تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
عشق توت فرنگی نیست6


عجب، عجب!
صدای زنگ تلفن ما رو از جا پروند ولی قبل از این که بتونیم از تو اتاق بیاییم بیرون ماکه اخلاق مثل قهرمان پرش، شیرجه زد روی گوشی و قاپیدش: بله؟!
حالش گرفته شد، دمغ گوشی روی رو گرفت طرف من: با تو کار دارن.
رفتم گوشی رو گرفتم سودی جون بود، کلی حال و احوال کردیم و بعد ازش خواستم گوشی رو بده تورنگ، بالاخره باید بهش می گفتم و اونم می بایست تکلیفشو حداقل با دلش و شاداب روشن می کرد.
خیلی اروم موضوع رو براش گفتم، بس که یواش حرف می زدم طفلک درست نمی شنید و هی می گفت: زهرمار بلند بگو ببینم چی میگی... این قدر پچ پچ نکن.
بالاخره با هزار مصیبت براش همه چی رو گفتم، سکوتش نشون می داد از این مسئله راضی نیست، اروم گفتم: داداشی فقط بگو تو دلت چیه؟
من من کرد، معلوم بود خجالت کشیده: خودت که بهتر می دونی!
بلند خندید: یعنی سر طرفو بکوبم به طاق دیگه.
صداش بلند شد: لات شدی.
بازم خندیدم: بودم ولی تو پررو شدی... ببین پسرجون از این به بعد باید بهم باج بدی والا سر ضرب کاری می کنم که.....
نذاشت حرفمو تموم کنم: خیلی خوب، روزی افتاده دست قوزی! هر چی شما بفرمایین... فقط حواست باشه که...
منم پریدم وسط حرفش: حواسم هست، خوب دیگه دیر وقته برو بخواب که وقتش گذشته.
- سلام برسون.
به طعنه جواب دادم: سلامت باشی، بزرگیت رو می رسونم، مسواک یادت نره.
قبل از اینکه جوابمو بده گوشی رو گذاشت.
فصل 7
نمی دونتسم موضوع رو چه جوری با شاداب در میون بذارم، مسئله یه عمر زندگی بود، بچه بازی و لوس بازی برنمی داشت. تا الانم از این کارا نکرده بودم و بلد نبودم خوب حرف بزنم، با این که با شاداب بزرگ شده بودم مطرح کردن این مسئله برام مشکل بود.
دست به دامن ساغر شدم، اونم مسخره بازیش گل کرده بود و هی وسط حرفم می پرید و سر به سرم می ذاشت، بالاخره با بدبهتی ازش خواستم با شاداب حرف بزنه، آخرین چک و چونه ها رو زدیم که ملکه اخلاق در اتاقشو باز کرد و با اخم و تخم گفت: بابا موقع خوابه، نصفه شبی هم دست از سر و صدا برنمی دارین؟ یه ذره ملاحظه ام خوب چیزیه مام اسایش می خوایم...
به داخل اتاقش اشاره کرد: این بدبخت بیچاره می خواد بخوابه.
ساغر گفت: اون بدبخت بیچاره خودش زنده اس، وکیل وصی نمی خواد.
ملکه اخلاق در رو محکم بست. من و ساغر ریز ریز خندیدیم. بعد پاورچین رفتیم اتاق خواب خودمون، شاداب کنج اتاق کز کرده بود و با پایین بلوزش ور می رفت، دست گذاشتم رو شونه اش: پاشو لباستو عوض کن که اگه بخوای همین طوری پیش بری تا صبح فقط چند کلاف کاموا ازش می مونه.
ساغر نشست روبروش : مخصوصا این که یه خواستگار دیگه ام پیدا شده!
چشمهای شاداب گرد شده بود و ناخواسته بلند گفت: نه!
ساغر لبخند زد:آره!
بعد با خنده گفت: حالا نمی خواد اینطوری قیافه بگیری.
محکم زد رو پیشونیش: پیشونی منو کجا می شونی؟! نه به این جزغاله که تو یه روز دوتا خواستگار اونم از نوع پرو پا قرصش پیدا می کنه نه به من که.... ولش کن، شوهر کیلو چنده؟ چیه؟ این طوری نگام نکن، مثلا می خوای بگی تعجب کردی، نه؟ بایدم تعجب کنی، تازه باید از خوشحالی پشتک وارو بزنی، خدا زده پس کله دو تا جوون خام و پا شدن اومدن خواستگاری تو... ببین واسه من فیلم بازی نکن، من که می دونم تو دلت چه خبره، می دونم که باورت نمی شه اما خب....
شاداب با حیرت نگام کرد: تو یه چیزی بگو ترمه....
شونه بالا انداختم: من اگه بلد بودم که خودم می گفتم و به این ورور جادو نمی گفتم.
شاداب آهانی گفت و ابرویی بالا انداخت، ساغر می خواست حرف بزنه که با دست اشاره کرد: نه، خودم فهمیدم جریان چیه.
ساغر مشتاق پرسید: خوب جوابت چیه؟
شاداب قرمز شد: همین طوری که نمی تونم چیزی بگم، خوب باید فکر کنم.
ساغر پرسید: جواب اقای دکتر رو چی بدم، فردا می خواد سریش شه کی بیاد خواستگاری.
شاداب نگاه شرمنده اشو دزدید و همون طور که با پنجه پا زیر ریشه های قالیچه ماشینی کف اتاق می زد، گفت: بهش بگو قصد ازدواج ندارم یا هرچی به ذهن خودت می رسه به شرط این که دوباره حرفشو پیش نکشه.
ساغر جیغ کشید: وای مبارکه!
بعد با ترس دست روی دهانش گذاشت و با چشمای گشاد شده اش به در نگاه کرد، بعد از چند ثانیه کوتاه یه نفس راحت کشید: آخیش! گفتم الانه که ملکه بیاد و پدرمو در بیاره...
بعد یواشتر گفت: ای کلک! حالا دیگه واسه خودت یکی رو زیر سر داری؟
شاداب از جا پرید: نه به خدا!
صورتش رو که سرخ و ملتهب بود بوسیدم و به ساغر گفتم: زن داداش منو اذیت نکن.
شاداب شرمگین خندید، منم همین طور: اگر تو نامزد می کردی تورنگ بیچاره درجا سکته می کرد، پررو نشی ها خیلی وقته دلش گیر کرده اما خوب تو این شرایط نمی خواست مطرح کنه.
محکم به بازویش زد: از کی تا حالا این قدر خجالتی شدی؟
ساغر به جاش جواب داد: از وقتی که قراره زن داداشت باشه، ببین ترمه جای تو بودم همین اول کاری گربه رو دم حجله می کشتم تا این یکی ام مثل اون گلپر دم بریده واست سوسه می آد....
آه کشیدم: اگه شانس منه، این یکی گلپر رو می کنه تو جیب بغلش.
شاداب بغلم کرد: این چه حرفیه ترمه جون!
- به رابطه عروس و خواهر شوهر اصلا نمی شه اطمینان کردف هر قدرم دوست جون جونی و صمیمی باشن بعد از عروسی چشم دیدن همدیگه رو ندارن و سایه هم و با تیر می زنن.
شاداب منو از خودش جدا کرد و با چشمهای مهربونش تو چشمهام حیره شد و انگشت روی بینی و لبش گذاشت وک هیس! حرف مفت نزن!
بوسیدمش: باشه دیگه حرف مفت نمی زنم.
ساغر گفتک من شیرینی می خوام، آهای خواهر شوهر با توام.
یه نگاه به ساعت مچیم کردم: متاسفم واست، الان دوازده شبه و هیچ کدوم از قنادی ها باز نیستن.
خیلی رو داشت: حداقل برو قندی، نباتی، نقلی چیزی بیار. خبر مرگت تو که قرار بود خواستگاری کنی از قبل یه چیزی می خریدی، آخه دختر تو به چه درد می خوری؟
کف دستمو گرفتم جلوی بینیم: کف دستمو بو کرده بودم امشب قضیه لو می ره و من مجبورم جریانو به شاداب بگمف در ثانی اگر سودی جون زنگ نمی زد، من هنوزم حرف نزده بودم. با اینکه مدت هاست می دونم تورنگ به شاداب علاقه داره ولی بدون مشورت با اون و سرخود که نمی تونستم تصمیم بگیرم. حالا شیرینی هم چشم، فردا هر چی بخوای برات می گیرم.
ساغر با بدجنسی گفت: می خوام در حضور من به گلپر اعلام کنی که داره جاری میشه. دوست دارم اون لحظه قیافه شو ببینم، باید خیلی دیدنی باشه، دوست ندارم از این موهبت محروم بشم.
- بذار خودم ببینمش تا نوبت تو بشه، فعلا که....
حرفمو خوردم، شاداب خمیازه کشید: بچه ها دیگه بخوابیم، دیر وقته.
ساغر از جا بلند شد: این دیگه از اون حرفا بود، مگه تو خوابتم می بره؟ تو امشب از خوشحالی ذوق مرگی، بعید می دونم تا صبح چشم رو هم بذای.
- تو به فکر من نباش.
ساغر یه دسته مو گرفت جلوی صورتش و بهش زل زد، چشماش چپ شده بود: آره خوب من باید به فکر خودم باشم تکلیف تو که معلوم شد، موندیم من و این ترمه! ترمه ه خیلی ام بلاتکلیف نیست. بالاخره این خسرو خان هست... چیه اینطور نگام می کنی؟! مگه قاتل دیدی! حالا خوب یا بد بالاخره هست دیگه، می خوای سر به نیستش کنم؟ ... آه... پس بالاخره باید منم تکلیف پسر دایی بیچاره مو روشن کنم....
من و شاداب همزمان گفتیم: پسر دایی؟
ساغر دو قدم به راست برداشت و دست به کمرش زد و با اخم گفت: آره پسر دایی؟ چیه! چرا کپ کردین؟
با غرور سرشو بالا گرفت: به من نمی آد عاشق دلخسته داشته باشم؟
فوراً گفتم: این حرفا کدومه؟ فقط تعجب من از اینه که تو چه جوری تا الان زبون به دهن گرفتی و چیزی نگفتی؟
- بالاخره دیگه، همه چی رو که نباید گفت، الانم دیدم ممکنه پیش شما دو تا کم بیارم یه دروغی گفتم.
حالم گرفته شد: مسخره.
- خودتی! حالا بمونین تو خماری شاید بعداً راجع به مرتضی حرف زدم، حالا بگیرین بخوابین که صبح شد.
شاداب و ساغر رفتن تو تخت هاشون و منم جا پهن کردم روی زمین که صدای ساغر در اومد: شاداب یه ذرب ادب نداری! از کی تا حالا خواهر شوهر رو زمین می خوابه و عروس روی تخت؟! والا عروسم عروسای قدیم یه احترامی، عزتی می فهمیدن الان دیگه...
شاداب نذاشت ادامه بده: بکپ!
صدای خنده ریز ساغر بلند شد، ولی دیگه چیزی نگفت. چند لحظه بعد صدای نفس های آروم و یکنواختشون بهم گفت هر دو خوابیدن، اما خواب از چشمای من رفته بود و داشتم به زندگی و بازی هاش فکر می کردم.
آه کشیدم و یه غلت زدم، چشمامو هم گذاشتم و سعی کردم بخوابم.
چهره خندون شاداب و تورنگ مقابل چشمم بود، از این که تونسته بودم واسشون قدمی بردارم خوشحال بودم، اما فکر کردن به سرنوشتم داشت اذیتم می کرد.
اون شب رو هر جور بود به صبح رسوندم، اما دریغ از یه خواب درست و حسابی. صبح تو سرم آشوب بود، چه حالی داشتم! همه جا جلوی چشمم سیاه، سفید بود و چپ و راست می شد. هر قدرم آب خنک به صورتم می زدم فایده نداشت.
صبحونه می خوردم که تلفن زنگ زد، تورنگ بود: چی شد؟!
دستمو گرفتم جلوی دهنی گوشی: چی می خواستی بشه؟ از دستم ناراحت شد.
فهمیدم پشت گوشی وارفته، چند لحظه بعد با صدای لرزون گفت: آخه چرا؟!
- چرا نداره که، اول می خواست بدونه من دوستشم یا دشمنش؟ بعد که فهمید واقعاً از روی دوستی این تقاضا رو کردم خیلی بهش برخورد! توقع نداشت من حاضر باشم با دستای خودم بدبختش کنم، یا به قول خودش بندازمش تو چاه ویل...
صداش خش داشت: اما من فکر می کردم ...
پریدم وسط حرفش: تو واسه خودت فکر می کردی، مهم فکر شادابه .... اون حاضر نیست که ...
ادامه ندادم، اونم سکوت کرده بود، معلوم بود داره اذیت میشه، ولی نمی دونم چه مرضی بود که دست از سرم برنمی داشت، از اذیت کردن تورنگ کیف می کردم ولی بیشتر از این دلم نیومد ناامیدیشو ببینم. گفتم: ساکتی؟
این دفعه صداش بغض داشت: کاری نداری؟
خندیدم: کار که زیاد دارم، اولیش رسوندن پیغام شاداب. اون گفت « حاضر نیشت جز به تو به کس دیگه ای بعله رو بگه.»
گوشی رو گذاشتم، می دونستم دو مرتبه زنگ میزنه ولی چند دقیقه بعد! برای همین رفتم و چائیمو که هنوز قابل خوردن بود خوردم. دوباره تلفن زنگ زن، گوشی رو که برداشتم تورنگ گفت: نه!
جدی گفتم: آره چرا که نه!
- بگو جون سودی جون.
- زهرمار و جون سودی جون. مگه جون سودی جون نقل و نباته که دم به دقیقه بهش قسم میدی.
- خوب بگو جون تورنگ!
- حالا شد، جون تورنگ راست گفتم.
صداش از ذوق می لرزید: مرسی ترمه جون، واست جبران می کنم.
- چه جوری؟... آهان فهمیدم، لابد از هرکس که من خوشم بیاد خواستگاری می کنی؟
معلوم بود خوشش نیومده: ترمه حد و اندازه خودتو نگهدار....
- نرمال نرمالم، قد و وزنم با هم می خوره دریغ از ده گرم اضافه وزن. حالا اینم جای دستت درد نکنه اته دیگه. باشه آقا تورنگ بهم می رسیم. اونی که در عرض چند دقیقه می تونه جواب بعله رو بگیره، در عرض چند دقیقه م می تونه پسش بده، اینو یادت نره!
- رحم کن ترمه جون، رحم کن خواهر.... باشه هر چی تو بگی! الان قرن بیشت و یکم نه قرن پونزده، پس اگه من برای تو خواستگاریم برم چیز عجیبی نیست...
تائید کردم: الان دیگه هیچی عجیب نیست، حتی ممکنه آب سر بالا هم بره. حالا کاری نداری؟!
- از قول من به شاداب سلام برسون.
- باشه، راستی به کسی چیزی نگفتی؟
- تا الان نه، ولی همین که گوشی رو قطع کنم میرم وسط حیاط و داد میزنم و همه عالم رو خبر می کنم.
لبخند زدم: حتما این کارو بکن که به گوش خونواده شادابم برسه و بگن ما دختر به این پسره خل و چل نمیدیم.
- اینم حرفیه.
صداشو آورد پایین: راستی شاداب خونه اس؟
- چی کارش داری؟
- هیچی فقط یه سلام و علیک و احوالپرسی مختصر! همین!
- پررو نشو دیگه. هر وقت من و شاداب اومدیم شیراز و همه چی جنبه رسمی پیدا کرد اون وقت...
- تا اون موقع من میمیرم.
- اگه بمیری که اول میشی، چون قبل از تو هیچ کس از جواب مثبت خواستگاری نمرده.
- خیلی بدجنسی!
- پس چی؟! مگه نمی دونستی؟!
- راستی ترمه، خواهرشوهرگری در نیاری ها.
زدم زیر خنده: هنوز هیچی نشده زن ذلیلی، بعد از تارخ چشمم به تو روشن آقا!
اونم خندید: تو که خیلی خوبی!
- اینم نگی دیگه چی بگی. حالا کاری نداری؟
- نه خیلی مواظب خودت باش.
خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم، حرف تورنگ مثل خار دلم رو خراشیده بود، می دونستم منظوری نداره ولی...
« چقدر حساس و زود رنج شدم طفلکی تورنگ قصدی نداشت. نباید به دل بگیرم.»

فصل هشتم
فکرم متمرکز نمی شد، یه صفحه رو ده مرتبه خوندم ولی حتی یه کلمه اشو نفهمیدم، معلوم نیست چه بلایی سرم اومده که اینقدر گیج شدم. جزوه امو بستم وتکیه دادم به پشتی صندلی.
دلم داشت ضعف میرفت، فهمیدم از گرسنگی مغزم پوک شده و هیچی توش نمیره، وسایلمو جمع کردم تا برم بوفه و یه چیزی بخورم. از در کتابخونه اومدم بیرون، همین که خواستم یه قدم به طرف راه پله بردارم خسرو جلوی رام سبز شد: سلام خانوم خانوما!
جواب ندادم، خواستم رد شم که مانع شد: کجا به این زودی؟ در خدمت باشیم.
نگامو به موزائیک فرشای کف راهرو دوخته بودم:آقای محترم لطفاً دست از سر من بردارین.
سرشو تکون داد: چیه؟ دو مرتبه مؤدب شدی!
دلم می خواست از دستش داد بزنم، لبامو رو هم فشار دادم و خواستم رد شم که اجازه نداد: یه بارم حرفامو بشنوی بد نمی بینی.
زیر لب استغفراللهی گفتم و خواستم برم، صداش تو گوشم زنگ زد: از این همه قیافه گرفتن منظورت چیه؟! می خوای نِرخو ببری بالا؟
کفری شدم؛ دستمو آوردم بالا که سیلی محکمی حواله صورتش کنم... تو اون یه لحظه صد تا فکر اومد تو ذهنم، در نهایت دستمو انداختم پایین: برو کنار.
دستشو زد به کمرش، چه انگشتریم دستش بود، اسکلت یه کله! با پررویی گفت: به به! دست بزنم که داری.
گریه ام رفته بود، نمی دونم خدا یه فرشته نجاتو از کجا سبز کرد، یکی از بچه های دانشکده اومد جلو گفت: خانوم شما بفرمائین.
خسرو پرید توی صورتش: جنابعالی چی کاره این؟ کلانتر محل؟!
پسر جوون روبروش ایستاد: شما این طوری فرض کنین.
ازشون فاصله گرفتم. نگران فرشته نجاتم بودم، اگه دوستای خسرو سر می رسیدن بدجوری دمار از روزگارش در می آوردن. پسر جوون ادامه داد: بار اول نیست مزاحم خانوم شدین.
خسرو بهش نزدیک شد و سینه به سینه اش ایستاد: زاغ سیاه مردمو چوب می زنی؟
با بی تفاوتی شونه بالا انداخت: مگه خودتو قاطی مردم می دونی؟
خسرو با پررویی گفت: ببین داداش پاتو از کفش من بیار بیرون.
بعدانگشتشو روی سینه پسر جوون گذاشت و گفت: ببین داداش برای بار آخر...
نذاشت خسرو حرفش رو تموم کنه، دستشو با ضرب انداخت پایین: این دفعه رو تو ببین، خوب گوشاتو واکن، اگه دفعه دیگه طرفای کتابخونه آفتابی بشی من می دونم و تو؛ در ضمن بار آخرتم باشه واسه خانوم مزاحمت ایجاد می کنی.
نمی دونم تو لحن حرف زدنش یا حالت نگاهش چی بود که خسرو عقب نشینی کرد، همین طور که می رفت، گفت: خدا خدا کن دیگه چشمت به چشمم نیفته و الا بلایی سرت می آرم که... حالا می بینی.
بعد از رفتنش، نزدیک پسر جوون شدم، قد بلند، چهارشونه و خیلی خوش تیپ بود. نگامو دوختم به کفشای ورزشی شیک و خوشرنگش: نمی دونم با چه زبونی از شما تشکر کنم.
- اختیار دارین وظیفه ام بود.
- باید یه جوری از شرش خلاص شم.
لبخند آرامش بخشی زد: نگران نباشین.
- به هر حال ازتون ممنونم، نجاتم دادین.
- خواهش می کنم.
با اجازه ای گفتم و خداحافظی کردم. وقتی رسیدم بوفه پاک اشتهام کور شده بود. چند دقیقه پشت میز نشستم بعد رفتم چایی با کیک گرفتم. صورت پسر جوون جلوی نظرم بود، قبلاً چند باری دیده بودمش ولی بدون هیچ توجه خاصی از کنار هم ذشته بودیم. چایی بهم جون تازه داد. رفتم یکی دیگه خریدم و خانومی که متصدی فروش بود به جای بقیه پولم سه تا شکلات ذاشت جلوم: پول خرد نداریم.
بار اولش نبود، فکر کنم شگردش همین بود. با چند تا شکلات سروته بقیه پولو هم می آورد، شکلاتارو برداشتم: یعنی اینا به جای پولن؟
- خوب آره، هر کدوم پنج تومن، رو هم می کنه پونزده تومن.
سرمو تکون دادم: یعنی اگه چند تا از این شکلاتا بیارم جاش به همون اندازه می تونم چیزی بگیرم؟
با تعجب نگام کرد: آره دیگه.
با لبخند گفتم: پس تا بعد.
چند دقیقه بعد کلاسم شروع می شد، چایم رو خوردم و خودمو رسوندم سر کلاس، اون روز از وجود آقا خسرو محروم بودیم. رخورد یه ساعت پیش هر چی بود و نبود این خاصیت رو داشت که بنده یک ساعت و نیم سر کلاس نفس راحت بکشم.
بعد از کلاس با بچه ها رفتیم بوفه و هرچی شکلات داشتیم ریختیم روی پیشخون و جاش بیسکوئیت گرفتیم، رو به متصدی بوفه گفتم: خودتون گفتین اینا مثل پولن.
خانومه با دهن باز نگام کرد و حال من جا اومد.
با بچه ها از دانشگاه اومدیم بیرون که خسرو مثل اجل معلق سرم خراب شد: می بینم هوادار پیدا کردی.
بی اعتنا از کنارش رد شدیم، صداش روحمو آزرد: بچرخ تا بچرخیم، بد می بینی خانوم افاده ای.
چند قدم که دور شدیم ساغر پرسید: جریان هوادار چیه؟
ماجرا رو بی کم و کاست برای اون و شاداب تعریف کردم.
ساغر گفت: خدا کنه یکی پیدا شه این بی شعور ازش حساب ببره، البته من که چشمم از این آدم آب نمی خوره.
شاداب صورتشو جمع کرد: حیف آدم!
بیشتر برای اطمینان قلبی خودم گفتم: تصمیم دارم اگه یه مرتبه دیگه مزاحمم بشه به حراست دانشکده شکایت کنم. از وقتی پامو می ذارم تو دانشکده استرس دارم تا لحظه ای که می رسم خونه. این طوری که نمی شه خودم کم بدبختی ندارم تا این یکی رو هم راحت تحمل کنم.
ساغر دست زد روی شونه ام: ناراحت نباش. آقای هوادار دو مرتبه دیگه همین طوری پشتت دراد این پسره حساب کار خودشو می کنه و دمشو می ذاره روی کولش و دبِرو که رفتی.
- راستی اسمش چی بود؟
بی حوصله گفتم اسم کی؟
- اسم آقای هوادار دیه.
کاش به عقلم می رسید و می پرسیدم، اما حیف، زیر لب گفتم: نمی دونم.
ساغر بند کیفمو کشید: تو کی می خوای از موقعیت های حساس زندگیت استفاده کنی من نمی دونم. حالا بگو چه جوری بود، ریخت و قیافه اش، تیپش، هرچی که می دونی.
- همه چی تموم بود، مناسب و شیک و اندازه.
شادا خندید: این صفاتی که گفتی بیشتر حکم تعریف کردن از یه لباسو داره نه آدم.
راست می گفت: منظورم اینه که خوب بود.
ساغر دستشو کرد توی جیب مانتوش: پس پسندیدی..
بهم برخورد: واسه همینه که دلم نمی خواد پیشت یک کلمه حرف بزنم.
- حالا قهر نکن. فردا که اومدیم دانشکده نشونم بده.
- باشه اگه دیدمش... موافقین یه کم تندتر بریم خیلی سرده.
هر سه قدمامونو تند کردیم. به خونه که رسیدیم هر کدوم یه گوشه ای ولو شدیم و استراحت کردیم. اون وقت یه شامی سرهم کردیم و بعد از شستن ظرفا جزوه هامونو آوردیم و شروع به خوندن کردیم. از سه روز دیگه امتحانا شروع می شد و ما می بایست بکوب درس می خوندیم. تنها شانسی که آوردیم اون سه روز تعطیل بودیم. منم با شاگردام تنظیم کرده بودم دو هفته ای برای تدریس نرم و به درسای خودم برسم. خوشبختانه طول ترم خوب درس خونده و بهشون اجازه تلنبار شدن نداده بودم.
یه ساعت و نیم دو ساعتی که درس خوندیم گلومون خشک شد. رفتم آشپزخونه و کتری رو گذاشتم روی گاز، دو برگ جزوه امو گذاشتم روی کابینت و تا جوش اومدن آب شروع به مطالعه کردم.
صدای قل قل آب متوجهم کرد که موقع دم کردن چائیه. اما یه دفعه دلم رفت. یاد سودی جون و چائیهای خوش عطرش افتادم، چایی دارچینی دم می کرد که حظ می کردی! چقدر دلم براش تنگ شده بود.
چهار ماهی می شد که ندیده بودمش، نه گل روی اونو نه بقیه رو. از دلتنی زدم زیر گریه... اونقدر گریه کردم که دلم سبک شد. حوصله صبر کردن واسهدم کشیدن چایی رو نداشتم. به مدد چایی کیسه ای پنج تا چایی ریختم و بردم.
ملکه اخلاقبا خوشرویی تشکر کرد «چه عجب»!
نرس دوستش میل به چایی نداشت. منم دو تا چایی پشت هم خوردم و حسابی چسبید. بعدش دوباره درس خوندیم. یه ساعت بعد ساغر جزوه هاشو جمع کرد: مندیگه نمی تونم بخونم. از این جا به بعد هر چیم بخونم بی فایده اس و هیچی تو مغزم نمی ره. آخه من مثل کامپیوترم، الان هنگ کردم و باید خاموش شم. اولین نفری که صبح چشم باز کرد منم بیدار کنه.
شاداب یه نگاه به ساعت کرد و خمیازه کشید: منم همینطور. دیگه باتری ندارم.
ظاهراً خستگی مثل خمیازه مسری بود، منم بدنم رو کش و قوس دادم: مثل این که منم دست کمی از شماها ندارم.
ملکه اخلاق لبخند زد: ترم اولین. ترمای بالاتر بهاین شب زنده داریا عادت می کنین.
نرس ادامه داد: حالا درسا سبکه، چیزی نیست. در برابر سالهای بالاتر اصلاً حساب نمی شه. پس بهتره استراحت کنین تا وقتی درسا سخت می شه یاد این روزا دلخوشتون کنه و بگین عجب درسا سبک بود.
ساغر گفت: آره، ولی ما الان داریم درسای پایه می خونیم. باید اینا رو سابی فول بشیم، بعداً به دردمون می خوره، هر قدر پایه محکم و قوی باشه ساختمون سازی بهتره!
ملکه اخلاق سرجنبوند و رو کرد به دوستش: بد نمی گه نرگس. اگه ترمای اول درس ها خوب و حسابی خونده بشه بعداً آدم راحت تره، زیربنا مشکل نداره.
نرگس خندید: آره... پس معلوم شد ما اون موقعی که می بایست حواسمونو جمع می کردیم، نکردیم.
ما سه نفر همینطور خمیازه می کشیدیم که ملکه اخلاق و نرگس پاشدن: ما می ریم اتاقمون، شمام بخوابین.
من اون قدر خسته بودم که حال تا اتاق رفتن نداشتم همون طور رو زمین خوابیدم و صبح متوجه شدم یکی زیر سرم بالش گذاشته و رومو با پتو پوشونده.
از همه زودتر بیدار شدم، کرخت و بیحال بودم و دوست داشتم دومرتبه بخوابم، کنار شوفاژ خوابیدن و گرم شدن تو این هوای سرد چه لذتی داره، اما میبایست با نفسم مقابله کنم، پاشدم و رفتم یه دوش گرفتم تا خواب از سرم بپره، یه تیشرت آستین بلند لاجوردی با شلوار جین پوشیدمو موهامو شونه کردم و بالای سرم بستم تا همون جور خشک بشه، بعد بند و بساط سفره رو حاضر و سفره رو چیدم، اون موقع بود که بچه ها یکی یکی بیدار شدن.
با هم صبحونه خوردیم، نرگس ظرفا رو شست و دوباره شروع کردیم به درس خوندن، ساغر برای ناهار عدس پلو درست کرد، البته اونقدر زیاد بود که برای شام هم موند.
اون سه روز رو بکوب درس خوندیم و بعدش مشغول امتحانا شدیم، اونقدر سرگرم درس و کتاب و جزوه بودیم که به هیچ کار دیگه ای نمیرسیدیم، خونه وضعیت بلبشویی داشت که نگو، شکر خدا هر پنج تامون امتحانا رو موفق پشت سر گذاشتیم.
بین دو ترم دو هفته تعطیل بودیم، همه امون از فرصت استفاده کردیم و رفتیم به خونواده هامون سر زدیم.
نزدیک شیراز که شدیم، داشتم از خوشحالی پر در می آوردم:
- وای نفس کشیدن تو هوای شهر زادگاه آدم چه لذتی داره...
تو ترمینال همه منتظر من و شاداب بودن، تورنگ یه دست کت و شلوار قهوه ای تیره پوشیده و یه دسته گل پر از رز کرم هلندی دستش بود، آه کشیدم:
- مطمئنم که مال من نیست.
گونه
برچسب ها: ღ عاشقان رمان ღ - رمان عشق توت فرنگی نیست , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان عشق توت فرنگی نیست , فقط رمان - رمان *عشق توت فرنگی نیست* , فقط رمان - رمان عشق توت فرنگی نیست(10) پایان , رمان عشق توت فرنگي نيست , رمان ایرانی - عشق توت فرنگی نیست - رمانهای فارسی و لاتین - بلاگ ... , رمانهای فارسی و لاتین , رمان عشق توت فرنگی نیست - ·٠• دهــکده رمــان هاے ایــرانے •٠· ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/20 تاریخ
کد :23005

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا