یا بیرون رفتنت بشه؟خودتو بزار جاي اون!به هزار امید
تازه اومده تخصیل کنه....
بازم گلپر پرید وسط حرفش:

-ترمه خانوم میخواد دندون پزشک شه،من باید جورشو بکشم؟
-اون طفلک که ازاري نداره
با حرص پرسید:
-جامو که تنگ کرده،نکرده؟
-اون اتاق خالی و بدون استفاده بود.
-بود،ولی بعد از این لازمش دارم!ببین تارخ من نمیدونم تو واقعا نمی فهمی یا خودتو زدي به نفهمی؟مورچه چیه که
کله پاچش چی باشه؟تو این یه غربیل خونه که انتظار نداري چهار نفر زندگی کنن،داري؟دو روز دیگه میخوام
سیسمونی بیارم اتاق رو لازم دارم.
همینم داشته باشن و چند نفري برن توش زندگی کنن.
-زندگی هرکس به خودش مربوطه تارخ،هشتاد متر خونه که دیگه منت گذاشتن نداره!ماش بابا جونت دستش به
دهنش می رسید و یکم بیشتر واسه پسر جونش خرج میکرد
-دیکه چی کار برامون نکرد؟مگه من چی داشتم؟شپش تو جیبم نبود.اون وقت اومدم دست تورو گرفتم،یه جشن
عروسی انچنانی واست را انداختم،هرچی دوست داشتی خریدي،چند سال جور زندگیمونو کشید!دیگه داري شورشو
در میاري
-پدر بود و وظیفش!اما من وظیفه ندارم دخترشو نگه دارم
-ولی من وظیفه دارم هواي خواهرمو داشته باشم.

-نگفته به جز تو باید با خواهرتم زندگی کنم.اگه روز اول میگفتی تکلیفم روشن میشد.
دیگه دلم نمیخواست بیشتر از این خرد شم.مانتومو پوشیدم و ساك و چمدونمو برداشتم و از اتاق اومدم
بیرون.خوشبختانه ساعت ده بود و میتوانستم قبل از خوابیدن شاداب و دوستانش برسم اونجا!چشمام از اشک می
سوخت ولی تصمیم داشتم نذارم یه قطره اشکم از چشمام بریزه.سرمو بالا گرفتم و با غرور خاصی گفتم:
-حق با گلپره،من از اول اشتباه کردم،نباید اینجا میومدم و مزاحم میشدم
تارخ دستپاچه گفت:
-مزاحم چیه،خونه خودته!
-مرسی،به دقر کافی اینجا موندم و زحمت دادم؛دیگه رفع زحمت میکنم.
رنگ صورت تارخ سفید شد و چونه اش می لریزد!این موقع شب میخواي کجا بري؟
گلپر بی تفاوت گفت:
-هرجا میخواي بري بذار واسه صبح.
به روش لبخند زدم و گفتم:
-نه عزیزم،یه ثانیه ام بیشتر نمیتونم بمونم،هواش مسمومهدارم خفه میشم،تو این خونه اکسیژن فقط براي خودتون
هست!با اجازه!
رفتم جلوي در،تارخ گفت:واستا منم بیام..لااقل بدونم داري کجا میري!
دستمو گذاشتم روي دستگیره،زن حامله هزار و یک مسولیت داره،باید هواي اونو داشته باشی.
اومدم بیرون و صبر نکردم اسانسور بیاد و با شتاب از پله ها اومدم پایین.تارخ سرشو اورد بیرون و گفت:
-صبر کن ترمه.

تعادلم رو موقع اومدن پایین از پله ها از دست دادم،وسایلمو گذاشتم جلوي خونه و نفسی تازه کردم
تارخ سر رسید:
-زشت
برچسب ها: فقط رمان - رمان عشق توت فرنگی نیست(10) پایان , رمان عشق توت فرنگي نيست , ღ عاشقان رمان ღ - رمان عشق توت فرنگی نیست , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان عشق توت فرنگی نیست , رمان عشق توت فرنگی نیست - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان عشق توت فرنگی نیست - ·٠• دهــکده رمــان هاے ایــرانے •٠· , رمانهای فارسی و لاتین , رمان ایرانی - عشق توت فرنگی نیست - رمانهای فارسی و لاتین - بلاگ ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/20 تاریخ
کد :23007

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا